سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

شنبه 16 مرداد ماه 95.

فلانی زایمان کرد ...شکم اولش است؟...دختر؟؟....وای دختر؟

و هیچ کس ندانست دختری که دیگران برای ورودش به این دنیا از کلمه ی (وای)استفاده کردند یار و یاور مادر است اولین خمیدگی کمر پدر به چشم دختر می آید,دختر غم خوار برادر است,دختر چین و چروک های اطراف چشم مادر را از بر کرده.

ترس از جدایی از پدر,دوری از مادر,غم برادر وجود یک دختر را هزاران بار می لرزاند...

دختر بودن کار دشواریست,اینک درک می کنی چرا برای اولین بار برای وجود پرمهرت (وای) گفتند

چون همه می دانند که ای (وای)تحمل این همه غصه برای تو کمی بزرگ است

دختر که داشته باشی انگار خودت را با دست خودت پرورش می دهی...

انگار مادری را از کودکی تجربه می کنی...

دختر است,از کودکی آفریده شده برای مادری,آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه می زند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش می کند,لالایی برایش می خواند و به رویش می خندد...

دختر است ,آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند و دست هایت را با دست های کوچکش نوازش می کند...

وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند,به چشم هایت خیره می شود و می گوید :مامان چرا خوشحال نیستی؟

دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی ,بغضت را فرو بری و بخندی,راحت با غمت می شکند...

او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد...

هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد,ولی...

آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه می دهد...

                                                                                    تقدیم به دختر کوچولو و دوست داشتنیم سپینا

سلام دختر نازنیم بیشتر از یکماهی میشه که به وبلاگت سر نزدم و علتش هم مشغله بوده و هم خراب بودن کامپیوتر, با گوشی هم برام سخت بود به هر حال معذرت که این همه تاخیر داشتم .

دختر نازم روزت مبارک که این هم با 2 روز تاخیره وقتی فهمیدی پنج شنبه روز دختره از بابا و مامان محبوب کادو خواستی و گفتی حالا که روز دختره کادو برام چی خریدین؟ مامان محبوب هم یه جفت گوشواره ی خوشگل بهت داد.سپینا جونم اینقدر چیزا میخوام برات بنویسم که نمیدونم چطوری باید ترتیبشون و رعایت کنمغمگین اول اینکه دیروز برای اولین بار خودت به تنهایی خودت و تو حمام شستی اول مامان موهات و شست بعد خودت اینقدر تمیز و قشنگ لیف زدی که دیگه مامان نخواست دلت و بشکنه و شما رو دوباره بشوره چون واقعا خوب یاد گرفتی چیکار کنیمحبت .روز چهارشنبه هم فکر می کنم اولین باری بود که اینقدر طولانی تنهات گذاشتم چون وقت دکتر داشتم و خاله فاطی زحمت نگهداریت و به عهده گرفت و اونجا با آندیا کلی آتیش سوزونده بودید.

از امروز مامان یه سری کلاس های ضمن خدمت داره که صرفا برای آموزش شما دارم تو این کلاس ها شرکت می کنم و قراره بزارمت پیش خاله زهره و کلاسم تا چهارشنبه ادامه داره از 2 تا 7 بعد از یه استراحت 10 روزه دوباره 10 روز دیگه باید برم .اخر این هفته هم عروسیه میثم جونه که فکر کنم خیلی بهت خوش بگذره چون همش در مورد اینکه چی بپوشی و موهات و چیکار کنم نظر میدی.الانم چون 2 ساعت دیگه کلاس دارم و کلی کار باید ناهار شما رو بدم و وسایلت و آماده کنم و ببرمت خونه ی خاله زهره,خدا بهش رحم کنه چون کتاب فسقلی ها رو برداشتی که خاله برات بخونه که بیش از 300 صفحه استخندونک.

سه شنبه دوم شهریور.الان که دارم برات مینویسم هر دومون لباس پوشیدیم و آماده ی بیرون رفتن هستیم فقط مامان داره یه چیزایی واسه عمه ویدا ایمیل می کنه که نمیدونم چرا اینقدر آپلودش داره طول میکشه شما هم که خیلی بیقراری می کنی همش می پرسی چرا نمیریم ؟حوصله م سر رفته و...

سری دوم کلاسهام شروع شده و دیروز مزاحم خاله شیما بودیم واسه نگهداشتن شما اینقدر بهت خوش گذشته بود که حاضر نبودی برگردی خونه بعدش هم با اون خستگی که مامان داشت من و کشوندی پارک.

راستی یادم رفت برات از عروسی میثم جون بگم که چقدر بهت خوش گذشت و واسه خودت اون وسط رقصیدی آخر شب هم تو ماشین خوابت برد و تو حالت خواب لباس هات و عوض کردمبوس.

امروز میدونی بابا بهم چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت تا قبل از اینکه سپینا رو داشته باشیم خستگی یه مادر و درک نمیکردم ولی از اونجاییکه روز یک شنبه تا مامان از کلاس برگرده با بابا بودی حسابی حالش جا اومده بودخنده.

تا بیشتر از این ورجه وورجه نکردی ببرمت بیرون بعد میام برات مینویسم.چشمک

 

[ شنبه 16 مرداد 1395 ] [ 12:10 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

جمعه 11 تیر 95. 6 روز از سه سال و دو ماهگی گذشته و مامان الان حوصله کرد تا بیاد برات بنویسه ماه جدیدت مبارک باشه عزیز دل مامان,دیشب که مثل خانوما باهام صحبت میکردی و برنامه ریزی میکردی که شام بریم بیرون از ته دل به داشتنت بالیدم و از ذهنم گذشت که چقدر مامان و از تنهایی در آوردی و چقدر خوبه که هستی درسته که این روزا همش با هم درگیریم و دیگه یاد گرفتی که با مامان قهر کنی و بگی من جوابت و نمیدم و کلی چیزای دیگه که البته همه حرفهای مامانه که شما داری به خودم برمیگردونی ولی همین حرفهات و کارات یه دنیا برامون ارزش داره محبت.

سپینا الانم اینقدر داری سر به سر بابا میزاری که بیچاره بابا کلافه شده هر کاری میخواد بکنه پشت سرشی و از کنارش تکون نمیخوری و در کل با هم کنار نمیایینخندونک

خوب هفته ی گذشته در چنین روزی یعنی جمعه شب از مشهد برگشتیم که البته شنبه نزدیک ساعت 12 ظهر رسیدیم خونه,اونجا دختر خوبی بودی یکمی حرف شنوی نداشتی ولی به قول خاله ها که میگفتن چه توقعی از یه بچه ی سه ساله داری؟وقتی میخواستیم بریم حرم مثل ما چادر سرت میکردی و باعث جلب نظر زائرین شده بودی هر خادمی هم که میدیدت بهت شکلات میداد و با اون چیزی که اسمش و نمیدونم چی بود تو دستشون بود به سرت میکشیدن یه آقایی که خادم بود بهت عطر زد و کلی نوازشت کرد شما هم که چه کیفی میکردی وقتی وارد حرم میشدیم اون دستهای کوچیکت و میمالیدی به در و میکشیدی به صورتت و زیر لب یه چیزایی میگفتی,داخل هم که تو محیط وسیع و خنک گاهی کتاب دعا برمیداشتی و وانمود میکردی داری دعا میخونی گاهی مهر برمیداشتی و نماز میخوندی وقتی هم عبادتت تموم میشد شروع میکردی به شیطنتشیطاندر کل هم پای راه رفتن بودی هم خرید با اینکه از جاییکه گرفته بودیم تا حرم یکربعی تو راه بودیم از صحن تا حرم هم کلی راه میرفتیم ولی با اینحال اعتراضی نمیکردی مگر اینکه از چادر کلافه میشدی که خودت نمیخواستی برداری یا تشنه و گرسنه میشدی که منم همش یه ساک دستی فقط مختص شما برمیداشتم برای آب و خوراکی و...تو قطار هم چه رفت چه برگشت خوب بودی فقط نمیدونم چرا تا من میومدم بخوابم از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی واسه همین مامان نتونست بخوابه نه رفت نه برگشت.

سپینا جونم از وقتی از مشهد برگشتیم دیگه خودت لباس هات و میپوشی و حتی کفشت هم خودت میپوشی مگر اینکه مامان عجله داشته باشه,دیگه اینکه همش دلت میخواد آب بازی کنی و جالب اینکه چون مامان برات یه عالمه ظرف توی حمام گذاشته میری اونجا واسه خودت آب ذخیره میکنی تا هر وقت میری برای نشستن رو لگن(آخه هنوز رو لگن میشینی حتی لگنت و مشهد هم آوردم اونم از ترس برگشت یبوست پارسالهغمگین)آب داشته باشی.علاوه بر اینکه اب ذخیره میکنی تازگیا خوراکی هم که از مامان میگیری میبری تو اتاقت واسه خودت یه گوشه ای قایم میکنی که نمیدونم این کار یعنی چی؟؟مثل مورچه واسه خودت آذوقه جمع میکنی زبان

[ جمعه 11 تير 1395 ] [ 18:25 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

یک شنبه 9 خرداد.سلام دختر خوب مامان از پایان 37 ماهگیت(3 سال و 1 ماه)چند روزی میگذره و تازه الان تونستم تبریکم و برات ثبتش کنمجشنمبارکه.

بیشتر از دو هفته میشه که برات ننوشتم و تا اونجا که ذهنم یاری کنه برات میگه چه ها گذشته...اول اینکه به کل قید مدرسه زبان رو زدی و گفتی نمیرم و دوست ندارم بابا هم گفت اگه بخوای اصرار کنی ممکنه آسیبی که بهش میرسه بیشتر از سودش باشه و به من گفت شما نمیدونی پشت اون درهای بسته چه اتفاقاتی افتاده که دل زده شده این بود که منم دیگه بهت اصرار نکردم و هفته ی آخر اردیبهشت رفتیم و تمام وسایلی که با یه عالمه عشق برات خریده بودم و پس گرفتم غمگینولی شما از این بابت خوشحال بودی نمیدونم کار درستی بود یا نه که زود تسلیم شدم ولی خودمم راضی به پافشاری نبودم چون حرف بابا خیلی ذهنم و درگیر کرده بود و میدیدم که از جلوی مهدی که ته خیابون خودمون بود و قبلا میرفتی دم درش می ایستادی و دلت میخواست بری تو ولی از اون به بعد دیگه بهش نگاه هم نمیکنی به هر حال هر چی بود تموم شد ولی امیدوارم هر چیز بدی که تو ذهنت نقش بسته زود پاک بشه.

حالا برات یه خاطره ی تلخ و تعریف کنم,روز 26 اردیبهشت برات وقت چشم پزشکی گرفته بودم جهت معاینه تنبلی چشم قرار بود ساعت 9 صبح اونجا باشیم که خوب به موقع رسیدیم ولی از همون اول شروع کردی به بهانه گیری عینک آفتابیت و برنمیداشتی و...یکساعتی طول کشید تا نوبتمون شد اول رفتیم پیش اپتومتریست که یه خانوم جوان نه چندان خوش اخلاق بود شما هم که با هزار داستان و ...راضی شدی به دستگاه نگاه کنی دوباره نشستیم تو نوبت تا متخصص معاینه کنه وقتی نوبتمون شد آقای دکتر گفت که چشمات استیگماته و نیاز به عینک داری و باید بری بیرون قطره بریزن و دوباره معاینه بشه و به فاصله ی هر 5 دقیقه سه بار قطره ریختن که چون چشمت رو میسوزوند کلی گریه کردی و خانوم منشی گفت که دیدت هم تار میشه و مواظبت باشم بعد از نیم ساعتی دوباره رفتیم تو اتاق معاینه و اینبار خیلی بیشتر باهات کلنجار رفتم چون کلافه و خسته شده بودی آخه هم ترس از قطره رو داشتی هم 2 ساعتی بود که اونجا بودیم,از اونجاییکه با خودم خوراکی هایی که دوست داری رو آورده بودم دونه دونه میدادم به اون خانوم تا اینجوری جذبت کنه که متاسفانه هیچ مهارتی تو این کار نداشت دیگه خودم شروع کردم به قصه گفتن در گوشت و اینکه اگه به این دستگاه نگاه کنی چنین میشه و چنان میشه ...تا اینکه معاینه کرد ولی یه قیافه ی مشکوکی به خودش گرفت که من داشتم از نگرانی میمردم چند نفری رو دور خودش جمع کرد دوباره یه آقای دیگه اومد باهات صحبت کرد تا معاینه ت کنه که هیچ جوره کوتاه نیومدی و همکاری نکردی دیگه گفتم تو رو خدا به من بگین چه مشکلی داره دارم از نگرانی سکته میکنم اون آقا گفت یه چیزه غیر ممکنه مشکله نزدیک بینی حالا من برم با متخصصمون مشورت کنم بهتون میگم من که حسابی بغض گلوم و گرفته بود همینطور منتظر شما هم گریه که مامان بریم خونمون من اینجا رو دوست ندارم ...تا اینکه بالاخره اومد و پرونده رو داد به من گفت این معاینات برای ما ارزشی نداره که تا این و شنیدم زدم زیر گریه و گفت سه ماه دیگه برای معاینه بیاریدش و باهاش E chart رو باهاش کار کنید.وقتی این حرفا رو شنیدم نمیتونستم گریه نکنم خیلی اون لحظه ها بهم سخت گذشت برای هر کس هم تعریف کردم همه گفتن خیلی حساسی که این باعث ناراحتیم میشد چون کسی جای من نبود اونجور که اونا با هم مشورت میکردن و حرفهایی که بینشون رد و بدل میشد اینکه" بابا این بچه سه سالشه امکان نداره و..."من بودم که اینا رو میشنیدم و به اعصابم فشار می اومد که خدایا مگه چشم سپینا چه مشکلی داره ؟؟و انواع و اقسام فکرها بود که از ذهنم خطور میکرد بعد دیگران من و اینجوری قضاوت میکردن که تو حساسی...

