سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

94/5/5 دوشنبه.سلام به ماه جدید,خداحافظ 27 ماهگی سلام به یک ماهه دیگه با فرازها و فرودهاش با خنده ها و گریه هاش به دعواها و آشتی هاش سلام به خدایی که مجال با هم زیستن و در کنار هم بودن را به ما عطا کرد خدایا شکرت.حالا یه سلام به دختر نازنینم فرشته ی دوست داشتنیم سپینا جونم الهی دنیات شاد شاد و غمهات به کوچیکی دلت باشه و تنت سالم و چشم خدا بهت باشه و در آغوشش روزگار بگذرونی.

عزیز دلم یک ماهه دیگه هم تموم شد و مامان مثل همیشه با یه عالمه آرزو برای ماهی که پیش رو داریم برات مینویسه که چقدر دوستت داره و براش عزیزی...امروز بالاخره بعد از مدتها که دلم می خواست ببرمت استخر موفق شدم و با خاله فاطی و زهراجون و ساناز جون رفتیم استخر و تازه برگشتیم و همچین خوابیدی که انگار چقدر بیخوابی کشیدی از بس ورجه وورجه و بازی کردی ولی در آخر از شدت خستگی و خواب آلودگی یکم اذیتمون کردی و یه کوچولو گریه کردی که اونم مامان دلیلش و میدونست.امروز به این نتیجه رسیدم که حالا حالاها نمیتونی آموزش شنا رو ببینی چون حرف شنوی نداری و هر کاری که دوست داری انجام میدی البته منم تصمیم نداشتم میخوام امسال و فقط بازی کنی.تو همین بازی هایی خودمون دسته بندی رو یاد گرفتی که شکل های شبیه هم و تو یه دسته بزاری بیشتر رنگ ها رو بلدی حرف زدنت که کامله کامله کتابات و بلدی و میدونی موضوع هر صفحه هر صفحه  چیه و برام تعریف می کنی اکثر شعرهاشونم حفظی.تو ماه گذشته اولین شعری که به طور کامل یاد گرفتی و کامل می خونی اینه که خاله فاطی بهت یاد داده:

توپولویم توپولو             صورتم مثل هلو

قد و بالام کوتاهه         چشم و ابروم سیاهه

مامانه خوبی دارم        میشینه توی خونه

میبافه دونه دونه           میپوشم قشنگ میشم

              مثل دسته گل میشم

یه شعره دیگه هم می خونی واسه بابا(البته ریتمیکه):

بابای من بهترین بابای دنیاست

اون گل سرسبد همه ی باباهاست

از صبح تا شب میره بیرون کار می کنه کار

تا برامون بیاره نون واسه فردا

باباجونم باباجونم قدرتو خیلی میدونم

به قوله خودت گفتی تیپ استخری زدم.

 

حالا نه به این عکسات با مایو.

نه به اینا با چادر.

6 مرداد سه شنبه.امروز یه سری از چیزای جامونده ی ماه قبل و میخوام برات بگم اینکه یکم با هم انگلیسی صحبت می کنیم حالا هر کی میاد خونمون موقع رفتنش میری تا دم در بدرقه و میگی bye.see you دیگه وقتی اسمت و ازت میپرسم ( انگلیسی)جواب میدی یعنی متوجه معنی جمله میشی.وقتی ازت تشکرمی کنم میگی you're welcome دیگه اینکه شعر انگلیسی twinkle twinkle little star رو هم یاد گرفتی.یکی از عادتای این روزات اینه که شما حتما باید در و باز کنی و اگه مامان حواسش نباشه مثل دیشب و در و باز کنه دخترم غوغا به پا می کنه.در آخر اینکه خیلی زبون داری و همش در حال صحبت و موعظه ای ای کاش یکمی هم خودت عمل کنی.

7 مرداد.

تو این زمان عاشقه این عروسکه ببری هستی و همه جا با خودت میبری.

۹مرداد و جمعه.الان ساعت نزدیکه۱۲ شبه و نمیخوام زیاد بنویسم چون خیلی خسته و خواب الودم فقط اومدم بگم دو تا دندون اسیابه پایینت داره در میاد سمت چپیه که لثه ت و شکافته و اومده بیرون ولی راستی زیر یه لایه نازکه حالا بعد برات اتفاقات و تعریف می کنم چون خیلی اذیت شدیم.شبت به خیر نازنینم.

10 مرداد.خوب زود برم سر اصل مطلب یعنی ادامه ی حرفای دیشبم که چه ها گذشت جریان از جایی شروع شد که شما دو روز متوالی صبح ساعت 6 بیدار میشدی و می گفتی که میخوای بری دستشویی و در طول روز هم چند بار می گفتی دلم دق (درد) می کنه منم اول فکر کردم شاید گرمازده شدی یا به قول معروف رو دل کردی واسه همین برات شربت خاکشیر و عرق نعنا درست کردم و بهت دادم ولی خیلی بداخلاق شده بودی و مدام جیغ و داد میکردی تا اینکه دیروز ظهر کاری کردی که من هاج و واج نگات میکردم ومونده بودم برای چی اینجوری می کنی دستات و گذاشته بودی بغل گوشات و از ته دل جیغ می کشیدی منم هیچی بهت نگفتم این کارات تا عصر ادامه داشت تا اینکه عصر دیدم دستت و کردی تو دهنت و با حرص داری انگشتت و میخوری یه لحظه به فکرم رسید نکنه دندونته که تا صدات کردم که بیایی دهنت و ببینم وای جیگرم کباب شد دیدم لثه ت شکافته و دندونت زده بیرون یکم خون آلوده صورتم و برگردوندم تا اشکم و نبینی ولی خیلی ناراحت شدم برات بی حس کننده زدم و بهت بستنی و چیزای خنک دادم و زنگ زدم به بابا گفتم بعدم که خاله شمسی اینا اومدن خونمون با هم رفتیم پارک اونجا هم دو تا بچه همسن و سال خودت شاید یکم بزرگتر بودن که رفتی طرفشون جوری که میخواستی بزنیشون ولی خاله شمسی نزاشت و شروع کردی به جیغ کشیدن و خاله به من اشاره کرد که چیزی بهت نگم یکم که گذشت انگار حالت بهتر شد و دوباره خودت به دیگران تذکر میدادی که نی نی این کارا خطرناکه الان می افتی و... ولی دیروز برام روز بدی بود بابت کارایی که کردی خیلی نگرانتم آخه چرا باید یخوای کسی رو بزنی یا اونجوری جیغ بکشیسوالتو رو خدا یه موقع برخلاف انتظار مامان رفتار نکنی خدا خودش کمک کنه تربیت بچه خیلی سخته اینکه بدونی چه موقع چه رفتاری داشته باشی و چجوری برخورد کنی کوچکترین اشتباه باعث بزرگترین صدمه میشه خدایا کمکم کن.

حالا بگم که امروز داشتم خونه رو تمیز میکردم طبق معمول اومدی کمکم منم برای اینکه سرت گرم بشه بهت کار گفتم و با عشق انجام میدادی و همش می گفتی نی نی جیغ داد می کنه مامانش ازش کمک نمیخواد اینا همه حرفاییکه وقتی خیلی اذیتم می کنی بهت می گم که کمک نمیخوام همینطور که کار میکردیم گتهی برات شعر می خوندم گاهی برات در مورد بعضیا صحبت میکردم که بهت اسم یکی از دوستام و گفتم و گفتم قراره بیان خونمون گفتی نی نیشونم بیارن من باهاش بازی کنم گفتم اونا که نی نی ندارن بعد برات توضیح دادم که نی نیش باید اول تو دلش باشه غذا بخوره بزرگ بشه مثل شما که از دل مامان اومدی اونم از دل مامانش بیاد بیرون که دیدم یکی از عروسکات که معروفه به نی نی لخته کردی زیر لباست گفتم چیکار می کنی از اون زیر درش آوردی گفتی نی نی به دنیا اومد تعجبدیدم وای چقدر شما بچه ها حواستون به همه چی هست و چقدر خوب داشتی گوش میکردی به حرفم.این روزا 2 بار که یه شعر و میخونم برای سومین بار بیشتر قسمت های شعر و حفظی و خیلی حیفه که بخوایم این روزا رو از دست بدیم روزاییکه اینقدر بدون دغدغه و به راحتی خیلی چیزا رو یاد میگیری و به خاطر میسپاری. 

12 مرداد.بعد از آب بازی.

روی کابینت.

چهارشنبه۱۴مرداد.الان که دارم مینویسم ۱۱/۵شبه و مثل یه جوجه که میره زیر پر و بال مامانش فرو رفتی تو پهلوی مامان و منم کلی نگرانتم اخه همه چیز چرخید و اون بیرون رویهای متوالی تبدیل به یبوست شده و امروز بردمت پیش دکتر وقتی معاینه ت کرد خیلی خانوم بودی و هیچی نگفتی دکتر دارو داد و گفت جای نگرانی نیست ولی مگه میشه نگران نبود ؟؟امروزم کلی ماجرا داشتیم که برات تو پست خودت نوشتم.امیدوارم زودتر خوب بشی.

تو بالکن داشتی بازی میکردی تا دیدی میخوام ازت عکس بگیرم اینجوری خودت و لوس کردی.

با اون موهات.

پنج شنبه 15 مرداد.دختر قشنگم هنوز دلواپستم و با هر بار به خود پیچیدنت منم میریزم به هم و حالم دگرگون میشه ولی چه کنم که کاری از دستم برنمیاد فقط دل به دلت میدم و هر کاری میخوای برات انجام میدم .الهی زودتر خوب بشی .امین.

روز سه شنبه بردمت پارک فکر کنم 2 ساعتی بازی کردی این اولین پارک طولانی مدتی بود که با هم رفتیم میخواستم خودت بگی مامان بریم و چند تا هم دوست پیدا کردی یه پسره بامزه به اسم رادمان اول اومد یکم باهات الاکلنگ بازی کرد بعد برگشت گفت بامن دوست میشی؟؟شما هم که تو این مواقع اولین حرفی که یاد گرفتی می گی اینه!اسمت چیه؟وقتی اسمش و گفت گفتی منم سپینا هستم دستت و گرفت و دیگه بیخیال مامان شدی و منم کلی خوشحال که داری با یکی همسن خودت بازی می کنی اخه گفتم بهت که اطرافمون زیاد بچه ی کوچیک نیست و بیشتر با بزرگترا وقت میگذرونی و بعد از کلی بازی خاله فاطی و حامد جونم اومدن پیشمون و رفتن ما هم رفتیم دنبال بابا و برگشتیم خونه که تو راه از شدت خستگی خوابت برد که با دیدن یه چیزایی که برای بابا سوغاتی آورده بودن دوباره به وجد اومدی وخوابت پرید آخه میدونی چی بود؟؟آیینه و شما هم شروع کردی مثل داستان سفید برفی از ایینه میپرسیدی ای ایینه بگو ببینم که دیگه بقیه ش و مامان نمی فهمید که چی میپرسی.اگه از این روزات بخوام بگم دیگه خودت غذات و میخوری و از حق نگذریم نسبت به سنت خیلی هم تمیز میخوری حالا بماند که تو این چند روزه درست غذا نمیخوری و خیلی بی میلی که خوب حق داری.اگه از برنامه ی تلویزیون خوشت نیاد میری خاموش میکنی بعدم میگی آخه دوست نداشتم خوب مامانم اینجا بوقه دیگه.از جمله ی دوستت دارم نگو که همش ورده زبونته و می گی مامان دوست دارم منم دلم قنج میره و سرمست از این همه محبت دخترم و سرشار از روحیه و انرژی میشم.

17 مرداد,شنبه.از دیروز تا حالا خیلی بهتری برات بمیرم که دیروز از وقتی از خواب بیدار شدی تا ظهر چه زجری کشیدی ولی خدا رو شکر حالت خیلی بهتر شد ولی یکم میترسی رو لگنت بشینی نمیدونم تا چه وقت میخواد ادامه داشته باشه ولی همینکه مشکل برطرف شد خودش خیلی عالیه.دیروز خودت متوجه ناراحتی مامان شدی یهم می گفتی مامان نگران نباش خوب شدم الهی همیشه خوب و سرحال باشی و هیچ مادری درد و ناراحتی فرزندش و نبینه. 

برات برچسب ماه و ستاره خریدم تا هر بار کار خوبی کردی یکی روی کاغذ بچسبونم ولی صورت خودت و من و حتی بابا رو پر از ستاره میکنی.

18 مرداد.هر روز یکی از وسایل مامان و صاحب میشی این بارم کیف مامان بیچاره.

چهارشنبه 21 مرداد.خدا رو شکر دیگه خوب شدی و خیلی بایدحواسم باشه که دیگه پیش نیاد.تو این چند روز یه شعر در مورد مامان یاد گرفتی که وقتی میخونی از ته دلم ذوق میکنم:

مامان جونم مامان جون

شکل ماهت و قربون

ز هر کسی قشنگتر

برای من تو مادر

مادر تویی تو جانم

تویی روح و روانم

دلم میخواد همیشه

پیشت باشم نمیشه

البته آهنگین میخونی همونطور که بهت یاد دادم ,دو تا شعر هم هست یکی نازنین مریم از مرحوم نوری و گل گلدون من که سیمین غانم خونده این دو تا این چند روزا ورد زبونمه و آهنگاشم برات گزاشتم گوش کردی و وقتی میخونم با من زمزمه می کنی منم چون خیلی این دو آهنگ و دوست دارم  هر روز میخونم تا گوشت زیاد بشنوه و یاد بگیری البته یکمش و حفظ شدی خیلی بامزه است وقتی یه بچه به این سن و سال یه جملات قلنبه ای مثل "تو بیا تا دلم نکرده فریاد" یا "من میرم گم میشم تو جنگل خواب"رو میگه من که اینقدر خوشم میاد که ناخوداگاه وقتی ازت می شنوم خنده به لبم میاد.چند روزیه تو حرفات می گی شوهم یعنی شوهرم تعجبمثل امروز که می گفتی مامان خدانگهدار گفتم کجا میری گفتی شوهم اومده خوب چشمم روشن که از الان شوهرت و به مامانت ترجیح دادی (البته واضحه که بعضی از کلماتی که می گی معنیش و نمیدونی و فقط چون به گوشت خورده تکرار می کنی)متفکر.یکی از بازیهایی که خیلی بهش علاقمندی و وقتی مامان خیلی کار داره اینجوری میزارتت سر کار اینه که بری واسه مامان خرید کنی گاهی که بیکار باشم نقش فروشنده یا خریدار و دارم و خیلی ذوق میکنی و خیلی هم قشنگ حرف میزنی مثل اینکه آقای محترم میشه 1 کیلو ...بدید .خیلی خوشحالم که برای بزرگتر از خودت از فعل های جمع استفاده می کنی و بهشون میگی شما.دیروز که خونه ی خاله شمسی بودیم بهش گفتی می شه لطن (لطفا) به من آب بدید؟ وقتی هم یه کاری که میدونی اشتباهه انجام میدی وقتی میاییم خونه ازم معذرت خواهی میکنی دوباره مثل دیروز که اومدیم خونه گفتی مامان ببخشید دست به تلویزیون خاله سسی (شمسی)زدم.چشمک

شال مامان و سرت کردی و ذوق کردی.

22 مرداد.از اینجور بازیها زیاد انجام میدیم و همه جوره بلدی چه دسته بندی از نظر رنگ چه شکل.

شنبه 24 مرداد.ای دختر بلا این روزا هر وقت میریم پارک یه دوست پیدا می کنی خیلی روابط اجتماعیت خوب شده و خدا رو شکر خیلی از بچه ها جذبت میشن و اونا میان ازت میپرسن با من دوست می شی؟و بعد از اینکه اسماتون و به هم گفتین دست هم و میگیرین و سرگرم بازی میشین مثل دیشب که با پسری به اسم عرشیا دوست شدی و تازه کلی هم باباش سربه سرتون گذاشت و خندیدین و بهتون خوش گذشت منم که مدام پشت سرتم هنوز جرات نمیکنم یه گوشه وایسم و نظاره گر باشم فکر کنم یکم دیگه باید بزرگ شی خودت که مدام میگی من بزرگ شدم یا می گی دختر خوبی شدم.دیروز دوباره درد دندون اومده بود سراغت این بار دندونه سمت راستی بود و باز بی حس کننده به دادمون رسید و آرومت کرد دیروز واسه عمه ویدا از طریق تلگرام صدا فرستادیم که بهش گفتی عمه ویدا دوستت دارم اونم دلش طاقت نیاورد و زنگ زد و باهاش کلی حرف زدی و زبون ریختی و از اونور قربون صدقت میرفت و می گفت که چقدر دلش برات تنگ شده.این روزا خدا رو شکر بهونه گیریا کمتر شده و خیلی بیشتر به حرفم گوش میدی و کمتر گریه می کنی البته اینم بگم که هر موقع ازت تعریف کردم دوباره همه چیز برگشته سر جای اولش ولی از خدا میخوام همین جوری بمونی البته تا میام به یکی گله کنم می گن بچه است دیگه همه ی اینا عادیه ولی نمیدونم در این مواقع (بهونه گیری و جیغ و داد و گریه)خودشون چجوری کنار اومدن سوالولی مریم جون چند روز پیش بهم گفت فکر نمیکردم اینقدر صبور باشی خندونکو این حرف بازتابه وقتیه که  بعد از واکسن 4 ماهگیت رفته بودیم پیش خاله افسر و از اونجاییکه شبا همش بیدار بودی تا صبح و روزا هم به خاطر ریفلاکست بیقراری میکردی که خدا رو شکر همه ی اون روزا که دخترم اذیت میشد تموم شد و امیدوارم هیچوقت مریضی سراغت نیاد و همیشه سلامت باشی.آمین.

25 مرداد.کادوی روز دختر به انتخاب خودت یه جعبه برای اسباب بازیهات,خیلی باهاش سرگرم بودی و اتاقتم خیلی جمع و جور شد.

اینم یکی از لباساییکه خیلی دوسش داری ولی وقتی می پوشی مثل بچه های زمان پیغمبر میشی که تو کارتن نشون میده.

26 مرداد.با شابلون کاردستی درست کردیم.

چهارشنبه 28 مرداد.حق با شماست,این جمله ی جدیدیه که تازگیا یاد گرفتی دیروزم که مامان باهات قهر کرده بود وقتی تلفنی داشتی واسه زهرا جون تعریف میکردی گفتی حق با مامانمه من گریه کردم و جیغ داد کردم متفکر البته این گفته با حرکت دست انجام میشه.یه کار دیگه هم که تازه انجام میدی اینه که می گی برم توقتاقم (تو اتاقم)تنها گریه کنم و میری دمر میخوابی تو اتاقت و تظاهر به گریه می کنی و زمانی این اتفاق می افته که یه چیزی برخلاف میلت باشه.وای این روزا یه کارایی می کنی و داد آدم و در میاری مثل کلاه سر گذاشتن تو خونه یا یدفعه هوس میکنی یه لباسی که مناسب خونه نیست و بپوشی خیلی کلافه میشم گاهی اوقات از صبح تا ظهر چند دست لباس عوض میکنی الانم که مامان تا لباسش و عوض کرد با اخم گفتی مامان برای منم از این لباسا میخری؟یعنی رقابت شروع شده گاهی آدم خوشش میاد وقتی میبینه دخترش اینجوری بهش نگاه میکنه ولی وقتی از حد بگذره عصبانی.دیگه خیلی کم پیش میاد من بهت غذا بدم خودت میخوری و تا حدودی مستقل شدی دیگه خدا رو شکر برای دستشویی رفتنت اذیتم نمی کنی و خودت اعلام میکنی و از این بابت خیلی خوشحالم ولی هر روز که میگذره مامان با یه چالشه جدید روبرو میشه وای که چقدر بچه داری سختهغمگین

29 مرداد.این مدل نگاه کردنت و خیلی دوست دارم.(از گوشه ی چشم)

اینم یه دختر شیطون.

 شنبه 31 مرداد.اولین بار که با مارکر کار کردی.

2 شهریور.

این تل و مامان با یه عشقی برات درست کرده که نگو و نپرس.

سه شنبه 3شهریور.برات بگم از اینکه عصر که میشه دست تو دست هم میریم پیاده روی مثل دیروز که خیلی با هم راه رفتیم و خیلیا تا میدیدنت میگفتن مثل عروسکی یا میخواستن نازت کنن لپت و فشار بدن که میرفتی پشت مامان و با تعجب بهشون نگاه میکردی آخه نه من نه بابا بدون اجازه ت ماچت نمی کنیم البته گاهی که مامان نمی تونه جلوی خودش و بگیره بدون اجازه ست ولی اطرافیان خودمونم می پرسن سپینا یه بوس میدی می گی نه اونا هم بیخیال می شن و براشون جا افتاده تا خودت نخواستی کاری بهت ندارن.بیرون که میریم خیلی حواست به همه چی هست بیشتر آدما توجهت و جلب می کنن تا زرق و برق مغازه ها .پریشب با بابا رفتیم خونه ی خاله زهرا شب نشینی وقتی برمی گشتیم با بابا تو خیابون میدوییدی اینقدر بلند بلند قهقهه میزدی که دیشبم بابا می خواست ببردت ولی از بس با هم راه رفته بودیم به بابا گفتم خسته ای .همین الانم از خواب بیدار شدی داری خوابت و برام تعریف می کنی آخه خیلی بامزه است از خواب بیدار میشی حالا چه صبح چه ظهر زود استارت میزنی و شروع میکنی به تعریف کردن دستتم میزاری رو صورتت اینجوری آب و تابش بیشتر میشهچشمک

یه خواب مچاله.

[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 16:53 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

5 تیر94.

اینم یه دختر شیطون.

سپینا خبردار.

یکشنبه 7 تیر 94.سپینا تا الان 2سال و 2 ماه و 2 روز سن داردد.دخترم با 2 روز تاخیر 27 ماهگیت مبارک الان که دارم برات می نویسم کنارم نشستی و معلومه که زیاد نمی تونم برات بنویسم چون همین الان یه عالمه برات تایپ کرده بودم که نمیدونم به چی دست زدی که همش پاک شد برای اینکه دوباره این اتفاق نیفته بعد میام برات می نویسم فقط دلم میخواست سن امروزت و ثبت کنم.خندونک

8 تیر.

سه شنبه 9 تیر.بالاخره طلسم شکست و امروز رفتیم و آزمایشات و انجام دادیم اینجوری شد که دیروز رفتیم پیش اقای دکتر و چون تاریخ نسخه خیلی ازش گذشته بود و هم باید وارد دفترچه میشد انجام دادیم با هم رفتیم تا رادیولوزی که چون دیر شده بود افتاد امروز بگم که با تاکسی رفتیم و برگشتیم و برات متفاوت بود.امروزم از صبح که (7)بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه دوباره مزاحم خاله شمسی شدیم که باهامون بیاد قرار گذاشتیم دم در رادیولوزی اول از پات عکس گرفتیم یکم تو پارک بازی کردی بعد رفتیم آزمایشگاه و 4 نفر کنارت بودیم و سرت و گرم کردیم تا خونگیری انجام شد اولش یکم گریه کردی ولی وقتی حواست و با آبنبات چوبی و...پرت کردیم ساکت بودی تا زمانیکه سوزن و از دستت کشیدن و جاش و فشار دادن دوباره گریه کردی رو تخت خوابیده بودی من بالا سرت خاله هم کنارت یکم از دستت خون اومد و همین انگار یکم ترسوندت و تا برسیم آرایشگاه خاله یکم گریه میکردی دوباره حواست جای دیگه پرت میشد دوباره انگار یادت می اومد ولی در کل نیم ساعت بیشتر نق زدن ها طول نکشید و سرگرم بازی شدی و یادت رفت وقتی داشتیم می اومدیم خونه تو ماشین خوابت برد و الانم هنوز خوابی فقط یه چیز دیگه یه ازمایش ادرار هم داری که تو خونه باید انجام بشه و ببریم آزمایشگاه اونم افتاد واسه فردا خدا کنه همه چیز خوب و نرمال باشه.یه اعترافی بکنم؟؟؟دم آرایشگاه خاله بغلت کرد و از ماشین پیاده شدین رفتین منم که داشتم از زور گریه منفجر میشدم به محض تنها شدن زدم زیر گریه ولی به خودم اومدم که چطوره که من همش به دخترم می گم "دخترم قویه"پس منم باید یه مامانه قوی باشم زود ماشین و پارک کردم و خودم و رسوندم بهت فدات بشم.محبت 

12 تیر.

شنبه ۱۳تیر.سپینا جونم از دیروز تا حالا کلافه م کردی از بس بهونه گیری می کنی همه چیز و با گریه عنوان می کنی نمیدونم چرا این اتفاق داره می افته  وقتی این کارا رو می کنی منم انرژیم کم میشه و همش احساس خستگی می کنم الانم بعد از کلی نق و گریه خوابیدی (ساعت ۳/۵).حالا یه کاره خوبت این بوده که دیروز برای اولین بار(از بعد از نوزادی)ظهر تو تختت خوابیدی منم زیر بالشت برات جایزه گذاشتم تا تشویق بشی .لبخند

14 تیر.

15 تیر.

19 تیر.

یک شنبه 21 تیر.هنوز بهونه گیریات ادامه داره با توپ پر اومده بودم تا برات از نق زدنات بنویسم ولی دیدم ای وای پست قبلی هم شکایت بوده منصرف شدم این نیز بگذرد.خوب حالا برات بگم که هفته ی گذشته خونه ی حاج خانوم (همسایه پایینی) به قول شما حاد خانوم افطار دعوت بودیم به مناسبت سال شوهرش منم برات النگو و گردنبند انداختم از اون روز همش میگی مامان اجازه میدی برم سر کشوت میگم چیکار داری حالا یا گردنبندت و میخوای یا النگو.میدونی چیه دوست ندارم این چیزا بهت آویزون باشه واسه امنیت خودت فقط حالا تو خونه و مهمونی  آدم یه کاری می کنه ولی چون بیشتر با هم پیاده میریم بیرون دلم شور میزنه به خاطر چند تیکه طلای بی ارزش خدایی نکرده آسیبی بهت نرسه.این روزا خیلی کارا می کنی که شیرینه و باید ثبت بشه ولی به خاطر یکم تنبلی خودم یکمی هم بهونه گیریات دست و دلم به نوشتن نمیره آخه یه گله ی دیگه که یادم اومد تا برات بنویسم اینه که با اینکه بیشتر از 3 ماهه که دیگه پوشک نمیشی ولی برای روی لگن نشستن هنوز با هم درگیری داریم و کلی باید برات بازی در بیارم تا کوتاه بیایی.امروز از اون روزاییه که مامان هر لحظه یه چیز یادش میاد و نامرتب داره مینویسه آخه یادم اومد که بعد از گرفتن جواب آزمایشات دوباره رفتیم دکتر و خدا رو شکر از همه نظر خوب بودی و خیلی خوشحال شدم فقط باید حواسم به ویتامین d3 و فروگلوبین باشه که هر روز بخوری و تو آفتاب هم ببرمت پاهات هم هیچ مشکلی نداشت وای که چقدر مامان فکرای الکی کرد زبان.از اونجاییکه این روزا خیلی دیر به دیر برات مینویسم خیلی حرف دارم و طبق معمول چون خوابی و میخوام تا بیدار نشدی بنویسم اگه جملاتم پشت هم نمیره ببخش اینجا دیگه تقصیر من نیست یه چند وقتیه انیمیشن رستم و سهراب و تلویزیون تبلیغ می کنه و اول که میترسیدی ازش ولی الان تا شروع میشه می گی ای بابا دوباره اومد و میری جلوی تلویزیون و نگاه می کنی منم برات تعریف کردم که رستم خیلی قویه یه چند باری اومدی ضربه زدی به مامان چون میدیدی اونم میزنه خوب منم بهت گفتم وقتی میگم قویه یعنی زورش زیاده و میتونه همه ی چیزای سنگین و بلند کنه حالا میایی سعی می کنی مامان و بلند کنی منم میرم عقب عقب که یعنی سپینا اینقدر زورش زیاد شده که می تونه مامان و جابه جا کنه و اینجوری هم بهت غذا و...میدم بعضی وقتا که میخوای مامان و گول بزنی و میل به غذا نداری صدات و عوض میکنی و می گی خودت بخور قوی بشی وقتی این جله رو می گی گفتم با یه لحن خاصی می گی که بی اختیار محکم ماچت می کنم.

با اینکه همیشه من و بابا سعی می کنیم تو خونه حرفی نزنیم که بر خلاف اخلاق باشه ولی متاسفانه از جاهای دیگه به گوش شما میرسه مثل تلویزیون تو محوطه پارک و...حالا من بگم دخترم تی وی نبینه مکان های عمومی رو چی نمیتونیم خودمون و حبس کنیم و از همه دوری کنیم که شما حرف بد یاد نگیری خواه ناخواه به گوشت میخوره تنها کاری که تونستم بکنم و تا حدودی موفق بودم این بوده که حرف بدی رو که می شنوی و به زبون میاری چون معنیش و نمیدونی منم هیچ عکس العملی نشون نمیدم ولی وقتی چند بار تکرار می کنی بهت میگم که حرفاییکه می شنوی بعضیاشون خوب نیستن نباید تکرار کنی چون دهنت بوی بد میگیره یکی از این کلمات برو گمشو بود که به من و بابا گفتی ما هم از تعجب به هم نگاه کردیم که از کی یاد گرفتی وقتی باهات حرف زدم حرفای خودم و به خودم برگردوندی که مامان نگو دهنت بوی بد میگیره و کسی باهات دوست نمیشه(کسی باهات دوست نمیشه هم فکر میکنم از کتاب حسنی یاد گرفتی).

من و بابا هر چی میگیم پشت سرمون مثل صفحه ی سوزن خورده تکرار میکنی چند روز پیش بعد از غذا بابا بهم گفت فرشته جان دستت درد نکنه شما هم وقتی خوردی گفتی فرشته جان دستت درد نکنه.خندونکوای که چه حسه خوبیه یا اینکه رفته بودی خونه ی مامان محبوب یکربعی نبودی وقتی اومدی انگار دلت برام تنگ شده بود بغلم کردی و گفتی مامانم دوستت دارم.

امروز مامان یه شلوار مشکی با یه بلوز سرخابی پوشیده بود گفتی لباسم و عوض کن دیدم رفتی رنگ سرخابی آوردی خلاصه همرنگ مامان لباس پوشیدی و تا بابا اومد گفتی نیگا لباسامو مثل همه .هیچی دیگه کارم در اومد از این به بعد باید مثل هم باشیمسوال.

این عکسه لباسه هماهنگمون.

بعدم اینجوری خانوم نشستی.

