سپیناسپینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه سن داره

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

21 ماهگی

جمعه 5 دی ماه 93.سلام به دختر نازنینی که مامانش یادش رفته براش بنویسه که دو تا دندون نیش بالا و پایین سمت راستی دخترش تو هفته ی گذشته در اومد و ماه گذشته مامان شاهد دراومدن 4 تا دندون نیش بود حالا خدا میدونه تو این ماه باید شاهد چه اتفاق خوشایندی باشم. عزیز دلم 21 ماهگیت مبارک  الهی همینطوری روز به روز بزرگتر و خانوم تر بشی و من و بابا ازت لذت ببریم.آخه میدونی از روزی که اومدی خصوصا" از وقتی که دیگه عقلت به بازی و شیطنت میرسه خونمون پر از سر و صدا و شلوغ کاریه سر و صدای دخملم به کنار صدای مامان و بابا هم بهش اضافه شده گاهی اوقات به بابا میگم یکم آروم تر ولی خوب نمی شه آدم یه دختر شیرین داشته باشه و آروم قربون صدقش بره. امروز برای ا...
5 دی 1393

فرشته ی 20 ماهه ی من

امروز چهارشنبه 5 آذر 93 است و 19 ماه تموم شد 19 ماه پر از خاطرات تلخ و شیرین 19 ماهی که دخترم تکه ای از من شده یه چیزی مثل قلبم که اگه نباشه منم نیستم.عزیزم اگه می گم خاطرات تلخ ناراحت نشی درسته که با بودنت لحظات شیرینه ولی زندگی بالا و پایین داره و شما با وجودت تلخی ها رو کمرنگ تر کردی و گاهی با یه خنده ی از ته دل حتی از بین بردیش به من و بابا خیلی امید دادی.وقتی بابا از در میاد تو تا اون صورت خوشگلت و میبینه چنان از ته دل قربون صدقت میره و بغلت می کنه و می بوسدت که نگو. یه جا متنی رو می خوندم که نوشته بود وقتی پدر و مادر می شی همش دلت شور زمان مرگت و میزنه نه اینکه از مرگ بترسی بلکه به این فکر می کنی که پ...
5 آذر 1393

19ماهگی

5 آبان.قربونت برم من دخترم که داری با این حالت مامان و دیونه می کنی امروز همش خوابیدی ظهر دو تا از خاله ها اومدن البته عمه ویدا هم اینجا بود و رفت بعد از ناهار که شما لب به چیزی نزدی یکم بهتر شدی و نشستی دیشبم خاله شمسی اومده بود دیدنت که همش تب داشتی و مرتب گریه می کردی سه تامون نتونستیم بخوابیم خیلی شب بدی بود اینم بگم که دیشب چند باری که بلند شدی یه بارش بابا اومد برات آهنگ گذاشت دستات و به حالت رقص تو هوا می چرخوندی ولی مدت سرحال بودنت کم بود.یه چیز دیگه اینکه چون اصلا" پات و تکون نمیدادی منم جرات نمی کردم پوشکت و عوض کنم از ظهر که عوضت کرده بودم تا 3/5 صبح اونم به کمک بابا عوضت نکردم الهی برات بمیرم انگار خودت میدونستی عو...
5 آبان 1393

دختر مامانش یک سال و نیمه شد

سلام عسل خانومه مامان الان که دارم برات می نویسم خونه ی خاله جون هستیم و 6 مهرماهه.دختر نازم دیروز طبق عادت هر ماه بردمت پروفسور کوچولو برات کتاب و برج مکعب و یه قیچی کوچولو خریدم آخه عزیزم خیلی قیچی دوست داشتی و همش دوست داشتی قیچی مامان و برداری منم یکی از کندترین قیچی های کاغذ بری موجود رو برات برداشتم عصر هم رفتیم بیرون اینقدر دنبالت دویدم چون همش می خواستی تند تند بری وقتی هنوز شما رو نداشتم وقتی بیرون بچه های نوپا رو می دیدم که انگار ترمز بریدن خیلی خوشم می اومد ولی دیشب فهمیدم چقدر اون مامانا اون موقع استرس داشتن و من خوشم می اومده بعدم با خاله زهرا بردیمت پارک و یکم بازی کردی و داشتیم می اومدیم که یه آقایی که طوطی داشت توجه...
6 مهر 1393

17 ماهگی

93/6/7 جمعه.سلام دختر نازنینم عشقم عسلم.الان که دارم برات می نویسم17 ماه و 2 روز از وجود نازنینت میگذره و مامان امشب وقت کرده بیاد و برات بنویسه چون خونه نبودیم و امروز عصر اومدیم.الانم سرم درد می کنه و نمی تونم زیاد بنویسم فقط بگم تو این چند صبح یه بار رفتی پارک عصر هم یه بار و خیلی هم بهت خوش گذشته خدا رو شکر خیلی هم خانوم شدی دیگه معنی انتظار رو متوجه می شی و منتظر می مونی اگه چیزی رو بخوای و بهت بگم یکم صبر کن مثلا" مامان دستش و شست بهت میده چیزی نمی گی روابط اجتماعیتم بهتر شده تو پارک به بچه ها توجه می کنی بهشون لبخند میزنی و باهاشون بای بای می کنی فقط اگه یه آدم جدید ببینی یکمی خجالت می کشی و سرت و میندازی پایین ولی چند ...
7 شهريور 1393

16 ماهگی

سلام ونوسم.دخترم امروز 16 ماهه شدی و وقتی واسه چک آپ رفتیم خدا رو شکر همه چیز خوب بود.وزن 12 قد 83 دور سر 47. دوست خاله که مسول انجام این کارا بود گفت یکم وزنت کمه نسبت به نمودار که مامان دلش گرفت.آخه چیکار کنم وقتی گاهی اوقات خوب غذا نمی خوری دلم نمی خواد به زور بهت غذا بدم. الان ساعت 5 بعداز ظهره از خواب بیدار بشی باید بریم خونه ی مامان بزرگ مهمون داره.منم باید برم به کارام برسم.                              16 ماهگیتم مبارک باشه مامان جونم. سپینا و بابا سیامک قبل از رفتن به چک آپ. ...
5 مرداد 1393