دوشنبه 27 اردیبهشت بعد از 4 سال رفتم دانشگاه واسه گرفتن مدرکم و شما رو سپردم به بابا همین که پام و از خونه گذاشته بودم بیرون بیدار شده بودی و به گفته ی بابا رفتی سراغ وسایل مامان,کارم نزدیک به 2 ساعت طول کشید چون بعد باید یه سری مدارک به مدرسه تحویل میدادم خلاصه وقت برگشتم خونه دیدم پیشونیت و با مداد ابرو خط کشیدی , رژ زدی کرم مامان و تا اونجا که میتونستی مالیدی به دست و صورتت که وقتی داشتم میشستمت لیز شده بودی خندههر کاری که دلت خواسته انجام دادی صبحانه هم نخورده بودی داشتم بهت صبحانه میدادم که بابا اومد سر میز و گفت ایشالا هزار سال زنده باشی من نمی تونم از پس سپینا بربیام... 

هفته ی گذشته یعنی جمعه 31 اردیبهشت خاله افسر اومد خونمون و تا سه شنبه خونمون بود صبحش رفتیم خونه خاله زهره و عصر هم خاله آش درست کرد و رفتیم باغ و تا زمانیکه هوا تاریک شد اونجا بودیم,الحق که دست بابا درد نکنه خیلی اونجا رو خوشگل کرده و دیگه خیالم راحته وقتی اونجا بازی می کنی تا اونجاییکه اجازه ی خاک بازی هم داریچشمک,شب خاله دیگه خونمون نموند صبح که از خواب بیدار شدی برحسب عادتی که این چند روز که خاله خونمون بود کرده بودی رفتی دم در اتاقت سرک کشیدی, دنبالش میگشتی چون خاله صبح زود که بیدار میشد میرفت تو اتاق شما قرآن میخوند, میگفت من تو اتاق سپینا قرآنم و میخونم و همونجا براش دعا میکنم.

یه چند وقتیه یاد گرفتی چجوری مامان و راضی کنی تا کارایی که دوست داری و انجام بدی بدون اینکه مامان خم به ابرو بیاره مثلا به یکی از وسایل من دست زدی تا چشمت به مامان میفته یه لبخند قشنگ میزنی و می گی مامان دوستت دارم یا تازگیا اینجوری صدام میکنی مامان مامانی خوشگل مامانی دیشبم اینجوری بابا رو خطاب میکردی و بابا حسابی لذت برده بود.چند شب پیش بغلت کرده بودم و میبوسیدمت بهت گفتم سپینا تو رو خدا مواظب خودت باش که بلایی سر خودت نیاری ,اخه خیلی بی احتیاطی تمام دست و پات کبوده از بس میخوری زمین و سر به هوا راه میری که زود جواب دادی مامان اگه برام اتفاقی افتاد برو یه بچه ای که مامان نداره و فقیره بیار پیش خودت که از جوابت خشکم زد و محکم بغلت کردم و گفتم خدا نکنه که شما نباشی من فقط دختر خودم و میخوام.خیلی زبلی و میدونی چه حرفی رو کجا باید بزنی گاهی اوقات وقتی یه حرفی رو چند بار بهت میگم بهم میگی شما نباید به من بگی چیکار کنم!!!یا اینکه نباید اینقدر تکرار کنی !!و کلی حرف دیگه که متاسفانه فراموش میکنم و دیگه مثل قبل که یه جا یادداشت میکردم تا یادم نره اینکار و نمیکنم چون خیلی فکرم مشغوله.

سپینا جونم امروز روز خاص و زمان خاصی نیست ولی برای دعا کردن به زمان و مکان خاصی نیاز نیست,از خدای بزرگ میخوام خودش مراقب همه ی کوچولوها باشه و گذر هیچ پدر و مادری به بیمارستان به دلیل بیماری فرزنداشون نیفته و خدا همه ی بچه ها رو در پناه خودش محفوظ ,سلامت و شاد نگه دارد.آمین.  

سه شنبه اول تیر.وای خیلی وقته نیومدم برات بنویسم اونم به خاطر جنگ اعصابیه که این روزا داریم وقتی کلید میکنی رو یه چیز اینقدر داد و هوار راه میندازی که نگوغمگینیعنی روزی نیست که صدای جیغ هات از خونه بیرون نره...

سه شنبه شب گذشته 25 من و شما و بابا رفتیم فرودگاه دنبال مامان محبوب اول خیلی خوب و خوش اخلاق بودی ولی وقتی دیدی طول کشید و مامان محبوب نیومد شروع کردی به بهانه گیری البته خوابت هم میومد چون ساعت 2 شده بود و خبری نبود تا اینکه بالاخره مامان محبوب و دیدی و خیلی خوشحال شدی و تو ماشین ازش پرسیدی پس لباسهای من کو؟؟تا رسیدیم خونه ساعت 3/5 صبح بود و بلافاصله خوابت برد.فردای اونروز رفتیم یه سر پایین دوباره از مامان محبوب پرسیدی لباسهای من کو؟؟که مامان محبوب سوغاتی هات و برات آورد و یه عالمه برات لباس و کاپشن وچیزهای خوشگل خریده بود که یه سری به سفارش خودمون بود یه سری هم خودش و عمه ویدا زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه.

الان هم که دارم برات مینویسم خیلی سرم درد میکنه و امشب مسافر هم هستیم داریم من و شما با خاله ها میریم مشهد برای اولین باره که دارم میبرمت زیارت و مسافرت با قطار و تجربه میکنی امیدوارم اونجا خیلی خانوم باشی تا به همگی خوش بگذره آخه واقعیتش دلم خیلی شور میزنه که بدقلق بشی و مثل بهونه های عجیب غریبی که تو خونه میگیری اونجا هم همین کار و بکنی و به مامان سخت بگذرهغمگین.

حرکتمون ساعت 11/5 شبه و از دیروز که مامان داره وسیله جمع میکنه یه گوشه از چمدون رو پر کردی از اسباب بازی (کاسه بشقاب و...)میگی میخوام اونجا براتون آشپزی کنمخندونکهر چی هم دم دستته میندازی تو چمدون وقتی هم میگم اینا رو نیار می گی اخه من احتیاج دارم الانم که همش می گی مامان دم رفتنی داری من و ناراحت میکنی ها نمیدونم من بیچاره با این سردرد چیکار به کارت دارم؟؟؟از دیروز تا حالا هم چند بار وسیله ها رو ریختی بیرون و دوباره گذاشتی سر جاش حالا امیدوارم همه چی واقعا برگشته باشه سرجاش نه که جا بمونه چون حوصله ی چک کردن ندارم دیگه راستی جمعه شب همین ساعت برمیگردیم که ایشالا صبح شنبه میرسیم خونه.

تا پست بعدی که 39 ماهگی شماست در پناه خدا.  

 

[ يکشنبه 9 خرداد 1395 ] [ 17:30 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

یه روز بهاری رویایی با فرشته ها خداحافظی کردم و به دنیای آدم  وارد شدم ,از اون روز قشنگ 3 سال میگذره.آهای دنیا من سه ساله شدم...

سلام به دختر عزیزتر از جانم بازم تولدت مبارک باشه عشق کوچولوی مامان امروز 13 اردیبهشت و دوشنبه است و شما کنار من در حال نق زدن هستی وهمش می گی مامان بریم...

میدونی کجا ؟؟مهد کودک شما از شنبه به صورت آزمایشی رفتی مهد و امروز قراره که رسما ثبت نام بشی و چون نیم ساعت بیشتر مامان وقت نداره تا شما رو آماده کنه بعدا با جزییات برات ثبت میکنم.محبت

خوب امروز برای دومین بار تونستم بیام برات بنویسم,الان که دارم مینویسم ساعت 9 شبه اول میخوام از روز پنجم که روز تولدت بود بگم که بردمت برای چک آپ و قدت شده یک متر و وزنت 15/5 و خدا رو شکر همه چیز خوب بود بعد از اونجا رفتیم خونه ی خاله شمسی و بعد پارک و بعد هم خونه.

روز شنبه 11 که اولین روز مهدت بود (البته مهد که میگم همون مدرسه زبانیه که قرار بود بعد از سه سالگی ببرمت)  صبح با مسئول اونجا صحبت کردم و چون نمیدونستم که میمونی یا نه قرار شد آزمایشی ببرمت که همون روز ساعت 4 از خواب بیدارت کردم و تا بهت گفتم میخوایم بریم مدرسه با خوشحالی بیدار شدی و برات خوراکی برداشتم و رفتیم, اول یکم به مامان چسبیدی ولی بعدش یه خانومی که اسمش خانوم سلطانی بود دستت و گرفت و برد داخل و تو اون 2 ساعتی که اونجا بودیم همش تو محوطه بازی بودی و با اسباب بازی ها بازی کردی منم اومدم طبقه پایین و از یه LCD داشتم میدیدمت و با یکی دو تا از مادرها صحبت کردم و خوشبختانه با مامان درین جون دوست شدم و با هم هم مسیر شدیم و امروز هم ایشون زحمت بردن و آوردنمون و کشیدن خلاصه که اونروز اصلا سر کلاس نرفتی و وقتی اومدیم خونه فقط گفتی خانوم مربیمون گفت see you.حالا بگم برات از امروز که خدا رو شکر رفتی سر کلاس و وقتی اومدیم خونه گفتی خانوم مربیمون گفت:give it to mee_look at me-what color is it که این نشونه های خوبیه و مامان از این بابت خیلی خوشحاله و از خدا میخوام که این روند ادامه داشته باشه و علاقه مند باشی و سر کلاس بشینی تو این دو روز که رفتیم مامان تمام مدت اونجا بود حالا روز اول 2 ساعت شد ولی امروز از 4 تا 7 که کلاست تموم شد خیلی حوصله م سر رفته بود حالا باید یه فکری هم به حال این اوقات فراغت خودم بکنم ولی در کل تو این هفته انگار مامان هدفدارتر شده باید هر روز با برنامه ریزی پیش برم که همه چیز سر جاش باشه هم خواب و استراحت شما هم حضور به موقعت سر کلاس که این خیلی حسه خوبیه آخه خیلی همه چیز برام یکنواخت شده بود ولی الان...  

امروز چهارشنبه 22 اردیبهشت.سپینا فقط یه مورد و برات مینویسم تا بعد سر فرصت برات بگم که چی شده,اونم اینکه دیگه تمایل به رفتن به مدرسه ی زبان رو نداری و تو این مدتی هم که مامان برات ننوشته واسه اینه که دوتامون سرماخورده بودیم و الان بهتریم ولی مامان دوباره فکرش مشغول شده که چیکار کنه که دخترش بره سر کلاس آخه دو روز پیش مامان به مدیرش قول داد که از مهر امسال دوباره کارش و شروع کنهغمگین

وای که هفته ی پیش که اومدم برات نوشتم که رفتی به مدرسه چقدر خوشحال بودم که بدون هیچ حرفی رفتی و سر کلاس نشستی ولی الان خیلی دلواپسم,امروزم کلاستون تو پارک تنیس برگزار شد و همه ی مامان ها هم بودن هم بازی بود و هم درس ولی همش می گی من مربیم و دوست ندارم اونجا بچه ها همه سر و صدا می کنن و من حوصله ندارم فکر کنم دلیلش اینه که اکثرا تنها بودی یعنی خیلی زیاد با بچه ها ارتباط نداشتی الانم برات سخته.از خدا میخوام همونطور که همیشه به دادم رسیده و کمک حالم بوده این بار هم خودش کمک کنه و شما علاقمند بشی.غمناک 

[ دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 ] [ 14:54 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سال نو مبارک.

پنج شنبه 5 فروردین 1395.

خودم را که جای تو می گذارم دختری 3 ساله می شوم,با دنیایی از عشق ,اطمینان و پشتگرمی خدشه ناپذیر به پدر و مادر .دنیایی دارم شاد و آرام,به دور از دلسردی و رنج گذشته و اضطراب فردا.

جای خودم که می شوم مادری می بینم نگران ولی دلبسته که دنیایی دارد نه الزاما به شیرینی دنیای دخترک!دنیایش در هم است با همه جور حسی و واقعیتی.

مادر,از دنیای تو بسیار می آموزد و گهگاه تو را هم با خود به دنیایش می برد.و چقدر این هر دو شکل از دنیا عزیز و باارزشند.دو دنیایی که در کنار هم تازه می شوند زندگی می شوند باور,می شوند تعهد و من در این سال که به اتام سه سالگی تو نزدیک می شویم به درک جدیدی از اشتراک دنیاهایمان رسیدم...عزیزم سومین عیدت و 36 ماه شدنت مبارک.

