سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

ملوسکم الان که دارم برات می نویسم 26 آذر و هنوز 4 شب دیگه تا یلدا مونده ولی مامان از دیروز داره تدارک می بینه واسه دخترش چون امسال اولین یلدای دختر قشنگمه.

اول از همه بابا زحمت خرید همه چی رو کشیده-مامان هم یه قسمت خونه رو می خواد سنتی درست کنه و از دخملش چپ وراست عکس بگیره.من همیشه شب یلدا رو دوست داشتم ولی از بعد از فوت بابابزرگ دیگه هیچوقت شوقی واسه این شب نداشتم ولی امسال به عشق دخترم که اولین یلداشه خوشحالم و همش به بابا سیامک می گم این و بگیر اونو بگیر.می خواستم خودم واست لباس هندوانه درست کنم ولی ببخشید عزیزم وقت نکردم.

تو این عکس فعلا"کرسی و گذاشتم هنوز مونده تا کامل بشه ولی عزیز دلم خیلی اینجا خوشحاله.فدای صورت خوشگلت.بعدا" عکسارو سر فرصت برات میذارم.

امروز 29 آذره وای که چه عسل شده بودی دیشب روسری سرت کردم مثل ننه نقلی ها شده بودی.دیروز هم یه سری ازت عکس گرفتم ولی درستشون نکردم که برات بذارم .از پریشب تا حالاهم اینقدر لثه ات میخواره که روی زبونت انگار کبود شده بود اول ترسیدم فکر کردم چیزی توی دهنته وقتی نگاه کردم الهی بمیرم خون مرده شده بود. 

این عکسته با روسری داشتیم می رفتیم دیدن مانی کوچولو که تازه 6 روزه به دنیا اومده.

این عکس هم تو خونشونه.

سپینا بابا عاشقه این عکسته.

دختر روزهای قشنگم!زمستان هم رسید.

سردت شد خبرم کن تا برایت بسوزم...

بهانه های دنیا تورا ازیادم نخواهد برد

من تورا در قلبم دارم نه در دنیا                 هفته ات پر برف لبت پرخنده باد

این متن رو بابا واسه مامان اس ام اس کرده بود خیلی قشنگ بود گفتم از طرف مامان وبابا واسه دخترم یادگاری بمونه.

نفسم دیروز و دیشب کلی ازت عکس گرفتم ولی اونجور که دلم می خواست نشد چون همش می ترسیدم به وسایل اطرافت دست بزنی و خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته واسه همین بی خیال شدم به امید خدا وقتی بزرگتر شدی جبران می کنم.

این عکسته با هندوانه.می خواستم اول به شکل گربه برات درست کنم نمیدونم چرا شبیه جغد شد.

دیشب واسه اولین بار مزه ی هندوانه رو چشیدی البته آبش و بهت دادم. 

سپینا با دیوان حافظ.قربونت برم اینقدر کتاب دوست داری.

سپینا با سماور.

اینم سپینا با بقیه ی مخلفات شب یلدا.عزیز دلم اگه بقیه چیزا رو می دادم بهت می کردی تو دهنت یا....

واسه همین یه عکس کلی گرفتم .تا دخترم وقتی تونست همه چیز بخوره خوب مامان هم با خیال راحت بهش میوه و چیزای دیگه میده.

 

 

 

[ 1 دی 1392 ] [ 23:01 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

عزیزم این عکس واکسن دو ماهگیته که من اصلا"میترسیدم به لباست دست بزنم همونطور که واکسنت و زدن آوردیمت خونه.

 

 

اینجا تو بغل علیرضایی پای لپ تاپ نشستید.قربون قیافه ی متفکرت انگار می خوای مساله حل میکنی. 

تاریخ عکس 92/4/8

اینم خوابیدن عسلت 92/4/9خیلی خوشگل می خوابی.

