سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام عسل خانومه مامان الان که دارم برات می نویسم خونه ی خاله جون هستیم و 6 مهرماهه.دختر نازم دیروز طبق عادت هر ماه بردمت پروفسور کوچولو برات کتاب و برج مکعب و یه قیچی کوچولو خریدم آخه عزیزم خیلی قیچی دوست داشتی و همش دوست داشتی قیچی مامان و برداری منم یکی از کندترین قیچی های کاغذ بری موجود رو برات برداشتم عصر هم رفتیم بیرون اینقدر دنبالت دویدم چون همش می خواستی تند تند بری وقتی هنوز شما رو نداشتم وقتی بیرون بچه های نوپا رو می دیدم که انگار ترمز بریدن خیلی خوشم می اومد ولی دیشب فهمیدم چقدر اون مامانا اون موقع استرس داشتن و من خوشم می اومده بعدم با خاله زهرا بردیمت پارک و یکم بازی کردی و داشتیم می اومدیم که یه آقایی که طوطی داشت توجهت و جلب کرد یکم هم با طوطی اون که اسمش بی بی بود سرگرم بودی تا اومدیم خونه. صبحم از 6 بیدار شدی خلاصه اینکه از دیروز خونه ی خاله فاطی هستیم چون گاز قطع شده بود تا همین الان.امروز میدونی چیکار کردیم اول اینکه رفتیم مدرسه ی آندیا وقتی داشتیم برمی گشتیم تو ماشین خوابت برد و دو ساعتی خوابیدی وقتی بیدار شدی یکم ماکارونی خوردی و با خاله جون رفتیم پارک ولی این بار نه برای بازی بلکه برای پیاده روی اینم تصمیم شما بود چون فقط دوست داشتی راه بری هر دقیقه هم می ایستادی و دست می کشیدی به لباست یعنی داری خودت و می تکونی خیلی راه رفتی خاله برات چند تا برگ کند و مدتی با اونا سرگرم بودی یکم هم مامان باهات قایم باشک بازی کرد خیلی خوب بود چون مامان هم خسته نشد چون هر وقت میریم پارک همش باید دنبالت بدوم یا از پله های سرسره بالا و پایین برم تا به خانوم خوش بگذره ولی امروز فقط راه رفتیم. 

این کتابا و وسایلی که برات خریدم.

این عکس داخل مدرسه است چون خوابت می اومد نق میزدی.

رو نیمکت منتظر نشسته بودی.

وقتی رسیدیم خونه و پگی می خواست بیدارت کنه.

دوشنبه 7 مهر.دختر ناز مامان دیروز می خواستم برات بنویسم ولی طبق معمول یادم رفت اینکه بابا ازت می پرسه بابا چند تا دختر داره انگشت اشاره ت و میاری بالا و سعی می کنی بگی یکی ولی می گی ای ی ی.خونه ی خاله که بودیم (چون دیشب اومدیم خونمون)پگی بهت حسودی می کرد تا میرفتی سمت باکسش بهت پارس می کرد ولی من که دست میزدم به باکسش چیزی نمی گفت خاله زهرا گفت چون می بینه من سپینا رو دوست دارم فهمیده و حسودی می کنه ظهر هم که خوابیده بودی همش پارس می کرد و می خواست بیدارت کنه.دیشب بهش چوب شور میدادی یکم باهات دوست شد ولی اینم بگم اگه صدای گریه ت و بشنوه میاد جلو انگار میخواد به ما هشدار بده که داری گریه می کنی.عزیز دلم خیلی دوست دارم با حیوانات دوست باشی و ازشون نترسی و از الان یاد بگیری باهاشون مهربون باشی و خدایی نکرده اذیتشون نکنی چون خیلی ناراحت می شم وقتی می بینم بچه ها حیوانات بیچاره رو اذیت می کنن و پدر و مادرشون چیزی که بهشون نمی گن هیچ خوشحال هم هستن از عملکرد بچه هاشون. امیدوارم دخمل من از این کارا نکنه.

گرمت بود اومدم دیدم جلوی آشپزخونه رو زمین خوابیدی.

امروز چهارشنبه 9 مهر.اول از دیروز برات بنویسم که چه استرسی به مامان وارد کردی بعد در مورد امروز.دیروز دراز کشیده بودم و داشتی واسه خودت این ور اون ور میرفتی و چشمم بهت بود که دیدم تو سالن(پذیرایی)رفتی رو مبل و خودت و داری از پشتی مبل آویزون میکنی که اگه خدایی نکرده افتاده بودی اون طرف یه اتفاق بدی برات می افتاد خیلی خدا رحم کرد چنان جیغی کشیدم و اسمت و صدا کردم که بابا هم که تو اتاقش خوابیده بود از جاش پرید تا مدتی بدنم داشت میلرزید و وقتی یادم می اومد خدا رو شکر میکردم که خودش مراقبت بوده حالا جلوی مبل صندلی گذاشتم اینقدر چیدمان خونمون قشنگ شده که نگو..دیگه اینکه دیروز خودت واسه اولین بار خودت انار می خوردی دونه هاش و می کندی و میذاشتی دهنت قبلا" فقط آبش و خورده بودی ولی الان خودت دونه هاش و می خوردی.حالابگم از امروز که بردمت حمام بهت گفتم موهات و می خوام کوتاه کنم تا زمانیکه ببرمت همش به موهات اشاره میکردی و میرفتی جلوی در حمام بعدشم اینقدر خانوم نشستی وقتی بهت می گفتم تکون نخور به حرفم گوش میکردی یااگه می گفتم سرت و ببر بالا یا پایین.یه کوچولو کوتاه کردم چون می خوام موهات یک دست بلند بشه ولی قیافت خیلی عسل شده حالا ازت عکس که گرفتم میذارم.امروز واسه اولین بار با هم سوار تاکسی شدیم و مثل خانوما کنار مامان نشستی آخه به آقای راننده گفتم ما دو نفریم دیگه مسافر سوار نکن رفتیم تا خونه ی خاله و از اونجا هم پارک و برات چند دست هم لباس خریدم ولی همش واسه زمانیه که هوا سرد بشه. 

93/7/10 وقتی بری اولین بار به تنهایی شیرینی خوردی.

شنبه 12 مهر.سپینا جونم امروز صبح از یه دل نگرانی که برات تو یه پست دیگه نوشتم در اومدم.یادم رفته بود برات بنویسم چهارشنبه که رفتیم پارک مامان هم باهات سر می خورد و بابت این اینقدر ذوق می کردی و خوشحال بودی و تا منم از سرسره می اومدم پایین سرت و می چسبوندی به سرم و بغلم می کردی و با صدای بلند می خندیدی گاهی هم از ذوقت جیغ می کشیدی.دیشبم اولین سرمای پاییز 93 رو تجربه کردیم بعد از 2 روز گرد و غبار دیروز یه نمه بارون بارید فقط به اندازه ای که یکم غبار از بین رفت ساعت 7 عصر که خاله فاطی هم اینجا بود و یه عصر دلگیر بود البته دروغ نگم از وقتی شما رو دارم دیگه عصر جمعه برام با روزای دیگه فرقی نداره از بس سرم گرمه سه تایی با هم رفتیم بیرون چون هوا خیلی خنک بود یه روسری کوچولو سرت کردم آخه خیلی بهت میاد مثل خاله قزی شدی یه پیاده روی 20 دقیقه ای بود ولی هوامون عوض شد بعدش خاله کیفش و برداشت و رفت خونه شون.بهت بگم خاله فاطی خیلی به تفریحت اهمیت میده و همش می گه سپینا طفلی حوصله ش سر میره همش نشین تو خونه با هم برید بیرون حق با خاله است ولی منم گاهی خیلی سرم شلوغه حالا قراره که چون هوا دیگه خنک شده و قرار نیست کولر روشن کنیم مامان یه خونه تکونی پاییزه هم بکنه البته وقتی که دیگه پنجره رو هم باز نکنیم چون گاهی اوقات مثل پنج شنبه به قدری هوا غبار آلود و پر از خاکه که باید حسابی خونه رو تمیز کرد و ما هم دیروز سه تایی (من-بابا-سپینا)خونه رو تمیز کردیم تا اینکه به امید خدا یکی دو هفته ی آینده حسابی خونه تکونی کنیم.

ذرت خوردن برای اولین بار.

93/7/13 اینم بعد از یک حمام.

دوشنبه 14 مهر.قربونت برم تا بیدار نشدی برات بگم که امروز برای اولین بار حدود یکربع تو اتاقت به تنهایی بازی کردی بدون اینکه بیایی سراغ مامان آخه همیشه کنارمی هیچوقت مدت طولانی از کنارم دور نمی شی و بیشتر اطراف خودم بازی می کنی ولی امروز یه عروسک بهت دادم رفتی تو اتاقت طوری که متوجه من نشی می اومدم نگات میکردم دیدم یکی از مانتو های مامان که روی صندلی اتاقت بود و برداشته بودی و می خواستی تن عروسکت کنی دوباره که اومدم بهت سر بزنم صدای زمزمه شنیدم دیدم گوشی تو اتاقت و برداشتی و داری حرف میزنی نخواستم خلوتت خراب بشه دوست داشتم ازت فیلم بگیرم ولی بی خیال شدم.قربونت برم که دیگه کم کم داری مستقل می شی بابا می گه هر روز که می گذره سپینا هم ازمون دورتر می شه من اول باهاش مخالف بودم بعد که دلیلش و گفت دیدم راست می گه بابا می گه هر چقدر بزرگتر بشه کمتر به ما نیاز داره و خودش می تونه از پس کاراش بربیاد یه روز می شه که ممکنه ساعت ها سرش گرم باشه و ما نبینیمش حالا یا مشغول بازیه یا وقتی بزرگتر بشه مشغول درس و...بگذریم (دلم گرفت).چند وقتیه یه چیزایی رو می گی که الان برات می نویسم قبلا" به داغ می گفتی دا ولی الان می گی داخ به نون می گی نو به الو می گی ادا.امروز داشتم به بابا می گفتم چهارشنبه روز جهانی کودکه واسه سپینا چیکار کنیم کجا ببریمش که دیدم گفتی ددر اینقدر با بابا خندیدیم آخه خیلی گوشت به حرف ماست چند وقت پیشم داشتم در موردت با بابا صحبت میکردم و می گفتم سپینا به پنجره اشاره می کرده و می چسبیده تو بغل من انگار از چیزی می ترسید حالا من داشتم پچ پچ با بابا صحبت میکردم بعد گفتم واسه اینکه حواسش و پرت کنم بردم ماه رو بهش نشون دادم تا این و گفتم دیدم گفتی ماه یعنی در حال انجام هر کاری هم که باشی حواست به حرفای ماست قربون اون شکلت برم من.مامان از هر دری برات نوشت ولی این و نگفتم که امروز از روی مبل سالن افتادی زمین و یه میز شیشه ای هم که اونطرف مبل گذاشته بودم اونم افتاد زمین نمی دونم چجوری و کجای بدنت آسیب دید وقتی بغلت کردم دیدم میز هم افتاده شما هم اونطرف مبلی حالا دست من و بابا رو می گرفتی میبردی اونطرف که میز و مبل و بزنیم که چرا سپینا رو اذیت کرده خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد فقط وقتی می خواستم میز و درست کنم چند تا تار مو که از ریشه در اومده بود دیدم نمیدونم آخه این چه مدل زمین خوردن بود تعجب.

93/7/15 اینم عکس یه خواب عمیق.

چند روزیه عکسای پارسال این موقع رو نگاه می کنم چون کم کم حالت داشت خوب می شد و دیگه بالا نمی آوردی هوس کردم یکی دو تا از عکسای پارسالت و بذارم.الان بیدار شدی اومدی تو بغلم داری شیر می خوری می بوسمت تا بعد عشقم.

اینم عکسای پارسال همین تاریخ.

پنج شنبه 17 مهر.دختر نازم که از خستگی خوابیدی از بس امروز دنبال مامان از این طرف خونه به اون طرف رفتی آخه مامان داره خونه رو تمیز می کنه اول هم از اتاق شما شروع کردم البته اتاقت و سه شنبه تمیز کردم ولی چون نمی خوام خیلی بهمون سخت بگذره و شما خسته بشی خوش خوشی دارم کار می کنم آخه گفتم همه جا دنبالمی و کمک می کنی گاهی دستمال برمیداری و یه جایی رو دستمال می کشی گاهی اوقات میری سراغ تی گاهی هم تمام چیزایی رو که مامان تو کشو و کمد جا داده در میاری واسه همین خسته می شی دیگه.دیروز که کلا" کار تعطیل بود و استراحت کردیم ولی امروز دو تا دیگه از  اتاق خوابا و پذیرایی رو تمیز کردیم می خواستم حال رو هم تمیز کنم که خوابت برد و منم رفتم یه دوش گرفتم و الانم واسه خودم یه چای ریختم و دارم خستگی در می کنم واسه بقیه کارا هم وقت بسیاره.الانم بیدار شدی نازنینم.خوابوندمت اومدم البته اگه دوباره بیدار نشیآرام.امروز خیلی احساس کردم که دیگه دارم به حالت قبل برمی گردم چون خیلی دست و پام بسته بود نمیذاشتی به هیچ کاری برسم ولی امروز اونطوری که دلم می خواست تمیز کاری کردم البته می اومدی بهم گیر میدادی ولی بازم خوب بود.امروز یه کار دیگه هم کردی وقتی مشغول کار بودم با بابا تو اتاق بودید و افتاب افتاده بود تو اتاقا بابا بهت یاد داد بگی  آفتاب قربونت برم می گی آبتاب. قبل از اینکه بخوابی هم تو اتاقت داشتی بازی میکردی در ویترین عروسکات و که مامان چسب زده بود دیگه بازش کردم چون قبلا" خیلی درش و باز و بسته میکردی و میترسیدم دستت بمونه لای در ولی دیگه از اون نظر خیالم راحت شده از جهت دیگه خطرناکه یدفعه صدای گریه ت و شنیدم دیدم در کمد و باز گذاشتی و نشسته بودی زمین تا خواستی بلند بشی سرت خورده بود به درکمد حالا نمی دونم کجای سرت خورده مامان بمیره واست که فقط یه گریه ی کوتاه کردی و گفتی می می و تا خوردیش خوابیدی.دیشب وقتی خوابیدی و منم کنارت دراز کشیده بودم داشتم به این فکر می کردم بیدار شدن تو شبت هم نسبت به قبل کمتر شده الان اگه مشکلی نداشته باشی دو یا سه بار نیمه شب برای شیر بیدار می شی ولی نزدیک صبح خیلی زود به زود دلت شیر می خواد ولی وای گریهقبلا"تمام بدنم درد می گرفت اینقدر طولانی شیر می خوردی یا هر ساعت بیدار می شدی و بهونه می گرفتی.راستی دیروز روز جهانی کودک بود از دو روز قبل به بابا گفتم می خوام واسه این روز یه کاری واسه سپینا بکنم ولی یادم رفت یدفعه ساعت 7 برام اس ام اس اومد که در این مورد بود دیدم وای من که واسه دخترم کاری نکردم هوا هم سرده نمی تونم ببرمش بیرون دیدم بهترین کار اینه که باهات بازی کنم تا خوشحال باشی یه عالمه با هم بازی کردی و صدای خنده ت تو خونه پر شده بود خنده

ولی شب که بابا اومد برات یه عالمه خوراکی خوشمزه خریده بود.بابا از مامان زرنگ تر بودچشمک.مامان همه ی برنامه ریزی هاش واسه زمانیه که دخترش بزرگتر و مستقل تر بشه بعد براش همه کار بکنه تا دخترش لذت ببره.

یک شنبه 20 مهر.الان که دارم برات می نویسم دوباره با خاله فاطی اینا اومدیم یزد و داری واسه خودت تو خونه ی به قول خودت نانا(ساناز جون) شیطونی می کنی.این اواخر یه کارایی کردی که می خوام برات ثبت کنم اول اینکه از روز جمعه یاد گرفتی و می گی آگا یعنی همون آقا بعدشم دیروز قبل از اینکه خبردار بشیم که قراره راهی یزد بشیم با هم ادامه ی خونه تکونی رو انجام میدادیم و حال و تمیز میکردم شما هم طبق معمول به دنبالم داشتم عکس بابابزرگ خدابیمرز رو دستمال می کشیدم بهت گفتم سپینا این بابابزرگه ها دیدم رفتی جلوی اون یکی عکس بابابزرگ که بالای شومینه است و بهش اشاره می کنی و میخوای به مامان بفهمونی که این هم عکسه بابابزرگه قربونت برم من که اگه بابابزرگ زنده بود خیلی دوستت داشت چون خیلی دوست داشت ببینه که مامان بچه دار بشه و همش می گفت یه آرزوی دیگه دارم که بچه ت و ببینم ولی خدا نخواست ولی یقین دارم که داره هر دومون و می بینه و از اینکه مامان همچین گلی داره و تونسته باهاش سرگرم بشه خیلی خوشحاله.(روحش شاد)

حالا در مورد مسافرتمون بگم که دیروز ظهر راه افتادیم و شب رسیدیم و شما هم که گیر داده بودی پشت فرمون بشینی تو بغل مامان رانندگی هم کردی البته نه تو جاده بلکه یه جای خلوت و اینقدر به همه چیز ماشین دست زدی که برف پاکن و راهنما و چراغ های ماشین مرتب روشن و خاموش می شدن بعضی جاها که می ایستادیم تا چای بخوریم اینقدر از بودن تو ماشین خسته شده بودی که تا میرفتم سمت ماشین گریه میکردی و دوست نداشتی سوار بشی یه جا که با خاله اینا بای بای میکردی که یعنی شما برید من و مامانم اینجا می مونیمقهر.

93/7/23

این عکست و خیلی دوست دارم.

شنبه 26 مهر.سپینا جونم پنج شنبه شب برگشتیم خونمون شب قبلش تولد ساناز بود اینقدر خوشحال بودی و واسه خودت جیغ کشیدی و رقصیدی که دیگه ساعت 10/5 از شدت خستگی بیهوش شدی و تو اون سر و صدا بیدار هم نشدی.برات بگم از اینکه به یکی میخوای بگی دوستت دارم می گی دو خیلی دوست داری حرف بزنی و وقتی میخوای یه چیزی رو توضیح بدی چون نمی تونی همش آب دهنت و قورت میدی و من من می کنی وقتی هم نتونی منظورت و برسونی جیغ می کشی.این روزا غذا خوردنت خدا رو شکر یکم بهتر شده و عاشقه اینی که ازت بخوام بهم کمک کنی اگه بگم سپینا بیا به مامان کمک کن هر جا باشی خودت و میرسونی آخه خیلی ازت تشکر می کنم و قربون صدقت میرم فکر می کنم واسه همینه که اینقدر دوست داری کار کنی آخه همش نگام می کنی ببینی عکس العملم چیه.دیگه میخوای خودت لباسات و بپوشی خیلی سعی می کنی جورابت و شلوارت و خودت بپوشی.دیگه برات بگم خیلی شکلات و سوهان و دوست داری آهان چوب شور و که دیگه نگو خیلی دوست داری و میخوری.صبحانه نون سوخاری با چای دوست داری می خوری اینا عادت های غذاییه این ماهته.یادم رفت بگم سه شنبه شب رفتیم بیرون خرید توی مرکز خرید همش از این مغازه به اون مغازه میرفتی و دلت میخواست به همه چیز دست بزنی واگه نمیذاشتم جیغت بلند می شددلخورمامان افسردگی گرفت پیش خودم فکر کردم ای بابا حالا یه مدتم باید صبر کنم تا سپینا متوجه بشه که یه سری از کارا بده و نباید انجامش بده.دیگه واسه امروز بسه چون فردا عروسیه پسر دایی مهران و مامان یکم دیگه کار داره می بوسمت ملوسم. 

93/7/26 انگار داری دکلمه می گی.

این زمانیه که بهت می گم بخند.چه حالی کرده بودی با روسری.

این دومین باره که میام برات بنویسم الان ساعت نزدیکه 11 شبه چند دقیقه پیش داشتم می خوابوندمت یادم افتاد هفته ی دیگه واکسن داری خوابم پرید نمی دونم این چه نگرانیه بدیه که نزدیک واکسن زدنت بهم دست میده خدا رو شکر که این آخریشه و بعدی میره واسه چند سال دیگه ولی واسه این واکسنت خیلی بیشتر متوجه هستی و ممکنه درد و بیان کنی امیدوارم که زیاد اذیت نشی دختر نازم.

93/7/27 دخترم بعد از آماده شدن برای مراسم.خونه ی خاله شمسی.

اینجا هم تو سالنه.بیشتر کنار بلندگوها می ایستادی.

سپینا و مامان.

93/7/28 سپینا و خاله فایزه فردای عروسی(پاتختی)

اینجا رفته بودی سراغ تی خونه ی مردم.

امروز سه شنبه 29 مهر.وای سپینا جونم اینقدر برات تعریفی دارم که نگو.اول اینکه یک شنبه برای اولین بار رفتی عروسی و وقتی وارد سالن شدیم مهمونا نیومده بودن آخه ما درجه یک بودیم و زودتر رسیده بودیم وقتی دیدی سالن به اون بزرگی و فقط چند تا آدم چه ذوقی کردی واسه خودت همه جا رفتی و گشتی مثل موش کوچولوها اینقدر از لای صندلی ها رد شدی و واسه خودت بازی کردی که مامان مجبور شد ساعت 8/5 به بابا زنگ بزنه که بیاد دنبالمون آخه هم خودت و خسته کرده بودی هم مامان رو برگشتنا تو ماشین خوابت برد وقتی اومدیم خونه می خواستم لباست و عوض کنم که بیدار شدی و بدخواب شدی و تا نزدیکه 12 که خوابت ببره همش بهونه گرفتی ولی تو سالن خیلی خوشحال بودی و سر همه ی میزها رفتی و دستت و به نشونه ی سلام برای همه تکون میدادی از یه جایی هم که شیب داشت خوشت اومده بود و مدام میرفتی اونجا منم فکر کردم تا خدایی نکرده بلایی سر خودت نیاوردی بهتر اونجا رو ترک کنم و بیاییم خونه.اینم بگم که آرایشگاهمون تو خونه بود وقتی مامان داشت اماده می شد هر کاری می کردم بهم نگاه میکردی و انجام میدادی برای اینکه سشوار مامان و نگیری بهت یه سشوار و برس دادم و با اون سرگرم بودی تا کارام و کردم وقتی هم می خواستم موهات و سشوار بکشم خیلی خانوم رو پام نشستی فقط گاهی اوقات می گفتی داخ همون داغ خودمون منم خیلی اذیتت نکردم.دیروزم که مراسم پاتختی بود و رفتیم اونجا تی رو برداشته بودی و تی می کشیدی مامان هم ازت عکس می گرفت و جلوی هر چیزی که نباید دست میزدی میرفتی و می گفتی نه نه و انگشتت و به حالت نفی تکون میدادی.دیشب هم فهمیدیم که نی نی عمو سعید به دنیا اومده و دیگه حالا یه پسر عموی فسقلی داری که تازه امروز 3 روزشه.تازه دیشب عمه ویدا هم از امریکا اومد و یک ساعت پیش اومد اینجا و وقتی شما رو دید قربون صدقت رفت و گفت چقدر بزرگ و خانوم شدی و شما هم که خجالت می کشیدی  و کتایون دختر عمه ویدا هم برات یه باربی خوشگل فرستاده بود که عمه جون برات آورد و یکم باهاش سرگرم بودی چون حمامت کرده بودم خوابت می اومد و الان که ساعت 1 ظهره خوابی.عزیزم نمیدونم برات نوشتم یا نه که می گی دیدی وقتی یه کار اشتباه انجام میدی یا می افتی می گی دیدیسوال(به صورت پرسشی) منم می گم من دیدم شما هم دیدی ؟؟؟تازه اینم یاد گرفتی دستت و میذاری رو صورتت می گی آخ البته آخی که می گی به صورت کشیده است البته آخ رو خیلی وقته می گی ولی حالت گفتنش و تازه یاد گرفتی.دخترم هفته ی دیگه این موقع میبرمت برای واکسن مامان دوباره شمارش معکوس و شروع کرده.ترسو

این عکس هم زمانیه که عمه برات باربی رو آورد و بازش کردی.

الان ساعت 11/5 شبه که دارم برات می نویسم نمی دونم این چه کاریه که اومدم در مورد واکسن 18 ماهگی سرچ کردم خیلی چیزای بدی نوشته بود که اعصاب و روانم و اخر شبی ریخت به هم خیلی ترسیدم خدا کنه این عوارضی رو که خوندم برای شما نداشته باشه.خوب تب که عادیه ولی اسهال و استفراغ و... وای خیلی بده خدا نکنهغمگین.

امروز اول آبانه که دارم برات می نویسم. دیروز رفتیم دیدن نی نی عمو سعید پارسا کوچولو وای که چقدر خانوم بودی و به هیچ چیزی دست نزدی نیم ساعتی اونجا بودیم و اومدیم خونه.دیروز صبح عمه ویدا اومد خونمون برات خیلی چیزای خوشگلی سوغات  آورده بود دستش درد نکنه.دیروز بهش می گفتی عمه اونم ذوق می کرد و همش می گفت که کتی خیلی دوستت داره و ابراز دلتنگی کرده ولی چون امسال دانشجو شده نتونسته بیاد ایران.حالا از خودت بگم که دیگه همه چی رو می شناسی زانو و آرنجت رو هم نشون میدی و هر چیزم که می گیم برامون بیار میاری یکی از این چیزا ماهیتابه است که واسه مامان از کابینت میاری خیلی چیزا رو هم سعی می کنی بگی مثل خیس _ریخت و چند تا چیز دیگه که الان حضور ذهن ندارم چون مشغول بازی بودی و الان اومدی پیشم میخوام بیام باهات بازی کنم.

دوم آبان.سه روز دیگه 18 ماهه دخترم تموم می شه وای که این روزا چه زود داره میگذره همش با بابا داریم تلاش می کنیم تا اونجا که میتونیم لذت این روزا رو ببریم خصوصا" بابا که حتی به خاطر دختر گلش شغلش و عوض کرد تا بیشتر کنار دخترش باشه.میدونی دیشب که نمی خوابیدی و دلت می خواست شیطونی کنی و همش چراغ و خاموش و روشن میکردی بابا بهم چی گفت؟؟وقتی اومدم دنبالت که ببرم بخوابونمت بابا گفت ولش کن بذار هر کار دوست داره بکنه دیگه این روزا پیش نمیاد.سپینا بابا این حرف و خیلی تکرار می کنه "یه روز ممکنه ولمون کنه و بره دنبال زندگیش و همش ما لحظه شماری کنیم که کی دخترمون در خونمون و باز کنه و بیاد تو"منم گفتم انشاالله که همچین اتفاقی نمی افته چون نه من اینجوری بودم نه بابات.مامان تا زمانیکه بابابزرگ زنده بود هر کاری از دستش برمی اومد سعی کرد انجام بده و میدونم همیشه دعای خیرش پشت سرمه(خدا رحمتش کنه)بابا سیامک هم تا اونجاییکه من می بینم همه جوره هوای مادرش رو داره چون من نظرم اینه فرزند هر انسانی به رفتار پدر و مادر نگاه می کنه و الگوش اونا هستن البته گاهی پیش میاد که برعکس این قضیه هم می شه ولی من از خدا میخوام شما خانوم گل برای هر کسی که قدر و ارزشت رو میدونه کم نذاری.محبت کردن به کسی که ارزشش رو داشته باشه نه توقع زیادیه نه سخته ولی ببین چقدر می گم ارزشش و داشته باشه.چون مامان در حق خیلی ها گذشت کرد و اونا متوقع شدن و باعث ناراحتی و...حالا بگذریم خیلی وصیت و نصیحت کردم اومده بودم بگم الان واسه درست کردن ناهار بهم کمک کردی و بهم روغن دادی سیب زمینی دادی ماهیتابه رو با کمکم رو گاز گذاشتی قربون اون دستای کوچولوت که اینقدر دوست داری به مامان کمک کنی.فکر کنم از اون کدبانوها بشی چون از الان خیلی تو کارای خونه شرکت می کنی یادم رفت بگم صبح هوس کردیم دور هم سر سفره صبحانه بخوریم از تو کشو سفره رو در اوردی می خواستی پهنش کنی نتونستی کمکت کردم در یخچال و باز کردم کره و مربا رو بهت دادم گذاشتی تو سفره بابا گفت چای رو هم با کمک سپینا دم کردم کنارمون نشستی و من و بابا هم همش با به به و چه چه که دخترمون برامون سفره پهن کرده و چای درست کرده می خوردیم شما هم لبخند میزدی ولی خودت هیچی نخوردی چون امروز یکم زود بیدار شدی و یکم کسل بودی نمیدونم دلیلش چیه ولی دوباره همش انگشتت تو دهنته فکر می کنم واسه دندونای دیگه است که در نیومدن.دوباره یه چیز دیگه یادم اومد البته دیروز می خواستم بنویسم یادم رفت از روزی که رفتیم عروسی یه مدل رقصیدن یاد گرفتی پاهات و به سمت بیرون پرت می کنی مثل رقص لزگی خیلی هم خوشت میاد دیشب وقتی این کار و میکردی من و بابا هم بلند شدیم باهات میرقصیدیم وای که چه خوشحال می شی وقتی می بینی ما باهات همراهی می کنیم هیچ چیز هم لذت بخش تر از این نیست که من و بابا ببینیم از ته دل خوشحالی و می خندی.سپینا جونم اون دستات و که به مامان کمک می کنه و اون پاهات و که باهاش لزگی میرقصی می بوسم دخترم. 

