سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دختر خوب و مهربونم امروز چهارشنبه 6 آبان 94 و از دیروز وارد سی و یکمین ماه زندگیت شدی مبارک باشه از خدا میخوام وقتی 31 ساله شدی من و بابا در کنارت باشیم و خوشبختی و موفقیتت و ببینیم.

یه چند روزی می شه که یکم سرما خوردگی داری ولی خدا رو شکر شدید نبوده روز شنبه اول با آبریزش بینی شروع شد فرداش با سرفه ولی الان فقط یکم صدات گرفته است.شنبه که عاشورا بود با خاله افسر و حمیده جون رفتیم بیرون و یه عالمه راه رفتی و هیئت دیدی و همش میگفتی بریم مسجد نمیدونم چرا دلت میخواست بری به خاطر شیر کاکائو که اونروز خوردی یا شلوغی و سر و صدای اونجا رو بیشتر دوست داشتی نمیدونم کدومش ولی هر چی بود همش دستم و میکشیدی به اون سمت خلاصه تا ظهر بیرون بودیم همه هم اومدن اونجا خاله شمسی و فایزه جون دایی مجید و زندایی,از اونطرف اول اومدیم دم خونه ی خودمون بعد رفتیم خونه ی خاله شمسی تا عصر که بابا اومد دنبالمون.

یه چند وقتی میشه که ظهرها خودت به تنهایی میخوابی,میری تو اتاق مامان واسه خودت کتاب میخونی اول صدات و میشنوم که بلند بلند میخونی و کم کم صدات آهسته میشه و بعد دیگه قطع میشه قربونت برم میام میبینم چشمات خسته شده و خوابت برده خیلی اینجوری خوبه اگه شبا هم مستقل بشی عالیه آخه یه چند روزیه که دیگه خودت به تنهایی بازی می کنی البته منم در طول روز یکی دو ساعتی بابت بازی برات وقت میزارم یا اگه تو خونه باهات بازی نکنم میبرمت پارک ولی خدا رو شکر کمتر دنبالم راه میفتی و ازم میخوای کنارت باشم امیدوارم موقتی نباشه.  

7 آبان.وقتی دیدی بابا اینجوری خوابیده ادای بابا رو در آوردی.

12 آبان.برات این چتر و خریدم.

13 آبان.اینم عکس موهات وقتی میبافم.

14 ابان.

امروز جمعه 15 آبان.وای خیلی وقته که برات ننوشتم واسه اینکه نت نداشتیم اومدم با یه عالمه حرف,اول بگم از هفته ی گذشته که داشتیم با هم کتاب رنگ آمیزی کار میکردیم که تا عکس آبنبات و دیدی هوس کردی و با هم رفتیم بیرون تا برات بخرم وقتی داشتیم برمی گشتیم داشتم باهات حرف میزدم و میخواستم مجابت کنم که ممکنه گاهی مامان نتونه از خونه بیاد بیرون و بلافاصله چیزی رو که خواستی برات تهیه کنه بهت گفتم اگه مامان نی نی چیزی رو که خواسته براش نخره نی نی باید چیکار کنه؟با اون همه فلسفه چینی که برات کرده بودم توقع این جواب و نداشتم خیلی محکم گفتی باید گریه کنه,نی نی حق داره گریه کنه تعجب  .خوب حالا یه چند وقتیه که با هم کتابای رنگ آمیزی و بعضی از کتاب هایی که برای شناخت مفاهیم و...است و کار میکنیم ومیخوام یکم برای مهد آمادت کنم واسه همین خیلی به به و چه چه می کنم خوب شما هم یاد گرفتی و یه بار که سرگرم بودیم به من گفتی آفرین مامان خیلی خوب رنگ میکنی میبرمت مهد کودک  یعنی حرفهای خودم و دوباره به خودم برمیگردونی.چند روز پیش به بابا می گفتی بابا شما آقایی؟ مامان خانومه منم خانومم , از یه سری کلمه ها مثل همین و می خوای (همین و می خواستی) احساس می کنم,زیاد استفاده می کنی یه بارم از مامان پرسیدی مامان خاله زهره به رحمت خدا رفته منم گفتم بله گفتی خدا بیامرزدش .

روز 12 آبان برای اولین بار طعم آدامس و چشیدی و اینقدر شیرین میخوری که تا بخوای بهت میدم و قیافت و موقع جویدن تماشا می کنم آخه خیلی بامزه میخوری .

16آبان.

17 ابان.روی تمام دستگیره های کابینت و هویج چیده بودی.

19 آبان. در حال خوردن کورن فلکس صبحانه ی مورد علاقه ت.

22 آبان.لباس پوشیدنت به انتخاب خودت بوده.

