سپیناسپینا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

آذر

سلام عزیزم ساعت ۱۱شب ۱۸ آذر ماه و پنج شنبه ست.هفته ی گذشته همین موقع ها عمه ویدا برگشت و چقدر دلتنگ بودی و بهونه گیری می کردی.تو مدت زمانی که عمه اینجا بود چند باری باهاش رفتی بیرون و دو شب هم اومد پیشت خوابید و تا دیر وقت بیدار بودید و با هم می گفتید و می خندیدید.از آذر ماه دو روز در هفته شنبه و سه شنبه حضوری مدرسه ایم البته شما فقط سه شنبه کلاس داری و شنبه رو چون من کلاس دارم میایی در غیراینصورت تنهایی،فکر می کنم اینجوری از روزمرگی یکمی خارج میشیم خدا کنه به خیر بگذزه🙏من و بابا چهارشنبه ی پیش واکسنمون و زدیم اونروز با عمه رفتی فروشگاه و پیاده روی و وقتی هم ما کارمون تموم شد اومدیم دنبالتون ناراحت شدی که خلوت دو نفره تون چهار نفره ش...
18 آذر 1400

آبان ۱۴۰۰

۱۴۰۰/۸/۲۵ بامداد سه شنبه.ساعت نزدیک به ۱ و من اومدم تا برات بگم از اینکه روزامون چطور داره مثل برق و باد می گذره ،گذر زمان و اینکه چطور صبح ظهر میشه و ما هر کدوم یه طرف خونه تو کلاسیم و بعد از اون چطور شب میشه رو اصلا متوجه نمیشیم .کلاس هامون مثل سابق ادامه داره و تو این مدت فقط یک روز مجبور شدیم دوتایی بریم مدرسه و اونجا کلاس داشته باشیم اونم چون تو خونه نتمون قطع میشد😢. متاسفانه تو یک ماه و نیم گذشته درد چشمت بهتر نشد و رفتیم پیش دکتر جراحت برای چک آپ و برات داروهای تقویتی نوشت و گفت طبیعیه و به من گفت به جات تو کلاس باشم و درس و برات توضیح بدم که کمتر سرت تو تبلت باشه ولی من نمی تونم و کلاس دارم،داروت و اینجا پیدا نکردیم و دیروز ع...
25 آبان 1400

شهریور و مهرماه ۱۴۰۰

سه شنبه ۱۳ مهر.عزیزم سلام به علت یه عالمه مشغله نتونستم برات بنویسم از چند ماه پیش باید برات تعریف کنم. ۲۰ مرداد بود که رفتیم بعد از مدتها به خاله زهرا سر بزنیم با اصرارشون همون شب راهی شمال شدیم البته اینم بگه که زمانی که بیمارستان بودی بهت قول داده بودم و واسه همین یکی دو ساعته وسیله برداشتیم و با خاله اینا ساعت ۱/۵ -۲ تو جاده بودیم.تو راه یکم اذیت شدی چون حالت تهوع داشتی و بعد از اینکه حالت بهم خورد بهتر شدی... نگم برات از اونجا که چقدر خوشحال بودی و بهت خوش گذشت چون هر روز عصر دریا بودی و توآب و همین باعث شد تا حدودی شنا کردن و یاد بگیری.رو آب می خوبیدی واسه خودت شیرجه میزدی و می تونستی با دست و پا زدن تو آب پیش بری.تو مدتی که ما...
8 مهر 1400