امسال سال میمون و ساعت تحویل سال 8 صبح بود و البته یه خورده ای هم داشت که دقیق نمیدونم 8 ثانیه بود یا بیشتر ولی در هر حال مامان همون 8 بیدارت کرد و کادوت و که گذاشته بودم کنار هفت سین تا دیدی برق خوشحالی رو تو چشمات دیدم بعدش گفتی چرا عمو نوروز برام ماشین کادو نیاوردهتعجب.بابا هم از لای قرآن بهمون عیدی داد و امسال معنی عید رو متوجه شدی و تا الان 4 جا رفتیم عید دیدنی و همه بهت عیدی دادن و دیگه عیدی گرفتن هم متوجه شدی و با خوشحالی پولات و لوله می کنی میزاری تو کیفت .صبح عید اول از همه رفتیم خونه خاله شمسی بعد خاله فاطی شب هم خونه خاله زهرا که اونجا کلی رقصیدی و شیطونی کردی .فردا ظهرش هم خاله فاطی و خاله زهرا ناهار اومدن خونمون بعد با هم رفتیم خونه خاله افسر .از اونجا که برگشتیم تا امروز هنوز جایی نرفتیم فقط شبها من و شما رفتیم با ماشین یه دوری زدیم و خریدی کردیم و اومدیم خونه ولی امروز صبح با بابا رفتی باغ تا الان که ساعت 12 ظهره و هنوز نیومدید به گوشی بابا زنگ میزنم هم جواب نمیده دیگه دلم داره شور میزنه.دوباره میام برات مینویسم.

11 فروردین و چهارشنبه.

12 فروردین.روزی که خاله لیلا و عمو علی دوستان خوب مامان و بابا با آریا جون وآروشا کوچولو اومدن خونمون ,هر چقدر که با آروشا سازگاری کردی با آریا لجبازی میکردی...

آروشای عزیزم با اینکه پاش شکسته بود ولی خنده از لباش محو نمی شد وای که تو دختر چقدر خوش اخلاقیبوس

یکشنبه 15 فروردین.سپینا با چهل گیسش...

سه شنبه 17 فروردین تو پارک.

19 فروردین.بعد از سوراخ کردن گوش با اون گوشواره ی قزمز.

جمعه 20 فروردین.اومدم با یه عالمه حرف...اونروز که با بابا رفتی باغ و مامان به دلشوره افتاده بود بالاخره بابا جواب داد و از نگرانی در اومدم ولی وقتی برگشتی خونه تمام شلوار و کفشت خیس آب بود و بابا گفت که خواسته یکم به درختا آب بده که شما هم تا تونستی شیطنت کردی ولی تمام کارایی که مامان بهت اجازه ی انجامش و نمیده وقتی با بابا هستی واسه خودت آزادی و انجام میدی.

امروز که اومدم دارم برات مینویسم یک هفته از تعطیلات عید میگذره و همه چی به روال عادی برگشته واسه عید خیلی برنامه ها داشتم ولی چون هوا خیلی سرد شده بود طوری که حتی بارش برف هم داشتیم مثل روز سیزده همه ی برنامه ها کنسل شد مثل اینکه می خواستم ببرمت مترو سواری و شهربازی و...البته ماشین هم نداشتیم چون بابا از صبح میرفت باغ و تا عصر نبود البته الانم ادامه داره چون میخواد اونجا رو واسه دخترش شکل بده و خوشگل کنه تا تو تابستون ایشالا همش بریم اونجازیبا.

روز 11 فروردین روز مادر بود و داشتی برنامه عمو پورنگ و میدی و گوش میکردی و هر چی عمو پورنگ میگفت میومدی به مامان می گفتی تا شب چند بار بهم گفتی مامان روزت مبارک که خیلی برام لذت بخش بود,همون شب رفتیم تو محله ی بابابزرگ و مدرسه و دبیرستان و خونه بابابزرگ رو بهت نشون دادم و کلی خاطره برام زنده شد و بغض گلوم و گرفت داشتیم از اونجا میومدیم خونه که یه قنادی خیلی شیک با ویترین زیبا توجهم و جلب کرد رفتم شیرینی خریدم شما هم تو ماشین منتظر موندی بعد برگشتیم خونه میخواستم ببرمت پارک ولی خیلی سرد بود.

روز 13 که از صبح بارش برف و بارون شروع شد واسه همین غیر از ظهر که یه سر تا باغ رفتیم همش خونه بودیم.البته این و بگم که روز قبلش یعنی دوازدهم بعد از خوردن ناهار رفتیم  باغ و دو سه ساعتی اونجا بودیم چون هوا خوب بود ,آفتابی ولی سرد.

روز 16 فروردین هم سالروز ترک پوشک شما بودخندونک.تو هفته ی گذشته چند جا تماس گرفتم برای اینکه ثبت نامت کنم واسه پر کردن بعضی از ساعتات تو هفته ,اول کلاس موسیقی  گفتن تا سه سال و نیمش تموم بشه باید صبر کنید البته یه جا زنگ زدم و این و شنیدم,کلاس باله رو پرسیدم گفتن هر وقت دوست داشتی بیارش البته از تو اینترنت پیدا کردم و کلی تحقیق کردم که به قول معروف ظاهرا کلاس اسم و رسم داریه و گفتن مدرک میده البته برای من مدرکش که مهم نیست مهم اینه که نتیجه بخش باشه و شما تو این زمینه پیشرفت داشته باشی.

دیروزم که خاله فاطی اومده بود خونمون در رابطه با سوراخ کردن گوشت باهاش مشورت کردم گفت بیا همین الن ببریمش تا شنیدی دیگه ول نکردی بهت گفتم درد داره ها این عین عبارتی بود که گفتی"مامان تو رو خدا گوشم و سوراخ کن"اونجا هم که رفتیم حتی بعد از اینکه هزینه رو به صندوق دادم بازم بهت هشدار دادم ولی یک پا ایستاده بودی که میخوام حتی اون خانومی که قرار بود این کار و انجام بده گفت دیروز یه دختری با همین سن و سال همکاری نکرد و یکی از گوش هاش که سوراخ شد گوشواره رو در آورد و دیگه همکاری نکرد ولی گفتی میخوام,منم اگه تا الان اقدام نکردم واسه اینکه نظرم این بود که سوراخ کردن گوش جزو واجبات نیست که بچه م بخواد بخاطرش درد بکشه ولی چون خودت هر وقت گوشواره تو گوش مامان میدیدی میگفتی پس چرا برای من گوشواره نمندازی و نمی تونستی درک کنی که گوشت سوراخ نیست ...خلاصه دیروز انجام شد قربونت برم اون خانوم یه گوشواره با نگین قرمز برات اورد اول گوش راستت و سوراخ کرد که هیچی نگفتی فقط یکم بهم چسبیدی بعد سمت چپی که متاسفانه دستگاهش گیر کرد و پشتی گوشواره نرفت داخل اون سوزنیش و دردت اومد و گریه کردی ولی در حد چند ثانیه اینم بگم که آندیا و حامد جان هم اومدن به جمع ما پیوستن و شاهد بودن حامد جان که می گفت من طاقت صدای گریه ش و ندارم و رفت بیرون و وقتی شنید تا زمانیکه دستگاه گیر نکرده بود هیچی نگفتی باورش نمیشد خلاصه که دیروز گوش شما مزین به گوشواره شد و به یکی از خواسته هات رسیدی.بعد از اونجا رفتیم واسه آندیا عینک بگیریم و بعد هم علی رقم میل مامان رفتیم خونشون چون سر ظهر بود و دوست ندارم بدموقع خونه ی کسی برم حتی نزدیکترین فرد بهم,نشون به اون نشون که با اصرار حامد جان و ندا جون ناهار موندگار شدیم البته شما که اینقدر مشغول بازی شده بودی که دل به خوردن غذا نمیدادی بعد هم با هزار خواهش و تمنا از اونجا اومدی بیرون البته وقتی دیدی آندیا هم راه افتاد راقب تر شدی حالا بماند که تو خیابون چقدر نق زدی که من فکر میکنم دلیلش خواب آلودگی و گرسنگی شما بود ,دیگه خاله بهت گفت دوست داری سوار اتوبوس بشی و از اونجاییکه تا حالا سوار نشدی و خیلی اتوبوس تو خیابون توجهت و جلب میکرد قرار شد سوار اتوبوس بشیم خوشبختانه خیلی هم خلوت بود و شما و آندیا رفتید ردیف آخر نشستید و کلی خوشحال بودید و چند نفری که تو اتوبوس بودن بهتون نگاه میکردن که من به یکیشون گفتم دلیل این همه شوق و سر و صدای ناشی از اون واسه اینه که تجربه ی اولشونه.آراموقتی رسیدیم خونه با آندیا مشغول بازی شدی منم زود غذا رو آماده کردم ولی موقع غذا خوردن اینقدر مامان و اذیت کردی و گریه کردی که خاله گفت شاید گوشش درد میکنه دیگه اونا که رفتن گرفتی خوابیدی یعنی 8/5 خوابت برد منم بالای سرت نشستم و با پمادی که خاله فاطی برات گرفته بود گوشت و چرب کردم و گوشواره رو چرخوندم که نچسبه,عزیز دلم خیلی دردت میومد چون تو خواب دستت و میذاشتی رو گوشت ولی دوباره دستت می افتاد پایین منم به کارم ادامه میدادم چون چاره ای نداشتم میترسیدم بعدا اذیتت کنه من و ببخش.امروز که بیدار شدی هر وقت بهت میگم خودت میچرخونیش و یه بار هم برات پماد زدم و خدا رو شکر مثل اینکه همه چیز خوبهمحبت مبارکت باشه عشقم.

23 فروردین و دوشنبه.با خاله داشتی نماز میخوندی.

سه شنبه 24 فروردین.عزیز دلم از شنبه تب کردی و تا صبح یک شنبه ادامه داشت البته تب بالایی نبود منم بهت استامینوفن میدادم و بعد از اون یکم گرفتگی صدا داری و شبیه سرماخوردگیه ولی تا الان علایم دیگه ای نداشتی خدا رو شکر.

دیروز رفتیم با هم خرید از مغازه اومدم بیرون ولی دوباره باید برمی گشتم داخل چون خریدام تو مغازه بود بهت گفتم من این بیرونم بیا پیشم,اومدی کنارم و بلند بلند گفتی یه مامان خوب بچه ش و جا میزاره که دیدم یه خانومه پیر که منتظر بود نگات کرد و خندید و گفت مامان ها همشون بچه هاشون و دوست دارن خنده.

امروز بابا داشت باهات بازی میکرد که دستت و بردی طرف گوشت و گفتی آخ... یکی دو ساعتی گذاشت یدفعه چشمم افتاد به گوشت دیدم گوشواره ت در اومده هر چقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم منم که حسابی هول شده بودم زود یکی از همون گوشواره ها رو که خودم داشتم آوردم ضدعفونی کردم و با دلهره ازت خواستم سرت و بزاری رو پام و همش دلم شور میزد که اگه دردت بگیره چی؟؟اگه نتونم چی؟؟وقتی با تتراسایکلین چربش کردم به راحتی وارد گوشت شد و مثل اینکه شکر خدا خوب شدهبوس

سپینا میخوام یه اعترافی بکنم,فکر میکنم این روزا یکم بی حوصله شدم چون خیلی زود عصبانی میشم با اینکه همش با خودم میگم که نباید این روزای تکرار نشدنی رو از دست بدم و باید ارامش داشته باشم و همش از خدا صبر میخوام طوری که خودت هم یاد گرفتی و میگی خدایا به من صبر بده,ولی گاهی اوقات واقعا کم میارم از نظر جسمی و روحی خیلی خسته ام فکر کنم احتیاج به تنوع دارم اینم بگم که نمیدونم این و باید به خودم ربط بدم یا به شما که شیطنت و ... بیشتر شده.این روزا همش هوا بارونیه و نمیشه پامون و از خونه بزاریم بیرون البته با این احوال دیروز رفتیم باغ و چون میدونم لذت میبری برات آتیش روشن کردم و خودت چوب و...می آوردی و مینداختی تو آتیش.بابا هم یکم خودش و درگیر کارای باغ کرده و میگه اونجا رو درست کنم برای آسایش شما واسه همین کمتر میبینیمش و اکثرا هم طفلی خسته است ,آرزوم اینه که همه سلامت باشن خدا به خونواده ی سه نفره ی ما هم سلامتی بده هم جسمی هم روحی.

چهارشنبه اول اردیبهشت.وقتی مامان در حال تزیین خونه برای تولد دخملش بود...

دوم اردیبهشت که تولد حضرت علی و روز پدر بود و روز جشن تولد سپینا جونم.

