سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

چهارشنبه 8 مهر 94.سلام به روی ماه دختر مهربونم که وجودم به وجودش بسته است بعد از عرض تبریک 30 ماهگیت میخوام قبل از هر چیز دیگه برات یه متنی رو که خیلی دوسش دارم برات به یادگار بزارم دلیلش و بعد از اتمام متن بهت میگم.این و برای خودم و همه ی مامانا یی که وبلاگ دخترم سر میزنن و برای دخترم که در آینده قراره مامان بشه ثبت میکنم.

هر وقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن و با خودت مرور کن:

این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند.این دستان نرم و کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالیکه در آفتاب قدم میزنی,همیشه با تو نخواهد بود.همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کند,تا ابد نیستند.این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند,یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند,و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند,دایمی نیستند.قلب خودت را برایشان ارزانی بدار,روزهایشان را از شادی پر کن.در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش .که طفولیت جز دو روزی بیش نیست و با چشم بر هم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت.

...این متن و خیلی دوست دارم چون حال این روزای هر دومونه دست تو دست هم پیاده روی می کنیم و با دیدن اطرافت یه عالمه سوال تو ذهنته و مامان همه رو با حوصله جواب میده چون عاشقه سوال و جواب کردن با شما هستم عاشقه اون چشمای منتظره جواب.یا گاهی اوقات که از خستگی میشینم رو زمین و دلم میخواد پاهام و دراز کنم دستات قلاب میشه به گردنم و چنان اون صورت کوچولو و نرمت و به صورتم فشار میدی که انگار تمام لذت دنیا ماله منه.وقتی که این متن و خوندم خیلی دلم گرفت و با خودم فکر کردم آره چه زود داره این روزا تموم میشه و فقط یه عکس ازش میمونه و با بزرگ شدن روز به روز دخترمون ما داریم به میانسالی نزدیک میشیم.به قول بابا که می گه با بزرگ شدن سپینا ما داریم به روزای تنهاییمون نزدیک میشیم منم برای دلخوشی خودم در جواب میگم نخیر دخترا بامعرفتن از کنار مامان و باباشون تکون نمیخورن در حالیکه خودم میدونم که این داشتن یا نداشتن معرفت نیست هر کس یه سرنوشتی داره و منه مادر از الان نباید این ذهنیت و داشته باشم که دخترم باید همیشه کنارم باشه واقعیت اینه که شما خوش باش سلامت باش برام کافیه. 

حالا از این حرفا بگذریم یه سری حرفای نگفته مامان داره که تا اونجا که بشه برات مینویسم.اول اینکه روز 30 شهریور مامان متوجه دو تا دندونای آسیاب بالا که جزو آخرین دندنای این سن هستن شد البته تا کامل در بیاد کلی زمان میبره فعلا یه کوچولو از لثه اومده بیرون.مبارک باشه نوزدهمین و بیستمین دندونتجشن

روزی که رفتیم دکتر خانوم دکتر از حرفات خوشش اومد و کلی تعریف کرد که با توجه به سنت چه خوب صحبت می کنی ,در حال حاضر کلمه ای رو که گاهی اشتباه تلفظ می کنی موافقم هست که می گی مفابقم.بعد از دقتت ,چون موقع وزن کردنت وقتی مشمایی که رو قسمتی که باید پات و میزاشتی دیدی توجهت و جلب کرد و ازم پرسیدی چرا این و گذاشتن که خانوم دکتر گفت ماشالا چه حواسش جمعه. 

وقتی میخوام یه کاری رو بهت گوشزد کنم برات یه داستان میسازم و شما هم سراپا گوش میشی مثل دیروز وقتی دیدم تو حمام واسه خودت از اینطرف به اونطرف میری برت در مورد یه خانومی گفتم که تو حمام لیز خورده و افتاده و لگنش شکسته با چنان دقتی گوش میکردی که تمام جزییاتش تو ذهنت مونده بود و شب برای بابا تعریف کردی و وقتی بابا ازت پرسید لگن چیه ؟با دست نشون دادیخندونک.

یه عروسک داری که خودت اسمش و گذاشتی فیسی خانوم البته یه چند ماهی هست که براش اسم انتخاب کردی ولی الان یادم افتاد چون خیلی این چند وقت مشغله ی ذهنی داشتم خودت که میدونی. از خدا میخوام دیگه همه چی خوب باشه و دخترم سلامت باشه.دوستت دارم عزیزم.

11 مهر.یه روزه شنبه و یه عالمه عکس.