 

امروز دوشنبه 22.میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟؟؟به اینکه قبلا خیلی کارام بیشتر بود یعنی باید غذای جداگانه برات درست میکردم و... ولی انگار بیشتر وقت میکردم به بعضی کارا برسم بعدشم خودم به این نتیجه رسیدم که شکل کار عوض شده کارا همونه و تازه بیشترم شده چون دخترم مرتب پشت مامان راه میره و منتظره تا یه چیزی سر جاش گذاشته بشه اونوقته که خانوم دست به کار میشه و به واسطه ی همون یه چیز چیزای دیگه رو هم بیرون میریزه.دیشب موقع خواب با خودم فکر میکردم که فردا یکم خونه رو سروسامون بدم یاد این متن زیبا که یکی از دوستام برام فرستاده بود افتادم میگه:"تو میتونی سالها زن خوبه خانه داری باشی اما یادت باشه مدت کوتاهی مادر یه بچه یه ساله دو ساله و سه ساله...هستی,وقتت رو به مادر کودک بودن بگذرون وقت برای زن تمیز بودن زیاده."واسه همین امروز و بیشتر باهات بازی کردم چون پیش خودم فکر کردم شاید دلیل این بدقلق شدنت این باشه که کمتر از قبل باهات بازی میکنم و این باعث شده فکر کنی که بهت توجهی ندارم و با گریه و سر و صدا کردن جلب توجه می کنی در صورتیکه هر وقت داری باهام حرف میزنی و چیزی ازم میخوای سراپا گوشم و خیلی توجه می کنم ولی تو بازیات کمتر شرکت می کنم چون خودت دیگه مستقل شدی و عروسکات و میخوابونی و کتابات و میاری براشون کتاب میخونی براشون غذا درست می کنی و... ولی از این به بعد سعی می کنم بیشتر برای بازی باهات وقت بزارم مامان و ببخش به خاطر کوتاهیشخجالت.

25 تیر.تو یک روز گرم هوس کاپشن کرده بودی.

جمعه 2 مرداد.نیم ساعتی میشه که خاله افسر و مریم جون که ناهار خونمون بودن برگشتن خونشون وقتی فهمیدی میخوان بیان خوشحال شدی مریم جون و از پارسال ندیده بودیم و شما هم که اونموقع خیلی کوچولو بودی اخه در حال حاضر داره فرانسه درس میخونه و سالی یه بار مبینیمش اول که اومدن یکم خجالت کشیدی و مدل خجالت کشیدنت هم تازگیا عوض شده علاوه بر انگولک کردن موهات برگردوندن صورتت و نگاه کردن به یه جای دیگه است که با طرف مقابل چشم تو چشم نشی ولی بعد که یخت باز شد دست مریم جون و میگرفتی و اینور اونور میبردی و زبون میریختی. حالا از امروز که بگذریم پریشب برات تو وبلاگت نوشتم این دیر به دیر اومدنای مامان برای ثبت خاطرات دخترش فقط تنبلیه ولی ثبتش نکردم ولی الان میگم که آره یکم تنبل شدم و کارای شما هم که تمومی نداره گاهی اوقات یه چیزایی می گی که من و بابا می مونیم چی باید بگیمتعجبهفته ی گذشته راه میرفتی می گفتی یه مامان و بابای خوبی پیدا کنم اولش خیلی دلم شکست ولی بعد پیش خودم فکر کردم آخه یه بچه ی دو ساله چه تعریفی از خوبی و بدی می تونه تو ذهنش داشته باشه یا مگه من و باباش چیکار کردیم که بخواد بهتر از ما پیدا کنه ولی خودمونیم خیلی دلگیر شدم و بغض گلوم و گرفته بود.از اونموقع انگار دستت اومده که باید چیکار کنی به محض اینکه چیزی خلاف میلت باشه زود می گی برم مامان و بابا پیدا کنم و منم اصلا به روی خودم نمیارم که همچین حرفی رو شنیدم یا تهدیمون می کنی که میرم تو اتاقم در و میبندم تنها بمونم این عین جمله بندی خودته که من به بابا می گم وقتی این حرفا رو میزنه به روی خودت نیار.استدلاله بابا اینه که چون همش مورد توجهی با کوچکترین نه بی توجهی, کم توجهی اینجوری حرف میزنی.

کش موهات و میندازی به پات فکر کنم تا چند وقته دیگه مد بشه.

حالا دیگه از این حرفها هم بگذریم اوضاع و احوال این روزامون و بگم,چند شبی می شه که به قول خودت تو اتاق مامان  میخوابیم یه طرف تخت و مثل سنگر درست کردیم که شما نیفتی خیلی اتاق خنده دار شده شبا 11-11/5 میخوابی صبح هم ساعت 9/5 -10 بیدار می شی ولی گاهی اوقات تو خواب خیلی حرف میزنی مثل دیشب که گریه میکردی از اینا که نی نی داره میخوام منم بیدارت کردم گفتم چشمات و باز کن ببین داری خواب می بینی به همین واسطه بهت گفتم کابوس چیه حالا دیگه از همه میپرسی میدونین کابوس چیه؟بعدم می گی خواب ترسناک می بینن.خدا رو شکر بیشتر غذاها رو میخوری و قبل از غذا عادت کردی دستات و صابون میزنی و با کمک مامان میشوری و تعریفت هم از (میکیوب )میکروب اینه که کثیفن ,خیلی کوچولوان, نمیبینمشون.بابتخوردن خیلی اذیت نمی کنی و اگه گرسنه باشی حسابی هم میخوری ولی هنوزم برای دستشویی رفتن باهات مشکل دارم بهونه گیری هاتم کمتر نشده وقتی هم که از خونه میریم بیرون اگه چیزی رو دست کسی ببینی مخصوصا همسن و سال خودت باشه میخوای ولی هیچ جوری مامان کوتاه نمیاد که تو این زمینه به حرفت گوش کنه شاید برات انجام بدم ولی نه همون لحظه.یه عادته خوبی که داری خوراکی بیرون نمیخوری البته اگه بهت بگم بخور میخوری ولی چیزایی مثل بستنی و ...که گرمای هوا باعث آب شدن و در نهایت ریختن رو لباس و... می شه رو تو خونه همیشه میخوری در غیر این صورت مامان بهت میده که خیلی کثیف کاری نشه.الانم بیدار شدی باید بیام پیشت تا بعد میبوسمت.   

شنبه۳مرداد.الان که دارم برات مینویسم داری با پاستل نقاشی میکشی اونم برای اولین بار اخه همین الان برات خریدم تا رسیدیم خونه خودت فهمیدی باید باهاش چیکار کنی گفتی مامان مداده؟منم بهت دفتر دادم داری واسه خودت یه خطهایی می کشی خیلی هم اصرار داری منم باهات نقاشی بکشم.چند شبه برات  قصه ی سفید برفی و تعریف می کنم واسه همین خیلی به این داستان و شخصیت سفیدبرفی علاقمند شدی امروزم رفتیم که کتابش,و بخریم که دیدیم نداره واسه همین برات کتابای دیگه ای گرفتم ولی به جاش کتاب صوتی و مصور سفید برفی رو دانلود کردم که خیلی ذوق کردی و با لذت گوش کردی.لبخند

به قوله خودت خاله قزی.

4 تیر.سر مزار, مراسم هفتم مادر شوهر خاله زهره.

[ يکشنبه 7 تير 1394 ] [ 21:33 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سه شنبه 5 خرداد.ساعت 1 بامداد تازه 1 ساعته که دخترم دوسال و یک ماه و پشت سر گذاشته و وارد دومین ماه از 2 سالگیش شده و چقدر هم این بزرگ شدن و میشه احساس کرد چون همین امشب که شام خونه ی زهرا جون بودیم نسبت به سری های قبل که همش باید می گفتم سپینا این جیزه سپینا به این دست نزن و...خیلی خانومتر بودی و خرابکاری کمتر بود و خیلی مودب به قول خودت با عمو حبیبی صحبت میکردی و شعر میخوندی :چی بیپوشیم چی نپوشیم دامن چین چین بیپوشیم و...این یه قسمت از شعر کتاب خاله سوسکه است.دختر 26 ماهه ی ماه من 26 ماهگیت مبارک.دوست دارم روز به روز پیشرفتت و ببینم و تمام تلاشم و می کنم تا تمام این روزای قشنگ و برات تا اونجاییکه می تونم ثبت کنم .

6 خرداد.عصر رفتیم تو حیاط و نقاشی کردی با آبرنگ.

با چه دقتی.

گوشه ها رو مشخص کردی.

 

اینم یه شکلک.

10 خرداد.ژست جدید.

13 خرداد.

۱۴خرداد پنج شنبه.امروز برای اولین بار از صبح که بیدار شدی تا ۹/۵ شب بیدار بودی تا اینکه بیهوش شدی از بیخوابی دلیلشم این بود که ظهر از خونه رفتیم بیرون واسه همین خوابت پرید و همش بازی کردی.دیشبم با بابا بردیمت پارک خیلی خلوت بود مثل اینکه این چند روز تعطیلی رو همه رفتن مسافرت خلاصه تو پارک یه دوست پیدا کردی که اسمش ثنا بود یه لباس پوشیده بود که پشتش عروسک داشت و خیلی توجهت و جلب کرده بود و تا همین امروز ظهرم همش می گفتی  لباس دوستم و می خواستم وقتی هم میرفتیم خونه ی خاله فاطی به لباست یکی از عروسکات و وصل کردم تا راضی شدی.دیگه داری خودت در مورد لباس پوشییدن و... نظر میدی.دو روز دیگه دختر قشنگم ۲ماه تموم می شه که دیگه مامان شما رو پوشک نمی کنه و تا حالا خدا رو شکر بیرون یا مهمونی رفتیم اتفاق بدی در این مورد نیفتاده البته الان تازه یه مدته مامان خیلی طولانی تر بیرون میمونه چون نمیخواستم اذیت بشیم از خدا میخوام مثل همیشه که مامان و تنها نزاشته از این به بعدم بهم کمک کنه اخه مامان یه دلواپسیی داره که با توکل به خدا و کمک همیشگیش اونم پشت سر میزاریم.الانم چون با گوشی دارم مینویسم برام سخته سر فرصت میام .میبوسمت.

یک شنبه 17 خرداد.دیروز با هم رفتیم پیش دکتر واسه چک آپ و نشون دادن پات چون یکم احساس کردم پات و خوب رو زمین نمیذاری و دکتر گفت جای نگرانی نیست و طبیعیه ولی اگه دلتون شور میزنه یه عکس از مچ پاها بگیریم و آزمایش خون برای نداشتن غلظت خون و تیروییدغمگینوای خدا میدونه اسم آزمایش که اومد چقدر بهم ریختم حالا دفترچه ت هم اعتبار نداشت بابا رفته بود امروز مهر اعتبار بزنه که گفته بودن باید دفترچه ی دخترم عکس دار بشه چشمکآخه دیگه شما خانوم شدی بزرگ شدی منم که از دیروز با خودم کلنجار میرفتم به بابا گفتم بهتر نیست آزمایش نده اخه یه بچه ی 2 ساله که خدا رو شکر همه چیزشم نرماله چرا باید اذیت بشه و ازش خون بگیرن بابا گفت والله عکس پا هم به خاطر وسواسه شماست حالا قراره بعدازظهر با یه دکتر دیگه مشورت کنم که اگه نیازی نیست انجام نشه.دیروز عصر هم با هم رفتیم پروفسور کوچولو برات یه بازی فکری یه ماشین و کتاب خریدم بازی فکریه خیلی جالبه یه سری اشکال مثل مکعب و بیضی و... داره که به رنگهای مختلفه و مثل مهره سوراخ داره و باید از یه سری بندهایی که توشه رد کنی تا چند سال میتونی باهاش بازی کنی چون الان از تو بند ردشون می کنی و رنگها رو هم که از قبل بلد بودی ولی بعدها که به امید خدا بزرگتر شدی از روی الگوهاش میتونی نگاه کنی و بچینی.امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی تا ماشینت و دیدی گفتی صبح بخیر ماشین مثل اینکه یادت رفته بود ماشینتم برات خریدم.یه چیزی که این روزا باهاش دلبری می کنی کلمه ی مامانم و بابا جونه فهمیدی من و بابا به این کلمه ها چه ذوقی می کنیم راه میری با یه نازی می گی مامانم منم می گم جونم به بابا هم می گی بابا جون بابا هم شروع می کنه به قربون صدقه رفتنت.

در حال درست کردن کوکو.

مامان یه لباس چارخونه پوشید اصرار داشتی مثل مامان لباس بپوشی.

18 خرداد.بالاخره دیروز با دکتر مشورت کردم و گفت لازمه کوچولوهای 2 ساله چک آپ بشن پس قراره آزمایشات انجام بشهگریه.امروز بردمت عکاسی و به اصطلاح اولین عکس پرسنلیه دخترم گرفته شد و تا شب آماده میشه وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه به سوپر مارکت که رسیدیم گفتی یه چیزی میخوام خوب منم بردمت داخل و یه گشتی زدی و پاستیل برداشتی و به اصرار مامان چند مدل هم کیک و شیر برداشتی و اومدیم خونه وای که چقدر ماه بودی امروز.......... 

یه چیز و یادم رفت بگم که سرانجام یه کارتونی توجهت و جلب کرد برای اولین بار اونم کارتون موش سرآشپز بود که روز جمعه صبح و یه بارم شب نشون داد و نگاه میکردی و برای من و بابا هم تعریف میکردی.دیگه اینکه به اتاق میگی توقتاق دلیلشم اینه که همیشه مامان بهت گفته فلان چیز و بزار تواتاق یا بریم تو اتاق یا...این باعث شده فکر کنی اتاق توقتاقهخنده.

توبالکن دوباره داری به مامان کمک می کنی.

19 خرداد و سه شنبه.دیشب رفتیم عکست و گرفتیم قربونت برم با اون لبخند ملیحت خیلی عکست نازه  آخه کدوم مامان و دیدی که از بچه ش تعریف نکنهخندونکاونم اگه دخمل باشه وقتی برمی گشتیم بردمت تو یه شهر بازی بادی و یه عالمه ورجه وورجه کردی وقتی هم میخواستیم بیاییم بیرون یکم نق زدی ولی نسبت به بچه های دیگه زودتر آروم شدی آخه بعضی از بچه ها مامان و باباشون و خیلی معطل میکردن ولی شما زود دل کندیآرام وقتی برمی گشتیم مامان خرید داشت تند تند مامان و بوس میکردی آخه خیلی دختر قدر دانی هستی و بابت کاری که برات میکنم تشکر می کنی حالا یا با زبون شیرینت عنوان می کنی یا با بوسه ابراز می کنی واسه همینه که اینقدر دوستت دارم نفسم.دو روزه که بیرون که میریم دستم و ول نمی کنی نمیدونم جریان چیه تعجباز این بابت خیلی خوشحالم چون همیشه دوست داشتی خودت تنها راه بری بدون گرفتن دست من امیدوارم روز به روز شاهد عادتهای خوب ازت باشم.مامان میخواد یه اعترافی بکنه که یکم بیرحمانه است ولی به نفع جفتمونه اینکه وقتی گریه می کنی البته بی دلیل اصلا بهت نگاه نمی کنم و انگار نه انگار در حالی خدا از دلم خبر داره ولی چیزی به روی خودم نمیارم مثل امروز حتی بهم گفتی بغل بهت توجهی نکردم و گفتم تا وقتی داری الکی گریه می کنی کاری بهت ندارم اگه گریه نکنی هم بغلت می کنم هم باهات بازی می کنم خوب به گریه ت ادامه دادی ولی وقتی دیدی مامان سر حرفش وایستاده و توجهی بهت نمی کنه اومدی تو آشپزخونه کنارم و ساکت ایستادی اونموقع بود که بهت نگاه کردم و گفتی ببشید مامان  (ببخشید)منم بغلت کردم و بوست کردم و یه عالمه برات سخنرانی از نوع کودکانه کردم.دختر نازم اگه ازم چیزی رو بخوای که معقول باشه و برات ضرری نداشته باشه با دل و جون برات انجام میدم ولی وقتی ازم چیزای ناممکن و میخوای مثل اینکه یه چیزی رو تو تلویزیون دیدی می گی اون و بده به من خوب اونموقع است که به قول خودت مامان عصبی (به عصبانی می گی)می شه.همش از خدا میخوام بتونم از پس تربیت کردنت بربیام چون خیلی کار مهم و سختیه اونم بچه های امروزی که بیشترشون تک فرزندن و عزیز دردونه ی خونه و نمی شه بهشون گفت بالای چشمت ابرو.خدا خودش کمک کنه.

کنار دو تا گلدونی که مامان برات خریده.

20 خرداد.یه عکسه داخل حمام.

جمعه 22 خرداد.خونه ی خاله.

این عکسه وقتیه که تازه واکسن 4 ماهگیت و زده بودیم و اومده بودیم پیش خاله  روی همین صندلیه خاله.

 شنبه ۲۳خرداد.قربونت برم الان که دارم برات مینویسم خونه ی خاله افسریم شما خوابی و ساعت نزدیکه ۳ ظهره.از ۵شنبه شب تا حالا اینجاییم چون خاله جون حال نداره و اومدیم کمک حالش باشیم و شما هم مامان و شرمنده خودت کردی از بس که خانومی وبا درک و فهم و باشعور میدونی خاله مریضه و نباید سرو صدا کنی اروم واسه خودت میری یه گوشه بازی می کنی و اصلا تا الان گریه نمردی در حد نق زدن کوچولو چرا ولی اینکه سرو صدا راه بندازی نه خدا رو شکر خیلی دوستت دارم.امروز صبح دختر دایی و زندایی مامان واسه دیدن خاله جون اومدن مامان هم یه عالمه کار داشت,پذیرایی کردن ,غذا درست کردن و...کنارشون نشستی و براشون زبون ریختی خوشگلم گاهی هم میومدی پای مامان و بوس میکردی مهربونم خلاصه هرچقدر ازت بگم کم گفتم عشقم حالا برگشتیم خونه برات مفصل مینویسم. 

دو شنبه25 خرداد خونه ی فایزه جون و دایی علیرضا.شب شام خونشون بودیم بعد با خاله برگشتیم خونه ی خودمون.

چهارشنبه 27 خرداد.سپینا جونم دوشنبه شب از خونه ی خاله اومدیم خونمون و خاله جونم با خودمون آوردیم تا اینجا بهش رسیدگی کنیم چون تو خونشون با نشت لوله آب و کارهایی که باید انجام میشد موندن سخت بود واسه همین پریشب دیگه خونه ی خودمون خوابیدیم وقتی از آسانسور اومدی بیرون و بابا در و به روت باز کرد اینقدر دلتنگش شده بودی که داشتی بال بال میزدی بری تو بغلش و تا 1 بیدار بودی و واسه بابا بلبل زبونی کردی.دیروز ظهرم داشتی به موهای بابا ور میرفتی بابا گفت اگه موهام و خوشگل کنی نی نیه میگه بابای من شو منم گفتم خوب اشکالی نداره که بابای نی نی هم باش گفتی نه بابای خودمه خاله افسر اینقدر از این حرفت خوشش اومد که نگو .مامان جون چون الان شما و خاله خوابیدین البته کنار هم و منم یه عالمه کار دارم بیشتر از این نمی تونم بنویسم فقط بگم خیلی ماه و گلی و همونطور که قبلا گفتم خیلی شرایط رو خوب درک می کنی و تا اونجا که بشی سعی می کنی همه چی رو رعایت کنی تا خاله بتونه استراحت کنه آفرین گل قشنگم.از خدا میخوام همه ی مریضا رو شفا بده خاله افسرم هر چه زودتر خوب بشه و همه رو از نگرانی در بیاره.میبوسمت گل خوشبوی مامان. 

یکشنبه 31 خرداد.تو آشپزخونه داری واسه خودت آشپزی می کنی.

چهارشنبه ۳تیر.دختر نازم این اخرین پسته این ماهه و از فردا دخترم وارد بیست و هشتمین ماه زندگیش میشه (به سلامتی باشه)این ماه خیلی مشغله داشتیم و تنها نبودیم چون هنوز خاله جون پیشمونه و خیلی بهش عادت کردیم تو این مدت خیلی چیزا گفتی و خیلی کارا کردی ولی مامان کم حواس زیاد یادش نیست یکی از حرفای قلنبه ت این بود که یه روز گفتی بابا زحمت گشیده طایبو (طالبی) خریده بده بخورم دیگه اینکه به خاله جون گاهی میگی خاله گاهی مامانی گاهی مثل مامان میگی اجی اسر(ابجی افسر).تو این مدت که خاله خونمونه احساس میکنم که فکر میکنی بهت توجه نمی کنم واسه همین گاهی اوقات بهونه گیری میکردی شایدم چون ددر رفتنا کمتر شده حوصله ت سر میره و تلافیش و سر مامان در میاری.دیروز برای اولین بار بدون جیغ و داد با اندیا یکساعتی بازی کردی اخه همیشه سر اینکه به وسایلت دست نزنه کلی داد و هوار و تحمل میکردیم ولی دیروز خوب بودی خدا رو شکر.

4 تیر.دختر شیطون مامان تازگیا علاقمند شده میره زیر میز.

[ سه شنبه 5 خرداد 1394 ] [ 1:07 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

ناب ترین لحظه ی زندگی ام زمانی بود که برای اولین بار تو را در آغوش گرفتم (92/2/5) و با لمس تنت با تمام وجود درک کردم که تو فرشته ای هستی که از جانب خدا به من هدیه شدی .

                                                     گل خوشبوی من تولدت مبارک.

94/2/5 سلام به زیباترین و دوست داشتنی ترین موجود زندگیم دختر خوبم سپینای ملوسم.مامان جونم تولدت مبارک الهی 120 ساله شی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی.اول بگم امروز خیلی هوا خنک شده و مامان که برنامه ی پارک واسه دخترش داشت کنسل شد دیگه اینکه رفتیم چک آپ و وزنت شده 13/5 و قدت هم 89.که وزنت 13/200 ثبت شد از اونطرف رفتیم واسه دخترم یه کیک کوچولو و شیرینی خریدیم با هم رفتیم حمام الانم که ساعت نزدیکه 3 هستش خوابی آهان قبل از حمام مامان بادکنک هات و باد کرد و گلو درد گرفت.حالا باید ببینم چی پیش میاد بعد بیام برات بنویسم.دیدی چجوری همه رو مختصر و مفید پشت هم ردیف کردم هزار بار گفتم بازم می گم دوستت دارم.

بریدن کیک.

شب با له کردنت توسط خاله فاطی و زهرا جون به پایان رسید.

10 اردیبهشت و پنج شنبه.یه عالمه حرف واسه گفتن دارم نمیدونم می تونم تو این مدتی که خوابی بگم یا نه ؟؟اول از شب تولدت شروع کنم که بابا قرار بود زودتر بیاد تا ببریمت پارک سرپوشیده چون گفتم که هوا خیلی سرد بود ولی براش کاری پیش اومد و دیر اومد واسه همین نرفتیم و همه هم تلفنی تبریک گفتن تا اینکه خاله فاطی و خاله زهرا وقتی فهمیدن کسی نیوده خونمون از اونجاییکه خیلی مهربونن اومدن و اینقدر باهات بازی کردن و برات دست زدن و رقصیدی شمع کیک و با هزار آرزو که مامان برات کرد و فوت کردی برات یه عالمه فشفشه و... خریده بودم روشن کردم و کلی ذوق کردی خلاصه اونشب تموم شد همون شب مامان برای اولین بار شما رو پوشک نکرد به این دلیل که شب قبلش ساعت 4 صبح یدفعه از خواب بیدار شدی و به مامان گفتی (با عرض معذرت) جیش منم زود پوشکت و باز کردم و رو لگن نشوندمت و فهمیدم دخترم دیگه خانوم شده و می شه در این مورد بهش اعتماد کردآرام .فردای اونروز خاله زهره اومد خونمون و برات کادو یه پازل چوبی مزرعه خریده بود که تا شب چندین بار درست کردی و خراب کردی و عصر هم رفتیم به قول خودت خونه ی ییا (زهرا) که اونجا دسته گل کاشتی و آیینه ش و انداختی شکوندی و چقدر خدا دوستت داشت که خودت چیزیت نشد.

دیروز چهارشنبه هم ناهار با خاله فاطی و زهرا و زهره رفتیم پارک تا تونستی رو چمن ها واسه خودت دویدی و توپ بازی کردی چشمات پر از خواب بود ولی مقاومت میکردی با خاله زهرا بردیمت تو ماشین یه دور زدیم تا خوابیدی و 1 ساعت و نیم خوابیدی و فکر می کنم دیروز بهت خوش گذشت این به جای روز تولدت که نتونستیم بریم جایی ولی دیروز هوا عالی بود خنک و دلچسب.

9 اردیبهشت.

حالا بگم از حرفات دیروز داشتی نقاشی می کشیدی نمی دونم چی شد که هوس کردی رو دیوارم یه خطی بکشی اومدی به مامان گفتی ببین چیکار کردم؟؟ بابا بیبینه ع می شه نمی تونی بگی عصبانی حرف اولش و می گی.چند روز پیش بابا رو صدا میکردم دیدم ادای من و در میاری به بابا می گی سیمک (سیامک) یکی دو روزم هست که ازت می پرسم اسمت چیه؟؟؟ می گی سیمینا (سپینا)برس و کلیپس و...مامان از جلوی آیینه برمیداری میزنی به موهات و می گی حوشکل شدم؟؟؟ اینقدر لحن سوال کردنت قشنگه که آدم میخواد بخوردت.مدل حرف زدنت هم مثل آدم آهنیه کلمه کلمه و با وقفه حرف میزنی.یادته؟؟؟؟؟؟ غذا بیپزیم بخودیم .اعصاب خرد می شه. اینا هم چیزاییکه خیلی تکرار می کنی.

حالا یکی از اخلاقهاییکه این روزا پیدا کردی هر کس بیاد خونمون یا هر جا باشیم دلت نمیخواد اون طرف بره یا اونجا رو ترک کنی و کلی داد و هوار و گریه زاری داریم.دیگه از اول هفته که به طور کل پوشک شب هم نمی پوشی خیلی زیاد باید بهت یادآوری کنم همش فکر می کنم خیلی به خودت فشار میاری و مقاومت می کنی ولی از امروز تصمیم گرفتم دیگه بهت زیاد اصرار نکنم. 

11 اردیبهشت جمعه.بله دوباره تولدخاله شمسی چون نتونست واسه تولدت بیاد برات کیک گرفت و اومد خونمون دوباره تولد بازی.

 

جمعه 18 اردیبهشت.خیلی وقته که برات ننوشتم دلیلشم اینه که مامان داره یه کارایی می کنه از الان دارم واسه دخترم چیزاییکه واسه زمستون مثل شال و کلاه و...لازمت می شه میبافم چند روز پیش یه کلاه برات بافتم همش دنبال یه مدل خوشکل واسه شال گردن و بعدم یه ژاکت و سارافون و...هستم آخه امسال دیگه همه ی لباسات برات کوچیکه و دوست دارم لباسای امسالت کار دست خودم باشه.همین الانم از خواب بیدار شدی یه خواب کوتاه بود فکر کنم نیم ساعت بیشتر نشد دوباره میام. از وقتی بیدار شدی محبتت گل کرده و مامان و چپ و راست ماچ می کنی قربونت برم.

19اردیبهشت.الان که دارم برات می نویسم ساعت نزدیکه ۱ظهره و  رو پام خوابی و منم با موبایل دارم می نویسم یکم سخته ولی دلم نمیاد بزارمت زمین چون اونجوری زود بیدار می شی.عزیز دلم دیشب واسه اولین بار اسم مامان و گفتی با بابا داشتی تو اتاقت بازی میکردی منم تو اشپزخونه بودم از اتاق صدام کردی و گفتی مامان ایشته (فرشته) منم ذوق زده اومدم پیشت شما هم که تا می فهمی من و بابا از یه چیزی خوشمون میاد مرتب تکرارش می کنی همش اسم مامان و می گفتی.مامان فکر می کنه شما هر چی رو که می خوای تو بازیهات عنوان می کنی اخه چند لحظه پیش داشتم گاز و تمیز میکردم دیدم با خودت حرف میزنی و می گی مامان کار بکنه میاد ب (بغل) می کنه میخوابیم منم کارم و ول کردم و اومدم بغلت کردم یا یه بار دیگه به عروسکت می گفتی اگه حوبی باشی میریم ددر(یعنی اگه دختر خوبی باشی)اخه این حرفیه که مامان بهت می گه.

پنج شنبه شب دایی مجید و زندایی سارا و سپهر اومدن خونمون با اینکه دیر به دیر میبینیشون ولی زود ارتباط برقرار کردی و چنان دایی دایی راه انداخته بودی که نگو.هفته ی گذشته یه حرفی زدی که اشک تو چشمام جمع شد فکر کنم سه شنبه بود تو اشپزخونه بودیم طبق معمول من مشغول کار شما هم پیشم بودی یدفعه شنیدم می گی خدایا مامان مریض نشه وقتی این و شنیدم خیلی احساساتی شدم و بغلت کردم.این حرفت واسه این بود که این اواخر چند بار خاله افسر و که مریضه دیدی و همش دوتایی براش دعا کردیم و می گفتی خدایا خاله خوب بشه از اون به بعد بهت می گم چون شما دعا کردی خاله خوب شده چون گاهی ما بزرگترا فکر می کنیم شما کوچولوها بعضی چیزا رو متوجه نمی شین ولی شماها بیش از حد متوجه همه چیز هستین.قربون دختر فهمیده ی خودم برم.سپینا جونم دیروز عصر با هم رفتیم بیرون یه اقایی بود که نوازنده بود و اکاردون میزد خیلی خوشت اومد وسط خیابون وایسادی منم بهت پول دادم و بهش دادی دیگه دنبالش راه افتادی و پشت سرش قر هم میدادی بنده خدا وقتی علاقه ت و دید وایساد و برات اهنگ زد تا دیگه بی خیال شدی اومدیم تا رسیدیم به سوپر مارکت گفتی خرید بکنیم رفتیم داخل و یه دوری زدی می خواستی سس برداری گفتم داریم واسه خودت خوراکی بردار ...خلاصه اینقدر خانوم شدی که دیگه هر چی بخوای به مامان می گی هر کاری هم بخوای می کنی.فقط یه چیز اگه می بینی مامان گاهی از امروز گاهی از دو روز پیش می گه واسه ضیقه وقته تا یادم میاد می نویسمچشمک.

20 اردیبهشت.