92/4/12

اینجا تو بغل بابا سیامک لم دادی.92/4/10

92/4/17

از اونجایی که تا از از کنارت بلند می شدم بیدار می شدی بهم گفتن یکی از لباساتو بذار کنار سپینا بوتواحساس می کنه می خوابه منم اینجا وقتی خوابت برد لباسمو کشیدم روت نزدیک به دو ساعتی خوابیدی ولی دیگه این اتفاق نیافتاد.چون وقتی می خوابیدی لباسمو می گرفتی دختر زبل من.

92/4/24صبح باباما رو برد خونه ی خاله شمسی اونجا اینقدر باهات بازی کردن که شبش از ساعت 12:30 تا 5:30 خوابیدی اونم بدون اینکه بیدار بشی اینقدر دلم شور می زد همش سرم و می آوردم نزدیک صورتت ببینم نفس می کشی.آخه حق داشتم دخمل من که تا الان بیشتر از 2 ساعت پشت سر هم نخوابیده بود حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

  

92/4/28 روز جمعه بابا داشت باهات بازی می کرد منم تند تند کارام و می کردم که صدای جیغت و شنیدم اومدم پیشتون دیدم دخملم یاد گرفته جیغ بکشه چقدر هم از صدای خودش خوشش اومده و حالا ول نمی کنه قربونش برم. 

جیگرتو با این قیافه ی متعجب 92/4/29توی همین تاریخ بردیمت پیش یه متخصص گوارش و فهمیدیم ریفلاکس داری و بهت رانیتیدین داد با اینکه تلخه اینقدر خانومی ومی خوری چون مامان هر چی که می خواد به دخترش بده اول خودش امتحان می کنه. 

 

روز 92/4/30 وقتی از خواب بیدار شدی بردت پیش بابا واسه اولین بارغلت زدی و دمر شدی.

این عکس آخرین حمام سه ماهگیته عشقم.دیروز داشتم عوضت می کردم که شروع به گریه کردی و واسه اولین بار از چشمای خوشگلت اشک اومد خیلی گریه م گرفت آخه مامان دوست نداره اشک دختر کوچولوشو ببینه.

بعد از حمام خوابیدی مامان هم طبق معمول دوربین به دست بالا سرت.

تو این روزا همش سعی می کردی غلت بزنی وقتی سرت روی بالش بود خودتو دمر می کردی.دیگه اینکه با  بابا شبا می بردیمت بیرون تاماشین حرکت می کرد می خوابیدی ما هم که قصدمون خوابوندن جنابعالی بود می اومدیم سریع خونه که تو ماشین اذیت نشی به محض رسیدن به خونه بیدار می شدی حالا باید یکساعتی بغلت می کردم راه می بردم شعر و لالایی می خوندم تا دختر گلم بخوابه.

یکی دیگه از کارایی که می کنی اینه که آب دهنت رو با صدا می دی بیرون و جلوی دهنت حباب درست می شه.فدای همه ی کارات عشقم.

عسل مامان همه می گفتن سپینا داره دندون در میاره چون هم آب دهنت همش آویزون بود هم اطراف دهنت جوش های ریز زده بود منم همش دعا می کردم راحت دندون در بیاری این عکس هم با دندونیت که همش می خوردیش ازت گرفتم.

تو این عکس اینقدر دلت می خواست گریه کنی تو بغل علیرضا بودی.

 

 

 

عاشق این مچاله نشستنتم.

 

اینجا هم که انگشت به دهن و طبق معمول متعجبی داشتی به تلویزیون نگاه می کردی.عکس هایی که تاریخش و نزدم هم تاریخ بالایی هاست.

92/5/11 این عکس :تو ماشین بودیم داشتیم می رفتیم تهران اول بیدار بودی بعد طبق معمول خوابت برد.

 وقتی از تهران برگشتیم تو حیاط بابا داشت به باغچه آب می داد دختر منم که عاشق صدای آبه تو بغل باباش با آرامش کامل لم داده.

تو این روز یعنی 13 مرداد صداهایی مثل م-مام-ماما رو می گفتی.

