سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

92/8/5 امروز صبح ساعت 9 با خاله شمسی و بابا رفتیم برای واکسن از نیمه های شب داشت بارون می اومد امروز اولین روز بارونیه و هوا هم دیگه پاییزی شده .مامان از ساعت 7 صبح بهت استامینوفن داده که تب نکنی تازه از دیشب برات برنج هم خیس کردم چون قراره اولین تجربه ی غذا خوردنت با لعاب برنج باشه.وزنت شده 8/250 البته با لباسات قد 67/5 دور سر 43/5.بعد از اون خاله بردت تو اتاق واکسن بعد از زدن واکسن یه کوچولو گریه کردی و تو بغل خاله تا خونه خوابیدی.

وقتی رسیدیم خونه بیدار شدی این عکس بلافاصله بعد از بیدار شدن و عوض کردن لباساته.

قربونت برم من و بابا خیلی ذوق زده بودیم که دخترمون نیم ساله شده واسه همین یه جشن سه نفره گرفتیم البته بعد خاله زهره هم اومد و شد چهار نفره بابا برات کیک گرفت منم با اون قاشقی که بهت غذا دادم ازت عکس گرفتم.وقتی برای اولین بار بهت غذا دادم یکمی ازت فیلم گرفتم چون تنها بودیم و هم باید غذا میدادم هم فیلم می گرفتم نتونستم زیاد بگیرم آخه قربونت برم فقط هم یک قاشق غذا خوردی.واسه همین زمانشم طولانی نبود.

مامان لباس عروس تن دخترش کرد نمی دونم چرا؟؟؟غذا خوردن چه ربطی به لباس عروس داره ولی بذار پای خوشحالی و اینکه این لباس راحت تر از بقیه بود آخه دخملم واکسن زده بود نباید اذیت می شد.

92/8/6 دوشنبه ساعت 4.دخترم دوبره بدون اینکه شیر بخوره خوابید البته قبلش شیر خورده بود و سیر بود مامان کنارش دراز کشید به انگشت های مامان خیره شد تا خوابش برد.امروز دوباره 1 قاشق فرنی خوردی دیروز می خواستم با لیوان بهت اب بدم انقدر عسل می خوردی اول زبونت و زیر لیوان میبردی و لیوان و لیس میزدی بعد زبونت و می کردی تو آب و لیس میزدی هر کار کردم نتونستی منم با قاشق بهت اب دادم .دیشب خدا رو شکر تب نکردی چند بار گریه کردی پای چپت رو هم تکون نمیدادی صبح ساعت 5/5 با اتو دستمال گرم می کردم میذاشتم رو پات.راستی از دیروز داری قطره آهن هم می خوری.

92/8/9 باید اطرافت بالش باشه تا اگه خسته شدی خودت و بندازی رو بالش عسل خانوم.

92/8/10 تو این روز یکی از دوستای بابا با خانومش و پسر کوچولوش واسه دیدنت اومده بودن.(عمو آرش) 

92/8/12

وقتی رو یه چیزی زوم میکردی چشمات این مدلی می شد.

در حال کتاب خوندن.

92/8/14 سه شنبه.ساعت نزدیک به 4 بعدازظهره دیروز با خاله فاطی واسه دختر نازم آش دندونی پختیم چون همش بهونه گیری می کنی و دستت تو دهنته برای راحت تر در آوردن بدون اینکه دندونت در اومده باشه پختیم یه بار دیگه هم وقتی دندونت در اومد می پزیم.خاله شب خونمون موند صبح ساعت 11 رفتیم پروفسور کوچولو واسه عشقم کتاب خریدیم تو راه برگشت تو بغل مامان خوابت برد.از دیروزم مامان واسه دخترش حریره بادوم درست می کنه ولی سپینا با میل نمی خوره.اینم بگم از روزی که واکسن زدی و غذا می خوری نمی دونم چرا شبا وقتی بیدار می شی جیغ می کشی. 

 

92/8/17 جمعه.از صبح طبق معمول خونه بودیم فقط چون روز تعطیل بود بابا هم پیشمون بود ساعت 8 شب خاله شمسی و خاله فاطی با علی اومدن خونمون آماده شدیم بریم بیرون تو راه همش بغض میکردی نمی دونم به خاطر صدای نوحه بود (آخه محرمه)که می اومد یا اینکه تو بغل علی بودی دلت می خواست گریه کنی.خلاصه رفتیم مسجد پیش امین وچون اونجا هم همش بغض داشتی زود اومدیم خونه برگشتنا برات 2 تا توپ خوشگل خریدم.

92/8/21 سه شنبه.سپینا جونم از دیروز داره سوپ می خوره.دیشب مهمون داشتیم حاجآقا و خانومش اومدن خونمون واسه دیدن شما تا ساعت 12 اینجا بودن شما هم بیدار بودی و خانوم .صبح هم ساعت 6 بیدار شدی و قرار بود بریم مدرسه شله زرد هم بزنیم چون فردا عاشوراست و هر سال تو مدرسه مامن این موقع حضور داشت پارسال که شما هم تو دلم بودی و همه برات دعا کردن ولی امسال دخترم خودش بود و با بابا شله زرد و هم زد.حدود یک ساعتی تو مدرسه بودیم از اونطرف هم رفتیم خونه ی خاله شمسی.

قربونت برم از وقتی رفتی تو هفت ماه کارهای جدید انجام میدی اول اینکه می تونی بشینی البته اطرافت و بالش میذارم وقتی خوابیدی دمر می شی و مثل عقربه ی ساعت می چرخی.دیگه اینکه دستات و می گیری بالا تا بغلت کنیم یا وقتی می شونمت می خوای بغل بشی دستای مامان و سفت می گیری تا بغلت کنم.بعضی وقتا که کار دارم میذارمت تو اتاقت تو تختت می شینی و بازی می کنی ولی خیلی کوتاه مدت خلاصه که خیلی عسلی .

92/8/22 چهارشنبه.هم موهات کوتاه شد هم شروع اولین سرماخوردگیت بود که تو پست (اولین سرماخوردگی )برات همه رو نوشتم.

92/8/28

92/9/4.سپینای گلم از جمعه ی گذشته که سرما خوردی هنوز کامل خوب نشدی سرفه می کنی و آبریزش بینی داری.تو هفته ی گذشته با اینکه مریض بودی خیلی شیرین بودی یه شب دیدم جلوی تلویزیون داری دست میزنی با اسباب بازیهات که بیشتر توپ و قوطی و...است حالا تازه بازی که می کنی واسه خودت آواز هم می خونی وقتی یکی از وسایلت و میندازی برای برداشتنش خودت و خم می کنی تا دمر می شی خلاصه خیلی شیطون و بلا شدی شنبه شب اینقدر دست و پا زدی و ورجه وورجه کردی که کلاهی که سرت بود خیس شد و مامن عوضش کرد.الهی همیشه همینطور سرحال باشی. 

[ شنبه 9 فروردين 1393 ] [ 23:55 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

تولدت مبارک

ای گل گلدون من

هزار سال زنده باشی

بسته به تو جون من

سپینا تنها ستاره ی زندگی مامان و بابا 11 ماهگیت مبارک.45                                                      61

92/12/5 امروز ساعت 3/5 تا 5/5 با بابا رفتیم پیاده روی شما هم تو کالسکه خوابت برد.

        

92/12/6 دوباره با بابا رفتیم پیاده روی ولی اینبار رفتیم پارک تنیس.چون این چند روزه هوا خوبه شما رو می بریم هواخوری هر چقدر این چند وقت تو خونه موندیم حالا که هوا خوب و بهاریه باید تلافی کنیم دیگه.مامان ازت چند تا عکس هم گرفت. سپینا یاد گرفتی می گی گاگا   قاقا

 

 

92/12/8 امروز پنج شنبه بود نیم ساعت پیش وقتی هنوز بیدار بودی با مامان توپ بازی کردی .واسه اولین بار بود که توپو رو زمین قل میدادی به مامان و منتظر می شدی برات بندازمش.امروز بعد از مدتها رفتیم آرایشگاه خاله شمسی اونجا یکم بهونه گرفتی تا اومدیم خونه ی خاله بعد از کلی بازی خوابیدی.می دونی امروز چی می گفتی؟...ماما  می می. البته یقه ی لباس مامان و ول نمی کردی.بعدم می گفتی به به دختر شیرینم.

