سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز سه شنبه 14 دیماه.سلام به دختر نازنینم که با هر روز بزرگ شدنش مامان دچار یه چالش جدید میشه,دو سال پیش این موقع برای از شیر گرفتنت اقدام کردم وای که چه زود داره همه چی میگذره.متاسفانه این روزا اینقدر واسه خودم کار درست میکنم که کمتر فرصت میکنم بیام برات بنویسم از حرفات ,کارات و...

چیزایی که میخوام برات بنویسم یه سریشون واسه ماهه گذشته ست ولی چون همش درگیر مهمون بازی و ...بودیم نتونستم بنویسم جمعه 19 آذر دنی به ایران اومد و برای اولین بار دیدیش و زحمت کشیده بود برات یه باربی خوشگل آورده بود و خیلی زود باهاش جور شدی بطوریکه به من گفتی مامان میدونی من چقدر دنی رو دوست دارم؟اصلا عاشقشمآرامیک هفته ای  از اومدن دنی گذشته بود که شنبه 27 آذر من و دنی و عمو سعید رفتیم فرودگاه دنبال عمه ویدا شما هم با بابا خونه موندی چون بابا کمر درد داشت به جاش من رفتم خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 3 صبح بود کتی اومد بالا دیدنت و گفت که چقدر شبیه من شدی آخه وقتی یکماهه بودی دیده بودنت صبحم وقتی از خواب بیدار شدی با دیدن عمه ویدا اینا اول یکم گیج شده بودی ولی به جایی رسید شما که هیچکس و نمی بوسی عمه ویدا رو می بوسی و بغلش می کنی .

روز سه شنبه 30 آذر که شب یلدا بود و واسه این شب کلی برنامه ریزی کرده بودیم چون به قول بابا بعد از بیست و چند سال همه ی خانواده ش دور هم جمع میشدن و این اولین سالی بود که عمه ویدا شب یلدا ایران بود واسه همین کرسی گذاشتیم و یه یلدای کاملا سنتی داشتیم .البته بگم که قبلش واسه ناهار رفتیم جاده چالوس رستوران ارکیده که اینقدر ائنجا نق زدی چون جات تنگ بود و البته جا واسه منم تنگ بود واسه همین اصلا نفهمیدم چی خوردم ,بردمت تو محوطه بازیش تا واسه خودت بازی کنی دیگه تا برگشتیم عصر بود و هوا تاریک شده بود .رفتیم خونه مامان محبوب من شام و درست کردم اومدیم خونه خودمون لباسی که برای این شب برات (لباس محلی) دوخته بودم و تنت کردم و خودمم لباس محلی داشتم پوشیدم رفتیم پایین تا عمه ویدا ما رو دیدی دوربین و برداشت و ازمون عکس گرفت,شب خوبی بود و بالاخره یلدایی که منتظرش بودی هم گذشت و لذت بردی.

روز دوشنبه 6 دی داشتم لباس پهن میکردم که طبق معمول اومدی کمکم وقتی داشتم بهت یاد میدادم چجوری باید پهن کنی گفتی "ایشالا یه بچه دیگه از دلت اومد بیرون بهش یاد بده چجوری لباس پهن کنه من خیلی خواهر برادر دوست دارم,فکر می کنی بابا حوصله ش و داره؟؟"منم مونده بودم که چی باید جوابت و بدم اخه این دومین باره که تو این ماه ازمون خواهر برادر خواستی .تازه به کتی می گفتی خواهر به دنی هم برادرخندونک

روز سه شنبه 7 دی عمه ویدا نذر سفره داشت و ما هم از قبل برنامه ریزی هاش و کرده بودیم  و چیزایی که لازم بود و تهیه کرده بودیم یکم خرده کاری مونده بود مثل سفارش غذا و خریدن شیرینی که من و مامان محبوب دوشنبه انجامش دادیم واسه روز سفره یه لباس ست به قول خودت مادر دختری دوخته بودیم و اونو پوشیدیم وای که چقدر بهت می اومد و تو اون لباس چقدر شیرین شده بودی بعد از اتمام سفره من و شما با کتی و دنی رفتیم پای کوه بلال بخوریم که خوابت برد ما کلی رفتیم خرید کردیم ولی شما خواب بودی و آخر شب هم دوباره اومدن پیشمون و کلی با هم حرف زدیم و من و باباب کادوهای کتی و دنی رو که از طرف من عطر بود به هر کدوم و از طرف بابا یه قلاب ماهی گیری به دنی و یک تندیس که از چین خریده بودیم به کتی بود و فرداش هم وقتی کتی رو دیدم حرفی که دنی بهش زده بود  بهم گفت و کلی خندیدیم که اینجا جاش نیست ولی نوشتم که  هم خودم یادم باشه هم هر وقت ازم پرسیدی یادم باشه برات تعریفش کنم.

و در آخر اینکه عمه ویدا اینا امشب دارن برمیگردن امریکا و معلوم نیست تا چند سال دیگه برمیگردن ,من و بابا که همه ی تلاشمون این بود که بهشون خوش بگذره آرامالبته ناگفته نمونه غیر از دیشب که یه نفر اوقات خوشمون و با حرف نسنجیده و دور از عقلش به هم زد ولی این هم میگذره مثل همه ی مسایل دیگه که پیش اومد و گذشت.

چهارشنبه 22.عزیز دل مامان سه شنبه شب شبی که عمه ویدا اینا رفتن تا صبح تب داشتی و خلاصه دوباره سرما خوردی و به مامان هم انتقال دادی اونم چه جور سرما خوردنی که تا همین الانم ادامه داره و کامل خوب نشدم .روز شنبه 18 دی بابا بردت برای معاینه چشم چون  مامان حال ندار بود و یکمی هم اضطراب داشتم یاد خاطره چند ماه پیش افتاده بودم که چقدر اذیت شدیم واسه همین اینبار انداختم گردن بابا,با هم رفتید و کلی هم دختر خوبی بودی و بابا هم برات جایزه خریده بود و گفت دکتر گفته چشمت مشکل داره و آدرس داده بود برای معاینه دقیق تر ببریمت منم وقت گرفتم واسه دوشنبه عصر,خدا میدونه چقدر نگران بودم تا وارد مطب شدیم  خانوم منشی ازت خواست بری پشت میز و نقاشی بکشی یکم چسبیدی به من ولی وقتی دیدی کسی بهت توجهی نمیکنه فاصله گرفتی و رفتی سراغ دفتر و مداد و شابلون هایی که رو میز بود .منم یه جورایی نگرانیم و عنوان کردم و گفتم که قبلا همکاری نکردی و اذیت شدی.خدا خیرشون بده کاری کردن که جذبشون شدی منشی بهت برچسب کیتی که خیلی دوست داری به عنوان جایزه داد و گفت اگه خانوم باشی بعد از معاینه بازم جایزه میگیری.وقتی نوبتمون شد خانوم دکتر هم خدا رو شکر خیلی خوشرو بود و با شوخی و بازی چشمت و معاینه کرد و گفت بیرون باشی و منم شما رو سپردم به منشی و دکتر بهم گفت که چشمات ضعیفه و...خلاصه اینکه قراره از فردا رسما عینک بزنی تا ایشالا ببینیم چی میشه البته خانوم دکتر گفت جهت ها رو باهات کار کنم تا یکماه بعد معاینه دقیقتری انجام بشه.من و بابا شبش خیلی حالمون گرفته بود و بابا میگفت حیف این چشمای زیبا نیست بره پشت شیشه عینک که من بهش گفتم ناشکری نکن و بازم خدا رو شکر کردیم.

دیروز سه شنبه شب رفتیم خونه ی آریا اینا و بعد از 9 ماه همدیگه رو میدیدیم اونجا کلی بهت خوش گذشت با آریا و آروشا کلی بازی کردی و تازه شده بودی مامان آروشا و براش پسته پوست میگرفتی و بهش میدادی,تازه یه چیز دیگه اینکه با اینکه یه چیز نزدیک به سه سال از آریا کوچیکتری ولی قد شما بلندتر بود و این تصوری که داشتم چقدر داری لاغر میشی دلیلش این بود که دخترم داره قد میکشه ولی چون کنارمی متوجه نمیشم .

میدونی چند روز پیش داشتم به چی فکر میکردم؟؟؟؟اینکه قبلا وقتی میخواستم برم حمام با چه سختی میرفتم چون به محض وارد شدن به حمام باید خودم شسته نشسته بهت میرسوندم تا اینکه به اونحایی رسید که می اومدی پشت در حمام با خودت کتاب و... می آوردی و منتظر می موندی تا مامان بیاد البته منم در حمام و باز میزاشتم و باهات حرف میزدم تا بیام بیرون ولی الانا دیگه دخترم خودش و سرگرم میکنه ولی بازم مامان دلش آروم نمیگیره و همچنان در حمام بازه حتی اگه بابا خونه باشه عادت کردم باید صدات و بشنوم و بدونم داری چیکار میکنی.چشمکوای که چقدر زمان داره زود میگذره...

 

[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 16:33 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام دختر عزیزم امروز یک شنبه 7 آذر ماه سال 95 و شما 3سال و  7 ماه و 2 روز از سنت میگذره.قشنگ من 44 ماهگیت مبارک باشه ایشالا هر چه زودتر حالت خوب بشه و اینجوری چشمات و بی حال نبینم.