دوشنبه شب۲۱.الان که دارم برات می نویسم ۲دقیقه ی دیگه ساعت از ۱۲میگذره و می شه سه شنبه کنارت دراز کشیدم و میخوام برات از دیروز بگم که با بابا در حال خوردن بستنی بودی,بابا گفت بستنیت و میدی من؟گفتی حودت (خودت)داری این اولین حاضر جوابیت بود که من و بابا کلی از این حرفت خوشمون اومد.این روزا خیلی رفتارت به قول معروف بزرگونه شده الان قبل از خواب دست انداختی گردنم و بوسم کردی شبا موقع خواب شب بخیر می گی گاهی سلام می کنی و می گی سمام تشکر کردن یادت نمیره دیگه هر چی رو دوست داری میگی مثل چند روز پیش که گفتی بریم حونه ی ییا(زهرا )من حونه ی ییا دوست دارم یا صبح تا چشمت و باز می کنی می گی ددر میخوام.اسم حمام که میاد دیگه صبر نمی کنی و هر جا باشی شروع می کنی به در اوردن لباسات خدا رو شکر حمام رو خیلی دوست داری و فعلا باهات مشکل ندارم.الانم چشمای مامان و خواب گرفته و بیشتر از اینم ذهنم یاری نمی کنه تا بعد میبوسمت.

23 اردیبهشت.

پنج شنبه 24.دختر شیرین زبون مامان امروز تا از خواب بیدار شدی نمیدونم از کجا صدای خروس اومد که برام یه حسه خوبی بود بهت گفتم سپینا خروسه داره آواز می خونه که گفتی من جیغ کشیدم حروسه بیدار شده( به خ می گی ح) سه روزه صبح حا ساعت 7-7/5 بیدار می شی بالا سرم می ایستی می گی مامان بواند شو/boand/(بلند شو) ]یا اینکه تا چند ساعتی میگذره که بهونه گیری نکردی میایی می گی حوبی شدم جیغ نزدم منظورت اینه که دختر خوبی شدم و از خودت تعریف می کنی دیگه حرفی نیست که نگی.چند لحظه پیش قبل از اینکه بخوابی بهت گفتم بیا بخواب عصر بریم ددر گفتی من نمیام میمونم حونه تنها میمونم تعجبآخه فسقلی خیلی این حرفا برات زوده.

۲۵ اردیبهشت,جمعه.از دیروز تا حالا یاد گرفتی و می گی نیمیخوام میگم بیا لباس بپوش می گی نیمیخوام خلاصه هر چی می گم این کلمه رو می گی دیروز که می گفتی نیمیخوام بیام ددر حودت برو و....نمیدونم این اسمش چیه مستقل شدن یا لجبازی؟؟؟ولی به قول بابا  که می گفت تربیت کردن بچه خیلی سخته اره گاهی نمیدونم باید در مقابل بعضی از رفتارات و کارات چه عکس العملی نشون بدم خدا خودش تو این راه سخت کمک کنه .دیروز رفتیم خونه ی خاله شمسی فایزه اینا هم بودن بهشون می گفتی حازه دون(فایزه جون) و به علیرضا هم می گفتی دایی عییضا بعد از یه عالمه بازی باهاشون رفتیم پارک و موقع برگشت دل نمی کندی و با گریه سوار ماشین شدی ولی چون تو بغل دایی بودی و اون نشست پشت فرمون شما هم دیگه تکون نخوردی و هر چی بهت گفتیم نباید اونجا بشینی گوش نکردی و دم در خونه هم با گفتن این حرف که بریم بستنی بخریم بدون گریه جدا شدی.

۲۷اردیبهشت.چند لحظه پیش فکرم درگیره نوزادیت بود یدفعه دلم تنگ شد اومدم برات بنویسم که خیلی دلم هوای اون روزات و کرده وقتی تو بغلم با ارامش میخوابیدی و شیر میخوردی حتی دلم واسه اون گریه ها هم تنگ شده دیشب می خواستم بغلت کنم از دستم در میرفتی پیش خودم فکر کردم ۲سال پیش تو این تاریخ اینقدر ناتوان بودی که حتی با مکیدن سینه اون چونه ی کوچولوت خسته می شد و مکث میکردی ولی الان خدا رو شکر هر قدر هم که بازی کنی از خستگی خبری نیست.چند روز پیش بابا بهم گفت باورت می شه سپینا اینقدر بزرگ شده که دیگه همه چی می گه و...بهش گفتم من همش فکر می کنم تو رویام نمیدونم این چه حسیه باورم نمی شه این روزا رو گذروندم.آرام

از پشت موهات عکس گرفتم که ببینی چه خوشکل و خوش حالته.

قبلا برات نوشتم که در مورد کودک 2 ساله مطلب می خوندم یکیش خیلی قشنگ بود برات  می نویسم:

بچه های دو ساله کاشفینی هستند که به دنبال دنیاهای ناشناخته میگردند و دانشمندانی هستند که شگفتی های طبیعت را بررسی می کنند.شاعرانی هستند که برای اولین بار زبان را اختراع می کنند و روانشناسانی که به راز تفاوت های رفتاری انسانهای اطراف خود می اندیشند. 

یه جا دیگه نوشته بود:

بچه ی من یک شی و یک جسم نیست در جهت تحقق آرزوها و عقده های نهفته ی من!بچه ی من یک موجود کاملا متفاوت و منحصر به فرده و اومده به این دنیای متفاوت تا واسه خودش یه عنصر منحصر به فرد بشه نه مثل هیچکس دیگه نه حتی بهتر از هر کس دیگه کاملا معمولی و عادی.

این یکی و که خوندم خیلی خوشم ااومد:

بجه ی من وسیله پز دادن من نیست هر طور هست مورد قبول منه و واسم خوشاینده.

وقتی خوندمش دیدم راست می گه من خودم و بچه م و اذیت کنم که فلان کس که اومده خونه ی من ناراحت نشه خوب اگه قراره با عملکرد یه بچه ی 2 ساله که اسمشم رو خودشه بچه ناراحت بشه خوب بشه اصلا نیاد خونم منم سعی می کنم نرم جایی که بهمون سخت بگذره و در آخر مجبور بشم دعوات کنم. همین ددری که خودمون میریم (تا ته خیابونمون آخه خیلی طولانیه و باصفا)یا پارک خیلی به نظرم عالیتره تا خونه ی کسی چون حداقل امر و نهی نمی شی.محبتیا فلانی بچه ش و زودتر یا دیرتر ازشیر و پوشک گرفته اینا دیگه حرفاییه که برام مهم نیست و ازش راحت میگذرم میدونم در آینده حرفهای دیگه ای هم ممکنه بشنوم ولی از الان دارم خودم و آماده می کنم که به هیچ چیز جز یه تربیت درست وآموزش خوب برای دخترم فکر نکنم.چشمک 

29 اردیبهشت.عاشقه اینم که موهات و اینجوری با کلیپس جمع می کنی.(البته خودم جمع می کنم برات)

 

 سوار زرافه ای که خاله زهره برات خریده شدی.(تو بالکن)

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت.عروسکم همین الان با گریه خوابیدی نمیدونم چرا؟قبل از خواب دستگاه پشه کش و زدم به برق اونو که دیدی به هم ریختی و شروع کردی بهانه گیری و گریه تا دستگاه و از اتاقت بردم بیرون.یه چند روزیه خیلی حرفای قلنبه میزنی وقتی میدونی کارت اشتباهه می گی اشکالی نداره مثل امروز  خیابون دستم و ول کردی و گفتی اشکالی نداره تازه سرت هم تکون میدی یا داشتم خیاطی میکردم به پارچه ها دست میزدی و این حرف و تکرار میکردی .یا میایی بغلم می کنی می گی مامانم و دوست دارم و با اون دستای کوچولوت پاهام و بغل می کنی و سرت می چسبونی به پاهام نمیدونی این حرکتت چقدر بهم انرژی میده و شارژ می شم.از خیاطی گفتم حالا هر کس ندونه فکر میکنه من چه خیاطه ماهریم از این خبرا نیست همینطوری دست به پارچه و سوزن شدم و واسه دخملی لباس میدوزم اخه به نظرم ادم دختر که داره هم ناخواسته بافنده خیاط اصلا هنرمند میشه امروز برات یه لباس دوختم که یکمش مونده حتی دارم جوراب  هم براش ست می کنم خیلی از این کار لذت میبرم شما هم می شینی کنارم و به همه چی دست میزنی و اینقدر باید حرف بزنم که فکم درد میگیره ولی خوبه دوتامون درگیر میشیم و حوصلمون کمتر سر میره.لبخند

یک شنبه 31 خرداد.دلت خواست این شکلی لباس بپوشی.

امروز جمعه اول خرداد.تا بیدار نشدی تند برات بگم که امروز بابا کولر و سرویس کرد و ظهر سر ناهار گفتی واسه بابا شربت بریز بابا امروز کار کرده گشنشه اینقدر با بابا از این حرفت ذوق کردیم بابا گفت این حرفا رو از کجا یاد میگیره آخه.بعدم بگم فقط منتظر کوچکترین حرکتی تا ازمون تشکر کنی امروز گفتی یو یو (چوب شور)میخوام بهت دادم گفتی مامان برام یو یو خریدی ؟گفتم بله گفتی مرسی مامان برام یویو خریدی جمله ت و باید کامل بگی.بعضی شبا هم که نمیخوای بخوابی گیر میدی صوبونه میخوام (صبحانه)آخه خوردنی های این وعده رو ترجیح میدی شب بخوری.پریشب در اتاقت که رو به بالکن باز می شه باز بود و حسابی پشه ها نیشت زدن بی انصافا با هم رفتیم داروخانه بهت گفتم میخوام برات پماد بگیرم تو داروخانه شلوارت و میزدی بالا که جای نیش و بهشون نشون بدیخنده.با تلفن صحبت کردن و که دیگه نگو دیروز عمه ویدا تماس گرفته بود باهاش حرف زدی البته حرفای مامان و تکرار میکردی و عمه هم قربون صدقت میرفت بعد کتی زنگ زد باهاش حرف زدی و همش می گفتی به دنی سلام بیسون (برسون)امروزم با زهرا جون بهش می گفتی تشیف بیایین خونمون(تشریف بیارین خونمون)بیدار شدی مخمله من.دوستت دارم.

دوباره اومدم که بگم این روزا همه ی حرفای مامان و به خودش برمیگردونی همین الان به مامان گفتی راه نرو بسی (بستنی)بخور مامان.یا دیروز داشتم سوزن و نخ میکردم گفتی نخ و نکن دهنت کثیفهخجالتچاره چیه باید رعایت کنم دیگه هر حرفی که میزنم اول خودم باید بهش عمل کنم دخترم دیگه تکرار نمی شه.

گیر دادی تولد بازی کنیم ما هم که پایه بودیم و شمع روشن کردیم و چراغا رو خاموش کردیم فشفشه روشن کردیم با کلی سر و صدا اینم کیک تولد.خندونک

2 خرداد.امروز تو خونه همش شعر خوندی :چشم چشم دو ابو(ابرو)...(با ذکر اینکه خم می شی رو دفترت و با مداد واسه خودت خط می کشی) دویدم و دویدم سر کویی رسیدم ...دو روزه میریم خونه ی زهرا جون و تو بالکنش واسه خودت آب بازی می کنی و خوش میگذرونی.حالا یه خبره دیگه قراره ببرمت استخر ولی قبلش باید برم بپرسم برای شما تو این سن چی لازمه آخه به سن شما یه جا شنیدم مایو مخصوص و...میخواد ببینم شرایطش چجوریه میخوام امسال و به بازی بگذرونی و اب بازی کنی سال دیگه آموزش ببینی.الان ساعت نزدیکه 12 شبه قبل از اینکه بخوابی خودت بهم گفتی مامان خوابم میاد حتی صبر نکردی بابا از حمام بیاد بیرون چون خیلی لالا داشتی آخه امروز فقط نیم ساعت خوابیدی.خوب بخوابی عشقم.

راستی یادم رفت بگم وقتی میریم بیرون تا میایی خونه می گی لباس خونه بپوشم.دیگه اینکه امروز مامان وقتی داشت غذا درست میکرد برای اینکه همش نیایی دستم و بکشی و ببری گفتم برو برام خرید کن یه چرخی تو خونه میزدی و برام روغن-نمک-زردچوبه و یه عالمه چیز دیگه میخریدی و میدادی بهم منم مثلا به غذا اضافه میکردم.اینم بگم تا حدودی رنگها رو می شناسی و شکلهایی مثل مثلث و مربع و... می کشم با مداد گوشه هاشون و خط می کشی و بهم نشون میدی یه چند تایی از مشاغل رو هم می شناسی و میدونی کار نانوا -خیاط -ارایشگر- راننده و... چیه از دیروزم می گم سپینا یه دختره... می گی باسییقه (با سلیقه) است می گم باسلیقه یعنی چی ؟ می گی وسایلش و جمع می کنه. امشبم با شعرای انگلیسی که برات زمزمه کردم خوابت برد.

ببین چطوری دستات و گذاشتی زیر سرت.

[ جمعه 4 ارديبهشت 1394 ] [ 15:28 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

13 فروردین 1394.سلام به روی ماه دختر نازنینم امیدوارم زمانی که این پست رو میخونی تنت سلامت و دلت خوش باشه.بله امروز سیزده به دره و ما تو خونه ایم این سومین ساله پیاپیه که ما تو خونه می مونیم به خاطر شما چون اعتمادی به هوا نیست و از اونجاییکه تازه سرماخوردگیت خوب شده مامان جرات بیرون بردن طولانی شما رو نداشت حالا تا عصر شاید بریم یه دوری بزنیم.خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم و دلیلش سرماخوردگی شما و مسافرت و یه عالمه گرفتاری دیگه بوده ولی الان اگه بیدار نشی همه رو برات می نویسم که تو این مدت چه اتفاقاتی افتاد.اول اینکه از روز اول عید شما سرماخوردی و تا روز سوم باید میرفتیم سفر به اوجش رسید طوری که تو هواپیما یه خانومی که صندلی پشتی ما نشسته بود با دیدن صورتت بهم گفت تا رسیدی بندر عباس ببرش دکتر.

روز سوم ظهر با ماشینمون رفتیم خونه ی دوستای خوبمون مامان و بابای آریا و کالسکه سفری آریا رو گرفتیم عمو علی بابای آریا زحمت کشید ما رو تا فرودگاه برد.ساعت 17:35 پروازمون به مقصد بندرعباس بود و حدود 2 ساعتی طول کشید تا رسیدیم تو این مدت یکم خواب بودی یکم نق زدی و بابا یکم راهت برد تا رسیدیم.تو مدت پرواز یکسره آبریزش بینی داشتی و چشماتم اشک آلود بود و کلی پف کرده بود به محض رسیدن انگار رطوبت هوای اونجا برات خوب بود و بهتر شدی وقتی وسایلمون و تحویل گرفتیم ماشین گرفتیم رفتیم جایی که قرار بود مستقر بشیم چمدونا رو گذاشتیم و زدیم بیرون به بابا گفتم شرجی بودن هوا به سپینا کمک می کنه راحت تر نفس بکشه و همینطورم شد پیاده که خیلی هم راه بود رفتیم تا ساحل وای که چه جمعیتی اونجا بود و همه چادر زده بودن و شما هم تو کالسکه واسه خودت لمیده بودی و نگاه میکردی و راضی بودی که دیگه اون آبریزش شدی بینی رو نداری تا اینکه همسفرامون تماس گرفتن و نگران شما شده بودن که نکنه حالت خوب نبوده که ما هنوز نرسیدیم خونه دیگه ما هم راهمون کج کردیم به سمت خونه.اونشب برای اولین بار بود که خاله شیما و عمو علی(دوستای خوبمون)شما رو میدیدن و من و بابا هم با عمو عماد و خاله الهام آشنا شدیم.نیمه های شب تب کردی ولی خدا رو شکر با خوردن استامینوفن تبت اومد پایین.

عصر روز چهارم رفتیم ساحل و بازار ماهی فروش ها و واسه خودت کلی بازی کردی.بیشتر سعی میکردم تو کالسکه باشی چون تا رو پای خودت راه میرفتی باید پشت سرت میدویدیم.

روز پنجم قرار بود بریم جزیره ی هرمز بعد از خوردن صبحانه رفتیم اسکله و بعد از کلی انتظار تو صف سوار شناور شدیم و حدود یکساعتی طول کشید تا به هرمز رسیدیم از اونجا سوار یه وسیاه ی نقلیه ی جالب که مثل توک توک های تایلند بود کل جزیره رو گشتیم.یه جا هم که بابا اینا واسه دیدن یه غاری رفته بودن و شما تو کالسکه خواب بودی با هم تو آلاچیق دست فروش های اونجا موندیم تا اومدن خیلی جنوبی ها آدمای خوبی بودن کلی به مامان اصرار میکردن که تو برو ما مراقب دخترت هستیم ولی نمی خواستم برم چون خسته هم شده بودم هوا هم گرم بود.وقتی زمان برگشت شد برگشتیم اسکله و این بار سوار یه قایقی شدیم که امیدوارم دیگه هیچوقت مجبور نشم سوار بشم.وای انقدر تکون تکون میخورد که شما که تو کالسکه داشتی بازی میکردی یدفعه با گریه خواستی بیایی تو بغلم خاله شیما هم از اول تا زمانیکه برسیم حالش بهم خورد منم محکم بغلت کردم و هر سوره ای که بلد بودم و خوندم و بهت فوت کردم و خودمم نفس های عمیق می کشیدم که حالم بد نشه شما خدا رو شکر خوابت برد ولی با هر تکون شدیدی به خودت می پیچیدی و معلوم بود دریا زده شدی تا بالاخره رسیدیم خاله شیما رو بردن دکتر ما هم اومدیم خونه وای خیلی اون لحظه ها بد بود وقتی دیدم رنگت پریده همش خودم و سرزنش میکردم.

داشتیم میرفتیم اسکله.

با عمو علی و خاله شیما تو اسکله.

تو بغل بابا از دور ازتون عکس گرفتم. 

داخل شناور.

اسکله ی هرمز.

قلعه ی پرتغالیها.

تو قلعه ی پرتغالیها یه جاهایی نمی شد با کالسکه رفت من و شما نرفتیم و اینجا منتظر برگشت بقیه بودیم.

اینجا یه جای خیلی قشنگ بود به اسم کوه مجسمه منظره ی زیبایی داشت.نزاشتم بابا ببردت جلوتر چون خطرناک بود.

روز ششم.قرار براین بود که با لندینگراف بریم قشم برخلاف روز قبل که خیلی تو صف موندیم و اذیت شدیم تو این روز ساعت نزدیکه 10 قشم بودیم و قرار بود از 12 به بعد خونه رو تحویل بگیریم که اونم برامون شد دردسر و یه 4-5 ساعتی به خاطر بی مبالاتی یه عده مجبور شدیم تو ماشین و مراکز خرید وقت بگذرونیم حالا بماند که بابا رو گم کردیم و چه سختی کشیدیم ولی گذشت.تو قشم خیلی بهمون خوش گذشت و مامان تونست یه عالمه لباسهای خوشگل واسه دخملش بخره یکروز هم بردیمت دریا اول از اینکه شن و ماسه بهت چسبیده ناراحت بودی ولی یکم که گذشت دیگه نمی تونستیم از کنار دریا بیاریمت اونجا یه عالمه واسه خودت صدف و حلزون جمع کردی البته هر چیزی غیر از ماسه رو برمیداشتی و مینداختی تو پلاستیک.

جنگل حرا.

94/1/8 شنبه.محوطه بازی کنار دریا.

اینم یه ستاره دریایی که عمو عماد روزی که کنار دریا بودیم گرفت و شما برای اولین بار از نزدیک دیدی البته خودمم همینطور و لمسشم کردم و بعد از اینکه ازش عکس گرفتیم دوباره انداختیمش تو آب.

در حال سرفه.

روز نهم.باید برمی گشتیم بندرعباس ساعت 9 شب پروازمون بود ساعت نزدیکه 2 راه افتادیم نزدیکه 5 بندر بودیم یکم استراحت کردیم عمو علی زحمت کشید ما رو برد فرودگاه.خیلی خانوم بودی همش دلشوره داشتم که چجوری تو هواپیما ساکتت کنم ولی از قبل که با ماشین میرفتیم فرودگاه بهت گفتم اگه سر و صدا کنیم عمو حواسش پرت می شه تو هواپیما هم با همین حرفا ساکت موندی و یکم که گذشت نشستی رو صندلیت و با کمربند ها تا خود تهران بازی کردی.یه چیز جالب رفتنا چون حالت خوب نبود خیلی به اطراف دقت نکردی و منم می خواستم همش خواب باشی ولی برگشتنا چون این مسافرت اولین سفر هواییت بود کلی برات حرف زدم وقتی هواپیما زا رو باند بلند شد و یکم اوج گرفت تو بغلم بودی بهت گفتم سپینا پایین و نگاه چقدر چراغ روشنه بلند گفتی عسودیه بابات  (عروسی بابات)یکم دیگه که گذشت و هنوز نمی تونستیم کمربندها رو باز کنیم کلافه شدی و به پنجره هواپیما اشاره میکردی و می گفتی بی بی یعنی بیرون بریم بیرون قه قهه.

اینم یه دختر شیطون توی کمد دیواری.

فرودگاه بندر عباس موقع برگشت.

اونجا که بودیم کلی حرف زدی به شیما می گفتی هیما به الهام و عماد می گفتی امام  کلمه ی دریا رو یاد گرفتی هر کسی هم هر کاری برات میکرد می گفتی مرسی نمنوم(ممنون).بیدار شدی بعدا"میام برات می نویسم.  

12 فروردین.کالسکه رو از قشم برات خریدیم.

14 فروردین.

خیلی دوست داری مثل بزرگترا کیف بندازی به دستت منم این کیف و که شاید عمرش بیشتر از 10 سال باشه دادم بهت.خیلی باهاش قیافه میگیری حالا میدونی توش چیه؟؟؟پوشکخندونک

 

16 فروردین.دختر عزیز مامان 20 روز دیگه تا تولدت بیشتر باقی نمونده و مامان نمیدونه باید چیکار کنه؟؟؟؟دلم میخواد یه کاری کنم که بهت خوش بگذره حتی بابا که دیشب ازم پرسید می خوای براش جشن بگیریم؟ گفتم نه.هنوز زوده که بتونه بعضی چیزا رو درک کنه آخه چند شب پیش که آندیا اومده بود خونمون به هر کدوم از وسیله هات که دست میزد جیغت میرفت هوا خوب من بهت حق میدم چون هنوز خیلی کوچیکی و مونده تا یاد بگیری باید با دیگران تو بعضی چیزا سهیم باشی.100% روز تولدت هم از این داستانا داریم این یکی از دلایلشه یکی دیگه اینکه دوست دارم تو روز تولدت همه هم سن و سالای خودت باشن و با هم بازی کنین و ورجه وورجه کنین ولی از اونجاییکه تو سن شما باید یه مراقب هم کنار هر بچه ای باشه چون هنوز نمیدونین چی خوبه چی بده و از اونجاییکه من اگه بخوام نی نی ها با ماماناشون و بگم ممکنه بعضی از این ناراحت بشن که چرا ما دعوت نبودیم پس مامان این جشن و به تعویق میندازه و مثل پارسال یه جشن کوچولوی خودمونی میگیره ولی برنامه ریزی می کنم تا کاراییکه دوست داری مثل بازی تو پارک و...که ازش لذت میبری تو برنامه باشه.حالا بازم تا اون روز نمیدونم چه اتفاقاتی می افته شاید یه تغییراتی داشته باشیم.

خوب حالا این چند روزی که دیگه هوا خوب شده هر روز رفتیم بیرون روز 13 بردیمت پارک یکم بازی کردیم یه دوری زدیم و اومدیم خونه.روز جمعه هم بابا رو بردیم مغازه و خودمون رفتیم پروفسور کوچولو مامان برات چند جلد کتاب گرفت چون خیلی وقت بود برات کتاب نخریده بودم.دیروزم با هم رفتیم کالسکه سواری ولی امروز پیاده روی داشتیم تا سوپرمارکت محله خرید کردیم اومدیم خونه و تو حیاط کلی حباب بازی کردیم.یکساعت و نیم پیش هم با گریه خوابت برد تا حالا که ساعت 4/5 و قراره بیدار شدی دوباره ببرمت بیرون.راستی دیگه قراره کم کم آماده بشی برای از پوشک گرفتن و امروز از صبح تا ظهر پوشک نبودی خیلی نمیخوام با عجله باشه که به هر دومون فشار بیاد از چند ساعت در روز شروع می کنم و کم کم طولانیش می کنم.امیدوارم همکاری کنی. محبت

امروز یکسال و یازده ماه و یازده روزه شدی.   (.: سپینا تا این لحظه ، 1 سال و 11 ماه و 11 روز سن دارد)

دوشنبه 17 فروردین.عزیز دلم از دیروز تا حالا مشغول انجام یه کاره بزرگم که خدا رو شکر تا الان باهام همکاری کردی.کار عظیم از پوشک گرفتن که مامان خیلی دلواپس بود و هنوزم هست چون تازه 2 روزه دیروز که فقط چند ساعت باز بودی ولی امروز از صبح که از خواب بیدار شدی پوشکت و باز کردم و هر دو رو (با عرض معذرت) توی لگن انجام دادی از دیروز تا حالا کلی هم بهت رشوه دادم(همش خوراکی بوده چیزاییکه دوست داری مثل اسمارتیز و بستنی) و کلی تشویقت کردم که فکر کنم همین ذوق و شوق و به به و چه چه های مامان باعث ترغیبت شده و خیلی تمایل داری گاهی اوقات 10 دقیقه یکبار روی لگن می شینی دیگه از دیروز تا حالا خودتم می تونی شلوارت و پایین و بالا بکشی.نگرانیم از بابت چیزاییکه تو نت می خونم که مادرا باهاش درگیرن و اینکه گاهی بچه ها تا یک هفته ی اول خوب همکاری می کنن ولی بعد از اون نه.ولی به قول بابا که امروز می گفت واسه از شیر گرفتنش هم همین نگرانی رو داشتی دیدی چه خوب کنار اومد ترک پوشکم همینطوره.خداکنه اینطور باشه به همین خوبی که شروع کردی تا آخر ادامه بدی ولی حالا حالاها فکر نکنم بشه شبا هم پوشکت نکنم دیروزم برات نوشتم که هیچ عجله ای تو این کار ندارم.قربونت برم که دیگه واسه خودت خانومی شدی جوری که عروسکت و میبردی رو لگن و به اونم می گفتی باید تو لگن جیش کنه.دوستت دارم. 

18 فروردین.

20 فروردین.این عکسه یه دختره شیطونه که مامانش حریفش نشده شلوار پاش کنه.

21 فروردین.

22 فروردین.خاله زهرا اومده بود خونمون پگی رو با کوله ی خودش آورده بود ونروز داستان داشتیم نمیگم تو عکس ببین.

اول این شکلی نشستی بیرون کوله ی پگی.

بعد سوار بر پشت خاله زهرا داخل کوله.

روی زمین راهت بردن.

 

بعدشم دیگه خوابت برد.تعجبحالا تازه ما هم رفتیم خونه ی خاله زهرا گیر دادی تو کوله ی پگی بشینی تا اونجا انقدر خندیدیم که نگو ازت عکسم گرفتم ولی تو گوشیمه برات میزارم. 

توی خیابون.

دوشنبه 25 فروردین.دیدی نگرانی مامان بی دلیل نبود فقط شوق و ذوق رو لگن نشستنت واسه همون دو روزه اول بود از روز سه شنبه 18 دیگه رو لگن ننشستی منم زیاد بهت اصرار نکردم حتی شورت آموزشیتم دوست نداشتی بپوشی واسه همین منم پوشکت کردم و تا امروز گاهی باز میزارمت گاهی با پوشک هستی ولی روز شنبه و یک شنبه که خونه ی خاله فاطی بودیم کلا" پوشک بودی از دیشب تا حالا که خونه ی خودمون هستیم غیر از شب وقت خواب باز بودی.ولی به طور کلی خیلی باید بهت بگم تا بری رو لگن مثل دو روز اول که خودت می گفتی نیستی همش می گم تا بدنت به این شرایط عادت کنه خوب زمان میبره و باید صبوری کنم و باهات بد برخورد نکنم.خدا خودش کمک کنه.غمگین 

28 فروردین.

امروز شنبه 29 فروردین.مامان سخت درگیره سپیناست و همش داره با زبون سپینا رو راضی می کنه که رو لگن بشینه و خدا رو شکر  تا الان کمابیش موفق بودم درسته که گاهی نمیدونم اسمش و باید گذاشت لجبازی یا چیز دیگه همکاری نمی کنی ولی خوب بیشتر ازیکی دوبار در روز  نیست من به همینم راضیم چون تا قبل از این هیچوقت بدون پوشک نبودی و تو این 14 روز خوب داری کنار میایی.دیروز عصر چون خیلی خانوم بودی مامان بردت بیرون و وسط راه بابا هم بهمون ملحق شد و یکم پیاده روی کردیم بابا هوس غذای بیرون و کرد واسه همین چون هوا یکم سرد بود اومدیم خونه که با ماشین بریم مامان محبوبم با خودمون بردیم رفتیم یه جاییکه محوطه بازی کودک هم داشت و تا رسیدیم اول با بابا و بعد با مامان بازی کردی جوری شد که چون ما زود برای غذا رفتیم کسی نبود مامان هم باهات اومد تو استخر توپ و کلی بازی کردی و خندیدی من به بابا گفتم شما شامتون و بخورید من غذام و خونه می خورم و باهات بازی کردم ولی با اینکه اونهمه بازی کردی موقع اومدن چنان گریه و سر و صدایی میکردی که پشیمونمون کردی.وقتی اومدیم خونه با هم غذا خوردیم و کلی برامون حرف زدی و من و بابا هم چشممون به دهنت بود آخه با یه آب و تابی غلط غلوط حرف میزنی که میخوایم بخوریمت.دیگه خیلی چیزا رو می گی مثلا" وقتی شب می شه شروع می کنی به یواش صحبت کردن و می گی همه خوابن البته به زبون خودت اینجوریه همه حوابن وقتی میخوام بهت غذا بدم می گی حودت بخود یعنی خودت بخور یا می گی حودت بیشید یعنی خودت بشین از  جمعه ی گذشته هم که گوشه رو یاد گرفتی اونم از کتاب غاز کوچولو و گوشه ی همه چیز و دست میزاری نشون میدی گوشه های کتاب کمد کشو و...محبت یه چیز و یادم رفت از وقتی سر لگن می شینی مامان به همه می گه و همه تشویقت می کنن و برات دست میزنن تو خونه هم که خودمون علاوه بر رشوه هایی که قبلا" گفتم برات دست هم میزنیم حالا بلا تا می بینی مامان میره دستشویی میایی جلوی در و برای مامان دست میزنیخندونک.  

داشتم با نانا چت یکردم گفتم میخوام عکست و بفرستم اینجوری ایستادی.