 

هر وقت به روی شکم می خوابیدی حالت بهم می خورد.ولی اینجا خدا رو شکر اتفاقی نیافتاد. 

 

 

92/5/19

92/5/26

این عکس و مامان تو نامزدی مهران ازت گرفت.

92/5/30

92/5/31

92/6/2

اینجا مامان خلاقیت به خرج داده با لباسهای خودش از دخش عکس گرفته.

92/6/3

به این ترتیب دختر من پنج ماهش تموم شد.هورررررررررااااااااااااا

[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 17:47 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

چه روز قشنگی بود روز شکفتن روزی که خداوندیکی از بهترین فرشتگانش را به زمین فرستاد

و امااین روز تکرار آن روز قشنگ خداست روز

زمینی شدن سپینا کوچولوی ما.....

 

سلام دختر قشنگم مامان از روز به روز رشدت عکس گرفته چون هر روز احساس میکردم قیافت عوض می شه حیفم می اومد ازش بگذرم یه سری از عکساتو برات تو وبلاگت می ذارم بقیه رو هم برات نگه می دارم.

این عکس رو ساعت 2:47ظهر روزی که به دنیا اومدی بابا سیامک گرفته تازه مامان اومده بود تو بخش و تقریبا" 4ساعتی از تولددخترم می گذشت و اولین باری که مامان شیر دادن به دختر خوشگلش رو تجربه کرد و سپینا جونم هم مزه ی شیر رو احساس کرد.از اون به بعد دیگه وصله ی تنم شدی و از هم جدا نشدیم و روز به روز هم بیشتر به هم می چسبیم.

این دو تا عکس :اون که چشمات بسته است تو بیمارستانه اون یکی که چشمات بازه تو خونه ای تازه 7روزه شدی.

 

تو این عکس 7 روزته.

 این عکس 13روزگیته نفسم.

 14 روز بعد از تولد عزیز دلم.

 

19 روزگی.

23 روزگی.

 

  

عشقم اینجا 37 روزه شده. عسلم بیشتر عکس هاتو وقتی می خوابیدی می گرفتم چون موقع بیداری همش گریه می کردی و تو بغلم بودی همیشه هم باید پیش بندت رو می بستم به خاطر ریفلاکست.

39 روزگی.دخترخوشگلم همیشه مچاله می خوابیدی انگار هنوز تو دل مامانی.فدات بشم با این مدل خوابیدنت.

 

43 روزگی.

48 روزگی بعد از حمام.

49 روزگی.

این عکس هم تو49 روزگیته تازه یکمی می تونستی سرت و بلند کنی.

اکثر وقتا این شکلی می خوابیدی فکر کنم به خاطر دل دردت بود.پاهات همیشه جمع بودتو شکمت .

92/3/22

92/3/23خاله زهره داشت باهات حرف می زد.آخه دیگه متوجه می شدی و می خندیدی.

92/3/25 اینم یه مدل دیگه از حالت خوابت .عاشقتم با این قیافه ی نمکیت.

92/3/27 فدای این قیافه ی معصومت.

92/3/28

قربونت برم تو این دو ماه خیلی به هردومون سخت گذشت شب و روز خواب نداشته بعضی شبا مامان تا صبح نیم ساعت هم نمی خوابید.خیلی بی قراری می کردی همه میگفتن بعد از دهه خوب می شه منتظر شدم دیدم خبری نشد و ادامه داشت دوباره گفتن تا چله خوب می شه اونایی که قدیمی تر بودن می گفتن چله بهش افتاده من که سر در نمی آوردم یعنی چی فقط رقم و می گرفتم 40 روز هم گذشت و شد 60 روز هنوز دختر من شبا نمی خوابید اواخر 2ماهگی ساعت خوابت شده بود 2 تا 4 صبح .