تو این چند وقته یه سری اتفاقات افتاده که تا بیدار نشدی زود برات بنویسم چون چند وقتیه دیگه لپ تاپ در اختیار شماست واسه دیدن کارتون سیندرلا که به قدری بهش علاقمند شدی که حتی وقتی بعد از سه چهار بار دیدن در مدت دو سه ساعت وقتی برای پنجمین بار هم که میبینی همونقدر برات تازگی داره الانم در حال تماشا سرت و گذاشته بودی رو میز و خوابت برده بود,وقتی بغلت کردم و خوابوندمت تو جات با اخم بیدار شدی و گفتی میخوام همونجا بخوابم و برگشتی  رو صندلی خوابیدی چشمکولی تا خوابت سنگین شد برگردوندمت تو تختت.

حالا بگم از اینکه وقتی خونه ی خاله افسر بودیم بهمون زنگ زدن و گفتن دست خاله زهره شکسته بقدری ناراحت شدم که زدم زیر گریه آخه خیلی خاله زهره رو دوست دارم و خیلی برام عزیزه,براش ناراحت شدم و دوست داشتم هر چه زودتر برگردم تا کمک حالش باشم ولی با اصرار خاله افسر تا پنج شنبه ظهر موندیم خودمم چهارشنبه کاری داشتم که باید انجام میدادم  ازم خواستی برات جایزه بخرم از اونجاییکه تولد بازی رو خیلی دوست داری منم برات یه کیک کوچیک خریدم و شما کیک و بریدی و...خلاصه برگشتن هم با مترو برگشتیم که شما هم یه دوست پیدا کردی و سرت گرم بود .یک شنبه که اربعین هم بود هوا خیلی سرد بود عصر با هم رفتیم بیرون و خواستی ببرمت پارک منم چون حسابی لباس تنت کرده بودم قبول کردم هوس پیراشکی هم کرده بودی برات خریدم و تا آخرش خوردی که خیلی تعجب کردمتعجبفردای اونروز از صبح احساس میکردم خیلی کسلی وقتی خاله زهره خواست که بریم خونشون کمکش برات وسیله برداشتم و رفتیم اونجا ظهر ناهار نخورده خوابت برد وقتی هم بیدار شدی تب داشتی و اگه خاله فاطی و آندیا اونجا نبودن کلی بهونه گیری میکردی وقتی دیدم هیچی نمیخوری و خاله زهره هم دیگه تنها نیست زنگ زدم بابا اومد دنبالمون و با آندیا اومدیم خونمون تا زمانیکه سرت گرم بود و بازی میکردی بی حال نبودی ولی به محض اینکه اومدن دنبال آندیا و رفت شما هم خوابیدی ولی نه اینکه خوابت ببره حال نشستن نداشتی و اصلا غذا نمیخوردی فقط میوه خوردی و این حال ادامه داشت تا فردا شبش که خاله زهره و خانواده ش واسه شام خونمون بودن هر چقدر گفتم بیا بریم دکتر قبول نمیکردی تا امیربهادر گفت اگه بیایی بریم برات جایزه میخرم و چنین و چنان میکنم که دیدم راه افتادی و با امیر رفتیم درمانگاه و تا وارد اتاق پزشک شدم بهش رسوندم که با زور آوردمت و اونم اصلا بهت دست نزد و با کمک مامان تبت و اندازه گرفت و 38 درجه تب داشتی ولی وقتی گلوت و دید گفت مشکلی نداره ممکنه عفونت ادراری باشه و برات دارو نوشت جالبه وقتی رسیدیم خونه تبت قطع شد شب هم خاله زهره پیشمون موند اول میخواستی پیشش بخوابی ولی من دلم شور میزد که نکنه نصفه شب  ضربه ای به دستش بزنی آوردمت پیش خودم.

همه ی اینا رو برات تعریف کردم تا بگم که تا همین الان مریضی شما ادامه داره و حالا از دیروز  سرماخوردگی و آبریزش بینی  و ... داری و دیشب هم اینقدر با هر غلتی که میزدی گریه میکردی که مامان نتونست بخوابه خدا به دادم برسه واسه امشب شاکی

آهان راستی یه خبر خوب دیگه اینکه از پریشب تا حالا دیگه جوراب شلواری نمی پوشی و شلوار پوشیدی خدا رو شکرآرام.یه چیز دیگه اینکه دیروز مامان داشت یکمی دوخت و دوز میکرد شما هم نخ و شوزن خواستی بهت دادم و با نخ و سوزن یه روزنامه رو برداشتی و همنجوری که بهت میگفتم میدوختی یعنی شما هم اولین دوخت و دوز و رو روزنامه انجام دادیخندونک.

[ يکشنبه 7 آذر 1395 ] [ 15:34 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دوشنبه 10 آبان 1395.سلام به دختر نازم ,عزیز دلم دیدی چقدر دیگه دیر به دیر دارم برات ثبت خاطراتت و میکنم دلیلش اینه که از وقتی ویندوز کامپیوتر رو عوض کردیم یکم مشکل پیدا کرده و سرعت لپ تاپ پایین اومده منم خیلی وقت ندارم که منتظر بالا اومدن برنامه ها بشینم آخه ماشالا وقتی هم میخوام بنویسم مثل الان کنارم میشینی و اینقدر صحبت میکنی که همه رو غلط غلوط تایپ میکنم و اصلا تمرکز ندارم برات بنویسمزیبا

حالا یکم از روزمرگی هامون برات بگم از ماه گذشته که دیگه بدون مامان کار با قیچی رو انجام میدی دیگه گاهی با قیچی کردن سرگرمی دیگه خیلی قشنگ رنگ آمیزی می کنی جوری که گاهی اوقات رنگ اصلا نه از تصویر بیرون میزنه نه اینکه سفیدی باقی میمونه البته اگه حوصله داشته باشی.مداد رو که خیلی عجیب غریب تو دستت می گرفتی الان دیگه خیلی خوب به دست میگیری و اکثر اوقات مثل امروز ظهر که خیلی دلم میخواست بخوابم تا چشمم و بستم رفتی جعبه ی مداد رنگی که هفته گذشته به عنوان جایزه واسه رنگ آمیزی خوبت بهت داده بودم و با دفتر نقاشیت آوردی و آروم نقاشی می کشیدیبغلکه این باعث خوشحالیه و ای کاش همیشه اینجوری باشه ولی نیست که!!!!!

آهان اینم بگم که از وقتی که واکسن آنفولانزا زدیم شما دو بار سرما خوردی که آخریش دو هفته ی پیش بود که وقتی سرما میخوری من و بابا هم بعدش مبتلا میشیمغمگین هفته ی گذشته هم مامان مسموم شده بود که شک دارم که تشخیص دکتر درست بوده و فکر میکنم میکروبی وارد معده م شده و هنوز هم میهمان معده ی بنده است و همین باعث شد که پنج شنبه با خاله زهره تنهات بزارم و برم زیر سرم و مشکل که از چهارشنبه شروع شده بود تا جمعه ادامه داشت و خیلی بد بود همون شب به خاله زهره می گفتی فکر کنم خواهرت داره میمیره و به بابا هم گفتی اگه زنت بمیره چیکار کنیم؟؟حالا تازه روز پنج شنبه مامان محبوب هم مهمون داشت,خاله مزده دوست عمه ویدا ,که زحمت کشید و برات یه جفت کفش خوشگل آورد که تا دیدی بلافاصله کردی تو پاتخندونکتازه می گفتی ایکاش برای شما هم می آورد.

ماه گذشته دو تا مهمونی هم داشتیم هم خاله شیما اینا رو دعوت کردیم هم میثم جون و با خانومش و زن دایی ها رو دعوت کردیم که خیلی مامان نسبت به قبل راحت تر تونست پذیرایی کنه چون شما هم کمک میکنی درسته که هنوز هم تا قندون یا جاشکلاتی رو میبینی نمی تونی خودت و کنترل کنی ولی خوب این خصلت اکثر بچه هاست چیکار کنم دیگه خودتم میگی مامان خوب من چیزای شیرین و دوست دارم.بوس

امروز پنج شنبه 27 ابان.الان که دارم برات مینویسم خونه ی خاله افسر هستیم از دوشنبه تا حالا اومدیم اینجا تازه واسه اولین بار هم سوار مترو شدی اول خیلی خوشت اومده بود ولی کم کم خسته شدی و گفتی مامان کی میرسیم؟

حالا از هفته ی گذشته بگم که رفتیم خونه ی خاله شمسی خاله میخواست بره ارایشگاه وقتی از در رفت بیرون گفتی مامان مگه میشه کسی مهمونش و تو خونه تنها خودش بره با این حرفت عمو مصطفی کلی خندید چون مرتب تکرار میکردی بعد رفتیم ارایشگاه پیش خاله و اونجا هم دوباره به خود خاله شمسی گفتیخندونک

 

[ دوشنبه 10 آبان 1395 ] [ 20:05 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز یک شنبه 18 مهر ماهه و 13 روز از یک سال و پنج ماهگیت میگذره امروز تونستم بیام برات یکم بنویسم ولی اینقدر داری میدویی اینور اونور که میترسم بیفتی آخه صبح افتادی و لبت خورد به زمین شانس آوردی دندونت نشکست ماشالا این روزا اینقدر انرزی داری که من کم آوردم.