92/12/10 شنبه.عزیز دلم تازه از حمام اومدی و خوابیدی وای که چقدر حمام امروز چسبید بهم چون تو حمام قهقهه میزدی واسه اولین بار خودت به تنهایی تو لگنت نشسته بودی وقتی مامان داشت خودش ومی شست.دیشب داشتم آب هویج بستنی می خوردم که چشمت افتاد بهش خیلی آب هویج توجهت و جلب می کنه نمی دونم واسه رنگشه یا چیز دیگه که دیدم داری می آیی طرفم.چون ظهر وقتی داشتم آب هویج می گرفتم بهت داده بودم نمی خواستم دوباره بخوری که با اصرار بابا بهت یکم دادم.حالا به دهنت مزه کرده بود و ول نمی کردی تا آخرش کنارم نشستی وقتی با تاخیر بهت میدادم انقدر زبونت و دور لبات می چرخوندی که دلم نمی اومد منم دل و زدم به دریا و حسابی آب هویج و بستنی خوردی.نوش جونت عشقم. 

اینجا مجله ی مامان و پاره کردی.این مدلی هم بوس می کنی.

اینجا هم تو اتاقتی می رفتی پرده رو می کشیدی.

92/12/12 قربونت برم دیگه کاملا"دندون های بالات در اومده بین دندونات فاصله هم داره خیلی عسل میشی وقتی می خندی.

92/12/13سه شنبه.اوردمت تو آشپزخونه چون وقتی بابا میره میای جلوی ورودی آشپز خونه پاتو میندازی بالای یدونه پله و چون نمی تونی بیایی پیشم گریه می کنی تا بیارمت تو خلاصه هنوز صبحانه ت آماده نشده بود زیر سفره ای انداختم بهت یه تیکه کوچولو کیک دادم داشتم نگات میکردم دیدم همه رو له کردی و مالوندی رو زمین یکمی هم لباسات کثیف شد.دوباره ظهر واسه خودمون عدس پلو درست کرده بودم شما هم سوپ داشتی خواستم یکم از غذای خودمون و بهت بدم بشقاب و گذاشتم کنارت ببینم خودت میخوری یا نه یکم هم برات ماست آوردم اول یکم خودم بهت دادم داشتی می خوردی یه لحظه از کنارت بلند شدم تا سرم و برگردوندم دیدم دستت و کردی تو ماست منم بشقاب و گذاشتم جلوت هر کاری دوست داشتی کردی منم ازت فیلم می گرفتم حالا عکسات و میذارم کل لباست مخصوصا"شلوارت شده بود ماست.خلاصه خیلی کیف کردی . تازه یه چیز دیگه مامان گاهی اوقات با جارو نپتون روی فرشی که روش بازی می کنی رو می کشه امروز وقتی جارو رو شستم دادم بهت چون خیلی براش بال بال میزدی شروع کردی مثل مامان رو زمین می کشیدیش قربونت برم.

بابا نشوندت رو یخچال.

92/12/14 توی حمام .تا بهت گفتم سپینا از این آب نخوری آب ظرف رو سر کشیدی.

 

اینم عکس بعد از حمامت.

 

 

92/12/16 امروز جمعه است.سپینا جونم لالا کردی.

دیروز بردمت بیرون با خاله زهره یدفعه مامان تصمیم گرفت تا مغازه ی بابا پیاده بریم که شروع کردی به شیطنت کلاهت و برمیداشتی بیرونم سرد بود مامان سعی میکرد کلاهت و سرت بذاره ولی دوست نداشتی خلاصه وسط راه زنگ زدم به بابا از اونجایی که بابا خیلی شما رو دوست داره و خیلی هم مهربونه گفت الان میام دنبالتون خلاصه 10 دقیقه نشد بابا سیامک خودش و رسوند و رفتیم مغازه یکساعتی پیش بابا بودیم دوباره بابا زحمت کشید ما رو آورد خونه.مرسی بابای مهربون.

راستی دیروز مامان سبزه سبز کرد واسه هفت سین میخوام یه هفت سین خوشگل واسه دخترم درست کنم چون امسال اولین نوروز خانواده ی سه نفرمونه خیلی خوشحالم که امسال شما رو دارم دختر نازنینم.

هر وقت این مار رو بهت میدیم میندازیش دور گردنت.

 

92/12/17 یه سری از شیطنت هات به روایت تصویر.

سپینا سر سوپرمارکت.

92/12/18

 

اینجا داشتم ازت عکس می گرفتم که یدفعه رومیزی رو کشیدی و گلدون افتاد شانس آوردی که نخورد بهت ولی مامان خیلی ترسید.

 

تو این عکس هم مامان پسته ها رو ریخته بود تو سینی می خواست آجیل ها رو قاطی کنه بابا بهت نشون داد خیلی هیجان زده شدی و همه رو پخش کردی رو زمین.

 

92/12/18زیبای من امشب واسه اولین بار رو پاهای خوشگل کوچولوت ایستادی جزئیاتش رو تو اولین ها برات نوشتم.الهی همیشه قدم هات محکم باشه .

عزیز دلم آب هویج خیلی دوست داری به هر چیز نارنجی رنگی هم که می بینی واکنش زیادی نشون میدی .هر وقت هم که ما داریم چیزی میخوریم میگی من من اینم تازه یاد گرفتی.

 

 

92/12/23 جمعه.امروز تولد مامانه (اولین سال تولدمه که دخترم هم کنارم حضور داره قربونش برم) از روز 4 شنبه خونه ی خاله فاطی بودیم چون مامان حالش خوب نبود و طبق معمول خاله به دادمون رسید.دستش درد نکنه.شما اونجا تا تونستی شیطنت کردی آخه یاد گرفتی مامان و دعوا می کنی اگه چیزی رو ازت بگیرم زود عکس العمل نشون میدی و جیغت می ره هوا منم دیشب برای اولین بار دعوات کردم و بهت اخم کردم قربونت برم همش داشتم غصه میخوردم که بهت اخم کردم ولی کار ساز بود و ساکت شدی تو بغل خاله بودی گاهی برمی گشتی به مامان نگاه می کردی و لبخند میزدی تا دیگه طاقت نیاوردم و بغلت کردم.حالا بگم از حمام رفتن دیروزمون که با خاله سه تایی رفتیم حمام و شما هم وقت گیر آوردی و خوابت برد مثل فرشته ها خواب  بودی تو بغل من و بعدم تو بغل خاله خلاصه با کمک خاله شستمت و خودمم شستم اومدم بیرون گرفتمت که دیگه بیدار شدی .راستی پریشب خونه ی خاله دستت رو گرفتی به مبل و واسه دومین بار ایستادی.اگه دارم گاهی از امروز و گاهی از دیروز می نویسم واسه اینه که می ترسم بیدار بشی هر چی یادم میاد تند تند می نویسم.دیشبم خاله واسه مامان جیگر کباب کرد یکم گذاشتم دهنت مکیدی وقتی میخواستم ظرف و بردارم جیغ زدی و دوباره گفتی من من

حالا بگم از امروز که بابا اومد دنبالمون سر راه زحمت کشید واسه مامان کیک خرید با خاله اومدیم خونه و شما واسه اولین بار طعم کیک رو چشیدی قربونت برم. نوش جونت. الانم لالا کردی. سپینا جونم می دونی جریان چیه؟بابا چند روز پیش به مامان گفت 2-3  روز دیگه به تولدت مونده منم بهش گفتم داری روز شماری می کنی؟؟؟بابا هم گفت می خواستم به همه بگم بیان خونمون سورپرایزت کنم چون اولین ساله که مامان شدی.طفلکی بابا می دونه مامان عاشقه سورپرایزه ولی خرابش کرد دیگه.بعد از من پرسید خوب به کیا بگم؟منم گفتم هیچکس!!!چون دیگه می دونستم برنامه ش چیه گفتم بهتره مزاحم کسی نشیم چون نزدیکه عیده و همه درگیرن خلاصه این بود داستان تولد مامان که بابا میخواست مامان و هیجان زده کنه.دستش درد نکنه. 