امروز شنبه 4 اردیبهشت.این آخرین پست این ماهه و از فردا شما یه دختر خانوم 3 ساله هستی محبت,خوب از جمعه هفته پیش یعنی 27 فروردین شروع می کنم که بالاخره بعد از مدتها که قصد رفتن به خونه ی دوستان خوبمون خله شیما و علی جان رو داشتیم برای جمعه عصر دعوت شدیم به صرف شام .اول خاله فاطی رو که از شب قبل پیشمون مونده بود رو بردیم رسوندیم وای که چه بارونه وحشتناکی میبارید و یه جا به قدری اب جمع شده بود که من و بابا کلی ترسیدیم که اگه ماشین یدفعه خاموش بشه چیکار کنیم,خلاصه به خیر گذشت و ساعت 6/5 رسیدیم خونه خاله شیما اینا زود رفتیم چون میخواستیم کلی کنار هم باشیم اول از همه زحمت کشیدن بهت عیدی دادن و اینقدر خاله شیما چیزای جذاب بهت نشون داد (وسایل کارش که باهاشون زیور آلات درست میکرد)که حسابی سرگرم بودی البته منم همینطورچشمکبعد هم برات یه کیک پخته بود و برات شمع روشن کرد و شعر تولد و میخوند و منم ازت فیلم میگرفتم اونم با گوشی خودت ,چون بابا هفته ی گذشته گوشیش و عوض کرد و گوشی خودش و داد به شما که خیلی خوشحال شدی ,دیگه تا آخر شب که برمی گشتیم همش مشغول بازی بودی و اذیتم نکردی خدا رو شکر.دست خاله شیمای مهربون درد نکنه که اینقدر واسه دخترم سرگرمی فراهم کرده بودمحبت روز شنبه هم از بس همش می گفتی برای تولدم اینکار و میکنید واسه تولدم اونکار و میکنید که با بابا تصمیم گرفتیم برات یه تولد خودمونی بگیریم ,و از همون روز مامان مشغول تدارکات بود و مهمون هامون و که حدود 30 نفر میشدن برای روز پنج شنبه که روز پدر هم بود از ساعت 6 دعوت کردیم.حالا از شانسمون از روز دوشنبه شما هم بیرون روی گرفته بودی و خلاصه مامان همش نگران بود و در کنارش باید کارام هم میکردیم شام از بیرون بود ولی تزیین خونه,درست کردن دسر و...رو خودم انجام میدادم.برای تزیین یه سری از عکسات و از روز اول تولد تا همین امسال و دادم چاپ کردن و برات به شکل ریسه درست کردم ,تولدت تم نداشت ولی وقتی بادکنک ها رو خال خالی خریدم دیگه همه چی مثل اطراف عکس ها ,تزیین چیز کیک و خود کیک خال خالی شد.روز پنج شنبه دوم اردیبهشت درست سه روز قبل از تولدت جشنت برگزار شد و با اینکه اولش یکم بهوه گیری کردی که لباسم و عوض کن و ...ولی وقتی همه اومدن خیلی دیگه خوشحال و سرگرم بودی و همه رو بلند میکردی تا برقصن,فقط تنها چیزی که مامان بابتش ناراحته اینه که خودم نتونستم ازت عکس بگیرم و سپردم به دیگران حالا نمیدونم آیا عکسه خوبی داری یا نه ؟ولی از اینکه یه خاطره ی خوب برات موند خوشحالم .فردای تولد همه تشکر کردن که خیلی بهشون خوش گذشته و برای حال و هوای همه خوب بوده ناگفته نمونه که واسه روحیه ی خودمون هم خیلی خوب بود.سپینا جونم چند نفری واسه اینکه مامان و بابا بتونن برات این جشن و بگیرن هوامون و داشتن اول از همه خاله زهره ی مهربون که از سه روز قبل هر روز اومد و شما رو سرگرم میکرد تا مامان کاراش و بکنه و بتوه با بابا بره خرید ,خاله زهرا که زحمت فینگر فودها رو کشیده بود,خاله فاطی که روز جشن کلا پذیرایی رو انجام داد و خاله شمسی و خاله فایزه که آخر شب به مامان تو تمیز کردن خونه کمک کردن و دایی علیرضا که زحمت عکس و فیلم به عهده ش بود.دست همگیشون درد نکنه از خدا میخوام هر کدومشون هر چی رو که از خدا میخوان براشون فراهم بشه و در آخر هم یه دعای مخصوص برای شما گل دخترم دارم اینکه همیشه سلامت باشی و عاقبت بخیر.  

  سپینا تا این لحظه ، 2 سال و 11 ماه و 30 روز سن دارد :.

ساعت 7:02 عصر.

   

[ پنجشنبه 5 فروردين 1395 ] [ 12:02 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

پنج شنبه 6 اسفند 94.سلام به دختر ماهم دیروز 34 ماهگی تموم شد (35 ماهگیت مبارک )و دیگه الان یه خانومه دو سال و یازده ماهه شدی دیگه چیزی به اتمام 3 سالگی نمونده ,دل تو دلم نیست واسه اون لحظه چون قراره یه چیزه دیگه رو هم تجربه کنی ,مهد کودک یا همون مدرسه زبان,از یه طرف واسه اون موقع خوشحالم چون قراره خیلی چیزا رو یاد بگیری و بودن با همسن و سالهات و تجربه کنی از طرفی ناراحت چون باید واسه چند ساعتی ازت دور باشم و البته نگران ,چون نمیدونم میتونی اونجا بمونی و دوام بیاری یا نه دلت میخواد پیشم باشیسوال.که خدا کنه محیط و دوست داشته باشی و عادت کنی.

حالا برات بگم از کارت البته کار که چه عرض کنم باید بگم از خرابکاری هات,تو این چند روز که مامان خیلی به کندی داره کارهای خونه رو انجام میده تا الان دو تا دسته گل به آب دادی یکی پریروز که داشتم اتاقت و تمیز میکردم جعبه ی اسباب بازیت و شکوندی از بس روش می ایستادی و واسه مامان سخنرانی میکردی یکی دیگه هم دیشب که مامان تو حمام مشغول بود و گلدون روی کنسول و شکوندی عصبانی.کندی کار مامان واسه اینه که باید به دخترش هم سرویس بده دیگه واسه همین تا میام درگیر کار بشم باید بیام به شما رسیدگی کنم چشمکالبته واسه خودم هم یه استراحت میشه.پارسال برات نوشتم که حین تمیز کاری مامان شما هم چه کارایی میکردی,امسال کارایی که می کنی از این قراره:اول میری دستمال برمیداری و شیشه پاک کن که بعد از کلی زبون ریختن که این مواد سمیه و ...ازت خواهش میکنم که دست نزنی و بهت پیشنهاد میدم برام کتاب بخونی مثل امروز که شروع کردی به خوندن کتاب.اکثر کتاباتم از هر صفحه یکی دو خطی رو حفظی و بعضی ها رو هم مثل می می نی ,دویدم و دویدم,حامی همیشه بیدار,بیلی بی حوصله به طور کامل حفظی و انگار داری رو خونی می کنی .گاهی اوقات هم میری یکی از عروسک هات و برمیداری و هر چی که دم دستت باشه مثل حوله ,دستمال و...برمیداری مثل پتو می پیچی دورش و دور خونه واسه خودت راه میری و عاشق اینی که بیایی مهمونی یا مثلا رستوران,جریان رستوران هم اینه که برای اینکه بتونم بهت غذا بدم نقش بازی می کنم که من صاحب رستورانم و شما مشتری و به من می گی خانوم رستورانی و منم با این ترفند میتونم بهت غذا بدم ولی گاهی اینقدر موقع غذا دادن بهت باید حرف بزنم و برات چیزای مهیج تعریف کنم که در حال گوش کردن بتونم چند قاشقی بهت غذا بدم آخه خیلی دوست داری برات حرف بزنم و منم کلی داستان از خودم سرهم می کنم که اگه اینا رو بنویسم فکر کنم یه نویسنده ی پرطرفدار بشم گاهی خودم تعجب میکنم که چطور فی البداهه این چیزا به ذهنم میاد البته ناگفته نماند که موقع حمام کردن هم از این قصه گویی ها داریم.

وقتی برات از گذشته حرف میزنم ,اونموقع که شما نبودی ,همش می گی من تو دلت بودم ؟؟؟یه بار گفتم نه پیش خدا و فرشته ها بودی مثل اینکه دیروز این حرف تو ذهنت بود چون سر میز شام  طبق معمول یه چیز و بهونه کرده بودی و میخواستی گریه رو شروع کنی و بابا داشت باهات حرف میزد که این کارا بده و... که یدفعه گفتی میرم پیش خداها که وقتی من این حرف و از دهنت شنیدم خیلی جلوی خودم و گرفتم که گریه نکنم و به بابا گفتم دیگه ادامه نده و در حالیکه اشک تو چشمام جمع شده بود محکم سرت و به سینه م فشار دادم و تو دلم گفتم خدا نکنه .گریه

جمعه7 اسفند. یکی دیگه از نقاشی هات که واضحه.

دوشنبه 10 اسفند.الان ساعت 8:20 صبحه و هنوز خوابی,دیروز عصر با بابا رفتی مغازه اینقدر اونجا ورجه وورجه کرده بودی که بابا رو کلافه کرده بودی منم که زنگ میردم حالت و بپرسم خودت زود می گفتی مامان تمام دستام و خاکی کردم و گزارش کارای اشتباهت و میدادی.وقتی عصر از خونه رفتی بیرون همش در حال فکر کردن به کارایی بودم که وقتی هستی نمیشه انجام داد مثل جمع کردن یه سری لباسها و وسایلت,کارایی که باید با کامپیوتر انجام بدم و...خلاصه کلی هول شده بودم که از کجا شروع کنم بابا که گفت ما رفتیم واسه خودت استراحت کن و بگیر بخواب چون از صبح مشغول تمیزکاری بودم دلش برام سوخته بود ولی نتونستم وقتم و صرف خواب کنم تازه بهت قول پیتزا رو داده بودم اول زود آماده شدم از خونه زدم بیرون باید خرید میکردم قارچ و... فقط نیم ساعت خریدم طول کشید ولی تو این مدت کوتاه واسه خودم یه مانتو و یه شال هم خریدمچشمک.وقتی برگشتم خونه غذا رو آماده کردم و رفتم سراغ بقیه کارم ولی همش آیفون و میزدم و نگاه میکردم ببینم کی برمیگردیت آخه دلم برات تنگ شده بود.واسه خودم چای ریخته بودم و مشغول خوردن بودم که صدای اسانسور و شنیدم زود اومدم به استقبال که دیدم تو بغل بابا خوابی تا صدام و شنیدی چشمات و باز کردی و اومدی تو بغلم اینقدر محکم بهم چسبیده بودی که معلوم بود دلتگ شدی خلاصه دستات و حسابی شستم و بهت شام دادم یکم برام تعریف کردی که اونجا چیکارا کردی,برخلاف تصورم که فکر میکردم خسته شدی زود میخوابی دیر خوابت برد فکر کنم همون چرتی که تو مسیر زدی سرحالت کرده بود.حالا دیگه قراره از این به بعد بیشتر با بابا وقت بگذرونی خصوصا روزاییکه مامان کارش زیاده مثل دیروز ,خیلی دلم برات سوخت وقتی در حال کار بودم اومدم دیدم رو تخت من لحاف و کشیدی رو سرت اول فکر کردم داری بازی می کنی بعد دیدم خوابت برده . 

11 اسفند.

پنج شنبه 13 اسفند.الان که دارم برات مینویسم خونه نیستی و بابا دوباره بردت مغازه البته امروز سه چرخه ت رو هم برده که اونجا بازی کنی چون این روزا که مامان هنوز کارش تموم نشده خیلی تو خونه حوصله ت سر میره با اینکه بیرون هم میبرمت مثل دیروز که هم صبح هم عصر رفتیم بیرون و کلی راه رفتیم ,ولی تو خونه کلافه میشم از بس باید بگم به این دست نزن به اون دست نزن آخه صبح اسپری شیشه شوی رو ریخته بودی تو تنقلات سر میز و به من گفتی مامان از اینا نخوریا سمیه شیطان.از خونه تکونی فقط اشپزخونه مونده که خودش یکی دو روز کار داره با یکم خورده کاری دیگه ولی قسمت اعظم کار انجام شده.

سپینای مامان اگه بخوام از خودت بگم ,همچنان وقتی نمی تونی کاری رو انجام بدی به جای کمک خواستن از مامان شروع می کنی به جیغ کشیدن که این خیلی من و بابا رو ناراحت می کنه نمیدونم بچه های دیگه هم عکس العملشون اینجوریه یا نه خلاصه اگه این جیغ و فریاد نبود اصلا حرف نداشتی,دیگه اینکه خیلی به کتاب وابسته شدی که گاهی اوقات خودمم کلافه میشم از بس همش ازم میخوای برات کتاب بخونم حالا خوندن به کنار در مورد اینکه چجوری کتاب و تو دستم بگیرم هم نظر میدی و ...ولی با تمام این کارا و حرفا مامان و بابا یه عالمه دوستت دارن.محبت   

17 اسفند.وقتی با هم کیک درست می کنیم...

سه شنبه 18 اسفند.ساعت 3/5 ظهره و شما خوابی پریشب موقع خواب به من گفتی مامان من نمیخوام بخوابم منم گفتم باشه بیدار بمون ولی دیگه نمی تونی بیایی تو اتاق من پیش من بخوابی,بعد از یکم فکر دنبالم راه افتادی گفتی مامان این حرف آخه درسته که می گی نیا پیش من بخواب پس من کجا بخوابم؟؟؟حالا ول کن هم نبودی و همینطوری هر جا میرفتم میومدی و حرفت و تکرار میکردی خنده.از دیروز هم یاد گرفتی می گی مامان به من بی احترامی نکن ,آخه فقط کافیه یکم مامان صداش و ببره بالا اونموقع است که شروع به اعتراض می کنی این و گفتم که بدونی از الان به بعد دیگه نمیشه بهت گفت بالای چشمت ابرو زود بهت بر میخوره و ناراحت می شی.

وای که این روزا چه خوبه وقتی تو این هوا دست تو دست هم میریم بیرون و اینقدردر اطراف چیزای مختلف میبینیم از دستفروش ها گرفته تا آدمهای جورواجور که خستگی پیاده روی رو احساس نمیکنیم,حتی وقتی به خیابونمون نزدیک میشیم دست مامان می کشی و میخوای بری تو مغازه تا شاید دیرتر برگردیم خونه البته اینم بگم که بیشتر به عشق دیدن حاجی فیروز میایی بیرون و امکان نداره از جلوی نونوایی رد بشیم و نگی مامان نون بخریم و تا برسیم خونه از بس نون خالی میخوری که سیر می شی ,ولی اعتراف کنم که خیلی از پیاده روی کردن باهات لذت میبرم و یه جوری برنامه ریزی می کنم که یا صبح یا عصر حتما بیرون بریم مثل امروز که قراره دوباره با هم کلی راه بریم.