وقتی نمیزاری ازت عکس بگیرم.

23 آبان.دستهای هنرمند کوچولو.

سه شنبه 26 آبان.دختر مامان این روزا خیلی با هم مشغولیم,مامان بیا با کتابام کار کنیم,این جمله ایه که این روزا زیاد از شما شنیده می شه یا می گی مامان حوصله داری با هم نقاشی کنیم حالا یا با پاستل یا ابرنگ یا مداد رنگی و اگر راستش و بخوای مامان خیلی از کارات راضیه چون خیلی مرتب و باسلیقه کار می کنی وقتی با آبرنگ کار می کنی شاید به اندازه یکی دو قطره آب روی میز بریزه یا یکمی انگشتت رنگی بشه با مداد رنگی و پاستل هم که کار می کنی بعد از اتمام کار همه رو جمع می کنی که خوب این خیلی خوبه.دیگه کمتر از خونه میریم بیرون چون خیلی هوا سرده واسه همین تو خونه سرگرمت می کنم گاهی با خمیر گاهی همین کتابا و نقاشی و بازی با عروسک و ... .امروز صبح از ساعت 7 بیدار شدی منم یکم تو تخت موندم بعد دیدم دلم شور میزنه آخه تنهایی رفته بودی تو حال و آشپزخونه و... بلند شدم داشتم برات پنکک درست میکردم (آخه بهش میگی شیرینی مامان و خیلی دوستش داری)بابا هم خواب بود شنیدم یکی از کتابات و به اسم من مامان عروسکم و داشتی از حفظ میخوندی منم تو آشپزخونه با تعریف و تمجید ازت ترغیبت میکردم به خوندن نمیدونی چه لذتی داشت شنیدن اون جملات قلنبه از شما بابا هم شنیده بود و وقتی از جاش بلند شد ازت تعریف کرد و بهت جایزه داد.یه چند روزی می شه مامان و اینجوری صدا می کنی" مامان جونم"نمیدونم لذت شنیدن این کلمات و چجوری توصیف کنم واقعا شیرینه اونم از یه دختر شیرین زبون گاهی اوقاتم ازت می شنوم می گی مامان واقعا دوستت دارم این جمله هم ورد زبونته "من مامان و بابام و دوست دارم" فکر کنم بلا خانوم میدونی من و بابا چه کیفی می کنیم واسه همین پشت هم تکرار می کنی.چند وقتیه بابا یهت می گه سپینا چی میزنی منظورش اینه که چی میخوری یا میگه با هم صبحونه چی بزنیم؟؟چند شب پیش که داشتیم آماده میشدیم واسه خواب ازت پرسید بزنیم؟؟در جواب گفتی نصفه شبی چی بزنیم؟؟ 

حالا بگم که خیلی زود از دست بابا ناراحت میشی از بس همیشه بابا باهات مهربونه فقط کافیه یکم بهت اخم کنه چنان بغض می کنی و میری یه جاییکه تازگی واسه قهر کردنت پیدا کردی,حالا اونجا کجاست پشت ناهار خوری کنار رادیاتور میری اونجا و وانمود می کنی داری گریه می کنی مثل دیشب که بابا داشت باهات شوخی میکردی آروم میزد رو پات که دیدم گفتی من و میزنی ؟؟الان میرم یه جای دیگه میشینم دیگه پیشت نمیشینم بابا هم که تعجب کرده بود اومد بغلت کرد و معذرت خواهی کرد گفت باهات شوخی کردم .

یه سری کلمه هاست که دیگه یاد گرفتی کجا بکار ببری مثل لطفا ,معذرت میخوام ,ببخشید ,اجازه میدی؟؟  قربونت برم دختر دوست داشتنی من روزی هزار بار بهت می گم سپینا دوستت دارم خیلی خوشحالم که شما رو دارم وقتی این جملات و میشنوی مثل یه آدم عاقل بهش فکر میکنی یا حتی وقتی راجع به یه موضوع میخوام باهات حرف بزنم به صورتم نگاه میکنی و گوش میکنی تا اونجا که اگه کاری پیش بیاد و حرفم نصفه بمونه ناراحت میشی می گی بقیه ش و بگو.تازگی قوه ی تخیلتم خیلی خوب شده و برامون داستان تعریف می کنی و یه دوست خیالی شده شخصیت داستانت چون همش میگی دوستم این کار و کرد اون کار و کرد.راستی امروز با هم یکم با قیچی کار کردیم قبلا قیچی بهت داده بودم ولی قیچی کاغذ بری بود که حتی کاغذم نمیبرید ولی امروز در کنار هم با یه قیچی کوچولوی تیز کار کردیم آخه دخترم باید داسه رفتن به مهد آماده بشه دیگه.در مورد نقاشی هاتم خبر خوب اینه که دیگه از حالت خط خطی خارج شده و داری یه چیزایی می کشی مثلا یاد گرفتی سیب می کشی یه گردی که یه قسمتش و پر رنگتر میکنی یعنی شاخه شه یا خیلی برای رنگ آمیزی سعی می کنی رنگت از خود شکل بیرون نزنه.خلاصه خیلی دختر گل و ماهی هستی و خدا رو بابت داشتنت هزار بار شکر میکنم. 

