سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

خاطرات دختر نازم

39ماهگی

1395/4/11 18:25
نویسنده : فرشته
117 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه 11 تیر 95. 6 روز از سه سال و دو ماهگی گذشته و مامان الان حوصله کرد تا بیاد برات بنویسه ماه جدیدت مبارک باشه عزیز دل مامان,دیشب که مثل خانوما باهام صحبت میکردی و برنامه ریزی میکردی که شام بریم بیرون از ته دل به داشتنت بالیدم و از ذهنم گذشت که چقدر مامان و از تنهایی در آوردی و چقدر خوبه که هستی درسته که این روزا همش با هم درگیریم و دیگه یاد گرفتی که با مامان قهر کنی و بگی من جوابت و نمیدم و کلی چیزای دیگه که البته همه حرفهای مامانه که شما داری به خودم برمیگردونی ولی همین حرفهات و کارات یه دنیا برامون ارزش داره محبت.

سپینا الانم اینقدر داری سر به سر بابا میزاری که بیچاره بابا کلافه شده هر کاری میخواد بکنه پشت سرشی و از کنارش تکون نمیخوری و در کل با هم کنار نمیایینخندونک

خوب هفته ی گذشته در چنین روزی یعنی جمعه شب از مشهد برگشتیم که البته شنبه نزدیک ساعت 12 ظهر رسیدیم خونه,اونجا دختر خوبی بودی یکمی حرف شنوی نداشتی ولی به قول خاله ها که میگفتن چه توقعی از یه بچه ی سه ساله داری؟وقتی میخواستیم بریم حرم مثل ما چادر سرت میکردی و باعث جلب نظر زائرین شده بودی هر خادمی هم که میدیدت بهت شکلات میداد و با اون چیزی که اسمش و نمیدونم چی بود تو دستشون بود به سرت میکشیدن یه آقایی که خادم بود بهت عطر زد و کلی نوازشت کرد شما هم که چه کیفی میکردی وقتی وارد حرم میشدیم اون دستهای کوچیکت و میمالیدی به در و میکشیدی به صورتت و زیر لب یه چیزایی میگفتی,داخل هم که تو محیط وسیع و خنک گاهی کتاب دعا برمیداشتی و وانمود میکردی داری دعا میخونی گاهی مهر برمیداشتی و نماز میخوندی وقتی هم عبادتت تموم میشد شروع میکردی به شیطنتشیطاندر کل هم پای راه رفتن بودی هم خرید با اینکه از جاییکه گرفته بودیم تا حرم یکربعی تو راه بودیم از صحن تا حرم هم کلی راه میرفتیم ولی با اینحال اعتراضی نمیکردی مگر اینکه از چادر کلافه میشدی که خودت نمیخواستی برداری یا تشنه و گرسنه میشدی که منم همش یه ساک دستی فقط مختص شما برمیداشتم برای آب و خوراکی و...تو قطار هم چه رفت چه برگشت خوب بودی فقط نمیدونم چرا تا من میومدم بخوابم از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی واسه همین مامان نتونست بخوابه نه رفت نه برگشت.

سپینا جونم از وقتی از مشهد برگشتیم دیگه خودت لباس هات و میپوشی و حتی کفشت هم خودت میپوشی مگر اینکه مامان عجله داشته باشه,دیگه اینکه همش دلت میخواد آب بازی کنی و جالب اینکه چون مامان برات یه عالمه ظرف توی حمام گذاشته میری اونجا واسه خودت آب ذخیره میکنی تا هر وقت میری برای نشستن رو لگن(آخه هنوز رو لگن میشینی حتی لگنت و مشهد هم آوردم اونم از ترس برگشت یبوست پارسالهغمگین)آب داشته باشی.علاوه بر اینکه اب ذخیره میکنی تازگیا خوراکی هم که از مامان میگیری میبری تو اتاقت واسه خودت یه گوشه ای قایم میکنی که نمیدونم این کار یعنی چی؟؟مثل مورچه واسه خودت آذوقه جمع میکنی زبان

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر