سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

۹۶/۸/۱۱ پنج شنبه.سلام دختر مامان جون منی تو آخه نمیدونی از دیشب تا حالا چی به مامان گذشته.دیروز بعد از مدتها چون کار داشتم سپردمت دست بابا وقتی اومدید دنبالم تو ماشین بهم گفتی مامان سردمه وقتی پیاده شدیم چسبوندمت به خودم که متوجه شدم داری میلرزی بلافاصله بعد از عوض کردن لباست پیچوندمت لای پتو و برات انواع نوشیدنی گرم از دمنوش و شیر گرفته تا چای درست کردم و از مامان التماس برای خوردن و از شما انکار برای نخوردن خلاصه با هر ترفندی بود دمنوش و به خوردت دادم ولی دست و پاهات سرد بود و میلرزیدی ولی سرت داغ شده بود هر چقدر بهت گفتم بیا ببرمت دکتر اصلا حال نداشتی و می گفتی مامان بذار بخوابم و پلک هات اینقدر سنگین بود که به زور باز نگه میداشتی دیگه اذیتت نکردم و برات سوپ مرغ هم درست کردم که هر وقت بیدار شدی بخوری نشون به اون نشون که تا همین الان به اندازه ی سه چهار تا  قاشق بیشتر نخوردی و اصلا میل به غذا نداری ولی خدا رو شکر دیشب تا آخر شب لرز نداشتی ولی تب داشتی و تا صبح مامان نتونست درست بخوابه چون همش باید بهت دارو میدادم و نگران بودم و منتظر بودم صبح بشه ببرمت دکتر بالاخره صبح شد ولی بازم چون چشمات و باز نمیکردی و همش افتاده بودی و غیر از یه لیوان دمنوش هیچی نخوردی و نتونستم ببرمت دکتر ظهر خاله زهره و خاله فاطی یه سر اومدن با کمک اونها که حواست و پرت میکردن یه چند قاشقی سوپ خوردی و یکی دو ساعت بعدش هم بهت ماهیچه دادم اونم با صرف کلی انرژی ،در آخر تونستم قانعت کنم که بریم دکتر و اونجا هم کلی بدقلقی کردی و دهنت و باز نمیکردی و...خلاصه بعد از معاینه و گرفتن دارو و خوردنش الان خدا رو شکر بهتری و تب نداری و راحت خوابیدی و مثل دیشب که همش تو خواب حرف میزدی و بیدار میشدی و گریه میکردی نیست ایشالا که تا صبح با آرامش بخوابی.

حالا برات بگم از مهد رفتنت که اونجا یه خاله مهنازی هست که شما خیلی ازش حرف شنوی داری و با کمکش تونستیم لباس پوشیدنت و یکم کنترل کنیم از اونجاییکه به قول خودت میگی" آخه مامان من عشقم دامنه"بدجور عادت کرده بودی به پیراهن و دامن ولی خوب الان هوا سرده و کلی گریه میکردی تا یه لباس بپوشی ولی الان نسبتا بهتره و تا حدودی قبول میکنی ولی با توجه به سرد شدن هوا بازم کم لباس میپوشی به همین خاطرم الان سرما خوردی دیگه.

یکی دیگه از جذابیت ها برات اینه که از هفته ی گذشته تو مهد براتون کلاس باله گذاشتن و همین باعث شده بیشتر تمایلبه رفتن داشته باشی.

سپینای کوچولوی مامان نمیدونیچقدر برات آرزو داریم و من و بابا چقدر داریم تلاش میکنیم که هر چیزی که برات لازمه و به صلاحه برات انجام بدیم از خدا اول برات سلامتی و بعد آرامش و خوشبختی میخوام 🙏.

[ جمعه 11 آبان 1396 ] [ 21:45 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

۹۶/۸/۱۱ پنج شنبه.سلام دختر قشنگم جون منی نمیدونی از دیشب تا حالا چی کشیدم بخاطر این حال مریضت،دیروز  مامان کار داشت واسه همین سپردمت به بابا و سه ساعتی رو با بابا بودی و بعد اومدین دنبال من تو ماشین بودیم که گفتی مامان سردمه...تا رسیدیم خونه چسبیده بودی به من که دیدم داری میلرزی و چشمات داره بسته میشه منم زود لباسات و عوض کردم و پیچوندمت لای پتو و بلافاصله برات از دمنوش گرفته تا شیر و چای و هر نوشیدنی گرمی که به ذهنم میرسید درست کردم و با کلی قربون صدقه به خوردت دادم.هر چقدر گفتم بریم دکتر گفتی مامان خسته ام بذار بخوابم منم که دیدم حال نداری و همش تو چرت و خوابی دیگه چیزی نگفتم ولی تا صبح تب داشتی دست و پاهات سرد بود ولی سرت داغ بود،خلاصه با استامینوفن یکم تبت پایین اومد ولی تا امروز ظهر نه چیزی خوردی و نه از جات بلند شدی تا با هزار ترفند و کمک خاله زهره و خاله فاطی که حواست و پرت میکردن یکم سوپ بهت دادم و یکم ماهیچه هم بعداز ظهر دادم خوردی و بالاخره راضیت کردم که بریم دکتر اونجا یکم بدقلقی کردی ولی بالاخره دکتر معاینه ت کرد و گفت سینه ت التهاب داره و ...داروهات و گرفتیم و اومدیم خونه داروت و که خوردی خیلی بهتر شدی و الانم خدا رو شکر راحت خوابیدی🤗 

سپینا جونم بگم برات از مهد رفتنت که اونجا یه خاله مهناز هست که خیلی ازش حرف شنوی داری و با کمک این خانوم شما دیگه بدون گریه و زاری بلوز شلوار میپوشی( آخه قبلش همش دلت میخواست پیرهن یا دامن بپوشی ) ولی بازم بعضی روزا لباس گرم نمی پوشی و همین کارات باعث شده که همش سرماخورده باشی .

از این هفته براتون کلاس باله هم گذاشتن و همین باعث شده بیشتر برای رفتن ترغیب بشی،سپینا جونم اگه بدونی چقدر برات آرزو دارم و چقدر ملتمس به درگاه خدا که عاقبت بخیر و خوشبخت بشی و تمام تلاشم و میکنم تا هر چی که به صلاحته برات انجام بدم البته ناگفته نمونه که دو برابر تلاش مامان رو بابا سیامک مهربون داره میکنه که به قول معروف آب تو دلمون تکون نخوره و هر چی که مامان میگه برای سپینا این کار و بکنیم اون کار و بکنیم نه نمیگه .