شنبه سوم ابان.عزیزم امروز با بابا تصمیم گرفتیم فردا واسه واکسن ببریمت تا از شر این استرس خلاص بشیم.الان بردم حمامت کردم تا اگه گفتن نباید به بدنش آب بخوره کلافه نشی چون خیلی عادت به حمام داری.میخوام فردا زیاد راهت ببرم تا در اثر ثابت موندن پاهای کوچولوت درد نگیره.حالا البته تا فردا ببینیم چی می شه خدا یاور همه ی مامانای ترسو و پراسترس مثل من باشه.الهی فردا بیام بگم چقدر راحت بوده و دخترم کاملا" سرحاله. 

وقتی صورتت و می چسبونی به شیشه ی کمد عروسکات این شکلی می شی.

اینم یه سپینای متعجب.

4آبان.سپینا جونم بالاخره برای واکسن رفتیم و اومدیم الان که دارم برات می نویسم ساعت 11 صبحه و 2 ساعت پیش بردیمت و انجام شد.قدت 87 دور سرت 47 وزنت با لباس 12600 ولی برات 12300 ثبت شد و دوست خاله گفت اضافه وزنت خیلی کند بوده و باید بیشتر از این می شده واسه همین برات نوبت ماه دیگه رو زد و گفت بیارمت که اگه لازم شد برات آزمایش هم بنویسن که با این حرف اینقدر ناراحت و پکر شدم دلشکستهکه اومدیم خونه سردرد شدم.حالا بگم از تزریقت اول اینکه دیشب دندون آسیابت خیلی اذیتت میکرد جوری که به دهنت اشاره کردی و مامان فهمید و برات بی حس کننده زدم خودت هم دهنت و باز میکردی و می گفتی آآآآآآآ وقتی هم که خوابیدی با اینکه خدا رو شکر شامت و کامل خورده بودی ولی خیلی بیدار شدی من که ربطش دادم به دندون از ساعت 4/5 تا 5/5 همش شیر می خوردی ومامان هم دیشب نتونست بخوابه صبح ساعت 8 که بیدار شدم تا دست و صورتم و شستم و چای گذاشتم بیدار شدی بلافاصله بهت استامینوفن دادم و یه کوچولو صبحانه با خاله هماهنگ کردم و با بابا از خونه زدیم بیرون وقتی چک آپت تموم شد خاله هم از راه رسید فکر میکردم می شه با خاله بری واسه واکسن ولی دلت بغل مامان و می خواست منم بغلت کردم و حالا اینقدر اضطراب داشتم که خاله گفت فشار خودت افتاده و رنگت پریده خلاصه تو بغلم نشستی قرار بود واکسن توی دست راست و پای چپت تزریق بشه من که صورتم یه طرف دیگه بود و با اسمارتیزی که بابا برات خریده بود سرت و گرم کرده بودم که گفتن تموم شد دختر ناز من بدون گریه واکسن دستش تزریق شد حالا بابا هم اومده بود نگات میکرد بیچاره بابا به خاطر من اونم استرس گرفته بود داشتی با بابا دالی میکردی که تزریق پا هم انجام شدشاید  به اندازه 20 ثانیه گریه کردی و تموم شد بماند که چه مقاومتی میکردی و می گفتن چقدر زورت زیاده چون باید بی حرکت میموندی ولی از اونجاییکه محدودیت و دوست نداری می خواستی آزاد بشینی.خلاصه اینکه غول واکسن 18 ماهگی تا حدی گذشت اونجا بغلت نکردم تا روی پاهات راه بری وقتی هم اومدیم خونه بهت تی دادم تا به این واسطه راه بری شاید درد پا اذیتت نکنه.ولی کلا" امروز صبح خیلی بد خلق بودی و خونه هم که اومدیم ادامه داشت الانم خوابیدی شاید بعد از ظهر ببرمت بیرون تا هردومون سرمون گرم بشه محبت. راستی دیشب با بابا داشتیم فیلم های نوزادیت و میدیدیم شما هم تو بغلمون بابا می گفت باورم نمی شه سپینا اینقدر زود بزرگ شد و به من گفت چه کاره خوبی کردی هر ماه ازش فیلم گرفتی قیافه ی نوزادیش از ذهنم رفته بود راستش و بخوای خود مامان هم همینطور فیلم 10 ماهگیت و که دیدم گفتم خدایا چقدر اینجا تپله در صورتیکه اون زمان اصلا" به چشمم تپل نبودی.خدایا شکرت که شاهد رشد و پیشرفت دختر کوچولون هستیم.سپینا جونم به قول خودت دو یعنی دوستت دارم.

این عکس و ساعت 12 ازت گرفتم هنوز می تونستی راه بری کیسه ی آب گرمت و بهت داده بودم.

اینجا ساعت 2/5 و دخترم دردش شروع شده بود.

عزیز دلم الان ساعت 2 که دارم برات می نویسم از 12/5 دیگه ترجیح میدی راه نری می ایستی یه جا و می گی مامان که بیام بغلت کنم قبلش وقتی از خواب بیدار شدی دستت رو پات بود و یکم صورتت در هم میرفت ولی به روی خودت نمی آوردی بهت کیسه آب گرم دادم ولی باهاش بازی کردی یا انگار داری عروسک میخوابونی رو جفت پاهات میذاشتی خوب بودی حتی اشاره کردی برات آهنگ بذارم و یه عالمه واسم رقصیدی ولی بعد از اون تا الان که دوباره خوابیدی راه نرفتی یا تو بغلم بودی یا رو زمین دراز کشیدی واست کتاب خوندم چشمات که پر از خواب شد شیر خوردی خوابیدی.خیلی برام سخته وقتی این حالت و می بینم خدا بیماری رو نصیب هیچ بچه ای نکنه این که حالا یه واکسن بوده ولی از ظهر تا حالا همش بغضم و قورت میدم نمی تونم تحمل کنم دخترم داره درد می کشه و مامان نمی تونه براش کاری بکنه بابا هم امروز زود اومده خونه که کنارمون باشه اونم وقتی دید می ایستی ولی راه نمیری و ناله می کنی خیلی ناراحت شد همش ازم می پرسه تا فردا خوب می شه دیگه؟؟منم می گم امیدوارمغمگین.

امروز همش میام گزارش کار میدم.امروز بیشترین گریه ی زندگیت و کردی قربون اون اشکات برم که از گوشه ی چشمت پایین می اومد از شدت درد منم جز اینکه بهت استامینوفن بدم کار دیگه ای نتونستم برات بکنم تا الان چند بار خوابیدی و تا پات کوچکترین تکونی می خوره گریه می کنی فقط خوابیدی حتی حاضر نیستی بشینی دمای بدنت هم میره بالا و تا استامینوفن میدم یکم بعد میاد پایین خدا کنه تا فردا خوب بشی.آخه کی باور می کنه سپینای پرتحرک الان فقط دراز کشیده حتی یه کوچولو هم به پهلو نمی چرخه واسه شیر خوردن.خدایا به همه ی بچه ها سلامتی بده.این آخرین پست 18 ماهگیه دخترم پر از ناراحتی و غصه است به امید خدا پست بعدی پر از خبرای خوب و سرحال شدنه دختر کوچولومه.

 

[ يکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 19:49 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

93/6/7 جمعه.سلام دختر نازنینم عشقم عسلم.الان که دارم برات می نویسم17 ماه و 2 روز از وجود نازنینت میگذره و مامان امشب وقت کرده بیاد و برات بنویسه چون خونه نبودیم و امروز عصر اومدیم.الانم سرم درد می کنه و نمی تونم زیاد بنویسم فقط بگم تو این چند صبح یه بار رفتی پارک عصر هم یه بار و خیلی هم بهت خوش گذشته خدا رو شکر خیلی هم خانوم شدی دیگه معنی انتظار رو متوجه می شی و منتظر می مونی اگه چیزی رو بخوای و بهت بگم یکم صبر کن مثلا" مامان دستش و شست بهت میده چیزی نمی گی روابط اجتماعیتم بهتر شده تو پارک به بچه ها توجه می کنی بهشون لبخند میزنی و باهاشون بای بای می کنی فقط اگه یه آدم جدید ببینی یکمی خجالت می کشی و سرت و میندازی پایین ولی چند دقیقه که بگذره یخت باز می شه فقط دختر گلم چند وقته بد غذا شده و خیلی کم غذا می خوره.غمگین

93/6/5 قرار بود با خاله زهرا بری حمام اون چیزی هم که چسبوندی به بدنت مارک لباسیه که تو همین روز برات خریدم.

93/6/6 رفتی رو میز خاله.

 

اینجا هم خونه ی خاله است و خیلی این بالکن و دوست داری چون می تونی خودت درش و باز کنی و ببندی.

93/6/11 سه شنبه.عزیز دلم دیگه خیلی وقت نمی کنم بیام چون فقط یک بار در روز می خوابی  اونم به مدت کوتاه و تازه اگر خونه ی خودمون باشیم واسه همین وقتی خوابیدی هزار تا کار واسه انجام دارم ولی گاهی اوقات از اون کارا می زنم میام واسه دخترم بنویسم.پریروز یعنی یک شنبه ظهر مامان هوس جاده چالوس و کرد و از اونجایی که هیچوقت واسه چیزی به بابا گیر نمیدم تا یه چیزی رو می خوام بنده خدا نه نمی گه و با وجود سر دردی که داشت گفت آماده بشید بریم رفتن اون روز باعث شد تا دیروز هم ناهار بریم جاده و هم برای ما تنوعی باشه هم دخترم کنار رودخونه کیف کنه.

93/6/9

تو بغل بابا.

وقتی می خوای بترسونی یا خودت و باد میزنی که یعنی گرمته قیافت این شکلی می شه.البته اینجا صدای آب رو در می آوردی.

وقتی میخوای بگی هیس این شکلی می گی.

توی فضای باز گفتم هر چقدر دلت می خواد جیغ بزن انگار منتظراین حرف بودی.

93/6/10 با بابا در حال قدم زدن کنار رودخونه.

93/6/11 سه شنبه چون دو روز پشت سر هم با بابا رفتیم بیرون تو آشپزخونه بودم دیدم صدات نمیاد اومدم دیدم اینجوری پشت در خوابیدی گفتم سپینا چرا اینجایی؟گفتی بابا...دد.یعنی منتظر بابایی که بریم ددر.  

93/6/12 چهارشنبه.وای که سپینا به خاطر شما به اندازه ی کل زندگیم امسال رفتم پارک امشبم پارک بودیم و اومدیم خونه حمامت کردم و خوابیدی امروز واسه اولین بار کامل گفتی هاپو آخه الان چند روزه تا پگی رو می بینی می گی هاپ ولی امروز اسمشم گفتی.خیلی تو این مدت پیشرفت کردی تو راه رفتن فهمیدن مفاهیم لباس پوشیدن و بیرون آوردن فقط توی تنها چیزی که همکاری نمی کنی غذا خوردنته که خیلی مامان ناراحته چون اصلا" دلت نمی خواد غذا بخوری فقط دلت شیر می خواد و هر جایی هم باشه وقتی گیر بدی باید بهت شیر بدم.خدا خودش به دادم برسه واسه از شیر گرفتنت.

93/6/13 پنج شنبه.الان که دارم برات می نویسم ساعت 10 شبه و شما تو خواب نازی خواب قربونت برم که اینقدر شیرینی و مامان اگه یه لحظه نبیندت دلتنگت می شه یک ساعت پیش بعد از اینکه با کلی ادا و اطوار غذات و خوردی برای اینکه بتونم شام بخورم بابا بردت پایین تا باغچه رو آب بدید اومدم تو تراس باهات حرف میزدم دنبال صدام می گشتی و دور باغچه راه افتاده بودی و می گفتی مامان دلم داشت برات پر می کشید باور کن اصلا" نفهمیدم چی خوردم بهم نچسبید وقتی اومدی تو انگار چند ساله ندیدمت بغلت کردم دستات و شستم شیر خوردی و خوابت برد.امروز وقتی با هم بازی می کردیم گفتی دو تا آخه وقتی مکعب هات و می چینم یا هر کار دیگه ای هر چیزی رو برات می شمارم واسه همین یاد گرفتی و خیلی زیاد کلمه ی دو رو بکار میبری حتی وقتی کتاباتم می خوای میری سمت کتابخونه و می گی دو نمی دونم جریان چیهسوال یه سری چیزای دیگه هم می گی ولی کامل نیستن مثلا" به باشه می گی با اکثر کلمه ها رو اولشون و می گی.راستی امروز مامان بهت کلک زد برات شیر برنج درست کردم بهش وانیل هم زدم 5 دقیقه گذاشتم تو فریزر بعد دستت و گرفتم گفتم برات بستنی درست کردم از فریزر در آوردم اول خودم خوردم تا دیدی بهت نمیدم اومدی جلو و چند تا قاشق خوردی.خلاصه این غذا نخوردنت داستانی داره دیگه منم با هر ترفندی هست میخوام بهت غذا رو بدم ولی نه به زور با میل خودت.از خدا میخوام خودش کمک کنه و بهم توانایی بده.خوب بخوابی نازم.

93/6/14 تو این روز رفتیم خونه ی زن دایی وقتی برگشتیم بردمت حمام تازه موهاتم مثل موش بسته بودم.

شنبه 15 شهریور.عسلم امروز عصر با بابا قرار بود بریم املاک اول رفتیم مغازه ی بابا بعد از اونجا رفتیم کارمون و انجام دادیم وقتی تموم شد بابا گفت می شه خودتون برگردید خونه ما هم ماشین و برداشتیم و شما هم مثل خانوما نشستی و کمربندتم بابا بست و تا خونه نق هم نزدی.بابا که اومد خونه دوباره می خواست بره بیرون که منم گفتم ما هم میایم  بهت گفتم برو تو اتاقت بیام پوشکت و عوض کنم دختر ددری مامان رفتی خوابیدی اومدم پوشکت و عوض کردم تا از در رفتیم بیرون خوابت برد الانم لالا کردی فدات بشم.بوس

93/6/16 بهت گفام سپینا بخند ازت عکس بگیرم اینجوری خندیدی تا ته حلقت معلومه.

چهارشنبه 19.قربونت برم این روزا من و بابا یکم ناراحتیم و با وجود شماست که یکم روحیه مون عوض می شه خصوصا" بابا امیدوارم به زودی حل بشه و کسانی که باعث بوجود اومدن این مسایل می شن خدا هدایتشون کنه.از روز یک شنبه تصمیم گرفته بودم دیگه بهت کم شیر بدم تا کم کم از سرت بیفته خیلی هم خوب پیش رفتیم هر وقت هوس می کردی سرت و گرم می کردم یا بهت یه خوراکی میدادم ولی امروز بی خیال شدم چون از نظر روحی آمادگیش و ندارم.بگم برات از چند روز پیش که ساعت 3 بعد از ظهر من و بابا رو خفت کردی و ددر خواستی ما هم تو اون گرما بردیمت پارک یکم تاب بازی کردی البته خیلی هم گرم نبود ولی واسه مایی که هیچوقت واسه تفریح این ساعت بیرون نمی رفتیم عجیب بود که یه نصفه ریزه ما رو مجبور کنه از خونه بریم بیرون آخه دستمون و می گرفتی و می کشوندی طرف در و می گفتی ددر .باز خدا رو شکر که یه دختر کوچولوی ناز داریم که حال و هوامون و عوض می کنه.سپینا از ته دلم از خدا می خوام هر کس که باعث می شه آرامش و شادی از خونه یا از دل کسی بره خودش هر جور که می دونه مجازاتش کنه.

پنج شنبه 20.عزیز دلم دیروز صبح با بابا رفتی تو بالکن و تا تونستی خودت و کثیف کردی عصر هم با هم رفتیم بالکن و شستیم و یکم اونجا نشستیم برات کتاب خوندم یکم غذا خوردی و وقتی هوا داشت تاریک می شد اومدیم تو که خاله شمسی و امین اومدن خاله گفت میایی بریم یه دوری بزنیم داشتم بهونه می آوردم که نریم دیدم رفتی پشت در و می گی ددر...بابا دیگه با خاله رفتیم مغازه ی بابا و خیلی خوشحال بودی.وقتی برگشتیم خونه مامان تنقلات برداشت رفتیم تو بالکن که دیدم اینقدر میری و می ایی که دیگه کلافه شدم اومدیم تو. امروزم موقع ناهار بود رفتم تو آشپزخونه وقتی اومدم دیدم خودت لیوان اب رو برداشتی و داری سر می کشی اخه همیشه با لیوان خودت که قمقمه ایه اب می خوری ولی با این لیوان حواست بود که نریزیش رو خودت.کار لباسشویی تموم شده بود می خواستم لباسارو در بیارم تا سبد و تو دستم دیدی اومدی دنبالم همه ی لباسا رو خودت در آوردی منم ازت فیلم می گرفتم بعدشم لباسا رو تکون میدادی یعنی قشنگ هر کاری که مامان جلوت انجام میده همه رو ضبط می کنی و واسه خودم انجام میدی قربون شکل ماهت برم.امروز یه خرابکاری هم کردی پارچ شربت و ریختی زمین شیطانو بابا رو عصبانی کردی دختر شیطون بلا.آهان یه چیز دیگه چند روزیه ازت می پرسم سپینا دختر کیه ؟؟؟؟؟ عشق کیه ؟؟؟می گی ماما طفلکی بابا بهت می گم سپینا پس بابا چی بگو مامان و بابا ولی بازم می گی ماما.الانم همه ی اتاق بابا رو ریختی به هم داری دونه دونه لباسای بابا رو از اتاقش میبری بیرون تا بیشتر از این دسته گل به آب ندادی فعلا" بوس.

22 شهریور.سپینا ی گلم دارم با یک روز تاخیر برات می نویسم می خوام بهت بگم که 21 شهریور 91 روزی بود ما فهمیدیدم شما وجود داری و الان از اونموقع دو سال میگذره یادش به خیر چقدر زمان زود میگذره گاهی اوقات وقتی بهت نگاه می کنم باورم نمی شه که دختر منی البته این حس کمتر به من دست میده چون همش درگیر کارای شما هستم ولی این حرف و زیاد از بابا شنیدم که می گه من هنوز باورم نمی شه که ما یه دختر ناز داریم.از خدا برات بهترینا رو آرزو دارم ازش میخوام همیشه خوشبخت و سلامت باشی و هیچوقت این صورت معصوم و زیبات غمگین نباشه و اخلاقی داشته باشی که همه دوستت داشته باشن.الان که دارم برات می نویسم با خاله جونت تو حمامی مشغول آب بازی.

اینجا هم داری از میز میری بالا هم داری دستمال می کشی آخه خیلی خانومه تمیزی هستی.

23 شهریور.امروز میدونی با هم چیکار کردیم؟؟؟؟خمیر بازیآرام بله دخترم خمیر بازی کردیم.مامان باآرد شیرینی خمیر درست کرد می خواستم ببینم چیکار می کنی آیا طرف دهنت میبری یا نه چون خدا رو شکر دیگه کمتر چیزا رو می کنی تو دهنت.یکی دو بار خواستی بکنی تو دهنت ولی گفتم سپینا خوردنی نیست ببین مامان هم نمی خوره شما هم که خیلی خانومی گوش کردی و چند تا هم ازت عکس گرفتم اگه دوباره برای خرید کتاب رفتیم باید برات خمیر هم بخرم.دیروزم بهت اسم چند تا از کتابات و گفتم و ازت خواستم بدی به مامن قربونت برم کتابات و با اسمشون می شناسیتشویق.این و چون الان دوباره اتفاق افتاده یادمه دارم می نویسم موقع غذا خوردن باید حتما" بری تو بغل بابا بشینی طفلکی بابا اصلا" نمی تونه غذا بخوره چون باید با یه دست شما رو نگه داره با یه دست غذا بخوره امروز گفتم بشینیم سر سفره شاید کنارمون بشینی این کار و نکنی ولی تو بغل بابا که نشستی هیچ تازه تا اونجا که می تونستی خودت و فشار میدادی تو بغل بابا که نیفتی از بغلش بیرون پات هم رفت تو بشقاب غذای بابا.خلاصه اینم شده یه داستان دیگه.خانوم طلا من و بابا خیلی دوستت داریم. 

در حال خمیر بازی.

اینجا داری کتاب راز شاد زیستن و می خونی.

خیلی دوست داری لباسی غیر از لباس خودت تنت باشه لباس مامان و پوشیدی و داری شیطونی می کنی.

26 شهریور.سپینای گلم اومدم برات بنویسم که فکر می کنم سرما خوردی نصفه شب بود داشتم بهت شیر میدادم احساس کردم بدنت خیلی گرمه می خواستم بهت استامینوفن بدم ولی فکر کردم شاید بد خواب بشی تا صبح خیلی بد خوابیدم وقتی 8 با هم بیدار شدیم خدا رو شکر دیگه دمای بدنت معمولی بود تا الان که ساعت 10:30 و دوباره یکم داغی البته بهت استامینوفن دادم ولی متاسفانه احساس می کنم بیحالی و الان خوابیدی که تو این اواخر خیلی بعیده این موقع بخوابی الان برات سوپ درست کردم و از خدا می خوام تا شب حالت خوب بشه چون نمی تونم بیحال و کسل ببینمت عشقم.راستی دیشب تولد بابا بود دیروز که با خاله و ساناز جون بردیمت پارک بعد از کلی بازی و راه رفتن شما تو پارک با هم رفتیم واسه بابا کیک گرفتیم و برای اولین بار خودت تو قنادی قدم میزدی و به یخچال های پر از شیرینی نگاه می کردی به شکلات ها که رسیدی چون قابل دسترسی بود خودت می گفتی نه نه ولی دستت و برده بودی طرفشون که دست بزنی که خاله جون بغلت کرد.می خواستیم بابا رو سورپرایز کنیم ولی کاری براش پیش اومد که دیر اومد خونه و مامان به خاطر اینکه سپینا جونش ممکنه بخوابه و کیکی رو که با هم خریده بودیم نچشیده باشه به ناچار کیک و برید البته به جای بابا سپینا شمع کیک و فوت کرد و اول از همه نوش جان کرد.امیدوارم تو پست بعدی بنویسم که سرما نخورده بودی و حالت یکی دو ساعته خوب شد چون بهت گفتم که چقدر غصه می خورم وقتی یه کوچولو کسل باشی و خدایی نکرده مریض باشی.غمگین

این عکسم به جای اینکه بابا با کیکش بگیره دخترش گرفته ولی جریان شمع 1 و نمیدونم چیه؟

27 شهریور.سپینا جونم خدا خیلی بزرگه و صدای مامان و شنید و شما در حال حاضر خوبی (خدا رو شکر) البته یکم عوض شدی یه جوری شدی نمیدونم شایدم واسه دندونت باشه چون دیروز یکی دو بار دست بردی به دندونت و با اخم بهم نگاه کردی آخه چند وقتی می شه که اخم کردنم یاد گرفتی ملوسکم منم برات بی حس کننده زدم و برخلاف قبل که کوچولوتر بودی نمیذاشتی هیچی نگفتی و دهنت و باز کردی و منم راحت به لثه های پایینت بی حس کننده زدم بمیرم برات اینقدر لثه ی پایینت ورم کرده که نگو.دیروز که بابا اومد خونه با یه بند بعضی از چیزا رو می بست و تو خونه دنبال خودت می کشیدی و خوشت اومده بود قرار شد با  بابا شب بریم برات یه ماشین بخریم و اونو بکشی خلاصه بابا که اومد اماده شدیم رفتیم بیرون اون چیزی که مامان مد نظرش بود نداشت بردیمت پارک هوا هم خنک بود مامان هم لباس مناسب تنت کرده بود پارک هم خلوت واسه همین یکم موندیم چند تا دوست پیدا کردی همش دستت و براشون تکون میدادی ولی همشون از شما بزرگتر بودن دنبالت راه می افتادن و مراقبت بودن خیلی بامزه بودن دوتا از دختر بچه ها که نزدیک 5 یا 6 سال سن داشتن سر اینکه وقتی از سرسره میایی پایین کدومشون بگیرنت دعوا داشتن که دیگه من بهشون گفتم نیازی نیست شما فقط کنار سپینا باشید.دیشب واسه اولین بار خودت تنهایی از پله های سرسره رفتی بالا البته منم پشت سرت بودم که نیفتی ولی قشنگ دستت و می گرفتی و میرفتی بالا بابا می گفت ولش کن بذار خودش بره ولی چیکار کنم نمی تونستم ولت کنم.وقتی اومدیم خونه فکر می کردم زود خوابت ببره ولی یکم بازی کردی و 11/5 خوابت برد.دخترم یه چیز دیگه هم مامان و خیلی نگران کرده خیلی بی اشتهایی و خیلی هم لاغر شدی دیروز که داشتم لباست و عوض می کردم کلی غصه خوردم که سپینای من قبلا" این لباسارو که می پوشید کاملا" به بدنش می چسبید ولی الان لباساش تو تنش شله البته بگم همش این طرف و اون طرف که میریم دارم با بچه های دیگه از نظر قد و هیکل مقایسه ت می کنم میدونم کار خوبی نیست ولی باعث تسلی خودم می شه دیشب یه پسر 2و سال و دو ماهه هم بود وقتی به اون نگاه میکردم اندامش از شما لاغر تر قدشم شاید 2 سانتی از شما بلندتر بود ولی خیلی ناراحتم اینم شده یه وسواس البته چاقی رو دوست ندارم همش میگم سپینا سالم باشه چیز دیگه مهم نیست ولی آخه باید بخوری که نیاز های بدنت تامین بشه دیگه ولی چه کنم که مامان و می کشی تا یه قاشق غذا بخوری.میدونی تازگیا چجوری گولت میزنم چند تا ظرف میارم یه تکه کوچولو یخ هم میندازم تو ظرف اینقدر اینور اونورش می کنی و منم برات حرف میزنم و بهت غذا میدم تا یخه آب می شه ولی مثل اینکه فهمیدی دیگه اونجوری هم نمی خوریغمناکخدا خودش کمک کنه این مرحله دندون در آوردنت تموم بشه شاید بهتر غذا بخوری نازم.حالا یه چیز دیگه از اونجاییکه خیلی به حیوانات توجا می کنی چه بیرون ببینی چه توی تلویزیون واسه همین فردا قراره ببریمت باغ وحشچشمک.

93/6/27 در حال کمک به مامان داری جارو می کشی خیلی کاری خونه رو دوست داری.

93/6/29 سپینا سوار بر پشت بابا جون.

اینم عکس وقتی که می گی اوخ.

این یکی از اون خنده های عسلته با اون دندونات.

یک شنبه 30 شهریور.دخترم روز جمعه نتونستیم بریم باغ وحش چون مراسم چهلم پدر زن دایی بود و ما هم خبر نداشتیم وقتی دایی خبر داد بابا باید می رفت واسه همین نتونستیم بریم و در کل شنیدیم اون روز اتوبان هم شلوغه حالا وقت بسیاره می بریمت.امروز مامان یه کار بانکی داشت سه تایی با هم از خونه زدیم بیرون وای که چقدر خانوم بودی تو بانک بعد از اونجا یه سر رفتیم مدرسه ی مامان اونجا هم خیلی گل بودی.امروز و فردا روزای آخر تابستونه و شما دومین تابستون و پشت سر میذاری با امید به خدا فصل پاییز شروع می شه و قراره تا زمانیکه هوا خوبه با هم به مدرسه سر بزنیم و مامان یکم مثل گذشته کار کنه.بیشتر به خاطر شما چون اونجا یه محیط فرهنگیه و برات خوبه  دوست دارم با بچه ها ارتباط برقرار کنی هر چند اونا از شما بزرگترن و فقط پرنا کوچولوست که سنش بهت می خوره ولی بودن با بزرگترها هم عالمی داره.حالا تا باز هم ببینیم چی می شه.چند وقتی می شه که یاد گرفتی دست به سینه جلوم می ایستی و خوردنی می شی دیگه اینکه میایی می گی د یعنی دستت و بده و ما رو هر جا بخوای میبری.امروز که دارم برات می نویسم 1 سال و 4 ماه و 25 روز از سنت میگذره میخوام از عادت هات بنویسم :شبا هنوز واسه شیر خوردن 3-4 بار بیدار می شی گاهی اوقات بیشتر هم می شه ولی کمتر از این نیست نزدیک صبح که می شه هر یک ساعت یکبار شیر می خوری تا کاملا" بیدار بشی اگه خیلی خوب صبحانه بخوری سفیده ی یه تخم مرغ  رو کامل یکم هم از زرده می خوری گاهی اوقات هم مثل امروز چند تا تکه کوچولو از سفیده می خوری بعضی روزا شکلات صبحانه یا خامه و مربا  با نون تست می خوری در حد چند لقمه ی کوچولو.برای ناهار و شام اگه غذا رو بذارم جلوت خودت می خوری ولی اینجوری که کلی با غذا بازی می کنی قاشق و برعکس میبری سمت دهنت و هر چی تو قاشقه میریزه زمین اینطور بگم بعد از خوردنش حمام لازم می شی .زمانی مامان این اجازه رو بهت میده که خیلی زیاد خسته نباشه یا بخواد لباسات و عوض کنه.اگه خودم بخوام بهت غذا بدم با هزار ترفنده ولی به زور بهت غذا نمیدم نمیدونم کارم درسته یا نه سوال.در حال حاضر میوه هایی که دوست داری شامل هندوانه- خیار- سیب (گاهی هم نمیخوری)هلو هم همینطور گاهی میخوری با لذت گاهی نه ولی انجیری رو بیشتر دوست داری خیلی زیاد چوب شور دوست داری.ازت میپرسم چند تا چوب شور میخوای با اون زبون شیرینت می گی:"دو تا" .روزا که میخوابی قبلا" خیلی خوابت سبک بود و چند دقیقه بعد بیدار می شدی ولی این روزا گاهی تا 1/5 یکسره می خوابی بدون بیدار شدنتعجب.دیگه مامان حضور ذهن نداره ولی دخترش و خیلی دوست داره اونم عاشقانه

در حال تی کشیدن.