یه مدت بود همه چیز آروم بود ولی دوباره یه سری تنش شروع شدهغمگین سر لباس پوشیدن اینقدر اشک میریزی و همش دوست داری جوراب شلواری بپوشی (صبح به خاطر جوراب شلواری سر خوردی و افتادی)با پیراهن یا دامن همه لباساتم باید از نظر رنگ و...با هم هماهنگ باشن واقعا کلافه شدم ,دختر گلم بعد میام برات مینویسم خیلی احساس خستگی میکنم .

[ يکشنبه 18 مهر 1395 ] [ 20:13 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز دوشنبه 8 شهریور 95.سلام به روی ماه دختر نازنینم دخترم 41 ماهگیت مبارک باشه,میدونم که دوباره دیر اومدم و سه روز گذشته ولی کلاس داشتم و خیلی برام خسته کننده و وقت گیر بود واسه همین امروز که آخرین جلسه ش بود تونستم بیام برات چند خطی بنویسم.

از اول این هفته که مامان کلاس داشت مامان محبوب زحمت می کشید می اومد پیشت تا مامان برگرده ولی امروز نمیدونم چیکار کرده بودی که هم مامان محبوب هم بابا از دستت ناراحت بودنسوال.کلاس هایی که گذروندم خیلی بهم کمک می کنه برای آموزش دادن به شما واسه همین فکر می کنم با اینکه مجبور بودم چند ساعتی ازت دور باشم ولی ارزشش و داشتآرام.

پنج شنبه 11 شهریور.سپینا جونم امروز از صبح خیلی کسلی دلیلشم فکر می کنم واسه واکسن های دیروزه البته یکمی هم داغ.دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم آماده شدیم که برای انجام واکسیناسیون, باید میرفتیم تجریش هر چی بهت اصرار کردم برای صبحانه نخوردی منم با خودم همه چیز برداشتم ولی تو ماشین هم نخوردی...همین باعث شد که حالت به هم بخوره ولی بعد از اون انگار یکم سرحال شدی چون قبلش همش کلافه بودی خلاصه وقتی رسیدیم بابا ماشین و گذاشت پارکینگ و یکم پیاده روی کردیم تا رسیدیم به محل انجام واکسیناسیون بعد از ویزیت دکتر گفت مامان یکی بابا دوتا  شما هم دو تا واکسن باید بزنی و یکم استرس پیدا کردم بخاطر شما اول خودم نشستم و وقتی تزریق شد همش میخندیدم و باهات حرف میزدم که یه کوچولو درد داره ولی اگه نفس عمیق بکشی احساس نمیکنی  بعد نوبت شما شد از اتاق رفتی بیرون و گفتی نمیخوام بزنم اون خانوم که خیلی خوشرو بود و مهارت داشت گفت بیا بریم تو یه اتاق دیگه وقتی رفتیم به در و دیوارش عکس های کارتونی بود که خوشت اومد منم به اون خانوم یواشکی یه آبنبات چوبی که شما عاشقشی دادم و گفتم به عنوان جایزه بدن بهت تازه بهت یه عکسه کیتی هم به انتخاب خودت دادن و نشستی تو بغل مامان و اول تو دست چپ و بعد تو دست راستت تزریق کردن بدون کوچکترین گریه و اخمی اونجا کلی تشویقت کردن که آفرین که اینقدر خانومی منم که احساس کردم خیلی درد نکشیدی از ته دلم خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم بابای طفلکی هم تو یه اتاق دیگه تزریقش و انجام داد.من و بابا دوباره باید میرفتیم یه کلینیک دیگه تا واکسن MMR رو بزنیم خلاصه تا ظهر این کارا طول کشید و یکماه دیگه باید واسه من و بابا تکرار بشه ,وقتی برگشتیم رفتیم ناهارمون و بیرون خوردیم و برگشتیم. خونه تو ماشین یه چرت 20 دقیقه ای زدی واسه همین اصلا نخوابیدی منم که دو روز قبلش برات کفش خریده بودم  ولی همش راه میرفتی می گفتی من دوسش ندارم  گفتم بریم عوضش کنیم البته یه جفتش و به سلیقه ی خودت خریدم یه کفش به قول خودت پاشنه بلند نارنجی که خیلی دوسش داری و چون بهت اجازه ندادم بیرون بپوشی و تاکید کردم که برای خونه ست از اون شب تا حالا یکسره تو پاته ,وقتی رسیدیم مغازه گفتی من کتونی چسبی میخوام و خودت انتخاب کردی وقتی فروشنده کفش سایز پات و آورد رنگش خیلی خوشگل تر بود و اینقدر دوسش داشتی که از مغازه با همون اومدی بیرون و از اونجا بردمت کافی شاپ و بعد آرایشگاه خاله شمسی از اونجا هم بردمت پارک چون بهت قول داده بودم  دیگه با هم کلی پیاده روی کردیم ولی از اونجاییکه خواب نیمروزی نداشتی حوصله بازی تو پارک و نداشتی و بابا اومد دنبالمون و برگشتیم خونه .

حالا یه چیزی و برات تعریف کنم,چند وقتیه که وقتی از دست مامان ناراحت میشی می گی برو دوستت ندارم با اینکه این کلمه هیچوقت از دهن من بیرون نیومده و همیشه گفتم کار اشتباهت و دوست ندارم چند شب پیش یه سر رفتیم پایین پیش مامان محبوب که اونجا مامان و ناراحت کردی و منم به حالت قهر اومدم بالا,چند دقیقه ای طول کشید تا بابا اومد خونه بلافاصله فرستادمش دنبالت و وقتی اومده بود پایین گفته بود چیکار کردی که مامان اینقدر ناراحته؟؟من رو تخت دراز کشیده بودم و تصمیم داشتم وقتی اومدی باهات صحبت نکنم بابا که درو باز کرد زود اومدی و شروع کردی به گشتن تا اینکه اومدی و تو اتاق و خودت و انداختی رو من منم اصلا جواب ندادم شروع کردی به گریه که مامان من دوستت دارم آخه برات چیکار کنم؟؟من که نمی تونم ازت پرستاری کنم!!بعد به بابا که تازه داشت میرفت حمام گفتی بابا مامان جواب نمیده فکر کنم مرده و دوباره اومدی سراغم منم چشمم و باز کردم ولی بهت نگاه نمیکردم و بهت گفتم که از دستت ناراحتم و کلی معذرت خواهی کردی و منم بغلت کردم و بوسیدمت دویدی پشت در حمام و به بابا گفتی مرده زنده شد.

یه چند وقتی هم میشه که اصلا طاقت ناراحتی من و نداری حتی اگه از شما هم ناراحت نباشم و سرگرم کارا باشم میایی میگی مامان ناراحتی ؟؟می گم نه می گی پس چرا لبخند نمیزنی؟؟آخه یه مدت صبح ها با گریه از خواب بیدار میشدی و همش خواب میدیدی یا تو خواب بهانه ی یکی از وسیله هات و می گرفتی مثلا فلان عروسک و...و با این کار با روحیه خراب  چشم باز میکردم بعد از اینکه کلی باهات حرف زدم چون اززاون بچه هایی هستی که باید متقاعد بشی و همه چیز و باید برات واضح توضیح بدم مثلا اگه چیزی رو بهت نمیدم باید دلیلش و بگم و قانع هم میشی وگرنه دست بردار نیستی بعد از اون قراره صبح که از خواب بیدار میشی با گریه نباشه و با لبخند باشه و الحق که سر حرفت موندی به قول بابا اخه مگه ما چند تا دختر داریم اونم عشقمونه زندگیمونه.

جمعه 12 شهریور.از دیشب بهت قول داده بودم که صبح با هم بریم پارک و اونجا صبحانه بخوریم و از اونجاییکه اگه بهت قولی رو بدم فراموش نمی کنی پس باید سر حرفم بمونم واسه همین شما هم که از 8 بیدار شده بودی آماده شدی منم نون و پنیر و گردو و چای برداشتم و رفتیم پارک نزدیک خونمون و اونجا یه صبحانه ی دو نفری زدیم و شما هم بعد از یکم بازی راضی شدی برگردیم خونه و الانم که ساعت نزدیکه 4 خوابی و فکر کنم کم کم دیگه بیدار بشی چون 5/1 ساعت میشه که خوابیدی.خواب آلودتازه از دیروز که بهت پاستل جدید دادم کلی تو کشیدن نقاشی پیشرفت کردی و دیگه یه صورت کامل و می کشی و تو هر نقاشی هم که می کشی هر دفعه یکی از جزییات و بهش اضافه می کنی یه بار گوش یه بار پا و...

