سپیناسپینا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سال ۹۷

امروز دوشنبه ۹۷/۱/۶.سپینا جونم سلام مامان ،سال نو مبارک عزیزم.امیدوارم توی سال جدید اتفاقات خوبی برای همه بیفته و دل همه شاد باشه ،امسال ما هم پر از اتفاقات و تغییرات خوب باشه. تعطیلات هر دومون از ۲۸اسفند شروع شد و همون روز رفتیم باغ فردای اونروز ساعت تحویل سال ۷:۴۵شب بود و ما از صبح اونروز دوباره باغ بودیم و ساعت نزدیک ۴برگشتیم و زمان تحویل سال مامان داشت غذا درست می کرد😃. همین الان که داشتم برات می نوشتم دیدم همش در رفت و آمدی اومدم دیدم داری ظرف می شوری و  همه جا رو خیس کردی😯،وقتی با این صحنه مواجه شدم اصلا فراموش کردم که چی می خواستم برات بنویسم فقط بگم که کمتر از یکماه دیگه به تولدت مونده و دارم برای گرفتن تولد توی مهد برنامه ریزی می کن...
6 فروردين 1397

یه اتفاق مهم

۹۶/۱۱/۱۶ دوشنبه.سلام مامان جونم دختر قشنگ و مهربون مامان الان که دارم برات می نویسم۴ سال و ۹ ماه و ۱۱ روز از سن شما عزیز دلم می گذره.چیزی که می خوام بنویسم شاید باعث تعجب دیگران بشه ولی از زمان تولدت تا همین دیشب شما تنها نخوابیدی یا با مامان خوابیدی یا بابا ،خوب وقتی نوزاد بودی بخاطر شرایطی که داشتی هم ریفلاکس و هم شیر خوردن برام راحت تر بود که کنارم باشی چون اگه از اون زمان می خواستم جدات کنم خیلی بهم سخت می گذشت بعد از اینم که دیگه بزرگتر شدی خودت جدا نمی شدی و البته منم خیلی این قضیه رو جدی نمی گرفتم چون یه جورایی خودم هم به این شرایط عادت کرده بودم و کنارم بودی خیالم راحت بود .البته یکم تنبلی هم بودا😁چون دیگه نباید می اومدم پتو چک ...
16 بهمن 1396

پنجمین زمستان

۹۶/۱۱/۳ سه شنبه.دوباره با یه عالمه دیر کرد سلام،عزیز دلم کی اینقدر بزرگ شدی؟؟؟که متوجه می شی وقتی مامان از دستت ناراحته چطوری باید دل مامان و بدست بیاری و با اون حرفهایی که به من زدی امشب کلی بغضم و قورت دادم و خودم و کنترل کردم که گریه نکنم... امشب که خاله شیما و عمو علی اومده بودن خونمون سر موضوعی مامان از دستت ناراحت شد و به عنوان تنبیه تو اتاقت موندی و نیومدی تا رفتن.بعد از رفتن مهمونا اومدی با چند تا برگه که روشون نقاشی کشیده بودی و از مامان عذر خواهی کردی من اول کوتاه نیومدم بعد شروع کردی به زبون ریختن که "مامان درسته که من یه سری از وسایل و دوست دارم ولی شما رو بیشتر از اونا دوست دارم و شما برام ارزشمندی و..."و تمام این ح...
3 بهمن 1396

چهار سال و...