ایشالا خدا سایه ش و از سرمون کم نکنه و شما هم سلامت باشی و زودتر خوب بشی🙏 و بیشتر به حرف مامان گوش کنی😁

[ جمعه 11 آبان 1396 ] [ 21:13 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

۹۶/۸/۱ سلام دختر نازنینم دومین ماه از فصل پاییز هم رسید و تازه وقت کردم بیام برات بنویسم چون خیلی تو این مدت مشغله داشتم و خیلی ذهنم درگیرت بود،با توجه به اینکه با من میومدی مدرسه ولی سر کلاس نمی رفتی غمگینمن سه هفته ای بهت فرصت دادم ولی وقتی دیدم هیچ علاقه ای نداری روز چهارشنبه ۱۹ مهر وقتی با هم برگشتیم خونه واسه خودت مشغول تماشای کارتون بودی بهت گفتم میخوام ببرمت مهد،شما که همش مخالف بودی بری مهد با وجود خستگی که داشتی بلند شدی لباست و پوشیدی و با هم رفتیم یه مهدی که یکی از همکارام تعریفش و کرده بود و گفته بود که صد در صد جذب میشی خلاصه رفتیم و مدیر و مربی ها نبودن فقط یکی از مسولین بود شماره مدیر و گرفت و باهاش صحبت کردم و قرار شد از شنبه ببرمت...

روز شنبه ۲۲ مهر ساعت ۷ صبح اونجا بودیم و خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی رفتی داخل و اونروز هر یکساعت زنگ میزدم و احوالت و می پرسیدم بابا هم یکبار حضوری اومده بود جویا شده بود که موندی یا نه؟ خاله مریم ،مامان نیوشا (دوستت) هم دو بار بهت سر زده بود و اولین روز به این شکل گذشت و تا الان که ۸ روز میگذره که داری میری اعتراضی نداری و تازه امروز گفتی چرا زود اومدی دنبالم داشتم بازی میکردم از فردا دیرتر بیاخندونک.این حرفت باعث خوشحالیم شد چون با خودم فکر میکردم با تصمیم من که دوست داشتم دوباره کارم و شروع کنم داره در حقت اجحاف میشه ولی با کلی مشورت کردن و خوندن یه عالمه مطلب به این نتیجه رسیدم که اینکه تو خونه باشی و نتونی واسه خودت دوستی پیدا کنی و از زمانت استفاده کنی کوتاهی در حقته...امیدوارم که همینطوری که داری با انگیزه میری و واسه خودت دوست پیدا کردی اوضاع ادامه داشته باشه و روز به روز بهتر هم بشه آرام.

 

[ سه شنبه 1 آبان 1396 ] [ 15:41 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

۹۶/۶/۶ دوشنبه.سلام دختر ماهم واسه خودت خانومی شدی هامحبت چقدر روزها داره زود میگذره و توی یه چشم به هم زدن دوباره پاییز و زمستون هم از راه میرسه.

این روزا یکم فکرم درگیره چون برای رفتن به مدرسه و شروع کار اعلام آمادگی کردم ولی هنوز از شما مطمئن نیستم که حاضری سر کلاس بمونی یا نه چون با دیدن روپوش و مقنعه خوشحال نشدی و دوست نداری بپوشی و براش هیچ ذوقی نداشتی حالا دل نگرانم که اگه نخواستی بیایی من چیکار کنم غمگین.

الان که دارم برات این پست و میذارم خوابیدی ساعت نزدیکه ۳ ظهره و چون صبح زود بیدار شدی لالا کردی.منم خودم خیلی خواب آلودمخواب آلود ودوست دارم کنارت یه چرتی بزنم واسه همین میبوسمت و از خدا میخوام خودش کمک کنه تا واسه سال تحصیلی جدید هم مامان کلی انرژی داشته باشه هم گل دخترم با میل و رغبت بیاد مدرسه.

۹۶/۷/۴ سه شنبه الان ساعت ۹ شبه و چهار روز میگذره و شما میری مدرسه واقعا زودتر از این وقت نکردم که بیام و برات بنویسم چون خیلی سرم شلوغ شده از ۶ صبح که بیدار میشن تا این موقع ها همش کار دارم و باید به کارای روز بعدم هم رسیدگی کنم مثل غذا درست کردن و...

از اونجایی برات بگم که جشن شکوفه ها بود یعنی سه شنبه گذشته ۲۸ شهریور ،از ساعت ۷/۵ صبح به اتفاق من و بابا تو مدرسه بودی تا ۱۰/۵که دیگه صبرت لبریز شده بود و کلافه از لباس مدرسه و مقنعه بودی شایدم یکی از دلایلش صبح زود بیدار شدن بود ولی تحمل کردی تا وسایلت و از مربیت تحویل گرفتی و منم کارم با شاگردام تموم شد و برگشتیم خونه.از روز شنبه اول مهر هم که با هم ساعت ۷:۱۵اومدیم بیرون، البته به اتفاق بابا و تا ۱/۵مدرسه بودیم و وقتی برگشتیم کلی خسته بودیم شما هم که خیلی تو کلاس نموندی همکارا هم نذاشتن من متوجه بشم که بی تابی می کنی و سرت و گرم کرده بودن تا کار مامان تموم بشه،از اونروز تا الان مثل یه عادت شده انگار یکی دو ساعتی سر کلاس میمونی و بقیه ساعات و بیرون تو حیاط واسه خودت وقت میگذرونی تا امروز که دیگه صبرم لبریز شد و حسابی پشیمون از اینکه چرا تو مدرسه ثبت نامت کردم( آخه دوست داشتم یه جایی نزدیک به خودم باشی که هر وقت بهم احتیاج داشتی بتونم در کنارت باشم) تو راه برگشت از مدرسه رفتیم با هم یه مهد و شرایطش رو پرسیدیم و شما هم بدت نیومد ولی وقتی با بابا مشورت کردم گفت بهش فرصت بده تازه ۴ روز داره میگذره و اینکه اولین تجربه ته و تا حالا تو این شرایط نبودی...ولی خدا رو شکر به کلاس زبان عادت کردی  میری و نمیدونم این شرایط چقدر نیاز به زمان داره امیدوارم زیاد طول نکشه و بتونی خودت و با شرایط وفق بدی در غیر اینصورت شاید منم مجبور بشم از کارم انصراف بدم .از خدا میخوام مثل همیشه که بهم کمک کرده و تنهام نذاشته الانم خودش کمک کنه چون وقتی میام میبینم تو کلاس نیستی خیلی اذیت میشم چون دلم میخواد از شرایط لذت ببری نه که اونجا رو تحمل کنی وقتی هم ارت میپرسم میگی مدرسه رو دوست دارم مثل اینکه فقط تو کلاس نشستن و دوست نداری متاسفانه.غمگین