حالا یه چیز دیگه بعد از برنامه ی عمو پورنگ که برات جذاب بود و الانا دیگه نشون نمیده ظهرها از شبکه پویا برنامه عروسکی بزبزقندی رو هم خیلی دوست داری و بدون حضور من هم تماشا می کنی و بعضی وقتا تازه بهونه می گیری که مامان چرا تموم شدعینکدیگه اینکه خدا رو شکر حمام رو خیلی دوست داری و وقتی میخوایم بریم اینقدر با خودت وسیله برمیداری و کلی بازی می کنی و به زور میارمت بیرون بلا. 

شنبه 22 اسفند.

سه شنبه 25 اسفند.دخترم چند روزی بیشتر به پایان سال نمونده بیرون که میریم خیابونا پر از مردم که همه در تکاپو هستن والبته هفته ی دیگه خبری از این همه جنجال و هیاهو نیست و یه آرامش خاصی برقرار میشه که البته من هم این شلوغی رو دوست دارم هم اون خلوتی رو چون چند روزی بیشتر طول نمیکشه و دوباره همه چیز به حالت عادی برمیگرده وبه خاطر این موقتی بودنه که هر روز میبرمت بیرون بعضی روزا مثل دیروز که هم صبح میریم بیرون و هم عصر...از روز جمعه سبزه مون و مثل پارسال که با کوزه درست میکردم سبز کردم ولی نمیدونم چرا خیلی خوب نشده حالا شاید تا چند روز دیگه بهتر بشه .شنبه هم با بابا رفتیم سه تا ماهی خریدیم که اینقدر بیچاره ها رو تا بیاریم خونه تکونشون دادی که من گفتم حتما میمیرن ولی خدا رو شکر تا الان زنده هستن.دیگه اینکه الان که ساعت 9 صبحه تازه بیدار شدی و داری برام شیرین زبونی می کنی و میخوام بهت صبحانه بدم و حرفام نصفه کاره موند اگه تونستم دوباره میام.محبت

در حال چیدن سفره هفت سین.مامان و کشتی تا متقاعدت کردم که نباید دست بزنی ولی به محض اینکه کسی می اومد خونمون تمام ظرفها وسط پذیرایی بود و براشون توضیح میدادی چه چیزایی تو ظرفه و با ذوق می گفتی بیایید هفت سینمون و ببینیدچشمک.

شب چهارشنبه سورس با آیلین کوچولو نوه ی همسایه مون.

و در آخر که هوس کردی بشینی تو کالسکه آیلین.عصبانی

شنبه 29 اسفند 94.بوی نو شدن می آید....ولی تو همیشه رفیق کهنه ی من بمان.گندم های هفت سین به گندم های آسیاب شده گفتند:قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت,پایان سالت سبز باد.آرزویم برایت این است:در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن آرام قدم برداری برای"زندگی کردن".

عزیز دلم این آخرین پست امساله  و کمتر از 24 ساعت دیگه امسال هم تموم میشه و ما یکسال دیگه رو با وجود شما پشت سر گذاشتیم .دوست داشتم بیام تا برات از باقیمونده نگفته هام بگم و از خدا بخوام تو سال جدید اول از همه سلامت باشی و بعد هم لبات همیشه خندون باشه و تو دل کوچولوت غصه ای نباشه واسه این می گم غصه که تازگیا تا ناراحت می شی از این کلمه استفاده می کنی و جیگرم و اتیش میزنی با این حرف که مامان من غصه خوردم.آخه دردت به جونم چه غصه ای داری ؟؟

سپینا جونم خیلی وقت ندارم و میرم سر اصل مطلب که تا یادم نرفته برات بگم ,اینکه یه سری چیزا برات شده جزو واجبات مثل اینکه اگه عطسه می کنی حتما باید بهت بگم عافیت باشه یا یه چیزی میخوری وقتی داری توصیفش می کنی و مثلا می گی چقدر خوشمزه است باید بهت بگم نوش جونت.از کتابخوانی نگو که دیگه اشکم و در آوردی هفته ی گذشته دو بار نیمه شب بیدار شدی و می گفتی مامان لطفا برام کتاب بخون,فکر کنم منم خواب آلود اینجوری تونستم راضیت کنم که در گوشت برات قصه تعریف کنم.دیگه اینکه وقتی عصبانیم می کنی منم تو عصبانیت یه حرفایی میزنم شما هم می گی "شما می تونی این حرفا رو به من نگی"خندونکالانم داری اتاق بابا رو تا اونجا که امکان داره کثیف می کنی یه عالمه یونولیت خورد کردی می گم باید به لباست جارو برقی بکشم چون بهت چسبیده می گی آخه من آدمم میرم تو جارو برقی آخه.چشمکواسه عید برات یه سورپرایز دارم اونم به این دلیل که معنیش و فهمیدی و خیلی هم خوشت میاد آخه یه چند باری بدون اینکه بهت بگم بردمت جلوی در پارک و قیافت و دیدم که از خوشحالی حتی چشمات می خندید واسه همین با وجود اینکه اتاقت پر از اسباب بازیه برات یه کالسکه و عروسک خریدم .موقع خرید خودت هم بودی و به فرو شنده اشاره کردم که نمیخوام دخترم بفهمه اونا هم کلی گرفتنت به حرف تا من خرید کردم و گفتن قراره عمو نوروز برات کادو بیاره و یه ساعت مچی هم خودشون بهت عیدی دادن که به محض رسیدن به خونه تمام دل و روده ش اومد بیرون,دیروز صبح تا بیدار شدی گفتی عمو نوروز کادوم و آورد؟؟؟خلاصه جون دلم خیلی حرفا میزنی و خیلی کارا انجام میدی که متاسفانه چون خیلی وقت نمی کنم بیام برات ثبتش کنم یادم میره.راستی به جای پنج شنبه آخر سال چهارشنبه رفتیم سر مزار اونم به خاطر اینکه رفته بودیم مراسم تشییع یکی از آشنایان قربون اون دل مهربونت برم چند مرتبه با اون زبون شیرینت هم واسه اون مرحوم هم بابا بزرگ دعا کردی و گفتی خدا بیامرزه ,خدا رحمتشون کنه...الهی آمین.

اینم هفت سین امسالمون که دیگه تموم شد.

یک شنبه اول فروردین 1395.این عکس کادوی شماست که بنا بر باور شما عمو نوروز برات آورده.

اینم یه دختر خوابالو که موقع تحویل سال مامانش بیدارش کرد ولی فرصت نشد که لباسهات و عوض کنم چون از وقتی که از خواب بیدارت کردم تا موقعی که سال تحویل شد و کادوت و دیدی داشتم ازت فیلم میگرفتم .

[ پنجشنبه 6 اسفند 1394 ] [ 15:41 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

10 بهمن.چون یه عالمه از پوشک هات باقی مونده بود و شما دیگه بهشون نیازی نداشتی با کمک شما یه کیک پوشکی واسه سیسمونی کسی که نیاز داشت درست کردیم که خیلی باعث خوشحالیش شد.

چهارشنبه 14 بهمن 94.سپینا در حال حاضر 2 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد,یعنی اینکه مامان 9 روز دیر کرد داشته خندونک.سلام به دختر نازنینم که این روزا صدای جیغش نه تنها برای ما گوشنوازه فکر کنم کل ساختمون هم دارن فیض میبرنعینک.34 ماهه شدنت مبارک باشه خانوم.

عزیز دلم داری روز به روز نشونه های بزرگ شدنت و به نمایش میزاری که یکی از اونا متاسفانه نخوابیدنه اونم کی؟؟...ظهر ها که اینقدر خوب میخوابیدی و تو این فاصله مامان میتونست خیلی کارا رو انجام بده از جمله آپ کردن وبلاگت,ولی الانا فقط کار مامان شده جمع کردن خونه از لباسها و وسایلی که شما هر لحظه هوس یکیشون و داری مثل امروز ظهر که دلت خواست که لباس تابستونه بپوشی یا دیشب که تو خونه با کلاه راه میرفتی و تمام موهات خیس از عرق شده بود و اصلا به حرفم توجهی نمیکردی منم بیخیال شدم ,فکر کردم شاید اینجوری راحت تری ...خلاصه که این روزا ما با شما چه داستانی داریم سوال.

روز شنبه 10.دو تایی با هم رفتیم شهربازی این دومین بار بود که میرفتی شهربازی ,اولین بار ماه پیش بود,شنبه که رفتیم فقط ما دو تا بودیم با صبر و حوصله هر چی رو که میخواستی انتخاب میکردی و همه ی وسیله ها رو سوار شدی غیر از یکی که مناسبه سن شما نبود و اجازه ندادن.چهارشنبه 7 ,هم با خاله فاطی شما و آندیا رو بردیم خانه ی بازی و انجا کلی با ماسه بازی کردی و بهت خوش گذشت.

از اونجاییکه همش مامان داره با شما صحبت میکنه و بیشتر سعی میکنه از شما تعریف و تمجید کنه (البته در قبال کارای خوبت)وقتی مامان بهت گفت شما خیلی دختر فهمیده ای هستی شما هم گفتی مامان بعضی از نی نی ها بی فهمیده هستن که من فهمیدم چی میخوای بگی.اگه بخوام از عادت این روزات بگم بعضی شبا زود میخوابی یعنی اکثرا دیر میخوابی و موقع خواب حتما باید دستم دور کمرت باشه و همش میگی بغلم کن و اینجوری عادت کردی و صبح اگه زیاد بخوابی 10 بیدار میشی وگرنه 9-9/5 بیداری هنوز به تنهایی نمیری بازی کنی خیلی کم پیش میاد که از من دور باشی و بازی کنی بیشتر وسایلت و برمیداری میایی تو آشپزخونه کنار من یا گاهی از وسایل آشپزخونه استفاده میکنی,اشتهات نسبت به قبل کمتر شده که من فکر میکنم واسه اینه که همش تو خونه ایم و خیلی تحرک نداری ,همچنان مامان از ویتامین آ+د و پاستیل های ویتامینی که عمه ویدا برات آورده بهت میده.محبتواسه امروز دیگه چیزی یادم نمیاد فقط بدون مامان واسه هفته ی دیگه یه عالمه کار داره شاید حالا حالاها وقت نکنم بیام برات بنویسم ولی این و بدون که هر کاری هم که بکنی مامان عاشقانه دوستت داره.محبت

چهارشنبه 21 بهمن.تازه از خواب بیدار شده بودی و خودت و این شکلی درست کردی.

وقتی پات و می کنی تو کفش بزرگتر از خودت.

22 بهمن.عکسهای عروسی,که چون دوربین پیش بابا مونده بود و بابا رفته بود بیمارستان نتونستم بیشتر ازت عکس بگیرم .

امروز دو شنبه 26 بهمن.تو دو هفته ی گذشته خیلی مامان سرش شلوغ بود,رفت و امد به خیاطی و پرو لباس و ...  .پنج شنبه ی گذشته یعنی 15 بهمن گذاشتمت خونه ی خاله زهره و خودم رفتم خیاطی 2 ساعتی نبودم و وقتی اومدم دنبالت خاله جون گفت خیلی دختر خوبی بودی از اونجا هم برگشتیم خونه و با خاله رفتیم خونه خاله زهرا که اونجا دایی علیرضا و خاله فایزه رو دیدی و کلی ذوق زده بودی بعدش رفتیم دنبال بابا سیامک و خرید که خیلی خرید کردن و دوست داری خصوصا اون قسمتی که میشینی تو سبد خرید برات خیلی جذابه.

روز یکشنبه 18 بهمن وقت پرو داشتیم با هم رفتیم و خیلی خانوم بودی ولی روزی که باید لباسمون و تحویل میگرفتم خاله زهره هم زحمت کشید و باهامون اومد و اونروز یکم بد قلقی کردی چون خوابت می اومد ولی بعد از 2 ساعتی که اونجا بودیم کارمون تموم شد و تا رسیدیم خونه ی خاله زهرا شما خوابت برده بود و یکساعتی هم اونجا خوابیدی.

پنج شنبه 22 بهمن هم که عروسی دعوت بودیم میخواستم ببرمت آرایشگاه ولی فکر کردم شاید خسته بشی واسه همین پیش بابا موندی تا من رفتم و برگشتم بعد شما رو هم آماده کردم و رفتیم.خیلی باغ قشنگی بود ولی تو سالن اینقدر سرد بود که از ترس سرما خوردن با پالتو نشستیم .ولی بهت خوش گذشت کلی با بابا رفتی رقصیدی و اصلا مامان و اذیت نکردی فقط نمیدونم چرا با مامان محبوب بدرفتاری میکردی که منم سعی میکردم حواست و پرت کنم.خلاصه بابا وسطای جشن بهرام آقا رو برد بیمارستان چون حالش خوب نبود و ما با ماشین سامان جان برگشتیم در کل اونشب هم یه خاطره شد.

شنبه 24 بهمن خاله منصوره اینا رو شام دعوت کرده بودم وقتی اومدن خیلی خوب بودی و همش سروش پسر سمیرا جون و صدا میکردی که بیاد باهات بازی کنه ولی وقتی داشتن میرفتن چنان جیغای بنفشی میکشیدی و می گفتی دوست ندارم که برن.خیلی برات مختصر و مفید نوشتم از ترس اینکه مبادا بیدار بشی آخه خیلی خوابت کم شده غمگین.