روی لگن نشستی.

راستی دختر قشنگم هفته ی دیگه تو این روز دو سال از با هم بودنمون میگذره و وارد سومین های زندگیت می شی تولدت مبارک دختر نازنینم.

اول اردیبهشت.دم در خونه مثل بابا نشستی.

امروز 3 اردیبهشت و پنج شنبه.مثل اینکه قراره تا روز تولدت دیگه کامل حرف بزنی دیگه نمی تونم بگم چی می گی آخه هر چی رو بخوای عنوان می کنی.خیلی تغییر شگرف و سریعیه که از بعد از عید تا الان طوری صحبت می کنی که همه متوجه منظورت می شن یه نمونه از چیزایی که می گی و همه از جمله من و بابا براش ضعف می کنیم اینه که :دلت هوای هر چی که بکنه از کلمه ی میخوام استفاده می کنی مثل دبروز که مهمون داشتیم خاله فاطی و زهرا می خواستن برن بیرون بهشون گفتی ددر می خوام اونام با تعجب بهت نگاه کردن چون باورشون نمی شد صحبت کردنت تا این حد پیشرفت کرده باشه خود منم گاهی حرفای جدید ازت می شنوم چشمام گرد می شه.بابا که همش می گه دیگه تموم شد دخترمون بزرگ شد دیگه کاری به من و شما نداره...از پوشک گرفتن اگه بگم از جمعه ی گذشته تا دیروز اصلا" خودت و خیس نکرده بودی دیروزم واسه اینکه سرگرم بازی بودی و مامان هم سرگرم کار تقصیر از من بود باید بهت یادآوری میکردم ولی فکر کنم دیگه قضیه تموم شده است و عادت کردی به این شرایط ولی باید همچنان مراقب باشم.راستی روز سه شنبه بعد از مدتی رفتیم مدرسه ی مامان واسه دیدن همکارا اینقدر هیجانزده شده بودی و دوست داشتی که موقع برگشت همش می گفتی مدسه و گریه میکردی اخه خیلی بهت خوش گذشت معلم کلاس دوم بردت تو کلاسش و با مارکر روی وایت برد می نوشتی و منم که از پشت پنجره نگات میکردم دیدم یکم خط خطی می کنی و یکم رو به بچه ها براشون حرف میزنی خوب سرتاسر مدتی که تو دل مامان بودی این صحنه ها رو تجربه کرده بودی.این روزا اگه بری جاییکه بهت خوش بگذره مثل پارک یا خونه ی خاله ها دیگه دل نمی کنی و مکافات دارم با راضی کردنت.شبا تا دیر وقت همش دارم در مورد اینکه چطور باید با بعضی از کارای اشتباهی که می کنی برخورد کنم مطالعه می کنم چون خیلی برام مهمه که ضربه ی روحی نخوری.یه چندتایی رو نت برداشتم زدم به در یخچال تا هر روز ببینم:

-تا وقتی خودمان متعادل نباشیم محال است کودکمان متعادل شود.

-هفته ای یکبار از کودک به خاطر اشتباهی که کردیم معذرت خواهی کنیم در غیر اینصورت کودک فکر می کند تنها گناهکار و نادان جهان است.

-در سن 2 تا 3 سالگی به کودک این حس را بدهید که تو خوب هستی خواستنی و دوست داشتنی.

-خوب است کودک هراز گاهی از کلمه ی نه استفاده کند.

و...

تو یه قسمت خوندم که تو سنی که الان شما هستی فکر می کنید خورشید فقط برای شما طلوع و غروب می کنه اینقدر که خودتون و مالک و مسببه همه چیز می دونیدخندونک.قربونت برم دوباره میام برات می نویسم چون الان بیدار شدی.

امروزم جمعه 4 اردیبهشت 94.آخرین پست 2 سالگی دخترم که اینقدر شیرین زبون و ملوس شده و مامان هم خدا رو شکر تونسته از پس دومین غول (پوشک گیری )بربیاد البته با همکاری دختر نازنینم اخه یک هفته ای می شه که دیگه میریم بیرونم دیگه پوشک نیستی و می تونی خودت و کنترل کنی شبا هم تا صبح پوشکت خشکه دیگه اونم کم کم باید حذفش کنم.دوست دارم کاراییکه تا الان که 2 سالت تموم شده انجام میدی رو برات بنویسم البته تا جاییکه ذهنم یاری کنه.تا 6 می شماری کتابای قصه و شعرت و می شناسی و شعراش و مطمئنم که حفظی چون وقتی برات می خونم جاهایی رو که مکث می کنم حالا هر قسمتش باشه می گی خودت با قاشق و چنگال غذا می خوری و خیلی کمتر از قبل غذات از بشقاب میریزه بیرون حرف زدن و که دیگه نگو اینقدر داری کامل حرف میزنی که خیلی متعجبیم امروز رفتیم با بابا بیرون واسه خریدن بادکنک و... واسه تولدت یه توپی که داخلش چراغ داره برات خریدم رفته بودی زیر پتو و با ضربه چراغش و روشن میکردی یدفعه گفتی خاموش شد شاید خیلی از بچه ها تو سن شما یا کوچیکتر بتونن بیشتر حرف بزنن ولی شما در عرض یکی دو هفته است که داری کامل حرف میزنی.دیگه اینکه چند روز پیش که مامان داشت خونه رو جارو میکرد اومدی گفتی جارو برقی گفتم آفرین دخترم آره جارو برقیه اومدی لوله ش و گرفتی گفتی خودم همون موقع فهمیدم که ای دل غافل خودم خودم گفتنا شروع شد و می خواستی خودت جارو بکشی منم دادم دستت و رفتم سراغ یه کاره دیگه.چشمکتوی حمام یکم با هم مشکل داریم اونم اینکه می گی فقط آب بازی کنم و دست به موهام نزن منم با هزار بازی و ترفند مثل حباب بازی و نقاشی با کف روی دیوار سرت و گرم می کنم و می شورمتزبان.برات بگم از بیرون رفتن که دیگه خیلی غیر قابل کنترل شدی و بیشتر سعی می کنم اگه پیاده رویه با کالسکه ببرمت چون تو خیابون دست مامان و ول می کنی و دلت می خوا هر جا خواستی بری خوب منم دلم شور مینه ولت کنم به حال خودت آخه متاسفانه هیچ جای مناسبی واسه کوچولوهایی همسن شما وجود نداره همه جا ناامنه تو محوطه ی بازی پارک ها بعضی از بچه های دوچرخه سوار و می بینی که نمی تونن خودشون و کنترل کنن چه برسه به دوچرخه تو جاییکه چمنه و برات تا حدودی امنه نباید بری وگرنه میان ایراد میگیرن توی پارک سرپوشیده آلودگی و کثیفی وسایل و هزار و یک جور مشکل دیگهغمگینخلاصه فعلا این مشکلات هست تا به امید خدا بزرگتر بشی و تا حدودی بد و خوب و تشخیص بدی تا مامان دیگه همش بهت امر و نهی نکنه که سپینا دستت و نکن تو دهنت سپینا ندو سپینا.....

قربون شکلت برم من پارسال هم یادآوری کردم تو پست امسالم یادآوری می کنم که دو سال پیش در این زمان هنوز تو دل مامان بودی ولی الان تو قلبمی تو تمامه وجودمی از خدا برات سلامتی و دل خوشی و همه ی اتفاقات خوب رو می خوام.این و بدون که من و بابا خیلی دوستت داریم و تمام تلاشمون و برای خوشبختیت می کنیم. 

اینجوری خواب بودی مامانم داشت برات می نوشت.

 

 

[ پنجشنبه 13 فروردين 1394 ] [ 16:53 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

عشق من کودک بمان دنیا بزرگت می کند

بره باشی یا نباشی گرگ گرگت می کند

عشق من کودک بمان دنیا مدادرنگی است

بهترین نقاش باشی باز رنگت می کند

عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند

سخت بی رحم است میدانم که سنگت می کند

                                                                (شاملو)

5 اسفند در حال کمک به مامان.

پنج شنبه 7 اسفند 93.سلام دختر مهربون مامان که این روزا پا به پای مامان راه میری و تو کارا به مامان کمک می کنی .عزیز دلم با دو روز تاخیر بیست و سومین ماه زندگیت خجسته باد.این روزا همش مامان درگیر نظافت خونه و ...است و شما هم خیلی خانوم هر کاری که مامان می کنه مثل ضبط ثبتش می کنی و انجام میدی مثلا" امروز جعبه ی خالی لازانیا رو بهت دادم دیدم رفتی سراغ لباسشویی جایی رو که مامان پودر میریزه کشیدی بیرون و ادای مامان و در میاری یعنی داری پودر میریزی و به دکمه ها ور میرفتی یعنی داری روشنش می کنی یا وقتی تو بخارشو اب میریختم آب ریخت رو زمین گفتی ایخت یعنی ریخت و یه دستمال برداشتی و همه جا رو خشک کردی حتی فرش رو هم بلند میکردی و زیرش و دستمال می کشیدی منم قربون صدقت میرفتم.الان که دارم برات می نویسم ساعت 11/5 شبه و خیلی خسته ام تازه می خوام عکسای ماه قبلت و آپ کنم  واسه همین فقط یه سری از چیزایی رو که می گی می نویسم و میرم تا بعد برات مفصل بنویسم.به روسری می گی یوس به عروسی می گی عسودی به دستشویی می گی دسودی به خاله فاطی می گی حاطی به خاله زهره می گی یویو .دوستت دارم دختر نازم.

دوشنبه 11 اسفند.سپینا جونم مامان انقدر درگیر خونه تکونی شده که وقت نمی کنه بیاد برات بنویسه که داری چه دختر شیرین زبونی می شی واسه همین تو این چند روز یه کاغذ و خودکار گذاشتم رو کابینت هر حرفی رو میزنی زود میرم یادداشت می کنم تا الان که ساعت نزدیکه 2 ظهره و شما خوابیدی و وقت کردم بیام برات بگم که یه سری از کلمات و کامل می گی مثل حموم (حمام) گوشی_ پتو -قط(قطع)و یه سری رو داری سعی می کنی درست بگی مثل ماشی(ماشین)یاک پشت(لاک پشت)بعضی اسمها هم خیلی بی ربطه مثل اسم خاله زهرا که بهش می گی یایا.روز جمعه مامان که از خیلی وقت پیش تصمیم داشت موهاش و کوتاه کنه تصمیمش و عملی کرد و با هم رفتیم آرایشگاه خاله شمسی کوتاهی مو هم فقط برای این بود که شما خیلی زیاد هوس می کنی موهای مامان بیچاره رو برس بکشی و چون موهام نسبتا" بلند بود خیلی اذیت می شدم گفتم یکم کوتاهش کنم که خیلی کشیده نشه.به محض دیدن مامان و خاله دلت خواست که موهات و کوتاه کنی خاله می خواست الکی قیچی بزنه ولی راضی نشدی و همون کارایی که رو سر مامان انجام شده بود مثل خیس کردن مو و...باید برای شما هم انجام می شد حالا بماند که از اون روز یاد گرفتی و همش شونه و قیچی کاغذبریت تو دستته و دیروزم خاله زهره شده بود مدلت و شده بود آرایشگر خلاصه اون روز خیلی خانوم نشستی و یکم از جلوی موهات و خاله برات کوتاه کرد ولی رضایت نمیدادی و اعتراض میکردی که چرا اینقدر کوتاه باید بیشتر طول بکشه دیگه با کلی قصه و داستان از آرایشگاه آوردیمت بیرونزبان.قبلا" برات گفته بودم که هر کار اشتباهی رو به یه نی نی خیالی نسبت میدی حدود یک هفته ای می شه که شبا موقع خواب می گی نی نی یعنی قصه ی نی نی رو برات تعریف کنم منم هر کاری که در طول روز خودت می کنی با یکم تغییر برات تعریف می کنم تا بخوابی حالا تازه این بس نبود ازم میخوای نقاشیش هم برات بکشم منم یه روز برات یه نی نی کشیدم که دهنش بازه داره جیغ می کشه از اون روز همش دفترت و میاری می گی نی نی جیغ دادی یعنی برام بکش البته یه نی نی که داره لبخند میزنه هم برت کشیدم و کلی هم برات ازش قصه گفتم که این نی نی که می خنده همه دوسش دارن ولی فقط همون نی نی جیغ دادی رو می خوایقه قهه.حالا یه چیزه جالب برات بگم که این کلمه ی عسودی (عروسی) رو که می گی منشاءش از کجاستخندونکگفتم برات که همه ی چراغهای خونه رو روشن می کنی یه بار به شوخی بهت گفتم مگه عروسیه باباته؟؟از اون روز تا چراغارو روشن می کنی خودت می گی عسودی بابات وقتی بابا فهمید چی می گی و جریان چیه کلی خندید و گفت ببینم بزرگ هم بشی بازم به این راحتی این حرف و میزنی منم بهش گفتم به خودت نگیر می گه عسودیه بابات نمی گه بابام کهعصبانی.

ساعت 10/5 شب دوباره اومدم بگم که عصر بردمت بیرون تا چشمت به سوپر مارکت افتاد گفتی بسی یعنی بستنی بعد رفتیم شیرین عسل تا کلوچه دیدی گفتی کوکی و خم شدی از تو کالسکه و خودت برداشتی.

12 اسفند.داشتی به قول خودت بسی (بستنی)میخوردی.

 

پنج شنبه 14 اسفند.دیروز رفتیم بیمارستان ملاقات مامان محبوب آخه زانوش و عمل کرده و برخلاف میلم مجبور شدیم شما رو هم بردیم داخل بخش حالا خدا رو شکر فقط تو اتاق مامان محبوب بود و پریچهر جون و پنجره ی اتاق هم باز بود و خیلی هم بیمارستان خلوت بود البته داخل سالن و راهروها ولی خوب باز هر چی باشه اسمش بیمارستانه دیگه خاله فاطی گفت سپینا رو بزار پیش من ولی ترسیدم بهونه بگیری و اذیت بشی واسه همین با خودمون آوردیمت برات  میوه و تنقلات و غذا برداشتم ولی هیچ کدوم به اندازه ی هندوانه ای که تو راه بابا برات خرید بهت نچسبید با چه لذتی خوردی و به بابا می گفتی می سی یعنی مرسی.این اولین بار بود که برای ملاقات به بیمارستان اومدی امیدوارم که دیگه اتفاق نیفته از دیروز تا حالا همش دلم شور میزنه.(توکل به خدا)

دختر نازم حالا برات بگم از این روزات صبح ها ساعت 8 بیدار می شی البته گاهی اوقات مثل امروز زودتر (7 بیدار شدی)گاهی هم دیرتر مثل دیروز( 9 )با هم صبحانه می خوریم حتی اگه شده در حد دو سه لقمه یکم که گذشت دوباره یه میان وعده میخوری ازت می پرسم اگه تمایل داشته باشی خودت میایی تو آشپزخونه سراغش.این چند روزه با اینکه مامان هنوز کارش تموم نشده ولی هر وقت گفتی ددر بردمت بیرون چون میدونم که تو خونه خیلی حوصله ت سر میره به قول خاله فاطی که می گه :چقدر بچه از این اتاق بره تو اون اتاق خوب حوصله ش سر میره دیگه.منم با توجه به این حرف تا می گی ددر زود آماده می شم و تا می بینی مامان اسقبال کرد چنان ذوقی می کنی و میری لباسای خودتم میاری و تلاش می کنی که بپوشی آخه مامان برای اینکه کلافه نشی اول خودش لباس می پوشه بعد میاد سراغ شما اخه لباسای این فصل ضخیمه و شما هم کم تحمل و چون اخلاقت و میدونم باید موقعی لباسات و تنت کنم که بلافاصله بریم بیرون.البته همیشه اینطور نیست که صبح بریم بیرون چون صبح تا ظهر خیلی زود میگذره و مامان باید به غذا درست کردن هم برسه بیشتر عصر ها میریم بیرون که گاهی تا 2 ساعت هم طول میکشه خصوصا" اگه با کالسکه بریم بیشتر بیرونیم چون شما کمتر خسته می شی.تا به خونه نزدیک می شیم می گی نه نه یعنی نریم خونه.خلاصه این جوری صبح و شب می کنیم دیشبم که یه دسته گل به آب دادی مامان برای تمیز کردن آشپزخونه قالیچه ش و برداشته بود داشتم برات سیب پوست می کندم که دیدم درپوش چاه و برداشتی و کمربند زنجیری مامان و که داشتی باهاش بازی میکردی انداختی تو چاه آشپزخونه عصبانیاین و گفتم که بدونی کنار همه ی اینا از این مدل خرابکاری ها هم داریم.بعضی از شبا هم که گرسنه می شی و از خواب بیدار می شی و برای اینکه بخواب نشی مامان یه چیز آماده بهت میده بخوری که بلافاصله بخوابی چون اگه تنظیم خوابت بریزه به هم کل روز باهات درگیرم.هر روزم یه چیز جدید می گی مثل دیروز که می گفتی باز بسته و پریشب هم بابا داشت پسته می خورد بهش گفتی پیسته یعنی منم میخوام.  

15 اسفند.لباس مامان و پوشیدی و دم در حمام منتظری بابا بیاد ببیندت.

شنبه 16.دخترم چند وقتیه که دیگه با عروسکات بازی می کنی و اگه جلوی چشمت نباشن سراغشون و میگیری مثل الان که بیدار شدی و گفتی هاپی منم دادمش بهت بغلش کردی و خوابیدی.بوسشون می کنی نازشون می کنی می گی ناسی بهشون غذا میدی می خوابونیشون و هر کاری که مامان برای شما انجام میده شما هم برای اونامحبت. امروز با هم چند تا کاردستی درست کردیم کنارم نشستی و نگاه کردی و هر چی رو خواستم بهم دادی آخه مامان دیگه خونه تکونیش تموم شده فقط چند تا کار کوچولو مونده.از چهارشنبه مامان سبزه رو درست کرد چون میخوام تا روز اول فروردین حسابی رشد کنه چون دیگه از سوم عید خونه نیستیم. نمیدونم می تونم هفت سین و بزارم رو میز کوتاه یا نه خوب آخه کنجکاوی و دوست داری به همه چیز دست بزنی شاید از چند روز قبل بچینم که برات عادی بشه.آرام   

یک شنبه 17.امروز صبح بعد از 3 ماه که السا کوچولو نی نی خاله المیرا و عمو نیما به دنیا اومده موفق شدیم بریم خونشون دیدن نی نی خوشگله.تا السا رو دیدی خندیدی و با تعجب بهش نگاه میکردی یکی دو بار که من بغلش کردم اومدی طرفم و یه جوری رفتار کردی که انگار دوست نداشتی من بغلش کنم وقتی هم گریه میکرد می گفتی نی نی و با یه لحن دلسوزانه که به ما بفهمونی باید ساکتش کنیم چند بارم اومدی پاهاش و ناز کردی و گفتی ناسی.خیلی دختر خوبی بودی و شیطنت نکردی که مامان کلافه بشه چند باری بهت تذکر دادم ولی خوب اقتضای سنته دیگه ولی در کل خانوم بودی.امروزم مامان بزرگت از بیمارستان مرخص می شه بابا رفته دنبالش ما هم قراره بریم خرید با خاله زهرا الانم خوابیدی ساعت 1/5 ظهره. 

کاردستی ها.

وقتی از پیش السا برگشتیم.

19 اسفند.

20 اسفند.

کاردستی حاجی فیروز.

21 اسفند.ببین موقع خواب چجوری هاپی و هاپو رو بغل کردی.

جمعه 22 اسفند.بدو بیا این حرف جدیدیه که این روزا اگه کسی زنگ بزنه خونمون بهش می گی آخه خیلی دیگه داری حرف میزنی تغییر شگرف این ماهت همین صحبت کردن نصفه نیمه است که خیلی برای مامان لذت بخشه چون تنها مترجمت مامانه و فقط منم که منظورت و می فهمم و هر جا بریم وقتی شروع می کنی به حرف زدن منم دوبله می کنم.هفته ی گذشته یک روز کامل برات کاردستی درست میکردم کنارم نشستی و به همه چی دست زدی کاغذ رنگی رو پاره کردی و... تا اینکه مامان برات یه چیزایی درست کرد مثل پروانه_کفشدوزک و... یه حاجی فیروز هم درست کردم گرفته بودی تو دستت و می گفتی حادی یه بارم داشتی یه چیزی می خوردی به حاجی فیروزت نگاه کردی و گفتی حادی دیدی؟یعنی حاجی دیدی که من خوردم.کلمه ی کاردستی رو هم یاد گرفتی و بخش بخش می گفتی کار_دس_تی .خلاصه کلی وقت مامان و پر کردی و هر روز یه کار جدیدی می کنی و مامان کمتر میاد برات بنویسه اخه نمیدونم چه سریه زمانیکه خوابی میام پای لپ تاپ و به محض اینکه میام تو اتاق بیدار می شی و مامان برای جلوگیری از این حالت ترجیح میده بیشتر در دسترست باشه.مثل الان که بیدار شدی... . 

شنبه 23 اسفند.دیروز ظهر در مورد قهر و اشتی برات می گفتم عصر ناراحتم کردی و منم بهت توجا نکردم اومدی جلوم گفتی آستی یعنی آشتی.از دیشبم می گی گوصه نخور یعنی غصه نخور اینم از توی یکی از کتابات یاد گرفتی.مامان امروز خیلی کار برای انجام داشت سرت به کار خودت بود هر از گاهی می اومدی و از پشت سر مامان و بغل میکردی و لپت و می چسبوندی به صورتم وای که چقدر لذت بخش بود و واقعا" خستگی رو از تنم بیرون میبرد.امروز عصر هم با هم رفتیم بیرون مامان برای گربه ها غذا برداشت می گفتی پیشی گسو یعنی غذا.یکی دیگه از کارای این روزات اینه که میای با اون انگشتای کوچولوت مثلا" یه تیکه از بدن مامان و می کنی و میخوری تازه به به هم می گی.حالا آخرین خبر امروز تولد مامان بود و بابا زحمت کشید واسه مامان گوشی خرید شما هم خوشحال از شمع و کیک می گفتی عسودی مامان یعنی عروسی مامان البته بابا بهت یاد داد دستت هم با پارافین شمع سوخت و زود خمیر دندون مالیدیم خدا رو شکر تاول نزد.در آخر هم میخوام یه اعترافی بکنم از وقتی که به دنیا اومدی همش نگران بودم در عین حال که خدا رو بابت داشتنت شاکر بودم ولی ته دلم همش می ترسیدم نتونم از پس این کار بزرگ بر بیام و یه حالی داشتم و کمتر ازت لذت میبردم ولی الان که روز به روز بزرگتر می شی و فهیم تر خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه یه همراه دارم قبلا" کی من نزدیک عید حوصله داشتم توی شلوغی و ازدحام برم بیرون ولی امسال به عشق اینکه بهت شلوغی و زرق و برق و... رو نشون بدم چون هم متوجه می شی هم دوست داری با وجود تمام خستگی که این روزا بابت انجام کارای خونه دارم تا می گی ددر زود آماده می شم و با هم کلی بیرون وقت میگذرونیم البته شما سواره و مامان پیاده ایشالا سال دیگه هر دو با هم پیاده دست تو دست.به قول خودت ایشادی (ایشالا).

25 اسفند.

26 اسفند.شب چهارشنبه سوری.

پنج شنبه 28 اسفند.تند تند برات بگم از سه شنبه شبکه شب چهارشنبه سوری بود و بهت گفتم می خوایم بریم آتیش بازی اونوقت بود که تا زمانیکه ببریمت بیرون همش می گفتی آتیس باسی دم در خونه بودیم که دیدیم تو خیابون آتیش روشن کردن و انواع و اقسام سر و صداها و منورها بود که دیده و شنیده می شد و شما هم که برای اولین بار شاهد چنین چیزی بودی به قدری هیجان زده شده بودی که نمی تونستیم کنترلت کنیم.یکی از همسایه ها هم که یه دختر کوچولوی 6 ماهه داشت اونو اورده بودن و تا آبشار روشن میکردن(یکی از وسایل آتش بازی)اونکه چشم ازش برنمیداشت شما هم دلت می خواست بری بگیریش. نتونستم ازت عکس بگیرم چون به محض اینکه 2 تا عکس گرفتم باطریش تموم شد و نشد و در آخر هم که بارون گرفت و اومدیم خونه ولی بهت خوش گذشت.یه چند تا کلمه هست که الان تا حضور ذهن دارم برات بنویسم یاس این کلمه ایه که از مامان یاد گرفتی.تکه کلامم شده تا بابا یه چیزی می گه می گم راست می گی آخه خیلی سربه سرم میزاره شما هم یاد گرفتی می گی یاس می گی (راست می گی)بیخواب(بخواب)بیشید(بشین)با یه عالمه کلمه دیگه که یادم نیست.مامان از امروز داره دیگه وسایل سفرو آماده می کنه آخه می ترسم چیزی رو یادم بره بردارم.تا الان فقط یه چمدون برای شما پر شده.هفت سینمون هم امروز چیده شد نمیدونم تا کی دوام بیاری و بهش دست نزنی برات یه دونه هم ماهی خریدم (ماهی فایتر) چون فکر کردم عمرش طولانی تره.امیدوارم تا میریم و میاییم زنده بمونه چون خیلی میری بهش سر میزنی و جلوی تنگش می ایستی و باهاش حرف میزنی.مامان هم از فرصت استفاده کرده و جلوی ماهی بهت غذا و ویتامینات و میده تا مثلا" ماهی ببینه که شما چه دختر خوبی هستی و همیشه باهات دوست باشه.سپینای گلم فکر کنم این آخرین پسته امسال باشه چون فکر نکنم دیگه وقت کنم بیام برات بنویسم.از خدا برای همه ی آدمای مهربون صبر و آرامش میخوام و آرزو می کنم توی سال جدید خدا غم رو از دل همه ی پدر و مادرا برداره و هیچ دلی غصه دار نباشه و همه ی بچه ها سلامت و شاد باشن در کنار همه ی اینا خدا به دختر منم سلامتی و شادی عطا کنه و همیشه لبش خندون باشه.آمین

راستی اینم اضافه کنم که یاد گرفتی می گی آمین شبا موقع خواب برات دعا می کنم و می گی آمین.دوستت دارم کوچولوی دوست داشتنیم.

 این عکس و زمانی که داشتم آجیل ها رو مخلوط میکردم بابا ازت گرفت چون پارسال هم حین انجام این کار ازت عکس گرفتم.

 

جمعه 29 اسفند.آخرین شب سال 1393.

هفت سین امسال ما.

واسه شام مامان محبوب و خاله منصوره(خاله ی بابا) اومدن خونمون بعد از تموم شدن شام رفتی رو میز نشستی و دستمال می کشیدی.

سال 94 مبارک.

خدایا ممنون برای تمام خنده های سال گذشته 

ممنون برای تمام اشک های سال گذشته

ممنون از درس های بزرگ زندگیسال گذشته

ممنون که یادم دادی خودم باشم بیشتر از همیشه

و خدایا قسم به تمام شکوفه های این بهار ارزو می کنم خنده های امسال عزیزانک از ته دل گریه هایشان از سر شوق باشد.

هرگز نگویم دستم بگیر:عمری است گرفته ای رهایش مکن!

خدایا من قدرت آن ندارم تا قلب آنها که دوستشان دارم را شاد کنم از تو می خواهم در این سال جدید مشکلاتشان را آسان دعایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردانی ...

                                                                                           آمین 

اول فروردین94.

دومین روز از سال 94. دختر خوبم سال نوت مبارک باشه امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی چون متاسفانه از دیروز تا حالا سرما خوردی و مامان دل نگرانه. فردا هم مسافریم و نمی دونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الهی تا فردا خوب بشی به امید خدا الانم داری صدام می کنی چون بیدار شدی.اومدم عشقم........... 

3 فروردین.خونه ی آریا اینا.خیلی بدحال بودی.

اینم یه عکس پف کرده تو فرودگاه بندر عباس.

4 فروردین کنار ساحل بندر عباس.

با عمو علی و خاله شیما.بادکنک دستت هم عمو علی زحمت کشید برات خرید.

تا به قول خودت این نی نی رو دیدی دستش و گرفتی باباش هم گذاشتش این طرف نرده ها.

 

[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 23:19 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دوشنبه 6 بهمن 93.سلام دختر ناز مامان با یک روز تاخیر 22 ماهه شدنت مبارک .خانوم خانوما که این روزا با شنیدن این کلمه (خانوم)خیلی خوشت میاد و با یک رضایتی به مامان نگاه می کنی که نگو از روزی که از خونه ی آریا اینا برگشتیم یه جوره دیگه ای شدی دیگه زیاد بهونه گیری نمی کنی تا بهت می گم میخوایم بریم بیرون خودت میری لباسات و میاری و دیگه مثل قبل که از لباس پوشیدن فرار میکردی و باید کلی باهات حرف میزدم تا راضی بشی خبری نیست.البته میترسم عنوان کنم تا برای کسی تعریف می کنم با اینکه در غیابت حرف میزنم ولی نمی دونم چی می شه که دوباره عوض می شی ولی الان به این امیدوارم که چون دخترم داره بزرگتر می شه کاراش هم داره عوض می شه.دو روز دیگه یک ماه می شه که شما شیر نمیخوری چند شب پیش وقتی خوابت برده بود و مامان کنارت دراز کشیده بود یدفعه دلم  برای شیر دادن بهت خیلی تنگ شد یادم می اومد که چقدر با لذت و بازیگوشی شیر میخوردی دیگه داشت تبدیل می شد به فکر و خیال و غصه که خودم و جمع و جور کردم.الانا هنوز یادت می افته مثل یکساعت پیش که کنارت دراز کشیده بودم و بغلت کرده بودم تا بخوابی یدفعه گفتی می می بعد هم خودت گفتی اه اه .ولی بدون هر زمان که یادش می افتی و اسمش و به زبون میاری مثل تیری به قلب مامان میره و ته دلم غمگین می شه.الانم بیدار شدی و باید کنارت باشم نه پای لپ تاپ.سپینا جونم مامان و بابا خیلی دوستت دارن.