[ دوشنبه 6 شهريور 1396 ] [ 14:48 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دوشنبه۳۰ مرداد.سلام دختر قشنگم.میدونی برای چندمین باره که برات نوشتن ولی متاسفانه ثبت نشده؟😓دلیلش و نمیدونم ولی الان خیلی وقته که خیلی اتفاقات و نتونستم برات بنویسم و خیلی از اونا رو یادم رفته و ممکنه نتونم همه رو به ترتیب به ذهنم بیارم مخصوصا با این ذهن مشوش و به هم ریخته ی منغمگین

از اینجا شروع میکنم که کلاسهات آخرهای خرداد که تموم شد برای ترم بعد فقط کلاس بلز ثبت نامت کردم و کلاس زبان که تا الان داری میری و بعضی وقت ها خیلی تمایل به رفتن نداری ولی از اونجاییکه امسال قراره بری پیش۱ مامان خودش و ملزم میدونه که حتنا کلاس ها رو بری تا عادت کنی آخه از امسال خودم هم بعد از ۴ سال میخوام مشغول به کار بشم و بعد از مدتها تو خونه موندن اینبار دوتایی میریم مدرسه ی مامانآرام.

خوب الان چیزی که به ذهنم میرسه مسافرت ۱ ماه و نیم پیشمونه که رفتین باکو و این اولین سفر خارج از کشور شما بود روز جمعه ۲ تیر رفتیم و ۱۱ تیر برگشتیم و خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا اون دو روزی که رفتیم پارک آبی و اونجا با بابا تا تونستی شنا کردی و خوش گذروندی و اینقدر بازی کردی که سر ناهار چرت میزدی ولی بازم حاضر نبودی یکم استراحت کنی و دوباره دلت میخواست بری تو آب ولی دفعه دوم که رفتیم ۲ ساعتی اونجا خوابیدیخواب.تو سفر دختر خوبی بودی و پا به پای من و بابا و عمو کامی(دوست بابا)راه می اومدی و تو این سفر اولویت ما خوش گذشتن به شما بود.

نکته بعدی مربوط میشه به اگه اشتباه نکنم ۲۱ تیر که مشغول مسواک زدن بودی و اومدی از آشپزخونه بری سمت دستشویی که افتادی زمین و دست راستت موند زیر بدنت و شب تا ۳ از شدت درد نخوابیدی وقتی هم که خوابت برد با کوچکترین تکونی که میخوردی جیغت میرفت رو هوا و خلاصه تا صبح نه خودت خوابیدی نه مامان و بابا منم که اسم دکتر می اومد میترسیدم چون متاسفانه خیلی اینروزا می شنویم که دکترا بخاطر پول چه کارا که نمی کنن منم دلم شور نیزد که دستت و گچ بگیرن یکی دو روزی صبر کردیم خیلی بهتر بودی ولی کامل با دستت کار نمیکردی بردمت پیش دکتری که همیشه میریم وقتی معاینه کرد گفت خیلی بهش توجه نکنید و بهت مسکن داد و منم خیالم راحت تر شد.

دیگه برات بگم که هفته ی پیش که مامان وقت دکتر داشت رفتیم خونه ی خاله اونجا مامان برای بار دوم قرنیه چشمش ولی اینبار فقط یکیش زخم شد و چند روزی باهاش درگیر بودم و نتونستن دو روز ببرمت کلاس ولی خدا رو شکر خیلی نسبت به دفعه ی قبل بهتر بودم حداقل میتونستم چشمم و باز نگه دارم و خودم به کارای خونه و شما برسم...

یه چیز و یادم رفت بگم خیلی وقته دیگه اسم خودت و دوست نداری و میگی به من بگید پریا تازه میگه فامیلیم هم دریاییهتعجبتازگیا هم میگی من السا هستم با فامیلی زیبامتفکر.

 

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

پنج شنبه 7/2/96

تولد چیست؟تولد تنها روزی است که مادر با گریه های نوزادش لبخند می زند.

بچه عجیب ترین موجود دنیاست,مادرت می کند ,عاشقت می کند,رنجی ابدی را در وجودت میکارد,تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد,و تمام...!

بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی است,وقتی مادر میشوی,رنجی ابدی به سراغت می آید,رنجی نشات گرفته از عشق...

مادر که می شوی,می خواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی ,میخواهی بهترینها را از آن او کنی ,وقتی میخزد,چهار دست و پا میرود,راه میرود و میدود,

تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند میتپد...

از دردش نفست میگیرد,روحت از بیماری اش زخمی میشود,مادر که میشوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود,

مادر که میشوی ,انسان دیگری میشوی ,انسانی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوانگی است.

سلام سپینای گلم ,دختر نازم تولدت مبارک محبتایشالا 120 ساله شی ,از خدا برات آرزوی خوشبختی ,موفقیت و عاقبت بخیری دارم.

دختر گلم امسال تصمیم نداشتم برات تولد بگیرم ولی خاله زهره و خاله شیمای مهربون ما رو سورپرایز کردن خاله شیما دو روز مونده به تولدت برات کیک خرید و اومد خونمون  و بعد از تولد هم رفتیم باغ لاله ها و کلی عکسهای قشنگ گرفتیم و خاله زهره هم تو باغشون برات تولد گرفت و خیلی زحمت کشید و به گفته خودش که همش میگه سپینا رو به اندازه ی یدونه پسرم دوست دارم واقعا هم همینطوره ,دستش درد نکنه.روز تولدت که سه شنبه و مصادف با عید مبعث بود تو خونه ویلای خاله زهره اینا برگزار شد و کلی خوش گذروندی و با آندیا که خیلی دوستش داری یه عالمه ورجه وورجه و بازی کردی البته یه مهمون هم داشتی که به قول خودت دوستش نداشتی و اسمش آرشام بود پسر همسایه خاله زهره,حالا اینکه دوستش نداشتی دلیل داشت اینکه یکی دو بار دست به موهات زد و یه بار هم تل روی سرت و کشید و عصبانیت کردعصبانی هر چی بود اونروز هم تموم شد ولی وصف آرشام از زبون شما هنوز ادامه داره که چه کارای بدی کرده و...خلاصه ما میخواستیم تولد نگیریم ولی تا الان دو تا تولد داشتی کسی چه میدونه شاید بازم داشته باشیخندونک