اصلا"بی خوابی خودم برام مهم نبود هرچند که اینطوری خودمم هیچ نیرویی واسه روز بعدش نداشتم.بیشتر ناراحت این بودم مشکل دختر ناز من چیه که نمی خوابه و همش گریه می کنه.

 

 

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 16:49 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

روز پنج شنبه 92/9/14 دخترم اولین برف رو از پشت پنجره ی اتاقش دید.صبح ساعت 8 تا از خواب بیدار شدی زدی زیر آواز بابا تا فهمید بیدار شدی اومد تو اتاق شما رو بغل کرد می شنیدم در مورد برف داره بهت توضیح میده آخه بابا خیلی مثل آدم بزرگا با شما رفتار می کنه خلاصه منم بلند شدم گفتم بریم از دخملمون تو برف عکس بگیریم ولی یاد چند هفته پیش که سرما خورده بودی افتادم بی خیال شدم.از منظره ی برفی بیرون عکس گرفتم از شما هم تو خونه گفتم خودم درستش می کنم.حالا عکست و درست کردم برات میذارم.

امروز 92/9/26 تونستم عکساتو بذارم. از پنجره اتاق خودمون از بیرون عکس گرفتم.

تو اتاقت داشتی بازی می کردی.

چه کیفی کرده بودی رو سگت نشسته بودی.

 

اینم از یه روز برفی که با هم توی خونه گذروندیم.البته ما همیشه تو خونه ایم ولی امروز از نوع برفیش بود.

[ 17 آذر 1392 ] [ 18:11 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/5/18 روز جمعه که عید فطر هم بود برای اولین بار شما رو بردیم باغ.تو ماشین که می شینیم می خوابی تا اونجا شیر خوردی و طبق معمول خوابیدی.اونجا بیدار شدی یکم تو بغل بابا بودی اومدیم کنار استخر دوباره با صدای آب خوابت بردالبته گفتم که بدون شیر نخوابیدی.

سپینا جونم اینم بگم که تو این روزا هنوز بابا بلد نبود شما رو بغل کنه البته اینم بگم که به خاطر ریفلاکست خیلی باید آروم بغلت می کردیم جوری که اصلا"به معدت فشار نیاد با کمترین تکان و خلاصه کلی مراقبت.ولی تو بغل بابا همچین لم می دادی ساکت می موندی غیر از بغل مامان فقط تو بغل بابا سیامک ساکت می موندی.

 

[ دوشنبه 11 آذر 1392 ] [ 18:14 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام دختر گلم‚زمانی دارم برات این پست رو میذارم که هشتمین ماه زندگیتو آغاز کردی و تو بغلمی. عزیزم مامان زمانی متوجه شد بارداره که ٧ هفته از وجود شما تو دل مامان گذشته بودروزسه شنبه ٩١/٦/٢١‚ از اون به بعد دیگه ازم جدا نشدی.تازه اگر معده درد نمی اومد سراغ مامان شاید دیرتر هم متوجه می شدم معده دردی که بعدا"فهمیدم درد نبوده بلکه ضعف ناشی از گرسنگی بوده آخه اونموقع مامان باور نمی کرد که بلافاصله بعد از خوردن غذا دوباره گرسنشه.

خلاصه با همون به اصطلاح معده درد آقای دکتربه مامان خبر اومدن شما رو داد اولین کاری که مامان کرد زنگ زد به بابا گفت‚بابا کلی خوشحال شد دومین کارم این بود که مامان رفت سر مزار بابابزرگ که به اونم خبر بده ‚خدا میدونه تا اونجا چطوری رانندگی کردم نمیدونستم چه حالیه هم گریه می کردم هم می لرزیدم.بابابزرگ خیلی منتظر شنیدن همچین خبری از مامان بود ولی خوب شایدخواست خدا این بوده که در این لحظه کنار مامان نباشه...

این جواب همون آزمایشه که مامان فهمید یه نی نی داره.

اینم اولین سونو بقیه سونوها رو تو بیمارستان موقع تشکیل پرونده گرفتن.

zwanger54.gif

 

همون شب تلفن بود که به من و بابا می شدو تبریک می گفتن چون مامان فقط به خاله شمسی گفته بود همین کافی بود دیگه...وقتی تلفنی به عمه ویدا که زنگ زده بود حالم و بپرسه که اون معده درده خوب شده یا نه گفتم وقتی به قدری خوشحال شد که گریه کرد.

telefoon6.gif

حالا تو این مدت بی خبری چه کارا که مامان نکرده بود چون دقیقا"اوایل شهریورماه خونمون و عوض کرده بودیم مامان هم انواع کارای سنگین و انجام داده بود ولی از اونجایی که خدا خیلی بزرگه خودش مراقب دخملم بوده.الهی خدا همیشه حافظ و نگهدارت باشه و همیشه سلامت باشی چون من و بابا عاشق دختر کوچولومون هستیم.

یکی از کارایی که تو این مدت مامان انجام داد واسه عشقش یه تقویم درست کرد که هم ببینه تو دلش چی می گذره هم کارای نی نی نازش و براش بنویسه.

طبق نظر دکتر شما از 8 مرداد تو دل مامان بودی و ما خبر نداشتیم مامان هم تقویمت رو از همین روز درست کرد که توضیح داده توی هر روز چه اتفاقاتی می افته و مراحل رشد نی نی چجوریه.

دقیقا"تو این روز مامان با خاله ها و چند تا از دوستای خاله راهی مشهد شد.

geboorte63.gif

 

اینجا هم که تاریخ زمانیه که حضورت رو فهمیدم و دیگه دکتر رفتن ها شروع شد.

                                              zwanger19.gif

در تاریخ 91/7/27 روز پنج شنبه بود برای دومین بار رفتم سونو آقای دکتر خدارحمی نشونت داد خیلی کوچولو بودی تو حال خودم بودم و محو تماشات و فکرم مشغول بود که آقای دکتر گفت صدای قلب جنینت رو می شنوی ؟اصلا" باورم نمی شد .برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم خیلی گریه ام گرفته بود(نمی دونم چرا اینقدر دل نازک شده بودم همش دلم می خواست گریه کنم ولی چون می دونستم اگه من غصه بخورم نی نیم متوجه می شه همش تلاش می کردم شاد باشم)خلاصه وقتی رسیدم خونه بابا خونه بود چون برای نصب رادیاتورو پکیج اومده بودن واسه بابا  با کلی هیجان توصیفت کردم .هیچوقت اون لحظات یادم نمی ره صدای قلبت....

روز 91/8/24باید سومین سونو رو انجام میدادم با  بابا سیامک رفتیم برای اولین بار بابا هم شما رو دید و صدای قلبت رو شنید اون هم خیلی هیجان زده شده بود.آقای دکتر گفت جنسیت جنین رو می دونید گفتیم نه  بدنت رو نشون داد و گفت دختره بابا گفت واقعا" دکتر دوباره بدنت رو نشون داد و گفت دختره من که نمی تونستم چیزی رو تشخیص بدم .تا اون لحظه ما همش اسم پسر انتخاب می کردیم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با اینکه هیچ فرقی برامون نداشت فقط دعا می کردیم سالم باشی بعد از اون کارایی که مامان کرده بود.ولی وقتی شنیدیم نی نیمون دختره خیلی خوشحال شدیم چون همه می گن دختر غمخواره پدر و مادره.

خوش اومدی به زندگیمون دخترم.

91/9/8تو این روز برای اولین بار تکان خوردنت رو احساس کردم نمی دونم چطوری این حس رو وصف کنم هر چی که بود خیلی لذت بخش بود.اینکه بدونی مسبب رشد یه موجود دیگری و از همه چیز و همه کس بهت نزدیک تره تمام وجودش به وجودت بستگی داره همه ی احساست رو می فهمه و اینکه مال خودته و وجود تو هم بعدها به وجود نازنین اون بستگی داره.