سه شنبه 1 مهر.امروز اولین روز از پاییزه و دومین پاییز زندگی شما عزیز دلم الهی صدمین پاییز زندگیت و ببینی.همین الان یه عالمه چیز تو ذهنم بود که برات بنویسم ولی همش پرید مثل وقتی آدم سر جلسه ی امتحان نشسته و از استرس هر چی خونده یه لحظه انگار از ذهنش پاک می شه.سپینا یه چیزی رو بهت بگم پارسال با اینکه این موقع خوشحال بودم که شما رو دارم ناراحت هم بودم چون ریفلاکست خوب نشده بود و با اندک حرکتی حالت به هم می خورد همش گریه میکردی و بیشتر اوقات خسته بودم ولی امسال هر چقدر هم که خسته باشم وقتی بهت نگاه می کنم راه رفتنت و می بینم شیرین زبونیات خنده هات مهربونیات تموم اینا بهم نیرو و امید میده و ناراحتیام فراموشم می شه انگار یکی مدام بهم می گه بیخیال حرف و رفتار دیگران تو دیگه این فرشته کوچولو رو داری که باید از اینکه کنارته از وجودش و این دوران تکرار نشدنیش لذت ببری و کاری کنی که اون هم خنده از لبای خوشکلش کنار نره و با هم لذت ببرید.(با اینکه از بعضی چیزا نمی شه گذشت)خیلی دارم سعی می کنم بی خیال باشم.دخترم دلم میخواد همین جا بهت یه نصیحت بکنم هیچ وقت دل کسی رو نشکن حتی اگه اون شخص اذیتت کرد و حق با شما بود چون دل شکستن خیلی کار آسونیه و خیلی راحت با گفتن یک حرف تلخ و نیش دار می شه دلی رو آزرد ولی برای بدست آوردن همون دل شکسته میدونی چقدر باید زمان گذاشت.همیشه با خودم فکر می کنم که در آینده خیلی دختر صبور و خانومی می شی البته بابا می گه باید سپینا جوری باشه که بتونه از حق خودش دفاع کنه و ما باید جوری رفتار کنیم که  یاد بگیره.ولی از اونجایی که مامان از اون آدمایی نبوده که حاضر جواب باشه و هر کس بهش بدی می کنه جوابش و بده بلد نیستم چیکار کنم که شما مثل من نباشی.حالا از این حرفا بگذریم.برات بگم از اینکه با مامان قایم باشک بازی می کنی و چقدر دوست داری وقتی رو که مامان رو زانوهاش می شینه و خودش و می کنه هم قد شما و یدفعه از پشت میز یا صندلی و...کنارت سبز می شه با صدای بلند می خندی. الان بیدار شدی باید برم.

وقتی تازه از حمام اومده بودی.

تنها واسه خودت رفته بودی تو سالن داشتی نون باگت خالی می خوردی.

اینجا عروسکت و عاشقونه تو بغلت گرفته بودی. البته این عروسک واسه مامان بوده و رسیده به دختر کوچولوش.

دختر خوشکلم دوباره اومدم چون یه چیزی یادم اومد از پریشب یاد گرفتی به خدا می گی حدا تکه کلامای مامانه دیگه می گم ای بابا تکرار می کنی تازگیا هم که تا مامان می گه ای خدا شما هم می گی.امروز میدونی چه دسته گلی به آب دادی داشتی با صفحه ی روییه میز بازی میکردی و می چرخوندیش(آخه میزمون گردونه )که دو بار دستت رفت زیرش و با جیغ و گریه از آشپزخونه پریدم بیرون فکر کردم دیگه بی خیال می شی ولی دیدم انگشتت و گذاشتی زیرش دوباره و انگار میخوای کشف کنی چرا این اتفاق افتادهخوشمزه بلا.یکی دیگه از کارات این شده که چراغ اتاق خواب ما رو روشن می کنی و دیگه نمی تونی خاموش کنی منم کارم در اومده دیگه اگه به پاهامون کیلومتر شمار ببندن معلوم می شه چقدر راه میریم شما از جلو مامان هم از پشت سرت.حالا از همه ی اینا گذشته دختر قشنگم 4 روز دیگه 17 ماهت تموم می شه و هر کی از مامان بپرسه دخترت چند سالشه می گم یک سال ونیم.خدایا باورم نمی شه که یک سال و نیمه دارم مادری می کنم از خدا میخوام مامان خوبی برات باشم عزیز دلم و بهت قول میدم تا زمانیکه زنده ام حمایتت کنم ونذارم غصه ای توی اون دل کوچیکت جا بگیره و هر کاری می کنم تا همیشه خنده رو لبت باشه.

دوم شهریور. پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/خبر خبر خبردار یازدهمین و دوازدهمین دندون دخترم هم در اومد البته دو روز پیش مامان احساس کرد(دندون آسیاب پایین)ولی چون یه کوچولو اومده بیرون دخترم هنوز دستش تو دهنشه نمی دونم لثه ت درد داره یا خارش unhappy smiley emoticonآخه دیشب خودت رفتی بی حس کننده رو آوردی که بزنم به لثه ت ولی تا دستم به دندونت می خورد دهنت و می بستی.قربون شکل ماهت برم من مبارک باشه.امروز داشتم گردگیری می کردم دیدم کشوی کابینت و باز کردی و یه دستمال برداشتی و شروع کردی به دستمال کشیدن منم رفتم دوربین و برداشتم و ازت فیلم گرفتم.سپینا هر خرابکاری می کنی می گی آه (می خوای بگی آخ )بعد صدای نچ نچت هم بلند می شه مثل الان دقیقا" هر چی که می گم انگار تو آیینه است می بینم چیزی ازش نگذشته که تکرار می کنی.

وقتی به مامان کمک می کردی.

سوم شهریور.سپینا دیشب یه خواب بدی دیدم خواب دیدم خاله ها دارن میبرنت مسافرت و قراره از من دور باشی اینقدر تو خواب غصه خوردم تا چشمم و باز کردم دیدم مثل عروسک کنارم خوابیدی بغلت کردم و با خیال راحت خوابیدم که دیدم بیدار شدی گفتی دووو یعنی می می.دیگه اینکه شدی رقیب بابا سیامک تو خوردن سوهان.قربونت برم بابا خیلی به شیرینی علاقه داره دقیقا" مثل بابایی دو روزه جای سوهان و یاد گرفتی میایی بهش اشاره می کنی می گی اینا (با فتحه روی الف)یعنی از اینا. الان میدونی چیکار می کنی میری پشت صندلی که مامان نشسته قایم می شی می گم سپینا کجاست؟میایی جلوم سرت و خم می کنی و می گی اینا.صبح هم که از خواب بیدار می شی اول میایی دنبال بابا می گردی می گی بابا نی یعنی نیست.هر چیزی رو هم که نباید دست بزنی می گی جیز وقتی می خوای ز رو بگی زبونت میخوره به نوک دندونات اینقدر عسل می شی که مامان فقط می خواد بخوردت.میدونی تازگیا چی دوست داری اینکه دستت و با صابون بشورم و دستت و بو کنی و بوی خوب بده آخه خیلی به بو اهمیت میدی البته مامان توجهت و جلب کرده وقتی میخوام یه چیزی مثل خیار که بو داره بهت بدم می گم اول بو کن اینقدر نمک می شه قیافت دورت بگردم.اگه تونستم فردا هم میام برات می نویسم وگرنه فکر می کنم این آخرین پست 17 ماهگیت باشه.خوشحالم که تو رو دارم پرنسس زیبای من.

چهارم شهریور.قربونت برم فرصت کردم تا امروزم بیام و آخرین پست و برات بذارم.امروز بالاخره تونستیم ببریمت باغ وحش. اول اینکه ظهر از خونه زدیم بیرون چون هوا خوب بود و می خواستیم به ترافیک نخوریم تو راه خیلی دختر گلی بودی و اصلا" مامان و اذیت نکردی و یه چرت چند دقیقه ای هم زدی تا رسیدیم.کالسکه ت و با خودمون برده بودیم ولی بابا بیشتر بغلت میکرد تا حیوانات و بهت نشون بده و برات کلی توضیح میداد من ازتون فاصله داشتم چون راننده ی کالسکه ی خالیت بودم و نمی خواستم سد معبر کنم از دور نگاهتون میکردم و چند تایی هم ازت عکس گرفتم باید ببینم اگه خوب شده برات بذارم چون خیلی سرگرم تماشا بودی و همش پشت به دوربین منم نخواستم گیر بدم به عکس.یه بار تقاضای شیر کردی و چون دارم عادتت میدم به صبر کردن بهت گفتم یه جای خلوت پیدا کنم بهت شیر میدم وشما هم هیچی نگفتی و خدا رو شکر کنار قفس شیرها خیلی خلوت بود و نیمکت هم بود و سایه نشستم با خیال راحت بهت شیر دادم و دوباره واسه خودمون چرخیدیم.فکر کنم 3 ساعتی رفت و برگشتمون طول کشید تا رسیدیم خونه حمامت کردم بهت غذا دادم الانم که ساعت 6/5 لالا کردی.پس این شد آخرین پست خدا خودش حافظ و نگهدارت باشه.  

عکسای باغ وحش با بابا سیامک.کنار قفس خرس.

کنار دریاچه.

کنار قفس شترمرغ.

سپینای خسته توی کالسکه.

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 21:26 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 22:54 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام ونوسم.دخترم امروز 16 ماهه شدی و وقتی واسه چک آپ رفتیم خدا رو شکر همه چیز خوب بود.وزن 12 قد 83 دور سر 47. دوست خاله که مسول انجام این کارا بود گفت یکم وزنت کمه نسبت به نمودار که مامان دلش گرفت.آخه چیکار کنم وقتی گاهی اوقات خوب غذا نمی خوری دلم نمی خواد به زور بهت غذا بدم.غمگین

الان ساعت 5 بعداز ظهره از خواب بیدار بشی باید بریم خونه ی مامان بزرگ مهمون داره.منم باید برم به کارام برسم.

                             16 ماهگیتم مبارک باشه مامان جونم.

سپینا و بابا سیامک قبل از رفتن به چک آپ.

وقتی واسه اولین بار تل زدی ولی نتونستی تحمل کنی.

دوشنبه 6 مرداد. قربونت برم آخه چرا مراقب خودت نیستی مامان که یه لحظه هم ازت چشم بر نمی داره با اینحال دیروز خونه ی مامان بزرگت با اینکه وقتی همه ی مهموناش رفتن تمام میزها رو گذاشتم کنار که جلوی راهت نباشه ولی چونه ت خورد به یه میز شیشه ای الهی برات بمیرم کبود شده هر وقت چشمم می افته اعصابم میریزه به هم امروزم می خواستی بیایی تو آشپزخونه پات خورد به دیوار کبود شد.چند وقته یه کاره بد یاد گرفتی لباس یا هر چیزی مثل دستمال یا ملافه رو میندازی رو سرت میخندی و راه میری خوب چون جلوت و نمی بینی می خوری زمین دیگه چند شب پیش هم جلوی در حمام خوردی زمین نفهمیدم سرت به کجا خورد اونم کبود شده .خدایا من باید چیکار کنم از این بلاها سر دخترم نیاد الان سه جای بدنت کبوده که مامان وقتی می بینی دلش از اون ته میسوزه. بذار یه چیزی برات تعریف کنم چند روز پیش خاله زهرا زنگ زد به مامان گفت میدونی الان چی دیدم گفتم چی؟؟؟؟گفت رفته بودیم خرید یه خانومه از پای بچه ش همینجوری خون می اومد اصلا"براش مهم نبود به فکر خرید خودش بود گفت ای کاش بودی و میدیدی اینقدر خودت و اذیت نمی کردی.خوب وقتی فکر می کنم نمی تونم مثل اون مامان باشم ولی ای کاش یکم می تونستم بی خیال باشم بعد هم به این نتیجه میرسم که من تلاشم و می کنم و همه جوره از دخترم مراقبت می کنم بقیه ش هم به خدا میسپارم و ازش میخوام خودش مراقبت باشه ازش میخوام هم مراقب دختر من هم همه ی کوچولوهای نوپا باشه تا این مرحله رو به سلامت با کسب یه عالمه تجربه ی خوب و شیرین سپری کنن. 

93/5/7 روز عید فطر.اینم عکس چونه ی کبودت.

خواب که بودی واسه اولین بار برات لاک زدم.

بیدار که شدی و لاکت و دیدی این شکلی شدی.

بعد هم این شکلی .

چهارشنبه 8 مرداد.قربون شکل و شمایلت برم من دقیقا"امروز 2 سال از وجود شما تو زندگیمون می گذره یعنی تاریخ حضور شما تو دل مامان طبق محاسبه ی دکتر از 8 مرداد 91 بوده و با خودت یه عالمه دلگرمی و امید به آینده واسه مامان و بابا آوردی از وقتی که فهمیدیم هستی دیگه هیچی رو واسه خودمون نخواستیم.البته دروغ نگم از خدا همش سلامتی خواستیم که بتونیم کنارت باشیم حمایتت کنیم و به جاهای عالی برسونیمت (با امید به خدا).آره گلم از اون روز تا الان 2 سال گذشته و امروز وقتی میبینم خودت بلند می شی رو پاهای خودت می ایستی و قدم برمیداری خدا رو هزاران بار شکر می کنم که تو این روزای تکرار نشدنی کنار دخترم هستم و دلم می خواد تا اونجا که بشه این لحظات رو برات ثبت کنم.وقتی دیروز که برده بودیمت با بابا پارک در حالیکه رو تاب نشسته بودی اینقدر حواست به صداها و حرکات اطراف بود وقتی صدای کلاغ و شنیدی و کلی به خودت فشار آوردی تا تونستی بگی قار قار بازم خدا رو شکر کردم .

93/5/7.دخترم تو پارک.

سپینا با بابا سیامک روی سرسره.

گاهی اقات وقتی اتفاقی برات می افته دلم می گیره و شروع می کنم به سرزنش کردن خودم ولی دیروز حرف بزرگی رو خوندم که می گفت:"کودکی ام را دوست دارم روزهایی که به جای دلم سر زانوهایم زخمی بود." وقتی خوندم یکم آروم شدم و از ته دلم از خدا خواستم هیچوقت دل کوچولوت به درد نیاد البته این امکان نداره که آدم اصلا" تو زندگیش ناراحت نشه ولی امیدوارم اینقدر مقاوم باشی که در برابر ناملایمات بتونی مثل یک کوه بایستی و به قول معروف از پس خودت بر بیایی.آمین.   

شنبه 11.فدات بشم من بعد از چند روز فرصت کردم بیام برات بنویسم از بس خوابت کم شده و شیطنت می کنی مامان همش باید اطرافت باشه یا به کارای شما برسه واسه همین نتونستم بیام کارات و بنویسم.اول از همه بگم که با امشب می شه 2 شب که تو اتاق شما می خوابیم دیشب وقتی خوابوندمت داشتم با تلفن حرف میزدم اومدم بهت سر بزنم دیدم نشستی داری با تعجب به اطرافت نگاه می کنی صبح هم که از پنجره ی اتاقت صدای کلاغ می اومد بیدار شده بودی و قار قار می کردی.امروز از صبح تا الان که ساعت 10 شبه 1 ساعتم نخوابیدی.امیدوارم الان خوب بخوابی.خوب الان اگه ذهنم یاری کنه چیزایی که یادم میاد و می نویسم آخه خیلی این روزا خسته می شم هوا هم که گرمه خیلی بیشتر کلافه ام.اول اینکه به یکی از تابلوها که عکس شیر توشه توجه می کنی و می گی شی شی و بهت صدای شیرم یاد دادم صداش و در میاری.یادم نیست که برات نوشتم یا نه که صدای گاو و گوسفند هم یاد گرفتی آخه تو اون کتابی که برات درست کردم و خیلی بهش علاقه مندی تا عکسش و نشونت میدم گاو و که می بینی می گی ما گوسفند هم می بینی می گی بع .یه چیز جالب دیگه وقتی دارم کار می کنم ازت میخوام بعضی کارا رو انجام بدی تا سرت گرم بشه و بهونه نگیری امروز بهت گفتم سپینا رنده رو بده مامان برات سیب رنده کنم دیدم در کشو رو باز کردی و آوردیش اصلا"باورم نمی شد سفت ماچت کردم.آهان سه روزم هست که یاد گرفتی بالیوانت که نی داره آب بخوری آخه بلد نبودی.دیگه ذهن خسته ی مامان یاری نمی کنه دختر نازم.خوب بخوابیبوس.

سه شنبه 14 مرداد.اومدم چیزایی رو که یادم اومده برات بنویسم یکی اینکه صدای بوق ماشین ها رو در میاری و می گی بیب بعدشم یاد گرفتی دستات و میذاری پشتت مثل بابا بزرگ خدابیامرز راه میری اینقدر عسل می شی که نگو.دختر شیرین من بازم نمی دونم برات نوشتم یا نه که همش داری مامان و بوس می کنی از پشت بغلم می کنی دستت و میندازی دور گردنم و منم خم و راست می شم و لذت میبری وقتی اینجوری بهم می چسبی کلی آرامش می گیرم.دیروزم زن دایی و مسعود بعد از یکسال شما رو دیدن و گفتن چقدر بزرگ و خانوم شدی آخه وقتی 3 ماهه بودی دیدنتخندونک.

یکی از لباسای مامان تنته نمی دونم چرا اینقدر دوست داری لباسای بزرگتر از خودت و بپوشی.

سپینای ذوق زده.

چهارشنبه 15.دختر نازم دیروز برای دومین بار به مدت 2 ساعت ازت دور بودم علتش هم بد حالی مامان بود و اینکه بر خلاف میلم مجبور شدم برم زیر سرم.داستان این بود که مامان از ظهر سر درد شد و با وجود اینکه مسکن خوردم بازم درد همراه با حالت تهوع ادامه داشت تا جایی که مجبور شدم زنگ بزنم به ساناز جون بیاد پیش شما دیگه وقتی زحمت کشید و اومد گلاب به روت دخترم مامان خیلی حالش بد شد می خواستم تحمل کنم که مجبور نشم ازت جدا بشم ولی از این ترسیدم که مبادا به نصفه شب بکشه واسه همین رفتیم خونه ی خاله فاطی و از اونجاییکه همه خیلی دوستت دارن بردنت پارک و کلی مراقبت بودن و همش با من در تماس که سپینا آرومه و داره بازی می کنه منم با بابا سیامک و ساناز رفتیم دکتر و...خلاصه همین باعث شد ازت دور باشم به قدری دلم برات تنگ شده بود که به خانوم پرستار گفتم سرم نصفه کافیه ولی چون توش آمپول زده بود دیگه تحمل کردم تا تموم بشه و سرحال دخترم و بگیرم تو بغلم.الهی خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر فرزندش کم نکنه.منم از ته دلم واسه ی همه ی مامان و باباها سلامتی خواستم و بعدم واسه خودم و بابا سیامک.وقتی دیدمت تازه می خواستی نق بزنی که تا بابا رو دیدی با تعجب نگاه میکردی خودت و انداختی تو بغلم و اول از همه لباسم و کشیدی و گفتی می می.منم سر تا پات و غرق بوسه کردم و چسبوندمت به خودم و بهت شیر دادم.سپینا جونم هیچوقت فکرش و نمی کردم کسی رو تو زندگیم به این اندازه دوست داشته باشم که اگه یکساعت نبینمش اینقدر بیقرارش بشم.دوستت دارم پرنسسم.

اسم عروسکت و گذاشتیم کامبیز داری واسش مادری می کنی و می خوابونیش ای کاش خودتم اینجوری بدون می می می خوابیدی.

93/5/16

سپینای خسته در حال خمیازه.

93/5/17.تو این روز خاله المیرا و عمو نیما رو تو خیابون دیدیم مامان خیلی ترسید وقتی دید یه ماشین داره دنده عقب میاد فکر کردم حواسش نیست و الانه که خدایی نکرده...که یدفعه دیدم بابا آشناست.

شنبه 18.خانوم طلا از پنج شنبه که رفتیم خونه ی زن دایی و شب هم خونه ی خاله فاطی موندیم دیشب اومدیم خونمون.دیروز صبح که خونه ی خاله بودیم صبح ساعت 7 با صدای کلاغ ها از خواب بیدار شدی و ما رو بیدار کردی می دونی چجوری؟؟؟خودتم قار قار می کردی خاله فاطی هم بیدار شد گفت سپینا بریم پارک؟سه تایی با هم رفتیم پارک خیلی هوا خوب و خنک بود و شما هم کلی خوشت اومد و نزدیک 1 ساعتی رفت و برگشتمون طول کشید واسه اولین بار بود که این ساعت واسه تفریح می رفتی بیرون ظهر دوباره رفتیم خونه ی زن دایی و شبم دوباره بردیمت پارک اینقدر خوشحال بودی که وقتی از سرسره سر خوردی اومدی پایین بغلت که کردم سرت و چسبوندی به سرم و فشار میدادی و به زبون خودت یه چیزایی می گفتی و لباتم رو گونه هام بود به قول خاله اینجوری تشکر می کردی.مامان واسه اینکه دخترش شاد باشه و بخنده همه کار می کنه عزیز دلم دیشب ساعت 12 اومدیم خونه تو بغلم خوابت برد و خدا رو شکر تو خونه هم بیدار نشدی ولی تا صبح چند باری بیدار شدی و شیر خوردی.چند وقته چند تا از کارات و یادم میره بنویسم البته مامان حواس پرت مطمئن نیست که برات قبلا"نوشته یا نه ولی خوب ضرری نداره اگه تکرای باشه اینکه خیلی وقته از امین یاد گرفتی و خودت و باد میزنی وقتی هم که این کار و می کنی لبات وجمع می کنی انگار داری فوت می کنی و تند تند دستات و تکون میدی اگه کتاب یا چیزی که بتونی خودت و باد بزنی دستت باشه اون و تکون میدی وقتی می خوایم بریم بیرون می گم سپینا برو شونه ت و بیار موهات و شونه کن انجام میدی یا می گم تلویزیون و خاموش کن ریموت و میاری ولی نمی دونی با کدوم دکمه خاموش می شه می گیری سمت تی وی و تند تند دکمه ها رو فشار میدی بیرونم که میریم اینقدر می ایستی به همه چیز نگاه می کنی که ممکنه تو 1 ساعت فقط بریم تا سر کوچه و برگردیم البته با تاتی تاتی کردن شما.دیگه خیلی چیزا رو می گی  وقتی با کارت هات بازی می کنیم اسم اشیاء و که می گم صداهای اولشون و می گی مثلا" به قوری می گی قو یا گو  به پارک می گی پا به گاز و گاو می گی گا اگه در چیزی رو بخوای برات باز کنم می گیری طرفم و می گی در و...(یادم اومد برات بقیه ش هم می نویسم)محبت

اینا عکساییه که دوباره تو پارک با ساناز ازت گرفتم.

وقتی این کار و می کنی خیلی مامان عصبانی می شه آخه بعدشم دستت و می کنی تو دهنت.

یک شنبه 26مرداد.خیلی وقته نتونستم برات بنویسم آخه مسافرت بودیم از روز شنبه عصر  با خاله فاطی ساناز و زهرا جون رفتیم  سمت یزد پگی هم بود.چقدر خدا بهمون رحم کرد و دوستمون داشت چون خیلی اتفاقات افتاد تو راه رفت لاستیک ترکید خاله زهرا ماشین وکنترل کرد تا اومد کنار حالا هیچ کس هم نبود کمک کنه از امداد خودرو هم خبری نبود یکی دو تا ماشین وایسادن ولی آچار چرخ 207 نداشتن آخه آچار خاله رو دزدیده بودن خودشم خبر نداشت اونجا فهمید که نیست خلاصه یه ادم خوب پیدا شد و با بدبختی لاستیک و عوض کرد حالا بگم از احوالاتت که اونموقع خواب بودی وبا صدا بیدار شدی کسایی که می اومدن کمک تا می اومدن طرف ماشین پگی پارس می کرد و شما هم می ترسیدی و گریه می کردی دلت می خواست از ماشین پیاده بشی بیرونم باد می اومد تو بغل منم نمی موندی خلاصه با کلی نق و نوق و نشون دادن ماه و ستاره بهت ساکت شدی وقتی ماشین روبراه شد و حرکت کردیم با ساناز بازی می کردی و بلند بلند می خندیدی و می رقصیدی.تا جمعه ظهر یزد بودیم بعد حرکت کردیم به سمت خونه 12 شب رسیدیم خونه.تو این یک هفته یه کارا و حرفیی رو یاد گرفتی که الان برات می گم.اول اینکه مامان و خیلی اذیت کردی از بس می می خوردی و همش هم می گفتی دو یعنی همون می می هر جای جدیدی که می رفتیم همه چیز برات تازگی داشت و دوست داشتی دست بزنی و از اونجاییکه تو خونه ازاد بودی و اونجا محدود کلافه بودی و نق میزدی با اینکه چهار نفر بودیم و همه بهم کمک می کردن ولی باز از خستگی میمردم وقتی می خواستم پوشکت و عوض کنم داستان داشتیم باید انواع و اقسام شکلک ها و صداها رو در می آوردیم تا بخوابی و مامان عوضت کنه.یه چند جایی رفتیم که عکسات و میذارم خودت نذاشتی ازت عکس خوبی بگیرم از بس هول بودی و دوست داشتی بری همه جا رو ببینی.روز 5 شنبه دو تا اتفاق بد افتاد که دوباره به خیر گذشت اول اینکه داشتم بهت ویتامینت و میدادم پرید تو گلوت من که خودم و باختم و گفتم بچه م از دستم رفت چون لبات کبود شدن و نفست بالا نمی اومد و تو بغل خاله زهرا و ساناز بودی و منم تو حال خودم نبودم یه کوچولو بالا آوردی و خوب شدی منم بلافاصله بهت شیر دادم و خوابت برد از ترسم از بغلم پایین نذاشتمت و نزدیک دو ساعتی تو بغل من و بعد رو پای خاله فاطی خوابیدی وقتی بیدار شدی رفتیم یه جای ییلاقی که اونجا هم مامان یه عقرب به فاصله ی 20 سانتی از خودش دید و از جا پریدم شانس آوردم اونجا نبودی تو بغل خاله فاطی بودی.خلاصه تو این سفر خدا خیلی مراقب هممون بود و همه چیز به خیر گذشت و خدا رو شکر اولین سفر طولانی دخترم با خوشی تموم شد.شب که رسیدیم بابا اومد جلوی در نمی رفتی تو بغلش و غریبی می کردی وقتی اومدیم تو خونه بابا بغلت کرد و همه ی اتاقا رو نشونت داد و بردت تو اتاق خودت اسباب بازی هات و نشون داد گفت سپینا اومدی خونه ی خودمون تا کم کم یخت باز شد و بابا رو تحویل گرفتی.از دیروزم که خونه ی خودمون هستیم خیلی بهونه می گیری و همش چسبیدی به من امیدوارم ادامه نداشته باشه چون به هیچ کاری نمیرسم.آهان یادم رفت بگم اونجا که بودیم یه شب رفتیم یه پارک خلوت که فقط خودمون بودیم همگی از سرسره سر خوردیم اینقدر ذوق زده شده بودی و با صدای بلند می خندیدی وقتی میدیدی ما هم داریم باهات بازی می کنیم.یزد که بودیم کوه رو بهت نشون دادم و اسمش و گفتم وتکرار کردی و گفتی کو صدای خروس و شنیدی و می گی گوگو به ساناز می گفتی نانا همش به ماه نگاه می کردی و می گفتی ما.یادم اومد برات می نویسم چون الان بیدار شدی تا نقت در نیومده باید بهت برسم.

93/5/19 یک شنبه.کنار یه در قدیمی با دیوارای کاهگلی.

ساناز برات کادو گرفته بود.یه جعبه ی خوشگل بود که توش مسواک و یه دایناسور و یه آدم آهنی بود.اینجا داشتی بازش می کردی.

سپینا با خاله فاطی مهربون داشت پاهات و می شست تا خنک بشی.

سپینا با خاله زهرا که خیلی دوستش داره.

93/5/21 سه شنبه پارک کوهستان.سپینا و ماه.

سپینا با ساناز جون بالای سرسره.

93/5/22 چهارشنبه باغ دولت آباد.سپینا مامان و خفت کرده و شیر می خوره.

اینجا باغ دولت آباد خیلی دوست داشتم جلوی این حوض می ایستادی ازت عکس می گرفتم ولی همش راه می رفتی و مامان نتونست ازت عکس خوبی بگیره واسه همین خودت تو عکس نیستی.

این زیر انداز و خیلی دوست داشتی و ساناز برات مثل خونه درست میکرد (آخه جنسش آلومینیوم بود)توش بازی می کردی.

93/5/24 جمعه توی خونه دانشجویی ساناز.

دوباره اومدم از دیشب تا حالا دستام و که باز می کنم بهم بغل میدی وای که چقدر می چسبه یه دختر اینجوری مامانش و بغل کنه و بهش بچسبه.

93/5/26.وقتی برای اولین بار خودت مسواک زدی آخه همیشه مامان دندونات و می شست.

وقتی سپینا گهوارش و تعمیر می کرد.