خرداد ۰۰

چهارشنبه ۲۶ خرداد.سلام عزیزم امیدوارم هر زمان که داری وبلاگت و می خونی بهترین حال و داشته باشی🙏. دختر قشنگم این ماه برات با ماههای گذشته تفاوت داشت به این دلیل که دو هفته ای با کسی که خیلی دوسش داری و از نظر خودت برات همبازیِ بودی.سه هفته ی پیش یعنی جمعه ۷خرداد با خاله زهرا و خاله فاطی اینا و آندیا شبانه به سمت نشتارود جایی که خاله زهرا خونه داره به راه افتادیم و نزدیک صبح رسیدیم،از همون موقع بی خوابی های شما دو تا شروع شد یعنی شب تا دیر وقت بیدار بودید و صبح هم نسبتا زود بیدار می شدید و تا روزی که برگردیم یعنی چهارشنبه ی هفته ی بعدش که فکر کنم ۱۹ خرداد بود همش به بازی گذشت.با اینکه بابا نیومده بود ولی هر وقت که تماس تصویری می گرفتم ،تا می د...
26 خرداد 1400

اردیبهشت ۰۰

پنج شنبه ۲ اردیبهشت☝️. پنج شنبه ۲۳ اردیبهشت.سلام دختر خوبم دوباره با کلی تاخیر اومدم🙈،عزیزم تولد ۸ سالگیت مبارک😍. اگه بدونی الانم چه ساعتیه که دارم برات می نویسم،🙄 ۵ صبح ،بی خواب شدم و دیدم بهترین زمان برای یادآوری روزهاییه که گذشت.اول از تولدت بگم که دوباره سورپرایز شدی چطوری؟ الان میگم... از چند روز قبل از تولدت داشتم فکر میکردم چطور غافلگیرت کنم با بابا مشورت کردم بابا گفت پنج شنبه بگیر چون تولدت روز یکشنبه بود و وسط هفته هردومون کلاس داشتیم و خسته می شدیم.برای همین از خیلی جلوتر همه کارا رو کردم تمام وسایل پذیرایی رو آماده کردم و قرار شد بریم باغ و هر کس دوست داشت و می تونست بیاد اونجا. نصفه نیمه👇😉 طبق معمول خاله فاطی و عمو که...
23 ارديبهشت 1400

فروردین ۱۴۰۰

دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰. سلام عزیزم  یکسال دیگه هم آغاز شد و من بعد از گذشت ۱۶ روز تونستم بیام برات بنویسم؛که امسال سال موش و زمان تحویل سال روز شنبه ساعت یک و هفت دقیقه ی ظهر بود . تحویل سال در کنار مزار خاله بودیم و سفره ی هفت سین هم همونجا چیده شد.وقتی اونجا بودیم تازه فهمیدم که چقدر تعداد آدمهایی که تو سال گذشته عزیزشون و از دست دادن زیاد بوده چون آرامستان جای سوزن انداختن نبود و پر بود از سفره های هفت سین و گلهای رنگارنگی که سر مزارها گذاشته بودند. امسال هم به دلیل بیماری همچنان در خانه بودیم و جایی نرفتیم فقط هفته ی دوم تعطیلات خاله حمیده اومد خونمون تا برای مراسم چهلم خاله افسر تدارک ببینیم.رفتیم یه سالن بزرگ گرفتیم که همه بتونن ب...
16 فروردين 1400

اسفند۹۹

۹۹/۱۲/۲۵دوشنبه.سلام عزیز دلم امیدوارم دل کوچولوت بتونه درد دوری خاله ی مهربون و فراموش کنه😔. متاسفانه تو این ماه خاله افسر مهربون و که برای من یک مادر و برای تو مثل یک مادربزرگ بود و از دست دادیم و چه دردی از این بالاتر که یک مادر نتونه جلوی دختر کوچولوش تاب بیاره و گریه کنه.با اینکه همیشه تلاش کردم غم و غصه ی مامان و نبینی ولی امسال سال خوبی نداشتیم و برای دومین بار شاهد از دست دادن یکی دیگه از عزیزانم بودی.کسی که برای اولین بار تو رو تو آغوشم گذاشت و یاریم کرد تا بتونم بهت شیر بدم و تا دو هفته مثل پروانه دورمون چرخید و بهمون رسیدگی کرد 😢. خواهر مهربونی که مثل مادر کنارم بود بهم می گفت اگه نزدیکت بودم نمیذاشتم آب تو دلت تکون بخوره خدایا...
25 اسفند 1399