91/10/5 وقتی داشتی تکان می خوردی بابا رو صدا کردم اومد دست گذاشت رو دل مامان وقتی تکان خوردنت رو احساس کرد خیلی خوشحال شد از اون به بعد هر وقت واسه خودت می چرخیدی دو تامون شیطونیت و می فهمیدیم.

سپینا جونم نمی دونم چه بلایی سر صفحه ی بهمن ماه اومد به محض اینکه پیداش کردم برات میذارم.

91/12/23 آخرین روز کاری مامان بود. مامان از همه خداحافظی کرد همه هم برامون دعا کردن.تو چند روز باقی مونده تا سال نو مامان یه خونه تکونی مختصری کرد.

تحویل سال ساعت 14:31روز چهارشنبه 30 اسفند بود.قبل از سال تحویل با  بابا رفتیم مزار بابابزرگ ها .

امسال واسه عیددیدنی هیچ جا نرفتیم چون مامان احساس خستگی شدید همراه با سنگینی می کرد همه زحمت کشیدن اومدن دیدنمون.

اینم عکس هفت سین امسال که سپینا جونمو کم داره.مامان خیلی نتونست واسه هفت سینش وقت بذاره چون این روزا حال ندار بودم و همش خسته.

 

92/1/14وقت دکتر داشتم اول باید می رفتم سونو بعد پیش دکتر با خاله حمیده و بابا رفتیم سونو از اونجاییکه فقط یه نفر باید وارد اتاق سونو می شد با مامان وقتی بابا دید خاله حمیده اینقدر مشتاقه گفت اون با من بیاد تو.عزیزم واسه اولین بار تونستم صورت خوشگلت و ببینم اون لحظه هم از اون لحظات فراموش نشدنی بودباورم نمی شد تو سونوی معمولی اینقدر بتونم صورتت رو واضح ببینم .خاله که همش قربون صدقت می رفت هر جا هم رفتیم ازت تعریف می کرد.وقتی رفتیم پیش دکتر گفت همه چیز خوبه و ما هم خیالمون راحت شد.

کارایی که تو این ماه کردم :آروم آروم اتاقتو می چیدم و وسایلت رو از کاور در می آوردم تازه ساک بیمارستانم آماده کردم همش دلم شور میزد که نکنه زود بدنیا بیایی من آماده نباشم واسه همین از روز اول سال جدید آماده باش بودم.

92/1/31 وقت دکتر داشتم آقای دکتر بعد از معاینه نامه بستری بیمارستان رو نوشت برای شنبه 92/2/7مامان پرسید اگه زودترمشکلی پیش اومد چیکار کنم دکتر که استرس مامان و دیدشمارشو داد به بابا وگفت هر وقت بود با من تماس بگیریدوخودتونو برسونیدبیمارستان من بلافاصله میام . 

روز چهارشنبه 92/2/4 خاله زهره پیش مامان بود تا دیدم تنها نیستم شروع کردم به تمیز کردن خونه خاله می خواست کمک کنه نذاشتم گفتم فقط پیشم بتش تنها نباشم میخوام خواستم برم بیمارستان خونم تمیز باشه.اونشب یکم خسته شدم آخر شب احساس کردم تو دلم یه دفعه معلق زدی جالب اینجاست که داشتم از ورجه وورجه هات توی دلم فیلم می گرفتم که اون حرکت ناگهانی رو کردی یکم دلم درد گرفت ولی فکر کردم طبیعیه نگو همون موقع باید می رفتیم بیمارستان.تا صبح صبر کردم چون تونستم بخوابم فقط چند بار بیدار شدم.ساعت 8 صبح دیگه به خودم می پیچیدم از درد بازم به بابا گفتم مهم نیست فکر کنم طبیعی باشه آخه مگه چند بار بچه دار شده بودم که بدونم این درد زایمانه.خلاصه بابا مامان بزرگ رو صدا کرد منم رفتم حمام شاید آروم بشم ولی دیدم نمی تونم اومدم بیرون مامان بزرگ گفت موقعشه کمکم کرد موهامو خشک کرد زنگ زد به خاله شمسی اونم با عمو مصطفی اومدن منو از زیر قرآن رد کردن اومدیم بیمارستان.تا دکتر برسه درد زایمان طبیعی رو کشیدم آقای دکتر دعوام کرد گفت چرا اینقدر دیر؟؟؟؟؟؟گفتم تازه الانم نمی خواستم بیام تا شنبه.با اینکه خیلی درد داشتم صدام در نمی اومد دکتر دلش واسم سوخت اومد نوازشم کردو گفت تا می تونی نفس عمیق بکش و از کنارم تکون نخورد پرستارا سریع مامان و آماده کردن دکتر بیهوشی اومد پرسید بیهوشی کامل یا بیحسی گفتم هر چی دکتر صلاح بدونه دکتر گفت بیحسی.

