سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلم اولین بار صدای گریه هاتو تو اتاق عمل شنیدم وقتی آقای دکتر شما رو به من نشون داد انگار دنیا رو به من دادن یه صورت پف آلود نمکی داشتی. نزدیک به 4 ساعت ندیدمت تا از ریکاوری مامان رو آوردن تو بخش ساعت نزدیک 3 بود وقتی شما رو آوردن دوباره می خواستی گریه کنی که به کمک خاله به شما شیر دادم با چه ولعی شیر می خوردی قربونت برم.اون دو شبی که بیمارستان بودیم از همه ی بچه ها بیشتر گریه میکردی مخصوصا"وقتی دکتر اطفال می اومد ویزیت کنه فقط سپینای من بود که جیغ می کشید و گریه می کرد مامان هم باهاش گریه می کرد.از همون موقع همش صدات تو گوشمه.

این اولین بغضته چند دقیقه ای از تولدت می گذره .بابا سیامک این عکس و گرفته بعدا"بهم گفت تو این لحظه که برای اولین بار شما رو می دیده گریه کرده.

وقتی که اومدیم خونه این گریه هاادامه داشت من فکر می کردم شاید دل درد داری بردیمت پیش دکتر گفت طبیعیه ولی شبا نه خودت خواب داشتی نه مامان وبابا هم همش صبح با سردرد بیدار می شد.تا اینکه دکترت رو عوض کردیم فهمیدیم ریفلاکس داری بهت دارو داد عزیزم از هشتادوهفتمین روز زندگیت مجبور شدم بهت دارو بدم ولی فایده نداشت.تا اینکه وقتی واکسن 4ماهگیتو زدیم رفتیم تهران یه متخصص که سر خیابون خاله اینا بود باعث شد دختر من بعد از این همه مدت که اذیت شد و شبا خوب نمی خوابید حالش روز به روز بهتر بشه.بماند که واسه گیر آوردن داروت بیچاره علیرضا زحمت کشید از شمال تاجنوب تهران و گشت گیر نیاوردیم آخر هم تو کرج پیدا کردیم .

 

حالا برات بگم از اولین باری که اشک و تو چشمای خوشگلت دیدم  92/5/1خیلی غصه خوردم دست خودم نیست اصلا"نمی تونم اشکتو ببینم از اون به بعد تا گریه میکنی سریع کنارتم که اشکت سرازیر نشه.

 

 

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 18:40 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام عشقم روزی که واکسن ٦ ماهگیتو زدیم همون روز اولین روزی بود که مامان به دخترش غذا داد.مامان از شب قبل برنج خیس کرده بود میخواست به عنوان اولین غذا به شما لعاب برنج بده به قدری شیرین غذا میخوردی نمی دونستی باید چیکار کنی غذا رو لیس میزدی آب هم همینطور اول لیوان و لیس زدی بعدزبونت و کردی تو لیوان و آب رو می لیسیدی.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 19:57 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

عزیزم روز سه شنبه٢١ آبان بابا ما رو برد مدرسه ی مامان چون هر سال روز قبل از تاسوعا شله زرد میپزن‚شما پارسال تو دل مامان بودی اونموقع وقتی مامان شله زرد و هم میزد نیت کرد سال بعد با دخترش بیاد و شله زرد و هم بزنه .یک ساعتی اونجا بودیم همکارا و شاگردای مامان شما رو دیدن همه ازت تعریف کردن...

موقعی که به کمک بابا سیامک شله زرد هم می زدی.

عکس شله زرد هم زدنت با بابا سیامک

فردای اونروز که تاسوعا بود باز هم رفتیم مدرسه چون نذری می پختن تو بغل بابا خواب بودی یه دفعه هوا سرد شدو باد گرفت ما هم برگشتیم خونه . همون شب دختر گلم بی حال شدی و فرداش هم تب کردی و دیگه از سپینای بلا و اون ورجه وورجه ها خبری نبود .لب به غذا هم نمیزدی فقط شیر می خوردی خیلی مظلوم شده بودی من و بابا هم ناراحت بودیم شب که شد تب کردی و پاشویت کردم‚ تبت یکم اومد پایین ولی دوباره ساعت ٤ صبح تبت رفت بالا بیدار نگهت داشتم و باهات بازی کردم و مرتب دست و پاتو می شستم بهت استامینوفن دادم خدا رو شکر تبت اومد پایین ولی خیلی بی حال بودی.چون این چند روز تعطیلی بود مطبی باز نبودو اسم بیمارستان هم که می اومد بند دلم پاره میشد تا عصر صبر کردم خاله شمسی و خاله فاطی با علی و امین اومدن شما رو بردیم بیمارستان کودکان پنج نفر آدم بزرگ واسه دختر نصفه ریزه ی من.مامان از قبل سرش درد می کرد اونجا هم که رسیدیم بدتر شدم خیلی دلگیر بود از خدا خواستم خدا همه ی کوچولوهارو شفا بده وهیچ پدرومادری هم گذرشون به بیمارستان نیفته ‚دختر کوچولوی منم همیشه سلامت باشه.دختر نازم آقای دکتر که شما رو معاینه کردگفت سرما خوردی و برات دارو نوشت داروهات رو گرفتیم اومدیم خونه‚خیلی جالبه وقتی رسیدیم خونه تا بابا رو دیدی انگار نه انگار که مریضی دوباره دست و پا زدن هات شروع شد.خدا رو شکر.