شنبه 27 شهریور. امروز اومدم ازت گلایه کنم از ساعت 5 تا 6 گریه کردی میدونی سر چی؟؟....لباس پوشیدن,اخه اصلا بلوز و شلوار و دوست نداری و به قول خودت همش باید لباس دامن دار تنت باشه الانم قرار بود ببرمت بیرون که دیدم رفتی لباسی که مناسب مهمونیه برداشتی و میخوای بپوشی و از اونجاییکه یه بار این شکلی رفتی پارک و روی سرسره پات کشیده شد و کبود شد و تا فردا صبحش دردش ادامه داشت منم الان نمی خواستم تسلیم بشم و دو بار پیرهن عوض کردی و منم برات چند تا شلوار گذاشتم گفتم یکی و انتخاب کن من با پیرهن نمیبرمت بیرون خلاصه کلی درگیری داشتیم و در آخر نپوشیدی و گفتی اصلا نریم بیرون ولی لباسهاتم عوض نکردی که این خیلی باعث ناراحتیه مامان شده.خیلی رو لباس پوشیدن حساسی و حتما باید رنگ لباست با کفشت جور باشه یا جوراب با لباس وای کلافه شدم از بس در این مورد باهات بحث کردم آخه تازگیا حمام هم نمیایی که مبادا لباس مورد علاقه ت که تنته عوض بشه و یه چیز دیگه که برخلاف میلیته تنت کنم اینم شده یه معزل واسه ماغمگین.

هفته گذشته ازم خواستی ببرمت کافی شاپ در حالیکه داشتی بستنی میخوردی سردت شد همون باعث سرماخوردگیت شد و با خوردن داروهای گیاهی تجویز مامان خوب شدی حالا مامان از دیروز تا حالا مبتلا شدهغمناک روز پنج شنبه هم تولد بابا بود ظهر از بابا پول گرفتی گفتی میخوام برات کیک بخرم ,عصر که با هم واسه خرید رفتیم کیک و انتخاب کردی و گفتی میخوام واسه بابام فشفشه هم بخرم وقتی اومدیم خونه رفتی همه ی چراغ ها رو روشن کردی و یه پیراهن آوردی گفتی مامان تنم کن خودتم لباس هات و عوض کن الان بابا میاد آهان راستی قبل از اینکه بریم بیرون هم همه جا رو تی کشیدی و گفتی دوست ندارم حالا که تولد بابامه خونمون کثیف باشه,خلاصه منم لباسم و عوض کردم و بابا فکر کرد ما مهمون دعوت کردیم که گفتم نه خودمون سه نفریم بعد از اینکه یه چند تایی عکس گرفتیم نه گذاشتی بابا شمعش و فوت کنه نه کیک و ببره بعدم می گفتی پس چرا مثل تولد من کسی نمیاد؟؟ که بهت گفتم کسی رو دعوت نکردیم.

 

[ دوشنبه 8 شهريور 1395 ] [ 18:16 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

شنبه 16 مرداد ماه 95.

فلانی زایمان کرد ...شکم اولش است؟...دختر؟؟....وای دختر؟

و هیچ کس ندانست دختری که دیگران برای ورودش به این دنیا از کلمه ی (وای)استفاده کردند یار و یاور مادر است اولین خمیدگی کمر پدر به چشم دختر می آید,دختر غم خوار برادر است,دختر چین و چروک های اطراف چشم مادر را از بر کرده.

ترس از جدایی از پدر,دوری از مادر,غم برادر وجود یک دختر را هزاران بار می لرزاند...

دختر بودن کار دشواریست,اینک درک می کنی چرا برای اولین بار برای وجود پرمهرت (وای) گفتند

چون همه می دانند که ای (وای)تحمل این همه غصه برای تو کمی بزرگ است

دختر که داشته باشی انگار خودت را با دست خودت پرورش می دهی...

انگار مادری را از کودکی تجربه می کنی...

دختر است,از کودکی آفریده شده برای مادری,آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه می زند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش می کند,لالایی برایش می خواند و به رویش می خندد...

دختر است ,آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند و دست هایت را با دست های کوچکش نوازش می کند...

وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند,به چشم هایت خیره می شود و می گوید :مامان چرا خوشحال نیستی؟

دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی ,بغضت را فرو بری و بخندی,راحت با غمت می شکند...

او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد...

هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد,ولی...

آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه می دهد...

                                                                                    تقدیم به دختر کوچولو و دوست داشتنیم سپینا

سلام دختر نازنیم بیشتر از یکماهی میشه که به وبلاگت سر نزدم و علتش هم مشغله بوده و هم خراب بودن کامپیوتر, با گوشی هم برام سخت بود به هر حال معذرت که این همه تاخیر داشتم .

دختر نازم روزت مبارک که این هم با 2 روز تاخیره وقتی فهمیدی پنج شنبه روز دختره از بابا و مامان محبوب کادو خواستی و گفتی حالا که روز دختره کادو برام چی خریدین؟ مامان محبوب هم یه جفت گوشواره ی خوشگل بهت داد.سپینا جونم اینقدر چیزا میخوام برات بنویسم که نمیدونم چطوری باید ترتیبشون و رعایت کنمغمگین اول اینکه دیروز برای اولین بار خودت به تنهایی خودت و تو حمام شستی اول مامان موهات و شست بعد خودت اینقدر تمیز و قشنگ لیف زدی که دیگه مامان نخواست دلت و بشکنه و شما رو دوباره بشوره چون واقعا خوب یاد گرفتی چیکار کنیمحبت .روز چهارشنبه هم فکر می کنم اولین باری بود که اینقدر طولانی تنهات گذاشتم چون وقت دکتر داشتم و خاله فاطی زحمت نگهداریت و به عهده گرفت و اونجا با آندیا کلی آتیش سوزونده بودید.

از امروز مامان یه سری کلاس های ضمن خدمت داره که صرفا برای آموزش شما دارم تو این کلاس ها شرکت می کنم و قراره بزارمت پیش خاله زهره و کلاسم تا چهارشنبه ادامه داره از 2 تا 7 بعد از یه استراحت 10 روزه دوباره 10 روز دیگه باید برم .اخر این هفته هم عروسیه میثم جونه که فکر کنم خیلی بهت خوش بگذره چون همش در مورد اینکه چی بپوشی و موهات و چیکار کنم نظر میدی.الانم چون 2 ساعت دیگه کلاس دارم و کلی کار باید ناهار شما رو بدم و وسایلت و آماده کنم و ببرمت خونه ی خاله زهره,خدا بهش رحم کنه چون کتاب فسقلی ها رو برداشتی که خاله برات بخونه که بیش از 300 صفحه استخندونک.

سه شنبه دوم شهریور.الان که دارم برات مینویسم هر دومون لباس پوشیدیم و آماده ی بیرون رفتن هستیم فقط مامان داره یه چیزایی واسه عمه ویدا ایمیل می کنه که نمیدونم چرا اینقدر آپلودش داره طول میکشه شما هم که خیلی بیقراری می کنی همش می پرسی چرا نمیریم ؟حوصله م سر رفته و...

سری دوم کلاسهام شروع شده و دیروز مزاحم خاله شیما بودیم واسه نگهداشتن شما اینقدر بهت خوش گذشته بود که حاضر نبودی برگردی خونه بعدش هم با اون خستگی که مامان داشت من و کشوندی پارک.

راستی یادم رفت برات از عروسی میثم جون بگم که چقدر بهت خوش گذشت و واسه خودت اون وسط رقصیدی آخر شب هم تو ماشین خوابت برد و تو حالت خواب لباس هات و عوض کردمبوس.

امروز میدونی بابا بهم چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت تا قبل از اینکه سپینا رو داشته باشیم خستگی یه مادر و درک نمیکردم ولی از اونجاییکه روز یک شنبه تا مامان از کلاس برگرده با بابا بودی حسابی حالش جا اومده بودخنده.

تا بیشتر از این ورجه وورجه نکردی ببرمت بیرون بعد میام برات مینویسم.چشمک

 

[ شنبه 16 مرداد 1395 ] [ 12:10 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

جمعه 11 تیر 95. 6 روز از سه سال و دو ماهگی گذشته و مامان الان حوصله کرد تا بیاد برات بنویسه ماه جدیدت مبارک باشه عزیز دل مامان,دیشب که مثل خانوما باهام صحبت میکردی و برنامه ریزی میکردی که شام بریم بیرون از ته دل به داشتنت بالیدم و از ذهنم گذشت که چقدر مامان و از تنهایی در آوردی و چقدر خوبه که هستی درسته که این روزا همش با هم درگیریم و دیگه یاد گرفتی که با مامان قهر کنی و بگی من جوابت و نمیدم و کلی چیزای دیگه که البته همه حرفهای مامانه که شما داری به خودم برمیگردونی ولی همین حرفهات و کارات یه دنیا برامون ارزش داره محبت.

سپینا الانم اینقدر داری سر به سر بابا میزاری که بیچاره بابا کلافه شده هر کاری میخواد بکنه پشت سرشی و از کنارش تکون نمیخوری و در کل با هم کنار نمیایینخندونک

خوب هفته ی گذشته در چنین روزی یعنی جمعه شب از مشهد برگشتیم که البته شنبه نزدیک ساعت 12 ظهر رسیدیم خونه,اونجا دختر خوبی بودی یکمی حرف شنوی نداشتی ولی به قول خاله ها که میگفتن چه توقعی از یه بچه ی سه ساله داری؟وقتی میخواستیم بریم حرم مثل ما چادر سرت میکردی و باعث جلب نظر زائرین شده بودی هر خادمی هم که میدیدت بهت شکلات میداد و با اون چیزی که اسمش و نمیدونم چی بود تو دستشون بود به سرت میکشیدن یه آقایی که خادم بود بهت عطر زد و کلی نوازشت کرد شما هم که چه کیفی میکردی وقتی وارد حرم میشدیم اون دستهای کوچیکت و میمالیدی به در و میکشیدی به صورتت و زیر لب یه چیزایی میگفتی,داخل هم که تو محیط وسیع و خنک گاهی کتاب دعا برمیداشتی و وانمود میکردی داری دعا میخونی گاهی مهر برمیداشتی و نماز میخوندی وقتی هم عبادتت تموم میشد شروع میکردی به شیطنتشیطاندر کل هم پای راه رفتن بودی هم خرید با اینکه از جاییکه گرفته بودیم تا حرم یکربعی تو راه بودیم از صحن تا حرم هم کلی راه میرفتیم ولی با اینحال اعتراضی نمیکردی مگر اینکه از چادر کلافه میشدی که خودت نمیخواستی برداری یا تشنه و گرسنه میشدی که منم همش یه ساک دستی فقط مختص شما برمیداشتم برای آب و خوراکی و...تو قطار هم چه رفت چه برگشت خوب بودی فقط نمیدونم چرا تا من میومدم بخوابم از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی واسه همین مامان نتونست بخوابه نه رفت نه برگشت.