۹۶/۹/۱۸ سلام دختر قشنگم نمی دونم قبلا هم این اعتراف کردم یا نه به هر حال اگه تکراریه ببخشید.اینکه،قبلا اگه وبلاگی رو می دیدم دیر به دیر آپ می شه می گفتم اصلا خوب نیست و باید روزمره گی توش نوشته بسه ولی الان خودمم به اون نقطه رسیدم که واقعا وقت نمی کنم و متاسفانه اینقدر جایگزین های دیگه ای بوجود اومده که خیلی کم پیش میاد بتونم به وبلاگت سر بزنم ولی سعی میکنم نگارشم برای شما عزیز دلم از این کم رنگ تر نشه🙏. الان که دارم برات می نویسم در آنکارا به سر میبریم و برای انجام یه کاری اومدیم که نتیجه ش چند روز دیگه مشخص می شه و این امر و واگذار به خدا کردیم که هر چه به صلاحه برامون رقم بخوره،از روز سه شنبه ی هفته ی گذشته ۱۳ آذر نزدیک به سا...
18 آذر 1396

چهار سال و نیم

۹۶/۸/۱۱ پنج شنبه.سلام دختر قشنگم جون منی نمیدونی از دیشب تا حالا چی کشیدم بخاطر این حال مریضت،دیروز  مامان کار داشت واسه همین سپردمت به بابا و سه ساعتی رو با بابا بودی و بعد اومدین دنبال من تو ماشین بودیم که گفتی مامان سردمه...تا رسیدیم خونه چسبیده بودی به من که دیدم داری میلرزی و چشمات داره بسته میشه منم زود لباسات و عوض کردم و پیچوندمت لای پتو و بلافاصله برات از دمنوش گرفته تا شیر و چای و هر نوشیدنی گرمی که به ذهنم میرسید درست کردم و با کلی قربون صدقه به خوردت دادم.هر چقدر گفتم بریم دکتر گفتی مامان خسته ام بذار بخوابم منم که دیدم حال نداری و همش تو چرت و خوابی دیگه چیزی نگفتم ولی تا صبح تب داشتی دست و پاهات سرد بود ولی سرت داغ بو...
11 آبان 1396

چهار سال و پنج ماه

۹۶/۸/۱ سلام دختر نازنینم دومین ماه از فصل پاییز هم رسید و تازه وقت کردم بیام برات بنویسم چون خیلی تو این مدت مشغله داشتم و خیلی ذهنم درگیرت بود،با توجه به اینکه با من میومدی مدرسه ولی سر کلاس نمی رفتی  من سه هفته ای بهت فرصت دادم ولی وقتی دیدم هیچ علاقه ای نداری روز چهارشنبه ۱۹ مهر وقتی با هم برگشتیم خونه واسه خودت مشغول تماشای کارتون بودی بهت گفتم میخوام ببرمت مهد،شما که همش مخالف بودی بری مهد با وجود خستگی که داشتی بلند شدی لباست و پوشیدی و با هم رفتیم یه مهدی که یکی از همکارام تعریفش و کرده بود و گفته بود که صد در صد جذب میشی خلاصه رفتیم و مدیر و مربی ها نبودن فقط یکی از مسولین بود شماره مدیر و گرفت و باهاش صحبت کردم و قرار شد از شنب...
1 آبان 1396

چهار سال و چهار ماه

۹۶/۶/۶ دوشنبه.سلام دختر ماهم واسه خودت خانومی شدی ها  چقدر روزها داره زود میگذره و توی یه چشم به هم زدن دوباره پاییز و زمستون هم از راه میرسه. این روزا یکم فکرم درگیره چون برای رفتن به مدرسه و شروع کار اعلام آمادگی کردم ولی هنوز از شما مطمئن نیستم که حاضری سر کلاس بمونی یا نه چون با دیدن روپوش و مقنعه خوشحال نشدی و دوست نداری بپوشی و براش هیچ ذوقی نداشتی حالا دل نگرانم که اگه نخواستی بیایی من چیکار کنم  . الان که دارم برات این پست و میذارم خوابیدی ساعت نزدیکه ۳ ظهره و چون صبح زود بیدار شدی لالا کردی.منم خودم خیلی خواب آلودم ودوست دارم کنارت یه چرتی بزنم واسه همین میبوسمت و از خدا میخوام خودش کمک کنه تا واسه سا...
6 شهريور 1396