دخترم,از بعد از عید من و بابا شاهد تغییرات زیادی شدیم که همگی نشونه بزرگ شدن شماست ,که وقتی من خوشحالی میکنم بابا میگه "با بزرگ شدن سپینا ما هم داریم نزدیک میشیم به زمان تنهاییمون"منم در جواب میگم دخترا هیچوقت پدر مادرشون و تنها نمیذارن چشمک

خدا رو شکر با گذشت سه هفته از شروع کلاسهات که سه روز از هفته ت رو پر میکنه هنوز هم خیلی شوق داری و صبح تا میگم کلاست دیر میشه مثل فنر میپری مخصوصا کلاس روز شنبه که کلاس کودک خلاق و بازیهای هدفمنده,چون فکر میکنم مربیش و خیلی دوست داری  اگه با همین اشتیاق ادامه بدی ترم بعد هم ثبت نامت میکنم چون نمیخوام با اجبار به کلاس بری.خیلی دوست داشتم تو این فصل آموزش شنا هم ببینی ولی تا الان که یک هفته از اردیبهشت میگذره هنوز هوا سرده و چند روزیه که خدا رو شکر بارندگی و باد و طوفانه ,حالا وقت بسیاره فعلا از هوا باید لذت برد.

سه شنبه 26 اردیبهشت.با یه خبر جدید اومدم  البته تصمیمش برمیگرده به هفته گذشته که من و بابا رفتیم به محل کار مامان یعنی مدرسه و قرار شد از امسال دوباره مامان مشغول به کار بشه و دخترم هم تو همون مدرسه برای پیش ثبت نام بشه و دوباره روش زندگیمون عوض میشه که تصمیم گرفتم ایشالا از آخرین ماه تابستون تغییر ساعت خواب و... شما رو شروع کنم که تا مهر آماده بشی.

از زمانی که عینک میزنی مرتب برای چک کردن چشمات پیش دکتر میریرم و میاییم اتفاقا شنبه 23 هم وقت داشتی و با اینکه تمرین جهت ها رو کردیم و کاملا بلدی موقع معاینه با e chart اصلا همکاری نمی کنی و شنبه هم با تصمیم دکتر قرار شد بهت سخت بگیریم و هم عدسی عینکت عوض شد هم باید بستن چشم و ادامه بدیم اونم به مدت 3-4 ساعت ,اینم بگم که از 2 اردیبهشت چشم چپت و میبستم و برای تشویق از انواع و اقسام روش ها مثل برچسب ستاره و... استفاده میکردم تا بتونی تحمل کنی چون واقعا سخته خودم یه بار میخواستم برای ترغیبت چشمم و ببندم دیدم اصلا نمی تونم تحمل کنم.بمیرم برات میدونم سخته ولی چاره ای نیست کمک به خودته تا ایشالا ماه دیگه که باید ببرمت معاینه ببینیم تغییری حاصل میشه یا نه...

روز جمعه مهران جون و خانومش و پسر کوچولوش اومدن خونمون و برات کادو یه چرخ خیاطی آورده بودن این دومین چرخ خیاطیه که امسال کادو میگیری اولی از مامان ولی بهت گفتم عمو نوروز برات آورده به عنوان عیدی دومی رو هم که گرفتی ولی باز ذوق کردی .اینقدر اونشب بازی کردی و بالا و پایین پریدی که شب تا سرت و گذاشتی رو بالش خوابت برد آرام

دیروز میدونی چی میگفتی؟؟گریه میکردی و می گفتی من دلم نمیخواد انسان باشم چرا من یه پروانه نیستم؟؟من و بابا اینقدر از مزایای انسان بودن گفتیم متفکرولی بعدش پیش خودم فکر کردم که واقعا انسان بودن کار سختیه اینکه اسمت انسان باشه و ببینی داری با حرفهات دلی رو میشکنی ولی برات مهم نباشه اینکه بدونی دیگری بهت نیاز داره و عین خیالت نباشه اینکه برای محبوب شدن خودت دیگری رو ضایع کنی و هزار تا کار دیگه که بعضی از این انسانهای دو پا که تعدادشونم کم نیست و دارن انجامش میدن متاسفانه بعضی انسانها فقط دارن اسم انسان و یدک میکشن و با بعضی رفتار و حرکاتشون آدم از انسان بودنش شرمنده میشه,...بگذریم.چند روز پیش هم میگفتی چرا من یه خواهر ندارم که مثل اندیا بتونم باهاش بازی کنم که منم بهت گفتم ببین خاله شیما خواهر نداره و همش به من میگه مثل خواهرمی و چقدر بهم کمک میکنیم و ... که انگار یکمی متقاعد شدی.

 

[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 ] [ 10:51 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

یک شنبه۱۳ فروردین۱۳۹۶.

کودکم اگر تو نبودی

جهان بی خنده های تو معنا نخواهد داشت.اگر تو نباشی هیچ بهاریحتی اگر لبریز شکوفه باشد دیدن ندارد.

اگر تو نبودی بارا ن ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها بی چتر لبخند نمیزد.اگر تو نبودی آسمان با همه حجم آبی اش در چشم های همیشه خیس هر پدری،دلگیرتر از چهاردیواری کوچکی میشد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی،شمعدانی های لب پنجره اینگونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب دیگر معنایی نداشت.

اگر کودک نبود،نه پدر معنا داشت نه هیچ مادری بهشتی می شد.

سلام دختر قشنگم سال نو مبارک ایشالا امسال که سال خروسه پر از خبرها و اتفاقات خوب برات باشه عزیزم.ماه گذشته کلا نتونستم یه سری به وبلاگت بزنم و دلیلش نه مشغله ی کاری بلکه درگیری ذهنی مامان بود که ایشالا تو این سال جدید کمتر نیشه و کسانی که بی دلیل برای دیگران مساله ساز میشن خدا خودش هر جور میدونه به راه راست هدایتشون کنه...

امروز سیزده بدره و میدونی الان کجاییم؟؟!!!اومدیم مشهد،امام رضا ما رو طلبید و خدا خواست اینجا باشیم و االان که مامان داره مینویسه شما و بابا خوابین منم متاسفانه سردرد دارم.فکر کنم دلیلش بیخوابیه آخه پروازمون ۸:۵۰ بود و من برای اینکه به کارام برسم از ۵ بیدار شدم تو مسیر فرودگاه هم شما حالت بهم خورد و یه استرسم به مامان وارد شد تا به هتل برسیم و جابجا بشیم و...خلاصه خستگی و بیخوابی و استرس باعث سردرد شد و با اینکه دلم میخواد بیدار شدی بریم حرم ولی میترسم چون تازگیا  سر دردهام من و میندازه و نمیزاره کاری بکنم.البته بگم وقت بسیاره و تا جمعه اینجاییم و کلی با هم برنامه ریزی کردیم که حتی به پارک آبی هم برسیملبخند

الان ساعت ۶:۳۰عصره و از ۲ تا حالا خوابیدی فکر کنم آخر شب ببرمت حرم که هم خلوت باشه هم دخترم سرحاله دیگه.