اینم سپینای خوشحال با کیک تولد مامان.

 

 

92/12/25 عسل مامان قربونت برم که اینقدر جیغ می کشی و شبا گریه می کنی که همش مامان و بابا سر درد دارن.دیروز با بابا سیامک و خاله رفتیم تا برای شما عیدی بگیریم آخه اولین عیدیه که شما در کنارمونی قربونت برم واست دو تا النگوی خوشگل خریدیم یکی از طرف مامان یکی از طرف بابا و اقا محسن دوست بابا انداخت به دستت وای که چقدر به اون دستای تپل خوشگلت می اومد.چند دقیقه ای نگذشته بود که شما با تلاش بسیار یکیش و از دستت در آوردی و بعد از ظهر هم دو تاشو در آوردی. .مامان دیروز 3 تا ماهی واسه هفت سین خرید وقتی بهت نشون دادم می خواستی بگیریشون ني ني شكلكخیلی توجهت جلب شده بود.سپینا جونم این روزا تا میرم تو اشپزخونه یعنی تا از کنارت بلند میشم چنان جیغی می کشی که هر کس ندونه می گه این مادر و دختر دارن چیکار می کنن حتما"مامانه داره دخترش و می کشه خبر ندارن که مامان بیچاره حتی نمی تونه بره واسه خودش یه چای بریزه خلاصه که خیلی جیغ های بنفش می کشی دیشبم که از ساعت 3 به بعد هر چند دقیقه یه غلت میزدی و گریه می کردی که حتی بابا هم بیدار شد اومد کنارت دراز کشید.امروزم که مامان می خواست جارو کنه شما به پای مامان آویزون شده بودی ظاهرا"از جارو می ترسیدی دیگه کارم در اومده دیگه واسه یه جارو کشیدن خونه از صبح تا الان که ساعت نزدیکه 4 جارو وسط خونه است الانم که با بابا خوابیدین و مامان نمی تونه هیچ کاری بکنه.وای چقدر دل مامان پر بودا نه؟؟؟؟

چند روزیه یه صداهای عجیبی در میاری بابا صبح می گفت داری انگلیسی صحبت می کنی.بعضی شبا مثل کسی که تو خواب حرف میزنه در حالیکه چشمات بسته است یه چیزایی می گی.الانم بیدار شدی

قربونت برم....

اینا تقویم هایی که برات درست کردم.

 

 

92/12/28 سپینای عزیزم امروز چهارشنبه است دیشب شب چهار شنبه سوری بود به بابا گفته بودم برات فشفشه بگیره چون فقط اون واسه توی خونه امن بود چون قرار نبود از خونه بریم بیرون.شب که بابا اومد یادش رفته بود بگیره دوباره رفت بیرون برات خرید .چراغها رو خاموش کردیم بابا یه فشفشه رو شن کرد خیلی ذوق کردی وهمش می خواستی بگیریش مامان ازت عکس گرفت برات میذارم.بعد بردیمت پشت پنجره تا اتیش بازی روببینی ولی خیلی توجه نکردی من و بابا بیشتر ذوق کرده بودیم...

اینم وقتی که فشفشه دیدی.

سپینا جونم فردا شب وارد سال 93 میشیم و شما هم 6 روز دیگه 11 ماهت تموم می شه .مامان از اول هفته همش هفت سین و مدل های مختلف می چینه تا الان دیگه چیدم فکر کنم همینجوری خوب باشه خیلی می خواستم خوب بشه ولی چون اصلا"از خونه بیرون نرفتم از وسایلی که تو خونه داشتم استفاده کردم.به امید خدا وقتی شما یکم بزرگتر شدی با کمک هم و با سلیقه ی شما یه هفت سین مفصل می چینیم.الانم بابا با سمنو اومد خونه دستش درد نکنه. فکر کنم بقیه اتفاقات باقیمونده از 11 ماهگیتو توی پست نوروز بذارم.

این هم عکس هفت سینمون.

این عکسم وقتی گرفتم که داشتم تی می کشیدم اومدی کمک مامان و نشسته برام تی می کشیدی.

خیلی تی رو دوست داری هر وقت مامان تی می کشه دنبال مامان راه می افتی .منم واسه اولین بار گذاشتم بهش دست بزنی.

[ جمعه 8 فروردين 1393 ] [ 13:38 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

  l10.gif

 

عزیز دلم یک ساعت و نیم پیش مامان متوجه اولین دندونت شد اینقدر ذوق کردم که می خواستم گریه کنم الان که دارم واست می نویسم ساعت 1 شبه 92/10/10وشما لالا کردی و تازه از خونه ی خاله فاطی اومدیم.تو بغل بابا بودی وداشتی نق می زدی و دهنت باز بود آماده واسه گریه که یه دفعه مامان متوجه مروارید کوچولوی دخترش شد.niniweblog.com

niniweblog.comسپینا جونم می دونی آش دندونی شما رو کی پختیم ؟؟؟؟؟؟؟

92/8/13 با کمک خاله فاطی مهربون واسه شما آش پختیم اونم چه آشی ولی نه من خوردم نه بابا ولی قراره آش دوم رو بخوریم.

این عکس روزیه که برات اولین آش رو پختیم.

چون از بعضیا شنیده بودم برای اینکه راحت دندون در بیاری قبل از اینکه دندونت نیش بزنه  باید آش بپزم تازه من و بابا هم نخوریم.بعضیا هم می گفتن وقتی دندونش در اومد.خوب منم گفتم یه بار قبل از دندون در آوردن می پزم یه بار بعدش که دیگه اصلا"دخترم درد نکشه و بالاخره بعد از اینهمه فکر و خیال که چرا دندون دخترم در نمیاد مامان چشمش روشن شد.

                    niniweblog.com

                             فرشته کوچولوی من در اومدن اولین دندونت مبارک

 

سپینا جونم مامان و بابا عاشقتن.niniweblog.com

 

به محض اینکه دندونت کاملا"نمایان شد عکسهاتو میذارم.قربونت برم.

سپینای گلم امروز 11 دیماهه دیروز صبح تونستم دومین دندونتم تشخیص بدم یعنی دندون اول و دومت با حدود 12 ساعت اختلاف مامان تونست کشفش کنه.بازم مبارکه.

92/10/11

بالاخره تونستم از دندون های خوشکلت عکس بگیرم.

این عکس و 19 دی ازت گرفتم.البته خیلی واضح نیست ولی واسه همین یه ده تایی ازت عکس گرفتم تا دیدم تو این عکس یکم معلومه.

 

یادته گفتم بعد از در اومدن دندون هم مامان می خواد آش بپزه.روز شنبه 21 دی دوباره با کمک خاله فاطی آش پختیم.

اینم عکس دومین آش سپینا جونم. از خودت عکس نگرفتم چون خیلی کلافه ای.

92/10/27

تا اونجایی که بتونم از رشد دندونت عکس برات میذارم.

 

92/12/29

92/12/26 حالا عکس دندون بالات.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 8 فروردين 1393 ] [ 13:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/2/5 اولین گریه همین که به دنیا اومدی.

92/2/7 اولین حمامت و و اولین روز ورودت به خونه.

92/4/7 اولین بار که اوقون گفتی.

92/4/10 اولین صدای ذوق کشیدنت و که شنیدم.

92/4/21 اولین خنده ی با صدای بلند ولی ناگهانی بود یعنی بدون اینکه متوجه حرفهای ما بشی خندیدی.

92/4/24 اولین بار که از ساعت 12/5 تا 5/5 صبح خوابیدی بدون بیدار شدن.shocked smiley

92/4/28 اولین بار که شروع کردی به جیغ کشیدن و از صدای خودت هم خوشت اومده بود و ول نمی کردی.