27 بهمن و سه شنبه.توی آتشگاه با خاله زهره,خاه زهرا ,خاله فاطی و ساناز جون.اینقدر کاج ریختی تو آتیش که دیگه اون اطراف دیگه میوه ی درخت کاج پیدا نمیشدخندونک.

2 اسفند و یک شنبه.

تو را از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری...

و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش میدارد

و

بعدها یاد میگیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی

از عروسک هایت تا آدم های دور و برت...

همه ی زندگی صحنه های یک فیلم است

سعی کن تا از هر سکانس و صحنه ی فیلم لذت ببری

نگران آخر فیلم نباش

هر وقت تمام شد خودش می نویسد پایان...

عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد

نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.

دخترم آخرین ماه از سال 94 هم از راه رسید و سومین زمستون با هم بودن هم داره سپری میشه,امروز صبح بود که از ته دلم از خدا بابت داشتنت تشکر کردم وقتی که دارم حس میکنم برام یه مونس یه همدم و هم صحبتی و چقدر جای نداشته هام و پر کردی و با حرفهای شیرین و البته به جا کاری می کنی که مامان سر تا پات و غرق بوسه میکنه خصوصا این اواخر که خیلی هم به زبون میاری که مامان من دوست ندارم شما از دستم ناراحت باشی و چقدر هم داری سعی می کنی که به قول خودت دختر خوبی باشی.امروز برای اولین بار تو خونه به مدت یکی دو دقیقه تنها موندی ,اونم به این دلیل که پستچی اومده بود و دیدم تا بخوام آماده ت کنم خیلی زمان میبره ازت پرسیدم میمونی تا من برم پایین و برگردم که گفتی باشه منم گفتم مامان و از آیفون ببین باهات بای بای میکنم,نفهمیدم چطور رفتم پایین و اومدم وقتی برگشتم دیدم پشت در منتظرم وایسادی بعدم گفتی شما مامان منی نمیشه که من و تنها بذاری. 

پارسال این موقع خونه تکونیمون تموم شده بود ولی مامان تازه از دیروز زرنگ شده و از داخل کمدها و کابینت ها شروع کرده تا در آخر به ظاهر برسم به این خاطر که از اینطرف تمیز میکنم از اونطرف خونه مثل قبله آخه دخترم سعی میکنه بهم کمک کنه واسه همین هر چی که میره سر جاش چند ثانیه طول نمی کشه که دوباره برمیگرده وسط خونهزبان.راستی مامان محبوب هم جمعه شب رفت پیش عمه ویدا و معلوم نیست کی برگرده ولی فکر نمی کنم کمتر از 6 ماه بشه و تا اونموقع شما کلی خانوم تر شدی.

تو این آخر سالی برات بگم که هنوز هم تو بغل مامان میخوابی و هنوز یک شب نشده که تو تخت خودت بخوابی البته به این دلیل که ازت نخواستم چون وقتی کنارمی خودم هم احساس آرامش می کنم ,موقع خواب هنوز این عادت و داری که باید برات کتاب بخونم ولی تعداد کتابا کم شده یعنی بیشتر از دو تا کتاب نمیخونم ولی در طول روز هر زمان مامان و بیکار گیر بیاری کتاب میاری تا برات بخونم.بعضی روزها پیش میاد که ظهر اصلا نمیخوابی یا مثل امروز در حد نیم ساعتی میخوابی,عصر که میشه با هم میریم پیاده روی البته به پیشنهاد خودت که میگی مامان نریم خونه ی کسی بریم پیاده روی خدا رو شکر از اون بچه هایی نیستی که تو خیابون همش بهانه ی چیزی بگیری و نق بزنی و دست تو دست مامان هر جا برم میایی فقط وقتی خسته میشی سرعتت کم میشه,سپینا مامان از قدم زدنت کنارت لذت میبره الانم داری دور و برم می پلکی بیشتر برات نمینویسم با اینکه هنوز حرف دارم.

[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 17:16 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

8 دی 94.سلام به گل دخترم اومدم با یه عالمه حرف ولی نمیدونم میتونم تا بیدار نشدی همه رو بگم یا نه.اول بگم خوابت از بس کم شده واسه همین مامان تاخیر داشته برای تبریک 33 ماهگیت عزیزتر از جونم 33 ماهه شدنت مبارک,امروز یه خبره دیگه هم دارم ,اینکه یکسال از تاریخ ترک شیر خوردن شما خانوم خانوما میگذره یعنی پارسال تو همچین روزی بود که از ظهر به بعدش دیگه مامان عزمش و جزم کرد که دیگه به دخترش شیر نده.

سپینا جونم نمیدونم از کجا باید شروع کنم چون نزدیکه 2 هفته ای میشه که وقت نکردم برات بنویسم و تو این مدت خیلی حرفها زدی که برام جالب بوده و خیلی کارا که گاهی متعجب شدم گاهی خوشحال گاهی...غمگیناول بگم که به سکسکه میگی سکته,دیگه اینکه یکی دو بار این کار و انجام دادی نمیدونم از کجا یاد گرفتی میگی حالا که من و دوست ندارید من کوله پشتیم و برمیدارم از خونتون میرم تعجبدرصورتیکه همیشه اگه کار بدی انجام دادی مامان گفته کارت و دوست ندارم میری کوله ت و از تو کمد در میاری میندازی به گردنت و مثلا داری میری تا اینکه مامان یه بار بهت گفت باشه هر وقت آماده شدی بگو در و برات باز کنم گفتی حالا که نه فعلا با هم صحبت کنیم.بعد هم سر و کله ی یه موجود خیالی تو خونمون پیدا شده به اسم ویکتوریا که هر کار غلط  و اشتباهی رو به اون نسبت میدی مثل اینکه ویکتوریا راه میره خوراکی میخوره ویکتوریا اسباب بازیهاش و تو خونه پخش کرده و...تازه گاهی کار به جایی میرسه که در خونه رو باز میکنی و بیرونش میکنی.میدونی بیشتر اوقات چجوری سر میز نگهت میدارم تا از زیر غذا خوردن در نری شروع میکنم برات داستان تعریف میکنم از یه نی نی که چنین و چنان کرده و چنان محو داستان میشی که تا صحبتم قطع میشه دوباره خواهان ادامه ای منم تا اونجا که بتونم و ذهنم کمکم کنه برات قصه میبافم همین باعث شده که شما هم بعد از خوردن غذا همون داستانهای مامان و با یکم تغییر تحویلش بدی مثلا شروع میکنی تعریف کردن که من و نینیم رفته بودیم بیرون نی نی گفته من پفک میخوام ,پفک هایی که آفتاب خورده و...یه بار هم گفتی من و نی نیم با باباش رفته بودیم پارک گفتم بابای نینیت کیه؟ گفتی شما نمی شناسیش زبان.برای شب یلدا داشتم برات چیز کیک درست میکردم و شما هم طبق معمول کنارم بودی همون روز بابا دستش درد گرفته بود و وقتی داشت باهام تلفنی صحبت میکرد حالش و پرسیدم,پرسیدی دست بابا چی شده گفتم درد میکنه گفتی بهش بگو اومد خونه من بوس جادویی میکنم خوب میشه گفتم خوب بیا خودت بگو مشغول خوردن بودی گفتی فعلا دستم کثیفه بعدا تا دستت و شستم گفتی مامان زنگ بزن به بابامبغلچند روزیه که میگی من به شما محبت میکنم چون به شما اهمیت میدم این کلمات و چنان با تحکم و تشدید دار میگی که ...

روز شنبه 6 دی سال بابای بابا بود رفتیم سر مزار تا حالا این همه کبوتر یه جا ندیده بودی وقتی کبوترها نشسته بودن غذا بخورن دویدی طرفشون تا پر زدن چنان ذوقی کرده بودی که چشماتم داشتن میخندیدن بعد دیگه بهت گفتم که بزار غذاشون و بخورن دستت و گرفتم و برای اولین بار رفتی به امامزاده و داخل حرم که رفتیم یه دختر کوچولو ضریح و گرفته بود با قلدری بهش میگفتی دست نزن و خودت محکم دستت و به ضریح گرفته بودی دیگه وقتی بهت گفتم که همه دارن دعا میکنن و اون نی نی هم داره دعا میکنه بی خیالش شدی ولی خوب این اولین تجربه ت بود.

چند شب پیش داشتیم با عمه ویدا تلفنی صحبت میکردیم درخت کریسمسشون و بهمون نشون داد ازت پرسید سپینا خوشکله؟؟گفتی آره خیلی قشنگه, ولی هوا آلوده است ما نمیتونیم بیاییم خونتون حالا یه روزی میاییم که من و بابا زدیم زیر خنده چنان حرف میزدی که انگار خونشون همین بغله ,اینجا کجا آمریکا کجاقه قهه.

یک سال از شیر نخوردنت میگذره.

پنج شنبه 10 دی.

13 دی.از اونجاییکه گوشت و سوراخ نکردم و خیلی زیاد هوس گوشواره میکنی برات گوشواره انداختم.

امروز سه شنبه و 15 دی.الان کنارم نشستی و ازم سوال میپرسی منم هم دارم مینویسم هم جوابت و میدم اینم بگم که تازه حالت بهتر شده چون از دیروز تا حالا تب داشتی و بیرون روی شدید و دل پیچه و...خلاصه حال نداشتی صبح هم از ساعت 5 بیدار شدی و تو دستشویی بودی تا ساعت 7 که یکم بهتر شدی بهت صبحانه مختصری دادم دوباره خوابیدی.وقتی اینجوری بیحال میشی هم دلم برات میسوزه هم دلم میگیره اونوقته که قدر اون جیغای بنفشی که رو سرم میکشی و میدونم دلم میخواد بلند شی همه جا رو بریزی و بپاشی و... ولی خدا رو شکر که الان حالت خوبه.

چند روز پیش گیر داده بودی که مامان من و ببر واکسن بزنم حالا هر چی بهت میگم نمیشه متوجه نمیشدی تا اینکه گفتم بریم عکسهای کوچیکی هات و ببینیم و فیلمی که واکسن زده بودی و نمی تونستی راه بری و برات گذاشتم نشون به اون نشون که هوس لباسهای پارسالت و کردی خدا رو شکر که چند تایی دم دست داشتم و تنت کردم چون خونه رو گذاشته بودی رو سرت منم با خودم عهد کردم که حالا حالاها بهت نشون ندم.

روز یکشنبه خونه مامان محبوب دعوت بودیم چون مراسم داشت و وقتی از خواب بیدار شدی ساعت 4 رفتیم پایین دختر دوست مامان محبوب بارداره و همه بهت گفتن که نی نی تو دلشه اول که با تعجب بهش نگاه میکردی و وقتی اومدیم بالا یکی از عروسکهای کوچولوت و میکردی زیر لباست میگفتی این نی نی منه نمی تونه راه بره و توضیحات دیگه.اونجا هم که بودیم در آخر چون حوصله ت سر رفته بود چنان جیغی کشیدی که بریم خونمون آخه اونجا دو تا پسر بچه همسن و سال خودت بودن اول یکم باهاشون بازی کردی ولی وقتی دیدی هر جا میری دنبالت میان کلافه شدی و دیگه اومدیم خونه ی خودمون ولی همون شبم به مامان گفتی دلم درد میکنه ولی خیلی جدی نگرفتم و فکر کردم شاید اونجا برای رفتن به دستشویی تنبلی کردی و این بود که تا الان ادامه داشت.اگه میبینی جملاتم پشت هم نمیره واسه اینه که کنارمی و حواسم بهته.محبت

16 بهمن.وقتی دامنت و سرت کردی.

پنج شنبه 17 دی.دخمل نازم تازگیا یاد گرفتی خودت به تنهایی میری تو حمام و دستت و میشوری آخه فقط دستت به رو شویی حمام میرسه و با صابونی که حاج خانوم دوست مامان محبوب بهت داده دستت و میشوری و کلی هم ذوق میکنی که خودم دستم و شستم و من و بابا هم از طرفی خوشحال میشیم و از طرفی هم دلمون میگیره که دخترمون چه زود داره بزرگ میشه.بوس

 الان که دارم مینویسم ساعت نزدیکه ۱ بامداده و به قول خودت نصفه شبی میخوام از دل تنگیم برات بگم(اخه عصر بهت گفتم کارم که تموم شد میبرمت بیرون,گفتی میخوایم کحا بریم نصفه شبی؟؟!!)از اونجاییکه تازگیا به برنامه عموپورنگ علاقمند شدی منتظر شروعش بودیم که یه برنامه ی دیگه به اسم بچه های دیروز که برمی گشت به دوران کودکی مامان شروع شد با دیدنش بد جور دلتنگ شدم دلتنگ اوناییکه از دست دادم دلم میخواست هق هق گریه کنم ولی چه کنم که با کوچکترین تغییر مامان متوجه میشی و منم دلم نمیخواد دختر کوچولوم ناراحت بشه ولی خیلی سخته ها از وقتیبدنیا اومدی مامان نتونسته یه دل سیر گریه کنه.گریه

در حال خشک کردن موی بابا.تا بابا سشوار و روشن می کنه میدویی پیشش و می گی مامان بیا یه عکسه پدر دختری بگیر.