سپینا جونم ماه گذشته علیرغم پارسال که همش نزدیک عید بیرون بودیم و واسه خودمون قدم میزدیم آدم ها رو میدیدیم و خرید میکردیم و...زیاد بیرون نرفتیم چون هم هوا نسبت به پارسال سردتر بود و هم بارندگی بود حتی چند روز پیش هم بارش برف و داشتیم،خدا رو شکر بارندگی زیاد بود ولی هر چقدر قبلا کم رفتیم بیرون از این به بعد به امید خدا قراره با هم کلی خوش بگذرونیم.

الانم با گوشی بابا دارم تایپ میکنم دوباره اگه شد مینویسم.میبوسمت

23 فروردین و چهارشنبه.دختر قشنگم چقدر حرف واسه گفتن دارم,اول از سفر مشهدمون بگم که فردای سیزده بدر چنان برفی می اومد که نتونستیم از هتل بریم بیرون واسه همین بردمت استخر چنان خوشحال بودی و ورجه وورجه میکردی که بهت تذکر دادن بابت جیغ های بنفشتخندونک  فردای اونروز هم بارش برف بود ولی با هم رفتیم حرم پس فرداش هم بردمت شهر بازی ولی نمیدونم چرا خیلی علاقمند نبودی و همش از این اسباب بازی به اون اسباب بازی بودی و یه جا هم به قول خودت گول خوردی و رفتی با توپ یه عالمه لیوان شکوندی و جایزه برنده شدی ولی مامان جایزه رو نگرفت و فقط به گرفتن یه بادکنک اکتفا کردیم.

یه روز دیگه ش هم با بابا رفتیم توس و رفتیم آرامگاه فردوسی و اونجا وای که مامان چه حالی پیدا کرده بود و تحت تاثیر بزرگی و عظمت این شاعر فرهیخته همش اشک یواشکی می ریخت و از اونجا داستانهای 6 جلدی شاهنامه رو برای شما و 3 جلد هم برای خودمون البته یکی برای خودمون و دو تای دیگه برای دو شخص نامعلوم سوالخریدیم,زمانیکه اونجا بودیم خبردار شدیم که زلزله اومده که ما متوجه نشدیم ولی شدتش زیاد بوده و روستاهای اطراف مشهد و خراب کرده بودغمگین همین باعث نگرانیمون شد چون مردم خیلی میترسیدن و این نگرانیشون رو من که خیلی اثر گذاشته بود وزمانی تشدید شد که خودم هم لرزش و احساس کردم اونم ساعت حدودای 5/9 شب سر میز شام که به محض لرزش دیگه اشتهام کور شد و بلند شدم یه بارم همون شب خواب بودم که ساعت 5/12 از شدت تکون بیدار شدم و تا ساعتها خوابم نبرد چون کنارم خواب بودی و تا غلت میزدی تخت تکون میخورد و منم فکر میکردم زلزله ست و خوابم میپرید...

روز پنج شنبه هم همکار بابا زحمت کشید اومد دنبالمون و رفتیم طرقبه و ناهار اونجا بودیم و عصر هم یه نمایشگاه رفتیم که اونم جالب بود جمعه صبح ساعت 11:30 برگشتمون بود و دیگه 3 خونه بودیم و اینجوری بود که سفرمون تموم شد و خدا رو شکر به خیر گذشت و سالم برگشتیم خونه.

حالا از خاطرات سفر بگذریم از روز شنبه 19 فروردین بردمت چند تا کلاس آزمایشی تا ببینم اگه میمونی ثبت نامت کنم که دیدم خدا رو شکر خیلی خوشت اومده و فرداش هم از خواب بیدار شدی خودت با ذوق وسایلت و جمع کردی و گذاشتی تو کیفت و خوراکی برداشتی و گفتی مامان امروز نمون برگرد خونه به کارات برس من خودم میمونم کلاس یکشنبه کشاورزی و ریاضی (مونته سوری) بود اونم دوست داشتی دوباره موندم  وقتی هم اومدم دم در کلاس دنبالت گفتی نمیام و برگشتی داخل حالا امیدوارم مثل پارسال نباشه چون پارسال هم سه روز اول خوب موندی بعدش دیگه گفتی نمیرم.

آهان یه چیز خیلی خوب که تو سفرمون اتفاق افتاد که یادم رفت بگم این بود که دیگه خودت میتونی بری دستشویی و خودت و بشوری بوساز این بابت خیلی خوشحالم چون هر جا میخواستم برم دغدغه بردن لگن و داشتم ولی الان خیالم راحته.

[ يکشنبه 13 فروردين 1396 ] [ 18:38 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

چهارشنبه 4 اسفند ماه 95.

اگر خدا دختری به شما هدیه داد خیلی مراقبش باشید!

او از همان دوران شیرین کودکانه اش که موهای عروسکش را با وسواس شانه می زند,تمرین مادری می کند!

از همان روزها که در دنیای صورتی خود با عروسکش می نشیند و عاشقانه سخن می گوید...!

دختر,تحمل دستان لرزان پدربزرگ و کمر خمیده مادربزرگ را ندارد...

تاب دیدن خستگی های پدر و موهای سفید مادر را ندارد...

نمی تواند چشمان بی تاب برادرش را ببیند و کاری نکند...

او,برای خواهرانه هایش بهای زیادی قایل است...که شاید تنها کسی که توان شراکت در غمش را دارد,خواهرش باشد!

آری  او مادر آینده است و در لحظه لحظه زندگی اش ,تمرین مادری می کند...