92/4/30 اولین بار خودت دمر شدی.و واسه اولین بار باهات حرف زدیم و با صدا خندیدی.

92/7/2 اولین بار که موهاتو کوتاه کردیم.

92/7/3 اولین بار که شست پاتو کردی تو دهنت و شروع کردی به خوردنش.

92/7/13 برای اولین بار یه مدت کوتاه تنها نشستی بدون کمک به اندازه ی 5 ثانیه.

92/8/2 واسه اولین بار بدون خوردن شیر خوابت برد جلوی تلویزیون.

92/8/5 برای اولین بار طعم غذارو چشیدی.

92/8/26 اولین سرماخوردگیت.

92/9/20 واسه اولین بار تقه انداختی.

92/10/4 اولین مسافرتت.

92/10/9 در اومدن اولین دندونت.

 

 

سپینای گلم دختر قشنگم روز 16 دی می دونی چه روزی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                                     65.gif

عزیز دلم واسه اولین بار وقتی داشتی بازی می کردی و غلت می زدی خودت بلند شدی نشستی .

حالا اینکه چیزی نیست فردا (92/10/17)شبش هم داشتی با بابا بازی می کردی که گفتی : ب ب 

اینو بابا و خاله فاطی شنیدن.نمی دونی مامان چقدر خوشحال می شه وقتی بزرگ شدن دخترش و می بینه الهی همیشه سلامت باشی عشقم.

                        niniweblog.com 

 

امروز 92/10/23 ساعت 10/5 صبحه همین الان خوابت برد.دیشب گفتی ماما قبلا"ازت شنیده بودم ولی امروز صبح می گفتم بگو ماما بعد از من تکرار می کردی منم از سر تا پاتو می بوسیدم عشقم. 

راستی یه چیزی یادم اومد دیروز اولین خرابکاری رو کردی ......

                                                     juweel2015.gif

دستبندی که برات خریده بودیم و پاره کردی.آخه دخترم خیلی زورش زیاده قربونش برم.

  92/10/25 الان 11 شبه خوب معلومه خوابیدی که مامان داره می نویسه از روزی که گفتی ماما هر روز داری تکرار می کنی آخه هر وقت می گی منم قربون صدقت میرم انگار فهمیدی که مامان ذوق می کنه همش تکرار می کنی شیطون.

از 92/10/28  همش صداهایی مثل  ن نا د   در میاری عشقم.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 0:12 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

  فرشته ی زمینی من 10 ماهگیت مبارک.

 

امروز با بابا و خاله شمسی شما رو بردیم واسه چک آپ.عشقم وزنش شده 10/200 قدش 74 و دور سرش 45. وای که چقدر خوشحال شدم وقتی دوست خاله گفت همه چیز عالیه حتی گفت قدت رشد جهشی داشته و مامان هم از نگرانی در اومد چون خیلی غصه می خوردم که غذا نمی خوری.خدایا شکرت.

بعد از اون بابا ما رو برد وفسور کوچولو قرار بود واسه دخترم کتاب و چند تا بازی فکری بخرم.تو  راه خوابت برد منم اونجا با عجله برات خرید کردم خانوم فروشنده گفت بازی فکری واسه سن شما محدوده و مامان فقط دو تا بازی فکری انتخاب کرد و بیشتر کتاب خرید چون کتابات تکراری شده بود هر چند همیشه بهشون خیلی علاقه نشون میدی.

92/11/5

92/11/5 این عکسه وقتیه که پای کامپیوترم شما هم کنارمی و شیطونی می کنی.

                                          

امروز 15 بهمنه از دیشب تا حالا داره برف میباره این اواخر یه کارایی کردی اومدم برات بنویسمشون:

اول اینکه امروز برف آوردیم تو خونه تا شما برف بازی کنی فائزه و علیرضا و علی و امین اومده بودن اینجا باهات کلی بازی کردن.وقتی دست میزدی به برف دستت یخ می کرد می کشیدی دوباره دست میزدی.

دیگه اینکه امروز یه لباس ضخیم تنت کردم خیلی کلافه ای نمی دونم تا کی بتونی تحملش کنی؟؟؟

اینجا همون لباسی که گفتم تنته.

حالا بگم از دیروز که مامان و کشتی از بس بهونه گیری کردی صبح می خواستم غذا درست کنم همش می خواستی پیشت باشم خوب منم بردمت تو آشپزخونه پیش خودم اینقدر شیطونی کردی به همه چی دست زدی حالا عکسارو میذارم برات به یخچال -فریزر-لباسشویی...

92/11/13

سپینا جونم روی صدای سرفه خیلی حساسی اگه کسی سرفه کنی سریع به سمت صدا برمیگردی گاهی اوقات هم گریه می کنی ولی از دیروز الکی صدای سرفه در میاری یه بار بابا سرفه کرد شما هم بعدش تکرار کردی و دیگه یاد گرفتی.پریشب داشتم باهات بازی می کردم توی سطل خالی ماست صدا در می آوردم مثلا" میگفتم آآآآ صدام اون تو که عوض می شد خوشت می اومد و خودتم تکرار می کردی این صداهارو گفتی:ب ب ب-م م م م-ن ن ن -د د د -آ آ آ آ

این روزا خیلی سریع خودتو به هر چی که می خوای می رسونی یا سینه خیز یا با باسنت خودتو می کشی جلو بعدم اینکه دیگه راحت از حالت خوابیده خودت می شینی ولی هنوز شیر خوردنت مثل قبله وهیچ تغییری نکرده هنوزم شب تا صبح چندین بار بیدار می شی دیشبم که از ساعت 2 بیدار بودی و با هم داستان داشتیم تا 3/5 که حالا بماند.

قربونت برم خیلی خودت رو تو دل همه جا کردی مخصوصا"بابا .وقتی از در میاد تو اینقدر دست و پا میزنی و دنبالش میری که بابا مجبور می شه بدون اینکه دستش رو بشوره بغلت کنه اگرم خواب باشی تا صدای بابارو می شنوی چشمای خوشگلت و بازمی کنی و دنبالش می گردی.الهی همیشه سایه ش بالای سرمون باشه و سلامت باشه.

 

                   

 

92/11/17 بگم از خرابکاری امروزت .عموت اومده بود خونمون با بابا می خواستن رادیاتور حمام رو درست کنن یه لحظه حواسم بهت نبود دیدم از رو میز عسلی قندون رو انداختی و رو پات پر از قند بود زود بغلت کردم همه جاتو نگاه کردم که خودت آسیبی ندیده باشی دیدم نه خدارو شکر ولی یکم بعد متوجه شدم لپت یکم قرمزه نمی دونم چرا ؟فکر کردم شاید قندون کشیده شده به صورتت ولی اصلا" گریه نکردی تازه خوشحالم بودی که دستت رسیده به قند قربونت برم.تازه چند روز پیش هم دستت رو کردی تو ظرف حریره ت ویکمی ریخت رو فرش و لیوان چایی مامان و ریختی رو پات خدا رو شکر که چای خنک بود .

 

92/11/20 آخ که سپینا جونم بند دلم پاره می شه وقتی خودتو سر میدی رو سنگ و یه دفعه دو تا پات میره بالا ولی خودتو نگه میداری یا وقتی میری نزدیک مبل اونجا گیر می افتی تا میخوای بچرخی چند باری سرت به مبل میخوره البته خدارو شکر هوای خودتو داری ولی همش اضطراب دارم.الهی خداوند خودش همیشه حافظ و نگهدارت باشه.

92/11/19 این عکس و وقتی گرفتم که واسه اولین بار خودت و به ناهارخوری رسوندی چون هیچوقت این قسمت خونه واست جذابیت نداشته.

92/11/20 تو این  عکسم که اصلا" پات گیر کرده بود و نقت در اومد مامان اومد نجاتت داد.