7بهمن.ساعت 10 صبحه و شما هنوز خوابی واسه همین باید زود برات بنویسم.دیروز مامان برات کتاب خریده بود توش عکس بستنی بود با اینکه چند بار این کتاب و دیده بودی ولی ساعت 7/5 عصر هوس بستنی کردی و دستت و گذاشته بودی رو عکسش و می گفتی ب ب و گریه میکردی اول زنگ زدم به بابا داره میاد خونه برات بخره ولی وقتی دیدم کوتاه نمیایی گفتم دخترم برای اولین بار یه چیز هوس کرده زود لباسات و تنت کردم رفتیم برات خریدم و زود اومدیم خونه آخه ظهر حمامت کرده بودم نمی خواستم زیاد بیرون بمونیم هر چند که از زمستون خبری نیست.شب هم که گیر داده بودی با مامان خاله بازی کنی من و نشونده بودی رو مبل تو سالن و ازم پذیرایی میکردی وقتی هم که بابا اومد دست اونم گرفتی آوردی و مثلا"برامون چای میریختی یا یه چیزایی می گفتی که مامان هنوز کشف نکرده چی میگی.آخه این روزا خیلی دلت میخواد حرف بزنی اینقدر دستت و حرکت میدی و من من می کنی که دلم می سوزه برات ولی هر جور باشه با ایما و اشاره مامان و متوجه می کنی که چی میخوای یا چی می گی دیگران هم همش دارن تاییدت می کنن و نشون میدن که متوجه حرفات میشن.عزیز دلمی دخترم.خاله فاطی اومد الانم خاله زهره میاد من برم. 

وقتی رفته بودی تو کمدت.

چهارشنبه 8 بهمن.دختر خوبم فقط اومدم یادآوری کنم که امروز یک ماهه که شما می می رو ترک کردی و برای اولین بار سخت ترین مرحله از زندگیت رو پشت سر گذاشتی.چون به نظرم خیلی کار بزرگی کردی از زمانیکه به دنیا اومدی هنوز به خوبی چشمات باز نمی شد به محض نزدیک شدن به مامان تونستی سینه رو پیدا کنی و شیر بخوری منظورم اینه که قبل از هرچیز این کار و تجربه کردی و خیلی هم وابسته شدی پس با چیزی که اینقدر آدم مانوس باشه زمان ترکش خیلی کار سخت و مشکلیه ولی دختر مامان خوب با این قضیه کنار اومد و خیلی مامانش و اذیت نکرد فدای تو دختر زیبا.محبت

تا اونجاییکه می تونستی خودت و سس مالی کردی.

در حال تماشای آلبوم.

9بهمن.دو بار موقع دست زدن به قندون مچت و گرفتم.

در حال کمک به مامان.

جمعه 10 بهمن.دوباره تو کمد با تخم مرغ.

چون خیلی بهونه می گرفتی گذاشتمت رو کابینت واسه خودت آتیش می سوزوندی.

با مهران نقاشی می کشیدی.

شنبه 11 بهمن.سپینا جونم برات گفته بودم که جمعه میثم و مهران با خانوماشون و زن دایی خونمون دعوتن خوب واسه همین مامان از روز پنج شنبه در حال تدارک بود با اینکه کار زیادی هم براشون نکردم ولی نمیدونم چرا اینقدر کارا طول کشید.شاید واسه اینکه فکرم پریشون بود آخه از چهارشنبه شب سرفه میکردی نه زیاد ولی خوب این غیر طبیعی بود چون همیشه در صورتیکه چیزی بپره گلوت سرفه میکنی.پنج شنبه هم یه کوچولو نمی شه گفت تب ولی نسبت به همیشه بدنت گرمتر بود.قبل از اینکه بدنت داغ بشه تو اینترنت خوندم برای سرفه حمام بخار خوبه منم همین کار و کردم بعدشم بهت چای با عسل و شلغم و خلاصه طبابت از نوع مامان و شروع کردم.دیروزم از صبح تا ظهر که من سرگرم کارام بودم شما هم مشغول بازی و سرت به کار خودت گرم بودو اذیتم نکردی ولی وقتی اومدن بهونه گیری شروع شد و سر ناهار دست مامان میگرفتی و دنبال خودت می کشوندی.ولی همه چی خوب بود و فقط مامان نتونست غذا بخوره که مهم نبود دوباره بدنت گرم بود و همه می گفتن چشمات بی حاله.وقتی مهمونا رفتن پای مامان و میگرفتی و بغلم میکردی خیلی دلم برات سوخت اخه از صبح تا ظهر نتونسته بودم برات وقت بذارم .شب به بابا گفتم اگه خواستم کسی رو دعوت کنم بهم یادآوری کن که سپینا واجب تره و به خودم قول دادم یا مهمونی رو راحت تر بگیرم یا حالا حالاها بی خیال بشم.دیشب با بابا کلی باهات بازی کردیم و سه تایی رقصیدیم میدونی داستان چیه؟ تا برات آهنگ میزارم دست من و بابا رو میگیری و میخوای برات برقصیم و وقتی ما رو می بینی به وجد میایی ما هم دریغ نمی کنیم تا اونجاییکه بتونیم با لا و پایین می پریم بیچاره همسایه پایینی.حالا گذشته از اینا داستان بیحالی شما به دیروز ختم نشده و امروز مامان دریافته که دو تامون سرما خوردیم و در حال حاضر خفیفه.از صبح بابا برامون بخور گذاشته مامان دوباره درمان شیر و عسل و شلغم و... از سر گرفته.به بابا گفتم سپینا رو ببریم دکتر دوباره یادم اومد که با دیدن دکتر چه سر و صدایی راه میندازی و ممکنه نزاری بهت دست بزنه و معاینه ت کنه فعلا" بی خیال شدم و به این امیدم که با همین کارا بهبودی حاصل بشه.

برای اولین بار اجازه دادی مامان موهات و خرگوشی ببنده وبریم بیرون.

 

12 بهمن.

دوشنبه 13 بهمن.شنبه شب و دیشب خیلی بد خوابیدی و کلافه بودی.مامان دیروز دوباره حمام رو بخار کردو بردت حمام و بعد از خشک کردن موهات کلاه سرت کردم و آبریزش بینیت قطع شد آخه دیروز از صبح آبریزش بینی داشتی ولی تا الان که ساعت نزدیکه 2 ظهره و خوابیدی خیلی بهتری.دیشبم که ساعت 3 صبح بیدار شده بودی و با هم یکم تو خونه راه رفتیم تا بعد از یکساعتی خوابت برد.چند روزه با هم شعر دویدم و دویدم و شعر موش موشی رو می خونیم بعضی جاهاش و می گی.باورم نمی شد که اینقدر با دقت گوش می کنی و جاهایی که مکث میکردم می گفتی.قربونت برم الهی زودتر خوب بشی.  

14 بهمن.با چادر نماز.

پنج شنبه 16.سپینا خانوم دیشب اومدم برات نوشتم ولی هنوز ثبتش نکرده بودم که زحمت کشیدی و اینقدر با موس کلیک کردی که پاک شد.دوشنبه شب از بس چشمات بیحال بود با خاله زهرا بردیمت دکتر حالا بماند که چه جیغ و فریادی موقع معاینه راه انداخته بودی.وقتی اومدیم خونه بعد از خوردن شام حالت به هم خورد و هر چی خورده بودی برگردوندی از اونشب تا الان ادامه داره ولی امروز خدا رو شکر بهتر بودی یعنی از دیروز که دوباره بردمت حمام خیلی بهتری حالا مامان گلودرد و ...داره ولی خوب باید خودم و سرحال نشون بدم.آخه چند شب پیش گفتم سپینا مامان خسته شده یکم دراز بکشم تا خوابیدم یکم فکر کردی و گفتی آب بلند شدم بهت آب دادم دوباره دراز کشیدم اومدی دستم و گرفتی گفتی بیا خلاصه نذاشتی مامان استراحت کنه.وقتی واسه بابا تعریف کردم گفت دوست نداره تو رو کسل ببینهغمگین حالا تکلیف مامان موقع بیماری چیه؟؟؟تو این چند شب مریضیت خیلی بیدار می شدی و ناله میکردی امیدوارم امشب این اتفاق نیفته.دیروزم که بردمت حمام روی بدنت یه لکه های قرمزی دیدم روی شکم و رونت تا اومدیم بیرون برات شربت کاسنی درست کردم تا شب دیگه اثری از لکه ها نبود.مامانت واسه خودش دکتری شدهخندونک.این چند وقته خیلی چیزا رو می گی که نمیدونم تا چه حد ذهنم یاری بده برات ثبت کنم به موش می گی موس به بزی می گی بسی کلا" ز و ش رو س تلفظ می کنی.به ایشالا می گی ایشادی تعجب امروزم که با اون زبون شیرینت به علیرضا جون گفتی دایی و کلی برات ذوق کرد.یه خبر دیگه اینکه فکر کنم چند روز دیگه دندون آسیاب سمت راست فک پایین خودش و نشون بده آخه خیلی ناراحتی و همش میخوای برات بی حس کننده بزنم وقتی هم لثه ت و لمس می کنم خیلی ورم داره بمیرم برات همش با خودم فکر می کنم الان می تونی بهم بفهمونی که از چی ناراحتی واسه دندونای قبلی چقدر اذیت شدی و مامان متوجه نمی شد قربونت برم.

جلوی آیینه شکلک در میاوردی.

17 بهمن.اینجا هم به بابا تو لباس پوشیدن کمک میکردی.

تو کمد دیواری.البته اینا کارای باباست.

شنبه 18.وای که چقدر دیروز گریه کردی و مامان اخر شب علتش و فهمید.سرماخوردگیت خوب شده و واسه مامان شروع شده خوب دلم نمی خواد خدایی نکرده دوباره از مامان بگیری واسه همین زیاد بغلت نمی کنم.ولی دیشب بعد از اینکه در حال گریه بودی و اومدی تو بغلم و بهم چسبیدی و بلافاصله هم خوابت برد فهمیدم چقدر اشتباه کردم که از خودم دورت میکردم.آخه دختر به این کوچولویی که نمی تونه درک کنه مامانش به فکر سلامتیشه بابا هم گفت سرما بخوره بهتر از اینه که از نظر روحی آسیب ببینه.واسه همین امروز هر وقت بغل خواستی یا حتی وقتی هم نخواستی می اومدم بغلت میکردم و سر تا پات و غرق بوسه میکردم.خدا کنه مامان هم زود خوب بشه که راحت و بدون دغدغه دخترش و تو بغلش بگیره و ببوسه.چند روزه یاد گرفتی میری سراغ کشوهای میز توالت مامان و لوازم آرایش مامان و برمیداری و...امروز داشتم دوباره با چسب در کشوها رو می بستم خودتم اومده بودی کمک میکردی.خنده 

برای اولین بار مکعبت و گذاشتی و ایستادی روش.

یک شنبه 19.دیشب تا صبح سه تامون خواب خوبی نداشتیم مامان از گلودرد سپینا از سرفه بابا هم از سر و صدای ما.آخر بغل کردن ها کار دستمون داد و ظاهرا"شما دوباره مریض شدی.امروز صبح به محض بیدار شدن رفتیم حمام گفتم شاید بهتر بشیم الانم نزدیکه 1 ساعتی می شه که خوابیدی(12/5 ظهره)از دیروز تا حالا که مامان صداش عوض شده ادای مامان و در میاری فسقلیچشمک.

دوشنبه 20.از دیروز عصر تا الان که ساعت 12/5 ظهره تب داری و آبریزش بینی منم همون داروهای قبلی رو بهت میدم و دکتر هم بهم گفته بود اگه تب کردی بهت استامینوفن بدم.در کنارش شیر و نشاسته و... هم میدم ولی خیلی بی اشتهایی و این من و کلافه کرده.تو این چند روز که دوتامون مریضیم خونمون خیلی دلگیر شده دلم واسه بابا می سوزه همش باید ما رو بی حال ببینه و مامان و با ماسک.غمگین 

این عکس وقتیه که میری سراغ کابینت حبوبات.

سه شنبه21.دیشب مامان و سکته دادی داشتم برات گردو و بادوم می شکستم و مغزش و میدادم می خوردی که بهونه گیری کردی و در حالیکه دهنت پر بود گریه کردی همون موقع افتادی به سرفه و دور از جونت در حال خفه شدن بودی که دیدم رنگت داره از سرخی دیگه کبود می شه که محکم زدم پشتت برات بمیرم خیلی محکم زدم خودمم دست و پام و گم کرده بودم همش بهت می گفتم چیزی نیست خوب شدی ولی تمام بدنم می لرزید.هر چی خورده بودی بالا آوردی تا خوب شدی نگات کردم دیدم رنگت مثل گچ سفید شده وقتی لباست و عوض کردم تا چند دقیقه سرت و گذاشته بودی رو شونه م و محکم بغلم کرده بودی خودتم ترسیده بودی یدفعه سرت و بلند کردم دیدم خوابت برده منم محکم به خودم چسبوندمت.از دیشب تا حالا دیگه تب نداری خدا رو شکر ولی حال عمومیت هنوز معلوم نیست چون هنوز از خواب بیدار نشدی دیشبم نسبتا" خوب خوابیدی و کمتر بیدار شدی هر وقتم بیدار شدی اومدی چسبیدی به مامان و منم بغلت کردم و خوابت بردمحبت

22 بهمن.تو اوج سرماخوردگی.ببین چقدر صورتت کوچولو و لاغر شده.

در حال خراب کردن مکعب ها.

پنج شنبه 23.وای چرا این بیماری درمون نمی شه دیگه کلافه شدم دلخور .از دارو که نتیجه نگرفتم زدم به درمون گیاهی حالا اون خیلی بی تاثیر نبوده ولی خیلی طولانی شد.چند وقت پیش با خودم فکر میکردم که چه خوبه که سه سالی می شه که سرما نخوردم تا این فکر از ذهنم خطور کرد بلافاصله اتفاق افتاد الان خودم از سرفه هام کلافه شدم شما هم همینطور سرفه و آبریزش بینی رو داری بهونه گیری و نق نق و که دیگه نگو.خدا باید خودش صبر بده. 

سپینا جونم اینقدر بعدازظهر گریه کردی که فکر کردم نکنه بدنت درد می کنه و...دوباره با بابا بردیمت دکتر یکم گلوت التهاب داشت ولی عفونت نداشت شکر خدا.به محض اینکه شنیدی بابا گفت لباسش و تنش کن ببریمش دکتر اسم بیرون که اومد انگار حالت خوب شد دیگه از سرفه و آبریزش بینی خبری نبود قربون دختر ددری خودم برم.الانم که ساعت 8 شبه خوابیدی وخدا به داد مامان برسه که شب زنده داری داریم.خانوم طلا خودت میگیری می خوابی وقت خواب ما که می شه می خوای بیدار باشی و بازی کنی.خواب آلوداین روزا هم میگذره و فقط خاطراتش می مونه. 

یه چیزی یادم اومد.امروز همینطور که گریه میکردی بغلت کردم و آروم شدی یدفعه سرت و چرخوندی و مثل وقتی که شیر می خوردی صورتت و چرخوندی و دهنت و آوردی جلو یدفعه به مامان نگاه کردی و منصرف شدی و از همون موقع بهونه گیری و گریه هات دیگه قطع نشد و از بغلم پایین نمی اومدی.نمیدونی وقتی اینجوری می کنی چقدر غصه می خورم همش با خودم کلنجار میرم که کار درستی کردم که از شیر گرفتمت یا نه؟سوالبعدش دوباره خودم با یه سری فکر و خیال مثل اینکه:اوناییکه اصلا"به بچشون شیر ندادن یا نتونستن بیشتر از چند ماه شیر بدن  خودم و قانع می کنم.

امروز جمعه 24 بهمنه.از صبح تا الان که ساعت 8 شبه و دوباره مثل دیروز بی موقع خوابت برده 2 بار رفتیم بیرون صبح با کالسکه پیاده روی کردیم بعد از ظهرم با ماشین رفتیم آرایشگاه خاله و مامان اونجا یکی از دوستان دوران مدرسه ش و دید بعد هم با هم رفتیم شیرین عسل و خودت واسه خودت خرید کردی یعنی چیزایی که دوست داشتی رو برداشتی.عزیز دلم تا امروز که 1 سال و 9 ماه و 19 روزه هستی هیچ علاقه ای به تماشای تلویزیون نداری هنوز از استقلال خبری نیست همچنان وصلی به مامان البته زمانیکه دو تایی تو خونه تنهاییم. وقتی میریم خونه ی کسی و حواست پرت می شه مامان هم تا حدودی فراموش می شه.دیگه شبا تا صبح می خوابی ولی تو این مدت که حال ندار بودی شبا بیدار میشدی و گریه میکردی.یه کاره جدید که یاد گرفتی اینه که تا میریم بخوابیم نمی دونم به چه دلیل همش میگی آب فکر کنم واسه اینکه مامان و از جاش بلند کنی و خودتم پشت سرم راه بیفتی و نخوابی.الانم بیدار شدی.

25 بهمن.فکر کردم بد نیست یکم با آرد بازی کنی 5 دقیقه نشد دیدم خودت و این شکلی کردی و دیگه داشتی به هم میمالیدی که از جلوت برداشتم.

خودت و به زور توی این جعبه ی عروسک جا دادی.

26 بهمن.داشتی با فایزه جون حرف میزدی.البته بیشتر شنونده بودی.

خیلی دوست داری روسری و شال مامان و سرت کنی اینجا هم شال مامان و سرت کردی.

امروز چهارشنبه 29 بهمن.چند وقتیه بدجوری درگیرم و نمی دونم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟تازه چند وقتم هست که تو خونمون یه نی نی خیالی داریم که هر کار اشتباهی که می کنی به قول خودت جیغ داد میندازی گردن نی نی.دو شبه که نیمه شب از خواب بیدار می شی با گریه های وحشتناک و همش می گی نیست نیست نمیدونم خواب میبینی یا مشکل چیز دیگه ایه؟؟؟؟دیروز ظهر هم از خواب بیدار شدی و همین کار و کردی و خیلی حرکات دیگه که مامان همین جوری هاج و واج مونده بود که چرا سپینا این کارا رو می کنه.خلاصه با هزار بدبختی راضیت کردم بردمت بیرون و تا اونجاییکه می شد چرخوندمت چون هنوز سرماخوردگیمون کامل خوب نشده و هوا هم داشت تاریک می شد و سردتر اومدیم خونه.دیگه نمیدونم باید چیکار کنم برات.هر وقت ازم کاری رو بخوای اگه برات ضرری نداشته باشه دریغ نمی کنم از وقت گذاشتن و بازی کردن باهات که دیگه نگو انواع و اقسام شکلک ها و صداها رو که تصورشم نمیکردم از خودم در میارم تا بخندی و شاد بشی اینقدرکتابات و برات خوندم که همه رو حفظی و وقتی بعضی جاهاش مکث می کنم با زبون شیرینت ادامه ش و می گی.از بازی با آرد گرفته تا نقاشی و قایم باشک و...همه رو بازی می کنیم ولی نمیدونم عیب کار کجاستغمگینبه هر کس می گم میگن همه ی بچه ها همین جورین.گاهی فکر می کنم چون نمیتونی حرف بزنی کلافه می شی که نمی تونی منظورت و به مامان برسونی و متوسل به داد و هوار می شیسوال.فقط از خدا برات سلامت جسمی و روحی میخوام وگرنه من یک مادرم و این وظیفه ی یه مادره که صبوری کنه.محبت  

امروز اولین روز از ماه اسفند آخرین ماهه ساله.کمتر از یک ماهه دیگه به شروع سال جدید مونده و مامان هنوز کاراش و شروع نکرده خیلی امسال زود گذشت انگار همین دیروز بود که با خاله فاطی داشتیم خونه تکونی میکردیم و شما هم سر از زیر میز و...در میاوردی و شیطنت میکردی.حالا از اون زمان تا الان یکسال گذشته و فکر کنم کمتر از پارسال اذیت بشی چون دیگه با کار خونه آشنایی و همکاری می کنی و یه جورایی برات مثل سرگرمی می شه.چند وقتیه با یه کار جدیدی سرت گرمه چون عاشق اسمارتیزی  برای همین مامان جاهای مختلف خونه برات اسمارتیز میزاره و البته وقتی یه کارر خوب انجام میدی به قول خودت اجی برات جایزه میاره و میری میگردی پیدا می کنی و میخوری هم سرت گرم می شه واسه پیدا کردنش هم راضی هستی بابت خوردنش و همش بهت یادآوری می کنم که چون گریه نکردی اجی برات جایزه آورده اینجوری بهونه گیری قبلی یکمی کمتر شدهچشمک.

یک شنبه 3 اسفند.سپینا جونم دیروز ظهر بابا وقتی اومد خونه حسابی غافلگیرمون کردتعجببدون اینکه به ما بگه واسه روز سوم عید برای بندر عباس بلیط گرفته بود و قراره از سوم تا نهم اونجا باشیم.البته تنها نیستیم با دو تا از دوستامون که تو سفر تایلند باهاشون آشنا شدیم میریم اونا با ماشینشون میان ولی ما به خاطر شما با هواپیما میریم چون مسافت زیاده و...

حالا بگم از تغییرات این ماه که دختر مامان که اینقدر حمام رو دوست داشت الان همش گریه می کنه و نمیزاره مامان سرش و بشوره با اینکه یه عالمه برات خرت و پرت بردم تا توی حمام بازی کنی ولی بازم کلی گریه می کنی.شبا که تا حدودی خوب میخوابیدی البته از بعد از اینکه دیگه شیر نمیخوری ولی الان با گریه بیدار می شی و اینقدر باید بغل گوشت وراجی کنم تا دوباره خوابت ببره.امروزم مامان تونست اتاق خواب شما و خودمون و تمیز کنه هنوز یه عالمه کار داریم ولی چون نمی خوام خیلی خودم و خسته کنم برای امروز کافیه هنوز وقت بسیاره.دو روز دیگه 22 ماهگیت تموم می شه و نمیدونم این آخرین پسته یا بازم وقت می کنم که بیام برات بنویسم ولی از خدا میخوام تا ماه آینده کج خلقی ها تموم بشه و آخرین پست پر از به به و چه چه باشه.ولی قبل از همه ی اینا اول برای همه ی کوچولوها بعد برای دخترم سلامتی میخوام. 

دوشنبه 4 اسفند.وقت کردم بیام برات بنویسم یه سری از چیزایی که می گی الان دو سه روزه راه میری می گی مشود یعنی مسعود به لخت می گی یخ به مصطفی می گی مونما یا موتپا خیلی از کلمات دیگه رو هم می گی که الان همش تو ذهنم نیست ولی بیشتر اونایی رو که کامل و درست تلفظ نمی کنی برات می نویسم.الان خیلی وقته که اون دستای خوشگل کوچولوت به همه ی کلیدها میرسه و همش خونمون چراغونیه.تو آشپزخونه ام میام بیرون می بینم چراغ همه ی اتاقا و...روشنه.یه چیزه دیگه هم بگم و برم با توجه به اینکه کلی به دندونات میرسم ولی دارن سیاه می شن حالا تازه فروگلوبین می خوری نه خود قطره ی آهن رو چند بار خواستم قطعش کنم و بهت ندم ولی عذاب وجدان گرفتم فکر کردم دندونات شیریه و چند سال دیگه می افته ولی آهن بدنت مهمتره خصوصا" که دختری و بدنت بیشتر بهش احتیاج داره عشقم.آخریشم اینه که نمیزاری ازت عکس بگیرم چون دوست داری خودت بیایی پشت دوربین نظاره گر باشی واسه همین مامان کمتر ازت عکس میگیره اگه عکسای این روزات کمه مقصر من نیستم.بوس  

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 14:17 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

جمعه 5 دی ماه 93.سلام به دختر نازنینی که مامانش یادش رفته براش بنویسه که دو تا دندون نیش بالا و پایین سمت راستی دخترش تو هفته ی گذشته در اومد و ماه گذشته مامان شاهد دراومدن 4 تا دندون نیش بود حالا خدا میدونه تو این ماه باید شاهد چه اتفاق خوشایندی باشم.عزیز دلم 21 ماهگیت مبارک الهی همینطوری روز به روز بزرگتر و خانوم تر بشی و من و بابا ازت لذت ببریم.آخه میدونی از روزی که اومدی خصوصا" از وقتی که دیگه عقلت به بازی و شیطنت میرسه خونمون پر از سر و صدا و شلوغ کاریه سر و صدای دخملم به کنار صدای مامان و بابا هم بهش اضافه شده گاهی اوقات به بابا میگم یکم آروم تر ولی خوب نمی شه آدم یه دختر شیرین داشته باشه و آروم قربون صدقش بره. امروز برای اولین بار با هم خاله بازی کردیم مامان برات خونه درست کرد وسایل بازیت هم آوردم با خمیر دست ساز دیروز و باهاش برام غذا درست کردی و کلی بازی کردیم بابا هم که سر درد داشت وقتی بهتر شد اومد تو خونه ت مهمونی و ازش با نخودچی و پسته پذیرایی کردی و الانم خوابیدی.

موقع بازی تو خونه ت.

دوشنبه 8 دی.سپینا جونم دوباره می خوام درمورد شیر خوردن برات بنویسم وتصمیم جدیدی که گرفتم. تو رو خدا نگی مامانم یه شیر ناقابل بهم میده همش داره در موردش حرف میزنه که دلم می شکنهدلشکسته.تو پست قبلی برات نوشتم که چطوری شیر خوردنت به حداقل رسیده ولی شبها تلافیش و در میاری واسه همین توی روز مامان همش سردرد داره و کلافه ام خیلی خیلی دلم می خواست که بدون استفاده از صبر زرد و... شیرت و قطع کنم ولی مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم.آخه دلم نمیخواد یه مامان بی حوصله که همش سردرد داره باشم واسه همین نه می تونم درست و حسابی باهات بازی کنم نه بریم بیرون تازه تا میام یکم بشینم یا دراز بکشم میایی و ازم می می میخوای فکر کنم اون روشی که من در پیش گرفته بودم برای بچه هایی که خیلی وابسته نباشن خوب جواب میده برای شما هم خیلی خوب بود ولی در صورتیکه شب هم ساعت به ساعت ازم شیر نخوای.اما وقتی دیدم با این روش برام رمقی نمی مونه و دارم دیگه بداخلاق میشم تصمیم گرفتم هر چه زودتر فکرم و تبدیل به عمل کنم حتی تو این چند روز اخیر ساعات شیر خوردنت و یادداشت میکردم و تا اونجاییکه می شد فاصله مینداختم تا به نتیجه برسم ولی امروز وقتی دیدم با دیدن خاله فاطی من و ول نمی کنی و مرتب بهونه ی شیر میگیری شکم به یقین تبدیل شد که هر چه زودتر این کار و انجام بدمغمگین(نیم ساعت پیش داشتم به خاله فاطی می گفتم دلم نمیاد شیر و ازش بگیرم ولی خاله گفت آخه هر دوتون دارید اذیت میشید).میدونی قبلا" به این فکر میکردم که یه تاپیک بزنم و از تجربیات کسانی که به وبلاگت سر میزنن برای از شیر گرفتنت استفاده کنم ولی تو این یک هفته به این نتیجه رسیدم که این کار بستگی به کودک و مادر داره چون روحیه و اخلاق هر کس یه جوره مثلا" شاید مادری که کودکش در روز زیاد سراغ شیر نمیاد تا پایان 2 سالگی هم ادامه بده ولی یرای من که از اول نه پستونک خوردی نه شیشه و همش شیر خودم بوده فرق می کنه.سپینا جونم مامان همش به خودش میگه من اولین مادر نیستم که دارم اینکار و می کنم و قرار هم نیست که خدایی نکرده از دخترم جدابشم اینم یه اتفاقیه که باید بیفته و قراره با هم چیزای خوب دیگه رو تجربه کنیم.به امید خدا.

سه شنبه 9 دی.قربون اون شکلت برم من مامان از همون دیروز استارت و زده و از دیروز ساعت 3/5 ظهر که شیر خوردی تا الانکه ساعت 1 ظهره نخوردی.کاری که مامان برای نخوردنت کرد این بود که نوک سینه م و سیاه کردم و یه چسب هم بهش زدم و بهت گفتم می می مامان تلخ و بد شده و خودت هم قیافت و می کشیدی تو هم و اه اه میکردی.خاله فاطی زحمت کشیده اومده از دیشب تا حالا که کمک حال مامان باشه و دیشب هم نتونست بخوابه چون شب که تا 2 بیدار بودی یه بار 4/5 یه بار 6ودیگه 7/5 صبح که بیدار شدی نخوابیدی تا 12 ظهر بعد از اینکه حمامت کردم و چند بار بهونه می می گرفتی گذاشتمت رو پام تا خوابت برد.دیشبم من تو اتاقت نخوابیدم چون خاله گفت ممکنه بوت و احساس کنه و بهونه بگیره با خاله تو  حال خوابیدم ولی به محض اینکه بیدار میشدی کنارت بودم و بغلت میکردم و راهت میبردم تا خوابت ببره خیلی دیشب سخت بود خصوصا"وقتی که مامان هم حالش بد شد به خاطر قرصی برای خشک شدن شیرم خورده بودم.ولی هر چی بود دیشب و پشت سر گذاشتیم به امید به خدا از این به بعدشم به راحتی سپری می شه.

الان که اومدم برات بنویسم ساعت 12 شبه و شکر خدا با گفتن قصه خوابت برد.امروز چند بار بغض گلوم و گرفت و گریه کردم آخه احساس کردم یه جور دیگه بهم نگاه میکنی بهت نگفتم که می می اوخ شده که غصه بخوری یا مزه ی تندی و تلخی رو تجربه نکردی چاره ی دیگه ای هم غیر از سیاه کردن نداشتم از دیروز تا حالا هر چقدر می تونم تو بغل می گیرم و بهت محبت می کنم که از مامان دلگیر نشی آخه خونده بودم بچه ها از شیر گرفتن رو تنبیه میدونن آخه من قربون اون چشمای معصومت بشم که یه جوری بهم نگاه می کنی که جیگرم و آتیش میزنی مامان دوستت داره و نمیخواد اذیت بشی میدونم خیلی شیر خوردن و دوست داری ولی آخه بعد از گذشت یک سال و نیم غذا خیلی برات مفیدتر و مهم تره و شاید خواست خدا بود که از دیروز یه جرقه ای تو ذهن مامان بزنه و دیگه بهت شیر نده چون برای انجام این کارخیلی برنامه ها داشتم : از قبل برات بازی فکری جدید بخرم ببرمت پارک و...تا خیلی اذیت نشی ولی با اینکه بدون برنامه ی قبلی بود از دیروز تا حالا با کمک خاله فاطی و خاله زهرای مهربون که همش هوامون و داشتن و تنهامون نذاشتن بهت حسابی خوش گذشته و فکرت منحرف شده و امروز خیلی بهتر از دیروز بودی.خدایا شکرت هم به خاطر داشتن این نازنین دختر هم به خاطر داشتن کسانی که اینقدر دوستمون دارن.

10 دی.سپینا در حالیکه به پگی نون بستنی میده.

11 دی.وقتی با خاله فاطی رفته بودیم پارک.