پس اگر خدا دختری به شما هدیه داد خیلی مراقبش باشیدمحبت

سلام دختر قشنگم امروز که دارم برات مینویسم آخرین روز از سه سال و نه ماهگی شماست و بعد از مدتها تونستم بیام و برات بنویسم .تو این مدت کلی با هم خوش گذروندیم ,دو تا تولد رفتیم تولد نیوشا و درین ...تولد نیوشا جمعه 24 دی ماه بود و تولد درین 15 بهمن که اونم جمعه بود و هر دو تولد خوش گذروندی .پنج شنبه 23 دی هم شام خونه حنانه جون و میثم جون دعوت بودیم اول رفتیم عینک شما رو گرفتیم و چشمان خوشگلت برای مدت نامعلومی رفت پشت ویترینی به اسم عینک ,خدا رو شکر پذیرفتی و تا به امروز غیر گاهی اوقات که واقعا کلافه می شی عینک به چشمته و منم برای اینکه بیشتر تشویق بشی خودمم از عینک استفاده میکنم

البته یه اتفاق غم انگیز هم افتاد و اونم فوت حاج خانوم بود و من و بابا کلی متاثر شدیم چون این خانوم باعث ازدواج من و بابا بود و گذشته از اون خیلی خانوم مهربون و دوست داشتنی بود(روحش شاد)روز جمعه 22 بهمن مامان شدیدا مشغول خونه تکونی و...بود که خبردار شدیم (از همون روز تا الان کار و تعطیل کردم ),عصر خاله زهرا اومده بود دنبالت و با آندیا برده بودت پارک و خدا رو شکر نبودی چون با شنیدنش خیلی منقلب شدم و چون نبودی بلافاصله رفتم خونشون و خیلی جو ناراحت کننده ای بود که دوست نداشتم باشی و ببینی و شب اومدم دنبالت.فرداش که مراسم تشییع بود از صبح بردمت خونه خاله فاطی و فکر می کنم طولانی ترین زمان جداییمون بود چون قرار شد شام شب رو تو خونه ی ما بدن واسه همین من و بابا با دو تا از آقایون همسایه چیدمان خونه رو عوض کردیم و مبل و صندلی ها همه کنار دیوار قطار شدن که جا برای پهن کردن چند تا سفره باز بشه البته آقایون قرار بود بیان خونمون واسه همین من یکم تو خونه خودشون که خانوما بودن نشستم بعد اومدم خونه خاله پیش شما ,وقتی برگشتیم خونه دیگه مهمونا رفته بودن و سه چهار نفری مونده بودن و میخواستن خونه رو تمیز کنن که گفتم خودمون انجام میدیم.

دوشنبه 25 دی هم مراسم سوم بود که دیگه شما رو با خودم بردم و چه برفی هم می اومد و بعد از مراسم از مسجد تا خونه پیاده تو برف قدم زدیم و شما برف بازی کردی و تا اونجا که تونستی گوله برف به مامان زدی و با صدای بلند قهقهه میزدی.

مامان حدود یک ماهی میشه که داره دو تا کار و انجام میده یعنی داره آموزش میبینه و باید بگم دست خاله شیما درد نکنه که خیلی این روزا زحمت می کشه و کلی از اوقات مامان و پر کرده و دیگه کمتر فکر و خیال و ناراحت میاد سراغم چون بلافاصله خودم و مشغول میکنم و شما هم میایی کنارم و خلاصه با هم سرگرم میشیم.

حالا از خودت بگم که خیلی قشنگ رنگ آمیزی می کنی ولی همچنان دور و اطرافت و شلوغ میکنی از مدادرنگی و ...دیگه همه میدونن که بازی مورد علاقه سپینا خواهر بازیه اینکه یه نفر باید برات نقش خواهر و داشته باشه و تو بازی همش بهم بگین خواهر البته با توجه به اینکه همیشه با همیم مامان باید نقش خوار شما رو ایفا کنهآرام

بعضی وقتا بازی عوض میشه و اگه بابا هم خونه باشه نقش های کارتون سفید برفی رو هر کدوم باید بازی کنیم من و شما میشیم ملکه بابا میشه شکارچی یکی از عروسکها هم میشه سفید برفی و حتما هم باید صداهامون و عوض کنیم یعنی من و کشتی با این خواسته هات.بعضی روزها بهت میگم سپینا من میخوام شما سپینا باشی منم مامان فرشته ,خسته شدم از بس باید نقش این و اون و داشته باشم اول قبول میکنی یکم که میگذره دوباره من و گیر میندازی مثل امروز که بهت گفتم من کار دارم امروز با عروسکات بازی کن یکم که گذشت اومدی پیشم گفتی آقا اینا چنده؟ و بازی شروع شدخندونک

اینم بگم و برم چون میخوام ببرمت بیرون این چند وقته هوا خیلی سرد بود همش تو خونه بودیم الان باید تلافی کنیمچشمکاز ماه گذشته که مامان سرما خوردگی داشت یه چند شبی فرستادمت پیش بابا خوابیدی از اونموقع خیلی علاقه مند شدی که پیش بابا بخوابی ولی از اونجاییکه مثل عقربه ی ساعت میچرخی و همش پاهات تو سر و کله ی باباست ( بابا میگه دوست دارم پیشم بخوابه ولی با این وول خودنش بیخوابم میکنه )ولی میبرمت پیش خودم ولی بازم گاهی زرنگی می کنی و میری پیش بابا.آهان یه چیز دیگه دقیق یادم نیست کی ولی دو هفته ی پیش من و شما خوابیده بودیم که بابا هم اومد پیشمون خوابید شما وسط بودی تا دیدی بابا کنارت خوابید گفتی بابا چراغ خواب رو خاموش کن( البته شما میگی چراب خواب )شما هم اومدی پیشم من دیگه نمیترسم و اتفاقا اونشب خیلی هم زود خوابت برد ,چه احساس امنیتی کردی اونشب ,همون موقع از ته دل از خدا خواستم که سایه ی هیچ پدر و مادری از سر فرزندش کم نشه.(امین)

[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 17:50 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز سه شنبه 14 دیماه.سلام به دختر نازنینم که با هر روز بزرگ شدنش مامان دچار یه چالش جدید میشه,دو سال پیش این موقع برای از شیر گرفتنت اقدام کردم وای که چه زود داره همه چی میگذره.متاسفانه این روزا اینقدر واسه خودم کار درست میکنم که کمتر فرصت میکنم بیام برات بنویسم از حرفات ,کارات و...

چیزایی که میخوام برات بنویسم یه سریشون واسه ماهه گذشته ست ولی چون همش درگیر مهمون بازی و ...بودیم نتونستم بنویسم جمعه 19 آذر دنی به ایران اومد و برای اولین بار دیدیش و زحمت کشیده بود برات یه باربی خوشگل آورده بود و خیلی زود باهاش جور شدی بطوریکه به من گفتی مامان میدونی من چقدر دنی رو دوست دارم؟اصلا عاشقشمآرامیک هفته ای  از اومدن دنی گذشته بود که شنبه 27 آذر من و دنی و عمو سعید رفتیم فرودگاه دنبال عمه ویدا شما هم با بابا خونه موندی چون بابا کمر درد داشت به جاش من رفتم خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 3 صبح بود کتی اومد بالا دیدنت و گفت که چقدر شبیه من شدی آخه وقتی یکماهه بودی دیده بودنت صبحم وقتی از خواب بیدار شدی با دیدن عمه ویدا اینا اول یکم گیج شده بودی ولی به جایی رسید شما که هیچکس و نمی بوسی عمه ویدا رو می بوسی و بغلش می کنی .