14 مهر.وقتی با هویج بازی میکردی.

جمعه 17 مهر.الان ساعت 11 شبه و شما از خستگی خوابی چون امروز باغ وحش بودی بعد هم پیش اریا و حسابی خسته شدی.ساعت 3 با خاله لیلا و عمو علی و آریا و آروشا کوچولو دم در باغ وحش قرار داشتیم چون یکم دیرتر راه افتادن ما رفتیم داخل تا به ما ملحق بشن تا وارد شدیم به محض دیدن اون ماشین کوچولوهایی که روش نوشته بود تاکسی و کرایه میدادن برای بچه ها با گریه و نق زدن بابا یکی کرایه کرد و اینقدر که محو این ماشین شده بودی محو حیوانات نبودی.وقتی دوستامون و دیدیم بعد از 6 ماه مشغول گشت و گذار بودیم که چشمتون افتاد به یه سرسره بادی که خیلی هم کثیف بود و با اصرار زیاد که اگه به خود من بود هیچوقت حاضر نمیشدم تا سوار بشی ولی عمو علی زحمت کشید و شما و آریا رو فرستاد داخل و بماند که نمیتونستی بری بالا چون فکر کنم بادش کم بود و شما هم لباست راحت نبود و در آخر با گریه اومدی بیرون چون پای یه بچه ای اصابت کرد به صورت مبارک شما و اونجا رو گذاشتی رو سرت...وقتی از باغ وحش اومدیم بیرون دوباره شروع کردی به گریه که آروشا رو ببریم خونمون یه عالمه باهات حرف زدم که آروشا کوچیکه شیر مامانش و میخوره ولی گوشت به این حرفا بدهکار نبود و گفتی پس بریم خونه ی خاله جون منم بدم نمی اومد بریم اونجا و یکم با آریا بازی کنی چون خیلی اریا پسر خوب و مودبیه خودمم یکم سرم درد میکرد قرار بر این شد بریم خونشون در حد یکساعت که با اصرارشون شام اونجا بودیم و کلی افتادن تو زحمت.واقعیت اینه که دلم نمیاد خونه ی کسی که بچه ی کوچیک داره زیاد بمونم ولی خیلی اصرار کردن و شما هم که مشغول بازی هیچ جوره کوتاه نمی اومدی.سپینا جونم اول با آریا خیلی خوب بازی کردی ولی بعدش زدی به بد قلقی و دو بار گریه ی اریا رو درآوردی آخه هر چی می اورد تا بازی کنه ازش میگرفتی و...

حالا برات بگم از دیروز از انجاییکه خیلی دقیق می شی که مامان چی می پوشه چی میندازه دیگه از اون ساعت و دستبند و انگشتر و...خبری نیست چون حتی جرات ندارم حلقه م و دستم کنم.ولی دیروز که رفته بودیم بیرون حلقه م تو دستم بود گفتی مامان چرا انگشتر دستت کردی ؟؟؟گفتم خانوماییکه ازدواج کردن انگشتر دستشونه خوب منم با بابا سیامک ازدواج کردم دیگه. یکم فکر کردی گفتی منم بزرگ  شدم انگشتر دستم میکنم با بابا سیامک ازدواج میکنمتعجب.

سپینا یه چند وقتیه دوباره خیلی نق نقو شدی و کلافه م می کنی نمیدونم دلیلش چیه ولی وقتی امروز داشتم با خاله لیلا صحبت میکردم گفتن باید تا 5 سالگی تحمل کنی که گفتم وای یعنی 2/5 دیگه این کارا ادامه داره.نه تو رو خدا دخترم یکم کوتاه بیا.بعضیا میگن از تنهاییه ولی وقتی هم میبرمت پارک اخه با بچه ها کنار نمیایی دیگه موندم خدا کنه زودتر برطرف بشه چون خیلی به دوتامون سخت میگذره اینجوری.  

عکس های باغ وحش.

فکر کنم هر بچه ای که باغ وحش ارم رفته باشه تو بغل این کانگورو عکس داره.

20 مهر.