دوشنبه 27 مرداد.یک ساعت پیش با هم کوکو درست کردیم کنارم نشستی و بهم نگاه کردی و همش می گفتی نه نه یعنی می دونستی نباید دست بزنی.چند وقتیه اگه کتابت و برعکس گرفته باشی متوجه می شی و درست می گیری تو دستت دیشب داشتیم با کارت ها کار می کردیم بهت عکس اتو رو نشون دادم و گفتم بگو اتو زبونت و تو دهنت می چرخوندی و سعی می کردی بگی دیگه تمام عکس هایی که توی کارت وسایل هست رو می شناسی وقتی اسم هر کدوم و می گم و ازت می خوام بدی بهم اینکار و می کنی عسل خانوم.آهان از پریشب که من گفتم ای بابا یاد گرفتی تا این حرف و میزنم ای رو نمی گی و می گی بابا تازه نچ نچ هم می کنی.فقط سپینا جونم مامان و کشتی از بس شیر می خوری فکر کنم بر خلاف میلم مجبور بشم زودتر از شیر بگیرمت.

اینم عکس شیرین کاری 16 ماهگیت.

سه شنبه 28 مرداد.از اونجاییکه مامان همش فراموش می کنه یه چیزایی رو که یادم رفته بگم می خوام بنویسم اینکه یاد گرفتی می گی نی یعنی نیست ازت می پرسیم ساناز یا نانا کجاست؟دستات و باز می کنی می گی نی .اینکه یاد گرفتی و می ترسونی خیلی وقته ولی فکر می کنم برات ننوشتم صدات و کلفت می کنی و می گی هو ما هم وانمود می کنیم که خیلی ترسیدیم وقتی می گی هو اینقدر خوردنی می شی لبات غنچه می شه و خلاصه عسل می شی.مرسی رو هم خیلی وقته می گی البته می گی می به جای مرسی.از دیروز تا حالا هم وقتی ازت یه چیزی رو می خوایم نشون بدی می گی اینا.آهان یزد که بودیم خیلی میرقصیدی یه بار فقط کمر به پایین و تکون میدی و چپ و راست می کنی یه بار شونه هات حالا ازت فیلم گرفتم چون خیلی تماشاییه. 

امروز بعد از مدت ها بهت حلقه هات و دادم چون این روزا بیشتر با کتابات سرگرمی دیدم خودت حلقه ها رو داخل میله ش میندازی خیلی خوشحال شدم چون تا چند وقت پیش نمی تونستی.تازه عصر مامان داشت برات دسر درست می کرد برای اینکه بهونه نگیری بهت وسیله آشپزی دادم با قاشق مثلا"غذا رو هم میزدی تازه نمک هم میزدی و میدادی مامان بخوره.مامان فدای این آشپز کوچولو بشه.اینم بگم تو این هفته دو تا اتفاق افتاد:اول اینکه پدر زن دایی سارا به رحمت خدا رفت و مامان که قبلا" هم گفته بود اصلا"جنبه ی اینجور جاها رو نداره به خاطر دختر کوچولوش نرفت آخه دیروز مراسم سوم بود (روحشون شاد)دیگه اینکه یه نی نی به فامیل اضافه شد نوه ی خاله افسر که واسه مامان خیلی زحمت کشیده بود امروز 4 روزه است(قدمش واسه همه مبارک باشه). 

93/5/29.سپینای چادر به سر.

سپینا در حال نماز خوندن.

93/5/31

شنبه 1 شهریور.قربونت برم روزا داره مثل برق و باد میگذره یک ماه دیگه تا پاییز مونده و من و بابا داریم از با تو بودن لذت میبریم.دیشب سه تایی تو اتاقت داشتیم بازی می کردیم یه قوطی قرص خالی رو برداشته بودی و زیر پتو و بالش قایم می کردی و به ما می گفتی نی یعنی نیست ما ازت می پرسیدیم کجاست بالش یا پتو رو میزدی کنار و می گفتی اینا . یکی دو بار من حواست و پرت کردم و بابا قوطی رو از جایی که قایم کرده بودی برمی داشت تا می گفتی اینا و میدید نیست خیلی متعجب می شدی و وقتی بابا میذاشت سر جاش و میدیدی خوشحال می شدی.امروزم رفتیم پروفسور کوچولو برات کتاب و...بگیرم که دسته گل به آب دادی تو قفسه ی کتابا وقتی سری کتابای تاتی رو دیدی فکر کردی مال خودته چند بار نذاشتم دست بزنی ولی خانوم صندوق دار که دیگه می شناسدت گفت ایرادی نداره منم داشتم حساب می کردم که دیدیم یه عالمه کتاب و ریختی رو زمین می خواستم جمع کنم ولی نذاشتن البته منم نمی تونستم چون دوباره ممکن بود بیایی و بازم خرابکاری کنی برات سه جلد کتاب و یه سرویس آشپزخونه و ستاره ها رو گرفتم بعد رفتیم خرید هله هوله و دیگه اومدیم خونه الانم داری شیطنت می کنی اگه تونستم میام می نویسم راستی دیروز رفتیم دیدن نی نی که اسمش نوراست وقتی دیدیش می خندیدی نمی دونم به چی فکر می کردیسوال.  

یک شنبه2.امروز اومدم برات از مهربونیات بنویسم اینکه قربونت برم خم می شی و پای مامان و می بوسی خدا نکنه یه قرمزی رو بدن مامان باشه با اون انگشت کوچولوت نشونش میدی و با اون زبون شیرینت می گی اوخ و بوسش می کنی.یک هفته ای می شه که دیگه مامان و صدا می کنی مثلا"وقتی از خواب بیدار می شی یا مامان تو آشپزخونه یا جای دیگه است می گی ماما بابا هم که از در میاد تو انگار معرفیش می کنی و می گی بابا .گلم کتابات و خیلی دوست داری و همش دست من و می گیری و میبری سمت کتابخونه تا کتابات و بهت بدم می شینی ورق میزنی و گاهی از خودت صدا در میاری که یعنی داری می خونی بعضی از عکساشم بوس می کنی یدفعه هم می بینم کتابت و پاره کردی. تمام کتابات پر شده از چسب اینقدر که پاره کردی و چسبوندمشون.عروسک خوشکل و نازم دوستت دارم.

دوشنبه 3.عسل مامان ماه گذشته یه اشتباهی کردم و همش یادم میره برات بنویسم که  ماه گذشته 3 تا دندون در آوردی آخه دیشب دهمین دندونت و دیدم نمی دونم چرا اون روز که متوجه دندون پایینت شدم به نظرم اومد که دو تا دندون ها با هم در اومده نگو فقط یکیشون بود یعنی تازه الان 4 تا دندون پایین کامل شدن.دو تا دندون پایین که از قبل در اومده بود ماه گذشته دندون سمت چپت در اومد دیشبم سمت راستی رو دیدم.مبارک باشه ملوسکم.جشنتازه لثه های پایینت هم متورم شدن فکر می کنم چند روز دیگه هم دندونای آسیاب پایین در بیان و دیگه دخترم راحت بتونه غذاش و بجوه.فقط 2 روز دیگه مونده که 16 ماهت تموم بشه.واسه خودت خانومی شدی دیشب بهت گفتم برو تو اتاقت بخواب تا مامان بیاد پیشت بهت شیر بده فدای اون شکلت بشم دیدم رفتی تو اتاقت خوابیدی حتی قبلش بهت گفتم برو بخواب بیام پوشکت و عوض کنم به حرفم گوش کردی به قدری خوشحال شدم که نگو.این که چیزی نیست چند وقته بابا بهت می گه سپینا بالش بابا رو مباری فدای اون قد و قواره ت گوش می کنی و بالش و در حالیکه می کشی رو زمین براش میاری.وقتی هم بهونه ی شیر می گیری می گم خوب برو بالشت و بیار بخواب بهت شیر بدم دختر نازم همین کار و انجام میده.فقط یه اتفاقی تازگی ها می افته اینکه نمیدونم نزدیک صبح با هر غلتی که میزنی گریه می کنی نمی دونم دلیلش چیهسوال ای کاش می فهمیدم.یه چند وقتی هم می شه که تو حمام تو لگنت دوست نداری بشینی و دلت میخواد تو بغلم باشی البته نه همیشه مثلا" امروز اول مامان خودش و شست بعد گفتم سپینا لباسات و در بیار بیا حمام داشتی تلاش میکردی دربیاری کمکت کردم مثل خانوما نشستی شستمت ولی گاهی هم ...اشک مامان و درمیاری. 

سه شنبه 4.آخرین پست 16 ماهگیته نفسم همین الان یکی از کفشایی که فکر می کردم برات بزرگه پات کردم دیدم چسبیده به پات و شایدم کوچیک باشه برات قربون اون پاهای تپلت.عسل خانوم از دیروز تا حالا یاد گرفتی می گی هلو وقتی ل رو می گی زبونت از دهنت میاد بیرون و خیلی نمک می شی.الانم برات کتاب می خوندم اسم هر چی رو می گفتی و ازت می خواستم بگی فقط اولش و می گفتی یا جاهایی رو که می تونستی مثلا" ماست و می گفتی ما بیسکویت و می گفتی کو و....دیروز با خاله فاطی و خاله زهرا رفتیم پارک اونجا همه بهت نگاه می کردن چون خیلی خوشحال بودی و همش می خندیدی و با کوچکترین اشاره میرقصیدی قرتی خانوم بعد از یک ساعت بازی که ما کل لباسامون پر از خاک شده بود برگشتیم خونه چون همش خمیازه می کشیدی ولی وقتی رسیدیم خونه از خواب خبری نبود.عزیز دلم فقط 2 ماه دیگه مونده تا واکسن 18 ماهگی باورت می شه از الان واسه اون روز ناراحت و نگرانم.از خدا می خوام مثل بقیه واکسن ها که راحت پشت سر گذاشتی اینم بگذره البته این که می گم راحت خیلی هم راحت نبود واسه همشون تب کردی و بی تابی ولی واسه این یکی دخترم بزرگتر و خانوم تر شده خدا رو شکر صبور هم که هستی الهی خدا خودش نگهدارت باشه.

آخرین عکس این ماه.

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 17:06 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلامی چو بوی خوش گل یاس به دختر عزیز تر از جونم.امروز پنج شنبه 5 تیر 1393 است و دقیقا" 15 ماه پیش این موقع و این ساعت که 8:40 صبحه شما هنوز تو دل مامان بودی و داشتی واسه خودت جا باز می کردی و نمی دونستی چجوری از اون جای تنگ خلاص بشی و با عجله دو ساعت بعدش دو روز زودتر از موعد پا به این دنیا گذاشتی و شدی پرنسس کوچولوی خونمون .چقدر لحظه ها زود می گذره منم که این روزا همش در حال مقایسه کردنت با پارسالم و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم.عزیز دلم 15 ماهه که همه چیزم شدی همدمم مونس تنهاییم مهمتر از همه وصله ی تنم یه لحظه بدون تو بودن برام سخته و خدا رو شکر که تا الان اتفاق نیفتاده و بعد از اینم از خدا می خوام این اتفاق نیفته.

                                        دختر خوشگلم 15 ماهگیت مبارک باشه.

قربونت برم نیم ساعت پیش به بابا می گفتم فکر کنم سپینا تو این ماه دیگه کامل راه بیفته چون دیروز عصر همش با فاصله از خودم نگهت میداشتم و به سمتم چند قدم تنهایی می اومدی منم دورت می گشتم و غرق بوسه ت می کردم شما هم که متوجه شده بودی تمایل داشتی دوباره این کار و بکنی و سرت و میذاشتی رو سرم و فشار میدادی و به قول یکی از همکارام که می گفت باهات داره عشق بازی می کنه مثل مرغ عشق.فدای این مرغ عشقم بشم من که اینقدر دوستش دارم.

الان که دوباره اومدم بنویسم ساعت 11:30 شبه و شما تو خواب نازی اومدم بگم یاد گرفتی مامان و گاز بگیری ذل میزنی تو چشمام با اون چشمای خوشگلت و وقتی داری شیر می خوری انگار آبنبات کشی می خوری مامان و گاز می گیری و می خندی منم سعی می کنم جدی باشم و نخندم چون شنیدم اگه روی خوش نشون بدم دیگه ولم نمی کنی بلند میگم سپینا بهم نگاه می کنی و می گی اه ه ه ه خوبه دیگه دعوام می کنی.امروزم مزه ی آلبالو رو چشیدی صورتت و همچین جمع کردی و قیافت یه جوری شد دیدنی و خوردنی عسل من.چشمک

93/4/5 سپینا در حال بلند شدن ولی اینجا نمی تونستی.

امروز 8 تیر ساعت 11 صبح.دختر زیبای مامان که این روزا واسه خودت تاتی می کنی اومدم بگم عاشقتم و اینکه به ماشین که می گفتی مو تبدیل شده به ما به باد هم که می گفتی بو می گی با.دیگه اینکه  خودت دستت و ول می کنی و به سمتمون قدم برمیداری ولی با احتیاط یه چند قدمی میآیی و می افتی زمین ولی نه با شدت خودت و کنترل می کنی همیشه دوست داشتم زمانی راه بیفتی که کمترین آسیب رو ببینی خدا رو شکر که کاملا" متوجه خطر میشی و حواست به خودت هست منم تا حدودی خیالم راحته.چند روزیه که دیگه در کابینت ها رو باز می کنی ولی تا حالا کابینت هایی که ظوف چینی توشه رو دست نزدی بهشون فقط نگاشون می کنی و با همون حرکت دستت می گی نه نه یعنی می دونی که نباید دست بزنی ولی بقیه کابینت ها رو سر فرصت به هم میریزی و منم هیچی بهت نمی گم تا یه دل سیر بازی کنی و به هم بریزی ازت عکسم گرفتم که میذارم برات.یه چیز دیگه...بیشتر توی لباس در آوردن همکاری می کنی مخصوصا" وقتی میخوام ببرمت حمام که دیگه نگو با عجله خودت و میرسونی و کمک می کنی زودتر لباست و در بیارم ولی وقتی از حمام میایی بیرون میخوام لباس تنت کنم فرار می کنی چون لباس و دوست نداری شاکی.فعلا" چیز دیگه ای یادم نمیاد اگه یادم اومد میام برات می نویسم می بوسمت.بوس

سه شنبه 10 تیر.عزیزم روز یک شنبه خاله شمسی و علیرضا و فایزه اومدن خونمون دایی علیرضا زحمت کشید برات یه دلقک موزیکال خوشگل خرید. دستش درد نکنه.عصر هم اومد دنبالمون ما رو برد خونه ی خاله شمسی.دیروزم واسه اولین بار بدون اینکه خواب باشی ناخن هات و گرفتم با تعجب نگاه می کردی که من دارم چیکار می کنم.وقتی هم که ناخن های خودم و سوهان میزدم یاد گرفتی و سوهان و برمیداری و ناخن هات و سوهان می کشی.دیگه اینکه خیلی دوست داری راه بری هنوز بدون کمک نمی تونی بایستی دستت و به جایی می گیری می ایستی بعد شروع می کنی به قدم برداشتن ولی بعد از چند قدم می افتی.دیروزم داشتم عوضت می کردم انتهای لثه ت یه نقطه ی سفید دیدم نذاشتی ببینم چیه شاید دنونای آسیابت باشه آخه خیلی این روزا اذیت می شی و مدام دستت توی دهنته و از گاز گرفتن مامان که دیگه نگو ولی خدا رو شکر اقدر خانومی که محکم گاز نمی گیری و وقتی این کار و می کنی به صورتم نگاه می کنی ببینی عکس العملم چیه.یکم که اخم می کنم متوجه می شی و ول می کنی ولی باید دوباره یاد آوری کنم که هنوزم تا صبح چندین بار بیدار می شی از وقتی هم که هوا روشن می شه هر یک ساعت یکبار گریه می کنی و شیر می خوری و می خوابی تا ساعت 10 بعد از اونم وقتی مامان میره تو آشپزخونه دنبالم میایی و بهونه می گیری و میخوای پیشت باشم.تو آشپزخونه هم که میایی همش باید بهت چیزای جدید بدم باهاشون بازی کنی چند وقتیه بهت یه قابلمه کوچولو و قاشق میدم شروع می کنی به هم زدن و می گم غذا بده مامان گرسنه ام قاشق و سمت دهنم میاری و بهم غذا میدی دقیقا"می بینم هر کاری و که می بینی و همون و انجام میدی دیروز خاله زهرا یکی از صفحات مجله رو می خواست همون ورقه رو پاره کرد دیدم با خوشحالی اومدی مجله رو از مامان گرفتی و یه ورقه اش رو پاره کردی تعجبخلاصه اینکه هر روزم با شما یه رنگ و یه جوره.دیشب داشتم همون مجله رو می خوندم یه سری مطالبش و نوشتم زدم به در یخچال که همیشه جلوی چشمم باشه:

* فرزندان همانی می شوند که می شنوند.

*قبل از گفتن هر جمله به کودکتان یادتان باشد همین جمله می تواند یکی ازآجرهای بنایی شود که تعیین کننده اعتماد به نفس عزت نفس و تصویر فرزند در آینده خواهد بود.

* کلمات بکار برده شده برای کودک می توانند پایه های تصور کودک از خود و شاید حتی شکل دهنده آینده او باشند.

* ارتباط با والدین مهمترین چیز در دنیای کودک است و ...

وقتی داشتم می خوندم دیدم توی مورد سوم کاریه که من می کنم کمتر از گل بهت نگفتم وقتی اسمت و صدا میزنم کمتر از سپینا جونم عشقم عزیز دلم جون دلم و... نیست بابا هم همینطور از خدا میخوام بهم صبر و طاقت بده که این روند ادامه داشته باشه و هیچوقت عصبانی نشم.الانم بیدار شدی نازنینم.بوس

عزیز دلم چند تا چیز و یادم رفت دوباره اومدم برات بنویسم.یاد گرفتی می گی هیس دستت و میذاری کنار بینیت و می گی هیسهیسدیگه اینکه من داشتم فوت می کردم دیدم وقتی داری شیر می خوری مامان و فوت می کنی.چند لحظه پیش هم کشوی کابینت و ریخته بودی بیرون داشتی بازی می کردی بهت گفتم  وسایل و جمع کن بذار تو کشو قربونت برم به حرف مامان گوش کردی البته نه همه ی چیزایی و که ریخته بودی ولی چند تاشون و گذاشتی سر جاش همینم از نظر مامان خیلی عالیه.چند روزه وقتی غذا می خوری بهت چنگال میدم تا خودت بخوری البته کنارت می شینم و بهت کمک می کنم چون نمی تونی خوراکی ها رو به چنگال بزنی وقتی داری می خوری حواست هست نریزه زمین اگرم بریزه برمیداری دوباره میذاری تو بشقابت البته اینم همیشگی نیست ولی بهت تذکر میدم که حواست باشه روی زمین نریزی و باید خوراکیت و بذاری تو بشقاب دورت بگردم که انقدر خانوم شدی گل نازم. 

 طلا خانوم مبارکه هفتمین و هشتمین دندونت جشنحدود 2 ساعت پیش متوجه شدم اون سفیدی که دیده بودم دندونه برات یکم بی حس کننده زدم ورم لثه هات و احساس کردم خیلی غصه خوردم پس بگو این نق زدن ها و همش شیر خوردن ها واسه همینه الان ساعت نزدیک 11 شبه و شما هم هنوز نخوابیدی امیدوارم به راحتی دندونت بیاد بیرون و بیشتر از این اذیت نشی.محبت بازم میگم مبارکت باشه عشقم.

93/4/10

انگشت به دهن در حال تماشای تبلیغات.

93/4/12

جمعه 13 تیر.عزیز دلم قبل از هر چیز بگم امشب تونستی واسه اولین بار خودت به تنهایی بایستی وای که خودت چه ذوقی کرده بودی وقتی می دیدی می تونی بدون اینکه کسی دستت و بگیره یا خودت به جایی تکیه کنی ایستادی خونه ی مامان بزرگ بودیم و مهمون هم داشت همه هم برات دست میزدن و شما هم مرتب این کار و تکرار می کردی قربونت برم.امروز برات می خوندم تیش تیش تیش گرفته این دل که اتیش گرفته و می رقصیدی یدفعه دیدم خودتم می گی تیس تیس آخه دیگه چی بگمسکوت...لاک زده بودم ناخن هام وفوت می کردم تا زودترخشک بشه دیدم داری به دستت فوت می کنی  قربونت برم که مثل طوطی شدی جیگر.هر جا گل می بینی رو مجله رو لباس ... اشاره می کنی و می گی گل البته بیشتر وقتا ل آخرش رو نمی گی چند روزیه با هم مجله ورق میزنیم اونروز عکس چند تا بچه رو دیدی می گفتی نی نی البته ناگفته نمونه که همش دارم برات صفحات و توضیح میدم منظورم عکساشه اونایی رو که دیدی و می شناسی مثلا" عکس موز و بهت نشون دادم خود موز هم آوردم بهت دادم و حالا هر جا می بینی می گی موز البته ز رو تلفظ نمی کنی.سپینا جونم خیلی خوبه که هستی درسته گاهی اوقات مامان کلافه و خسته می شه ولی وقتی بهم یه لبخند میزنی یا میایی تو بغلم و پیشونیت و می چسبونی به پیشونیم در حالیکه چشمات و بستی خدا می دونه اون لحظه اصلا" تو حال خودم نیست دلم میخواد تو همین حال بمونم یا اینکه وقتی با شیطنت شیر می خوری ذل میزنی تو چشمام و گازم می گیری بعدش برای اینکه از دلم در بیاری بوسم می کنی یا وقتی داری دو لپی شیر می خوری یدفعه صدای تبلیغ و که می شنوی سینه رو ول می کنی اون موقع که شیر از گوشه ی اون لبای کوچولوی خوشگلت راه می افته  اینا همش صحنه هایی که فکر نمی کنم هیچ وقت از ذهنم پاک بشه.می دونی چیه گاهی اوقات دلم واسه اون وقتایی که شب تا صبح راه می رفتم تو خونه در حالیکه تو بغلم بودی و لحظه لحظه بدنت رو بو می کردم و می بوسیدم تنگ می شه ولی دوباره از طرفی شاهد تغییرات روز به روزت که هستم می گم خدایا شکر که سلامتم و می تونم کارهای شیرین دخترم و ببینم و براش مادری کنم.بازم از خدا ممنونم که چنین گل خوشبو و زیبایی رو به من و بابا سیامک داده و از خودش برات سلامتی و دلخوشی آرزومندم.دختر کوچولوم دوستت دارم.

93/4/14 خودت و پیچیدی لای پرده ی اتاقت این بازی جدیدته.

93/4/15

امروز سه شنبه17 تیر.همین الان داشتم ازت فیلم می گرفتم کافیه صدای یه آهنگ و بشنوی اونوقته که دیگه قر دادنا شروع می شه دیروز با دعایی که موقع افطار پخش می شد هم داشتی به قول خودت نانای می کردی عسل خانوم من. دیروز واسه اولین بار به قصد راه رفتن کفش پات کردم و رفتیم حیاط ولی یکی از همسایه ها داشت واسه خونش حفاظ میزد ماهم تو حیاط نرفتیم رفتیم دم در یکم تاتی کردی خسته که شدی جلوی در نشستی رو زمین فکر میکردی می تونی این کارو بکنی دیگه اوردمت خونه البته رفتیم پیش مامان بزرگ اونجا هم همش دوست داشتی راه بری منم چپ و راست ازت عکس می گرفتم آخه خیلی شیرین راه میری تا بهت می گم سپینا یا علی می دونی باید بلند بشی خودتم یه چیزی می گی فکر کنم می خوای بگی یاعلی و بلند می شی ولی از بس پاهات و باز می کنی و بلند می شی که نمی تونی خودت و کنترل کنی و دوباره می افتی.این روزا که هوا گرمه و تو خونه ایم همش داریم با هم مجله ورق میزنیم و شما هم که علاقه مندانقدر قشنگ ورق میزنی ازت فیلم گرفتم. دوباره میام برات می نویسم چون چسبیدی به پام و می گی می می.

این عکس پاهای خوشگلت با تنها کفشی که در حال حاضر اندازه ی پاهاته.

93/4/16سپینا پشت پنجره ی خونه ی مامان بزرگش.

سپینا در حال مطالعه.

سه شنبه 17 تیر.عزیز دلم فکر کنم واسه پنجمین بار باشه که موهات و کوتاه کردم اینبار خودم اینکارو کردم بردمت حمام و داشتی بازی می کردی منم موهات و کوتاه کردم خیلی قیافت عسل و خوردنی شده.از حمام که اومدیم چشمت افتاد به توپت که زیر مبل بود رفتی پشت مبل به هوای توپت اونجا تلفن و دیدی گوشی رو برداشته بودی و بازی می کردی منم داشتم ازت عکس می گرفتم که یدفعه الهی بمیرم توپت رفت زیر پات و افتادی و پیشونیت خورد به میز نفهمیدم چجوری خودم و بهت رسوندم مبل و خوابوندم رو زمین تا بتونم بیام پیشت مردم واست رگ توی پیشونیت ورم کرد و اومد بالا و منم روانی شده بودم زود کمپرس برات گذاشتم ولی دلت می خواست بگیری و باهاش بازی کنی.الان که نگاه می کنم یکمی ورم داره الهی هیچوقت دیگه این اتفاقا برات نیفته چون من اصلا" جنبه ش و ندارم و سرم درد گرفته. 

این وقتیه که رفتی پشت مبل.

اینجا هم گوشی رو برداشته بودی و چند ثانیه بعدش افتادی.

از اونجایی که هر جا گل می بینی نشون میدی این ملحفه رو برات انداختم که پر از گله تا روش بازی کنی تند تند به من نشون میدادی و می گفتی گل.

93/4/19 سپینا سر کیف زهرا جون.دخترم این کار خیلی زشته ولی خاله جون خودش بهت اجازه داد و کیفش و گذاشت جلوت شما هم تا اونجا که می تونستی به هم ریختی.

قربون شکلت.

شنبه 21.دیروز اولین کفش رو با حضور خودت برات خریدیم قربونت برم که چون پاهات بزرگه هیچ کدوم از کفشات اندازت نیست و مجبور شدیم برات یه سایز بزرگ بگیریم کفشت سوتیه و وقتی می پوشیش خیلی دوست داری باهاش راه بری وقتی خرید کردیم رفتیم خونه ی خاله فاطی وای که چقدر خانوم شدی و دیگه به چیزی دست نمی زنی نزدیک ساعت 9 هم رفتیم پیاده روی با اون پیراهن و کفشی که پوشیده بودی شده بودی شکل عروسک همه بهت نگاه می کردن خودتم بلند بلند داد میزدی تاتا آخه ریزه واسه اولین بار بود که تو خیابون روی پاهای خودت راه می رفتی و خیلی خوشحال بودی.وقتی اومدیم خونه یکم آب تنی کردی بهت شیر موز دادم یکسره تا 5/5 خوابیدیتعجب دوباره از اون عجایب بود.دیروز نزدیک ظهرهم رفتیم تو پارکینگ همسایه طبقه اول یه گربه ی سیاه خوشگل داشت آورد پایین تا ببینی یکم از شون خجالت می کشیدی واسه همین خیلی خوب گربه رو نگاش نکردی اسمش دورا بود خیلی ناز بود آخه مامان گربه ها رو خیلی دوست داره و خودشم چند سال پیش یکی داشت ولی دزدیدنش فقط فیلمش و دارم که برات نگه داشتم تا ببینیش چقدر ملوسه.عسل خانوم مامان بگم از کارایی که می کنی و چیزایی که می گی بهت می گم دستات و ببر بالا میبری پاهاتم همینطور وقتی من و بابا غرق تماشای تلویزیون هستیم کانال و عوض می کنی و ذوق می کنی راه رفتنت خیلی بیشتر شده و همینطور وقتی می خوای خودت بلند بشی کمتر می افتی اتل متل توتوله رو یاد گرفتی پاهات و دراز می کنی و میزنی رو پاهات یکی دیگه ازکارای قشنگت اینه که همه چی رو بوس می کنی این کارو خیلی وقته می کنی ولی تازگیا می آیی ازپشت مامان و بغل می کنی و می بوسی تا بابا میاد کنارم و دست میندازه گردنم زود خودت و می رسونی من و بغل می کنی و تند تند من و می بوسی انگار می خوای بگی که مامان تو فقط مال منی .از کنجکاویت بگم که هنوز کشف تو اتاق خودت ادامه داره و رسیده به اتاق خواب ما دیروز بابا مجبور شد یکی از کشوها رو که وسایلش توش بود و خالی کنه از بس کشوش و میریختی بیرون بابا تسلیم شد.چیزایی که می گی به دست می گی د(البته با فتحه نمی دونم چجوری باید حرکت و بذارم) به پا می گی دا به دستم کرم زده بودم خیلی بوی خوبی داشت دستم و بو میکردی و می گفتی به به .

اینم یه عکس از چشمای خوشگل دخترم.

اینا کفشاییه که اندازت نیست.

93/4/22 خاله اینا اومدن خونمون رفتم در و باز کردم اومدم دیدم نیستی صدات کردم دیدم صدایی نمیاد داشتم سکته میکردم نگام افتاد دیدم پشت مبل قایم شدی.

اینم عکسات.

اینجا دیگه داری سرک می کشی چون فهمیدی کسی اومده خونمون.

قبل از اینکه خاله اینا بیان اتاقت و این شکلی کرده بودی تمام کشوها رو ریخته بودی بیرون.