روز سه شنبه 30 آذر که شب یلدا بود و واسه این شب کلی برنامه ریزی کرده بودیم چون به قول بابا بعد از بیست و چند سال همه ی خانواده ش دور هم جمع میشدن و این اولین سالی بود که عمه ویدا شب یلدا ایران بود واسه همین کرسی گذاشتیم و یه یلدای کاملا سنتی داشتیم .البته بگم که قبلش واسه ناهار رفتیم جاده چالوس رستوران ارکیده که اینقدر ائنجا نق زدی چون جات تنگ بود و البته جا واسه منم تنگ بود واسه همین اصلا نفهمیدم چی خوردم ,بردمت تو محوطه بازیش تا واسه خودت بازی کنی دیگه تا برگشتیم عصر بود و هوا تاریک شده بود .رفتیم خونه مامان محبوب من شام و درست کردم اومدیم خونه خودمون لباسی که برای این شب برات (لباس محلی) دوخته بودم و تنت کردم و خودمم لباس محلی داشتم پوشیدم رفتیم پایین تا عمه ویدا ما رو دیدی دوربین و برداشت و ازمون عکس گرفت,شب خوبی بود و بالاخره یلدایی که منتظرش بودی هم گذشت و لذت بردی.

روز دوشنبه 6 دی داشتم لباس پهن میکردم که طبق معمول اومدی کمکم وقتی داشتم بهت یاد میدادم چجوری باید پهن کنی گفتی "ایشالا یه بچه دیگه از دلت اومد بیرون بهش یاد بده چجوری لباس پهن کنه من خیلی خواهر برادر دوست دارم,فکر می کنی بابا حوصله ش و داره؟؟"منم مونده بودم که چی باید جوابت و بدم اخه این دومین باره که تو این ماه ازمون خواهر برادر خواستی .تازه به کتی می گفتی خواهر به دنی هم برادرخندونک

روز سه شنبه 7 دی عمه ویدا نذر سفره داشت و ما هم از قبل برنامه ریزی هاش و کرده بودیم  و چیزایی که لازم بود و تهیه کرده بودیم یکم خرده کاری مونده بود مثل سفارش غذا و خریدن شیرینی که من و مامان محبوب دوشنبه انجامش دادیم واسه روز سفره یه لباس ست به قول خودت مادر دختری دوخته بودیم و اونو پوشیدیم وای که چقدر بهت می اومد و تو اون لباس چقدر شیرین شده بودی بعد از اتمام سفره من و شما با کتی و دنی رفتیم پای کوه بلال بخوریم که خوابت برد ما کلی رفتیم خرید کردیم ولی شما خواب بودی و آخر شب هم دوباره اومدن پیشمون و کلی با هم حرف زدیم و من و باباب کادوهای کتی و دنی رو که از طرف من عطر بود به هر کدوم و از طرف بابا یه قلاب ماهی گیری به دنی و یک تندیس که از چین خریده بودیم به کتی بود و فرداش هم وقتی کتی رو دیدم حرفی که دنی بهش زده بود  بهم گفت و کلی خندیدیم که اینجا جاش نیست ولی نوشتم که  هم خودم یادم باشه هم هر وقت ازم پرسیدی یادم باشه برات تعریفش کنم.

و در آخر اینکه عمه ویدا اینا امشب دارن برمیگردن امریکا و معلوم نیست تا چند سال دیگه برمیگردن ,من و بابا که همه ی تلاشمون این بود که بهشون خوش بگذره آرامالبته ناگفته نمونه غیر از دیشب که یه نفر اوقات خوشمون و با حرف نسنجیده و دور از عقلش به هم زد ولی این هم میگذره مثل همه ی مسایل دیگه که پیش اومد و گذشت.

چهارشنبه 22.عزیز دل مامان سه شنبه شب شبی که عمه ویدا اینا رفتن تا صبح تب داشتی و خلاصه دوباره سرما خوردی و به مامان هم انتقال دادی اونم چه جور سرما خوردنی که تا همین الانم ادامه داره و کامل خوب نشدم .روز شنبه 18 دی بابا بردت برای معاینه چشم چون  مامان حال ندار بود و یکمی هم اضطراب داشتم یاد خاطره چند ماه پیش افتاده بودم که چقدر اذیت شدیم واسه همین اینبار انداختم گردن بابا,با هم رفتید و کلی هم دختر خوبی بودی و بابا هم برات جایزه خریده بود و گفت دکتر گفته چشمت مشکل داره و آدرس داده بود برای معاینه دقیق تر ببریمت منم وقت گرفتم واسه دوشنبه عصر,خدا میدونه چقدر نگران بودم تا وارد مطب شدیم  خانوم منشی ازت خواست بری پشت میز و نقاشی بکشی یکم چسبیدی به من ولی وقتی دیدی کسی بهت توجهی نمیکنه فاصله گرفتی و رفتی سراغ دفتر و مداد و شابلون هایی که رو میز بود .منم یه جورایی نگرانیم و عنوان کردم و گفتم که قبلا همکاری نکردی و اذیت شدی.خدا خیرشون بده کاری کردن که جذبشون شدی منشی بهت برچسب کیتی که خیلی دوست داری به عنوان جایزه داد و گفت اگه خانوم باشی بعد از معاینه بازم جایزه میگیری.وقتی نوبتمون شد خانوم دکتر هم خدا رو شکر خیلی خوشرو بود و با شوخی و بازی چشمت و معاینه کرد و گفت بیرون باشی و منم شما رو سپردم به منشی و دکتر بهم گفت که چشمات ضعیفه و...خلاصه اینکه قراره از فردا رسما عینک بزنی تا ایشالا ببینیم چی میشه البته خانوم دکتر گفت جهت ها رو باهات کار کنم تا یکماه بعد معاینه دقیقتری انجام بشه.من و بابا شبش خیلی حالمون گرفته بود و بابا میگفت حیف این چشمای زیبا نیست بره پشت شیشه عینک که من بهش گفتم ناشکری نکن و بازم خدا رو شکر کردیم.