وقتی وارد اتاق عمل شدم نشستم روی تخت چند ثانیه بعد از تزریق آمپول تو نخاع مامان یه حس خوبی بهم دست داد دیگه از درد خبری نبود.یه پرستار بالا سر مامان  نشست و شروع کرد به حرف زدن یه فیلمبردار هم تو اتاق بود خلاصه سر مامان رو گرم کرده بودن که یه دفعه احساس تنگی نفس کردم انگار یه کوه روی قفسه ی سینم بود نتونستم تحمل کنم یه جیغ کشیدم که شاید بتونم نفس بکشم که یکمرتبه....گوشنوازترین صدای گریه ی عمرم رو شنیدم زیباترین موجود زندگیم سپینای عزیزم دختر کوچولوی خواستنیم به دنیا اومد با شنیدن صدای گریه ات همه چیز یادم رفت به خدا احساس کردم الان تو بهشتم و قشنگترین لحظه اون زمانی بود که دکتر شما رو آورد به مامان نشون داد.انگار تمام دنیا مال من شده بود دیگه به هیچی فکر نمی کردم جز اینکه بغلت کنم و بوت کنم و خستگی این 9 ماه رو با بوسیدن و بوییدنت از تنم بیرون کنم...

                                                           12.gif

نزدیک به 4 ساعتی از هم دور بودیم مامان تو ریکاوری بود و شما هم تو اتاق نوزادان.حدود ساعت 3 مامان و آوردن تو بخش.همه واسه دیدن شما اومده بودن بیمارستان خیلی تعجب کردم که تو این مدت کم چطور همه خبردار شدن.چند دقیقه بعد بابا با خاله افسر رفتن شما رو تحویل گرفتن متاسفانه مامان نباید تکون می خورد نتونستم بغلت کنم ولی به همین که دیگه پیشمی قانع بودم . با کمک خاله بهت شیر دادم انقدر گرسنه بودی که قربونت برم دو لپی شیر می خوردی. اونشب همش دکتر تماس می گرفت حال مامان رو می پرسید وپرستارا بهش خبر می دادن .منم فقط درد داشتم و هیچی نباید می خوردم تا صبح.

فردای اونروز وقتی آقای دکتر واسه ویزیت اومد فهمیدم چه خطری از بیخ گوشمون رد شده و خدا بهمون رحم کرده چون خیلی دیر رفته بودیم .بماند که چه بلایی داشته سرمون می اومده خدا رو شکر که به خیر گذشت.مامان دو شب بیمارستان با دخملش موند خاله افسر مهربون هم پیشمون بود و مثل پروانه دورمون چرخید.الهی هر چی از خدا می خواد خدا بهش بده. روز شنبه آقای دکتر پانسمان مامان رو عوض کرد و مرخصمون کرد.

ظهر دیگه خونه ی خودمون بودیم اولین روزی که دخترم وارد خونمون شد و زندگیمونو قشنگتر کرد.

خدایا شکرت.