چهارشنبه 22 مهر.بابا دیشب بهم گفت وقتی داری وبلاگش و می نویسی از شیطنتش ننویسی ولی دوست دارم همه چیز و برات ثبت کنم چون همه ش خاطره است نه اینکه یوقت فکر کنی مامان بابت نوشتنش خواسته گله کنه ها فقط هم برای خودم هم خودت که بدونیم تو هر سنی چه عاداتی داشتی.آخه الان میخوام از دیروز بگم که بعد از مدتها المیرا جون و دختر نازش السا رو دیدیم و با هم رفتیم پارک از کارای این چند وقته اخیرت (نمیگم عادت چون اصلا بهش فکر نمی کنم که خدایی نکرده بخواد بشه عادت)اینه که خیلی قلدر شدی و فکر می کنی اجازه داری بچه ها رو بزنی دیروزم تو پارک اول که سوار چرخ و فلک بودی با دو تا دختر دیگه که از خودت بزرگتر بودن و وقتی یه اقا پسری خواست بیاد سوار بشه اجازه نمیدادی و بالاخره متقاعدت کردم که این وسیله برای همه است و اگر ناراضی هستی بیا پایین و با چیزه دیگه ای بازی کن خلاصه یکم که نشستی اومدی پایین و با بداخلاقی رفتی سمت یه پسر بچه ی دیگه که نذاشتم بهش نزدیک بشی چون یه جوری رفتی طرفش که گفتم الانه که بهش پرخاش کنی.دلیلش و نمیدونم ولی میدونم که هر وقت تنها هستیم خیلی سر به زیرتر و حرف گوش کن تر هستی ولی تا یکی و میبینی شاید برای جلب توجه طرف یا شایدم مامان که فقط توجهش به شما باشه این کار و می کنی خلاصه که از دیشب تا حالا بد جوری فکرم ریخته به هم دوباره آخه خودت میدونی که چه مامانی داری.دیشب یاد این افتادم که حدود 6 ماه پیش بردمت پارک سرپوشیده اونجا یه پسر کوچولویی شما رو زد خوب خیلی کوچیکتر بود و ایستادی و نگاش کردی اونموقع فقط بهت گفتم سپینا نی نی از شما کوچیکتره و نمیدونه این کارا بده ولی شب به بابا گفتم از این بچه هایی نشی که همه بهت زور بگن و هیچ دفاعی نکنی ...دیشبم داشتم واسه بابا جریان و تعریف میکردم که بابا گفت توقعت و بیار پایین این بچه هنوز دو سال و نیمش تموم نشده ,اینا رو گفتم که بدونی هر لحظه آدم یه جور توقع داره  وقتی نمیزدی پیش خودم یه جور فکر می کردم حالا که میزنی یه جور دیگه ولی در کل تربیت بچه خیلی کار سخت و دشواریه خصوصا برای کسایی مثل من که همش شعار میدم آوردن بچه راحته نگهداری و تعلیم و تربیت درست شرطه.امیدوارم که خداوند در این کار مهم من و یاری کنه همونطور که تا الان کنارم بوده و کمکم کرده. 

21 مهر.با السا تو پارک.

یک شنبه 25 مهر.اول با این متن زیبا شروع میکنم:

روزی هنگامی که فرزندانتان  بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه,حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طر ح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره ها ی خانه وجود نخواهد داشت.روی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت کردن پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ  هات داگ یا همبرگر دریت کنید.می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام...ساکت...خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن "روزی" دیروزها را مرور خواهید کرد....

یعنی در آن روزها دلتنگ امروزتان خواهید شد...

پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید.محبت

آره دختر مامان اینجوریاست یه روز واسه خودت بزرگ می شی  ,خانوم که هستی خانوم تر می شی و میری دنبال زندگیت پس ما باید الان و دریابیم و لذت این روزای کودکی و ببریم.