امروز جمعه 12 دی.دختر قشنگم داریم پنجمین روز شیر نخوردنت و پشت سر میزاریم و خدا رو شکر خیلی خوب با نخوردنش کنار اومدی.سه شنبه شب دو بار از خواب بیدار شدی یه بار ساعت 4/45 یه بار ساعت 6 صبح دفعه ی اول که یکی دو بار گفتی می می و خوابیدی ولی دومین بار یکم بهونه گرفتی بهت اب دادم خوردی بعد از یکم نق زدن خوابیدی.شبهای بعد هم همینطور تا الان بیدار می شی و بهونه می گیری ولی گریه زاری نمی کنی و زود خوابت میبره توی روز هم یادت می افته و می گی می می منم می می سیاه و بهت نشون میدم و بیخیال می شی نمی دونم که این قضیه تا کی ادامه داره ولی شکر خدا دیگه قطع امید کردی و تا الانم تنها نبودیم همش خاله فاطی پیشمون بوده چهارشنبه شب هم مهمون داشتیم شب قبلش هم خودمون رفتیم خونه ی زهرا جون و دیروزم که با خاله فاطی رفتیم پارک و تا خونشون پیاده رفتیم البته شما تو کالسکه بودی و امروز اومدیم خونمون.حالا بگم از تغییر رفتارت که خیلی بیقراری یعنی همش در حال راه رفتن و این طرف و اونطرف کشوندن مایی خیلی خشن شدی و حتی یکی دو بار هم من و خاله فاطی رو زدی همش در حال جیغ کشیدنی منم همه رو به از شیر گرفتنت ربط دادم امیدوارم که برطرف بشه.امروزم با بابا و خاله جون رفتیم برات دو جفت کفش خوشگل خریدم آخه دختر کوچولوم سایز پات با آندیا یکیه.

شنبه 13 دی.دیروز که داشتم برات می نوشتم نذاشتی ادامه بدم و منم برات ننوشتم که پنج شنبه برای اولین بار ازت یه چیز جدید دیم اینکه آندیا رو پای من نشسته بود اومدی بهش گفتی بو یعنی برو و خودت نشستی رو پام.یه بارم به قول خودت هاپی (عروسکت) تو دستش بود ازش گرفتی آخه خیلی بهش علاقه نشون میدی و این چند وقته هر بار رفتیم بیرون با خودمون بردیمش.سپینا جونم دیشب خیلی خوب خوابیدی یکی دو بار در حد یه جابجا شدن نق کوچولو هم زدی ولی خیلی خوابت کامل شده و شبها عادت کردی برات قصه می گم خودت و می چسبونی تو بغلم دستم هم حلقه می کنی دور خودت و می گی ب یعنی بغل و منم می چسبونمت به خودم و با لذت بردن ازت می خوابم.خدا رو شکر از این غول (از شیر گرفتن)گذر کردیم.میدونی چیه از وقتی که به دنیا اومدی و شبها نمی خوابیدی به خاطر ریفلاکست و بعد که بزرگتر شدی و مشکلت برطرف شد ولی بازم شبها خوب نمی خوابیدی و همش بیدار میشدی با خودم فکر میکردم یعنی روزی میرسه که دختر منم راحت بخوابه؟؟؟تازه الان دو سه شبه که دارم می بینم خودتم به آرامش رسیدی و دیگه میخوابی قبلا" اگه کنارت نبودم تا بیدار می شدی گریه میکردی ولی الان اینطور نیست البته الانم تا بیدار می شی کنارتم و نمیخوام به این زودی همه چیز و تغییر بدم دارم سعی می کنم بیشتر از قبل بهت توجه کنم.امروز که داشتم با کمک شما کارای خونه رو انجام میدادم وقتی تو اتاقت بودم تو اون مدت همش خدا رو شکر میکردم وازش طلب بخشش کردم اگه گاهی اوقات به خاطر خستگی و بی حوصلگی ناشکری کردم و ازش خواستم بعضی حرفام و نشنیده بگیره الانم ازش میخوام خودش بهم صبر و تحمل و سلامتی بده تا بتونم همه جوره در خدمت دخترم باشم.

14 دی.مامان اتو میکرد سپینا هم نگاه میکرد و انجام میداد.

دوشنبه 15 دی.دخترم امروز یک هفته از شیر نخوردنت میگذره ولی هنوز یادت نرفته و اسمش و به زبون میاری.چقدر تو این یک هفته عوض شدی خوابیدنت نیازهات هیچوقت ازم آب نخواسته بودی همیشه من ازت می پرسیدم آب نمیخوای ولی الان میایی و پشت سر هم می گی آب آب.دلت میخواد همش بغلت کنم قبلا" فقط واسه شیر خوردن بهم می چسبیدی و اگه من بهت می چسبیدم با دست من و میروندی ولی الان هر چقدر هم که بهت نزدیک می شم هیچی نمی گی و خودتم دستم و می گیری و بیشتر تو بغلم فرو میریبغل .فکر می کنم با دختر حساسی طرفم و خیلی باید مراقبت باشم. 

داشتیم میرفتیم عیادت خانوم حقیقت مامان بزرگ نیوشا.

17 دی.با تلی که مامان برات درست کرده.

 

پنج شنبه 18 دی.عزیزم امروز شاهد دومین برف بودی نمی دونم به چه دلیل کسلی و مثل سری قبل زیاد نمیری پشت پنجره ی اتاقت تا ببینی.یه کوچولو هم دمای بدنت بالاست نمی شه گفت تب ولی از اونجاییکه همیشه دست و پات مثل خودم سرده امروز بدنت گرمه منم دوباره طبق معمول نگران که نکنه دخترم داره خدایی نکرده مریض می شه.دیشب عمو سعیدت اومده بود بهت سر بزنه به من گفت پارسا کی مثل سپینا بزرگ می شه گفتم توی یک چشم به هم زدن اونموقع دلت واسه نوزادیش تنگ می شه(آخه هنوز سه ماهش تموم نشده)سپینا جونم خصوصا" از وقتی که دیگه شیر نمی خوری به قول بابا که می گه دیگه به چشم بچه بهش نگاه نمی کنم خیلی بزرگ شدی و خیلی هم مستقل الانا بیشتر دوست داری خودت غذات و بخوری یا اینکه وقتی یه چیزی می خوری دوست داری خودت ظرفش و ببری و به مامان کمک کنی.دیگه همه چی رو متوجه می شی و خیلی چیزا رو می گی ولی چون کامل نمی گی برات نمی نویسم به زبونی صحبت می کنی که مامان متوجه می شه و مهم هم اینه که مامان توجه بشه دیگه.تا اسم تولد میاد میری به شمعدون و شمع اشاره می کنی و باید بهت بدم تا یکم نگاش کنی.چند روز پیش داشتم لباس اتو میکردم کنارم نشستی و با یه اتوی مسافرتی که بهت داده بودم شال مامان و اتو میکردی.چند شبه سه تایی با هم قبل از خواب شیر می خوریم البته شما با نگاه کردن به ما بیشتر تمایل به خوردن پیدا می کنی و این باعث خوشحالی من و بابا می شه خدا رو شکر غذات هم بدک نیست خیلی عالی نمی خوری ولی به این امیدم که بهتر بشه.الانم می خوام برم برات آش رشته بپزم چون تو این روز برفی خیلی می چسبه.بوس 

19 دی روز تولد نیوشا.

اول اینجوری مثل خانوما نشستی.

بعد اینطوری مثل خانوما اطراف مامان راه میرفتی و به همه نگاه میکردی.

بعد این مدلی از سوراخ سمبه ها سر در اوردی.

بعدشم خوابت برد.

اینم از عکس دست دخترم که برای اولین بار تو این روز به لاک مزین شد.

20 دی.جشن بی دلیل برای سپینا.

وای که چقدر خوشحال بودی.

با حضور خاله شمسی و عمو مصطفی مهربون.

اینجا هم با چادر نماز و روسری که خاله فاطی برات دوخته شدی مثل خاله قزی.

امروز یک شنبه 21 دی.دیدی دیگه نمی تونم هر روز بیام برات بنویسم؟دلیلش به خاطر پس لرزه ای از شیر گرفتنه که دخمل خانومه مامان همش باید بره ددر تو این سرما یا مامانش باهاش بازی کنه.بگم برات از روز جکعه که تولد نیوشا جون دعوت بودی و تم تولد کفشدوزک بود و چون مامان دیر فهمیده بود که تولد تم داره واسه همین نتونست کاری واسه دخترش بکنه فقط تونشتم یه تل قرمز مشکی برات درست کنم وقتی هم برای خرید لباس رفتم یا سایزشون بزرگ بود یا خیلی زشت بودن و بال کفشدوزکه پر از اکلیل بود که اگه برات می خریدم کل هیکل خودت و مامان واسه اون روز اکلیل می شد.جمعه بعد از اینکه حمامت کردم موهات و سشوار کشیدم اصلا" هم نخوابیدی تا 3/5 که فائزه جون اومد دنبالمون و رفتیم خیلی خوشحال بودی و تو ماشین همش می خندیدی اونجا هم دختر خوبی بودی و اشتهات هم باز شده بود و دو تا خیار و نصف موز و خوردی ولی مست خواب بودی و همش خمیازه می کشیدی تا بالاخره روی شونه ی مامان خوابت برد و تو اون شلوغی و سر و صدا نیم ساعتی خوابیدی و موقعی بیدار شدی که کیک و بریده بودن یکم بهونه گرفتی چون بدخواب شده بودی ولی خیلی مامان و اذیت نکردی و این اولین مهمونیه طولانی بود که رفتیم و ساعت 7 اومدیم خونه.وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم مریم جون مامان نیوشا بهت بادکنک داد فکر کنم لذت بخش ترین قسمت تولد برات همین بادکنک ها بودن چون وقتی اومدیم خونه انقدر با صدای بلند جیغ می کشیدی و باهاشون بازی میکردی که منم به وجد اومدم و باهات بالا و پایین پریدم و بازی کردم.دیشبم بابا برات کیک گرفت که خودت شمع روی کیک و فوت کنی هر چند که به بابا گفتم سپینا واسه این قسمت تولد خواب بود و ندید ولی دیشب خاله شمسی و عمو مصطفی هم اینجا بودن و برات دست میزدن و بابا برات فشفشه روشن کرده بود و با کلی سر و صدا شمع و فوت کردی و کیک و بریدی و اصلا" هم نخوردی.تازه بهت بگم امشبم تولد حامد جونه و خونشون دعوتیم.وای چقدر خوبه همش آدم بره جشن تولد و همش خوشحالی باشه.حالا از خودت بگم که از پزیشب تا حالا که تو خواب می گفتی توپ تاپ تا الان همش تکرار می کنی و چند روزه به مامان می گی بو یعنی برو می پرسم کجا برم ؟ می گی پگی یعنی برو پیش پگی.البته بگم که این برو گفتنا رو بابا بهت یاد داده.راستی مامان برات شعر می خونه می گم یه دختر دارم می گی دا یعنی شاه .مامان:نداره صورتی داره می گی ماه .مامان:نداره از خوشگلی می گی تا.مامان: نداره به کس کسونش می گی نه یعنی نمیدم ... .سپینا جونم دارم از هر دری برات می نویسم چون وقتم کمه زود می گم قبلنا فکر میکردم بدون شیر دادن چجوری می تونم سرت و تو حمام بشورم  ولی اینقدر راحت می شینی تو بغلم و سرت و می شورم (البته خیلی راحتم نه ها چون نق میزنی آب میره تو چشمت و خوشت نمیاد ) حالا می گم ببین ما آدما نصف بیشتر فکر و غصمون واسه اتفاقاتیه که هنوز نیفتاده و جلو جلو داریم بهش فکر می کنیم و خودمون و درگیرش می کنیم که اگه اینطوری بشه اگه ...ولی گاهی اوقات این اگه ها اتفاق نمی افته.

تولد حامد جونه ولی شماها شمع و فوت کردید.

سه شنبه 23 دی.سپینا امروز اشک مامان و درآوردی وقتی تو بغلم بودی و محکم به خودم چسبونده بودمت دیدم آروم آروم داری تکون میخوری بهت نگاه کردم دیدم از اون چشمای خوشگلت اشک اومده تا رو گونه ت اونوقت بود که منم زدم زیر گریه( البته نه اونجوری که شما متوجه بشی) آخه عزیز دلم چه مشکلی داشتی که اینجوری آروم گریه میکردی؟؟محکم تر بغلت کردم و زیر گوشت برات حرف میزدم و می گفتم که چقدر دوستت دارم و... که دیدم خوابت برد خوابی که نیم ساعت بیشتر طول نکشید.امروز و دیروز یه اتفاقی افتاد دیروز ظهر که خوابیدی بعد از یک ساعت بیدار شدی و بلافاصله از جات بلند شدی و انگار داشتی دنبال کسی می گشتی همش می گفتی نیس یعنی نیست امروز صبح هم همینطور نمی دونم خواب کی رو می بینی که دو روزه داری دنبالش میگردیتعجب.حالا بگم از شبی که تولد حامد جون بود وقتی رسیدیم خونشون انقدر گریه کردی همه هم متعجب از این رفتارت نگو از عکس شرک که به دیوار اتاق آندیا بود ترسیده بودی ما هم که از اول متوجه نشده بودیم به اندیا گفتیم یه سری از عروسکاش و که احتمال میدادم شاید از اونا خوشت نمیاد بذاره یه جاییکه نبینی خلاصه اونشب داستان داشتیم با شما وقتی هم که کیک و آوردن همش مشغول فوت کردن شمع بودی و تو همه ی عکسا هم یه قسمتی از بدنت هست چون اونشب خیلی بدقلق شده بود و همه بهم می گفتن چیزی بهش نگوعصبانی.

پنج شنبه 25 دی.سپینا امروز از صبح ساعت 8 که از خواب بیدار شدی تا همین الان که ساعت نزدیکه 1/5 ظهره و خوابی نق زدی و مامان و کلافه کردی همه می گن هنوز بهانه ی شیر و می گیری.دیگه برای اینکه یکم آرومت کنم بهت گفتم بیا به مامان کمک کن اومدی تو آشپزخونه و همه چی رو به هم ریختی تا از شدت خستگی بعد از خوردن ناهار خوابت برد خدا کنه این بهونه گیری ها ادامه نداشته باشه.حالا بگم از فردا که قراره مامان بعد از یکسال واندی بره سر خاک بابابزرگ خدا بیامرز چون فردا ششمین سالگردشونه و مامان از عید 92 که رفته سر مزار بابابزرگ تا الان دیگه نرفته تو پست های قبلی نوشتم برات که چرا نرفتم.خدا همه ی اسیران خاک رو ببخشه و بیامرزه.روحشون شاد.

الان ساعت 2 ظهره چند لحظه پیش بیدار شدی بابا کنارت بود من داشتم برات می نوشتم که دیدم صدای گریه ت میاد اومدم کنارت دراز کشیدم چنان دستت و انداختی دور گردنم و بغلم کردی که نگو منم صورتم و گذاشتم رو صورتت و در گوشت بهت می گفتم که ازت جدا نمی شم و خیلی دوستت دارم تا دوباره خوابیدی و مامان تونست بیاد برات بنویسه.میدونی جریان چیه؟وقتی کنارت باشم و بیدار بشی وقتی من و می بینی دوباره میخوابی ولی اگه کنارت نباشم یا گریه می کنی یا میایی دنبالم میگردی.این بغل کردنت خستگی صبح تا حالا رو از تنم بیرون کرد.

جمعه 26 دی.عزیزم امروز رفتیم مزار و چقدر هم اونجا رو دوست داشتی و وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم با گریه سوار شدی چون تا دلت می خواست رو قبرها راه رفتی و به قول بابا می گفت شاید چون اینجا سرسبزه با پارک اشتباه گرفتهخندونکما هم که دیدیم دخترمون خیلی اونجا رو دوست داره رفتیم به قسمت اسباب بازیهاش تا اونجا یکم بازی کنی.همه داشتن میرفتن تشییع جنازه یا مراسم ختم ما داشتیم با بچه مون بازی میکردیمغمگینخدا روح همه ی رفتگان رو شاد کنه.

چون برای اولین بار بود که به آرامستان می اومدی ازت عکس گرفتم.

سپینا این روزا اینقدر همش بهانه گیری می کنی که همین الان مامان داره با سردرد برات می نویسه همش فکر میکردم اگه از شیر بگیرمت وابستگیت کمتر می شه ولی نمی دونستم که بیشتر میایی بهم می چسبی و ازم می خوای که بغلت کنم. نه اینکه فکر کنی دوست ندارم بغلت کنم از خدامه وقتی میایی تو بغلم و سرت و میذاری رو شونه م یا اینکه میایی پاهام و محکم تو اون دو تا دست کوچولوت میگیری و سرت و به پام فشار میدی برام از همه چیز لذت بخش تره ولی وقتی مامان داره یه کاری انجام میده میایی دستم و میگیری بیشتر هم انگشت کوچیکه رو میگیری و دنبال خودت از این اتاق به اون اتاق و بی هدف می کشونی و کلافه م می کنی همش میگم باید صبر داشته باشم ولی بعضی اوقات که یه کاره ضروری دارم واقعا" عصبی می شمعصبانی.میدونی چیه آخه وقتی هم که من و بابا داریم حرف میزنیم شروع می کنی به جیغ کشیدن یا اینکه دست یکی از ما رو میگیری و میبری در آخر هم حرفمون همیشه ناتموم میمونه. با اینکه همه ی توجه ما همیشه به شماست ولی شاید اشتباه همین جاست طفلی بابا دلم واسش می سوزه احساس می کنم خیلی تنها مونده خیلی صبوری می کنه.اینقدر هم انواع و اقسام نظریه ها در مورد تربیت کودک هست که آدم نمیدونه کدوم درسته کدوم اشتباهتعجب .حالا بگذریم دیروز  ماشین و از بابا گرفتیم و با هم رفتیم ددر.اول پارک بعد خونه ی خاله شمسی بعد دفتر بابا و از اونجا هم اومدیم خونمون تو ماشین هم خوابت برد و نزدیک یک ساعت و نیم خوابیدی.

28 دی.در حال نقاشی.

اینا همون بادکنک های تولد نیوشاست.

29 دی و دوشنبه.امروز نسبت به روزای قبل خیلی خانوم تر بودی و کمتر از اون جیغ های بنفش کشیدی.تو تین چند روزه یاد گرفتی میری سراغ کابینت حبوبات و همه رو میاری وسط آشپزخونه و خودت یه کاسه هم برمیداری و توش و از حبوبات پر و خالی می کنی منم که می خوام هم لمسشون کنی هم تفاوت ها رو احساس کنی تسلیمم خدا رو شکر خیلی ریخت و پاش نمی کنی و جز چند تا نخود و لوبیا که یهو زیر پام احساس می کنم چیز دیگه ای نیست یا بازیت شده با یرچسب ها که مامان عکس ها رو برات تو یه دفتر بزرگ می چسبونه با کاغذای اطرافش هم شما بازی می کنی به دست و پا و لباس خودت یا مامان و بابا می چسبونی و خوشحال و راضی هستی توی حمام هم برات یه عالمه لیوان گذاشتم با ظرفهای کوچیک اونا رو پر و خالی می کنی و بازی می کنی.امروز کارت های وسایلت رو  سه تا سه تا می چیدم جلوت تا نگاه کنی بعد برمیگردوندم و ازت مثلا" می پرسیدم اتو کدوم کارته؟نشونم میدادی  بیشترش و درست گفتیتشویق.دیشب تو آشپزخونه کار داشتم برات دو تا کاغذ چسبوندم به فریزر تا روش نقاشی بکشی و از اونجاییکه وقتی ازت می پرسم چی برات بکشم می گی ددر منم برات پارک و کشیدم تا تاب و سرسره رو دیدی دستم و گرفته بودی و می خواستی ببرمت بیرون و دلت هوای پارک و کرده بودخندونکبعد بهت گفتم سپینا اگه کسی غیر از مامان و بابا خواست بوست کنه بگو نه راه میرفتی می گفتی بوش نه نه دستت هم به همون حالت قبلت که کوچولوتر بودی (انگشت اشاره ت و تکون میدادی)حرکتش میدادی .شنبه هم رفته بودیم با خاله فاطی و زهرا جون خرید مامان حواسش بهت نبود چون با خاله ها بودی خانوم فروشنده برات لاک زده بود و دستت و نگه داشته بودی و تکون هم نخورده بودی وقتی دیدم تعجب کردم دیشب بهت گفتم دیگه نذار کسی برات لاک بزنه اونم تکرار میکردی و می گفتی آک نه نه مامان یعنی مامان فقط برام بزنه.

30 دی.ادای مامان و در میاری با بابلیس و شونه آخه وقتی از حمام میام موهام و سشوار که می کشم می ایستی نگاه می کنی و بعد تقلید می کنی.در ضمن این قسمت خونه رو خیلی دوست داری اکثر اوقات اینجا پیدات می شه البته مواقعی که نمی خوای به مامان گیر بدی و تو حال خودتی.

2 بهمن.چند روزه یاد گرفتی از این مبل ها هم میری بالا.سطل اتاقت و آوردی گذاشتی رو مبل نشستی روش. 

3 بهمن.سپینا و اریا.

 

شنبه 4 بهمن.دختر مامان چند شب پیش هم اومدم برات نوشتم ولی نمی دونم چرا ثبت نشده حالال دوباره مامان برات می نویسه.هفته ی گذشته سه شنبه عصر بیرون بودیم با هم وقتی رسیدیم دم در دیدیم میثم پشت دره تا دیدیش زدی زیر گریه و تا زمانیکه تو خونمون بود به من چسبیده بودی ولی وقتی ازت خواستم تا بهش شکلات تعارف کنی دیگه کم کم از بغلم جدا شدی و راه افتادی بعدش ما هم با میثم رفتیم خونشون و شب موندیم مهران و خانومش هم اومدن و دیدیمشون و قراره واسه پنج شنبه دعوتشون کنیم.خلاصه اون شب برات متفاوت بود چون موشکا(خرگوش زن دایی)و مرغ میناشونم دیدی و صداشون میکردی موش و مینا البته اول به مینا می گفتی نینا فردای اون شب نزدیکه ظهر بردمت پارک و با دو تا پسر بچه که یکم از خودت بزرگتر بودن دوست شدی و بهشون می گفتی نی نی.بعداز ناهار بابا اومد دنبالمون اومدیم خونمون.

حالا بگم از صبح پنج شنبه که وقتی بابا اومده بود تو اتاق شما و دیده بود به قول خودش مثل یه جوجه که میره زیر بال و پر مامانش تو بغل مامان فرو رفته بودی حسودیش شده بود و به زبون آورد و گفت آخه اینجوری تو بغل من نمی مونه اونموقع بود که من از اینکه مادرم به خودم بالیدم.

الان نوبت اتفاقات دیروزه که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی دوستامون (مامان و بابای آریا)اول که رسیدیم یکم هنگ بودی چون برات محیط جدیدی بود بعد که کم کم یخت آب شد آریا دستت و گرفت و برد تو اتاقش تا با هم بازی کنید وقتی اومدم ازتون عکس بگیرم دیدم انقدر صورتت خندون و خوشحاله که منم ذوق کردم.تو اون یکی دو ساعتی که اونجا بودیم خیلی دختر خوبی بودی و با اریا با هم بازی کردید و من و بابا هم خوشحال از اینکه دخترمون بالاخره با یکی که سنش بهش میخوره داره بازی می کنه.آریا دو سال و نیم از شما بزرگتره و خیلی پسر ماهیه مثل مامان و باباش هر چی ماشین داشت آورده بود تا بازی کنی ولی آخر سر با گریه از خونشون اومدی بیرون واسه اینکه یه دایناسور داشت که اگه فشار میدادی صداش در می اومد یهو دستت بهش خورد و صداش در اومد شما هم که تازگیا از هر اسباب بازی و عروسکی که صدا داره ناراحت می شی و گریه می کنی این بهانه ای بود برای در اومدن گریه شما خلاصه تو راه هم خوابیدی و تا آخر شب هم که بیدار بودی خیلی خانوم بودی و با مامان و بابا بازی میکردی.

نمیدونم امروز بتونم دوباره بیام برات بنویسم یا نه چون این آخرین پست این ماهه و از فردا یکسال و ده ماهه می شی.اتفاق خوب این ماه از شیر گرفتنت بود و دعای مامان اینه که مستقل تر بشی و کمتر به مامان بچسبی نه برای خودم بلکه برای خودت چون دوست دارم دختر وابسته ای نباشی هر چند که این حرفا برای الان زوده ولی دلم میخواد از الان کارایی رو که می تونی خودت انجام بدی.میدونی چیند وقتیه که هر کاری رو که میخوای انجام بدی مثل باز کردن در ظرف میایی سراغم پشت سر هم و مثل شعر برات میخونم که می تونی می تونی خودتم می گی می می می همون می تونی با تقلا اون کار و انجام میدی گاهی امدادهای غیبی مامان هم هست که شما متوجه نمی شی و اون کار و انجام میدی و خوشحال می شی که خودت تونستی انجامش بدی.خدا خودش بهت قوت بده.

اینم از عکسهای امروز.

اینطوری خوابیده بودی کتاب می خوندم برات.

یدفعه احساساتی شدی و اینجوری به مامان چسبیدی بابا هم که مشغول عکاسی بود این صحنه رو از دست نداد.

[ جمعه 5 دی 1393 ] [ 16:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز چهارشنبه 5 آذر 93 است و 19 ماه تموم شد 19 ماه پر از خاطرات تلخ و شیرین 19 ماهی که دخترم تکه ای از من شده یه چیزی مثل قلبم که اگه نباشه منم نیستم.عزیزم اگه می گم خاطرات تلخ ناراحت نشی درسته که با بودنت لحظات شیرینه ولی زندگی بالا و پایین داره و شما با وجودت تلخی ها رو کمرنگ تر کردی و گاهی با یه خنده ی از ته دل حتی از بین بردیش به من و بابا خیلی امید دادی.وقتی بابا از در میاد تو تا اون صورت خوشگلت و میبینه چنان از ته دل قربون صدقت میره و بغلت می کنه و می بوسدت که نگو. یه جا متنی رو می خوندم که نوشته بود وقتی پدر و مادر می شی همش دلت شور زمان مرگت و میزنه نه اینکه از مرگ بترسی بلکه به این فکر می کنی که پس بچه م چی می شه؟؟دیدم راست می گه این چیزیه که من زیاد بهش فکر می کنم نه به مرگ بلکه به بودن و موندن پیش دخترم همین باعث شد که به بابا گیر بدم چون یه غده ای رو دست راستش در اومده همش می گفت چیزی نیست با اصرار من رفت دکتر که بهش گفته بود غده ی چربیه و اگه بزرگ شد باید جراحی کنی بهش گفتم من و شما باید حواسمون به خودمون باشه و مراقب سلامتیمون که بتونیم دخترمون و حمایت کنیم حتی اگه یه درد کوچیک هم داشتیم نباید سهل انگاری کنیم.ببخشید که این پست و اینجوری شروع کردم می خوام بهت بگم که چقدر برامون عزیزی و از وقتی اومدی تو زندگیمون من و بابا که هیچوقت قصدبچه دار شدن نداشتیم الان می گیم ای کاش زودتر آورده بودیمت البته این حرف و بیشتر بابا میزنه.دختر بیست ماهه ی من فرشته ی زمینی تولدت مبارک. 

پنج شنبه 6آذر.دختر گلم دیروز برای اولین بار از خواب بیدارت کردم دیروز عصر نزدیک ساعت 6که خوابیدی نمیدونم چی شده بود که بیدار می شدی می نشستی تا می خوابوندمت دوباره خوابت می برد دلم شور زد فکر کردم بی حالی واسه همین ساعت 8 کنارت دراز کشیدم و اینقدر بوست کردم و نوازشت کردم تا بیدار شدی و تا 12 شب واسه خودت شیطنت کردی و داد وهوار راه انداختی.خیلی این روزا جیغ می کشی و واسه هر چیزی به قول خودت دیغ می کشی.میدونی چند وقته چیکار می کنی؟؟؟ از اونجاییکه همش چشمت به مامانه و تمام حرکات و کارای مامان و زیر نظر داری و مثل آیینه عمل می کنی وقتی کشوی پایینی کابینت باز باشه مامان تنبلی می کنه و با پا می بنده شما هم یاد گرفتی و با اون قد و قواره فسقلی که در حالت ایستاده هم می تونی کشو رو ببندی ولی مثل مامان با پاهات می بندی.وای که از دست شما بچه ها چقدر آدم باید مراقب کارو رفتار و حرف زدنش باشه چون مثل طوطی هستید.یکی دیگه از کارایی که یاد گرفتی اینه که هر کار بدی که انجام میدی مامان می گه سپینا عیبه حالا اگه خودم اون کار و بکنم بهم می گی عیب مثل 1 ساعت پیش که داشتی شیر میخوردی لباس مامان بالا بود گفتی عیب آخه اگه لباست و بزنی بالا منم همین و می گم خلاصه اینکه این دخمل نیم وجبی به امر و نهی می کنه.   

جمعه 7 آذر.عسلم امروز دوباره برای از پوشک گرفتنت اقدام کردم و از 10/5 صبح تا حدود 2 باز بودی ولی احساس کردم چقدر استرس داری اول اینکه تا 12/5 هر کاری کردم که ببرمت قبول نکردی و از دستم فرار میکردی دیگه وقتی احساس کردم داری خودت و نگه میداری گفتم سپینا بیا پوشکت کنم که دیدم دویدی تو اتاق خواب ما و خوشبختانه نه روی فرش رو سنگ کار خودت و کردی و دو بار هم تو اتاقت به فاصله ی کم اونم دوباره نه رو فرش که دیگه دیدم انگار حدسم درسته و پوشکت کردم نمیدونم دلیلش چیه ولی نه رو لگن نشستی نه تو حمام نه دستشویی خاله فاطی هم خونمون بود اونم طفلی همش می گفت میخوای من ببرمت؟؟ولی خیلی اذیت کردی و همش جیغ و داد میکردی و هممون اعصابمون ریخته بود به هم و مامان تا یه چند وقتی بیخیال این قضیه می شه تا دخترم آمادگیش و پیدا کنه.دختر نازم این مامان فراموشکار همش یادش میره برات بنویسه که به ساعت می گی تیک تاک به کلوچه هم که با یه لحن قشنگی می گی کوکی نوک مداد رو هم خوب تلفظ می کنی.تازگیا به می می می گی توپی توپی اونم در حالتیکه خوردی و سیر شدی و دلت میخواد بازی کنی و لحنت و عوض می کنی و مثل اینکه بخوای یه چیزی رو ناز کنی اونجوری می گی.فقط بگم که گاهی اینقدر شیرینه کارات و حرکات و حرفات که نمیدونم باید باهات چیکار کنم ببوسمت؟بغلت کنم فشارت بدم؟؟نمیدونم خندونکولی وای گاهی هم اینقدر رو سر مامان داد و هوار می کنی که اونموقع هم نمیدونم چیکار کنم عصبانیفقط باید از خدا صبر بخوام.