18 دی.امروز ظهر مامان محبوب یه سر اومد خونمون و از اونجاییکه وقتی صحبت میکنه ما دیگه حواسمون به شما نیست و مامان هم بهت گفته که خوب نیست به کسی بگی ساکت باش,چون وقتی یکی داشت حرف میزد و شما هم میخواستی حرف بزنی میگفتی ساکت باش منم میخوام حرف بزنم که بهت گفتم این و نگو فقط اگه بگی منم میخوام حرف بزنم کافیه,و امروز همش سوال میکردی مامان محبوب کار خوبیه ادم به کسی بگه ساکت باش؟؟که من و بابا فهمیدیم بد جوری داره بهت فشار میاد که بهت توجه بشه.صبحم بابا داشت میرفت سرکار گریه میکردی که بابا نرو اخه من و مامان تو خونه تنها میمونیم.نیشخند

شنبه 19دی.یه خبر خوب دارم امروز واسه روز پنجشنبه به تولد نیوشا جون دعوت شدی با تم السا.حالا مامان باید ببینه چجوری می تونه از پسش بربیادچشمک.و یه خبر دیگه اینکه امروز خودت برای اولین بار رفتی تو تختت ,داشتم برات چیپس درست میکردم که دیدم صدات از اتاقت میاد اومدم دیدم صندلی تو اتاقت و گشیدی جلوی تخت و رفتی تو تختتعجبهیچی دیگه از این به بعد کار مامان در اومد.حالا یه خبر ناخوشایند اینکه دیشب با تسبیح زدی به صورت بابا و قرار بر این شد بابا یه جوری فیلم بازی کنه که خیلی صورتش و چشمش درد گرفته,بعد از کلی گریه کردن گفتی الان به حساب خودم میرسم پرسیدم چجوری گفتی میزنم تو چشمم تا خودم هم نابینا بشم حالا این حرفا داخل حمام رد و بدل میشد و همون موقع نزدیک بود بیفتی زمین که دوباره گفتی شانس آوردم نیفتادم تو چاهخنده .

23 دی.با تاجی که برای تولد قرار بود به سر بزاری.

24 دی .تولد نیوشا جون.

30 بهمن.

2 بهمن.

یک شنبه 4 بهمن.فردا 33 ماه تمومه که دخترمی ,وصله ی تنمی ,عزیزمی.خوشگلم با هزار مکافات همبن الان که 4/5 بعدازظهره خوابیدی منم میخوام تا بیدار نشدی تند تند برات بگم که این چند وقت چه ها شد.

اول اینکه 25 دی که تولد نیوشا بود رفتیم و کلی خانوم بودی و بهت خوش گذشت اولش تا از ماشین پیاده شدی وافتادی زمین و جوراب شلواریت پر از گل شد ,خدا رو شکر که یه اضافه برداشته بودم چون حدس میزدم با توجه به اینکه رنگش سفیده نیاز به تعویض داره اونجا هم تا آهنگ تموم میشد فکر میکردی تولد هم تموم شده تازه خاله زهره هم تولد دعوت بود و خیلی باعث خوشحالیت بود.دیگه اینکه 22 بهمن به عروسی یکی از اقوام بابا دعوت شدیم و به قوله شما قراره لباس مادر دختری بپوشیم به این علت که هر جا میخوایم بریم با اینکه لباسای خودت خیلی خوشگل و رنگ و وارنگن ولی با یه حسرتی به لباسهای مامان نگاه میکنی و میگی کاشکی منم از اینا داشتم واسه همین تصمیم گرفتم که لباسامون یه شکل باشه حتی مدل مو و...به همین خاطر مامان موهاش و ساده درست میکنه چون دوست ندارم دخترم و مثل خانوم ها درست کنم بیشتر مامان قراره دخترونه باشه تا سپینا خانومانهچشمک.

حالا بریم سراغ حرفای گنده گنده که میزنی دیروز ظهر وقتی بابا اومد خونه خواب بودی یکساعت بعد بیدار شدی یه کم که گذشت نمیدونم به چه دلیلی رو به بابا گفتی میشه آدم چیزی نخره بیاد خونه که بابا با شنیدن این حرفت شوکه شد و رفت تو فکر بعدم گفت خدا به اوناییکه نمیتونن برای بچه هاشون چیزی فراهم کنه خودش کمک کنه که شرمنده نباشن طفلی بابا شب با یه عالمه خوراکی و تنقلات برای شما به خونه برگشت چشمک.

اینم آخرین حرفم که نه جنبه ی گله داره نه هیچ چیز دیگه مامان فقط برای این مینویسه که بدونه و بدونی که تو هر ماه رفتارت چجوریه اخه میدونی من که اینجوریم اگه الان یه مامانی که بچه 1 ساله داره در مورد عادتهای بچه ش بهم بگه دقیق یادم که تو چه سنی چه عادتی داشتی واسه همین هر از گاهی برمیگردم و در موردت میخونم ,حالا چیزی که میخوام بگم اینه که خیلی زیاد جیغ میکشی مثل پنج شنبه که خاله زهره اینجا بود داشتی باهاش بازی میکردی وقتی مامان محبوب اومد از ته دل جیغ میکشیدی نمیدونم چه فکری میکردی من گفتم شاید فکر کردی که اینجوری جو بازیت ممکنه به هم بریزه ... یا اینکه یه کاری رو میخوای انجام بدی نمیتونی به جای صدا کردن مامان و کمک خواستن شروع میکنی به جیغ کشیدن در حال حاضر این چیزیه که مامان و ناراحت میکنه و خیلی دوست دارم برطرف بشه ولی خوب در کل همه چیزات خوبه خصوصا حرف زدنت که خیلی عالیه و من و بابا با شنیدن بعضی جملات از دهنت از تعجب به هم نگاه میکنیم و گاهی اوقات ایراد ما رو هم میگیری مثل اینکه بابا غذا میخوری دهنت نباید صدا بده,مامان تو اشتباهه باید بگی شماخندونک.

در حال معاینه کردن.

[ سه شنبه 8 دی 1394 ] [ 16:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

5 آذر.

امروز سه شنبه 10 آذر 94.سلام به دختر خوب و نازنینم که دیگه واسه خودش خانومی شده ,با 5 روز دیر کرد 32 ماهگیت مبارک باشه الان که دارم برات مینویسم شما 2 سال و 7 ماه و 5 روز از سنت میگذره, ساعت 2:10 ظهره و شما تو خواب نازی.ظهر مامان بعد از مدتها کلم پلو درست کرده بود چنان با اشتها خوردی وقتی اومدم سر میز دیدم گوشتهای قلقلیش هم خوردی و گفتی مامان بازم میخوام نمیدونی وقتی اینجوری با اشتها غذا میخوری چه حس خوبی بهم دست میده و انگیزه م برای آشپزی چند برابر میشه.اینکه میگم انگیزه م بیشتر میشه واسه اینه که تا همین چند وقت پیش اصلا اجازه نمیدادی کوچکترین کار و انجام بدم ولی الان تا میبینی رفتم تو آشپزخونه میری وسایل آشپزیت و میاری و می گی اجازه میدی بیام تو آشپزخونه ی شما ؟؟با اینکه بهت گفتم آشپزخونه واسه من نیست برای هممونه و نیاز به اجازه نداره ولی باز اجازه میگیری و میایی و همش دور و بر مامان می پلکی برام تخم مرغ هم میزنی یا مثل امروز سس درست میکنی و...خدا رو شکر یاد گرفتی چطوری سر خودت و گرم کنی.این روزا ساعت خوابت به اینصورته که اگه کسی خونمون نباشه یا جایی نباشیم ظهرها ساعت 1/5-2 به مدت حداکثر 2 ساعت میخوابی شبها هم دیگه تا 11 میخوابیم و صبح ها متغیره گاهی 7 گاهی 8 خیلی کم پیش میاد که بیشتر از این ساعت ها بخوابی.روزایی که زود بیدار میشی با اینکه مامان یکم هنوز خواب آلوده ولی خیلی خوبه چون به همه ی کارام میرسم حتی میتونم دسر هم درست کنم و با هم اگه هوا خوب باشه پیاده روی هم میریم.این روزامون و خیلی دوست دارمچشمک

اولین نقاشی که یه شکله معنی داره.

13 آذر.داشتیم میرفتیم خونه ی دختر عموی مامان.

پنج شنبه 19اذر.الان ساعت ۱۰/۵شبه و از ۹ تا حالا خوابیدی چون ظهر نخوابیدی,مهمونم داشتیم حسابی خسته شدی.خیلی وقته نیومدم برات بنویسم مامان این روزا واسه نوشتن یکم تنبلی میکنه و بیشتر واسه اشپزی وقت میزاره اخه راستش و بخوای از وقتی شما بدنیا اومدی مامان وقت زیادی صرف اشپزی نکرد غیر از زمانیکه واسه شما میپختم اخه دلم نمی اومد به جای رسیدن به شما وایسم پای گاز و با صبر و حوصله غذا بپزم ولی الان که میبینم باهام میایی تو اشپزخونه و مشغولی منم بیشتر از قبل تو اشپزخونه ام.حالا از خودت بگم که چون هوا حسابی سرد شده کمتر از خونه میریم بیرون و اکثرا خونه ایم یه پارک سرپوشیده هم که نزدیکه خونمون بود بسته شد, فکر کنم واسه همینه که خیلی دوباره بدقلق شدی مثلا میگی مامان میخوام کارای بد بکنم,یا میگی میخوام جیغ بکشم, وای خدایایه چیزایی میگی و یه کارایی می کنی که... حالا بماند.بعد برات مفصل مینویسم الان یکم سردرد دارم شبت به خیر نازنینم.

وقتی سپینا جونم تو درست کردن کیک به مامان کمک میکنه.

21آذر.

داشتیم میرفتیم خونه ی خاله شمسی دعا داشت.

یک شنبه 22 آذر.عزیز دلم چند وقتیه که همه جا میشنویم که در مورد بیماری آنفولانزا صحبت میشه و خیلی هشدار میدن منم همش بهت میگم که سپینا جونم باید دستات و بشوری و دستت اگه کثیف بود نکنی تو دهنت و...,چند روز پیش وقتی بابا اومد خونه گفتی بابا آمبولانسای خوکی اومده آدما رو می کشه اینقدر من و بابا خندیدیم قه قهه.سپینا جونم این و برات ننوشتم که چهارشنبه ی 2 هفته پیش یعنی 11 آذرخیلی بدقلق شده بودی عصر با هم رفتیم خونه ی خاله شمسی و اونجا هم خیلی بداخلاقی کردی همونجا گفتم سپینا یه مشکلی داره بی دلیل این کارا رو نمی کنه,برگشتیم خونه دو ,سه ساعت بعدش دیدم بله دخترم تب داره و خیلی عجیب بود فقط سرت داغ بود و دست و پات مثل یه تیکه یخ زود بهت استامینوفن دادم ,تا نصفه های شب تب داشتی ولی نزدیکای صبح که بدنت و لمس کردم دیدم دمای بدنت عادی شده ولی همون تب باعث یه یبوست دیگه مثل تابستون شد که تا روز شنبه ادامه داشت و این بار خدا رو شکر 3 روز بیشتر طول نکشید ولی این دومین باره که نمیدونم به چه دلیل تب میکنی و بعدش این مشکل اجابت مزاج برات پیش میاد به هر کس گفتم گفتن رو دل کرده ولی آخه چیز خاصی نخورده بودی والا نمیدونم این دیگه چه جورشهغمگین

چهارشنبه 25 آذر.امروز یه سری کار داشتم و چون میدونستم اذیت میشی گذاشتمت پیش بابا و خودم رفتم بیرون 2 ساعتی با بابا تنها بودی وقتی اومدم فهمیدم نخوابیدی و تازه کلی بابا بهت رشوه دادهخنده.ولی وقتی پیشم نیستی انگار یه چیزی کم دارم,خیلی دلم برات تنگ شده بود .

27 آذر.صورتت و پر کرده بودی ستاره برچسب.

28 آذر.وقتی تو کار خونه بهم کمک می کنی.مشغول گردگیری کردنی.

29 آذر.اینم عکسای یه دختر بلا که وقتی میخواستیم بریم مهمونی خودش مشغول آماده شدنه,آخه خونه ی خاله زهرا دعوت بودیم چون روز قبلش که عقدش بود و همه رو دعوت کرده بود ما نتونستشم بریم واسه همین تو این شب ما رو با یکی از دوستاشون زحمت کشیدن و دعوت کردن.حالا بماند که اونجا چقدر زبون ریختی تا اونجا که اسم خانومی که اونجا دعوت بود و به قول خاله زهرا که می گفت به اسم همسرش میشناسمش ولی شما ازش پرسیدی...

عکس های بعد از آماده شدن,جریان این مدل لباس پوشیدنت هم واسه اینه که خواستی مثل مامان لباس بپوشی.

 30 آذر و شب یلدا.متاسفانه بابا سیامک دستش خیلی ناجور درد گرفته بود و همه چی خراب شد برات چیز کیکی درست کردم تا سومین یلدات و با هم جشن بگیریم ولی وقتی بابا حال نداشت مامان اونجوری که دلش میخواست نتونست واسه دخترش جشن بگیره.ولی فکر میکنم با

همین که کیکی باشه و شمعی فوت کنی و برات دست بزنیم خوشحال بودی.رفتیم خونه ی مامان محبوب.

[ سه شنبه 10 آذر 1394 ] [ 14:29 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دختر خوب و مهربونم امروز چهارشنبه 6 آبان 94 و از دیروز وارد سی و یکمین ماه زندگیت شدی مبارک باشه از خدا میخوام وقتی 31 ساله شدی من و بابا در کنارت باشیم و خوشبختی و موفقیتت و ببینیم.