این کار کلاژه دو نفرمونه,با کاغذ رنگی عدس و لوبیا و بعد هم با آبرنگ.مامان به کاغذ رنگی چسب میزد شما میچسبوندی.

چهارشنبه 27 آبان.الان ساعت 5:15 عصره و شما یه نیم ساعتیه خوابیدی آخه الان چه وقته خوابه؟؟؟حتما امشبم میخوای تا 12 بیدار بمونی؟؟عصبانیشوخی میکنم عشقم هر وقت دلت خواست بخواب و بیدار شو الان زمان واسه خودته هر کاری دوست داری بکن در حال حاضر برنامه ی خاصی در کار نیست که بخوای زود یا دیر بیدار بشی واسه همین لذت ببر .دیشب میدونی بابا به من چی میگه؟ میگه داره کودکیت دوباره برات تکرار میشه خوب حرف درستیه دقیا داره همین اتفاق می افته انگار تمام گذشته رو دارم دوره می کنم گاهی کارایی رو که تو کودکی خودم نکردم با هم انجام میدیم که خیلی لذت بخشه خدا این روزا رو نصیب تمام کسایی که دوست دارن بکنه.صبحم بابا بهم گفت خیلی داری با این دخترت حال میکنی ها,میدونی چرا اینو گفت؟؟؟ چون دیشب اومد کنارت دراز کشید تا خوابت برد چراغ که خاموش بود و من نمیدونستم چرا نمیخوابی ولی بابا بهم گفت سپینا دماغش و گذاشته بود رو بینی من و سرش و تکون میداده خلاصه کلی شیطنت کردی تا خوابت برد.سپینا میدونی لفظ مامان جونم به چی تغییر کرده ؟؟مامان جونه من .بغل

وقتی پات و تو کفشه مامان میکنی.

پنج شنبه 28 آبان.سپینا در پارک.

جمعه 29 آبان.سپینا جونم میخوام برات بگم از صبح که برات تخم مرغ آب پز کرده بودم و داشتی میخوردی منم مشغول غذا درست کردن بودم چون خیلی زرده رو دوست نداری اومدیم و یک کوچولو خودم بهت دادم که بهم گفتی مامان مزاحم شما نمیشم شما به کارات برس خودم میخورمقه قهه  اینقدر خندم گرفته بود گفتم اخه مامان دوست داره به دخترش صبحانه بده و دیگه کشیدم کنار  تا آخرش خوردی و تشکر کردی و بلند شدی.حالا از پریشب بگم که ازت شنیدم که گفتی من میترسم  جریان این بود که نصفه شب ساعت 2 با گریه بیدار شدی و عروسک دلقکت و خواستی اول گفتم نه فردا صبح که وقتی دید کوتاه نمیایی گفتم برو خودت برش دار وقتی از تخت اومدی پایین و تو حال و نگاه کردی ترسیدی چون همه جا تاریک بود,منم که کلافه و عصبی شده بودم برات آوردمش .وقت خواب هم داشتم در مورد دل شکستن باهات حرف میزدم گفتی من دل مامان محبوب و شکستم دوباره ادامه دادی خوب اگه بیاد اینجا کجا میخواد بخوابه خودش که تخت داره!!!میدونی چرا این حرفا رو میزدی؟چند وقت پیش که مامان محبوب خونمون بود وقت خوابت که شد گفتی خوب مامان محبوب دیگه برو خونتون مامان محبوب هم بهت گفت من میخوام پیش شما بخوابم .

دیشب خاله شمسی و علی اینجا بودن اصرار میکردی بهشون که نرید بمونید منم گفتم اگه بمونن کجا بخوابن؟؟؟آخه فکر میکنی باید برای هر نفر یه تخت باشه تا بتونن بخوابن ,گفتی خوب نمیخوابیم بیدار باشیم چشمامونم باز باشه  اینم یه جواب منطقی.خندونک

[ چهارشنبه 6 آبان 1394 ] [ 14:17 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 86
بازدید دیروز : 31
بازدید هفته گذشته : 170
کل بازدید : 42925
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User