شنبه 8.همین الان از خواب بیدار شدم دیشب یه خواب بد برات دیدم صدقه انداختم و اومدم برات بنویسم.خواب دیدم روی بدنت یه برجستگی هایی دراومده که داره شبیه زخم می شه بردیمت بیمارستان با خاله شمسی و فائزه جون گذاشته بودنت تو یه دستگاه و داشتن یه کارایی میکردن که از راه رسیدم و دیدم اینقدر گریه کردی که سیاه شدی منم همونجا پاهام سست شد و اینقدر جیغ کشیدم که از خواب بیدار شدم تا چشمم و باز کردم و دیدم با چه آرامشی خوابیدی خدا رو شکر کردم وبغلت کردم چشمات و باز کردی و گفتی می می منم چسبوندمت به خودم و با لذت بهت شیر دادممحبت. خدایا خودت مواظب دختر کوچولوم باش.

93/9/9 وقتی فهمیدی من و بابا این حالتت و دوست داریم مرتب سرت و میذاشتی رو دستت. 

امروز سه شنبه 11 آذر.وای که چقدر داره روزا زود می گذره هر روز یه کار جدید می کنی و به قول بابا شیرین کاری که وقتی می بینیم می خواییم لهت کنیم.چند شب پیش همه ی چراغارو خاموش کردیم و شمع روشن کردیم مرتب می گفتی داگ یعنی همون داغ اینقدر دوست داشتی که وقتی مامان برات میزد رو میز می رقصیدی دیدم حرکاتت خیلی بامزه است دوربین اوردم ازت فیلم گرفتم به بابا گفتم ببین این فسقلی چطور باعث شده تو تاریکی بشینیم بابا هم گفت لذت این روزا رو ببر که خیلی زود داره تموم می شه. فرداش دیدم بابا برات فشفشه خریده چشمک.دیگه برات بگم که چند روز پیش امتحانی به می می چسب زدم و بهت گفتم اوخ شده که کمتر بخوری قربون اون چشمات برم به قدری غمگین شد و با غصه نگاه میکرد که جیگرم سوخت.خیلی واسه از شیر گرفتنت ناراحتم از خدا میخوام خودش کمک کنه بدون هیچ اذیتی خودت بذاریش کنار و اینجوری ناراحت نبینمت خلاصه بعد از حدود یک ساعتی به تعویق انداختن آخر با چه خوشحالی خوردی.

93/9/10 وقتی برات شمع روشن کرده بودیم.

93/9/11

93/9/12

پنج شنبه 13 آذر.مخمل مامان باورت می شه از الان مامان به فکر چیدن سفره ی هفت سینه؟اینکه چه رنگی بچینه؟سبزه ش چه مدلی باشه؟چون امسال کاملا" متوجه می شی ولی نمیدونم که می تونم مثل پارسال رو میزای کوتاه بچینم یا دخترم قراره همش بالا سرش باشه همش دارم فکر می کنم یه جوری باشه که بتونی ببینیش و اگرم به چیزی دست زدی برات خطر نداشته باشه ولی در حال حاضر که خیلی کنجکاوی و دلت میخواد به همه چیز دست بزنی واسه هر چی که میخوای اینقدر جیغ می کشی و داد و فریاد راه میندازی که نگو گاهی با حرف متقاعد می شی ولی گاهی اوقات هم باید با چیز دیگه ای سرت و گرم کنم تا بیخیال بشی.حالا شاید تا عید که سه ماه و نیم دیگه به سن دخترم اضافه می شه این اتفاقات هم نیفته.حالا از هفت سین بگذریم مامان یه کلکی یاد گرفته که از اون طریق چیزایی رو که سپینا نمی خوره به خوردش میده.مثل اینکه همون حریره بادومی رو که برات درست میکردم چیزای دیگه هم بهش اضافه می کنم مثل موز و خرما و عسل معجونی می شه واسه خودش و به اسم بستنی بهت میدم و با لذت می خوری البته بهش وانیل هم میزنم.دیگه اینکه برات سبزیجات و به شکل کوکو درست می کنم چیزایی مثل لوبیاسبز_قارچ_ هویج _پیاز_سیب زمینی_و به تازگی گل کلم رو هم اضافه کردم همه رو آب پز می کنم وقتی پخت با یه تخم مرغ تو میکسر مخلوط می کنم میذارم سرخ می شه خیلی دوست داری و میخوری.قربونت برم یکم سر درد دارم میخوام بیام پیشت بخوابم وگرنه دوست داشتم برات از کارات بنویسم.تا بعد میبوسمتبوس.  

جمعه 14.اومدم تا اونجاییکه ذهنم یاری کنه برات از کارات بگم.هفته گذشته تو آشپزخونه مشغول آشپزی بودم و اومدی سراغم و خواستی بهونه ی شیر و بگیری و منم برات اجی مجی میکردم و هر بار تو دستم یه چیزی میذاشتم و بهت میدادم می خوردی حالا یاد گرفته بودی و دستات و تکون میدادی و می گفتی اجی و بقیه اش رو نمی تونستی بگی.وقتی مامان دعوات می کنه به محض اینکه صدام یکم بره بالا بهم می گی دودی منم خنده م می گیره اینم برمی گرده به یه روز که داشتم الکی دعوات میکردم و هر چی کلمه ی بی معنی می دونستم گفتم مثل دودی بودی...حالا از اون موقع یاد گرفتی وقتی هم که مامان جدیه خم می شی به صورتم نگاه می کنی و می گی دودی و منم سعی می کنم نخندم ولی گاهی نمی تونم و بغلت می کنم و سفت ماچت می کنم آخه تن صداتم عوض می کنی.دیگه اینکه به حباب می گی حب.این و اون و هیچی رو هم یاد گرفتی خیلی از کلمات رو سعی می کنی بگی ولی حرف اول و دومش و می گی مثل پیاز که بهش می گی پی و بعد هم به چشمات اشاره می کنی و می گی اوخ یعنی چشم و می سوزونه.یه چیزه دیگه وقتی میخوام گاز و روشن کنم فندکش صدا میده تا زمانیکه روشن بشه می آیی پشت سر هم می گی اه اه مثلا"دعواش می کنی و تند تند دستات و بالا و پایین میبری وقتی روشن می شه خوشحال می شی چون یه بار مامان ازت تشکر کرد و گفت آفرین سپینا گاز به حرفت گوش کرد و روشن شد حالا شده وظیفه ی مامان که هر بار از دخترش بابت روشن شدن گاز تشکر کنه.دیشبم سه نفری نشسته بودیم می خواستی بهمون گیر بدی که سرت و گرم کردم گفتم سپینا بابا رو بشور دستمال عینک مامان و برداشتی و مثل مامان که سپینا رو تو حمام می شوره بابا رو می شستی بعدم نوبت عروسکات شد آخر هم مامان بیچارهبی حوصله

93/9/15 وقتی با لگو بازی میکردی.قسمت پایینش و مامان درست کرد بالا رو خودت.

93/9/17 در حال نقاشی.یاد روزایی افتادم که خودم مشق می نوشتم.

سه شنبه18 آذر.این روزا که دیر به دیر میام خیلی درگیرم خواب شما هم یک بار در روز و زمان اینه که مامان به کارایی که تو بیداری سپینا نمی تونه انجام بده رسیدگی کنه.خدا رو شکر این روزا یه کوچولو مستقل تر شدی گاهی اوقات بدون اینکه بهم کاری داشته باشی یه نیم ساعتی یا بیشتر واسه خودت بازی می کنی.شیر خوردنت هم یکی دو وعده نسبت به قبل کمتر شده مثلا" دیروز از وقتی از خواب بیدار شدی یعنی از 9 تا 12/5 نخوردی.البته این بستگی به مامان داره اگه درگیر کار باشم مثل غذا درست کردن و ...همش سرت و گرم می کنم تا بهونه ش و نگیری خیلی دلم میخواد بدون اینکه از چیز دیگه ای استفاده کنم مثل تلخ کننده هاو...همینجوری بتونم شیرت و کم کنم تا کامل قطع کنم ولی خیلی بعید میدونم مخصوصا" شبا که نزدیک صبح هر یک ساعت یا نیم ساعت بهونه ش و میگیری.حالا از یه کار بامزه ت برات بنویسم که دراز می کشی و صدای خر و پف در میاری یا اینکه چشمات و می بندی و وانمود می کنی که خوابی بعضی وقتا هم که میدونی مامان کار داره شروع می کنی با یه لحن شیرین با می می حرف میزنی.وقتی بهت می گم از یکی حالش و بپرسی یا به یکی سلام کنی دستت و تکون میدی بای بایبه حالت خداحافظی(بای بای) ولی منظورت سلام و احوالپرسیه.خیلی مهمون دوست داری تا آیفون و میزنن میری جلوی در منتظر می ایستی تا در باز بشه و هر کس بوده بیاد داخل و به محض دیدن طرف اگه خیلی آشنا باشه و باهاش جور باشی از خوشحالی شروع می کنی به اینطرف و اونطرف دویدن اگه باهاش جور نباشی یکم هنگ می کنی و زمان میبره تا یخت  باز بشه.بیشتر اوقات با کتاب دفتر و مدادرنگی یا مکعب هات وقت میگذرونی منم بیشتر وقتا کنارتم و برات شکل می کشم و بهم می گی چیه یا با زبون اشاره یا گفتن حرف اولش.خلاصه روزامون داره اینجوری میگذره میدونی بابا چی می گه؟؟ می گه هر پدر و مادری فکر می کنه بچه ی خودش از همه زیباتر و باهوشتره.خوب همینطوره چون هیچ کس به اندازه ی یه پدر و مادر قلبش برای بچه ش نمی تپهمحبت.  

چهارشنبه 19.دختر قشنگم یکی دیگه از اون دندونای نیشت که قبلا" برات گفته بودم زیر یه پوست نازکه رونمایی کرد نیش بالا سمت راستی یعنی الان نیش های سمت راستی بالا و پایین در اومدن.از دیروز تا حالا دمای بدنت دوباره رفته بود بالا دیشب که همش احساس میکردم تب داری بابا هم گفت داغی ولی میدونستم واسه دندونته آخه تجربه ش و داشتم واسه همین خود درمانی نکردم و بهت استامینوفن ندادم امروز صبح هم بی حوصله بودی تا الان که ساعت 2 ظهره و خوابی.الان داشتم واسه از پوشک گرفتنت سرچ میکردم که از کی و چجوری باید شروع کنم.دو مرحله ی سخت و دو تایی با هم داریم یکی از شیر گرفتن یکی از پوشک گرفتن اینا واسه مامان شدن مثل یه غول امیدوارم به راحتی این دو مرحله هم تموم بشه.

شنبه 22 آذر.خدایا خودت به همه ی کسانی که از بیماری رنج میبرن سلامتی بده و به اطرافیان صبر بده. عزیزم از چهارشنبه عصر به بعد مامان اوضاع و احوالش ریخت به هم اونم به خاطر بیماری خاله افسر مهربون که قبل از اینکه به دنیا بیایی یه جور برامون زحمت کشید با بافتن اون همه لباسهای رنگارنگ و قشنگ واسه شما که تا الانم می پوشی و وقتی هم که به دنیا اومدی یه جور دیگه.مثل پروانه دورمون چرخید و بهمون رسیدگی کرد شب موقع شیر دادن به شما پابه پای من می نشست تا مبادا من خواب آلود باشم و اتفاقی برات بیفته با اینکه بهش اصرار میکردم که شما بخواب من حواسم هست ولی نگران بود.خلاصه دختر نازم هر چقدر از لطف و مهربونیش برات بگم کم گفتم از ته قلبم از همون خدایی که همچین خواهر مهربونی رو بهم داد میخوام خودش حافظ و نگهدارش باشه و دردش و تسکین بده.آمین.

دیروز قرار شد واسه دیدن خاله بریم تهران ولی دکتر گفته بود که بعد از پرتو درمانی بدن خاله اشعه داره پس نمی تونستیم شما رو ببریم با فائزه هماهنگ کردم قرار شد اونجا بمونی.اول رفتیم خونه فائزه جون شما و بابا و دایی علیرضا موندین خونه من و خاله فاطی و فائزه رفتیم خونه خاله افسر وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم چون خدا رو شکر خیلی بهتر از اونی بود که تعریفش و شنیده بودم ولی ته دلم خیلی شکسته بود و از چهارشنبه تا حالا یه بغضی تو گلومه و انقدر دلم میخواد گریه کنم ولی خودم و کنترل می کنم واسه همین همش دچار سردرد هستم.اونجا که بودیم حدود 45 دقیقه بعد بابا زنگ زد ترسیدم که مبادا اذیت بشی و بهونه بگیری زود برگشتیم اومدم دیدم علیرضا جون برات آهنگ گذاشته تو بغلشی داشتی میرقصیدی و کلی باهات بازی کرده بود و نقاشی کرده بودید گفتن سپینا بهونه نگرفته فقط یکی دو بار رفته سمت در و گفته مامان که بابا با من تماس گرفت و منم زود خودم و به دخترم رسوندم.حالا برات بگم از چند روز گذشته خاله فاطی از سه شنبه اومده خونمون چهارشنبه شب خاله زهرا و پگی اومدن خونمون و از اون روز یاد گرفتی و می گی پگی.پنج شنبه شب موقع خواب رفتی تو بغل خاله فاطی و بهت می گفتم بیا بریم بخوابیم می گفتی نه تا نزدیک ساعت 1 بازی کردی واسه همین روز جمعه که دیروز بود همش بهونه می گرفتی چون کسل بودی این برای اولین بار بود میدیدم تو بغل یکی غیر از مامان میخوابی و هیچی هم نمی گی.امروزم حمامت کردم گرفتی خوابیدی.آرام

یک شنبه 23.سپینا چقدر ناراحتم می کنی وقتی غذا نمی خوری همین الان داشتم باهات کلنجار میرفتم نمیدونم این مشکل و همه دارن یا فقط من دارم که همش چسبیدی به من و می می می خوای.گاهی اینقدر عصبانی و کلافه می شم که بلافاصله سرم درد می گیره البته این سر درده شده مثل یکی از لازمه های زندگیم که دست از سرم برنمی داره و همش باهامه ولی سر و کله زدن با سپینا جونم هم تشدیدش می کنه الان به حالت قهر اومدم تو اتاق و پیش بابایی ولی بازم میایی و با اون صدای شیرینت می گی مامان منم که دلم نمیاد جوابت و ندم آخه عشقم.یه مداد گرفتی تو دستت به بهانه ی اون هر دقیقه میایی بهم نشون میدی و می گی آآآآخ خ و نچ نچ می کنی و دوباره می گی دیدی .امروز احساس ناراحتی کردی و دست به پوشکت زدی منم پوشکت و باز کردم و نشوندمت رو لگنت و مخالفت نکردی و انجام دادی و بابا هم ذوق کرد و به خاله فاطی خبر داد ولی احساس می کنم یه مشکل دیگه ای داری آخه مدل راه رفتنت هم عوض شدهتعجبچقدر بده که نمی تونی حرف بزنی و مشکلت و بگی.حرف جدیدت:بیوکی فقط مامان میدونه منظورت چیه.دودی هم که ادامه داره .ورزش کردن و دوست داری تا تو تی وی می بینی شروع می کنی به ورزش الانم رو پام نشستی و میخوای به کیبورد دست بزنی پس فعلا" بای.

یدفعه چشمم بهت افتاد دیدم اینجوری لم دادی داری تی وی می بینی زود ازت عکس گرفتم.

24 آذر.چیزی که میخوام بنویسم مربوط به سه شنبه ی هفته ی گذشته است که شب آندیا با مامان و باباش اومدن خونمون و برای اولین بار دیدم با یه بچه داری بازی می کنی قبلا" هم آندیا ازت خواسته بود بازی کنین ولی تمایلی نداشتی ولی اونشب با آندیا رفتید تو اتاقت و با هم بازی میکردید اینقدر من و بابا ذوق کرده بودیم خودتم همینطور میرفتی تو اتاق و با چهره ی خندون میومدی بیرون منم که همش می اومدم و یواشکی نگات میکردم. وقتی رفتن همش راه میرفتی و می گفتی آنی.یکی دیگه از کارایی که خیلی وقته انجام میدی و مامان فراموشکار برات ننوشته اینه که با نوک پنجه راه میری البته نه همیشه بعضی وقتا که خودت و برامون لوس می کنی .وقتی یه چیزی میپره تو گلوت مامان میزنه به پشتت حالا وقتی این اتفاق بیفته و مامان ازت دور باشه تا خودم و بهت برسونم خودت دستت و میبری پشت گردنت و میزنی به پشت سرت.الانم بیدار شدیبای بای

25 آذر.دیشب بابا ازت می پرسید اسمت چیه می گفتی دودیخندونک حالا هر چی بهت می گفتم اسمت سپیناست پشت سر هم می گفتی دودی.سپینا نگی مامانم چقدر از شیر خوردنم می نویسه ولی آخه شب تا صبح با کوچکترین حرکتی که من می کنم بیدار می شی و می گی می می یا دو آخه این چه کاریه دخترم؟شیر روزت و خیلی کم کردم واسه همین شبا تلافیه روز هم در میاری شبا میترسم از کنارت بلند بشم حتی واسه خوردن آب.خیلی برام عجیبه اینکه حتی اگه پشتم بهت باشه به یک دقیقه نمیرسه که بیدار می شی نمیدونم این یعنی چیسوالخوب آخه از بس باید به یک طرف بخوابم صبح خورد و خمیر بیدار میشم.حالا توی روز هم که کم کردم نمیدونی باهاش چیکار می کنی با می می حرف میزنی گاهی باید خم بشم تا بوسش کنی باهاش بای بای می کنی ولی یدفعه هم صبرت لبریز می شه و میزنی زیر گریه و اونموقع منم تسلیم می شم.همچنان حواست به حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل می شه هستچند شب پیش تو حال بودی من و بابا تو آشپزخونه بابا ازم پرسید شامپو داریم؟دیدم مثل جت اومدی سر کابینت شوینده ها و به بابا نشون دادی و خودتم گفتی امی یعنی همون سمی.5 روز دیگه یلداست و فصل پاییز هم تموم می شه دلم میخواد تو این شب ببرمت یه جایی که بهت خوش بگذره نه مهمونی خونه ی کسی که همش دلم شور بزنه دخترم دست به چیزی نزنه یا...جایی ببرمت که بهت خوش بگذره و بازی کنی به بابا گفتم حرفی نداشت. حالا تا اون شب ببینیم چی می شه.

دوباره اومدم برات بنویسم.امروز برای اولین بار بهت آبرنگ دادم کار کردی خیلی دوست داشتی منم ازت فیلم گرفتم. 

26 آذر.دختر نازم دیشب مثل اینکه خواب دیده بودی با یه جیغی بیدار شدی و داشتی از جات بلند می شدی که بغلت کردم و در گوشت گفتم مامان پیشته و قربون صدقت رفتم که دیدم دستم و گرفتی و گذاشتی رو سینه ت وقتی یکم خوابت سنگین شد اومدم دستم و بردارم دیدم نمیذاری و دستم و محکم گرفتی و خودت و چسبوندی تو بغلم هم از آغوشت لذت میبردم هم دلم برات سوخت و به این فکر میکردم که آخه تو خواب چی بهت گذشته که اینجوری به مامان چسبیدیسوال.

پنج شنبه27آذر.اومدم یه دالی کنم و زود برم دیشب نشستی مامان پاهات و لاک زد همیشه وقتی خواب بودی مامان این کار و میکرد ولی دیشب حواست بود که نباید تکون بخوری و پات به جایی مالیده بشه آخر شب هم با اون زبون شیرینت گفتی آتیس یعنی همون آتیش.امروزم واسه خودت یه پوست تخم مرغ رو با آبرنگ رنگ کردی حدود یکساعتی سرت گرم رنگ آمیزی بود به قدری تمیز کار میکردی و حواست بود که لیوان آب نریزه قلمو به جایی مالیده نشه که نگو خلاصه منم مشغول درست کردن کتلت بودم و همش نگام بهت بود ولی دیدم واسه خودت خانومی شدی و تو این مدت کم یاد گرفتی چطوری با آبرنگ کار کنی.زبان 

رنگ آمیزی پوست تخم مرغ با آبرنگ.

میز و با دستمال پاک میکردی.

بعد از تخم مرغ رو کاغذ نقاشی کردی.

جمعه 28.سپینا جونم میدونی دیشب چیکار کردی؟؟؟؟من و بابا رو کلی نگران کردی .دیشب وقتی خاله شمسی که خونمون بود داشت میرفت رفتیم بدرقه ش در و که بستیم یکم که گذشت  دیدم دوباره صدای در میاد نگو خانوم خانوما دستش به دستگیره رسیده و در و باز کرده اینقدر فکرای بد به ذهنم رسید که اگه میرفتی سمت پله ها اگه میرفتی سمت اسانسور وای خیلی بد بود خطاالبته ته دلم یکم هم خوشحال بودم که اینقدر قدت بلند شده که به دستگیره رسیدهزبان.الان ساعت نزدیکه 10/5 شبه و 45 دقیقه ای می شه که از خستگی بیهوش شدی و لالا کردی الهی که امشب خوب بخوابی و همش بیدار نشی بگی دو.

29 آذر.عزیز دلم امروز برای اولین باره که بیشتر از 6 ساعته  که شیر نخوردی از 2/5 که شیر خوردی و خوابیدی تا الان که نزدیکه 9 شبه.وای چه احساسه خوبیه که خودت تمایل نداشته باشی تا اینکه به خاطرش گریه کنی و من مانع بشمآرام.از دیشب هم مامان متوجه شد که یکی از النگوهات نیست نمیدونم کجا از دستت در اومده بیرون از خونه یا تو خونه اخه دیروز خونه نبودیم از دیشب چند بار جاهایی رو که احتمال میدادم باشه گشتم ولی پیدا نکردم اونای دیگه رو هم دراوردم چون به قول خاله فاطی دستات لاغر شده و به راحتی از دستت در میاد.غمگین 

الان 11 شبه تا 10/5 شیر نخوردی.اینم بگم که یادم رفت برات بنویسم که دیشب ساعت نزدیک 11 بیدار شدی یعنی یک ساعت بیشتر نخوابیدی و تا نزدیکه 2 نخوابیدی.

93/9/30 وقتی با موبایل حرف میزنی.

امروز اول دی و دوشنبه.قربونت برم برای شب یلدای امسال مامان هیچ کاری برات نکرد و هیچ جا هم نرفتیم آخه از صبح که از خواب بیدار شدی اینقدر بد قلقی کردی که حتی فراموش کردم که می خواستم ببرمت بیرون و خودم هم خیلی عصبی بودم.دیروز رفتیم دیدن خاله افسر خدا رو شکر بهتر بود و بعد از چند ماه که می دیدت گفت چقدر شبیه مامان شدی یعنی همه همین و می گن که شکل بچگی های مامانی.وقتی برگشتیم ساعت 9/5 بود و چون یکم مامان و اذیت کردی رفتم تو سالن نشستم و با بابا دنبالم می گشتی وقتی صدام میزدی و می گفتی مامان دلم برات پر می کشید ولی نمی خواستم جوابت و بدم می خواستم ببینم چقدر بدون من کنار بابا دوام میاری اونم واسه از شیر گرفتنت بابا بردت تو اتاق خودت و دراز کشیدید و برات قصه می گفت منم اومدم تو اتاق بابا دراز کشیدم ولی تو تاریکی مامان و دیدی و اومدی دنبالم و انگار باورت نمی شد که من مامانم دیگه بغلت کردم و بردم بخوابونمت که دیدم وقتی شیر میخوری یدفعه ولم می کنی و می گی مامان مثل اینکه هنوز شک داشتیخندونکراستی دیروز عمو مصطفی زنگ زد گفت النگوی سپینا رو پیدا کردم زیر کابینت خونشون بوده شیطون.

93/10/2 یکی از مدل هاییکه یاد گرفتی تا میگم می خوام ازت عکس بگیرم سرت و کج می کنی.

دیدی چقدر موهات بلند شده؟؟

برات جا درست کردم جلوی مبل پشتی گذاشتم که هوس بالا رفتن نکنی زیرت هم آوردم بالا که دستت به میز برسه واسه خودت می شینی هم نقاشی می کشی هم خوراکی می خوری و...

چهارشنبه 3 دی.از دیشب تا حالا داره یه اتفاقاتی می افته دیشب که بدون خوردن شیر خوابیدی الانم که ساعت 5 عصره همینطور جلوی تلویزیون خوابت برده.دیشب یکم شیر خوردی وقتی دیدم خوابت نمیبره زیاد بهت شیر ندادم برات قصه گفتم یدفعه دیدم دیگه جنب و جوش نداری فهمیدم خوابت برده.امروزم از صبح که8/5 بیدار شدی تا الان دو بار بهت شیر دادم یه بار 11 یه بار 2/5 البته 8/5 هم خوردی ولی واسه سپینایی که مامان و یه لحظه هم ول نمیکرد این خیلی واسه مامان موفقیته فقط خودم از خستگی دارم میمیرم چون خیلی باید برات وقت صرف کنم و بازی و قصه و ...تا یادت نیفته.ولی تا 2 ماه دیگه که بخوام کامل قطعش کنم شروع خوبیه و خیلی خوشحالم.آرامحالا بگم از چند تا کارات به بنشین می گی بی و با دست ضربه میزنی به صندلی یا زمین اگه بخوام به چیزی دست نزنی می گم خاکیه یا کثیفه و چون بدت میاد دست نمیزنی و به خاکی می گی حاکی وقتی میخوام ازت عکس بگیرم بهت حالتی رو که می گم اگه سرحال باشی انجام میدی وقتی عکسات و گذاشتم می بینی.

پنج شنبه 4 دی.آخرین پست 20 ماهگیت و اومدم برات بنویسم قربونت برم من که دیشب دوباره تلافیه شیری که تو روز نخورده بودی رو درآوردی امروز نسبت به دیروز دو وعده کمتر شیرخوردی حتی تو حمام هم نخوردی چون با هم کلی آب بازی کردیم بعد از اونم با خمیر دست ساز مامان با کتابات و ... تا فردا که بیست و یکمین ماه زندگیت شروع می شه به خدا میسپارمت. 

[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 18:31 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

5 آبان.قربونت برم من دخترم که داری با این حالت مامان و دیونه می کنی امروز همش خوابیدی ظهر دو تا از خاله ها اومدن البته عمه ویدا هم اینجا بود و رفت بعد از ناهار که شما لب به چیزی نزدی یکم بهتر شدی و نشستی دیشبم خاله شمسی اومده بود دیدنت که همش تب داشتی و مرتب گریه می کردی سه تامون نتونستیم بخوابیم خیلی شب بدی بود اینم بگم که دیشب چند باری که بلند شدی یه بارش بابا اومد برات آهنگ گذاشت دستات و به حالت رقص تو هوا می چرخوندی ولی مدت سرحال بودنت کم بود.یه چیز دیگه اینکه چون اصلا" پات و تکون نمیدادی منم جرات نمی کردم پوشکت و عوض کنم از ظهر که عوضت کرده بودم تا 3/5 صبح اونم به کمک بابا عوضت نکردم الهی برات بمیرم انگار خودت میدونستی عوض کردنت درد داره زیاد پوشکت خیس نبود. الان هم که داری لنگان لنگان راه میری و به قول خودت فقط یکم توتو (تخم مرغ)خوردی الان ساعت 7/5 عصره و خدا رو شکر خیلی سرحال تری ولی از دیروز تا حالا به اندازه ی تمام این یکسال و نیم زندگیت اشک ریختی و گریه کردی خلاصه دخترم با این حال وارد 19 ماه زندگیش شد دیروز و امروز هر 4 ساعت بهت استامینوفن دادم چون دردت زیاد بود ولی الان داری کنارم بازی می کنی و خدا رو شکر می کنم واسه نعمت سلامتی که به دخترم داده الهی هیچوقت بی حال و بیمار نبینمت.

الان دوباره اومدم ساعت 10/5 و خوابیدی یه کوچولو شام خوردی و برات کتاب خوندم و شیر خوردی و خوابیدی.اومدم برات بگم که پارسال تو این روز برای اولین بار غذا خوردی که اونم لعاب برنج بود از اون روز تا الان مثل برق و باد گذشت تصمیم گرفتم که از این به بعد فقط از لحظه به لحظه ی با تو بودن لذت ببرم چون خیلی داره با سرعت میگذره و داری شکر خدا بزرگ می شی البته از وقتی به دنیا اومدی خودم خواستم که همه جوره خودم و وقفت کنم تا حسرت روزای نوزادی و... رو نخورم و همش خودم و سرزنش نکنم که چرا نتونستم زمانیکه بهم احتیاج داری مثل این دو روز گذشته کنارت باشم ولی به لطف خدا و با کمک باباسیامک مهربون که خیلی تلاش می کنه تا هیچی برامون کم نذاره (مثل دیروز که وقتی دید حالت خوب نیست برای اینکه همش کنارت باشم خونه موند و همه ی کارا رو کرد و تا من می اومدم تو آشپزخونه می گفت سپینا بیشتر به شما احتیاج داره من به کارا میرسم الهی خدا بهش سلامتی بده )مامان همش کنارته.ولی یه چیزی میخوام بگم خدا کنه امشب خوب بخوابی چون مامان داره از بیخوابی چشماش بسته می شه فکر می کنم بابا هم همینطور چون اونم پا به پای مامان بیدار می شد و بالا سرت بود واسه همین بیشتر از این برات نمی نویسم شبت به خیر باشه کوچولوی نازم.قبل از اینکه برم بگم امروز یاد گرفتی می گی دود و طوطی.

6 آبان. دخمل نازم امروز که از خواب بیدار شدی هنوز نمی تونستی درست راه بری و یه کوچولو لنگ میزدی مامان که دید خیلی کلافه ی حمامی بردت حمام تا یکم تو آب گرم هم بشینی و بهتر بشی.خدا رو هزار بار شکر که مثل روزای گذشته دوباره اومدی دنبالم توآشپزخونه و هر جا که رفتم و الانم که نزدیکه ظهره خوابیدی.دیشبم خوب خوابیدی چند بار واسه شیر بیدار شدی ولی همگی دیشب و راحت خوابیدیمخواب.

7آبان.

9آبان.