دوشنبه 23.سپینا جونم دیروز بردمت پروفسور کوچولو آخه مامان تصمیم گرفته خودش واسه دخترش کتاب درست کنه اینم بگم که تنها نرفتیم با خاله فاطی و زهرا جون بودیم برات یه سری استیکر و پوستر و کتاب گرفتم.می خوام یه کتاب مصور از انواع و اقسام چیزا برات درست کنم از حیوانات گرفته تا وسایل.دیروز یکم اونجا راه رفتی دلت می خواست  به کتابا دست بزنی و وقتی بغلت کردم جیغ کشیدی خیلی هم خوابت می اومد وقتی اومدیم خونمون بردمت خونه ی مامان بزرگ تا سرت گرم بشه و نخوابی تا بهت شام بدم خلاصه هر جور بود تا 10 بیدار بودی و صبح هم از 7 بیدار شدی و واسه خودت تو خونه می چرخیدی تا الان که ساعت 9 و تازه خوابیدی.این و یادم رفت بگم یه سه چهار روزی می شه که دست میندازی دور گردنم و بغلم می کنی ومثل همیشه بوسم می کنی دختر مهربون مامان.امروزم واسه اولین بار فالوده خوردی.نفسم 13 روز دیگه باید بریم واسه قد چک آپ و دخترمم 16 ماهه می شه وای خدایا ازت ممنونم واسه این گل خوشبو که به من دادی.الهی شکرت.

اینجا سپینا با چیزایی که مامن واسش خریده.

شب بابا داشت مثل یه معلم از روی پوسترت بهت اسم حیوانات و یاد میداد قربونت برم ایستاده بودی و به حرفش توجه میکردی.

سه شنبه 24.دخترم متاسفانه همسایه طبقه پایین دیروز به رحمت خدا رفت واسه همین دیشب با بابا برای عرض تسلیت رفتیم منزلشون این اولین بار بود که شما رو واسه این جور مراسم میبردم امیدوارم هیچوقت دیگه هم پیش نیاد. از خدا میخوام همیشه تو زندگیت شادی ببینی.امروزم که مراسم تشییع بود ومامان دوست داشت بره ولی به خاطر گل دخترش نرفت چون وقتی تو این مراسم شرکت می کنم یکم آروم می شم البته بعد از یه عالمه گریه.بهت بگم دیشب تا صبح همش با گریه بیدار می شدی و اصلا" خوب نخوابیدی کاش می دونستم مشکل کجاست.الانم خوابیدی بدون اینکه ناهار بخوری آخه چند روزه دوباره بی اشتهایی نمی دونم چیکار کنم واسه یه مامان خیلی مهمه فرزندش خوب غذا بخوره من که آرامش می گیرم وقتی می بینم با اشتها غذا می خوری.حالا به امید خدا چیزی نیست و دخترم دوباره با اشتها غذاش و می خوره.محبت

چهارشنبه 25.دیشب قرار بود برای مرحوم مراسم بگیرن از اونجایی هم که مامان از این خاطرات تلخ زیاد تو زندگیش داشته فقط برای اینکه ناراحت شدنم روی شیرم اثر نذاره به ناچار رفتیم خونه ی خاله شمسی اونجا بهت گفتم سپینا به خاله گفتی رفتیم خونه ی همسایمون گریه می کردن که دیدم قربونت برم دو تا دستت و گذاشتی دو طرف صورتت و شروع کردی ادای گریه شون و در آوردی تازه سرتم تکون میدادی خاله شمسی مات مونده بود که آخه مگه یه بچه ی اینقدی هم می تونه اینجوری ادا در بیاره با اینکه ادا در آوردن خیلی بده ولی وقتی آدم از یه بچه ی کوچیک می بینه خوب یکم دلش میخواد بخورتش دیگه منم که می خواستم قورتت بدم شیرینم ولی امیدوارم دیگه از این کارا نکنی چون مامان دلش یه دختر خانوم میخواد که همه دوستش داشته باشن.خلاصه دیشب ساعت 9 به خیال اینکه دیگه مراسم تموم شده اومدیم خونه شما تو ماشین خوابت برد و 10 بیدار شدی اونموقع بود که صدای اکو تازه بلند شد و منم صدای تلویزیون و بلند کردم و با هم شروع به بازی کردیم تا صدایی نشنوم چون سپینا جونم جنبه ی این جور مراسم رو ندارم خصوصا" وقتی برای یه پدر باشه الهی نصیب هیچ کسی نشه خدای بزرگ سایه ی بابا سیامک مهربونتم بالای سرت نگه داره دیگه تا ساعت 2 بیدار بودی و نمی خوابیدی مثل اینکه خدا می خواست دخترم بیدار بشه تا حواس مامانش پرت بشه.قربون خدا برم که این دختر نازنین و بهم داد.حالا بگم از امروز که یبرای اولین بار بهت هلو دادم مثل مامان که هلو دوست داره با لذت خوردی عزیز دلم صبح هم یه کوچولو بهت خیار دادم ولی خیلی استقبال نکردی.حالا چیزایی که می گی :به پا دیگه می گی با   وقتی هم می گم سپینا می خوایم بریم آب بازی یا حمام به لباسات دست میزنی می گی در یعنی در بیارم.از راه رفتنت بگم که خیلی بیشتر شده و گاهی سه چها متری میری بعد پاهای کوچولوت خسته می شه می شینی.دورت بگردم که الان 11 شبه تازه بیدار شدی فکر کنم تا 2 شب زنده داری داریم.

بعد از حمام حوله ی مامان و طبق عادتی که داری انداختی دور گردنت.

امروز جمعه 27.اومدم تابیدار نشدی تند تند برات بنویسم اول اینکه امروز سالگرد ازدواج من وباباست وقتی فکرش و می کنم میبینم ما چه فکری کردیم که تو این ماه گرم با هم ازدواج کردیم شاید 12 سال پیش اینقدر هوا گرم نبودهخندونک.خوب با اینکه سالگردمونه هیچ کاری انجام ندادیم فقط در حد تبریک از کادو و اینجور چیزا خبری نبوده چون هم بابا خیلی درگیره کاره هم مامان درگیر سپینا ولی تا زمانی که شما نبودی همه ی آداب رو به جا آوردیم یعنی کادو دادیم کادو گرفتیم ولی الان شما بزرگترین کادو برای مامان و بابا هستی که خدای مهربون بهمون داده و همیشه هم من هم بابا از خدا ممنونیم.عزیز دلم از خودت بگم که امروز واسه اولین بار بهت زردآلو دادم اونم یه کوچولو آخه نمی دونم چرا میوه ها اینقدر بیمزه شدن قیافشون خوشگله ولی اصلا"مزه ندارن.دیگه اینکه امروز واسه خودت از این اتاق به اون اتاق راه می رفتی و کمتر دستت و می گرفتی به دیوار و... برات بگم از دیروز واسه اولین بار آلو هم خوردی دیگه این که با خاله شمسی و امین وفایزه و علیرضا که خیلی دوستت دارن رفتیم بیرون چون ساعت 3 عمو مصطفی که اونم شما رو خیلی دوست داره اومده بود دنبالمون خونشون بودیم بعد افطار رفتیم میدون اسبی که پر از اسب بود (البته مجسمه )به دخترم اسب ها رو نشون بدیم تو بغل علیرضا بودی می خواستیم ازت با اسب عکس بگیریم ولی می ترسیدی قربونت برم از دور اسب ها رو نشون میدادی و قلدر بازی در می آوردی ولی نزدیکشون که میرسیدیم علیرضا رو محکم بغل می کردی همش هم می گفتی پیتیکو و خودت و تکون میدادی اونجا پر بود از کوچولوهایی که مثل شما نوپا بودن خلاصه اینکه خوب بود دست علیرضا درد نکنه که دخترم و برد بیرون. 

93/4/29 سپینا منتظر برای بیرون رفتن.

30 تیر ساعت 9:30 صبح.خوشگل مامانش خوابیده میخوام برات از دیروز بگم که داشتم باهات بازی میکردم گفتم سپینا گاو چی می گه گفتی ما توی کتابی هم که برات خریدم (غاز کوچولو)عکس جغد رو بهت نشون دادم گفتم چی می گه گفتی اوووو .کتابی که برات درست کردم و هنوزم ادامه داره خیلی دوستش داری ومیایی می شینی جلوم و برات ورق میزنم و ازت هر چی رو می پرسم و می گم نشون بده با اون انگشت اشاره ی کوچولوت نشون میدی درخت هم نشون میدی می گی د (البته با فتحه) به موش هم می گی مو خروس و مرغ هم که می بینی سعی می کنی صداش و در بیاری خلاصه از صبح که از خواب بیدار می شی مامان انواع و اقسام صداها و شکلک ها رو در میاره تا دخترش و سرگرم کنه و بخندونه.راستی اینو یادم میره برات بنویسم که چند وقته جورابای مامان و سعی می کنی بکنی تو پات و دیگه اینکه مامان یکی از ساعتاش و داده به دخترش که دیگه به ساعت دست همه گیر نده ولی بازم مدل های مختلف و می بینی دوست داری بگیری اینور اونور کنی.

الان که دوباره دارم برات می نویسم نزدیکه 6 عصره و مامان متوجه ی 2 تا دیگه دندون شدجشندو تا دندون کوچولوی خوشگل که بغل دو تا دندونای پایینت در اومد یعنی الان سپینای خوشگل مامان 10 تا دندون داره 4 تا پایین 6 تا بالا مبارکت باشه عشقم.کنار هم خوابیده بودیم و خوابمون برد وقتی بیدار شدی که شیر بخوری تا اومدی گریه کنی منم خواب آلود بودم ولی دیدم از زیر لثه ت سفیدی دندونت مشخصه مبارکه.وای این ماه چقدر اتفاقای خوب افتاد هم دخترم راه افتاد هم  با فاصله ی 20 روز از در اومدن دندون آسیاب 2 تا دیگه  دندون در آورد. تو یک ماه 4 تا دندونخندونک هم خیلی کارا رو یاد گرفت و پیشرفتای زیادی داشته الانم جلوی آیینه نشستی با تصویر خودت تو آیینه بازی می کنی و حرف میزنی.

31 تیر سه شنبه.دیشب با بابا می خواستیم بریم پارک تا بابا بره بنزین بزنه خوابت برد و برگشتیم خونه تو آسانسور بیدار شدی هر کار کردم دوباره بخوابی فایده نداشت ما هم که دیدیم نمی خوابی دوباره رفتیم بیرون بردیمت یه پارک خلوت که بتونی بازی کنی بابا اول بردت رو سرسره ولی چسبیدی به بابا و آوردیمت رو تاب نشوندیمت که واسه خودت زدی زیر آواز و به اطراف نگاه می کردی و کسایی که دوچرخه سواری می کردن خیلی توجهت و جلب کرده بودن یکم که تاب بازی کردی دوباره بردیمت سمت سرسره اینبار تو بغل من بودی و نشوندمت اول خودم می گرفتمت تا پایین اونجا هم بابا مراقبت بود کم کم خودت از اون بالا سر می خوردی وقتی می نشوندمت یکم بهمون نگاه میکردی و خودت و تکون میدادی تا سر بخوری و بابا پایین سرسره نشسته بود بغلت میکرد خیلی خوشت اومده بود و با صدای بلند می خندیدی و با بابا پارک و گذاشته بودید رو سرتون تازه رو الاکلنگ هم نشستی ولی چون دلم شور میزد زیاد نذاشتم باهاش بازی کنی دوباره رفتی رو تاب و بعد از یکم بازی اومدیم خونه.دیشب نزدیک ساعت 2 خوابیدی چون روز هممون خوابیده بودیم بیخواب شده بودیم.امروزم از 7 بیدار شدی وتازه الان که 9 دوباره خوابیدی.

جمعه 3 مرداد.الان ساعت 2 ظهره شما هم خوابیدی منم می خوام برات از این چند روز که ننوشتم بنویسم ولی باید خلاصه کنم چون ممکنه بیدار بشی و چون رو تابت خوابوندمت می ترسم البته بابا پیشته ولی خودم باشم خیالم راحت ت.سه شنبه شب دوباره رفتیم پارک ولی اینبار بابا نبود با خاله فاطی و بچه هاش رفتیم خیلی هوا خنک بود طوری که گفتیم سپینا سرما نخوره و اومدیم خونه ولی قبلش با خاله زهرا و آندیا  مامانش رفتیم تو محوطه بازی و تا می تونستی بازی کردی و ذوق کشیدی و خندیدی از روی سرسره وقتی می اومدی مثل شب قبلش که با بابا رفته بودیم ذوق می کشیدی و چند بار خواستیم از اونجا بریم بیرون ولی دلم نیومد وقتی می دیدم با اون قد و قواره ی مثل فندق چجوری تند تند میری سمت تاب و چند بار هم خوردی زمین ( اونجا هم که کفپوش داشت و دردت نمی اومد فقط کثیف بود)خلاصه بازیت که تموم شد البته مامان تمومش کرد چون می ترسیدم از اینکه سرما بخوری و چند بار هم می خواستی دستت و بکنی تو دهنت و منم می خواستم دستت و بشورم اومدیم بیرون محوطه بازی بردم دستت و شستم ودیگه اومدیم خونه داشتی تو راه چرت میزدی ولی باهات حرف زدم که نخوابی می خواستم ببرمت حمام چون خیلی لباسات و کثیف کرده بودی خسته هم بودی حمام هم می کردی خوب می خوابیدی.فردای اونروز هم یعنی چهارشنبه دوباره با خاله فاطی اینا رفتیم خونه ی خاله افسر واسه دیدن مریم جون نزدیک افطار من و ساناز و زهرا رفتیم خرید برای اولین بار نزدیک یک ساعتی تنهات گذاشتم و به خاله ها گفتم اگه سپینا بهونه گرفت بهم زنگ بزنید آخه سر کوچشون بودیم و 2 دقیقه باهات فاصله داشتم ولی دخترم خیلی خانوم بوده و بهونه نگرفته بود ولی تا رسیدم خونه همچین سفت من و بغل کرده بودی ولم نمی کردی حتی نمی تونستم لباسم و عوض کنم با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت تنهات نذارم آخه همه می گن سپینا خیلی بهت وابسته شده دخترم اگه به من وابسته نباشه پس به کی باشه؟؟؟؟اونشب تو راه برگشت واسه خودت خوابیدی 1 رسیدیم خونمون تا 2/5 بیدار بودی منم خودم و زدم به خواب اینقدر شیر خوردی تا خوابت برد.خدایا کمک کن همیشه کنار دخترم باشم محبتیعنی سایه ی همه ی پدر مادرا بالای سر بچه هاشون باشه و خدا هیچ بچه ای رو از داشتن این نعمت بزرگ یعنی پدرو مادرمحروم نکنه.الهی آمین .عزیز دلم شاید این پست آخرین پست 15 ماهگیت باشه چون 2 روز دیگه بیشتر به پایانش نمونده با آرزوی بهترین ها برای تو عزیز دلم.بوس

93/5/4 اینم آخرین مدل خوابیدنت توی 15 ماهگی.

ونه.ولی دوباره بلند می شدیربونت برم دیروز

[ پنجشنبه 5 تير 1393 ] [ 8:59 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

سه شنبه 6 خرداد.دختر ناز مامان سلام .قربونت برم که 14 ماهه شدی ولی هنوز راه نیفتادی.از دیروز تا حالا به مدت چند ثانیه تنها می ایستی ولی قبلا" هم گفتم از اونجایی که به شدت مراقب خودتی زود دستت و به جایی می گیری که نیفتی تازه دستت و به میز آشپزخونه می گیری و می آیی تو آشپزخونه دخترم.امروز مبعث بود و تعطیل بود از صبح تا ظهر تنها بودیم بابا که اومد بردمت حمام و عصر هم رفتیم پارک ولی خیلی شلوغ بود دوست داشتم بنشونمت رو تاب و سرسره ولی به قدری شلوغ بود که فقط پیاده روی کردیم شما هم خوابت گرفته بود واسه همین اومدیم خونه چون تو بغل مامان خوابت برد الانم که ساعت 8 شبه شما هنوز خوابی.خدا به داد مامان برسه امشب شب زنده داری داریم.ازت یه عالمه عکس گرفتم امروز مرغ و خروس و سگ و گربه و کلاغ دیدی و به همشون هم با اون زبون شیرینت گفتی دودو .خندونک

سپینا جونم توی پارک.

سپینا و بابا سیامک.قربونت برم گربه دیده بودی بهش اشاره میکردی.

با بابا رفتید سراغ گربه.

از بس اطراف و نگاه کردی چشمای خوشگلت خسته شد و خمیازه می کشیدی.

چهارشنبه 7.سپینا جون چقدر ترسیدم وقتی صبح چشمم و باز کردم دیدم کنارم نیستی داشتم سکته می کردم.صدات کردم گفتم سپینا یدفعه یه صدایی شنیدم اول فکر کردم تو آشپزخونه ای ولی صدا از پذیرایی می اومد دیدم بیدار شدی و رفتی سراغ میزی که بارها دلت خواسته بری همه چیزش و بهم بزنی با اینکه چند بار هم خودم کنارت بودم و به هر چی خواستی دست زدی حتی چند روز پیش شمعدونش و برداشتم و برات شمع روشن کردم ولی بازم اونجا رو دوست داری خلاصه تا دیدمت بغلت کردم و تا می تونستم ماچت کردم آخه مثل موش کوچولوها بدون اینکه مامان و بیدار کنی بی صدا رفته بودی خرابکاری کنی خدا رو شکر که زود بیدار شدمخواب.

پنج شنبه8.زیبای مامان از دیروز تا حالا از حال به آشپزخونه دیگه شده اتوبان چون دیگه یاد گرفتی و همش میری و میایی و دیگه به من نیازی نیست وای که چقدر خوشحال می شم وقتی می بینم خانوم طلا خودش دیگه از پس کاراش برمیاد.نمی دونم چرا اینقدر منتظر روزی ام که بگم سپینا یه چای واسه مامان میریزی؟؟؟؟به امید خدا اون روز هم میرسه.حالا بریم سراغ بقیه ی کارات اول بگم دو روزه خوابت کم شده آخه قبلا"صبح یه نیم ساعت یکساعتی می خوابیدی ظهر هم یک تا دو ساعت می خوابیدی گاهی عصر هم می خوابیدی ولی تو این دو روز از صبح تا شب کلا" 1 ساعت خوابیدی ولی شبا کمتر شیر خوردی و بیشتر خوابیدی.از ددری شدنت که نگو تا اسمش میاد کلی ذوق می کنی منم که دلم نمیاد نبرمت شده تا ته خیابونمون بریم یا حتی گاهی وقتا که هوا خوب نیست تو حیاط یه دوری می زنیم (چون هنوز اون بارندگی و باد و خاک ادامه داره)اگه بهت گفته باشم که می برمت بیرون حتما" سرقولم می مونم و هر چند کوتاه ولی از خونه میزنیم بیرون آخه دخترم اینقدر خانومه که به همین هم قانع است.دیگه اینکه امشب خاله شمسی واسه مامان لباس خریده بود تا پوشیدم و دیدی دستات و برده بودی بالا و تکون میدادی مثل وقتی که با بعضی آهنگ ها خودت و به حالت رقص تکون میدی منم که دیدم اینقدر دخترم با یه لباس مامانش ذوق کرده 3 دست رنگ و وارنگ خریدم تا برات بپوشم.آخه وقتی یه لباس جدید می پوشم کلی من و ورانداز می کنی قربونت برم.چشمکسپینا خیلی دوستت دارم نمی دونی چقدر بهم آرامش میدی وقتی میگم سپینا یه بوس بده به مامان و اون دهن خوشکلت و میاری جلو دهنت هم باز می کنی و منم می بوسمت یا وقتی کنارت می شینم یدفعه خودت و میندازی رو پاهام و می خوابی یا اگه دراز کشیده باشم سرت و میذاری رو سینه م یا دلم و بهم لبخند میزنی اون موقع است که احساس می کنم خیلی خوشبختم وبه قول بابا که می گه ما خیلی ثروتمندیم چون شما رو داری.

93/3/10 هر وقت ما داریم غذا می خوریم جای شما هم اینجاست.این صندلیه باباست.

یک شنبه 11 خرداد.عزیز من گل من دیشب بدون کمک خودت ایستادی خیلی کوتاه بود ولی برای اولین بار بود امروزم تو آشپزخونه این کارو کردی ایستادی در حالیکه دست میزدی قربون شکل ماهت برم.سپینا جونم از وقتی که دستت و میگیری این طرف و اون طرف و می ایستی با اینکه مراقبی ولی گاهی  ضربه هم  می خوری مثل امروز که داشتی از آشپزخونه می اومدی بیرون و سرت خورد به زمین البته خودت و نگه داشتی و سرت ضربه ی محکم ندید ولی ضربه شدید باشه یا نه هیچی نمی گی و خیلی مظلومی بابا هم می گه دوست ندارم سپینا اینقدر مظلوم باشه.وقتی بابا برات شعر (عروسک خوشکل من ....)رو می خونه باهاش به قول خودت نانای می کنی.الانم تا بیدار نشدی برم کارام انجام بدم .میبوسمت.   

امروز دوشنبه 12 خرداد.عشق مامان این و یادم رفت برات بنویسم که یاد گرفتی بابا رو می ترسونی.بابا خودش رو میزنه به خواب میری نزدیکش و از خودت صدا در میاری و اینجوری بابا هم وانمود می کنه که ترسیده.چند وقتی می شه که دوباره بهت ویتامین A+Dمیدم وقتی می خوری دیگه ول کن نیستس و گریه می کنی و بازم میخوای. نه به اون موقع که زورکی می خوردی نه به حالا که براش گریه می کنی.دختر قشنگم امروز تونستی از یه پله ی دیگه که جلوی درب ورودیه خونه است بدون کمک بری بالا.هر چقدر پیشرفتت بیشتر می شه کار مامان بیچاره هم بیشتر می شه دیگه نمی شینی جلوی حمام چون دیگه میایی تو و خودت رو خیس می کنی.وقتی به رخت آویز لباس آویزونه می کشی پایین و لباس خیس رو می پیچی دور خودت دیگه از چی برات بگم.الانم بلند شدی ایستادی داری نق میزنی.     

چهارشنبه 14 خرداد.عشقم امروز برای اولین بار انگور یاقوتی خورده.صورتت رو جوری جمع می کردی انگار که داری غوره می خوری.عزیز دلم از دیروز اینقدر بهونه گیری می کنی که نگو نمی دونم چرا!!!حوصلت سر میره ؟واسه دندونته؟ ای کاش می دونستم مشکلت چیهغمگین.فقط همش از خدا میخوام بهم صبر بده که مبادا بخوام عصبانی بشم.البته اینم بگم که گاهی اوقات دعوات میکنم ها چون کاملا"متوجه می شی فکر نکنی هیچوقت هیچی بهت نمی گم ولی بیشترین سعی مامان اینه که با دخترش با آرامش رفتار کنه و سرش خدایی نکرده داد نزنه ولی باید به منم حق بدی خیلی خسته می شم از صبح که از خواب بیدار میشم اگه شما خواب باشی باید برم سراغ کارهام وقتی هم که بیدار می شی مدام باید مراقبت باشم که بلایی سر خودت نیاری نیفتی به چیزی دست نزنی باهات بازی کنم ببرمت بیرون تازه شبم که می شه داستان داریم واسه خوابوندنت دو شبه کامل چراغ ها رو خاموش می کنیم تا بخوابی تازه صبح هم زودتر از آقا خروسه سپینای من بیداره.بهت بگم که هنوز شیر خوردن شبت هم ادامه داره و هنوز مامان یک شب خواب خوب نداشته. الهی همیشه سالم و سلامت باشی تمام این روزا میگذره.الانم منتظرم بیدار بشی بریم حمام چون گل من عاشق حمام و آب بازیه مخصوصا"که یاد گرفته خودش و لیف می زنه قربونش برم.بوس

بعد از حمام بردمت خونه مامان بزرگ واسه اولین بار از مبل رفتی بالا و با کمک من اومدی پایین.

جمعه 16 خرداد.عسل خانوم دیروز ظهر قرار بود ناهار بریم باغ و دایی مجید و زن دایی زحمت ناهار و کشیده بودن چون همه می دونن با وجود شما دختر گل مامان وقت سر خاروندنم نداره.خلاصه ساعت 1 رفتیم و تا ساعت 9 اونجا بودیم خیلی حال و هوامون عوض شد شما هم که خیلی خانوم بودی و مامان و اذیت نکردی البته اونجایی که از کالسکه می خواستی بیایی بیرون مامان ناراحت می شد ولی دایی هم زحمت می کشید بغلت می کرد و منم زیاد خسته نشدم دیروز بردمت واسه اولین بار گیلاس به درخت دیدی برات کندم ولی نذاشتم بخوری ولی وقتی دیدی ما داریم توت می خوریم طاقت نیاوردی و دستت و دراز می کردی که منم می خوام با اینکه فکر می کردم زوده واسه خوردنش ولی بهت دادم و خیلی هم خوشت اومده بود.وقتی ناهارت و دادم بخوری خیلی با میل خوردی و منم کلی ذوق کرده بودم وقتی هم خودمون می خواستیم غذا بخوریم بهت جوجه دادم نخوردی ولی استخوانش و برداشته بودی و می کشیدی به لثه هات گاهی هم دستت و می کردی تو ظرف ویه تیکه جوجه برمی داشتی و از بابا و دایی پذیرایی می کردی.چقدر هم دیروز هوا خوب بود خنک بود وآفتاب هم که عالی واسه سپینا جونم و یک ساعتی هم خوابیدی و تو این فاصله مامان واسه اولین بار حوصله کرد و رفت توت چید اونم به عشق دخترش که دوست داشت.سپهر هم کلی باهات بازی کرد و دوباره زحمت کشیده بود برات عروسک خریده بود ازتون عکس گرفتم که میذارمشون.شب که داشتیم برمی گشتیم تو ماشین داشتی چرت میزدی منم همش باهات حرف میزدم که نخوابی چون می خواستم ببرمت حمام.تا رسیدیم خونه بلافاصله بردمت تو حمام و تا می تونستی آب بازی کردی داشتیم می اومدیم بیرون که خاله شمسی هم اومد تو حمام باهات بازی کرد و دیگه آوردمت بیرون چون بابا هم می خواست بره حمام .خلاصه اینکه دیروز اولین پیک نیکی بود که بعد از تولد شما رفتیم و خدا رو شکر اذیت نشدیم نه شما نه من.دیگه ترس مامان ریخت و خیلی هم بیرون رفتن با دخترش بهش چسبید. 

93/3/15 سپینا و سپهر.جلوتون یه لونه ی پرنده است حیفم اومد ازش عکس نگیرم.

سپینا با دایی مجید.

سپینا با مامانش.

الان ساعت نزدیک 10 شبه دارم برات می نویسم یک ساعت پیش داشتم صورتم و تو حمام می شستم چنان در حمام رو باز کردی که دستگیره در محکم خورد به آرنج مامان از درد داشتم به خودم می پیچیدم بابا هم داشت با تلفن صحبت می کرد ازسر و صدا فکر کرد خوردم زمین وای که چقدر عصبانی شده بودم عصبانیآخه خیلی درد داره و نمی تونم دستم به جایی تکیه بدم یا روش فشار باشه.الهی بلایی سر خودت نیاری واسه ما زود خوب می شه.عصر هم دوباره باد و بارون شده بود از صدای باد می ترسیدی و همش می خواستی تو بغلم باشی تازه صداشم در می آوردی.یکی دو هفته ای می شه می گی دوگول بعضی وقتا هم می شه دوقول وقتی هم می گی زبونت از دهنت میاد بیرون و خوردنی می شی.برات ننوشتم چون نمی تونستم تشخیص بدم چی می گی.امشبم بهت سیب زمینی سرخ شده می دادم یکبار شنیدم گفتی دیب.سپینا من و بابا همش داریم با شما حرف می زنیم حتی وقتی داریم کارهای خودمونم انجام میدیم برات توضیح می دیم تازشم واسه عروسکی که سپهر دیروز بهت داد اسم گذاشتیم نمی دونم چرا بهش میاد اسمش نرگس باشه تا بهت می گم سپینا نرگس کو؟میری طرفش یا میاریش.آرام

93/3/16 وقتی موهات و می بندم خیلی تحمل کنی 5 دقیقه است.

اینجا تو بالکن بودیم چون بارون تندی می بارید و هوا خیلی تمیز و خنک بود منم پیچوندمت لای پتو آوردمت بارون و ببینی.

دوشنبه 19 خرداد.عزیز دلم از دیروز تا حالا چه کارا که نکردی اول اینکه دیروز واسه اولین بار دو قدم برداشتی.خاله فاطی یکم از مبل فاصله داشت دستت و به مبل گرفته بودی برگشتی دو قدم به سمت خاله رفتی و از پشت گرفتیش این اولین قدم هات بود.دیگه اینکه صبح یه کبوتر پشت پنجره ی آشپزخونه نشسته بود منم داشتم بهت صبحانه میدادم بهت گفتم سپینا جوجو رو نگاه کن جوجو می گه جیک جیک دستامم بالا و پایین بردم مثل بال زدن خوب دختر منم یاد گرفت وقتی خاله زهره اومد خونمون گفتم وسه خاله تعریف کن جوجو چی گفت.همون کاری که من با دستام کردم و انجام دادی و گفتی چی چی به جای جیک جیک.امروزم واسه اولین بار از تخت ما رفتی بالا.این روزا همش یاد پارسال می افتم که پارسال این موقع چقدر اذیت می شدیم نمی تونستم اونجوری که دلم می خواد بغلت کنم از ترس اینکه مبادا به معدت فشار بیاد همش با دعا بهت شیر میدادم و از خدا می خواستم حالت به هم نخوره وقتی روزای الانت و میبینم هزار بار خدا رو شکر می کنم که دخترم سلامته و روز به روز دارم بزرگ شدن و کارای جدیدش  رو می بینم.همیشه از خدا میخوام شاد باشی قربونت برم.راستی از دیروز تا حالا داری شربت فروگلوبین می خوری خدا رو شکر مثل اینکه بدت نمیاد چون قبلا" که قطره آهن می خوردی همش حالت بهم می خورد منم قطعش کردم به دکتر که گفتم گفت به نظر نمیاد کم خونی داشته باشه برات این شربت و نوشت البته مامان با کلی تاخیر بهت داد.

چهارشنبه21.عسل خانوم دوشنبه شب می خواستم برات بنویسم ولی نت قطع بود می خواستم بنویسم که اونروزهمونطور که یاد گرفتی از تخت بری بالا جفت پا هم خودت اومدی پایین البته با باسن می خوری زمین ولی خودت این مدلی یاد گرفتی دیگه.دیروز هم مامان به خاطر دخترش تیکه هایی از موهاش و یه رنگ فانتزی کرد وقتی دیدی به موهام اشاره می کردی و می گفتی مو و خوشت اومده بود.البته خودم دوستش ندارم و یه چند روز دیگه محوش می کنم.این روزا دیگه همش صدام می کنی و ماما  ماما می گی منم همش می گم جون مامان عشق مامان شما هم خودت و لوس می کنی و دوباره می گی البته بابا رو هم صدا می کنی.سپینا جونم یه عالمه حرف داشتم واسه گفتن ولی نمی دونم چرا همش یادم رفت فکر کنم چون خوابت برده ومامان چند تا کار دیگه هم واسه انجام داره هول شده و فراموش کرده.یادم اومد میام برات می نویسم آخه این روزا خیلی کارات جدیدو شیرین شده.محبت 

جمعه 23.امروز نیمه ی شعبانه و به همین مناسبت دیشب آتیش بازی بود و آسمون نور بارون بود بابا زنگ زد گفت سپینا رو ببر رو پشت بوم تا ببینه منم تو راهم دارم میام برای اولین بار بردمت رو پشت بوم ولی انگار ترسیده باشی یه جوری بودی آخه باد هم می اومد خلاصه وقتی بابا اومد ذوق کردنت شروع شد و منم دوربین و آوردم و ازت عکس هم گرفتم ولی خوب نشد چون تاریک بود.امروزم که مامان داشت لباس پهن می کرد بهم کمک کردی از تو سبد لباس ها رو میدادی به مامان تا پهن کنم.دو سه باره وقتی میریم حمام برات میوه میارم بخوری بهونه ی شیر نگیری آخه این روزا همش به قول خودت دلت می می می خواد و خیلی غذا کم می خوری چند روز پیش برات هندوانه آوردم اول با پوستش بهت دادم که یاد بگیری چجوری بخوری ولی وقتی دیدم خودش و نمی خوری و گیر دادی به پوستش ازت گرفتم و بدون پوستش و بهت دادم. 

ببین چجوری می خوای از کالسکه ت بیایی بیرون شیطون من.

می خوام برات یکی از کارات و بگم یکی از کانال ها یه تبلیغی رو نشون میده که توش چند تا اسب هم هست تا می بینی خودت و تکون میدی و با همون زبون شیرینت می گی پیتیکو پیتیکو خیلی تبلیغ ها رو دوست داری و تا می شنوی خودت و می رسونی جلوی تلویزیون آخه تازگیا یکم به برنامه ها توجه نشون میدی مخصوصا" که حیوانات رو نشون بده آخه وقتی میریم مدام باهات حرف میزنم و توجهت و به همه چیز جلب می کنم.مثل دیروز که رفتیم پیاده روی یه گربه بهت نشون دادم دستت و دراز کرده بودی و مثل زمانی که یه چیزی رو می خوای دستت و باز و بسته می کنی همون کار و می کردی یعنی بیا و وقتی دیدی گربه داره میره نق می زدی که چرا داره میره.وقتی گنجشک یا کلاغ ها پر میزنن با دستت نشون میدی و می گی دودو .اینم بگم که دیروز وقتی گذاشتمت تو کالسکه لحظه اومدم تو وقتی برگشتم دیدم تو کالسکه ایستادی خیلی ترسیدم آخه تا حالا از این کارا ازت ندیده بودم خیلی هم نق میزدی و بغل می خواستی وقتی رفتیم بیرون وسط راه دیدم داری بهونه می گیری منم برگشتم خونه چون نمی تونستم بغلت کنم وقتی رسیدیم خونه گریه می کردی که چرا برگشتیم یکم بهت شیر دادم تا ساکت شدی حالا رفته بودی مانتوی من و برداشته بودی و بهم میدادی و می گفتی دد .خیلی دلم واست سوخت و دوباره لباس پوشیدم و بردمت بیرون ولی فکر کنم چون خوابت می اومد انقدر بهونه گیری می کردی از ساعت 7 تا 9 بیرون بودیم چون خوابت برد دلم نیومد بیارمت خونه بدخواب بشی راه بردمت تا بیدار شدی.

امشبم از بس نق زدی و گریه کردی و مامان وکلافه کردی ساعت 11 شب بردمت بیرون از بابا سوییچ و گرفتم رفتیم با هم یه دوری زدیم اولین بار بود که مامان تنها با دخترش رانندگی می کرد یه چند بار هم بغل خواستی ولی توجه نکردم و برات شعر خوندم تا رسیدیم خونه تو راه خیلی خمیازه کشیدی ولی وقتی اومدیم دیدم خبری از خواب نیست این بار با بابا رفتیم بیرون بازم نخوابیدی دیگه اومدیم خونه بهت شیر دادم بالاخره خوابت برد ولی خیلی امروز گریه کردی نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر 

93/3/25

با میله ی تابت دالی میکردی.

داری می گی دا همون دالی.

اینم یه عکس از دندونای خوشگلت.

 

دوشنبه 26.دختر شیرینم دیروز یه گلی تو حمام کاشتی که ... بماند.الان اومدم مزه هایی رو که تو این چند روز امتحان کردی برات بنویسم اول اینکه پنج شنبه بهت طالبی دادم واسه اولین بار آخه به خاطر ناراحتی معده ای که داشتی خیلی باید با احتیاط بهت هر چیز و بدم پریروز بهت دلمه دادم دیروزم واست آش رشته که خیلی دوست داری درست کردم البته بار اولت نبود که آش رشته می خوردی.آهان یه چیزی از شنبه یادم اومد که برات بگم باهم نشسته بودیم دیدم پات و گرفتی و داری با دستت میزنی به زمین میدونی چرا؟؟؟؟آخه اگه بیفتی یا سرت یا بدنت به جایی بخوره قبل از اینکه گریه کنی با اون چیزی که برخورد کردی و باعث ضربه شده مامان دعواش می کنه و  میزنمش تاحواست پرت  بشه فهمیدم پات به زمین خورده درد گرفته و داری ادای مامان و در میاری منم کلی ماچت کردم و خوردمت.نفسم خیلی شیرینی اگه کار اشتباهی بکنی و ببینی مامان عصبانی شده سرت و کج می کنی و می گی دا یا بهم لبخند میزنی خلاصه گولم میزنی و کاری می کنی که به جای اخم کردن بهت بخندم و بغلت کنم گاهی اوقات هم خیلی به حرف گوش می کنی و کامل متوجه همه چیز هستی و وسایل اطرافت و می شناسی و اسمشون و میدونی دیروز لباسهای مامان و از لباسشویی در آورده بودی و می مالیدی به زمین تا بهت گفتم لباس های مامان و بریز تو لباس شویی سریع انجام دادی دورت بگردم .شب ها هم وقت خوابت وقتی دارم اسباب بازیهات و جمع می کنم و میریزم تو سبد خودت هم بهم کمک می کنی آخه خیلی خانوم شدی ولی بازم می گم شیر خوردن و کم نکردی و بیشترش کردی ولی می دونم موقعش که بشه دخترم خانومه و با مامان همکاری می کنی تا دیگه نخوره حالا فعلا"زمان داری بخور نوش جونت چون تصمیم گرفتم تا 2 سالگی کامل شیر بخوری آخه قبلا" می خواستم زمستون امسال از شیر بگیرمت ولی الان می گم حقته باید بخوری دوباره نوش جونت باشه عشقم.

دخترم واسه اولین بار تاپ و دامن پوشیده من و بابا هم همش قربون صدقش رفتیم.

سه شنبه 27.عزیز دلم الان که مامان داره برات می نویسه دارم از نگرانی دق می کنم.از روز شنبه روی بدنت یه دونه های قرمز ریزی زده بود فکر کردم پشه نیش زده باشه.ولی از دیشب خیلی بیشتر شده مثل کهیره خیلی ناراحتم عصر می خوام ببرمت دکتر الهی مشکل خاصی نباشه.فکر می کنم شاید واسه اون دلمه ای باشه که بهت دادم.منم هر لحظه یه چیز میاد تو ذهنم آخه تمام چیزایی که این چند روز بهت دادم و یادداشت کردم دیدم فقط دلمه بوده که جدید بوده و دو بار هم بهت دادم خوردی نمی دونم باید چیکار کنم  سوال بیشتر از اینم نمی تونم برات بنویسم.

93/3/29 جلوی تلویزیون.

شنبه 31 خرداد.خانوم طلا تا اومدم بنویسم بیدار شدی الانم میایی سراغم نمیذاری تند تند بگم که مامان خودش طبابت کرد و دخترش خوب شد.اونروز دونه ها یکم بهتر شد بابا هم گفت الان ببریش دکتر میخواد یه عالمه دارو واسه این دختر نصفه ریزه تجویز کنه خوب منم که مخالف این چیزام نبردمت و رو آوردم به چیزای خنکی مثل هندوانه و ...به جای یک روز در میان هر روز حمامت کردم دونه های بدنت خوب شد این چند روز که نمی اومدم بنویسم خیلی پکر و ناراحت بودم ولی الان خیلی سر حال و خوشحالمراضی.خوب خدا رو شکر الهی هیچ کس مریضی فرزندش و نبینه.حالا برات بگم از پنج شنبه که یاد گرفتی دماغت و می گیری و حرف میزنی و چون صدات عوض می شه خیلی دوست داری و دوباره و سه باره تکرار می کنی از بوسیدن ها بوسنگو که همش داری همه چی رو بوس می کنی دیروزم بابا رو بوسیدی قربون اون لب و دهن خوشگل کوچولوت برم.الانم بهم اویزون شدی باید بیام بهت برسم .بای بای

در حال به سر گذاشتن کلاه توی این گرما.

رفتی پشت در اتاق خواب ما همونجا گیر افتادی تازه دالی هم می کنی.

الان ساعت 7 امروز 2 بار تونستم بیام برات بنویسم آخه خیلی کارای جدید داشتی اول اینکه گریه الکی رو یاد گرفتی و هر بار بهت گفتم الکی گریه کن دهنت و باز می کنی جوری که اون دندونای صدفیت پیدا می شه و از خودت صدای گریه رو در میاری.دوم اینکه برات کتاب می خوندم و با دقت گوش می کردی تا کتابت تموم می شد یکی دیگه میدادی که بخونم گاهی هم خودت  کتاب رو ورق میزدی و نگاه می کردی البته خیلی با شدت ورق میزنی که گاهی ورقش پاره می شه ولی داری یاد می گیری دیگه داشتم کتاب های می بینم یاد می گیرم و برات می خوندم و برات توضیح می دادم وقتی توی کتاب اعدادومفاهیم ازت پرسیدم ماشین و نشون بده یا توپ یا عروسک یا لیوان رو اون انگشت کوچولوت و میذاشتی روشون و بهم نشون میدادی.توی کتاب میوه ها و سبزی ها تا موز رو می بینی خیلی کشیده می گی موووووو.تو کتاب حیوانات هم وقتی اسم بعضی حیوانات و گفتم و خواستم نشونم بدی  ببر و فیل و اسب و گربه و سگ و گوسفند رو نشون دادی.البته سگ رو به اسم هاپو یا پگی می شناسی گربه رو هم به اسم پیشی اسب هم پیتیکو گوسفند هم ببعی.دیگه اینکه مسواک و خمیردندون رو می شناسی کل اعضای بدنت رو می شناسی و نشون میدی کم کم داری اعضای بدن عروسک هاتم نشون میدی مثلا" گوش فیل چشم گوسفندو...سپینا جونم مامان از بابت داشتن شما گل دختر به خودش می باله.

یه سری خوراکی هارو هم خیلی دوست داری و با میل می خوری مثل گوجه فرنگی که مامان یه نون پنیر هم میزنه تنگش و میده دخترش نوش جان کنه به سینه ی هندوانه هم دست رد نمیزنی بستنی رو که نگو عاشقشی.تو غذاها آش رشته رو خیلی دوست داری وقتی هم برات ماهیچه درست می کنم و توی آبش برات نون میریزم خیلی با اشتها می خوری شربت های مامان رو هم دوست داری که شامل آب و یکی از عرقیات مثل بیدمشک یا کاسنی با یه کوچولو گلاب و شکره مخصوصا"وقتی خنک باشه خیلی با لذت می خوری منم لذت میبرم با دیدن این صحنه که دلت میخواد یه نفس همش و بخوری و نمی تونی بعد از زیر چونت انگار که سوراخه چیک چیک شربت می چکه.اگه چیز دیگه ای هم یادم اومد برات می نویسم نازنینم.می خوام بدونی خیلی دوستت دارم کوچولوی یکی یدونه ی من.بوس

سه شنبه 3تیر.عشق مامان که پس فردا پا به 15 ماهگی میذاره لالا کرده بعد از کلی نق زدن و بهونه گیری .جیگرتو قربون دختر نازم دیشب دوباره چند قدم دیگه برداشتی من و بابا هم کلی ذوق کردیم.ازت فیلم گرفتم آخه دیشب گیر داده بودی به بابای بیچاره موهاش و می کشیدی گاهی هم ملچ و ملوچ ماچش میکردی .الان اومدم بیشتر برات از چیزایی که می گی بنویسم به دریچه های کولر اشاره می کنی و می گی بووووو یعنی باد صدای باد هم در میاری می گی اوووووو وقتی صداش و در میاری انقدر لب و دهنت خوشگل می شه که ادم دوست داره بخوردت به ماشین هم می گی موووو دیشب رفتیم تو پارکینگ همش با صدای بلند و هیجان زده ماشین ها رو نشون میدادی و می گفتی مووو بعد از چند شب گرم دیشب خنک شده بود باد هم می اومد بووووو هم می گفتی.این چند روزی که هوا گرم بود روزی یکی دوبار بردمت تو حمام و آب بازی کردی آخه همش داری عرق میریزی از بس که گرمایی هستی.سپینا جونم دیروز با دست لرزون بهت گیلاس دادم خیلی علاقه مند نبودی یکی بیشتر نخوردی.دوباره میام یه سری از عکسات و میذارم.

93/4/4 این کشو مخصوص سپیناست مامان چیزایی ریخته توش که وقتی تو آشپزخونه کار دارم دخترم باهاشون بازی کنه.تو این شب دستت و گرفته بودی به کشو کلی راه رفتی.

 

[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 12:21 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/2/6 سپینای عزیزم سلام دخترم.اصلا"باورم نمی شه که یک سال گذشت با اینکه خیلی هر سه تامون اذیت شدیم مخصوصا"شما عزیز دلم ولی خیلی زود تموم شد و امروز اولین روز بعد از یک سالگیته نازنینم.دختر قشنگم واسه تولدت هیچ کاری نتونستم برات بکنم چون متاسفانه سرما خورده بودی.البته تو پست قبلی گفته بودم که نمی خواستم برات جشن بگیرم ولی می خواستم ببرمت آتلیه سه تایی با هم یه عالمه عکس بگیریم ولی فکر کردم شاید اذیت بشی چون آب ریزش بینی داشتی هنوزم کامل خوب نشدی و نمیدونم فردا که می خوام ببرمت برای واکسن واکسنت و می زنن یا نه.خلاصه اینکه مامان کلی خودش و سرزنش کرد که چرا مراقب دخترش نبوده که درست زمان تولدش مریض باشه.از روز سه شنبه شب آبریزش بینی شما شروع شد درست فردای همون روز که بردمت پارک و دیگه هم نتونستم بیام برات بنویسم چون هم گرفتار شدم هم اینترنت قطع بود.خلاصه اون شب تا صبح خوابم نبرد از ناراحتی شما هم که همش بیدار می شدی چون نمی تونستی خوب نفس بکشی و ادامه داشت تا دیروز که یکم بهتر شدی و بردمت حمام تا ظهر هم تصمیم داشتم ببرمت آتلیه ولی دوباره فکر کردم حتما"که نباید روز تولدت باشه حالا یکم حالت بهتر شد.روز پنج شنبه بابا زحمت کشید برات کیک گرفت که خواستیم بریم اتلیه ببریم که نرفتیم صبح جمعه همه زنگ زدن یا پیامک دادن و تولدت رو تبریک گفتن.عصر لباست و عوض کردم که خودم ازت عکس بگیرم قربونت برم اصلا" نذاشتی از بس که ورجه وورجه کردی نتونستم یه عکس خوب ازت بگیرم چند بار دستت و کردی تو کیک و مالیدی به میز منم دیگه بی خیال عکس شدم و اذیتت نکردم.وقتی بزرگ شدی از مامان و بابا گله نکنی خودت نذاشتی ازت عکس بگیرم.بعد مامان بزرگ اومد برات یه کادوی خوشگل گرفته بود خاله شمسی و خاله زهره و امین هم اومدن خیلی خوشحال بودی روی تابی که از پنج شنبه بابا برات درست کرده لم داده بودی و به همه نگاه می کردی .قربونت برم دیروز چهار دست و پا هم رفتی .برات بهترین ها رو از خدا میخوام.

سپینا روی تاب.

 

اینم یکی دیگه از عکسات تو روز تولدت.محبت

امروز یک شنبه هفتم اردیبهشت.الان داریم آماده می شیم بریم برای واکسن اگه بزنن ولی خدارو شکر امروز بهتری حالا برگشتیم میام برات می نویسم الهی که اذیت نشی عشقم.خوب رفتیم واکسنتم زدیم چقدر هم خانوم بودی عشقم اصلا"گریه نکردی به خانومی که بهت واکسن میزد نگاه کردی تا سوزنش رفت تو دستت هیچی نگفتی تا اون مایع وارد شد اومدی گریه کنی گفتم سپینا و از بغل خاله شمسی گرفتمت و گریه نکردی کسایی که تو نوبت بودن نازت می کردن و می گفتن واکسن زدی و گریه نمی کنی؟قربون این دختر خانوم و گلم برم.اونجا هم گفتن همه چیز خوبه فقط نباید بذارم وزنت بره بالا البته این چند روز که درست و حسابی غذا نمی خوری و خیلی بی اشتهایی الهی زودتر خوب بشی چون خیلی کلافه ای.وزنت توی یک سالگی ١١/٥ قدت ٧٨ دورسرت ٤٧ بود خدا روشکر.بعد از واکسن اومدیم خونه برات وسیله برداشتم رفتیم خونه ی خاله شمسی اونجا بودیم تا خاله فاطی و زهرا جونم اومدن اونجا الانم اومدیم خونه ی خاله فاطی. شما هم الان نشستی داری تلاش می کنی شارژر عمو رو بکنی تو پریز.یادم رفت بگم چون صبح با خاله شمسی قرار بود بریم خاله بانک بود تا خاله کارش و بکنه بابا ما رو برد پروفسور کوچولو تا کتابها رو دیدی کلی ذوق کردی یدفعه نگات افتاد به کتاب حمام خم شدی از تو بغلم و یکی و برداشتی منم اون کتاب و با یه کره ی هوش برات خریدم.تا پست بعدی می بوسمت دختر زیبای خودم.

روز دوشنبه هشتم.قربونت برم هنوز خونه ی خاله اینا هستیم چون یکم بی تابی می کنی وخیلی بهم کمک می کنن و همش سرت و گرم می کنن تا مامان و اذیت نکنی.یک ساعت پیش با خاله زهرا رفتیم حمام و زحمت کشید و شما رو شست تازه موهات هم کوتاه کرد این برای چهارمین باره که تو این یک سال موهای خوشگلت و کوتاه کردیم.چون نه میذاری موهات و شونه کنم نه میذاری گیره یا تل به سرت بزنم گرمایی هم که هستی واسه همین بهتره موهات فعلا"کوتاه باشه عسل خانوم من. البته قیافه ی خوشگلت شبیه پسرها شده. خاله زهرا تاکید می کنه که بنویسم که شما صورتش رو با ناخن هات خراشیدی آخه این چه کاریه که یاد گرفتی قربونت برم؟؟؟؟؟؟؟

خاله جون انقدر حمام رو گرم کرده بود که لپات گل انداخته.

سپینا جونم بعد از کوتاهی موهاش.

 

امروز چهارشنبه دهم.می خوام از پیشرفت هات تا الان بنویسم:بعضی از اعضای بدنت و می شناسی دیشب بهت می گفتم دستت و بده مامان بوس کنه دستت و می آوردی بالا بعد هم پاهات -موهات -گوش هات -بینیت-زبونت-دلت-می می هات و قربونت برم می شناسی و بهشون اشاره می کنی.تا می گم می می سپینا کجاست دو تا دستهات و میذاری رو می می های کوچولوت و فشار میدی واسه نشون دادن دلت هم لباست و می زنی بالا تا نشونش بدی.اونروز که خونه ی خاله بودیم هم فهمیدم وقتی یه چیزی رو می خوای می گی می یعنی من. دیگه برات بگم از ینکه یکی از عروسک هات و میذارم تو تابت شما هم تابت و تکون میدی و می گی داب داب .از دیشب تا حالا هم چشمهای خوشگلت و یه مدلی می کنی انگار چشمک می زنی با یه نازی چشمهات و جمع می کنی .تازه سرعتت توی بلند شدن خیلی زیاد شده یکی از تفریحاتت شبا این شده که دستت و می گیری به مبل می ایستی بعد خودت و میندازی رو زمین منم زیرت بالش میذارم که پاهات درد نگیره یا دستم و می گیرم زیرت که محکم به زمین نخوری.منتظر راه رفتنت هستم عزیز دلم.

93/2/12 سپینا سر کابینت در حال دالی کردن با بابا جونش.

یه بسته چایی برداشتی داری باهاش کلنجار میری.

خودت و سر میدی از آشپزخونه میایی بیرون.

امروز شنبه 93/2/13 سپینا جونم از پریشب تا حالا خیلی بهونه گیری می کنی.روز پنج شنبه بابا یه مسافرت کوتاه رفت ما هم رفتیم خونه ی خاله فاطی شب تا صبح همش دلت می خواست شیر بخوری نه خودت درست خوابیدی نه مامان تونست بخوابه.دیشبم همین اتفاق افتاد به ساعت نگاه می کردم هر یک ساعت یک بار بیدار می شدی و خیلی طولانی شیر می خوردی طوری که بدن مامان خشک می شد دیگه ساعت 5 صبح کلافه شدم زدی زیر گریه منم بغلت کردم و بهت شیر ندادم از صدات بابا هم بیدار شد یکم بغلت کرد و راهت برد ولی فایده نداشت دوباره مجبور شدم بهت شیر بدم چون دلم نمی اومد ببینم داری گریه می کنی.می دونم کارم اشتباهه و نباید کوتاه بیام چون دکتر گفته شیر شبت و باید قطع کنم ولی خوب چیکار کنم.الان ساعت 11/5 صبحه نیم ساعت پیش هم دوباره گریه کردی و خوابیدی می خواستم بهت شیر ندم تا بخوابی ولی نشد الانم تو تابت خوابیدی.خدا خودش کمک کنه بتونم یکم شیر خوردنت و کم کنم.چون هر دومون داریم اذیت می شیم و قراره شما بیشتر غذا بخوری تا شیر.  

93/2/14 سپینا توی مدرسه با پرنا کوچولو.

سپینا-پرنا - النا 

وقتی کوچولوی من چشمک می زنه.

وقتی عسل من گرمش می شه میره رو سنگها این مدلی می خوابه.

سپینا سر میز توالت مامان.

اینم یه مدل از خوابیدنت.

93/2/15 دوشنبه.الان که دارم برات می نویسم تو اتاق بابا کنارمی و ساعت 10/5 شبه و خبری از خواب در چشمان زیبای شما نیست چون از 7 تا 9 خواب بودی.می خوام برات از دیروز بنویسم که خانوم مرادخانی زحمت کشیده بود و جشن روز معلم رو دیروز تو مدرسه گرفته بود و از ما هم دعوت کرد که بریم ساعت 11/5 دو تایی با هم رفتیم وای که چه خانوم بودی و اذیتم نکردی 12/5 هم برگشتیم با اینکه خوابت می اومد ولی تو کالسکه تا خونه بازی کردی.یه کیف پول برات برداشته بودم و توش کارت گذاشته بودم باهاشون بازی کردی چون روز قبلش که با خاله فاطی رفته بودیم بیرون کیف پول مامان و گرفتی و هر چی توش بود و میدادی به خاله وقتی هم دیگه چیزی توش نبود الکی دستت و می آوردی جلوی خاله که ازت یه چیز بگیره این کار و چند روزه یاد گرفتی مثلا" از رو زمین چیز برمی داری میدی به ما در حالیکه تو دستت هیچی نیست.خلاصه رسیدیم خونه هم خوابیدی.شب هم رفتیم خونه ی یکی از دوستامون که توی سفر ترکیه باهاشون آشنا شدیم عمو علی و خاله لیلا و پسر گلشون آریا که الان سه سال و نیمه است.ما که رفتیم خواب بود چون خیلی دیر رسیدیم.یک ساعتی اونجا بودیم و چون خیلی دوست داشتی به همه چیز دست بزنی واسه اینکه اذیت نشی زود بلند شدیم دلم نمی خواد همش بهت امر و نهی کنم اونا هم همش می گفتن بچه است کنجکاوه بذار دست بزنه ولی آخه دستت و می کردی تو ظرف آجیل می ریختی بیرون و...تو راه هم نخوابیدی وقتی هم رسیدیم تا 2 نخوابیدی.البته الان چند شبه نمی دونم مشکلت چیه که نمی خوابی فکر می کنم واسه دندونت باشه.امشبم وقتی خاله شمسی اینجا بود یاد گرفتی می گفتی نا نای البته به گوشی خاله اشاره می کردی که برات آهنگ بذاره بعد دستت و حرکت میدادی و بالاتنه ت و به راست و چپ مثل حالت رقص حرکت میدادی منم ازت فیلم گرفتم دختر شیرینم خاله ازت اعضای بدنت و می پرسید نشون میدادی وقتی می گفت زبونت کو؟زبونت و در می آوردی.حالا بگم از کارای جدیدت ریموت و یرمیداری ادای ما رو در میاری می گیریش جلوی تلویزیون یعنی داری کانال عوض می کنی گاهی هم می گیری نزدیک گوشت انگار که با تلفن صحبت می کنی.بگم از اینکه هر کس زنگ میزنه خونمون می گه چرا نیستید؟؟؟!!!خبر ندارن که دختر من میره سراغ پریز و سیم تلفن و می کشه.الانم بابا رو کلافه کردی دیگه بیشتر نمی تونم بنویسم.نازم بدون خیلی دوستت دارم و عاشقتم.بوس بوس تا پست بعدی محبت یادم رفت بگم یکی دو هفته ای می شه که مکعب هات و می تونی بذاری رو هم قبلا"دو تاش و می گرفتی تو دستت و میزدی به هم ولی الان دو تاش رو میذاری رو هم. 

93/2/15 خونه ی خاله فاطی با آندیا دستت و می گرفتی به دیوار و بلند می شدی.

وقتی از خونه ی خاله اومدیم ببین چه خوشکل تو تابت خوابیدی. 

امروز جمعه 93/2/19 با یک روز تاخیر دارم برات می نویسم  البته فکر کنم بیشتر مواقع همینطوره چون قربونت برم اینقدر از مامان کار می کشی و باید مراقبت باشم که نمی شه همون موقع برات بنویسم.حالا برم سر اصل مطلب که دیروز داشتم عوضت می کردم باهات بازی هم می کردم و با صدای بلند می خندیدی که متوجه تورم لثه ی بالات شدم و خوب که دقت کردم دندون های نیش بالات دارن در میانبوسمبارک باشه عشقم.هنوز از لثه نزدن بیرون ولی تا یکی دو روزه دیگه 6 تا دندون داری دردت به جونم که خانوم بودی و درد داشتی ولی به قول خودت فقط می می خوردی.از کارای این روزات بگم که دستت و به همه چی می گیری بلند می شی البته  در همون حال راه هم میری.تو اتاق مامان که میری دیگه هیچی سر جاش نیست کشوی میز توالت و می کشی بیرون و وسایل و لباس های مامان و پخش می کنی وسط اتاق یا میندازی رو سرت و باهاشون بازی می کنی البته تو اتاق خودت هم همین کارو می کنی ولی دیروز وقتی خواب بودی رفتم در همه ی کشوها رو چسب زدم چون چند روز پیش دستت رفت لای کشو و گریه کردی.الانم سر کشوی کمدتی و داری تلاش می کنی بازش کنی.راستی دیروز واسه اولین بار ملون خوردی و خیلی دوست داشتی نوش جونت.دیروز با هم کلی هم پیاده روی کردیم پیاده رفتیم تا آرایشگاه خاله و برگشتیم خیلی هم خانوم بودی و برگشتنا خوابت برد و خونه هم رسیدیم تا یک ساعت بعدش خواب بودی ولی مامان سر درد شد و خیلی احساس خستگی می کردم خیلی وقت بود اینقدر راه نرفته بودم.الانم اومدی می گی می می می .میبوسمت.  