سپینا جونم از وقتی از مشهد برگشتیم دیگه خودت لباس هات و میپوشی و حتی کفشت هم خودت میپوشی مگر اینکه مامان عجله داشته باشه,دیگه اینکه همش دلت میخواد آب بازی کنی و جالب اینکه چون مامان برات یه عالمه ظرف توی حمام گذاشته میری اونجا واسه خودت آب ذخیره میکنی تا هر وقت میری برای نشستن رو لگن(آخه هنوز رو لگن میشینی حتی لگنت و مشهد هم آوردم اونم از ترس برگشت یبوست پارسالهغمگین)آب داشته باشی.علاوه بر اینکه اب ذخیره میکنی تازگیا خوراکی هم که از مامان میگیری میبری تو اتاقت واسه خودت یه گوشه ای قایم میکنی که نمیدونم این کار یعنی چی؟؟مثل مورچه واسه خودت آذوقه جمع میکنی زبان

[ جمعه 11 تير 1395 ] [ 18:25 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

یک شنبه 9 خرداد.سلام دختر خوب مامان از پایان 37 ماهگیت(3 سال و 1 ماه)چند روزی میگذره و تازه الان تونستم تبریکم و برات ثبتش کنمجشنمبارکه.

بیشتر از دو هفته میشه که برات ننوشتم و تا اونجا که ذهنم یاری کنه برات میگه چه ها گذشته...اول اینکه به کل قید مدرسه زبان رو زدی و گفتی نمیرم و دوست ندارم بابا هم گفت اگه بخوای اصرار کنی ممکنه آسیبی که بهش میرسه بیشتر از سودش باشه و به من گفت شما نمیدونی پشت اون درهای بسته چه اتفاقاتی افتاده که دل زده شده این بود که منم دیگه بهت اصرار نکردم و هفته ی آخر اردیبهشت رفتیم و تمام وسایلی که با یه عالمه عشق برات خریده بودم و پس گرفتم غمگینولی شما از این بابت خوشحال بودی نمیدونم کار درستی بود یا نه که زود تسلیم شدم ولی خودمم راضی به پافشاری نبودم چون حرف بابا خیلی ذهنم و درگیر کرده بود و میدیدم که از جلوی مهدی که ته خیابون خودمون بود و قبلا میرفتی دم درش می ایستادی و دلت میخواست بری تو ولی از اون به بعد دیگه بهش نگاه هم نمیکنی به هر حال هر چی بود تموم شد ولی امیدوارم هر چیز بدی که تو ذهنت نقش بسته زود پاک بشه.

حالا برات یه خاطره ی تلخ و تعریف کنم,روز 26 اردیبهشت برات وقت چشم پزشکی گرفته بودم جهت معاینه تنبلی چشم قرار بود ساعت 9 صبح اونجا باشیم که خوب به موقع رسیدیم ولی از همون اول شروع کردی به بهانه گیری عینک آفتابیت و برنمیداشتی و...یکساعتی طول کشید تا نوبتمون شد اول رفتیم پیش اپتومتریست که یه خانوم جوان نه چندان خوش اخلاق بود شما هم که با هزار داستان و ...راضی شدی به دستگاه نگاه کنی دوباره نشستیم تو نوبت تا متخصص معاینه کنه وقتی نوبتمون شد آقای دکتر گفت که چشمات استیگماته و نیاز به عینک داری و باید بری بیرون قطره بریزن و دوباره معاینه بشه و به فاصله ی هر 5 دقیقه سه بار قطره ریختن که چون چشمت رو میسوزوند کلی گریه کردی و خانوم منشی گفت که دیدت هم تار میشه و مواظبت باشم بعد از نیم ساعتی دوباره رفتیم تو اتاق معاینه و اینبار خیلی بیشتر باهات کلنجار رفتم چون کلافه و خسته شده بودی آخه هم ترس از قطره رو داشتی هم 2 ساعتی بود که اونجا بودیم,از اونجاییکه با خودم خوراکی هایی که دوست داری رو آورده بودم دونه دونه میدادم به اون خانوم تا اینجوری جذبت کنه که متاسفانه هیچ مهارتی تو این کار نداشت دیگه خودم شروع کردم به قصه گفتن در گوشت و اینکه اگه به این دستگاه نگاه کنی چنین میشه و چنان میشه ...تا اینکه معاینه کرد ولی یه قیافه ی مشکوکی به خودش گرفت که من داشتم از نگرانی میمردم چند نفری رو دور خودش جمع کرد دوباره یه آقای دیگه اومد باهات صحبت کرد تا معاینه ت کنه که هیچ جوره کوتاه نیومدی و همکاری نکردی دیگه گفتم تو رو خدا به من بگین چه مشکلی داره دارم از نگرانی سکته میکنم اون آقا گفت یه چیزه غیر ممکنه مشکله نزدیک بینی حالا من برم با متخصصمون مشورت کنم بهتون میگم من که حسابی بغض گلوم و گرفته بود همینطور منتظر شما هم گریه که مامان بریم خونمون من اینجا رو دوست ندارم ...تا اینکه بالاخره اومد و پرونده رو داد به من گفت این معاینات برای ما ارزشی نداره که تا این و شنیدم زدم زیر گریه و گفت سه ماه دیگه برای معاینه بیاریدش و باهاش E chart رو باهاش کار کنید.وقتی این حرفا رو شنیدم نمیتونستم گریه نکنم خیلی اون لحظه ها بهم سخت گذشت برای هر کس هم تعریف کردم همه گفتن خیلی حساسی که این باعث ناراحتیم میشد چون کسی جای من نبود اونجور که اونا با هم مشورت میکردن و حرفهایی که بینشون رد و بدل میشد اینکه" بابا این بچه سه سالشه امکان نداره و..."من بودم که اینا رو میشنیدم و به اعصابم فشار می اومد که خدایا مگه چشم سپینا چه مشکلی داره ؟؟و انواع و اقسام فکرها بود که از ذهنم خطور میکرد بعد دیگران من و اینجوری قضاوت میکردن که تو حساسی...

دوشنبه 27 اردیبهشت بعد از 4 سال رفتم دانشگاه واسه گرفتن مدرکم و شما رو سپردم به بابا همین که پام و از خونه گذاشته بودم بیرون بیدار شده بودی و به گفته ی بابا رفتی سراغ وسایل مامان,کارم نزدیک به 2 ساعت طول کشید چون بعد باید یه سری مدارک به مدرسه تحویل میدادم خلاصه وقت برگشتم خونه دیدم پیشونیت و با مداد ابرو خط کشیدی , رژ زدی کرم مامان و تا اونجا که میتونستی مالیدی به دست و صورتت که وقتی داشتم میشستمت لیز شده بودی خندههر کاری که دلت خواسته انجام دادی صبحانه هم نخورده بودی داشتم بهت صبحانه میدادم که بابا اومد سر میز و گفت ایشالا هزار سال زنده باشی من نمی تونم از پس سپینا بربیام... 

هفته ی گذشته یعنی جمعه 31 اردیبهشت خاله افسر اومد خونمون و تا سه شنبه خونمون بود صبحش رفتیم خونه خاله زهره و عصر هم خاله آش درست کرد و رفتیم باغ و تا زمانیکه هوا تاریک شد اونجا بودیم,الحق که دست بابا درد نکنه خیلی اونجا رو خوشگل کرده و دیگه خیالم راحته وقتی اونجا بازی می کنی تا اونجاییکه اجازه ی خاک بازی هم داریچشمک,شب خاله دیگه خونمون نموند صبح که از خواب بیدار شدی برحسب عادتی که این چند روز که خاله خونمون بود کرده بودی رفتی دم در اتاقت سرک کشیدی, دنبالش میگشتی چون خاله صبح زود که بیدار میشد میرفت تو اتاق شما قرآن میخوند, میگفت من تو اتاق سپینا قرآنم و میخونم و همونجا براش دعا میکنم.