این عکس و خاله فاطی تو بیمارستان ازت گرفت.

اینم از عکست تو بغل علی همچین مظلوم شده بودی سرت و میذاشتی رو سر علی.

عزیز دلم خیلی قیافت بیحال بود.الهی همیشه سر حال باشی.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 12:50 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلم شما رو بردیم حمام باخاله چون مامان میترسه تنها ببرتت حمام از بس تحرک داری خاله موهاتو کوتاه کرد منم اونارو واست نگه داشتم از حمام که آوردمت خوابیدی.البته چند بار بیدار شدی تا کاملا"خوابت ببره یه بارم وسط گریه هات گفتی مام منم کلی ذوق کردم.

اینم عکس بعد از کوتاهیه عشقم.

[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 18:53 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

دختر قشنگم بعد از واکسن یه کوچولوگریه کردی چون دیگه واسه خودت خانومی شدی وقتی اومدیم خونه من و بابا واسه سپینا جونم جشن گرفتیم البته یه جشن سه نفره چون دخملم وارد هفتمین ماه زندگیش شده واز امروز باید غذا بخوره .تازه امروز اولین روز بارونیه پاییزامساله هوا خیلی دلگیره ولی ما با داشتن شما اصلا"دلمون نمی گیره.شب یه کوچولو تب کردی شب چند بار گریه کردی پای چپت و تکون نمی دادی جیگرم آتیش میگرفت. ساعت ٥/٥صبح با اتو دستمال گرم  کردم گذاشتم رو پات ‚صبح که از خواب بیدار شدی خدا رو شکر بهتر بودی.

عزیزم وزنت شده ٨ کیلو قدت ٦٧/٥دورسرت هم ٤٣/٥. 

 

 

[ دوشنبه 6 آبان 1392 ] [ 16:53 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز اولین روز پاییزه و اولین پاییزی که مامان بعد از ٨ سال نمی ره سر کارچون می خواد با دخترش باشه.اولین بهار و تابستونو با هم گذروندیم الانم اولین پاییز رو با هم هستیم.بابا و مامان خیلی خوشحالن که توی دوازدهمین پاییز که با هم هستن دختر نازشون کنارشونه و به خونشون صفا داده.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:11 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 سلام دختر نازم. این عکس  رو زمانی گرفتم که واکسن ٤ ماهگیتو زدیم و بابا ما رو برد تهران خونه ی خاله چون مامان دلش شور می زد که نکنه دخترش تب کنه و مامان دست تنها باشه.سپینا جونم وقتی واکسن داری مامان زودتر از شما تب می کنه همه هم خبردار می شن از بس می افتم به دلشوره.

امروز وارد پنجمین ماه زندگیت شدی تو این مدت وزنت ٦/٧٠٠ قدت٦٥ و دور سرت ٤١ شده.

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 شهريور 1392 ] [ 14:28 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

٢٦ مردادنامزدی مهران بود. مامان از چند روز قبل واست تور درست کرد و اول لباس شما رو آماده کردم بعد لباس خودم و بابا.خیلی ماه شده بودی وارد سالن که شدیم همه بهت نگاه می کردن مثل یه عروس کوچولو بودی.اولش یکم گریه کردی صدا ناراحتت می کرد ولی کم کم عادت کردی حتی نزدیک به یک ساعتی هم خوابیدی.

 


ادامه مطلب
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 16:39 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 وقتی رسیدیم خونه این عکسو ازت گرفتم .

گل نازم اول فکر می کردم بعد از زدن واکسن خیلی گریه کنی ولی خیلی خانوم بودی و به اندازه ی سی ثانیه گریه کردی. عزیزم وقتی اومدیم خونه خواب بودی چشماتو وا کردی خندیدی ولی ظهر که شد گریه هات شروع شد ناله می کردی و پای چپت رو تکون نمیدادی.شب تا صبح نخوابیدی هر وقت خوابت می برد زود از خواب می پریدی کتایون دختر عمه ویدا هم اومد بهت سر زد و خیلی ناراحت شدمن و باباهم خیلی ناراحت بودیم همش دلم می خواست گریه کنم چون طاقت شنیدن ناله هاتو هیچوقت ندارم عشقم.الهی همیشه بخندی نازنینم.

فردا شبش هنوز پاهای کوچولوت درد می کرد ساعت 4 صبح بیدار شدی یکم هنوز تب داشتی داشتم عوضت می کردم خندیدی منم شروع کردم به حرف زدن باهات که اولین اوقون رو از دهنت شنیدم  خیلی ذوق کردم وخواب از چشمام رفت آخه دو روزه دختر قشنگم نخندیده.سپینا جونم خیلی دوستت دارم.

[ چهارشنبه 5 تير 1392 ] [ 19:14 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته گذشته : 16
کل بازدید : 39948
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User