93/2/19 پشت در حمام منتظر بابا.از بس رفتی سراغ کنسول آیینه رو از روش برداشتیم حالا سنگ روش و می گیری می کشی.

 

امروز شنبه بیستمه.ساعت نزدیکه 3 بعدازظهره از خونه ی مامان بزرگ اومدیم و شما لالا کردی چون از صبح که از خواب بیدار شدی تا الان نخوابیده بودی.سپینا جونم سه روزه یه جیغ هایی می کشی که آدم مخش سوت می کشه نمی دونم دلیلش چیه سعی می کنم وقتی جیغ می کشی بی تفاوت باشم چون هم در حالت شادی هم وقتی یه چیزی رو می خوای این کارو می کنی پس نمی تونه فقط از روی عصبانیت باشه.وقتی میام برات بنویسم بعضی چیزا رو یادم میره مثل دیروز ولی الان می نویسم که من و باباو کسایی که دیگه باهاشون صمیمی شدی مثل خاله ها تا دراز می کشیم می ایی سراغ دلمون لباسمون و میزنی بالا و به شکممون نگاه می کنی و فقط شکم من و بابا رو (به قول مامان)پف پف می کنی (یعنی با دهنت روی دلمون صدا در میاری) هر کس رو می بینی باهاش بای بای می کنی ولی منظورت همیشه برای خداحافظی نیست چون واسه اینکه توجهت و به بعضی چیزا جلب کنم باهاشون بای بای میکنم مثلا" تو خیابون یا تلویزیون چیزی رو می خوام بهت نشون بدم برای اینکه ببینم متوجه منظورم می شی میگم سپینا باهاش بای بای کن و شما هم این کارو می کنی عسل خانوم و باید واسه همه این موضوع رو توضیح بدم.قربونت برم مامان همه جارو چسب کاری کرده از دست شما امروز آوردمت تو آشپزخونه دیدم در یکی از کابینت ها رو باز کردی البته نه به طور کامل ولی ماشاالله خیلی کنجکاوی و دوست داری از همه چیز سر در بیاری.عزیز دلم ممکنه بعضی چیزا رو برات تکراری نوشته باشم اگه اینطور بود مامان و ببخش چون هر روز فکرم درگیره یه ماجراست.یه روز می گم چرا سپینا غذا نمی خوره؟چرا سپینا شبا نمی خوابه؟چرا...........؟الانم داشتم فکر می کردم چرا امروز اینقدر مظلوم شدی؟باورم نمی شه جلوی در حمام نشستی با کتابت بازی کردی تا مامان یه دوش گرفت خوشگل من.تو آشپزخونه هم بازی کردی تا غذا درست کردم.عاشقتم یکی یدونه. 

مدرک جرمت.  

 

یک شنبه بیست و یک اردیبهشت.دیروز واست نوشتم که ظهر ناهار خونه ی مامان بزرگ بودیم چون دایی و خاله ی بابا سیامک مهمون مامان بزرگ بودن ماهم اونجا بودیم.عصر هم دوستای مامان بزرگ برای عرض تسلیت به خاطر فوت خاله ی بابامی اومدن و دوباره باید می رفتیم.وای که چقدر ماه شده بودی تو لباس قرمز و مشکیت.(ازت عکس نگرفتم)دوستای مامان بزرگ کلی از شما خوششون اومد و ازت تعریف می کردن وقتی داشتن دعا می خوندن با صدای بلند با چند تاشون دالی می کردی و می گفتی دا  یه بار هم کامل گفتی دالی.وقتی هم صلوات می فرستادن می گفتی نا نای و می رقصیدی وقتی دیدن چه جوری رو زمین خودت و می کشی خیلی خوششون اومده بود دیگه اینکه می رفتی زیر میز و با همه دالی می کردی تازه رومیزی مامان بزرگتم پاره کردی.یکی از دوستای مامان بزرگ اومد بغلت کرد بردت تو اتاق یکی یکی رفتن تو اتاق اومدم ببینم گریه نکنی دیدم دارن باهات بازی می کنن شما هم انگار نه انگار که واسه اولین باره داری می بینیشون آخه وقتی تازه به دنیا اومده بودی اومده بودن دیدنت که اون موقع شما متوجه نبودی.خلاصه کلی تو دل همه جا باز کردی و خدا رو شکر که دخترم هم اجتماعی و هم خوشرو ست.دیگه ساعت 7 اومدیم خونمون یک ساعتی خوابیدی شب هم نزدیک 12 خوابیدی تا 4/5 بدون اینکه بیدار بشی و شیر بخوریتعجب چون خیلی خسته بودی. 

ببین ماریت بالا سرته و خوابیدی.

قربونت برم چند ساعت پیش داشتم عوضت می کردم برای اینکه از جات بلند نشی گفتم سپینا به عروسکات بگو بیان پیشت.دستت و به سمتشون گرفتی و باز و بسته کردی و گفتی بی اینم یه حرف جدید دیگه. تازه برای اولین بار یه کوچولو گوجه سبز خوردی به اندازه ی یه نخود صبحانه هم نون و پنیر و گوجه خوردی الانم کنارم ایستادی داری بعد از به هم ریختن لباس های مامان سعی می کنی زونکن های بابا رو بریزی پایین.

93/2/23 وقتی در حمام بازه و خیسه اینجوری میری به قول خودت داب بازی میکنی آخه به آب می گی داب.

چهارشنبه 2/24.عزیز دلم امروز خیلی اذیت شدی صبح بابا کولرو سرویس کرد و زود روشن کرد.روشن شدن کولر همان و پر از خاک شدن خونه همان به قدری عصبی شده بودم که نگو فقط دلم شور این و میزد که مریض نشی چون کل خونه کثیف شده بود گذاشتمت تو آشپزخونه ولی دیدم خودت اومدی بیرون دیگه بابا به مامان بزرگ گفت بیاد بالا خلاصه وقتی مامان بزرگ اومد بردت پایین و اونجا بودی منم اول جاهایی که در دسترست بود و تمیز کردم بابا اومد بهت سر بزنه ولی گریه کرده بودی خلاصه بابا آوردت خونه با بدبختی خونه رو تمیز کردم تا الان که ساعت نزدیکه 7 البته تو این مدت دو بار خوابیدی یه خواب کوتاه حمامت هم کردم.ولی خیلی سه تامون خسته شدیم مامان بزرگ هم که زحمت کشیده بود اومده بود بالا سرت و گرم کرد تا ما کارمون و تموم کنیم.الانم ازت چند تا عکس گرفتم ریموت و گرفته بودی سمت تلویزیون و واسه خودت کانال عوض می کردی و صدا رو کم و زیاد می کردی.چند روزه یاد گرفتی میایی پشت مامان می ایستی و از پشت موهای مامان و می کشیعصبانیمنم نمی تونم چیزی بهت بگم چون داری تجریه کسب می کنی. الانم طبق معمول همیشه که تا میام پای لپ تاپ خودت و می رسونی پایین پای من نشستی و چون اونجوری که دلم می خواست هنوز خونه رو تمیز نکردم باید از این اتاق برم بیرون و به شما هم غذا بدم نفس خانوم.راستی سپینا جونم در حال حاضر عاشق هندوانه و شیر کاکائویی اگه ببینی داریم می خوریم بهت نمی دیم جیغ می کشی و اعتراض می کنی و می گی می  می یعنی من. تا اونجایی که بشه چیزایی رو که دوست داری یا واسه اولین بار مزه اش رو چشیدی برات می نویسم.یادم رفت بگم امشبم یه کوچولو شربت آبلیمو خوردی وقتی می خوردی قیافت خیلی بامزه بود چشمت و می بستی و پشتت می لرزید(با اینکه خیلی هم ترش نبود) ولی بازم دلت می خواست.

93/2/26 بعد از به هم ریختن اتاقت قیافت این شکلی بود.

امروز شنبه 2/27.دیروز برات نوشتم ولی نمی دونم چی شد و چرا پرید برات نوشتم که دیروز واسه اولین بار مداد به دستت گرفتی یکم خط خطی کردی یکم مداد و خوردیش منم ازت عکس و فیلم گرفتم.امروزم بردمت حمام رو صندلیت نشسته بودی دیدم داری چرت میزنی خلاصه تو حمام با آرامش کامل خوابیدی منم با خیال راحت شستمت وقتی موهات و سشوار کشیدم دیگه از خواب بیدار شدی یکم سخت بود ولی چسبید.تا می تونستم نوازشت کردم و بوسیدمت تو حمام آخه خیلی خوشکل خوابیده بودی.می دونی دو سه روزه چی می گی؟؟؟؟؟؟گولی گولی گولی نمی دونم منظورت چیه ولی وقتی یه چیزی رو می خوای اینو می گی.سپینا ددر  و یاد گرفتی تا کسی میاد خونمون می خوای باهاش بری البته نه با هر کسی.ولی از چیزی که بدم می اومد به سرم اومد امروز وقتی خاله زهرا می خواست بره دنبال خاله فاطی لباس تنت کردم همراه بابا و خاله زهرا رفتید بیرون یکم بعد بابا و خاله فاطی رفتن خرید کنن پشت سرشون گریه کردی و اومده بودی مانتوی خاله زهرا که روی صندلی بود رو می کشیدی که ببردت بیرون که دیگه حواست و پرت کردم.جیگر مامان سفیدی دندونتم معلومه ولی هنوز زیر یه لایه نازک مونده تا آخر هفته دو تاش میاد بیرون دندون نیش سمت راست زودتر میاد بیرون مبارک باشه عشقم.محبت

ببین با چه دقتی مدادو گرفتی انگار یه عمره نویسنده یا نقاشی.

اینجا هم  که مداد خورونه.

اینم عکس بعد از حمامته چون تو بغلم خواب بودی موهات این مدلی سشوار شده.قیافتم هنوز خوابالوده.

یه عینک بالای سرته یه عینکم پشت گردنته.

اینم عکس از چشمک با یه خنده ی نمکی.

قربون دندونات برم که مثل خرگوشه.

دوشنبه 2/29.اول از همه مبارکه مبارک جشن پنجمین دندونت بالاخره اومد بیرون خیلی مامان خوشحاله به امید خدا اون یکی هم به راحتی در بیاد.سپینا جونم قربون قد و بالات برم که دو روزه خودت دلت می خواد همه چیرو بخوری دیشب برای غذا سیب زمینی آب پز کرده بودم دست دراز می کردی از من می گرفتی و خودت می خوردی امروزم همینطور ماکارونی رو خودت خوردی.اومدم بهت بستنی بدم (قیفی)ازم گرفتی چنان لیسی میزدی که نگو.دو روزه گوشی تلفن و برمیداری شروع می کنی از خودت صدا در میاری یعنی منم دارم حرف میزنم.اونموقع است که من و بابا می خوایم بخوریمت.حالا یه چیز دیگه هر چیزی رو که سیم داره فکر می کنی باید به پریز وصل بشه چند روز پیش کیبورد رو به پریز می زدی.خنده 

در حال خوردن بستنی.نوش جونت.

تو اتاقتی رفته بودی پشت تختت تا رفتم دوربین و بیارم اومدی بیرون.

چهارشنبه 2/31.عروسک ششمین دندونت هم رونمایی کرد دوباره و سه باره مبارکههههههههههههبوس.قربونت برم دیشب رو پام بودی تکونت میدادم و می گفتم پیتیکو که دیدم بلافاصله تکرار کردی وبا اون زبون شیرینت گفتی پیتیکو آخ که وقتی حرف میزنی (البته با زبونی غیر از فارسی)و اون زبون کوچولوت میاد بیرون یا دور دهنت می چرخونیش یا وقتی بهت می گم چشمک نزنی با یه نازی اون چشمای خوشکلت و می بندی و چشمک می زنی میخوام فشارت بدم بعدم بخورمت.عزیز دلم با اینکه خیلی مشغله دارم ولی دلم نمیاد نیام و برات این لحظات رو ثبت نکنم چون این دوران دیگه تکرار شدنی نیست و دوست دارم وقتی بزرگ شدی بخونی و لذت ببری.هزار بار گفتم بازم می گم عاشقانه دوستت دارم دخترم. 

خوب بخوابی شیرینم.

امروز جمعه دوم خرداد.می خوام زود برات بنویسم.عصر بردمت تو حیاط بهت گل رو نشون دادم واز اونجاییکه تو خونه گلهای مصنوعی رو قبلا"بهت نشون داده بودیم و گفته بودیم اسمش چیه تو حیاط هم وقتی مامان گفت گل پشت سر مامان در حالیکه زبونت یه جور بامزه ای لوله می شه تو دهنت و گاهی هم میاد بیرون گفتی گل.لازم به ذکره که الان ساعت 7 و چند لحظه پیش که داشتم شام درست می کردم دیدم یه صدایی میاد اومدم دیدم موفق شدی در بوفه رو باز کنی و داری ظرف های مامان و بهم میریزی که اومدم حواست و پرت کردم.الانم میایی سرت و می چسبونی به من و با یه لبخند ملیح بهم نگاه میکنی یعنی مامان بیا پیشم.اینم بگم که بهت می گم سپینا گوشی مامان و بده یا کنترل(ریموت)رو بیار به حرفم گوش می کنی و دیگه داری چیزا رو می شناسی.تا خرابکاری نکردی برم.می بوسمت دختر گلم. 

یک شنبه 4 خرداد.عزیز دلم فردا 13 ماه تمومه که با همیم و همه ی زندگیم شدی و همه ی وقت مامان و پر کردی و مال خودت کردی.الهی سالیان سال کنارم باشی و از بودنت لذت ببرم از خدا می خوام این لذت رو نصیب همه ی کسانی که دوست دارن بکنه(آمین).قربونت برم اومدم برات بنویسم که دیروز بهت خرما دادم خوردی البته از خیلی قبل خورده بودی ولی میکس شده توی حریره یا فرنی ولی دیروز خالی بهت دادم خوردی خیلی هم دوست داشتی.حالا حرفات :به چیزای داغ می گی دا  به آب می گی داب به تاب هم می گی داب حالا مامان از کجا باید بفهمه منظور دخترش کدوم دابه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این روزا تا مامان لباس می پوشه دیگه نمیذاری هیچ حرکت دیگه ای بکنم باید بغلت کنم و بریم ددر حتی اگه بخوام برات خوراکی بردارم اصلا"تحمل نداری باید زود از خونه بریم بیرون اون موقع است که واسه خودت کیف می کنی تو کالسکه لم میدی و اطراف و نگاه می کنی.اگه کسی بیاد خونمون به محض شنیدن صدای آیفون انقدر به آیفون نگاه می کنی تا صفحه اش خاموش بشه و میری جلوی در منتظر می شینی آخه دخترم خیلی مهمون نوازه.یکی دیگه از کارایی که یاد گرفتی اینه که وقتی تو بغلمی یا دارم عوضت می کنم شکمت و بالا و پایین میبری یعنی گاهی شکمت و میدی تو گاهی بیرون.یه چیز دیگه یادته قبلا"نوشتم به همه ی کشوها و کمدها ی اتاقت چسب زدم خانوم خانوما یاد گرفتی چسب هارو می کنی غمگیننمی دونم دیگه باید چیکار کنم.امروز احساس می کنم یکم حال نداری امیدوارم چیزی نباشه و زود سرحال ببینمت می خواستم ببرمت بیرون تو حیاط بهت صبحانه بدم ولی دیدم بی حوصله ای یکم نون و پنیر خوردی بعد شیر مامان و دوباره خوابیدی.اگه هوا خوب بود یعنی بارون نیومد میخوام ببرمت بیرون چون چند روزه حسابی بارون میاد یکمی هم هوا خنک شده ولی خیلی تمیزه واسه پیاده روی مخصوصا"با گلی مثل سپینا.این آخرین پست 13 ماهگیه به خدا میسپارمت در پناه حق.محبت

[ يکشنبه 4 خرداد 1393 ] [ 10:47 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

دختر قشنگم وقتی به دنیا اومدی دست و پای خوشگل و کشیده ای داشتی وقتی دیدمت از پای کشیدت تعجب کردم .ناخن دستت هم خیلی بلند بود مجبور شدیم دستکش دستت کنیم که صورتت رو خراش ندی تا اینکه 92/2/16 برای اولین بار خاله فاطی ناخنت و گرفت منم برات نگه داشتم که وقتی بزرگ شدی ببینی چقدر ظریف و کوچولو بودی.

خیلی با مزه است همیشه شست پات بالاست همیشه هم با انگشت های پات بازی می کنی انگشتهای دیگران هم خیلی توجهت رو جلب می کنه.

 

 

 

 

وقتی می خوام ازت عکس بگیرم اینقدر ورجه وورجه می کنی که باید یه ده بیست تایی عکس بگیرم شاید یدونش خوب در بیاد قربونت برم.

 

 این عکس زمانیه که تو دلم بودی با  بابا رفتیم آتلیه عکس گرفتیم.

 

 

 

92/9/26   

 

 

قربون این پاهای خوشگلت که کفشات کوچیک شده واست عشقم.

                 عکس از اوایل ایستادنت.

 

قربون اون دست و پای خوشگلت برم من. 

این مدلی مداد به دست میگیری.

 

[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 11:34 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

         http://zibasaz.niniweblog.com/             http://zibasaz.niniweblog.com/

 

                                               

 سلام دختر زیبای من گل من مامان جونم اولین عیدت مبارک باشه.الهی صدمین بهار زندگیت.دیگه شمارش معکوس شروع شده میدونی واسه چی؟؟واسه تولد یک سالگیت. بابا که از اواخر اسفند روز شماری می کرد.دختر من امروز روز سوم فروردینه سال نود و سه است دو روز دیگه 11 ماهت تموم میشه.و تا تولدت هم 33 روز دیگه مونده یه برنامه هایی واسه اونروز دارم که بعدا"برات می نویسم.فعلا" می خوام از این چند روز که گذشت برات بنویسم:

روز 29 اسفند که شبش سال تحویل شد عصر که خواب بودی مامان لباسش و عوض کرد یه لباس صورتی پوشیدم و داشتم به کارام می رسیدم که بیدار شدی تا من و دیدی ازم چشم بر نمی داشتی با دقت من و ورانداز می کردی و بعد هم بغل خواستی وقتی بغلت کردم دیگه از بغلم پایین نمی اومدی حتی بغل بابا هم نمی رفتی قربونت برم دیدم هر کاری می خوام بکنم نمیذاری همش نق میزدی رفتم لباسم و عوض کردم دیگه با بابا رفتید تو اتاقت بابا سرت و گرم کرد تا من شام درست کردم...

اینم29 اسفند بعد از حمام کردنت.

وقتی به صورتت نگاه نمی کنم واسه جلب توجه خودت و کج می کنی بهم نگاه می کنی البته الان یکم خم شدی بیشتر از این خم می شی اون موقع است که میخوام بخورمت.

این عکس صبح 29 اسفنده.سبزه ی امسال رو مثل کادو درست کردم که منظوری داشتم و این بود که شما یه هدیه از طرف خداوند مهربون  برای مامان و بابایی.اول از خدا بابت این هدیه ی دوست داشتنی تشکر می کنم بعد از خودش می خوام در پناه خودش همیشه سلامت و خوشحال باشی و درآخر عاقبت به خیر.(الهی آمین)

اینم بعد از سال تحویله.

دلم می خواست با هفت سین ازت عکسای خوشگل بگیرم ولی اصلا"نذاشتی منم که نمی خواستم اذیت بشی بی خیال شدم.بعد از سال تحویل رفتیم پیش مامان بزرگ و یکی دو ساعتی اونجا بودیم و بعد اومدیم خونمون. 

روز اول فروردین صبح خاله شمسی اینا اومدن دیدنت چون خاله یک هفته بود ندیده بودت و دلش تنگ شده بود و اومدن باهات بازی کردن و گفتن چون اولین عید سپپیناست اول ما اومدیم دیدنش بعد ما رو هم برداشتن بردن خونشون.تا عصر اونجا بودیم و کلی کیف کردی واسه خودت .

این عکس و خونه ی خاله ازت گرفتم روی دو زانوت نشستی کنار هفت سین.

 قربون اون زبونت برم من.

انگار به میز دخیل بسته بودی ولش نمی کردی.

روز دوم فروردین ظهر خونه ی مامان بزرگ ناهار دعوت بودیم چون مهمون هم داشتن عصر هم دوست بابا که از انگلیس اومده بود می خواست بیاد واسه دیدنت تا 4 خونه مامان بزرگ بودیم دیگه اومدیم خونه ی خودمون تا عمو فرهاد دوست بابا اومد.تا شما رو دید گفت چه دختر نازی و کلی ازت تعریف کرد یکم بغل بابا بودی ولی چون خوابت می اومد بهونه گیری می کردی بردم خوابوندمت.دوست بابا که رفت یکم بعد بیدار شدی خاله فاطی و خاله شمسی با بچه هاشون اومدن خونمون.از اونجایی که از وقتی شما به دنیا اومدی هر کس وارد خونمون می شه به هیچ چیز غیر از شما توجه نمی کنه.تا وارد خونه شدن و دیدنت هر کس یه جور باهات بازی می کردو سرت و گرم می کردن وقتی علیرضا برات آهنگ گذاشت با اون انگشتای خوشگل کوچولوت بشکن میزدی قبلا"یکی دو بار دیده بودم انگشتات و رو هم میذاری و مثل حالت بشکن زدن حرکتشون میدی ولی این بار با شنیدن صدای اهنگ این کارو می کردی خونه ی مامان بزرگ هم همین کارو کردی.آخر شب هم مانی کوچولو با مامان و باباش اومدن خونمون خیلی با دقت نگاش کردی وقتی هم که مامانش داشت بهش شیر میداد می خندیدی انگار داری مسخره می کنی خوشگل من فکر کردی فقط شما باید شیر بخوری و فقط مامان شیر داره؟؟وقتی که رفتن داشتم بهت شیر میدادم تا بخوابی یکم شیر می خوردی بعد ول میکردی به صورتم نگاه می کردی با انگشت اشاره اشاره می کردی می گفتی اوخ  منم ماچت می کردم و دوباره تکرار می کردی تا بالاخره خوابت برد عشقم.نزدیک به یک هفته ای می شه به بعضی چیزا مثل چای که داغه اشاره می کنی و می گی اوووو و فوت می کنی به چیزایی هم که نباید دست بزنی انگشت اشارت و مثل برف پاکن حرکت میدی یعنی نباید دست بزنی ولی کار خودت و می کنی و دست هم می زنی بهشون.کارای دیگت یادم نیست یادم اومد دوباره میام می نویسم.عکساتم میذارم. 

93/1/22 وقتی می گی اوخ یا نه نه انگشتت اینجوریه.

یک شنبه سوم فروردین ظهر بعد از یک خواب طولانی (چون اومدم کنارت خوابیدم)وقتی بهت غذا دادم از خونه زدیم بیرون رفتیم دنبال حمیده جون از اونجا رفتیم خونه ی مانی دوباره با تعجب نگاش می کردی اینبار لمسش هم کردی.من مانی رو بغل کردم لبخند زدی بعد احساس کردم باید دختر خودم و بغل کنم تا مانی رو دادم به خاله حمیده زود خودتو چسبوندی به من دختر شیرینم.اونجا دختر خانومی بودی و بهونه گیری نکردی سپینا جونم وقتی بهت می گم به چیزی دست نزنی به حرفم گوش می کنی البته نه همیشه ولی همین که گاهی اوقات هم گوش می کنی خوبه و خیلی خوشحالم که دخترم داره روز به روز بزرگ و بزرگتر می شه.از اونجا که برگشتیم تو ماشین خوابت برد و یک ساعتی خواب بودی تا ما شام هم خوردیم.تا رسیدیم خونه بیدار شدی و تازه برات سر شب بود تا نزدیک 1 واسه خودت بازی کردی تا دیگه چراغها رو خاموش کردیم و خوابوندمت. 

دوشنبه چهارم فروردین از صبح تا عصر خونه بودیم.بعداز ظهر رفتیم خونه ی خانوم مرادخانی عید دیدنی خیلی وقت بود ندیده بودیمشون اونجا بودیم که پرنا کوچولو هم اومد اونم مثل شما یه دختر نازی شده و دیگه می تونه راه بره چون 6 ماه از شما بزرگتره یک ساعتی اونجا بودیم که شروع کردی به خمیازه کشیدن وچون خاله حمیده هم قرار بود بیاد خونمون برگشتیم خونه شما هم خوابت برد.خاله که اومد رفتیم تو پذیرایی داشتیم صحبت می کردیم 10 ثانیه نشد تنهات گذاشتم که الهی بمیرم سرت خورد به میز وبالای ابروی چپت شروع کرد به قرمز شدن ضعف کردی ولی از اونجایی که خیلی خانوم و صبوری تو این موارد گریه ت خیلی کوتاه بود و دوباره شروع کردی به خندیدن منم که همش خودم و سرزنش می کردم به سرت نگاه می کردم و غصه می خوردم.خدا رو شکر یه کوچولو ورم کرد که اونم زود از بین رفت ولی تا صبح هر وقت بهت شیر میدادم همش یاد او صحنه می افتادم و ناراحت می شدم.آخر شب خیلی شیطنت کردی و با حمیدهه جون بازی کردی باهات دالی می کرد می گفتی دا  منم وقتی باهات بازی می کردم می گفتم سپینا توپت کجاست ؟می گفتی تو  هنوز نمی تونی پ رو بگی قربونت برم.شب که با خاله جون بازی می کردی همش الکی می خندیدی و الکی سرفه می کردی اینا کاراییه که تازگیا زیاد ازت می بینم مخصوصا" تا بابا سرفه می کنه بلافاصله سرفه می کنی.یا وقتی ما می خندیم زورکی می خندی .

سه شنبه پنجم.اول باید بگم دختر زیبای من 12 ماهگیت مبارک باشه قربونت برم باور نمی شه که به این سرعت زمان داره میگذره.تمام لحظات با تو بودن رو دوست دارم و از خدا ممنونم که من و لایق مادر بودن چون تو گلی دونسته .فدات بشم مامان دوباره نگرانیش از بابت واکسن شروع شد .یه 6 ماهی به این موضوع فکر نمی کردم خدا خودش نگهدارت باشه.عزیزم امروز بعد از نهار رفتیم خونه ی خاله شمسی اونجا که میریم دیگه همش سرت گرمه خاله فاطی اینا هم اومدن شب که شد با بابا از خونه خاله شمسی رفتیم خونه خاله فاطی آهنگ گذاشته بودن و شما هم بشکن میزدی و مچ دستت رو می چرخوندی این کارم تازه یاد گرفتی مثلا"میرقصی خیلی بهت خوش گذشت تا آهنگ تموم می شد اشاره می کردی به دستگاه و می گفتی اووووووو دیشب از بغل مامان خودتو مینداختی تو بغل خاله فاطی خیلی هم پگی توجهت و جلب کرده بود و با چشمات دنبالش می کردی. این روزا چون میریم بیرون یکم ساعت خوابت به هم ریخته و شبا دیر می خوابی چون عصر ها بی موقع خوابت می بره واسه همین شبم دیر می خوابی.

چهارشنبه ششم.از صبح تنها بودیم بعدازظهر با هم رفتیم بیرون هواخوری چون این روزا هوا خیلی خوبه البته یکم سرده ولی حسابی پوشوندمت نیم ساعتی تنها بودیم که فائزه و علیرضا و علی و امین هم اومدن.فکر کن 5 نفر آدم دنبال کالسکه شما نصفه بودیم و به خاطر شما بیرون بودیم نزدیک به یکساعتی طول کشید و دیگه چشمات داشت می رفت رو هم از خواب و دلت بغل خواست علی بغلت کرد و اومدیم خونه.بچه ها قول گرفتن که واسه خواب ببرمت خونه ی خاله شمسی چون دوست داشتن شب که می خوابی و صبح بیدار می شی کنارشون باشی و ببیننت خلاصه ساعت نزدیک 10 اومدن دنبالمون و رفتیم اونجا شما هم که واسه خودت یه چرت نیم ساعته زده بودی سرحال بودی و تا ساعت 1 بازی کردی.علی نور لیزر مینداخت رو سقف یا رو زمین خیلی خوشت اومده بود به جاهایی که دستت می رسید انگشتت و میذاشتی رو نورش می خواستی بگیریش خلاصه کلی بازی کردی می رفتی زیر پتو با هاشون دالی می کردی الکی می خندیدی و سرفه می کردی اونا هم همش قربون صدقت می رفتن.راستی دیشب خواب دیدم یه دندون دیگه در آوردی آخه خیلی دستت تو دهنته و آب دهنت میاد.خدا کنه بقیه دندونات راحت در بیاد و کم اذیت بشی دختر ملوسم.

وقتی با دهنت صدا در میاری آب دهنت هم دور لبای کوچولوت جمع می شه.

پنج شنبه هفتم.صبح از خونه ی خاله اومدیم تا همین الانم که دارم واست می نویسم تنهاییم البته بابا واسه ناهار اومد و زود رفت.امروزبا هم بازی کردیم می خواستم رنگ سبز و یاد بگیری چند تا لیوان رنگی بهت دادم می گفتم رنگ سبز و بده البته خودم چند بار بهت نشون دادم خیلی توجه نکردی ولی مفهوم بالا رو یاد گرفتی تو اتاقت به لوستر چند تا عروسک آویزونه تا بهت می گفتم سپینا عروسکای بالا کجاست ؟بهشون نگاه می کردی.برات چند تا از کتاباتم خوندم رو پام نشستی و کتاب و گرفتم جلوت برات می خوندم به عکساش نگاه می کردی به صفحات آخرش که رسیدسم انگار ادای من و در می آوردی شروع می کردی از خودت صداهایی در می آوردی .امروز بعد از مدتها ظهر مامان کنار دخترش خوابید و لذت برد چون تو بغلم بودی خیلی بهم چسبید.الانم ساعت 7/30 عصره و شما خوابی میدونم بی موقع است ولی دوست دارم هر وقت احتیاج به خواب داری بخوابی.هر چند دوباره شب دیر می خوابی ولی این روزا هم می گذره وروزی می رسه که می گی مامان من فردا باید برم مدرسه شامم و زود بده میخوام زود بخوابم ... 