یه چند وقتیه یاد گرفتی چجوری مامان و راضی کنی تا کارایی که دوست داری و انجام بدی بدون اینکه مامان خم به ابرو بیاره مثلا به یکی از وسایل من دست زدی تا چشمت به مامان میفته یه لبخند قشنگ میزنی و می گی مامان دوستت دارم یا تازگیا اینجوری صدام میکنی مامان مامانی خوشگل مامانی دیشبم اینجوری بابا رو خطاب میکردی و بابا حسابی لذت برده بود.چند شب پیش بغلت کرده بودم و میبوسیدمت بهت گفتم سپینا تو رو خدا مواظب خودت باش که بلایی سر خودت نیاری ,اخه خیلی بی احتیاطی تمام دست و پات کبوده از بس میخوری زمین و سر به هوا راه میری که زود جواب دادی مامان اگه برام اتفاقی افتاد برو یه بچه ای که مامان نداره و فقیره بیار پیش خودت که از جوابت خشکم زد و محکم بغلت کردم و گفتم خدا نکنه که شما نباشی من فقط دختر خودم و میخوام.خیلی زبلی و میدونی چه حرفی رو کجا باید بزنی گاهی اوقات وقتی یه حرفی رو چند بار بهت میگم بهم میگی شما نباید به من بگی چیکار کنم!!!یا اینکه نباید اینقدر تکرار کنی !!و کلی حرف دیگه که متاسفانه فراموش میکنم و دیگه مثل قبل که یه جا یادداشت میکردم تا یادم نره اینکار و نمیکنم چون خیلی فکرم مشغوله.

سپینا جونم امروز روز خاص و زمان خاصی نیست ولی برای دعا کردن به زمان و مکان خاصی نیاز نیست,از خدای بزرگ میخوام خودش مراقب همه ی کوچولوها باشه و گذر هیچ پدر و مادری به بیمارستان به دلیل بیماری فرزنداشون نیفته و خدا همه ی بچه ها رو در پناه خودش محفوظ ,سلامت و شاد نگه دارد.آمین.  

سه شنبه اول تیر.وای خیلی وقته نیومدم برات بنویسم اونم به خاطر جنگ اعصابیه که این روزا داریم وقتی کلید میکنی رو یه چیز اینقدر داد و هوار راه میندازی که نگوغمگینیعنی روزی نیست که صدای جیغ هات از خونه بیرون نره...

سه شنبه شب گذشته 25 من و شما و بابا رفتیم فرودگاه دنبال مامان محبوب اول خیلی خوب و خوش اخلاق بودی ولی وقتی دیدی طول کشید و مامان محبوب نیومد شروع کردی به بهانه گیری البته خوابت هم میومد چون ساعت 2 شده بود و خبری نبود تا اینکه بالاخره مامان محبوب و دیدی و خیلی خوشحال شدی و تو ماشین ازش پرسیدی پس لباسهای من کو؟؟تا رسیدیم خونه ساعت 3/5 صبح بود و بلافاصله خوابت برد.فردای اونروز رفتیم یه سر پایین دوباره از مامان محبوب پرسیدی لباسهای من کو؟؟که مامان محبوب سوغاتی هات و برات آورد و یه عالمه برات لباس و کاپشن وچیزهای خوشگل خریده بود که یه سری به سفارش خودمون بود یه سری هم خودش و عمه ویدا زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه.

الان هم که دارم برات مینویسم خیلی سرم درد میکنه و امشب مسافر هم هستیم داریم من و شما با خاله ها میریم مشهد برای اولین باره که دارم میبرمت زیارت و مسافرت با قطار و تجربه میکنی امیدوارم اونجا خیلی خانوم باشی تا به همگی خوش بگذره آخه واقعیتش دلم خیلی شور میزنه که بدقلق بشی و مثل بهونه های عجیب غریبی که تو خونه میگیری اونجا هم همین کار و بکنی و به مامان سخت بگذرهغمگین.

حرکتمون ساعت 11/5 شبه و از دیروز که مامان داره وسیله جمع میکنه یه گوشه از چمدون رو پر کردی از اسباب بازی (کاسه بشقاب و...)میگی میخوام اونجا براتون آشپزی کنمخندونکهر چی هم دم دستته میندازی تو چمدون وقتی هم میگم اینا رو نیار می گی اخه من احتیاج دارم الانم که همش می گی مامان دم رفتنی داری من و ناراحت میکنی ها نمیدونم من بیچاره با این سردرد چیکار به کارت دارم؟؟؟از دیروز تا حالا هم چند بار وسیله ها رو ریختی بیرون و دوباره گذاشتی سر جاش حالا امیدوارم همه چی واقعا برگشته باشه سرجاش نه که جا بمونه چون حوصله ی چک کردن ندارم دیگه راستی جمعه شب همین ساعت برمیگردیم که ایشالا صبح شنبه میرسیم خونه.

تا پست بعدی که 39 ماهگی شماست در پناه خدا.  

 

[ يکشنبه 9 خرداد 1395 ] [ 17:30 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

یه روز بهاری رویایی با فرشته ها خداحافظی کردم و به دنیای آدم  وارد شدم ,از اون روز قشنگ 3 سال میگذره.آهای دنیا من سه ساله شدم...

سلام به دختر عزیزتر از جانم بازم تولدت مبارک باشه عشق کوچولوی مامان امروز 13 اردیبهشت و دوشنبه است و شما کنار من در حال نق زدن هستی وهمش می گی مامان بریم...

میدونی کجا ؟؟مهد کودک شما از شنبه به صورت آزمایشی رفتی مهد و امروز قراره که رسما ثبت نام بشی و چون نیم ساعت بیشتر مامان وقت نداره تا شما رو آماده کنه بعدا با جزییات برات ثبت میکنم.محبت

خوب امروز برای دومین بار تونستم بیام برات بنویسم,الان که دارم مینویسم ساعت 9 شبه اول میخوام از روز پنجم که روز تولدت بود بگم که بردمت برای چک آپ و قدت شده یک متر و وزنت 15/5 و خدا رو شکر همه چیز خوب بود بعد از اونجا رفتیم خونه ی خاله شمسی و بعد پارک و بعد هم خونه.

روز شنبه 11 که اولین روز مهدت بود (البته مهد که میگم همون مدرسه زبانیه که قرار بود بعد از سه سالگی ببرمت)  صبح با مسئول اونجا صحبت کردم و چون نمیدونستم که میمونی یا نه قرار شد آزمایشی ببرمت که همون روز ساعت 4 از خواب بیدارت کردم و تا بهت گفتم میخوایم بریم مدرسه با خوشحالی بیدار شدی و برات خوراکی برداشتم و رفتیم, اول یکم به مامان چسبیدی ولی بعدش یه خانومی که اسمش خانوم سلطانی بود دستت و گرفت و برد داخل و تو اون 2 ساعتی که اونجا بودیم همش تو محوطه بازی بودی و با اسباب بازی ها بازی کردی منم اومدم طبقه پایین و از یه LCD داشتم میدیدمت و با یکی دو تا از مادرها صحبت کردم و خوشبختانه با مامان درین جون دوست شدم و با هم هم مسیر شدیم و امروز هم ایشون زحمت بردن و آوردنمون و کشیدن خلاصه که اونروز اصلا سر کلاس نرفتی و وقتی اومدیم خونه فقط گفتی خانوم مربیمون گفت see you.حالا بگم برات از امروز که خدا رو شکر رفتی سر کلاس و وقتی اومدیم خونه گفتی خانوم مربیمون گفت:give it to mee_look at me-what color is it که این نشونه های خوبیه و مامان از این بابت خیلی خوشحاله و از خدا میخوام که این روند ادامه داشته باشه و علاقه مند باشی و سر کلاس بشینی تو این دو روز که رفتیم مامان تمام مدت اونجا بود حالا روز اول 2 ساعت شد ولی امروز از 4 تا 7 که کلاست تموم شد خیلی حوصله م سر رفته بود حالا باید یه فکری هم به حال این اوقات فراغت خودم بکنم ولی در کل تو این هفته انگار مامان هدفدارتر شده باید هر روز با برنامه ریزی پیش برم که همه چیز سر جاش باشه هم خواب و استراحت شما هم حضور به موقعت سر کلاس که این خیلی حسه خوبیه آخه خیلی همه چیز برام یکنواخت شده بود ولی الان...  

امروز چهارشنبه 22 اردیبهشت.سپینا فقط یه مورد و برات مینویسم تا بعد سر فرصت برات بگم که چی شده,اونم اینکه دیگه تمایل به رفتن به مدرسه ی زبان رو نداری و تو این مدتی هم که مامان برات ننوشته واسه اینه که دوتامون سرماخورده بودیم و الان بهتریم ولی مامان دوباره فکرش مشغول شده که چیکار کنه که دخترش بره سر کلاس آخه دو روز پیش مامان به مدیرش قول داد که از مهر امسال دوباره کارش و شروع کنهغمگین

وای که هفته ی پیش که اومدم برات نوشتم که رفتی به مدرسه چقدر خوشحال بودم که بدون هیچ حرفی رفتی و سر کلاس نشستی ولی الان خیلی دلواپسم,امروزم کلاستون تو پارک تنیس برگزار شد و همه ی مامان ها هم بودن هم بازی بود و هم درس ولی همش می گی من مربیم و دوست ندارم اونجا بچه ها همه سر و صدا می کنن و من حوصله ندارم فکر کنم دلیلش اینه که اکثرا تنها بودی یعنی خیلی زیاد با بچه ها ارتباط نداشتی الانم برات سخته.از خدا میخوام همونطور که همیشه به دادم رسیده و کمک حالم بوده این بار هم خودش کمک کنه و شما علاقمند بشی.غمناک 

[ دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 ] [ 14:54 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سال نو مبارک.