دیروز سه شنبه شب رفتیم خونه ی آریا اینا و بعد از 9 ماه همدیگه رو میدیدیم اونجا کلی بهت خوش گذشت با آریا و آروشا کلی بازی کردی و تازه شده بودی مامان آروشا و براش پسته پوست میگرفتی و بهش میدادی,تازه یه چیز دیگه اینکه با اینکه یه چیز نزدیک به سه سال از آریا کوچیکتری ولی قد شما بلندتر بود و این تصوری که داشتم چقدر داری لاغر میشی دلیلش این بود که دخترم داره قد میکشه ولی چون کنارمی متوجه نمیشم .

میدونی چند روز پیش داشتم به چی فکر میکردم؟؟؟؟اینکه قبلا وقتی میخواستم برم حمام با چه سختی میرفتم چون به محض وارد شدن به حمام باید خودم شسته نشسته بهت میرسوندم تا اینکه به اونحایی رسید که می اومدی پشت در حمام با خودت کتاب و... می آوردی و منتظر می موندی تا مامان بیاد البته منم در حمام و باز میزاشتم و باهات حرف میزدم تا بیام بیرون ولی الانا دیگه دخترم خودش و سرگرم میکنه ولی بازم مامان دلش آروم نمیگیره و همچنان در حمام بازه حتی اگه بابا خونه باشه عادت کردم باید صدات و بشنوم و بدونم داری چیکار میکنی.چشمکوای که چقدر زمان داره زود میگذره...

 

[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 16:33 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام دختر عزیزم امروز یک شنبه 7 آذر ماه سال 95 و شما 3سال و  7 ماه و 2 روز از سنت میگذره.قشنگ من 44 ماهگیت مبارک باشه ایشالا هر چه زودتر حالت خوب بشه و اینجوری چشمات و بی حال نبینم.

تو این چند وقته یه سری اتفاقات افتاده که تا بیدار نشدی زود برات بنویسم چون چند وقتیه دیگه لپ تاپ در اختیار شماست واسه دیدن کارتون سیندرلا که به قدری بهش علاقمند شدی که حتی وقتی بعد از سه چهار بار دیدن در مدت دو سه ساعت وقتی برای پنجمین بار هم که میبینی همونقدر برات تازگی داره الانم در حال تماشا سرت و گذاشته بودی رو میز و خوابت برده بود,وقتی بغلت کردم و خوابوندمت تو جات با اخم بیدار شدی و گفتی میخوام همونجا بخوابم و برگشتی  رو صندلی خوابیدی چشمکولی تا خوابت سنگین شد برگردوندمت تو تختت.

حالا بگم از اینکه وقتی خونه ی خاله افسر بودیم بهمون زنگ زدن و گفتن دست خاله زهره شکسته بقدری ناراحت شدم که زدم زیر گریه آخه خیلی خاله زهره رو دوست دارم و خیلی برام عزیزه,براش ناراحت شدم و دوست داشتم هر چه زودتر برگردم تا کمک حالش باشم ولی با اصرار خاله افسر تا پنج شنبه ظهر موندیم خودمم چهارشنبه کاری داشتم که باید انجام میدادم  ازم خواستی برات جایزه بخرم از اونجاییکه تولد بازی رو خیلی دوست داری منم برات یه کیک کوچیک خریدم و شما کیک و بریدی و...خلاصه برگشتن هم با مترو برگشتیم که شما هم یه دوست پیدا کردی و سرت گرم بود .یک شنبه که اربعین هم بود هوا خیلی سرد بود عصر با هم رفتیم بیرون و خواستی ببرمت پارک منم چون حسابی لباس تنت کرده بودم قبول کردم هوس پیراشکی هم کرده بودی برات خریدم و تا آخرش خوردی که خیلی تعجب کردمتعجبفردای اونروز از صبح احساس میکردم خیلی کسلی وقتی خاله زهره خواست که بریم خونشون کمکش برات وسیله برداشتم و رفتیم اونجا ظهر ناهار نخورده خوابت برد وقتی هم بیدار شدی تب داشتی و اگه خاله فاطی و آندیا اونجا نبودن کلی بهونه گیری میکردی وقتی دیدم هیچی نمیخوری و خاله زهره هم دیگه تنها نیست زنگ زدم بابا اومد دنبالمون و با آندیا اومدیم خونمون تا زمانیکه سرت گرم بود و بازی میکردی بی حال نبودی ولی به محض اینکه اومدن دنبال آندیا و رفت شما هم خوابیدی ولی نه اینکه خوابت ببره حال نشستن نداشتی و اصلا غذا نمیخوردی فقط میوه خوردی و این حال ادامه داشت تا فردا شبش که خاله زهره و خانواده ش واسه شام خونمون بودن هر چقدر گفتم بیا بریم دکتر قبول نمیکردی تا امیربهادر گفت اگه بیایی بریم برات جایزه میخرم و چنین و چنان میکنم که دیدم راه افتادی و با امیر رفتیم درمانگاه و تا وارد اتاق پزشک شدم بهش رسوندم که با زور آوردمت و اونم اصلا بهت دست نزد و با کمک مامان تبت و اندازه گرفت و 38 درجه تب داشتی ولی وقتی گلوت و دید گفت مشکلی نداره ممکنه عفونت ادراری باشه و برات دارو نوشت جالبه وقتی رسیدیم خونه تبت قطع شد شب هم خاله زهره پیشمون موند اول میخواستی پیشش بخوابی ولی من دلم شور میزد که نکنه نصفه شب  ضربه ای به دستش بزنی آوردمت پیش خودم.

همه ی اینا رو برات تعریف کردم تا بگم که تا همین الان مریضی شما ادامه داره و حالا از دیروز  سرماخوردگی و آبریزش بینی  و ... داری و دیشب هم اینقدر با هر غلتی که میزدی گریه میکردی که مامان نتونست بخوابه خدا به دادم برسه واسه امشب شاکی

آهان راستی یه خبر خوب دیگه اینکه از پریشب تا حالا دیگه جوراب شلواری نمی پوشی و شلوار پوشیدی خدا رو شکرآرام.یه چیز دیگه اینکه دیروز مامان داشت یکمی دوخت و دوز میکرد شما هم نخ و شوزن خواستی بهت دادم و با نخ و سوزن یه روزنامه رو برداشتی و همنجوری که بهت میگفتم میدوختی یعنی شما هم اولین دوخت و دوز و رو روزنامه انجام دادیخندونک.

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 15:34 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 46
بازدید دیروز : 33
بازدید هفته گذشته : 280
کل بازدید : 46505
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User