نایت اسکین

سپینا جونم ساعت تولدت رو توی کارتت اشتباه زدن شما 10:30 صبح چشمهای خوشگلت به این دنیا باز شد.

یکی یدونه ی مامان تو این مدت همه خیلی زحمت کشیدن هر کس به نوعی تا من بتونم دخترم رو بزرگ کنم از همشون ممنونم و دست همگیشونو می بوسم.

این دسته گل از طرف مامان به همه ی این مهربونا.

 http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها


ادامه مطلب
[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 22:50 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

9.gif                          niniweblog.com

عزیز دلم از وقتی به دنیا اومدی نمیدونم چرا انقدر بی خوابی بعضی شبا شاید فقط دو ساعت بخوابی همش شیر می خوای ولی وقتی میخوابی به قدری قیافت عسله که مامان سریع دوربین و آماده میکنه و چپ و راست ازت عکس می گیره.

زمانی که کتایون ایران بود بعضی شبا می اومد پیشمون تا صبح بیدار می موند و نگات می کرد.سپینا کتی خیلی دوستت داره...

اینم مدل های خوابیدنت به روایت تصویر...........

   92/4/1

92/4/10

92/5/22

 

   92/7/11  تاریخ عکس سمت راستی.92/6/6 تاریخ عکی سمت چپ. 

92/7/13

 

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 14:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دخترم ‚عاشق حمامی روزهای اولی که همش گریه می کردی ومن نمی دونستم شما ریفلاکس داری و به همین دلیل بیقراری می کنی تا صدای آب رو می شنیدی آروم میشدی و تو حمام حسابی با خالت کیف می کردی حتی تا الان هم خاله زحمت حمام کردنت رو می کشه .ولی تازگی ها تا میخوایم از حمام بیاریمت بیرون شروع می کنی به جیغ و گریه ‚نه دوست داری لباس بپوشی نه بیایی بیرون خلاصه با کلی شعر و آواز وآهنگ ساکت نگهت میداریم انگار که عروس بردیم حمام.قربونت برم که اینقدر نازو ادا داری.

این عکس اولین روزیه که از بیمارستان اومدیم خونه .بلافاصله دخترم حمام کرد.

 اولین بار که ذوق کشیدی تو حمام بود 92/4/10

اولین باری هم که با صدای بلند خندیدی بازم تو حمام بود1392/4/21 نمی دونم این حمام چی داره که شیرین کاری هات اونجاست.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 0:52 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دخترم اتاقت پر از عروسکه ولی به یه سری چیزهای خاص علاقه مندی مثل قوطی های دستمال مرطوبت و قوطی های خالی ویتامین‚کیسه فریزر‚کتاب و مجله رو که نگو ‚تامی بینی شیرجه میزنی به طرفش وقتی واست کتاب میخونم می خوای کتاب و بگیری تو دستت یکبار بهت کتاب دادم کاغذش دستت و برید یکبار دیگه یه مجله رو هم پاره کردی هم گوشه هاشوکرده بودی تو دهنت‚به نظرت اگه خودت مامان بشی دیگه کتاب میدی به نی نیت؟؟؟ خلاصه اینکه عاشق چیزایی هستی که اسمش اسباب بازی نیست.

تازه کارت خوان هم دوست داری‚وقتی دیدیش خیلی خوشحال شدی اینقدر کاغذش رو کشیدی وقتی دیدی نمی آد بیرون خود دستگاه رو بلند کردی کاغذش رو کردی تو دهنت.

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 0:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سپینای عزیزم روز ٥شنبه پنجم اردیبهشت ماه ساعت ١٠:٣٠صبح در بیمارستان کسری پا به این دنیا گذاشتی و بهشت را از آن من کردی .

وزن دختر نازم٣/٣٢٠  دور سر٣٤ قد ٥١


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 0:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 85
بازدید دیروز : 31
بازدید هفته گذشته : 169
کل بازدید : 42924
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User