سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

خاطرات دختر نازم

دختر مامانش یک سال و نیمه شد

سلام عسل خانومه مامان الان که دارم برات می نویسم خونه ی خاله جون هستیم و 6 مهرماهه.دختر نازم دیروز طبق عادت هر ماه بردمت پروفسور کوچولو برات کتاب و برج مکعب و یه قیچی کوچولو خریدم آخه عزیزم خیلی قیچی دوست داشتی و همش دوست داشتی قیچی مامان و برداری منم یکی از کندترین قیچی های کاغذ بری موجود رو برات برداشتم عصر هم رفتیم بیرون اینقدر دنبالت دویدم چون همش می خواستی تند تند بری وقتی هنوز شما رو نداشتم وقتی بیرون بچه های نوپا رو می دیدم که انگار ترمز بریدن خیلی خوشم می اومد ولی دیشب فهمیدم چقدر اون مامانا اون موقع استرس داشتن و من خوشم می اومده بعدم با خاله زهرا بردیمت پارک و یکم بازی کردی و داشتیم می اومدیم که یه آقایی که طوطی داشت توجه...
6 مهر 1393
1