قربونت برم تو این چند وقت آخر شب که می شه جفتمون می افتیم از خستگی. دوست ندارم همش مانعت بشم ولی همش باید پشت سرت یا کنارت باشم که بلایی سر خودت نیاری مثلا"دیروز آوردمت تو آشپزخونه بابا پیاز خریده بود هنوز خالیش نکرده بودم دیدم با سرعت داری میایی طرف پلاستیکش دلم سوخت که دارم از جلوت برمیدارم ولی بعضی چیزا رو نباید دست بزنی دیگه اونو که برداشتم رفتی سراغ سطل آشغال که دیگه از اونجا آوردمت بیرون.سپینا جونم یکی دو روزه هر طرفی میرم دنبالم میایی وقتی میرم تو آشپزخونه میایی اون دستای کوچولوتو میذاری رو سنگ لبه ی آشپزخونه و رو زانوت می شینی به مامان نگاه می کنی .

92/11/19 اینم عکست. 

گاهی اوقات هم میزنی زیر اواز یا میری سمت بوفه خودت و تو آیینه بوفه که می بینی انگار دالی بازی می کنی یکم سرک می کشی دوباره صاف می شینی دوباره خودتو خم می کنی.

92/11/14

 

راستی از اینکه با تلفن صحبت کنم خوشت نمیاد مثل اینکه فقط توجه منو واسه خودت میخوای همه اینو فهمیدن واسه همین زنگ میزنن حالمون و می پرسن و سریع قطع می کنن.دیشب بابا کتابچه تبلیغات دستش بود اومد خونه خیلی صحنه ی جالبی بود هم بغل بابا رو می خواستی هم کتاب رو یکم می اومدی سمت بابا دوباره برمیگشتی به کتاب که پشت سرت بود نگاه میکردی آخر سر بابا بغلت کرد.تازه دیروز یه کاره دیگه هم کردی کشوی میز تلویزیون رو باز کردی منم که اون زیر کلی خرت و پرت گذاشتم وای وای اگه دوباره بری سراغش باید جاشونو عوض کنم خوب آخه منم و این یدونه فسقلیه ریزه که بهش میگیم جوجه طلایی خونمون .خیلی عسلی مامانی دورت بگردم .

92/11/18

 

4.gif                   

92/11/23 عزیز دلم دیشب اصلا"خواب نداشتی به جاش امروز داری تلافی می کنی.قربونت برم دیشب از 8/5 تا 10 خوابیدی بعدش بیدار شدی چون بابا داشت با خاله فاطی صحبت میکرد نخوابیدی  تا حدود ساعت 2 همش شیطنت می کردی و می خواستی بازی کنی کاری هم که یاد گرفته بودی این بود که مثل صمد آقا انگشتت و می گرفتی جلوی صورتت یا به ما نشون میدادی خیلی عسل بودی و بعد از کلی بازی دیگه بابا حتی چراغ خوابم  خاموش کرد تا بخوابی ولی خبری از خواب نبود آخر سر بغلت کردم یکم راه بردمت برات لالایی خوندم تا خوابت برد تا خوابوندمت بیدار شدی بهت شیر دادم تا بالاخره بعد از چند ساعت کلنجار رفتن خوابت برد ولی تا صبح چند بار بیدار شدی فکر کنم دیشب مامان 2 ساعتم نخوابید.بعدا"برات عکسای شیطونی هاتو میذارم.

خیلی خوشحال نشستی رو کیبورد.

رفتی زیر صندلی آشپزخونه.

 

 

92/11/24 امروز پنج شنبه بود الان ساعت نزدیک 12 شبه.برات بگم از امروز که با خاله فاطی داشتیم خونه تکونی می کردیم چه کارا که نکردی الانم خوابت برده البته از ساعت 10.حالا عکسا رو میذارم تو عکس معلومه.

تازگیا یاد گرفتی کشوی کابینت و باز می کنی اینم تو آشپزخونه.

موقع شستن ملافه ها.

خاله تو حمام بود تا صداشو می شنیدی خودتو زود می رسوندی اونجا و شالاپ و شلوپ میزدی رو آب و خوشت می اومد.

سر کمد مامان.

امروز بعد از مدتها پیاده رفتیم بیرون البته یه جای نزدیک.مامان از خرداد تاریخ گواهینامه ش گذشته بود و وقت تمدیدش رو نداشتم تا خاله فاطی زحمت کشید و رفت مدارک و داد و وقت گرفت زنگ زد تا آماده بشیم با هم رفتیم پلیس +10 مامان امضا داد و برگشتیم .تو راه خوابت برد و تا مامان ناهار و آماده کنه خواب بودی بعد از ناهار شروع کردیم به خونه تکونی که دیگه قربونت برم شما هم باهامون همه جا اومدی و به همه چیز دست زدی مامان هم شکار لحظات میکرد.

سپینا امشب واسه اولین بار تو بغل بابا خوابت برد بابا هم با تعجب به من گفت سپینا تو بغلم خوابید دوباره گفت این اولین باره.بعدا"واسه گذاشتن عکسات میام .خوب بخوابی عشقم.

  92/11/25 سپینا زیر میز ناهار خوری

 

از اونجایی که با خاله هر جا می رفتیم دنبالمون بودی اینجا گیر انداختمت نفسم.

  

سپینا در حال خوردن میز.

سپینا جونم اینقدر خودت و به اینور اونور مالیدی که وسط کار مجبور شدم ببرمت حمام.

همش دنبال جارو برقی بودی تا مامان یه لحظه ازت غافل شد سیم جارو رو کردی تو دهنت.

92/11/26 این میز آشپز خونه هم که در امان نیست تازه کشف شده و خانوم طلا همش اطرافشه خدا محافظ سپینا جونم باشه.

        

92/11/29سپینای من دختر قشنگم مامان دیروز خیلی غصه خورد.از اونجایی که دیگه یه جا نمی شینی دیروز ظهر بابا رفت خوابید منم شما رو بردم تو اتاقت گذاشتم تو تخت خودمم کتاب آوردم کنارت نشستم که تا داری بازی می کنی منم کتاب بخونم هنوز کتاب و تو دستم نگرفته بودم که دیدم دستت و گرفتی به نرده های تختت تا اومدم طرفت دستت سر خورد و با صورت خوردی به نرده های تختت و صدای گریت بلند شد به قدری ناراحت شدم که تا مغزم انگار سوخت.خیلی زود ساکت شدی 1 دقیقه هم نشد.بیشتر از این ناراحت بودم که چقدر مظلومی و چرا اصلا" گذاشتمت تو تخت خلاصه تا شب همش خودم و سرزنش می کردم بابا هم که از صدا بیدار شده بود همش منو دلداری میداد که هر کاری هم که بکنی این اتفاقات می افته .الهی دیگه تکرار نشه چون مامان اصلا" جنبه ش و نداره.دیشب نزدیک ساعت 3 یه دفعه چشمم و باز کردم دیدم نشستی تا گفتم سپینا شروع کردی به رفتن که بغلت کردم و خوابوندمت فکر کنم می خواستی بری سمت اتاق بابا ملوسم.اینایی که گفتم واسه دیروز بود حالا بگم از امروز که عشقم قلبم دخترم زیبا دندونهای بالات در اومد البته کامل برات تو "اولین دنونت مبارک"نوشتم ولی اینجا هم می نویسم به قول خاله فاطی در اومدن صدف های بالات هم مبارک باشه خانوم طلا.تازه امشب بای بای هم یاد گرفتی و با امین بای بای کردی.

وقتی بابا میاد میره تو اتاقش لباسشو عوض کنه شما هم دنبال بابا میری .اینجا منتظر نشستی فکر میکردی بابا تو اتاقه ولی نبود.

سپینا سر کمد دیواری.

92/11/30 امروزم خیلی روز بدی بود چون خیلی به خودت ضربه زدی :با اینکه کنارت بودم اومدب به مامان نگاه کنی صورتت خورد به مبل.دوباره داشتی خودت و می کشوندی رو زمین و سر می خوردی که سرت خورد به زمین آخر شبم که بابا داشت باهات بازی می کردصورتت خورد به پای مامان .

عزیز دلم حالا که دندون بالات هم در اومده یاد گرفتی مامان و گاز می گیری امروز 2 بار مامان و گاز گرفتی یادت باشه.