یه چند روزی می شه که یکم سرما خوردگی داری ولی خدا رو شکر شدید نبوده روز شنبه اول با آبریزش بینی شروع شد فرداش با سرفه ولی الان فقط یکم صدات گرفته است.شنبه که عاشورا بود با خاله افسر و حمیده جون رفتیم بیرون و یه عالمه راه رفتی و هیئت دیدی و همش میگفتی بریم مسجد نمیدونم چرا دلت میخواست بری به خاطر شیر کاکائو که اونروز خوردی یا شلوغی و سر و صدای اونجا رو بیشتر دوست داشتی نمیدونم کدومش ولی هر چی بود همش دستم و میکشیدی به اون سمت خلاصه تا ظهر بیرون بودیم همه هم اومدن اونجا خاله شمسی و فایزه جون دایی مجید و زندایی,از اونطرف اول اومدیم دم خونه ی خودمون بعد رفتیم خونه ی خاله شمسی تا عصر که بابا اومد دنبالمون.

یه چند وقتی میشه که ظهرها خودت به تنهایی میخوابی,میری تو اتاق مامان واسه خودت کتاب میخونی اول صدات و میشنوم که بلند بلند میخونی و کم کم صدات آهسته میشه و بعد دیگه قطع میشه قربونت برم میام میبینم چشمات خسته شده و خوابت برده خیلی اینجوری خوبه اگه شبا هم مستقل بشی عالیه آخه یه چند روزیه که دیگه خودت به تنهایی بازی می کنی البته منم در طول روز یکی دو ساعتی بابت بازی برات وقت میزارم یا اگه تو خونه باهات بازی نکنم میبرمت پارک ولی خدا رو شکر کمتر دنبالم راه میفتی و ازم میخوای کنارت باشم امیدوارم موقتی نباشه.  

7 آبان.وقتی دیدی بابا اینجوری خوابیده ادای بابا رو در آوردی.

12 آبان.برات این چتر و خریدم.

13 آبان.اینم عکس موهات وقتی میبافم.

14 ابان.

امروز جمعه 15 آبان.وای خیلی وقته که برات ننوشتم واسه اینکه نت نداشتیم اومدم با یه عالمه حرف,اول بگم از هفته ی گذشته که داشتیم با هم کتاب رنگ آمیزی کار میکردیم که تا عکس آبنبات و دیدی هوس کردی و با هم رفتیم بیرون تا برات بخرم وقتی داشتیم برمی گشتیم داشتم باهات حرف میزدم و میخواستم مجابت کنم که ممکنه گاهی مامان نتونه از خونه بیاد بیرون و بلافاصله چیزی رو که خواستی برات تهیه کنه بهت گفتم اگه مامان نی نی چیزی رو که خواسته براش نخره نی نی باید چیکار کنه؟با اون همه فلسفه چینی که برات کرده بودم توقع این جواب و نداشتم خیلی محکم گفتی باید گریه کنه,نی نی حق داره گریه کنه تعجب  .خوب حالا یه چند وقتیه که با هم کتابای رنگ آمیزی و بعضی از کتاب هایی که برای شناخت مفاهیم و...است و کار میکنیم ومیخوام یکم برای مهد آمادت کنم واسه همین خیلی به به و چه چه می کنم خوب شما هم یاد گرفتی و یه بار که سرگرم بودیم به من گفتی آفرین مامان خیلی خوب رنگ میکنی میبرمت مهد کودک  یعنی حرفهای خودم و دوباره به خودم برمیگردونی.چند روز پیش به بابا می گفتی بابا شما آقایی؟ مامان خانومه منم خانومم , از یه سری کلمه ها مثل همین و می خوای (همین و می خواستی) احساس می کنم,زیاد استفاده می کنی یه بارم از مامان پرسیدی مامان خاله زهره به رحمت خدا رفته منم گفتم بله گفتی خدا بیامرزدش .

روز 12 آبان برای اولین بار طعم آدامس و چشیدی و اینقدر شیرین میخوری که تا بخوای بهت میدم و قیافت و موقع جویدن تماشا می کنم آخه خیلی بامزه میخوری .

16آبان.

17 ابان.روی تمام دستگیره های کابینت و هویج چیده بودی.

19 آبان. در حال خوردن کورن فلکس صبحانه ی مورد علاقه ت.

22 آبان.لباس پوشیدنت به انتخاب خودت بوده.

وقتی نمیزاری ازت عکس بگیرم.

23 آبان.دستهای هنرمند کوچولو.

سه شنبه 26 آبان.دختر مامان این روزا خیلی با هم مشغولیم,مامان بیا با کتابام کار کنیم,این جمله ایه که این روزا زیاد از شما شنیده می شه یا می گی مامان حوصله داری با هم نقاشی کنیم حالا یا با پاستل یا ابرنگ یا مداد رنگی و اگر راستش و بخوای مامان خیلی از کارات راضیه چون خیلی مرتب و باسلیقه کار می کنی وقتی با آبرنگ کار می کنی شاید به اندازه یکی دو قطره آب روی میز بریزه یا یکمی انگشتت رنگی بشه با مداد رنگی و پاستل هم که کار می کنی بعد از اتمام کار همه رو جمع می کنی که خوب این خیلی خوبه.دیگه کمتر از خونه میریم بیرون چون خیلی هوا سرده واسه همین تو خونه سرگرمت می کنم گاهی با خمیر گاهی همین کتابا و نقاشی و بازی با عروسک و ... .امروز صبح از ساعت 7 بیدار شدی منم یکم تو تخت موندم بعد دیدم دلم شور میزنه آخه تنهایی رفته بودی تو حال و آشپزخونه و... بلند شدم داشتم برات پنکک درست میکردم (آخه بهش میگی شیرینی مامان و خیلی دوستش داری)بابا هم خواب بود شنیدم یکی از کتابات و به اسم من مامان عروسکم و داشتی از حفظ میخوندی منم تو آشپزخونه با تعریف و تمجید ازت ترغیبت میکردم به خوندن نمیدونی چه لذتی داشت شنیدن اون جملات قلنبه از شما بابا هم شنیده بود و وقتی از جاش بلند شد ازت تعریف کرد و بهت جایزه داد.یه چند روزی می شه مامان و اینجوری صدا می کنی" مامان جونم"نمیدونم لذت شنیدن این کلمات و چجوری توصیف کنم واقعا شیرینه اونم از یه دختر شیرین زبون گاهی اوقاتم ازت می شنوم می گی مامان واقعا دوستت دارم این جمله هم ورد زبونته "من مامان و بابام و دوست دارم" فکر کنم بلا خانوم میدونی من و بابا چه کیفی می کنیم واسه همین پشت هم تکرار می کنی.چند وقتیه بابا یهت می گه سپینا چی میزنی منظورش اینه که چی میخوری یا میگه با هم صبحونه چی بزنیم؟؟چند شب پیش که داشتیم آماده میشدیم واسه خواب ازت پرسید بزنیم؟؟در جواب گفتی نصفه شبی چی بزنیم؟؟ 

حالا بگم که خیلی زود از دست بابا ناراحت میشی از بس همیشه بابا باهات مهربونه فقط کافیه یکم بهت اخم کنه چنان بغض می کنی و میری یه جاییکه تازگی واسه قهر کردنت پیدا کردی,حالا اونجا کجاست پشت ناهار خوری کنار رادیاتور میری اونجا و وانمود می کنی داری گریه می کنی مثل دیشب که بابا داشت باهات شوخی میکردی آروم میزد رو پات که دیدم گفتی من و میزنی ؟؟الان میرم یه جای دیگه میشینم دیگه پیشت نمیشینم بابا هم که تعجب کرده بود اومد بغلت کرد و معذرت خواهی کرد گفت باهات شوخی کردم .

یه سری کلمه هاست که دیگه یاد گرفتی کجا بکار ببری مثل لطفا ,معذرت میخوام ,ببخشید ,اجازه میدی؟؟  قربونت برم دختر دوست داشتنی من روزی هزار بار بهت می گم سپینا دوستت دارم خیلی خوشحالم که شما رو دارم وقتی این جملات و میشنوی مثل یه آدم عاقل بهش فکر میکنی یا حتی وقتی راجع به یه موضوع میخوام باهات حرف بزنم به صورتم نگاه میکنی و گوش میکنی تا اونجا که اگه کاری پیش بیاد و حرفم نصفه بمونه ناراحت میشی می گی بقیه ش و بگو.تازگی قوه ی تخیلتم خیلی خوب شده و برامون داستان تعریف می کنی و یه دوست خیالی شده شخصیت داستانت چون همش میگی دوستم این کار و کرد اون کار و کرد.راستی امروز با هم یکم با قیچی کار کردیم قبلا قیچی بهت داده بودم ولی قیچی کاغذ بری بود که حتی کاغذم نمیبرید ولی امروز در کنار هم با یه قیچی کوچولوی تیز کار کردیم آخه دخترم باید داسه رفتن به مهد آماده بشه دیگه.در مورد نقاشی هاتم خبر خوب اینه که دیگه از حالت خط خطی خارج شده و داری یه چیزایی می کشی مثلا یاد گرفتی سیب می کشی یه گردی که یه قسمتش و پر رنگتر میکنی یعنی شاخه شه یا خیلی برای رنگ آمیزی سعی می کنی رنگت از خود شکل بیرون نزنه.خلاصه خیلی دختر گل و ماهی هستی و خدا رو بابت داشتنت هزار بار شکر میکنم. 

این کار کلاژه دو نفرمونه,با کاغذ رنگی عدس و لوبیا و بعد هم با آبرنگ.مامان به کاغذ رنگی چسب میزد شما میچسبوندی.

چهارشنبه 27 آبان.الان ساعت 5:15 عصره و شما یه نیم ساعتیه خوابیدی آخه الان چه وقته خوابه؟؟؟حتما امشبم میخوای تا 12 بیدار بمونی؟؟عصبانیشوخی میکنم عشقم هر وقت دلت خواست بخواب و بیدار شو الان زمان واسه خودته هر کاری دوست داری بکن در حال حاضر برنامه ی خاصی در کار نیست که بخوای زود یا دیر بیدار بشی واسه همین لذت ببر .دیشب میدونی بابا به من چی میگه؟ میگه داره کودکیت دوباره برات تکرار میشه خوب حرف درستیه دقیا داره همین اتفاق می افته انگار تمام گذشته رو دارم دوره می کنم گاهی کارایی رو که تو کودکی خودم نکردم با هم انجام میدیم که خیلی لذت بخشه خدا این روزا رو نصیب تمام کسایی که دوست دارن بکنه.صبحم بابا بهم گفت خیلی داری با این دخترت حال میکنی ها,میدونی چرا اینو گفت؟؟؟ چون دیشب اومد کنارت دراز کشید تا خوابت برد چراغ که خاموش بود و من نمیدونستم چرا نمیخوابی ولی بابا بهم گفت سپینا دماغش و گذاشته بود رو بینی من و سرش و تکون میداده خلاصه کلی شیطنت کردی تا خوابت برد.سپینا میدونی لفظ مامان جونم به چی تغییر کرده ؟؟مامان جونه من .بغل

وقتی پات و تو کفشه مامان میکنی.

پنج شنبه 28 آبان.سپینا در پارک.

جمعه 29 آبان.سپینا جونم میخوام برات بگم از صبح که برات تخم مرغ آب پز کرده بودم و داشتی میخوردی منم مشغول غذا درست کردن بودم چون خیلی زرده رو دوست نداری اومدیم و یک کوچولو خودم بهت دادم که بهم گفتی مامان مزاحم شما نمیشم شما به کارات برس خودم میخورمقه قهه  اینقدر خندم گرفته بود گفتم اخه مامان دوست داره به دخترش صبحانه بده و دیگه کشیدم کنار  تا آخرش خوردی و تشکر کردی و بلند شدی.حالا از پریشب بگم که ازت شنیدم که گفتی من میترسم  جریان این بود که نصفه شب ساعت 2 با گریه بیدار شدی و عروسک دلقکت و خواستی اول گفتم نه فردا صبح که وقتی دید کوتاه نمیایی گفتم برو خودت برش دار وقتی از تخت اومدی پایین و تو حال و نگاه کردی ترسیدی چون همه جا تاریک بود,منم که کلافه و عصبی شده بودم برات آوردمش .وقت خواب هم داشتم در مورد دل شکستن باهات حرف میزدم گفتی من دل مامان محبوب و شکستم دوباره ادامه دادی خوب اگه بیاد اینجا کجا میخواد بخوابه خودش که تخت داره!!!میدونی چرا این حرفا رو میزدی؟چند وقت پیش که مامان محبوب خونمون بود وقت خوابت که شد گفتی خوب مامان محبوب دیگه برو خونتون مامان محبوب هم بهت گفت من میخوام پیش شما بخوابم .

دیشب خاله شمسی و علی اینجا بودن اصرار میکردی بهشون که نرید بمونید منم گفتم اگه بمونن کجا بخوابن؟؟؟آخه فکر میکنی باید برای هر نفر یه تخت باشه تا بتونن بخوابن ,گفتی خوب نمیخوابیم بیدار باشیم چشمامونم باز باشه  اینم یه جواب منطقی.خندونک

[ چهارشنبه 6 آبان 1394 ] [ 14:17 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 52
بازدید هفته گذشته : 87
کل بازدید : 44944
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User