خوب برم سراغ گزارشام تا بیدار نشدی الان ساعت 2:15 ظهره و دخترم بعد از یک حمام حسابی لالا کرده البته 1 ساعتی میشه که خوابیدی چون این روزا ساعت 7-8 صبح بیدار و تا چشمت و باز می کنی می گی مامان صبح بخیر گاهی اوقات اینقدر خوابم میاد که میترسم جوابت و بدم چون بلافاصله می گی مامان بلند شوغمگین.از وقتی پاییز شده ساعت خوابت اینجوری شده مثل اینکه داری سعی می کنی به مامان بفهمونی که اگه امسال میرفتی سر کار من باهات همکاری میکردم.حالا بگم از این چند وقته که با هم چیکارا می کنیم:بیشتر وقتا سرت به دو تا عروسکت ,کامبیز و فیسی خانوم,گرمه و میری رو تخت مامان میشینی و براشون کتاب میخونی یا براشون غذا درست میکنی یا وانمود می کنی مریضن و از مامان کمک میخوای و منم تا اونجا که بتونم به تخیلات شما شاخ و برگ میدم و ...دیگه اینکه برات برنامه ریزی کردم که هفته ای یکبار میبرمت پارک بادی (سرپوشیده) و اونجا یکساعتی وقت میگذرونی و خودت و تخلیه می کنی و مامان بیشتر برای اینکه با بچه ها در ارتباط باشی این برنامه رو گذاشته روزایی که هوا خوب باشه هم میریم پارک های روباز.یه چند وقتیه خیلی کم اشتها شدی ولی در کل خیلی خدا رو شکر خوش خوراکی و تقریبا همه چیز میخوری منم هیچ اصراری به خوردنت ندارم مثل امروز که ناهار نخورده خوابیدی چون وقتی از حمام اومدی یکم کورن فلکس و شیر خوردی. دیگه برات بگم که شعر های زیادی رو حفظی ولی وقتی ازت میخوام جلوی کسی بخونی نمیدونم چرا نمیخونی ,شعر تو حوض خونه ی ما -آقا خرگوشه-توپ سفیدم-و...با شعرهای کتابات.

عزیز دلم این تکه کلامه مامانه و این روزا دخترم به عروسکاش میگه یا وقتی می گم سپینا می گه جانم .پریشبم رفته بودی دستشویی بهت گفتم سپینا به چیزی دست نزنی گفتی من که با شما کاری ندارم دارم با شلنگ بازی می کنم  با این حرفت بابا یه عالمه خندید دختر حاضر جواب.

چهارشنبه 28 مهر.دوباره خوابی که دارم برات مینویسم الان ساعت 1 و همین که از حمام اومدیم ناهار خوردی و خوابیدی البته بدون اینکه بیام کنارت خودت تو تخت مامان خوابیدی و لحاف و کشیدی روت اومدم بهت سر بزنم دیدم خوابت برده عزیزم.الان بابا و خاله فاطی رفتن دنبال خاله افسر که بیارنش خونمون گفتم شاید وقت نشه تو این چند روز برات بنویسم الان که دیدم فرصت هست اومدم برات بگم که دیروز مامان بالاخره اون مهدی که مد نظرش بود و پیدا کرد و کلی خوشحال شدم  آخه گفتم که چون خودت دوست داری و همش پشت درهای بسته ی هر جایی که دیوار نقاشی شده داره میری می ایستی خیلی دوست داشتم یه جایی رو پیدا کنم که یکم وقت بگذرونی و با بچه ها باشی خلاصه یافتم ,مدرسه زبان کودک,نمی دونی چقدر خوشحال شدم بلافاصله زنگ زدم و ازشون سوال کردم و گفتن بعد از 3 سال کلاس هاش هر روز هفته از 8/5 صبح تا 1 ظهره وفقط زبان انگلیسی صحبت میشه و کلی کلاس های متنوع مثل سفالگری ,نقاشی و...داره.اگه خدا بخواد از اول اردیبهشت شما رو ثبت نام میکنیم و دیگه بستگی به شما داره که شرایط اونجا رو بپذیری یا نه که تو این 6 ماه مامان باید رو این مساله کار کنه تا خدایی نکرده به مشکل برنخوریم.ولی فکر می کنم با توجه با اینکه تو خونه تنهایی و حوصله ت سر میره و دیگه مامان برات تکراری شده یه محیط جدید و راحت قبول کنی البته امیدوارم اینطور باشه.

این روزا ماه محرمه و خیابونا شلوغ و پر از سر و صدای مداحی و عزاداری وقتی این صداها رو میشنوی (صدای سینه زدن) فکر میکنی دارن دست میزنن دیشب که داشتیم از خونه ی خاله شمسی پیاده برمی گشتیم خونه وسط خیابون دست خاله رو ول میکردی و دست میزدی با حرکات موزون.پریشبم بردمت مسجد و شیر کاکائو خوردی و دهنت سوخت خلاصه هر شب مامان میبردت بیرون و کلی راه میری و اعتراضی نمی کنی و خوشت میاد ولی پارسال مامان میترسید از خونه بیاردت بیرون هم کوچیکتر بودی هم از سر و صدای بلند میترسیدی.

29 مهر.کمد عروسکات و خالی کردی خودت رفتی توش نشستی.

4 آبان.داشتیم میرفتیم پیاده روی.

اینم یه مدل مو که خودت درست کردی.

 

[ چهارشنبه 8 مهر 1394 ] [ 16:48 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته گذشته : 19
کل بازدید : 39951
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User