 

 92/12/2 جمعه.امروز ظهر بردمت حمام وقتی اومدیم بیرون داشتم بهت شیر میدادم که بخوابی که متوجه یه خراش عمیق روی بینیت شدم نمی دونم چه بلایی سر خودت آورده بودی ولی خیلی ناراحت شدم.عصر با بابا و خاله فاطی رفتیم واسه شما خرید کردیم.

92/12/4همون خراش روی بینیت.

92/12/3 صبح دوباره با خاله رفتیم بیرون می خواستم برات لباس بگیرم تو کالسکه ت خوابت برد تا رسیدیم خونه بیدار شدی نفس .

92/12/4 امروز یاد گرفتی دست میدی تا بهت می گم دست بده دستت رو میاری جلو قربونت برم با اون دستای خوشگل کوچولوت.این روزا همش باید از زیر صندلی و میز آشپزخونه بیارمت بیرون تا من و بابا میخوایم غذا بخوریم میایی میری زیر میز یا زیر صندلی بابا عکست و بالا گذاشتم.قربونت برم که انقدر ورجه وورجه می کنی.سپینا جونم عاشق اینی که مامان موهاش و باز بذاره تا میبینی خودت و میرسونی و موهای مامان و می کشی.واسه همین مامان همیشه باید موهاش و ببنده.

 

[ يکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 10:51 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلم واسه این روزا لحظه شماری می کردم چون بهم گفتن ریفلاکست بعد از 6 ماهگی خیلی کمتر میشه.ولی هر قدر بزرگتر می شی دلم واسه روزای قبل تنگ می شه دوست داشتم می تونستم بوی بدنت رو اون بوی شیری که میدی و توی یه شیشه جمع میکردم مثل یه عطرتا هر وقت دلم واسه این روزات تنگ شد بوش کنم.هر کس می اومد خونمون می گفت کل خونتون بوی سپینا رو میده الان که دارم در مورد 6 ماهگیت مینویسم 6 روز از اتمام 9 ماهگیت میگذره( پنج شنبه 92/11/10) ولی مامان درسته اون موقع تو وبلاگت ننوشته ولی تو دفترت ثبت کرده همه ی اتفاقات رو که چیزی از قلم نیفته.

اینجا تو گهوارت لم داده بودی.

تو این ماه بیشتر این مدلی میخوابیدی واسه خودت دمر می شدی و سرت و از این طرف به اون طرف می چرخوندی.

قربون اون قیافه ی عسلت با اون زبونت.

وقتی با خاله تو حمام بودی.

 

92/7/13 تو این روز تونستی یه مدت کوتاه خودت به تنهایی بشینی حدود پنج ثانیه ای.عزیزم امروز برات می نویسم عکسات و بعدا"برات میذارم.

92/7/15

92/7/16 صبح ساعت 7/5 از خواب بیدار شدی بردمت پیش بابا تا خودم صبحانه رو آماده کنم یه دفعه دیدم بابا گفت فرشته و دیگه ساکت شد اومدم دیدم قربونت برم روی صورت بابا بالا آوردی بیچاره بابا اگه دهنش و باز می کرد...می خواستم ازتون عکس بگیرم ولی دلم واسه بابا سوخت ولی بعدش کلی خندیدیم.

صبح با بابا رفتید بیرون پیراشکی خریدید اومدید.

92/7/19

92/7/25

این عکسم واسه این گرفتم که بدونی تو این تاریخ چقدر مو داشتی.البته با توجه به اینکه یکبار موهات و کوتاه کردیم.

نشستنت در همین حد بود زود خسته می شدی و به یه جا لم میدادی.

 

 

92/7/26 وای که چه روز بدی بود .نوک سینه ی مامان زخم شده بود ونمی تونستم بهت شیر بدم وقتی هم که شیر میدادم ناله میکردم از شدت درد سردرد شدم.هر چقدر سعی میکردم چیزی نگم که متوجه نشی نشد از اونجایی که قربونت برم خیلی باهوشی فهمیدی وقتی از سینه ی سالم هم که بهت شیر میدادم به صورتم نگاه می کردی ببینی عکس العملم چیه.تو این روز خیلی به مامان سخت گذشت ولی از اونجایی که دخترم خیلی خانومه مامان همه ی اینا رو فراموش می کنه.سپینا جونم تو این ماه مامان همش از اینترنت لیست چیزایی که میتونی بخوری رو در می آورد چون خیلی واسه مامان روز بزرگیه روز غذا خوردن دخترش به امید خوب شدن ریفلاکسش.

92/7/27

92/7/28 اینم یه جور دیگه از خواب سپینا.

92/7/29

92/8/2پنج شنبه روز عید غدیر اتفاق جالبی افتاد که مامان بلافاصله تو دفترت نوشت.جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم کانال قاصدک شعری رو که دوست داری پخش کرد داشتیم گوش می کردیم بابا تلفن کرد داشتم با بابا حرف میزدم احساس کردم خوابیدی اومدم نگات کردم دیدم بله دخترم در عین ناباوری بدون شیر و راه بردن خوابش برده آخه دو دقیقه هم طول نکشید که مامان کنارت نبود.یه چیزی رو بگم این روزا شیر می خوری با ناخن هات سینه ی مامان رو زخم می کنی با اینکه همیشه ناخن هات و کوتاه می کنم البته تا الانم ادامه داره ها گفتم برات بنویسم تا بدونی عشق کوچولوی من. 

92/8/2 رو شونه های بابا نشستی.

قربونت برم اینقدر اینجا مظلومی.

92/8/3

92/8/3 قیافت شبیه جوجه طلایی ها شده.

این عین جمله ایه که تو دفتر خاطراتت نوشتم:  "92/8/4 امروز شنبه بود الان ساعت نزدیک 10 شبه از فردا دخترم وارد هفتمین ماه زندگیش می شه فردا صبح دختر قشنگم واکسن داره قراره از فردا غذا خوردن رو هم تجربه کنه مامان هم خوشحاله هم ناراحت خوشحال که دخترش داره بزرگ می شه ناراحت که فردا ممکنه دترش تب کنه و پاهای خوشگلش درد بگیره.الهی همیشه سلامت باشی نفسم."

آخر سر هم این کارت پستال که مامان دوباره واسه دندونت درست کرده تو این ماه.

 

 

[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 12:20 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/11/7 دلم میخواد امروز فقط بنویسم از هر کجا و هر چیز که بشه.مونسم قبل از تولدت یعنی قبل از اینکه حتی داشته باشمت هر وقت زمان پیدا می کردم حتی اگه زمان هم نداشتم از چیزای دیگه میزدم و میرفتم سر مزار بابا بزرگ آخه خیلی بهش وابسته بودم و دوسش داشتم می رفتم اونجا و کلی گریه می کردم و تا احساس سبکی نمی کردم برنمی گشتم .ولی الان که شما رو دارم شدی تموم زندگیم بهار امسال یکسال می شه که پیش بابا بزرگ نرفتم البته عکس بابابزرگ رو شومینه ی خونمونه و مامان هر وقت می بینه واسش فاتحه میخونه ولی نمی دونم چرا میترسم برم دلم شور شمارو میزنه میخوام دلیلش تو دلم بمونه. 