 سه شنبه 13 آبان.سلام دختر شیرین مامان بعد از یک هفته موفق شدم بیام برات بنویسم چون هم اکانت نداشتیم هم مامان خیلی درگیر دخترش بود واسه اینکه باید خیلی بهت برسم تا اون چند صد گرم کمبود وزنت هم بیاد سر جاش.اول از اینکه از شر واکسن و عوارضش خلاص شدیم خدا رو دوباره شکر و بگم همه یا اومدن دیدنت یا تلفنی حالت و پرسیدن.بعدم بریم سراغ امروز (که عاشورا بود) و مامان از عابر بانک می خواست رمز دوم بگیره واسه همین رفتیم بیرون وگرنه به علت سردی هوا و بارون شدید و شلوغی خیابون قرار بود خونه بمونیم آخه پارسال تو همین روز بود که سرما خوردی. ولی رفتیم و برای اولین بار هیئت دیدی اول تو بغل بابا که ترسیده بودی از صدای طبل ولی تو بغل مامان چون برات تو کتاب تاتی خونده بودم که تاتی ها طبل میزنن و تو بغلم که بودی همش باهات حرف زدم نترسیدی و نگاه کردی.این چند روزه یه سری چیزا یاد گرفتی و می گی مثلا" به کتاب می گی کاب یا کابتاب به عیب می گی عب به سیب می گی هیب نمی دونم گفتم یا نه که به آقای پو تو اتاقت می گی بو و اداش و در میاری یعنی دستات و میذاری زیر چونه ت یاد گرفتی تو خونه راه میری به من می گی مامی به بابا هم می گی بابی.دعوامون می کنی می گی ااااا یا اخم می کنی بهمون یا خیلی ادا و اطوار دیگه که برامون درمیاری و ما هم دورت میگردی و شما هم که میدونی ما از این کارات چه کیفی می کنیم مدام خودت و برامون لوس می کنی و خودت و بیشتر تو دلمون جا می کنی.قربونت برم سپینا جونم.

امشب برای اولین بار بهت مدادرنگی دادم قبلا" بهت مداد داده بودم ولی وقتی اون همه مداد رنگ و وارنگ دیدی خوشحال شدی و به بابا نشون میدادی وروی کاغذ خط خطی می کردی منم برات شکل می کشیدم نشونت میدادم و ازت می پزسیدم این چیه می گفتی یا اگه نمی تونستی بگی اشاره میکردی مثل مسواک که دستت و بردی سمت دهنت یا برس و شونه به موهات اشاره کردی.من و بابا هم ذوق میکردیم و بابا بهم گفت دیگه باید آموزشت و شروع کنیم خدا به دادت برسهخنده.

چهارشنبه 14 آبان.دخترم امروز اولین برف پاییز بارید و از پشت پنجره ی اتاقت تونستی ببینی یادمه پارسال هم از پشت پنجره بهت نشون دادم ولی اون موقع متوجه نبودی و مثل الان عاقلمتفکر یکم ازت فیلم گرفتم وقتی برای اولین بار برف رو دیدی و وقتی اسمش و بهت گفتم می خواستی بگی ولی فقط می تونستی حرف اولش و بگی.مامان تصمیم گرفت امروز آش رشته درست کنه چون هممون دوست داریم و تو این هوا هم می چسبه رفتم تو آشپزخونه که نق زنان دنبالم اومدی و منم گفتم سپینا برو بازم نگاه کن ببین برف میاد یا نه که الهی مامان برات بمیره خوردی زمین و نفهمیدم لبت به کجا خورد که ضعف کردی و دیدم دهنت پر از خون شد یکم بعد لبت ورم کرد و تا الان که خوابت برده نذاشتی مامان ببینه خدایی نکرده دندونت هم چیزی شده یا نه؟؟؟داشتم خودم و طبق معمول سرزنش میکردم که اگه من نگفته بودم بره تو اتاقش اینجوری نمی شد یاد حرف قدیمیا افتادم که می گن بچه باید زمین بخوره تا بزرگ بشه و با این حرف خودم و آروم کردم.ولی گاهی زبونم لال این زمین خوردنا خیلی واسه آدم گرون تموم می شه خدا خودش همه ی کوچولوها رو در پناه خودش حفظ کنه.   

عکس لبت که ورم کرده.

    

 سطل اتاقت و خودت برعکس گذاشتی و نشستی روش.

                        

اینم بگم که بابا امروز خرید مرغ و گوشت و ماهی کرده بود اینقدر بهت همشون و معرفی کرد که آخر به مرغ گفتی مخ ماهی هم ما گوشت هم گو تا بابا دیگه بی خیال شد.یادم رفت بگم که همه چیز رو بو می کنی و می گی  بو و خیلی هم از حس بویاییت استفاده می کنی و دیگه نون رو هم کامل می تونی بگی آخه قبلا" می گفتی نو ولی الان که بزرگتر و خانوم تر شدی می گی نون باز اگه یادم اومد میام برات می نویسم دلم نمی خواد چیزی از قلم بیفته چون این روزا و این خاطرات تکرار شدنی نیست.

امروز شنبه 17 آبان.ظهر برای ناهار مهمون داشتیم مامان بزرگ و عمه ویدا خونمون بودن موقع ناهار شما خواب بودی و به محض اینکه مامان غذاش تموم شد بیدار شدی و این خیلی خوب بود چون میدونستم اگه بیدار باشی نمیذاری مامان به هیچ کاری برسه ولی مامان تا خوابوندت میز و چید البته مهمونا هم دیر اومدن ساعت 1/5 اومدن واسه همین بلافاصله بدون هیچ پذیرایی رفتیم سر ناهار.وقتی هم که بیدار شدی خیلی خانوم بودی و اذیت نکردی قربونت برم.یه چند تا چیزبگم برم چون مامان یکم سرش درد می کنه که فکر کنم برای خستگیه دیروز درست و حسابی مرکبات خوردی (لیمو و پرتقال و نارنگی) چون پارسال که به غذا افتادی به خاطر ریفلاکست این چیزا برات ممنوع بود و با اینکه خیلی دوست داشتم وقتی سرما خورده بودی یا وقتی بهت قطره آهن میدادم باهاش بهت آب پرتقال و... رو بدم ولی دکتر گفت نه سپینا نه مامان که داره به دخملش شیر میده نباید این چیزا رو بخوره البته با یه عالمه چیزای دیگه مثل لبنیات و ...ولی دیروز با خیال راحت بهت این میوه ها رو دادم خوردی اینم بگم که همه رو بو میکردی و می خوردی چون پوستش و بهت میدادم می گفتم بو کن چشمکدوباره خدا رو شکر که دخترم سلامته و می تونه همه چی بخوره.می بوسمت ملوسم.

وقتی برج مکعب درست میکردی.

اینطوری چشمت و میبندی می گم سپینا کجاست؟می گی نیست بعد دستت و برمیداری می گی اینا.

18 آبان.کمک مامان برنج پاک میکردی.

دوشنبه 19 آبان.امروز عمه واسه دیدنت اومده بود بالا و شما هم که چند وقتیه عادت کردی هر کس میاد خونمون دستش و می گیری و میبری تو اتاقت یا وقتی خودمون هستیم دست من یا بابا رو هم می گیری میبری اونجا تا بشینیم پیشت و بازی کنی خلاصه عمه که اینجا بود اومدی دست مامان و گرفتی که ببری عمه گفت لباس تنش کن ببرمش تا پایین تو حیاط.لباس تنت کردم و خوشحال با عمه ویدا رفتی یه 45 دقیقه ای پیشم نبودی و منم که اصلا" به دوریت عادت ندارم کلافه بودم که دیدم در میزنن عمو سعید اومده بود گفت سپینا نمیاد خونه و دوباره ویدا بردش پایین چون نمی اومده تو آسانسور وقتی اومدی تعریف کردن که بردنت بیرون به قول عمه گردش علمی و حسابی همه رو ورانداز کردی و به همه چیز دقت کردی و از در و ماشین بگیر تا نی نی و... رو بهشون معرفی کردی و خوشحال و خندون اومدی خونه و اینم آخرین روز که با عمه بودی چون شب داره برمی گرده منم یه دی وی دی از کارات رایت کردم برای کتایون که خیلی مشتاقته.قربونت برم که یه لحظه نمی تونم نبودنت و تحمل کنم.  

پنج شنبه 22 آبان.امروز دوباره مامان و نیمه جون کردی رفتیم حمام و طبق معمول که با کف بازی می کنی و مامان برات حباب درست می کنه و شعر می خونه یهو کفی که مامان بهت داده بود و خوردی و همین باعث شد کلی تو حمام بالا بیاری و داشتی دور از جونت خفه می شدی منم که سعی می کردم آروم باشم همش می گفتم الان خوب می شی چیزی نیست ولی تمام بدنم می لرزید برات بمیرم هر چی خورده بودی برگردوندی دیگه زود اومدیم بیرون و دوباره بهت غذا دادم خوردی و برات اسپند دود کردم.حالا از یه سری از کارات و حرفات بگم این روزا مامان خیلی بهت کار می گه چون خیلی دوست داری چون نمی تونی در یخچال و باز کنی فقط وقتی می خوام یه چیز بذارم توش بهت می گم و با اون قد و قواره ی کوچولوت همه چیز و طبقه ی پایین یخچال میذاری.تمام حیوانات و خوراکی هایی که روی مکعب هایی که برات خریدم هست رو می شناسی و وقتی ازت می پرسیم نشون میدی و صدای گربه هم به صدای بقیه حیواناتی که بلدی اضافه شد فکر کنم تمام صداهایی که ما آدما می تونیم از حیوانات تقلید کنیم و بلدی از روزی که بهت جعبه ی مدادرنگی رو دادم تا الان یکی دیگه از سرگرمیهات شده مامان برات نقاشی می کشه و شما هم با خط خطی مثلا" رنگش می کنی.یاد گرفتی به یخ می گی اخ به توپ می گی بوپ گاهی وقتا هم درستش و می گی به لامپ اشاره می کنی می گی بخ یعنی برق به جیب می گی بیب و اگه لباس من یا بابا جیب داشته باشه دستت و می کنی تو جیبمون امروزم دستت و کرده بودی تو جیب شلوارت و تو خونه راه میرفتی و می گفتی بیب دیگه اینکه کشتی ما رو از بس می گی آگا یعنی آقا نمیدونم برات نوشتم یا نه که از تراس یا پنجره های اتاق خواب می تونیم یه سری از کارگرهایی که مشغول ساختن ساختمون هستن و ببینیم از بس دستمون و می گیری میبری تو اتاقت بهت گفتم سپینا این آقا ها که دارن کار می کنن دعوامون می کنن زیاد نباید بیایی اینجا میدونم کارم خوب نبود ولی آخه چیکار کنم دمارمون و در آوردی از بس از سر غذا و...بلندمون کردی و به بهانه های مختلف ما رو بردی تو اتاقت واسه همین همش می گی آگا که بریم پشت پنجره بهت نشونشون بدم خلاصه اینم شده یه داستان.اگه چیز دیگه ای یادم اومد تو پست بعدی برات می نویسم.

اول این شکلی بودی.

بعد این شکلی شدی.

جمعه 23 آبان.امروز دو بار رفتیم بیرون یه بار ظهر یه بار شب.اول از ظهر که چون دیدم هوا خوبه بردمت یه هوایی بخوری تا دیدی مامان عینک زده عینکت و زدی و از چشمت هم بر نداشتی و تو خیابون فقط چشمت دنبال برگ بود که بری پا بذاری روش چون از صداش خوشت میاد و می خندیدی یکم که قدم زدیم بابا هم اومد با بابا هم یه دوری زدیم و اومدیم خونه.شب چون بابا کار داشت ما هم باهاش رفتیم از اونطرف رفتیم پارک هوا هم سرد بود ولی حسابی لباس تنت بود با اینحال ترسیدم زیاد بمونیم و زود اومدیم سوار ماشین شدیم که دیدم به به داری نق میزنی و می گی تاب بابا گفت می گه لباسم و در بیار؟؟؟؟؟گفتم نخیر دلش تاب می خواد.خلاصه از اونجا رفتیم نونوایی نون بگیریم تا بهت گفتم سپینا نون تو بغلم داشتی شیر می خوردی (چون از هر فرصتی برای شیر خوردن استفاده می کنی )که دیدم نشستی و پشت سر هم می گفتی نون از ماشین پیاده شدم رفتیم جلوی در نونوایی تا آقای نونوا دیدت برات یه نون کوچولو درست کرد گفت اینم برای شما وقتی رسیدیم خونه و بهت گفتم این نون برای شماست انقدر خوشحال بودی گرفته بودی تو دستت و راه میرفتی.الان بیشتر از این نمی تونم بنویسم چون بابا اتاقش و تغییر داده والان من مزاحم خوابش هستم دارم میام پیشت بخوابم شبت به خیر کوچولوی دوست داشتنی مامان. 

اینم عکست با نون سنگکت.

شنبه 24.امروز می خواستم کلا" پوشکت نکنم ولی متاسفانه همکاری نکردی دوست نداشتی بشینی رو لگن منم اصرار نکردم.احساس می کنم آمادگیش و داری آخه قبل از انجام این کار اعلام می کنی منم فکر کردم خوبه الان شروع کنم تا از پوشک بگیرمت ولی نشد حالا دوباره امتحان می کنم تا قبل از اینکه از شیر بگیرمت ببینم می شه اول این کار و انجام بدم یا نه؟؟؟؟ حدود دو ساعت پیش بردمت پیاده روی تا اومدیم خسته بودی خوابیدی آخه صبح ساعت 8 بیدار شدی الانم 12 ظهره.آهان یه چیزی چند وقتیه یه تبلیغ تلویزیون که به گفته ی خودش کشتی گیر سومو تا می بینیش اداش و در میاری پاهات و باز می کنی و دستت و میذاری رو زانوت(البته بابا بهت یاد داده ولی با دیدنش این کار و می کنی کلی هم خوشت میاد ) 

یک شنبه25.سپینا جونم وای که امروز چه بد قلق شدی همش نق میزنی و مرتب بهونه ی شیر می گیری نمی دونم دوباره ربطش بدم به دندونت یا چیز دیگه ایهتعجباز صبح همش دنبال مامان راه افتادی همه جا پشت سرم اومدی تا الان که ساعت 2/5 ظهره و خوابیدی و فکر کنم بیدار شدی.بای بای 

این عکس زمانیه که داشتی نقاشی (خط خطی)میکردی. 

نگاه کردن تی وی و کتاب.

دوشنبه 26.چقدر ناراحت کننده است وقتی نمی تونی حرف بزنی و ناراحتی یا خدایی نکرده دردت و به مامان بگی چون از دیروز (با عرض معذرت)اسهال شدی و همش فکر می کنم دل پیچه هم داری چون بهونه گیری ادامه داره.چقدر مادر بودن سخته هر روز یه دلیل برای نگرانی هست منم که از اون مامانایی هستم که تا دخترش و بی حال می بینه اول از همه خودش و میبازه و تو فکر میره که چرا اینجوری شده از دیروز تا حالا همش راه میرم به بابا می گم شاید واسه این غذاست شاید واسه فلان کاره که کردم سپینا اینجوری شده بیچاره بابا کلافه شده از دستم ولی هیچی نمی گه.از خدا می خوام بهم صبر و ارامش بده تا بتونم اونطوری که دلم می خواد دخترم و بزرگ کنم و براش مادری کنم.حالا از همه ی اینا بگذریم این چند روز که بهت مدادرنگی دادم مامان خودش بیشتر ذوق نقاشی داره دفترت دیگه داره پر می شه از نقاشی های مامان وقتی من و می بینی خودتم دست به کار می شی یه بالش میذاری رو پات و دفترت هم روش و مثلا" نقاشی می کشی.دیشب تو اتاقت می خواستم برات عکس آقای پو رو بکشم بهم نگاه میکردی بعدش دیدم دقیقا" داری ادای مامان و در میاری یعنی گاهی به عکس پو نگاه میکردی و مداد و روی کاغذ حرکت میدادی یعنی من دارم از روی این عکس نقاشی می کنم.قربونت برم به همه ی جزئیات هم توجه می کنی و اگه چیزی رو مامان بکشه یا تو کتاب ببینی بهم نشون میدی وقتی کتاب دستته از صفحه ی اول که مشخصات و...کتاب و نوشته نگاه می کنی تا صفحه ی آخر.اینم بگم دیگه فقط تو زمان خواب بودنت می تونم بیام برات بنویسم چون دیگه نمیذاری همش میخوای شما هم دست بزنی به لپ تاپ یا دستم و می گیری باهات بازی کنم خوب منم می بینم چی از دخترم مهم تر فداش بشم.یه چیز بگم؟؟وقتی اینجوری می خوابی و مامان هم کار دیگه ای نداره و می تونه بیاد به وبلاگت اینقدر گیج و هول می شم چون همش دلم شور میزنه بیدار بشی واسه همینه که گاهی اوقات از هر دری برات می نویسم تا چیزی فراموش نشه بعدها که خوندی نگی مامانم چرا اینجوری برام نوشته البته اعتراف کنم که انشاء مامان هیچوقت خوب نبوده ولی یکی از دلایلش هم اینه که می خوام تا چشمای خوشگلت و باز کردی کنارت باشم تا احساس امنیت کنی و بدونی همیشه کنارتم چه خواب و چه بیدار.از خدا برات سلامتی و خنده از ته دل میخوام.محبت

چهارشنبه 28.خانوم گل الان ساعت 10/5  شبه و خوابیدی که مامان تونسته بیاد بنویسه که دیروز خونه ی مامان بزرگت بودیم چون هم سفره داشت هم آش پشت پای عمه رو می پخت.همه ی دوستاش ازت تعریف می کردن آخه بین اونا از وقتی که شما تو دلم بودی تا الان 6 تا پسر به دنیا اومده و شما تنها دختر کوچولوی جمعی واسه همین همه دوستت دارن دیروز یکی از دوستای مامان بزرگ می گفت اگه 100 تا دیگه پسر هم به دنیا بیاد سپینا تکه.دیروز دو تا از اون پسر کوچولوها که یکیشون 3 روز و یکی دیگه حدود پنج ماه از شما بزرگتره همنشین شدی کنارت نشستم ببینم عکس العملت چیه آخه زیاد با همسن و سالای خودت نبودی دیدم خم شدی و ماشین یکیشون و برداشتی اونم کتاب شما رو برداشت اول می خواستی ازش بگیری ولی وقتی بهت گفتم خوب ماشینش دستته بذار کتابت و ببینه بهت میده دیگه هیچی نگفتی و نشستی ولی مثل مامان از شلوغی گریزونی و خیلی کلافه بودی مرتب می گفتی می می که ببرمت تو اتاق چون اونجا دیگه از سر و صدا خبری نبود منم دیدم هم خودم دارم اذیت می شم هم شما خداحافظی کردم اومدیم خونه.البته بگم که شما خیلی راحت طلب تشریف دارید و تو لباس پلوخوری ناراحتی حالا تازه یه بار هم اومدیم خونه لباست و عوض کردم ولی با اینحال خیلی طاقت نیاوردی که اونجا باشیم.حالا بگم از امروز که اینقدر یه کارتونی که در حال پخش بود رو با آب و تاب تعریف می کردم برات که یکم راغب شدی ببینی توش جغد داشت بهت گفتم سپینا این جغده چون تو کتابات داری گفتم بگو جغد گفتی دوغ. نازنینم هیچ علاقه ای به کارتون نداری خیلی گذرا و کوتاه نگاه می کنی ولی اگه آهنگی پخش بشه که دوست داشته باشی از جلوی تلویزیون کنار نمیری و جلوی تی وی همش میرقصی.از این روزات بگم که خوابت دیگه یک بار در روزه اونم ظهر.سرگرمیت هم خوندن کتاب نقاشی بازی با لگو و اسباب بازی هایی که داری که تو همه ی این کارا مامان هم شرکت داره اگه هوا خوب باشه پیاده روی توی حیاط و خیابونمون هم جزیی از برنامه است مثل امروز که رفتیم بیرون برگ ها رو لمس میکردی به تنه ی درخت دست میزدی اینا کاراییه که مامان تا الان جرات نداشت به دخترش اجازه ش رو بده اخه همش دستت تو دهنت بود ولی الان وقتی بهت می گم کثیفه میدونی نباید به دهنت دست بزنی.چند روزه دویدن و یاد گرفتی عاشقه اینی که بدویی (فرار کنی)ما هم دنبالت تا می گم فرار نکنیا شروع می کنی دویدن به اطراف با اینکه هنوز خوب نمی تونی خودت و کنترل کنی ولی اصرار داری و لذت میبری.این روزا خیلی خسته می شم چون هم زیاد بهانه می گیری و همش می خوای کنارت بشینم یا بهت شیر بدم یا هر کاری که می خوای برات انجام بدم اخه دخمله من مامان هم احتیاج به استراحت داره گاهی با خودم می گم دیگه باید از شیر بگیرمش بعد یاد روزای سخت گذشته می افتم که چه زود گذشت و فراموش شد می گم این نیز بگذرد.یه روز میاد که به این خستگی ها و شب نخوابی ها می خندم و می گم ای بابا این که چیزی نبود و همه فراموش می شه که اگه اینطور نبود هر کس یه بچه که به دنیامی آورد با اون درد و ... هوس بچه ی دوم رو نمی کرد ولی اینقدر خدا بزرگه که تموم اینا رو از ذهن پاک می کنه و فقط لذتش رو باقی میذاره.مثل الان من که تا میام خستگیم و عنوان کنم با یه حرکت شیرینت جون می گیرم و دویاره بازی کردن باهات و از سر می گیرم.بوس 

پنج شنبه 29.قربون شکل ماهت برم آخه چطور مامان متوجه دندونت نشد؟سوالچند تا دلیل داره اول اینکه تا می خوام دندونات و ببینم نمیذاری دوم اینکه مامان همش منتظر بیرون اومدن دندون آسیاب دخترشه غافل از اینکه دندونای نیش دخمل نازم داره میاد بیرون اونم 4 تا با هم امروز صبح متوجه دندون نیش پایین سمت راستی شدم که تیز مثل نوک قله زده بیرون واسه همین بقیه رو هم با هر کلکی بود چک کردم و دیدم بله اون سه تای دیگه هم زیر یه پوست نازکی از لثه ی دختر قشنگم خودشون و نشون دادن چهار بار مبارک باشهجشن. اگه از شر درد و خارش این چند تا راحت بشی مونده 4 تای دیگه که اونا هم به امید خدا بدون ناراحتی میان بیرون.خوندم که پزشک ها می گن تب و اسهال و...به در آوردن دندون ربطی نداره ولی واسه همه ی دندونات مامان اینا رو تجربه کرده البته تب بالا نداشتی و بدنت حدود 1 درجه ای گرمتر می شه.پس اینجور موقع ها مامان ها بهترین دکتر برای بچه هاشون هستن چون کاملا" به عادات و رفتار کوچولوهاشون واقفن.چشمک  

جمعه30 آبان.امروز آخرین روز از ماه آبانه 4 روز دیگه نوبت چک آپ داری و باید ببینیم تو این یک ماه خانوم طلا چقدر وزن اضافه کرده.دو ساعت پیش چون هوا خیلی خوبه و آفتاب خوبی هم هست بردمت بیرون واسه پیاده روی و یکم بازی.تو کتاب خوندم که تو این سن باید بچه ها رو وادار به دویدن و پریدن و...کرد واسه همین رفتیم تو خیابونمون و چون دیدم خلوته دنبالت میکردم و میدودی و می خندیدی هر کس هم که می دیدت با اون عینک آفتابی که زده بودی قربون صدقت میرفت دیگه اومدیم تو پارکینگ و حیاط هم با هم توپ بازی کردیم احساس کردم داری خسته می شی آوردمت بالا بهت غذا دادم با اشتها خوردی.اگه بشه دوست دارم اینطوری فعالیت کنی تا بیشتر تمایل به غذا داشته باشی ظاهرا" اینجوری بیشتر گرسنه می شی ولی خوب اونم بستگی به خوب بودن هوا داره چون تو خونه به این خوبی نمی شه ورجه وورجه داشت.حالا بگم از دیشب که می خواستی به بابا بگی بیا اول دستت و باز و بسته کردی بعد یکم با خودت تمرین کردی و یدفعه گفتی بیا و تا آخر شب همش تکرار میکردی تازه دیروز آندیا و مامانش اومده بودن خونمون یکی دو بار اسم اندیا رو گفتی آنیا گاهی هم می گفتی آنی .از چیزای دیگه که می گی به هندوانه می گی هین اسم امین رو کامل می گی دیشب عمو هم گفتی به برگ می گی بگ به درخت می گی دخ مامان و کلافه کردید از بس از یه طرف شما از یه طرف بابا به هم می گید بابیب این همون بابیه که بابا بهش یه حرف ب اضافه کرده و با صدای بلند از یه طرف خونه می گه بابیب و شما هم از طرف دیگه جوابش و میدی و می گی بابیب.

شنبه اول آذر.دیروز اومدم برات بازم بنویسم که از خواب بیدار شدی می خواستم بگم چقدر تو مداد گرفتن و کشیدنش روی کاغذ بهتر شدی قبلا" بالای مداد و می گرفتی ولی الان داری یاد می گیری و خیلی کم پیش میاد مثل قبل مداد و بگیری دستت.دیروزم وقتی از خواب بیدار شدی با بابا بردیمت پارک مامان هم که برات کوکو درست کرده بود برداشت و از فرصت استفاده کردم در حال بازی کردن غذا هم خوردی.دیگه خودت راحت از پله ی سرسره بالا میری ولی چون هنوز نگرانتم از پشت سر مراقبت هستم ولی نمی گیرمت تا خودت بری.نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم که خودت میوه و ...رو بدون دخالت مامان بخوری گاهی اوقات مامان برات میوه میذاره تو بشقاب بهت توجه نمی کنم می بینم خودت شروع می کنی به خوردن ای کاش همیشه اینجوری بخوری آخه دیدن این صحنه خیلی خوشحالم می کنه غذا که می خوری رو که دیگه نمی تونم توصیف کنم که چقدر تو دلم خوشحالم و به روم نمیارم که متوجه نشی چون هر چقدر بهت توجه می کنم انگار بیشتر لج می کنی و نمی خوری.یه کاره دیگه ت اینه که چون خیلی دوست داری به همه چیز دست بزنی و این هم عادیه ازت می خوام برام کار کنی و بهت مسئولیت میدم مثل 5 شنبه که جلوی مهمونا بشقاب میذاشتی و اونا هم تشکر میکردن خودت حوایت هست که لیوان و بشقاب و ...که شکستنی هستن باید احتیاط کنی و از این بابت خیلی خوشحالم که دخترم اینقدر عاقلهآرام.برای امروز دیگه چیزی یادم نمیاد که بنویسم.فقط بگم الان ساعت 1 ظهره.  

2 آذر.امشب تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم در کابینت و باز کردی (سوپر مارکت)جعبه های چای و ... رو برداشتی داری میذاری رو هم بالاخره مامان موفق شد از بس همه چیز و همیشه رو هم می چینم و دلم می خواد این کار و با هر چیز امتحان کنی.سپینا جونم دیگه اینکه پوست پرتقال و می کنی البته مامان اطرافش رو یکم با چاقو جدا می کنه و بقیه رو میده دست دخملش تا زحمتش و بکشه.چیزایی که می گی و مامان یادش اومده به لاک می گی آک رنگ آبی رو کامل تلفظ می کنی یه تبلیغی هست که می گه life is beautiful تا می شنوی به beautiful می گی بیو بیو حالا وقتی کوچیکتر بودی مامان با این تبلیغ می گفت sepina is beautiful. 

به دوربین نگاه می کنی و اینجوری می خندی.قوطی های چای رو چیدی رو هم.

3 آذر.قبل از اینکه بریم بیرون رو زمین دراز کشیده بودی کتاب می خوندی.

داشتیم میرفتیم پیاده روی.

یکی از سرگرمی هات این شده که مامان تبلیغاتی که به دیوار خونمون چسبوندن و میده بهت می چسبونیشون پایین.

جلوی در نشسته بودی دو دل بودی که کاغذ ها رو از زمین برداری یا نه وقتی مامان گفت کثیفه بی خیال شدی.

تو حیاط داشتی با برگها بازی میکردی.

جلوی خونه ی همسایه بغلی ایستادی برگهاش خیلی خوشرنگ بودن تا بهت می گفتم سپینا گل میرفتی کنارش می ایستادی آماده برای عکس.

4 آذر.بالاخره امروز رفتیم چک آپ عزیزم وزنت شده 12/5 فقط 150 گرم اضافه کرده بودی گفتن باید ادامه بدم و همش بهت بدم بخوری ولی من فقط می خوام دخترم سالم باشه و شنیدم یه متخصص می گفت کودک 2 ساله باید 12 کیلو باشه.من سعی می کنم هر کاری که برات خوبه همون و انجام بدم تعداد وعده های غذاییت و زیاد کردم و برای میان وعده چیزایی مثل بادام و گردو و نارگیل بهت میدم مرتب بهت آب میوه میدم ولی دوست ندارم چاق باشی فقط بدنت کمبودی نداشته باشه.حالا از همه ی اینا گذشته این اخرین پست و با آخرین کارات تموم می کنم امشب هوس کوفته کردم داشتم درست میکردم که بهونه ی می می گرفتی منم برای اینکه سرگرمت کنم بهت الو دادم  برام میزاشتی تو کوفته ها البته کوفته تو دست مامان آلو رو مینداختی روش خیلی خوشحال بودی منم همش ازت تشکر میکردم و فهمیده بودی کار مهمی می کنی. وقتی آماده شد گفتم غذایی که خودت پختی رو بیارم؟؟؟وسایلت و گذاشتی کنار و دست از بازی کشیدی یعنی آره بااشتها هم خوردی.بعد از غذا با هم بازی می کردیم گفتم بگو ابرو گفتی آبو امروز خونه ی خاله شمسی بودیم به عمو مصطفی می گفتی عامو.یادم رفت بگم صبح برای اینکه بشینی رو ترازو چه جیغ و دادی راه انداختی نمیدونم یاد واکسن ماه پیش افتاده بودی یا...خلاصه من و وزن کردن بعد شما رو بغل کردم با هم وزنمون کردن و از وزن مامان کم کردن ولی برای اینکه محکم کاری کنن 1 بار دیگه رو ترازو نشوندمت یه خانومه مسن که اونجا بود به من گفت برو نبیندت شما هم گریه میکردی و اتاق و گذاشته بودی رو سرت که دیگه اومدم بغلت کردم هیچوقت این کار و نکرده بودی خیلی عجیب بودتعجب.چک آپ بعدی به امید خدا واسه 2 سالگیه ولی دوست خاله گفت اگه خواستی ماه دیگه هم بیارش.دختر گلم فردا وارد بیستمین ماه زندگیت می شی به خدا می سپارمت و ازش برات سلامتی آرزومندم.بوسمحبت

قبل از رفتن به چک آپ.

[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 19:45 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 25
بازدید دیروز : 34
بازدید هفته گذشته : 138
کل بازدید : 41212
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User