پنج شنبه 5 فروردین 1395.

خودم را که جای تو می گذارم دختری 3 ساله می شوم,با دنیایی از عشق ,اطمینان و پشتگرمی خدشه ناپذیر به پدر و مادر .دنیایی دارم شاد و آرام,به دور از دلسردی و رنج گذشته و اضطراب فردا.

جای خودم که می شوم مادری می بینم نگران ولی دلبسته که دنیایی دارد نه الزاما به شیرینی دنیای دخترک!دنیایش در هم است با همه جور حسی و واقعیتی.

مادر,از دنیای تو بسیار می آموزد و گهگاه تو را هم با خود به دنیایش می برد.و چقدر این هر دو شکل از دنیا عزیز و باارزشند.دو دنیایی که در کنار هم تازه می شوند زندگی می شوند باور,می شوند تعهد و من در این سال که به اتام سه سالگی تو نزدیک می شویم به درک جدیدی از اشتراک دنیاهایمان رسیدم...عزیزم سومین عیدت و 36 ماه شدنت مبارک.

امسال سال میمون و ساعت تحویل سال 8 صبح بود و البته یه خورده ای هم داشت که دقیق نمیدونم 8 ثانیه بود یا بیشتر ولی در هر حال مامان همون 8 بیدارت کرد و کادوت و که گذاشته بودم کنار هفت سین تا دیدی برق خوشحالی رو تو چشمات دیدم بعدش گفتی چرا عمو نوروز برام ماشین کادو نیاوردهتعجب.بابا هم از لای قرآن بهمون عیدی داد و امسال معنی عید رو متوجه شدی و تا الان 4 جا رفتیم عید دیدنی و همه بهت عیدی دادن و دیگه عیدی گرفتن هم متوجه شدی و با خوشحالی پولات و لوله می کنی میزاری تو کیفت .صبح عید اول از همه رفتیم خونه خاله شمسی بعد خاله فاطی شب هم خونه خاله زهرا که اونجا کلی رقصیدی و شیطونی کردی .فردا ظهرش هم خاله فاطی و خاله زهرا ناهار اومدن خونمون بعد با هم رفتیم خونه خاله افسر .از اونجا که برگشتیم تا امروز هنوز جایی نرفتیم فقط شبها من و شما رفتیم با ماشین یه دوری زدیم و خریدی کردیم و اومدیم خونه ولی امروز صبح با بابا رفتی باغ تا الان که ساعت 12 ظهره و هنوز نیومدید به گوشی بابا زنگ میزنم هم جواب نمیده دیگه دلم داره شور میزنه.دوباره میام برات مینویسم.

11 فروردین و چهارشنبه.

12 فروردین.روزی که خاله لیلا و عمو علی دوستان خوب مامان و بابا با آریا جون وآروشا کوچولو اومدن خونمون ,هر چقدر که با آروشا سازگاری کردی با آریا لجبازی میکردی...

آروشای عزیزم با اینکه پاش شکسته بود ولی خنده از لباش محو نمی شد وای که تو دختر چقدر خوش اخلاقیبوس

یکشنبه 15 فروردین.سپینا با چهل گیسش...

سه شنبه 17 فروردین تو پارک.

19 فروردین.بعد از سوراخ کردن گوش با اون گوشواره ی قزمز.

جمعه 20 فروردین.اومدم با یه عالمه حرف...اونروز که با بابا رفتی باغ و مامان به دلشوره افتاده بود بالاخره بابا جواب داد و از نگرانی در اومدم ولی وقتی برگشتی خونه تمام شلوار و کفشت خیس آب بود و بابا گفت که خواسته یکم به درختا آب بده که شما هم تا تونستی شیطنت کردی ولی تمام کارایی که مامان بهت اجازه ی انجامش و نمیده وقتی با بابا هستی واسه خودت آزادی و انجام میدی.

امروز که اومدم دارم برات مینویسم یک هفته از تعطیلات عید میگذره و همه چی به روال عادی برگشته واسه عید خیلی برنامه ها داشتم ولی چون هوا خیلی سرد شده بود طوری که حتی بارش برف هم داشتیم مثل روز سیزده همه ی برنامه ها کنسل شد مثل اینکه می خواستم ببرمت مترو سواری و شهربازی و...البته ماشین هم نداشتیم چون بابا از صبح میرفت باغ و تا عصر نبود البته الانم ادامه داره چون میخواد اونجا رو واسه دخترش شکل بده و خوشگل کنه تا تو تابستون ایشالا همش بریم اونجازیبا.

روز 11 فروردین روز مادر بود و داشتی برنامه عمو پورنگ و میدی و گوش میکردی و هر چی عمو پورنگ میگفت میومدی به مامان می گفتی تا شب چند بار بهم گفتی مامان روزت مبارک که خیلی برام لذت بخش بود,همون شب رفتیم تو محله ی بابابزرگ و مدرسه و دبیرستان و خونه بابابزرگ رو بهت نشون دادم و کلی خاطره برام زنده شد و بغض گلوم و گرفت داشتیم از اونجا میومدیم خونه که یه قنادی خیلی شیک با ویترین زیبا توجهم و جلب کرد رفتم شیرینی خریدم شما هم تو ماشین منتظر موندی بعد برگشتیم خونه میخواستم ببرمت پارک ولی خیلی سرد بود.

روز 13 که از صبح بارش برف و بارون شروع شد واسه همین غیر از ظهر که یه سر تا باغ رفتیم همش خونه بودیم.البته این و بگم که روز قبلش یعنی دوازدهم بعد از خوردن ناهار رفتیم  باغ و دو سه ساعتی اونجا بودیم چون هوا خوب بود ,آفتابی ولی سرد.

روز 16 فروردین هم سالروز ترک پوشک شما بودخندونک.تو هفته ی گذشته چند جا تماس گرفتم برای اینکه ثبت نامت کنم واسه پر کردن بعضی از ساعتات تو هفته ,اول کلاس موسیقی  گفتن تا سه سال و نیمش تموم بشه باید صبر کنید البته یه جا زنگ زدم و این و شنیدم,کلاس باله رو پرسیدم گفتن هر وقت دوست داشتی بیارش البته از تو اینترنت پیدا کردم و کلی تحقیق کردم که به قول معروف ظاهرا کلاس اسم و رسم داریه و گفتن مدرک میده البته برای من مدرکش که مهم نیست مهم اینه که نتیجه بخش باشه و شما تو این زمینه پیشرفت داشته باشی.

دیروزم که خاله فاطی اومده بود خونمون در رابطه با سوراخ کردن گوشت باهاش مشورت کردم گفت بیا همین الن ببریمش تا شنیدی دیگه ول نکردی بهت گفتم درد داره ها این عین عبارتی بود که گفتی"مامان تو رو خدا گوشم و سوراخ کن"اونجا هم که رفتیم حتی بعد از اینکه هزینه رو به صندوق دادم بازم بهت هشدار دادم ولی یک پا ایستاده بودی که میخوام حتی اون خانومی که قرار بود این کار و انجام بده گفت دیروز یه دختری با همین سن و سال همکاری نکرد و یکی از گوش هاش که سوراخ شد گوشواره رو در آورد و دیگه همکاری نکرد ولی گفتی میخوام,منم اگه تا الان اقدام نکردم واسه اینکه نظرم این بود که سوراخ کردن گوش جزو واجبات نیست که بچه م بخواد بخاطرش درد بکشه ولی چون خودت هر وقت گوشواره تو گوش مامان میدیدی میگفتی پس چرا برای من گوشواره نمندازی و نمی تونستی درک کنی که گوشت سوراخ نیست ...خلاصه دیروز انجام شد قربونت برم اون خانوم یه گوشواره با نگین قرمز برات اورد اول گوش راستت و سوراخ کرد که هیچی نگفتی فقط یکم بهم چسبیدی بعد سمت چپی که متاسفانه دستگاهش گیر کرد و پشتی گوشواره نرفت داخل اون سوزنیش و دردت اومد و گریه کردی ولی در حد چند ثانیه اینم بگم که آندیا و حامد جان هم اومدن به جمع ما پیوستن و شاهد بودن حامد جان که می گفت من طاقت صدای گریه ش و ندارم و رفت بیرون و وقتی شنید تا زمانیکه دستگاه گیر نکرده بود هیچی نگفتی باورش نمیشد خلاصه که دیروز گوش شما مزین به گوشواره شد و به یکی از خواسته هات رسیدی.بعد از اونجا رفتیم واسه آندیا عینک بگیریم و بعد هم علی رقم میل مامان رفتیم خونشون چون سر ظهر بود و دوست ندارم بدموقع خونه ی کسی برم حتی نزدیکترین فرد بهم,نشون به اون نشون که با اصرار حامد جان و ندا جون ناهار موندگار شدیم البته شما که اینقدر مشغول بازی شده بودی که دل به خوردن غذا نمیدادی بعد هم با هزار خواهش و تمنا از اونجا اومدی بیرون البته وقتی دیدی آندیا هم راه افتاد راقب تر شدی حالا بماند که تو خیابون چقدر نق زدی که من فکر میکنم دلیلش خواب آلودگی و گرسنگی شما بود ,دیگه خاله بهت گفت دوست داری سوار اتوبوس بشی و از اونجاییکه تا حالا سوار نشدی و خیلی اتوبوس تو خیابون توجهت و جلب میکرد قرار شد سوار اتوبوس بشیم خوشبختانه خیلی هم خلوت بود و شما و آندیا رفتید ردیف آخر نشستید و کلی خوشحال بودید و چند نفری که تو اتوبوس بودن بهتون نگاه میکردن که من به یکیشون گفتم دلیل این همه شوق و سر و صدای ناشی از اون واسه اینه که تجربه ی اولشونه.آراموقتی رسیدیم خونه با آندیا مشغول بازی شدی منم زود غذا رو آماده کردم ولی موقع غذا خوردن اینقدر مامان و اذیت کردی و گریه کردی که خاله گفت شاید گوشش درد میکنه دیگه اونا که رفتن گرفتی خوابیدی یعنی 8/5 خوابت برد منم بالای سرت نشستم و با پمادی که خاله فاطی برات گرفته بود گوشت و چرب کردم و گوشواره رو چرخوندم که نچسبه,عزیز دلم خیلی دردت میومد چون تو خواب دستت و میذاشتی رو گوشت ولی دوباره دستت می افتاد پایین منم به کارم ادامه میدادم چون چاره ای نداشتم میترسیدم بعدا اذیتت کنه من و ببخش.امروز که بیدار شدی هر وقت بهت میگم خودت میچرخونیش و یه بار هم برات پماد زدم و خدا رو شکر مثل اینکه همه چیز خوبهمحبت مبارکت باشه عشقم.