خلاصه کلا"روش زندگیم و تغییر دادی یادم نمیاد هیچوقت اینقدر مدت طولانی تو خونه مونده باشم همیشه کاری واسه انجام داشتم .ولی الان یدفعه دو یا حتی سه هفته میشه که همش با هم تو خونه ایم .عزیز دلم اینقدر وقتم و پر کردی که وقت نمی کنم به این فکر کنم که خوب فردا همچین کاری رو می کنم.از صبح که مامان با نوازش دخترش بیدار میشه تا شب کار داره.صبحا وقتی زودتر از مامان بیدار می شی دستت رو به تمام صورت مامان میمالی تا چشمم و باز می کنم می خندی نمی دونی وقتی این صورت خندونت رو می بینم چقدر نیرو می گیرم سریع بلند میشم اول شما رو غرق بوسه می کنم از صدامون بابا هم بیدار می شه بعدعوضت میکنم وتا بابا داره باهات بازی می کنه وحرف میزنه میرم سراغ آماده کردن صبحونه واسه شما و خودمون .گاهی اوقات نزدیکه ظهر شده ولی هنوز وقت نکردم خودم صبحونه بخورم مگر اینکه نهار رو از شب قبل درست کرده باشم .چون باید دو مدل صبحونه دو مدل نهار درست کنم یکی واسه سپینا جونم یکی هم واسه خودم و بابا سیامک.اگه صبح زود از خواب بیدار شده باشی قبل از ظهر یه نیم ساعتی میخوابی وگرنه ظهر میخوابی ولی اگه کسی خونمون باشه تا اونجایی که بشه مقاومت می کنی که نخوابی اینم بگم وقتی میخوابی مامان اگه کاری نداشته باشه به وبلاگت سر میزنه.خلاصه ظهر قبل از اینکه بابا بیاد با هم بازی می کنیم میرقصیم خلاصه کلی خونه رو میذاریم رو سرمون.از وقتی هم که واسه خودت سینه خیز میری یا سر میخوری وقتی بهت غذا میدم باید باهات حرکت کنم از ظهر تا عصر هم همینطور بیدار باشی بازی می کنی و...دیروز یه لحظه ازت غافل شدم رفته بودی نزدیک بوفه دوباره رفتی سراغ میز تلویزیون خلاصه با هم کلی داستان داریم آهان راستی یکی از روزمرگی های مامان شده تی کشیدن خونه چون همش از رو فرش میری رو سنگها فکر می کنم چون خنکه خوشت میاد آخه خیلی گرمایی هستی خوب باید زمین تمیز باشه دیگه .کارم کم بود یکی دیگه هم اضافه شد.عکساتو برات میذارم تا ببینی شیطون من.

این همون موقع است که تا میام از رو زمین بلندت کنم با تمام نیروت با کف دستای خوشگل و کوچولوت می کوبی رو زمین.

دیگه اینکه تو گهوارت نمی شینی همش دوست داری بلند بشی تو تختت هم همینطور همش باید بهت سر بزنم دستت رو می گیری لبه ی تختت یا گهوارت به روی زانوهای کوچولوت می شینی هر چی هم تو دستت باشه همش میندازی پایین بعد آویزون می شی نگاش می کنی.

این عکسای وقتیه که تو گهوارتی.

اینم وقتی که تو تختت میذلرمت تا بازی کنی .

سپینا پشت میله های تخت.قربونت برم مثل زندانی ها.

این روزا وقتی از حمام میارمت یه لحظه هم نمی تونی کلاه رو تحمل کنی منم مجبورم سشوار و ببرم توی حمام و موهای پزنسس کوچولومو خشک کنم دیگه.

اینم مدرک جرم.داری کلاهت و از سرت برمیداری چون عادت نداری مامان زیاد لباس تنت کنه کلا"دخترم راحت طلبه قربونش برم.

بعد از اینکه کلاهت رو برداشتی یه کلاه نازک تر سرت کردم ولی اونم تحمل نکردی .

عاشقتم خوشگل من.واسه اولین بار فرقت و از وسط باز کردم.

خدارو شکر یه چند روزیه دوباره اشتهات خوب شده وقتی می بینم غذا خوب می خوری همش دوست دارم وایسم برات آشپزی کنم ولی وقتی بی اشتهایی اصلا"دلم نمی خواد واسه خودمونم غذا درست کنم.چند روز پیش برات فرنی درست کردم با آرد برنج و شیر خیلی دوست داشتی و با اشتها خوردی ولی مثل اینکه شیرش بهت نساخت و اذیت شدی خیلی غصه خوردم که چرا حواسم نبود قربونت برم دیگه تکرار نمی شه.

 

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 13:39 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

                      سپینا من تو را یکی دوست دارم زیرا بهتربن ها یکی هستند

                               خدا.....خورشید.....ماه.....پدر.....مادر.....تو

                                        یک زیباترین عدد من است

                     و تو برای من همیشه یک هستی و همیشه یک خواهی ماند

                                        س:....سرمایه روزهای جوانی ام

                                        پ:....پرنده ی کوچک خوشبختی ام

                                        ی:....یگانه هستی ام

                                        ن:....نهال باغ زندگی ام

                                        ا:....اسمان آبی دلم

 

                        میوه ی دلم حضور بی نظیرت را در زندگیمان شاکریم

92/9/5 صبح باید واسه قد و وزن می رفتیم اینقدر خیالم راحته که حالا حالاها واکسن نداری سپینا جونم وزنت 8/700 شده دورت بگردم.

عسلم از روزی که هفت ماهت تموم شده کارات خیلی شبیه بزرگا شده اول اینکه خدا رو شکرخیلی خوب غذا می خوری وقتی من و بابا چیزی می خوریم می خوای .اگه چیزی رو ازت بگیرم گریه میکنی چند روز پیش کنترل و برداشتی کردی تو دهنت نخواستم ازت بگیرم ولی دیدم سر فرصت دکمه هاشو داری لیس می زنی ازت گرفتم خانوم خانوما زدی زیر گریه. دیگه اینکه دیگه داری سینه خیز میری و غلت می زنی وقتی هم که نشستی اگه خواستی بیفتی دستت و میذاری رو زمین که با شدت نیفتی.از آواز خوندنت که دیگه نگو اگه کسی بهت توجه نکنه صدات و بلندتر می کنی واسه خودت دست می زنی ذوق می کنی خلاصه هر روز شیرین تر می شی منم دلم می خواد بچلونمت ولی دلم نمیاد که. راستی یاد گرفتی چجوری شیشه بخوری گاهی وقتا که من حواسم نیست شیشه رو تکون می دی هر چی توش باشه می ریزه تو صورتت خوشت میاد شیطون.

خوراکی هایی که این ماه بهت میدم  زرده ی تخم مرغ-سیب وموز البته بیشتر آب سیب .مامان بهت پوره ی سبزیجات هم میده پوره ی هویج و دوست داری ولی سیب زمینی رو با میل نخوردی .

آهان راستی دست هم می زنی یه شب دیدم جلوی تلویزیون تو حال خودت بودی و شروع کردی به دست زدن.

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 10:59 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سپینای گلم روزی که واکسن اتمام چهار ماهگی رو زدیم خاله افسر که از شب قبلش زحمت کشیده بود از تهران اومده بود صبح باهامون اومد.(همیشه خاله شمسی زحمت واکسنت و می کشه چون نه من نه بابا نمی تونیم ببینیم دخترمون از درد گریه کنه ولی این بار مسافرت بود)بعد از واکسنت هم بابا زحمت کشید ما رو گذاشت خونه خاله آخه از وقتی به دنیا اومدی مامان هیچ جا نرفته همیشه دو تایی تو خونه ایم. 

عزیز دلم این عکس بعد از واکسنته.

این عکس واسه بعد از واکسنته.

خاله مریم این عکستو خیلی دوست داره.

 

رو راکینگ چیر خاله لم می دادی یه بار هم خوابت برد.

تو این عکست تب داشتی به خاطر واکسن.

92/6/7

با کمک خاله بردمت حمام.این عکس بعد از حمامته.

اینم عکس چشمای خوشگل دختر جیگرم.قربون چشات.

92/6/7 واسه اولین بار پیاده رفتیم بیرون با خاله.یه مرکز خرید نزدیک خونشون بود رفتیم اونجا با کنجکاوی همه جارو نگاه می کردی.یه مغازه که صندل و کفش داشت اینقدر  بهش نگاه کردی که رفتیم داخلش خرید نداشتم می خواستم تماشا کنی چون خیلی رنگارنگ بود و توجهت جلب شده بود.قربونت برم اینقدر زیاد نگاه کردی که چشمای خوشگلت خسته شد و خوابت برد ما هم بلافاصله اومدیم خونه.

تا رسیدیم خونه بیدار شدی منم این عکسو ازت گرفتم. 