روز جمعه هشتم.اتفاق خاصی نیفتاد فقط خیلی داری سعی می کنی چهار دست و پا بری ولی از اونجایی که خیلی مراقب خودتی خم می شی به روی دست و زانوت ولی حرکت نمی کنی یا یه تکون کوچولو می خوری.فقط هم می گی اووووه .وقتی می گی لبات غنچه می شه می خوام قورتت بدم.

این یه مدل از خوابیدنته.قربونت برم مثل عقربه ی ساعت می چرخی.

تو اتاقتی و داری با مامن دالی می کنی.این مدلی خودت و خم می کنی و می گی دا. 

برات نوشتم که عادت داری همه چیزو میندازی پشت گردنت اینجا هم یه توپی که بادش خالی شده رو انداختی پشت گردنت. 

شنبه نهم.عصر با بابا رفتیم بیرون خرید خاله شمسی با بچه ها هم اومدن جایی که می خواستیم بریم بسته بود رفتیم مرکز خرید که شما هم یکم مغازه ها رو ببینی برات یه تنوعی بشه ولی قربون شکل ماهت برم طبق معمول همیشه خوابیدی وقتی داشتیم برمی گشتیم بیدار شدی علیرضا هم زحمت کشید برات یه گوسفند خرید که طبل می زنه خیلی دوستش داری دستش درد نکنه.اومدیم خونه 9 بود مامان حمامت کرد الانم مثل فرشته های کوچولو خوابیدی دختر شیرینم ساعت 11:15 منم می خوام بیام کنارت بخوابم چون وقتی کنارت هستم خوابت طولانی تره البته الان بابا کنارته.

یکشنبه دهم.عصر با فائزه و علیرضا وعلی وامین پای ثابت شما رفتیم بیرون رفتیم پارسیان و مهستان قربونت برم همش تو بغل علی و علیرضا بودی واسه اینکه مامان خسته نشه شما رو بغل می کردن خیلی خوشحال بودی تو ماشین همش اون حرکاتی که تازه یاد گرفتی رو انجام میدادی.بشکن میزدی دست میزدی و میرقصیدی.اونجا هم که رسیدیم خیلی به مانکن ها توجه میکردی.تو مهستان واسه خودت بلند بلند می گفتی دددد  یا اوووو یا چیزایی که بلدی گاهی هم دلت واسه بغلم تنگ می شد می اومدی تو بغلم ولی دوباره می گرفتنت.وقتی رسیدیم خونه 9 بود شامت و دادم و خوابوندمت سر شب خوب خوابیدی ولی نیمه شب بیدار شدی از 2 تا 3 نشیتی تو تاریکی و بازی کردی منم کنارت نشستم واسه اینکه خیلی بیخواب نشی با همون نور کمی که شبا روشن میذارم نشستیم از 3 تا 4 هم با بازی شیر خوردی تا هوا روشن بشه چند بار بیدار شدی و شیر خوردی عزیز دلم.

دوشنبه یازدهم.صبح بابا رفت خرید بابا که اومد نون خریده بود می خواستم نون هارو قیچی کنم و بسته بندی بذارم فریزر نق زدی آوردمت تو آشپزخونه از اونجایی که عادت داری هر چیزی رو میندازی به گردنت نون ها رو برمیداشتی میذاشتی رو سرت بعد هم مثل مارت و که میندازی دور گردنت با نون هم همین کارو میکردی اول هیچی بهت نگفتم تا بازی کنی بعد دیدم همه جا رو پر از خرده نون کردی آوردمت بیرون روی نون هارو هم کشیدم تا بعد درستشون کنم ولی شروع کردی به نق زدن منم گذاشتمت تو اتاقت و اومدم بیرون یکم گریه کردی نیومدم سراغت دیدم ساکت شدی اومدم سرک کشیدم دیدم داری بازی می کنی اومدم تو آشپزخونه تا شیر آب و باز کردم دوباره شروع کردی به گریه و از اتاقت تا آشپزخونه با گریه اومدی واسه اولین بار بود که ساکتت نکردم تا رسیدی به آشپزخونه اومدم محکم بغلت کردم و ماچت کردم وبهت شیر دادم خودمم دلم می خواست گریه کنم آخه هیچوقت نمیذارم گریه کنی امروزم گریه ت به 2 دقیقه نرسید حتی فکر نمی کنم 1 دقیقه هم شد.دیگه کار و ول کردم گفتم دخترم از همه چیز مهم تره.ظهر هم بابا رفته بود دنبال خاله فاطی و زن دایی اومدن خونمون بیچاره ها خودشون غذا درست کردن خریدای بابا رو جابجا کردن به من گفتن برو به سپینا برس.مامان شما رو واسه اولین بار رو لگن نشوند و تا داشتم حمام رو می شستم شما هم ج.. کردی عزیز دلم.خیلی دوستت دارم پرنسس کوچولوی خونمون.

سه شنیه دوازدهم.امروز قراره بریم دیدن خاله افسر.چون از مکه اومدن.الان ساعت 12 ظهره صبح که بیدار شدی با هم رفتیم حمام الانم لالا کردی و مامان داره واست می نویسه قربونت برم که تا از حمام اومدم بیرون از بغل بابا خودت و انداختی تو بغلم مثل اینکه دلت واسه مامان تنگ شده بود عاشقتم کوچولوی نازم.  سپینا می دونی بعضی ها وقتی می بینن شمارو چی می گن؟می گن چقدر قیافت مهربونه.مامان فدای این دختر مهربونش بشه.

سپینا جونم امروز زن دایی سارا و سپهر واسه دیدنمون اومدن خونمون شما هم خیلی باهاشون زود رابطه برقرار کردی و غریبی نکردی با سپهر کلی هم بازی کردی.ممنون که واسه دیدن دخترم اومدن. ازتون عکس گرفتم که سر فرصت میذارمشون.

دایی علیرضا و سپهر جونم با دخترم عکس گرفتن.سپینا جونم ببین علیرضا چقدر دوستت داره که می گه من دایی سپینام مثل بچه های خواهرم دوستش دارم و واقعا"از ته قلبش دوستت داره.امیدوارم هر چی از خدا می خواد خداوند مهربون بهش بده.

چهارشنبه سیزدهم.دخترم به قول نیما یوشیج که واسه تولد یکسالگی پسرش نوشت :پسرم یک بهار و یک تابستان یک پاییز و یک زمستان را دیدی.از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...عزیز دلم شما هم خودت تو بهار به دنیا اومدی ولی سال نو رو ندیده بودی که دیدی.امیدوارم صدمین نوروز زندگیتم ببینی و همیشه دلت خوش باشه.امروز سیزده بدره و ما تو خونه ایم و مثل پارسال هیچ جا نرفتیم (به خاطر شما گل دختر واسه اینکه اذیت نشی چون هوا خنکه و گاهی ابری می شه )با این تفاوت که پارسال شما تو دل مامان بودی و امسال تو قلب مامان جا باز کردی.امروز همش به یاد پارسال می افتادم که چقدر برام سخت بود نشستن-راه رفتن-خوابیدن...ولی امسال دختر نازم با وجودش همه چی رو از یادم برده قراره عصر با بابا بریم سبزه گره بزنیم حالا تا عصر ببینیم چی می شه.اصلا"باورم نمی شه به این سرعت تعطیلات تموم شد این از مزیت داشتن سپیناست که همه ی وقتمون رو پر کرده قربونش برم. الان  ساعت 2 وشما هم داری شیطونی می کنی کنارم نمی تونم بیشتر برات بنویسم چون به همه چیز داری دست می زنی چون تو اتاق بابییم و اینجا هم خیلی شهر فرنگه.آهان راستی یه چیزی یادم اومد دیگه مفهوم بالا رو متوجه می شی تا می گم بالا به سقف نگاه می کنی وقتی داری بازی می کنی با اسباب بازیهات می گم سپینا هاپو تو بده مامان یه سگ کوچولو داری حالا عکسش و میذارم میدیش بهت می گم کتابت کو؟میاریش یه فیل هم داری اسم اونم می دونی توپتم که خیلی وقته میدونی اسمش توپه.از اوخ گفتن که نگو تا از خواب بیدار می شی می گی اوخ یه صدایی مثل زنگ تلفن یا هر صدای جدیدی هم می شنوی می گی اوخ اونم بصورت کشیده البته انگشت اشارت هم همیشه همراه با گفتنش بالاست (مثل صمد آقا).
سپینا جونم شب رفتیم خونه ی خاله شمسی سبزه هم گره نزدیم چون هوا خیلی سرد بود و بارون میومدساعت ١٠ هم اومدیم خونمون.

پنج شنبه چهاردهم.الان خونه ی خاله فاطی هستیم و دارن باهات بازی می کنن منم دارم واست می نویسم.پگی رو دیدی گفتی جوجو.همش یادم میره برات بنویسم که تازگیها وقتی دالی می کنی می گی دا.فردا اخرین روز تعطیلاته هوا هم دوباره سرد شده امیدوارم این روزای آخر که هوا سرده سرما نخوری. دیدی از هر دری برات دارم می نویسم چون خوابت میاد و می خوای بهونه بگیری واسه همین دارم تند تند می نویسم.تا پست بعدی قربونت برم می بوسمت. 

امروز شانزدهم بود.الان که برات می نویسم ساعت 12 شبه و تازه از خونه ی دایی مجید برگشتیم.امروز تولدش بود مامان بعد از یه مدت طولانی دایی رو دید خیلی خوشحال شدشما هم که خیلی خانوم بودی و غریبی نکردی آخه واسه اولین بار بود که دایی شما رو می دید و چون معمولا"کسی رو که اولین بار می بینی بهش نزدیک نمی شی ولی با دایی خوب بودی وبهش لبخند میزدی.دایی مجید خیلی دوست داشت و باهات بازی کرد تازه بردت تو اتاق سپهر پرندهی سپهر و که اسمش توتو خانوم بود (اگه اسمش و اشتباه نکنم)و بهت نشون داد خلاصه کلی کیف کردی.الانم لالا کردی قربون شکل ماهت برم الهی امشب خوب بخوابی. 

اینم عکس سپینا جونم با دایی مجید و آقا سپهر گل.

 

92/1/17 وقتی دستات و میذاری رو زمین واز بین پاهات نگاه می کنی می خوای سعی کنی بایستی.

دوشنبه هجدهم.دیشب فهمیدی با فوت کردن توی سوتت صداش در میاد حالا فکر کن ساعت 11/5 شبه و شما هم این و کشف کردی و تا اونجا که می تونی و زور داری فوت می کنی تو سوتت قربونت برم نمی دونم چرا اینقدر ذوق کرده بودم و شما هم وقتی خوشحالی من و می دیدی می خندیدی و ول نمی کردی.البته قبلا"هم سوت زده بودی ولی شانسی صداش در اومده بود ولی دیشب می دونستی باید چطور بگیریش و توش فوت کنی.سپینا وقتی میریم خونه ی خاله فاطی تا پگی رو می بینی می گی دودو   منم وقتی باهات حرف میزنم می گم یک دو بعد دوباره می گم یک خودت می گی دو.خیلی دلت می خواد حرف بزنی لبات و بهم فشار می دی یدفعه با شدت می گی د د د.چند روزه میگی دخان دخان وقتی می گی آب دهنت هم گوشه ی لبات جمع می شه خیلی عسل می شی نفسم.

سپینای گلم امروز بهت یاد دادم بگی مو ولی می گفتی نو بعد بهت می گفتم موهات کو؟دستت رو میذاشتی رو سرت.بهت می گم دستت و بده مامان دست راستت و میاری جلو.بهت می گم به موهای بابا دست بزن فکر می کنی منظور از دست زدن کف زدنه قربونت برم شروع می کنی دست می زنی (کف می زنی)و می گی د که ما هم دست بزنیم دختر شیرینم.ظهر داشتم به بابا می گفتم من دوباره دارم تب می کنم واسه واکسن سپینا از بس ناراحتم وقتی یادش می افتم که قراره دوباره درد آمپول رو تحمل کنی.خدا خودش بهم صبر بده راه درازی پیش رو دارم واسه بزرگ کردن دخترم  هیچوقت از خدا واسه خودم سلامتی نخواسته بودم ولی از وقتی به دنیا اومدی همش از خدا می خوام به من و بابا سلامتی بده تا در کنارت باشیم تا اونجایی که بتونی خودت از پس کارات بر بیایی.امیدوارم خدا خودش یاری کنه.

امروز جمعه بیست و دوم.زیبای من لالا کردی چون تازه از حمام اومدیم.می خوام از روز چهارشنبه برات بگم که رفتیم خونه ی خانوم حقیقت دوست خاله شمسی.خیلی وقت بود که می خواستم برم بهشون سر بزنم چون تو این مدت خیلی زحمت کشیدن واسه مامان وقتی تو دلم بودی واسه مامان ویارونه آوردن با مریم جون وقتی به دنیا اومدی واسه دیدنت اومدن.ولی وقتی رفتن مکه و اومدن مامان نتونست واسه دیدنشون بره .تا بالاخره من و شما و خاله فاطی و خاله زهره و زهرا جون رفتیم خونشون.قربونت برم که وقتی میریم جایی اینقدر خانومی با اون قیافه ی مهربونت بهشون نگاه می کردی و لبخند میزدی وقتی هم نیوشا کوچولو رو که الان 2 سال و 3 ماهشه دیدی خیلی ازش خوشت اومد همش می خواستی به پاهاش دست بزنی نمی دونم چرا اینقدر پای لخت و دوست داری وقتی هم که لباس خودت و عوض می کنم همش می زنی رو پات شاید از صداش خوشت میاد.خلاصه می خواستی به پای نیوشا دست بزنی اونم نمیذاشت یکم که گذشت شروع کردی به حرکت و دلت می خواست به میز دست بزنی که مامان شما رو برداشت برد سمت پذیرایی که از وسایل پذیرایی خبری نبود تا شما بازی کنی چون از راه رسیدیم توی نشیمن نشستیم.ولی کم کم همه اومدن پیشمون.الانم بیدار شدی . چون خوش اخلاق بودی دوباره برگشتم برات بنویسم خلاصه از اون روز بگم که تا 9 اونجا بودیم وبا خاله شمسی اومدیم خونشون اونجا که بودیم می خواستن سبزی خرد کنن که شما خیلی دوست داشتی دست بزنی عمو مصطفی که خیلی دوستت داره گذاشتت تو آشپزخونه که بهشون دست بزنی تا اونجا که تونستی سبزی ها رو پخش و پلا کردی و خودت هم می نشستی روشون وخیلی کیف کردی و بهت خوش گذشت تا اینکه بابا اومد دنبالمون.

قربونت برم کارایی که این روزا می کنی:اول اینکه وقتی می خوابونمت تا عوضت کنم دلت نمی خواد بخوابی و همش می خوای بلند شی اینقدر باید برات ادا و شکلک در بیارم و سرت و به عروسکای آویزون لوستر گرم کنم تا بخوابی.دلت می خواد به همه چیز دست بزنی ومنم تا اونجا که بشه چیزی نمی گم البته اگه خونه ی خودمون باشیم به همین خاطر ترجیح میدم همش خونه ی خودمون باشیم.ظهر بهت ماکارونی دادم بخوری همش و مالوندی رو زمین واسه همین زود بردمت حمام  دیگه اینکه تا در حمام باز باشه زود میری دستت و میمالی کف حمام چون همش اونجا می شورمت وخیسه آخه آب بازی رو دوست داری الانم داری اتیش می سوزونی منم باید برم .

93/1/23 صبح وقتی از خواب بیدار شدی خاله داشت بدنت و نرمش میداد و حسابی کیف کرده بودی.

امروز بیست و چهارمه ویک شنبه.دیروز رفتیم خونه ی یکی از دوستای قدیمی که مامان تا حالا ندیده بودش با سه تا خاله ها رفتیم خاله زهره نبود.واسه اولین بار اونجاجوجه دیدی اینقدر دوستش داشتی همش می خواستی بگیریش منم ازت عکس گرفتم.امروزم واسه اولین بار پرتقال خوردی.نوش جونت عشقم. خیلی خوشحال می شم وقتی رشدت ومی بینم و اینکه روز به روز داری کارای جدید یاد می گیری الانم من و دیدی داری میایی پیشم.تا بعد میبوسمت طلا خانوم. 

جوجه رو سر خاله شمسیه شما هم تو بغل خاله فاطی.

روز دوشنبه بیست و پنجم.امروز رفتیم حمام همیشه برات یه سری اسباب بازی می برم تا بازی کنی چون دو هفته است این شکلی حمام می کنیم:شما می شینی رو صندلیت که لگنت هم هست بازی می کنی تا مامان خودشو بشوره بعد مامان شما رو می شوره دوباره می شینی آب بازی می کنی تا مامان آب بکشه و کمی خودش و خشک کنه اونوقت شما رو آب میکشم و تو حمام موهاتو خشک می کنم واسه لباس پوشوندن میارمت بیرون.این مراحل حمام کردنمونه و فکر می کنم تا مدتها اینجوری باشه.خلاصه داشتم می گفتم که برات وسیله میارم بازی کنی ولی از اونجایی که با هر چیز غیر از اسباب بازی بازی می کنی شونه ی مامان تو دستت بود و بازی می کردی داشتی به منم نگاه می کردی که دیدم شونه رو بردی سمت موهات وقربونت برم داری می کشی رو سرت یعنی منم دارم شونه می کنم.دست بردم سمت صورتم که صورتم و بشورم دیدم همون کارو می کنی و ادای مامان و در میاری می خواستم بچلونمت ولی تو حمام می ترسم چون مثل ماهی سر میخوری از دست آدم.منتظر شدم تا بخوابی بیام برات بنویسم یک ساعت پیش داشتیم با بابا حرف میزدیم من تو آشپزخونه بابا هم رو صندلی نشسته بود شما هم زیر پای بابا سعی می کردی بیایی تو آشپزخونه بابا گفت سپینا خودش اومد بالا نگاه کردم دیدم داری خودت و از اون یه پله کوتاه زیر میز می کشی بالا البته فکر کردم بابا بهت کمک کرده چون با چشمم ندیدم بالا اومدنت رو زمانی دیدمت که دیگه اومده بودی تو اشپزخونه حالا بازم مطمئن نیستم. شاید بابا بهت کمک کرده خواسته سر به سرم بذاره چون واسه هر کاری که انجام میدی کلی ذوق می کنم.دیشب دستت و می گرفتی به پشتی هایی که گذاشتم جلوی مبل می ایستادی منم ازت فیلم می گرفتم ولی زانوهای کوچولوت می لرزید و خیلی تعادل نداشتی.شاید تو پست های قبلی برات نوشته باشم که دستت و میذاری زمین و رو پاهات می ایستی ازت عکس هم گرفتم از دیروز تا حالا وقتی به این حالت در میای از بین پاهات پشتت و نگاه می کنی. دیگه برات بگم که بابا نوک بینیت و می گیره و اینجوری باهات شوخی می کنه یاد گرفتی همین کارو می کنی اینقدر نوک بینیت و می پیچونی و فشار میدی که قرمز می شه امروزم خاله زهره بهت گفت بابا سیامک کو؟؟؟تا اسم بابا رو شنیدی دستت و بردی سمت بینیت و همین کارو کردی.کلماتی که خیلی زیاد می گی: اوخ  وقتی به جایی می خوری یا صدایی میشنوی یا می خوای چیزی بهمون بگی.وقتی چیزی که داغه مثل چای می بینی میگی:اوف یا اوه. به چیزایی که نباید دست بزنی یا یه زمانی بهت گفتم نه سپینا بهش دست نزن با حرکت دستت پشت سر هم می گی:نه نه نه نه گاهی از خوابم که بیدار می شی خواب آلود اوخ و نه نه  رو تکرار می کنی.راستی وقتی هم که شیر میخوای با گریه می گی می می و تا زمانیکه بهت شیر ندم همینطور پشت هم تکرار می کنی.دیگه وقتی کسی میاد خونمون وقتی میخواد بره مفهوم بیرون رفتن و فهمیدی وقتی می گم میخوایم بریم ددر و لباس تنت می کنم چیزی نمی گی چون خیلی از اینکه لباس تنت کنم یا لباست و عوض کنم بدت میاد ولی موقع ددر ساکتی و خودت هم می گی د د .اینم بگم که اصلا"نمیذاری به موهات چیزی بزنم نه گیره نه تل موندم واسه تولدت میخوام ببرمت آتلیه موهات و چیکار کنم آخه 15 روز دیگه تا تولدت مونده عسلم.امروز به بابا داشتم می گفتم هفته ی دیگه جمعه تولد سپیناست بابا گفت روز شماری نکن اونروز هم میاد و چشم رو هم بذاری می بینی دخترمون بزرگ شده.گفتم من دارم فکر می کنم واسش چیکار کنم ؟چون تصمیم ندارم برات مهمونی بگیرم چون الان متوجه نمی شی انشاءلله وقتی یکم بزرگتر شدی که تونستی خودت نظر بدی و مهمونات و دعوت کنی هر جور خواستی در خدمتیم.ولی امسال چون واکسن هم داری نمی خوام اذیت بشی قربونت برم.امیدوارم همیشه سلامت و دل خوش باشی وهمیشه اون چشمای خوشگلت پر از برق خوشحالی و امید باشه.

امروز شنبه سی ام فروردین.می خوام برات از چند روز قبل بنویسم که رفته بودیم تهران خونه ی خاله و ...و می خواستم به دکتر هم نشونت بدم .روز سه شنبه ظهر با خاله فاطی و زهرا جون رفتیم تهران می خواستیم بریم خونه ی خاله افسر و فائزه جون.وقتی رسیدیم خونه ی خاله بلافاصله بردمت پیش دکتر واسه چک آپ تا دیدت بهت لبخند زد شما هم که قربونت برم همش بهش می خندیدی وقتی گذاشتمت رو ترازو گفت ماشاالله گفتم خوبه؟گفت اضافه هم داره بعد خوابوندمت رو تخت قدت و اندازه گرفت گفت دخترت قدش هم بلنده و همه چیزش خوبه و گفت از این به بعد می تونه غذای خودتون رو بخوره ولی کم ادویه باشه عزیز دلم نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم همه چیزت خوبه فقط یکم از بابت اینکه هنوز راه نمیری دل نگرانم .شب اول شما تا صبح نخوابیدی و نذاشتی که مامان هم بخوابه اونجا همش خاله فاطی و خاله زهرا کمک می کردن تا مامان بتونه استراحتی بکنه دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن. روز پنج شنبه خاله واسه مامان چای آورد داشتی شیر می خوردی همیشه چای رو که می دیدی می گفتی اوف ولی این بار گفتی جیز و تا الانم تکرار می کنی.پگی بیچاره هم این روزا از دستت فراری بود چون دمش و می کشیدی یا می خواستی با انگشتت بزنی توچشمش.ازت یه عالمه عکس و فیلم گرفتم عکسات و برات میذارم .تو این چند روز با کمک خاله ها خیلی راحت می ایستادی دستت و به مبل می گرفتی و می ایستادی و می گفتی دست چون ما برات دست می زدیم یاد گرفته بودی خودتم می گفتی تا برات دست بزنیم .پنج شنبه شب خونه بودیم بابا سیامک کلی دلش برات تنگ شده بود.

شیطنت های سپینا:

93/1/26

93/1/27 دوباره سر لباس شویی ودست زدن به پگی.

93/1/28 داری دالی می کنی.

وقتی سپینا عکاس می شه.

خیلی بدت میاد از روسری و کلاه و کلا"دوست داری راحت باشی.

دیروزم که جمعه بود با المیرا جون و عمو نیما قرار گذاشتیم که بریم باشگاه سوارکاری بابای المیرا جون از اونجایی که دیگه داری به پگی توجه می کنی دلم می خواست حیوانات اونجا رو ببینی من . شما و بابا با خاله فاطی و زهرا جون قرار گذاشتیم رفتیم اونجا. اولش خواب بودی ولی بعد که بیدار شدی بردمت حیوانات و بهت نشون دادم چون خواب آلود بودی وخیلی سرحال نبودی دقت نکردی.

سپینا و بابا.

تو بغل خاله زهرا کنار یه اسب سفید خوشگل.

سپینا و مامان کنار شترمرغ ها.

روز دوشنبه اول اردیبهشت خاله زهرا زحمت کشید اومد دنبالمون که بریم پارک کالسکه ت و گذاشت تو ماشینش رفتیم پارک تنیس از اونطرف خاله فاطی هم رفته بودومنتظرمون بود.هوا خیلی عالی بود اول کلاه سرت بود بعد کلاهت و در آوردی منم دیگه نذاشتم سرت چون خیلی گرم بود.یکم پیاده روی کردیم شما هم که همش آواز می خوندی تا اینکه یه جا نشستیم خاله زحمت کشیده بود چای و ...آورده بود تا دیدی مامان نشست شروع کردی به بهانه گیری خاله زهرا هم برد یکم گردوندت تا مامان چای بخوره بعدش دلت سیر خواست پشتمون یه نماز خونه بود که هیچکس هم توش نبود بردمت اونجا بهت شیر دادم وقتی برگشتیم رفتیم سمت اسباب بازی ها اول بردمت رو سرسره وقتی از اون بالا سرت دادم خیلی دوست داشتی و با صدا خندیدی بعد بردمت روی تاب تا نشستی مامان برات تاب تاب عباسی می خوند یکم که گذشت شروع کردی به تکرار داب داب.اومدم از رو تاب بلندت کنم که می خواستی گریه کنی که خاله زهرا اومد دوباره تابت داد.یکم که بازی کردی بردم دستت و شستم و نشوندمت تو کالسکه و برگشتیم خونه تو ماشین خوابت برد.خونه ی خاله بودیم و یک ساعتی خوابیدی که فائزه و علیرضا اومدن بعد از اینکه باهات بازی کردن دوباره رفتیم بیرون برای اینکه مامان خسته نشه نوبتی بغلت می کردن چون یکم که تو کالسکه نشستی دیگه خسته شدی.تو بغلم بودی و داشتیم می رفتیم و زیر گوشت داشتم برات شعر می خوندم که شنیدم می گی دودو قربونت برم یه کلاغ دیده بودی و به اون می گفتی دودو همه اومدن و خوشحال بودن و قربون صدقت می رفتن که داری حرف میزنی.با علیرضا اینابرگشتیم خونمون بابا هم تازه رسیده بود ساعت 9 بود زن دایی سارا تماس گرفت می خواستن بیان خونمون تا یکم خونه رو جمع کردیم دایی مجید و زن دایی و سپهر رسیدن و برات یه عروسک سخنگوی خوشگل هم خریده بودن.دستشون درد نکنه همون موقع لباس های عروسک بیچاره رو در اوردی و از اونجایی که عادت داری همه چیز و میندازی به گردنت با لباس ها هم همین کار و می کردی و تمام موهای عروسک بیچاره رو بهم ریختی.حالا عکس های پارک و عروسکت و برات میذارم.

همون زمانیه که نشستیم تا چای بخوریم یکم که گذشت کلاهت و برداشتی و همین باعث سرما خوردگیت شد.

 

برات اسباب بازی برداشته بودم از کالسکه مینداختی پایین و بهشون نگاه میکردی تا بهت بدیم.

روی سرسره برای اولین بار.

برای اولین بار روی تاب ببین چه محکم زنجیرش رو گرفتی.فدات بشم که اینقدر مراقب خودتی. 

تک گل خونمون کنار یه عالمه گل.

تو بغل علیرضا در حال صخره نوردی.

93/2/4 عزیز دلم در خواب.

[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 12:52 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست 

آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی 

تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک

                      

                       

                  نایت اسکین

 

امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلب ها به مناسبت آمدنت خوش امد خواهند گفت

                        فرشته آسمانی سالروز زمینی شدنت مبارک

 

 

 

دنیا صدای کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است...

                                                                            عزیز دلم تولدت مبارک

نایت اسکین

 

هر انسان لبخندی از خداست و تو سپینای من زیباترین لبخند خدایی

                                        

                                                                      بهانه ی زندگیم تولد  یک سالگیت مبارک

                                            

سپینای گلم تمام روزهای با تو بودن را دوست دارم و از خداوند برای داشتنت سپاسگذارم.

از اینکه خداوند مرا لایق مادر بودن چون تو گلی دانست هزاران بار به درگاهش شکرگزارم و از خداوند برایت سلامتی و خوشی آرزومندم.

چه لطیف است حس آغازی دوباره

چه زیباست رسیدن دوباره ...        به روز زیبای نفس کشیدن

وچه اندازه عجیب است...    روز ابتدای بودن....

وچه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد تو.... روز تو... روزی که تو آمدی...

92/2/5 جمعه.

 

سپینای گلم در حالیکه دستش و کرده تو کیک.

سپینا جونم تو اتاقش با کیکش.

سپینا جونم با لباس پروانه ای که عمه ویدا زحمت کشیده براش آورده درحال تقلا برای دستیابی به کیکش.

اینجا یکم خانوم نشستی.

[ پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ] [ 15:58 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 84
بازدید دیروز : 31
بازدید هفته گذشته : 168
کل بازدید : 42923
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User