23 فروردین و دوشنبه.با خاله داشتی نماز میخوندی.

سه شنبه 24 فروردین.عزیز دلم از شنبه تب کردی و تا صبح یک شنبه ادامه داشت البته تب بالایی نبود منم بهت استامینوفن میدادم و بعد از اون یکم گرفتگی صدا داری و شبیه سرماخوردگیه ولی تا الان علایم دیگه ای نداشتی خدا رو شکر.

دیروز رفتیم با هم خرید از مغازه اومدم بیرون ولی دوباره باید برمی گشتم داخل چون خریدام تو مغازه بود بهت گفتم من این بیرونم بیا پیشم,اومدی کنارم و بلند بلند گفتی یه مامان خوب بچه ش و جا میزاره که دیدم یه خانومه پیر که منتظر بود نگات کرد و خندید و گفت مامان ها همشون بچه هاشون و دوست دارن خنده.

امروز بابا داشت باهات بازی میکرد که دستت و بردی طرف گوشت و گفتی آخ... یکی دو ساعتی گذاشت یدفعه چشمم افتاد به گوشت دیدم گوشواره ت در اومده هر چقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم منم که حسابی هول شده بودم زود یکی از همون گوشواره ها رو که خودم داشتم آوردم ضدعفونی کردم و با دلهره ازت خواستم سرت و بزاری رو پام و همش دلم شور میزد که اگه دردت بگیره چی؟؟اگه نتونم چی؟؟وقتی با تتراسایکلین چربش کردم به راحتی وارد گوشت شد و مثل اینکه شکر خدا خوب شدهبوس

سپینا میخوام یه اعترافی بکنم,فکر میکنم این روزا یکم بی حوصله شدم چون خیلی زود عصبانی میشم با اینکه همش با خودم میگم که نباید این روزای تکرار نشدنی رو از دست بدم و باید ارامش داشته باشم و همش از خدا صبر میخوام طوری که خودت هم یاد گرفتی و میگی خدایا به من صبر بده,ولی گاهی اوقات واقعا کم میارم از نظر جسمی و روحی خیلی خسته ام فکر کنم احتیاج به تنوع دارم اینم بگم که نمیدونم این و باید به خودم ربط بدم یا به شما که شیطنت و ... بیشتر شده.این روزا همش هوا بارونیه و نمیشه پامون و از خونه بزاریم بیرون البته با این احوال دیروز رفتیم باغ و چون میدونم لذت میبری برات آتیش روشن کردم و خودت چوب و...می آوردی و مینداختی تو آتیش.بابا هم یکم خودش و درگیر کارای باغ کرده و میگه اونجا رو درست کنم برای آسایش شما واسه همین کمتر میبینیمش و اکثرا هم طفلی خسته است ,آرزوم اینه که همه سلامت باشن خدا به خونواده ی سه نفره ی ما هم سلامتی بده هم جسمی هم روحی.

چهارشنبه اول اردیبهشت.وقتی مامان در حال تزیین خونه برای تولد دخملش بود...

دوم اردیبهشت که تولد حضرت علی و روز پدر بود و روز جشن تولد سپینا جونم.

امروز شنبه 4 اردیبهشت.این آخرین پست این ماهه و از فردا شما یه دختر خانوم 3 ساله هستی محبت,خوب از جمعه هفته پیش یعنی 27 فروردین شروع می کنم که بالاخره بعد از مدتها که قصد رفتن به خونه ی دوستان خوبمون خله شیما و علی جان رو داشتیم برای جمعه عصر دعوت شدیم به صرف شام .اول خاله فاطی رو که از شب قبل پیشمون مونده بود رو بردیم رسوندیم وای که چه بارونه وحشتناکی میبارید و یه جا به قدری اب جمع شده بود که من و بابا کلی ترسیدیم که اگه ماشین یدفعه خاموش بشه چیکار کنیم,خلاصه به خیر گذشت و ساعت 6/5 رسیدیم خونه خاله شیما اینا زود رفتیم چون میخواستیم کلی کنار هم باشیم اول از همه زحمت کشیدن بهت عیدی دادن و اینقدر خاله شیما چیزای جذاب بهت نشون داد (وسایل کارش که باهاشون زیور آلات درست میکرد)که حسابی سرگرم بودی البته منم همینطورچشمکبعد هم برات یه کیک پخته بود و برات شمع روشن کرد و شعر تولد و میخوند و منم ازت فیلم میگرفتم اونم با گوشی خودت ,چون بابا هفته ی گذشته گوشیش و عوض کرد و گوشی خودش و داد به شما که خیلی خوشحال شدی ,دیگه تا آخر شب که برمی گشتیم همش مشغول بازی بودی و اذیتم نکردی خدا رو شکر.دست خاله شیمای مهربون درد نکنه که اینقدر واسه دخترم سرگرمی فراهم کرده بودمحبت روز شنبه هم از بس همش می گفتی برای تولدم اینکار و میکنید واسه تولدم اونکار و میکنید که با بابا تصمیم گرفتیم برات یه تولد خودمونی بگیریم ,و از همون روز مامان مشغول تدارکات بود و مهمون هامون و که حدود 30 نفر میشدن برای روز پنج شنبه که روز پدر هم بود از ساعت 6 دعوت کردیم.حالا از شانسمون از روز دوشنبه شما هم بیرون روی گرفته بودی و خلاصه مامان همش نگران بود و در کنارش باید کارام هم میکردیم شام از بیرون بود ولی تزیین خونه,درست کردن دسر و...رو خودم انجام میدادم.برای تزیین یه سری از عکسات و از روز اول تولد تا همین امسال و دادم چاپ کردن و برات به شکل ریسه درست کردم ,تولدت تم نداشت ولی وقتی بادکنک ها رو خال خالی خریدم دیگه همه چی مثل اطراف عکس ها ,تزیین چیز کیک و خود کیک خال خالی شد.روز پنج شنبه دوم اردیبهشت درست سه روز قبل از تولدت جشنت برگزار شد و با اینکه اولش یکم بهوه گیری کردی که لباسم و عوض کن و ...ولی وقتی همه اومدن خیلی دیگه خوشحال و سرگرم بودی و همه رو بلند میکردی تا برقصن,فقط تنها چیزی که مامان بابتش ناراحته اینه که خودم نتونستم ازت عکس بگیرم و سپردم به دیگران حالا نمیدونم آیا عکسه خوبی داری یا نه ؟ولی از اینکه یه خاطره ی خوب برات موند خوشحالم .فردای تولد همه تشکر کردن که خیلی بهشون خوش گذشته و برای حال و هوای همه خوب بوده ناگفته نمونه که واسه روحیه ی خودمون هم خیلی خوب بود.سپینا جونم چند نفری واسه اینکه مامان و بابا بتونن برات این جشن و بگیرن هوامون و داشتن اول از همه خاله زهره ی مهربون که از سه روز قبل هر روز اومد و شما رو سرگرم میکرد تا مامان کاراش و بکنه و بتوه با بابا بره خرید ,خاله زهرا که زحمت فینگر فودها رو کشیده بود,خاله فاطی که روز جشن کلا پذیرایی رو انجام داد و خاله شمسی و خاله فایزه که آخر شب به مامان تو تمیز کردن خونه کمک کردن و دایی علیرضا که زحمت عکس و فیلم به عهده ش بود.دست همگیشون درد نکنه از خدا میخوام هر کدومشون هر چی رو که از خدا میخوان براشون فراهم بشه و در آخر هم یه دعای مخصوص برای شما گل دخترم دارم اینکه همیشه سلامت باشی و عاقبت بخیر.  

  سپینا تا این لحظه ، 2 سال و 11 ماه و 30 روز سن دارد :.

ساعت 7:02 عصر.

   

[ پنجشنبه 5 فروردين 1395 ] [ 12:02 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 25
بازدید هفته گذشته : 35
کل بازدید : 37381
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User