روز جمعه 92/6/8 خاله فائزه اومد دنبالمون رفتیم خونشون.اینجا هم تو بغلش لالا کردی.

92/6/9 سپینا فائزه و علیرضا خیلی دوستت دارن شب که خونشون خوابیدیم تا بیدار می شدی بلافاصله بالا سرت بودن .

 

 

    92/6/9    عشقم اینجاتو بغل علیرضایی رو یخچالشون میوه های آهنربایی بود خیلی خوشت اومده بود و با تعجب نگاه می کردی.

 

روز یک شنبه 92/6/10 از تهران برگشتیم.قبلا"برات نوشتم که چون داروهاتو پیدا نکردیم برگشتیم کرج چند روز بعد چون دارو می خوردی خدا رو شکر بهتر بودی و کمتر حالت به هم می خورد مامان هم به این تصور که عکاسه با کمک امین از دخملش یه عالمه عکس گرفت.

 

چون مامان همش فکر می کرد دخترش داره دندون در میاره و تصمیم داشتم واست از عکست کارت پستال درست کنم این عکس رو درست کردم البته بعدها بازم برات عکس آماده کردم واسه کارت پستال اولین دندونت.

اینم یکی دیگه.

یکی از عکس هاتو واسه تولد کتایون درست کردم واسش فرستادم.اینجابرات میذارمش.

 

تو همه ی عکس ها یا آب دهنت آویزون بود یا دستت تو دهنت منم فکر می کردم داری دندون در می آری.

 

 

92/6/16نمی دونم چجوری میتونی این شکلی بخوابی.

                                                                              92/6/16

 

 92/6/22

92/6/23 

قربونت برم اینجا وقتی دمر شدی حالت به هم خورد.

 

دختر خوشگلم این روزا صبحها تا از خواب بیدار میشی تا بهت لبخند میزنم جوابمو با خنده های شیرینت میدی خیلی عسلی و همه دوستت دارن و می گن وقتی نمی بیننت دلشون واست تنگ می شه.دیگه اینکه همش داری دست رو ملچ و ملوچ می خوری حتی دست مامانم می گیری وتا اونجا که می تونی تو دهنت فشارش می دی.

این یکی از عکسهایی که با دست مامان درگیری.

 

92/6/25با هم پیاده رفتیم مدرسه ی مامان خیلی دختر خوبی بودی تو خبابون خیلی به اطرافت توجه می کردی این اولین باری بود که تنهایی رفتیم بیرون یک ساعتی او نجا بودیم بابا اومد دنبالمون اومدیم خونه چون دخترم لالا داشت.اومدیم خونه مامان ازت چندتا عکس گرفت.

 

واسه اولین بار موهاتو بستم.

 

 

عکسهای اولین روز پاییز.

سپینا جونم مامان هم دقیقا"یه عکس با بابا بزرگ داره که همینطوریه فقط همین کاکل و وسط سرم دارم.

کلی با این بطری سرگرم بودی.

قبلا"برات نوشتم که 2 مهر برای اولین بار موهاتو کوتاه کردیم مامانم ازت یه عالمه عکس گرفت.

 

92/7/3 ظهر داشتم عوضت می کردم یه دفعه دیدم انگشت شست پاتو کردی تو دهنت نمی دونم چرا ذوق زده شدم دویدم دوربین و آوردم ازت عکس بگیرم ولی پاتو ول کردی دلم می خواست اون لحظه بخورمت اینقدر که عسل شدی.

ببین چه بلا شدی میذارمت تو تختت میله هاشو می گیری خودتو بر میگردونی.عاشقتم دختر نصفه ریزه ی خودم.

[ يکشنبه 15 دی 1392 ] [ 17:34 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/10/11 دختر قشنگم الان که دارم برات می نویسم دقیقا"یک هفته از سفرمون می گذره .اولین سفر شما قرار بود به خونه ی خدا باشه چون مامان و بابا از پارسال تا حالا اسمشون در اومده خوب پارسال که شما تو دل مامان بودی امسالم که مامان و بابا دلشون شور می زنه دخترشون هنوز یکسالش نشده سوار هواپیما بشه واسه همین یکم به تعویق انداختیم به امید خدا سال دیگه تو همین فصل میریم.

حالا بگم از مسافرت دو روزمون که بابا دوشنبه 2 دی تصمیم گرفت و روز چهارشنبه راهی چالوس شدیم و روز جمعه هم برگشتیم.روز سه شنبه مامان فقط داشت وسیله برای سپینا بر میداشت از لباس گرفته تا ظرف غذا و موادی که باهاش واسه دخملش غذا درست کنه.واسه این مسافرت کوتاه فقط سه تا کوله پشتی واسه شما بود حالا غیر از ساک غذات و رختخوابت.

رفتنا طبق معمول تو ماشین خوابیدی یه جا وایسادیم چای بخوریم بیدار شدی به قدری قیافت دیدنی بود نمی دونم تعجب بود یا خجالت یه جور بامزه ای بود سرت و انداخته بودی پایین و گاهی به ما که بیرون بودیم نگاه می کردی آخه از ماشین بیرون نیاوردیمت چون سرد بود .تو ماشین بودی وما هم از بیرون باهات حرف میزدیم.

اینجا همونجاییکه لم داده بودی به ساک غذات و ما رو از بیرون تماشا می کردی.

مامان یه لباس راحت تنت کرد چون می دونست تو ماشین می خوابی وقتی کتونی آدیداست و پات کردم  خیلی عسل شدی همش به پاهات نگاه می کردی البته هر کفش جدیدی که پات می کنم همینه ولی این کفش بیشتر توجهت رو جلب کرده بود حتی سعی می کردی پاتو می آوردی بالا که کفشت رو بکنی تو دهنت.من و بابا این کفش رو تابستان 90 از چین خریدیم .هیچوقت فکر نمی کردم صاحبش دختر خودم بشه چون وقتی دیدمش ازش خوشم اومد کوچولو و بامزه است به بابا گفتم اینو بخریم به یه بچه ای کادو می دیم ولی شد واسه سپینای خودم.

دیدی تو ماشین خوابیدی عسلم.

وقتی رسیدیم چالوس و به مکانی که قرار بود ساکن بشیم رسیدیم دختر منم بیدار شد.خیلی جای خوشگلی بود هوا هم خیلی خوب بود آفتابی بود و خنک بود.

فردای اونروز یعنی 5 دی که دختر من هشت ماهش تموم شد و نهمین ماه زندگیش شروع شد بعد از اینکه دخترم صبحانش و خورد آماده شدیم ورفتیم کنار دریا مامان داشت به دخترش دریا رو نشون میداد که دید دخترش دوباره داره چشمای خوشگلش رو می ماله و لالا داره.دخترم همونجا کلی شیر خوردو خوابیدولی قبلش چند تا عکس گرفتیم.وقتی داشتم بهت شیر میدادم خیلی سردم شده بود ولی دوست داشتم کنار دریا باشم فکر کنم یکساعتی تو بغلم خواب بودی تا برگشتیم خونه.ولی مامان حسابی یخ کرد.

نایت اسکین

 

تقدیم به سپینای عزیزم :

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست و در میان این روزها عاشقانه تر زیست.میلاد تو معراج دست های من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم.

عزیزم تولد نه ماهگیت مبارک.

عصر اونروز رفتیم تو حیاط  خیلی بزرگ و باصفا بود اونجا مرغ و خروس -میمون وسگ هم بود منم کنار اونا ازت عکس گرفتم.

پشتت قفس میمونه.

 

اینجا هم پشت سرت مرغ و خروس بودن که خیلی واضح نیست فقط واسه اینکه به یادگار بمونه که تو چه سنی واسه اولین بار از نزدیک چی دیدی چی ندیدیچشمک

اینم سپینا و درخت پرتقال که بدت نمی اومد بکنی تو دهنت.

اینم عکس خانوم مرغه که همش می اومد پشت شیشه ما هم بهش غذا می دادیم.

واسه اولین بار برگ رو لمس کردی.

سپینا جونم روی تاب.

 

[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 19:29 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته گذشته : 17
کل بازدید : 39949
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User