سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

پنج شنبه 6 اسفند 94.سلام به دختر ماهم دیروز 34 ماهگی تموم شد (35 ماهگیت مبارک )و دیگه الان یه خانومه دو سال و یازده ماهه شدی دیگه چیزی به اتمام 3 سالگی نمونده ,دل تو دلم نیست واسه اون لحظه چون قراره یه چیزه دیگه رو هم تجربه کنی ,مهد کودک یا همون مدرسه زبان,از یه طرف واسه اون موقع خوشحالم چون قراره خیلی چیزا رو یاد بگیری و بودن با همسن و سالهات و تجربه کنی از طرفی ناراحت چون باید واسه چند ساعتی ازت دور باشم و البته نگران ,چون نمیدونم میتونی اونجا بمونی و دوام بیاری یا نه دلت میخواد پیشم باشیسوال.که خدا کنه محیط و دوست داشته باشی و عادت کنی.

حالا برات بگم از کارت البته کار که چه عرض کنم باید بگم از خرابکاری هات,تو این چند روز که مامان خیلی به کندی داره کارهای خونه رو انجام میده تا الان دو تا دسته گل به آب دادی یکی پریروز که داشتم اتاقت و تمیز میکردم جعبه ی اسباب بازیت و شکوندی از بس روش می ایستادی و واسه مامان سخنرانی میکردی یکی دیگه هم دیشب که مامان تو حمام مشغول بود و گلدون روی کنسول و شکوندی عصبانی.کندی کار مامان واسه اینه که باید به دخترش هم سرویس بده دیگه واسه همین تا میام درگیر کار بشم باید بیام به شما رسیدگی کنم چشمکالبته واسه خودم هم یه استراحت میشه.پارسال برات نوشتم که حین تمیز کاری مامان شما هم چه کارایی میکردی,امسال کارایی که می کنی از این قراره:اول میری دستمال برمیداری و شیشه پاک کن که بعد از کلی زبون ریختن که این مواد سمیه و ...ازت خواهش میکنم که دست نزنی و بهت پیشنهاد میدم برام کتاب بخونی مثل امروز که شروع کردی به خوندن کتاب.اکثر کتاباتم از هر صفحه یکی دو خطی رو حفظی و بعضی ها رو هم مثل می می نی ,دویدم و دویدم,حامی همیشه بیدار,بیلی بی حوصله به طور کامل حفظی و انگار داری رو خونی می کنی .گاهی اوقات هم میری یکی از عروسک هات و برمیداری و هر چی که دم دستت باشه مثل حوله ,دستمال و...برمیداری مثل پتو می پیچی دورش و دور خونه واسه خودت راه میری و عاشق اینی که بیایی مهمونی یا مثلا رستوران,جریان رستوران هم اینه که برای اینکه بتونم بهت غذا بدم نقش بازی می کنم که من صاحب رستورانم و شما مشتری و به من می گی خانوم رستورانی و منم با این ترفند میتونم بهت غذا بدم ولی گاهی اینقدر موقع غذا دادن بهت باید حرف بزنم و برات چیزای مهیج تعریف کنم که در حال گوش کردن بتونم چند قاشقی بهت غذا بدم آخه خیلی دوست داری برات حرف بزنم و منم کلی داستان از خودم سرهم می کنم که اگه اینا رو بنویسم فکر کنم یه نویسنده ی پرطرفدار بشم گاهی خودم تعجب میکنم که چطور فی البداهه این چیزا به ذهنم میاد البته ناگفته نماند که موقع حمام کردن هم از این قصه گویی ها داریم.

وقتی برات از گذشته حرف میزنم ,اونموقع که شما نبودی ,همش می گی من تو دلت بودم ؟؟؟یه بار گفتم نه پیش خدا و فرشته ها بودی مثل اینکه دیروز این حرف تو ذهنت بود چون سر میز شام  طبق معمول یه چیز و بهونه کرده بودی و میخواستی گریه رو شروع کنی و بابا داشت باهات حرف میزد که این کارا بده و... که یدفعه گفتی میرم پیش خداها که وقتی من این حرف و از دهنت شنیدم خیلی جلوی خودم و گرفتم که گریه نکنم و به بابا گفتم دیگه ادامه نده و در حالیکه اشک تو چشمام جمع شده بود محکم سرت و به سینه م فشار دادم و تو دلم گفتم خدا نکنه .گریه

جمعه7 اسفند. یکی دیگه از نقاشی هات که واضحه.

دوشنبه 10 اسفند.الان ساعت 8:20 صبحه و هنوز خوابی,دیروز عصر با بابا رفتی مغازه اینقدر اونجا ورجه وورجه کرده بودی که بابا رو کلافه کرده بودی منم که زنگ میردم حالت و بپرسم خودت زود می گفتی مامان تمام دستام و خاکی کردم و گزارش کارای اشتباهت و میدادی.وقتی عصر از خونه رفتی بیرون همش در حال فکر کردن به کارایی بودم که وقتی هستی نمیشه انجام داد مثل جمع کردن یه سری لباسها و وسایلت,کارایی که باید با کامپیوتر انجام بدم و...خلاصه کلی هول شده بودم که از کجا شروع کنم بابا که گفت ما رفتیم واسه خودت استراحت کن و بگیر بخواب چون از صبح مشغول تمیزکاری بودم دلش برام سوخته بود ولی نتونستم وقتم و صرف خواب کنم تازه بهت قول پیتزا رو داده بودم اول زود آماده شدم از خونه زدم بیرون باید خرید میکردم قارچ و... فقط نیم ساعت خریدم طول کشید ولی تو این مدت کوتاه واسه خودم یه مانتو و یه شال هم خریدمچشمک.وقتی برگشتم خونه غذا رو آماده کردم و رفتم سراغ بقیه کارم ولی همش آیفون و میزدم و نگاه میکردم ببینم کی برمیگردیت آخه دلم برات تنگ شده بود.واسه خودم چای ریخته بودم و مشغول خوردن بودم که صدای اسانسور و شنیدم زود اومدم به استقبال که دیدم تو بغل بابا خوابی تا صدام و شنیدی چشمات و باز کردی و اومدی تو بغلم اینقدر محکم بهم چسبیده بودی که معلوم بود دلتگ شدی خلاصه دستات و حسابی شستم و بهت شام دادم یکم برام تعریف کردی که اونجا چیکارا کردی,برخلاف تصورم که فکر میکردم خسته شدی زود میخوابی دیر خوابت برد فکر کنم همون چرتی که تو مسیر زدی سرحالت کرده بود.حالا دیگه قراره از این به بعد بیشتر با بابا وقت بگذرونی خصوصا روزاییکه مامان کارش زیاده مثل دیروز ,خیلی دلم برات سوخت وقتی در حال کار بودم اومدم دیدم رو تخت من لحاف و کشیدی رو سرت اول فکر کردم داری بازی می کنی بعد دیدم خوابت برده . 

11 اسفند.

پنج شنبه 13 اسفند.الان که دارم برات مینویسم خونه نیستی و بابا دوباره بردت مغازه البته امروز سه چرخه ت رو هم برده که اونجا بازی کنی چون این روزا که مامان هنوز کارش تموم نشده خیلی تو خونه حوصله ت سر میره با اینکه بیرون هم میبرمت مثل دیروز که هم صبح هم عصر رفتیم بیرون و کلی راه رفتیم ,ولی تو خونه کلافه میشم از بس باید بگم به این دست نزن به اون دست نزن آخه صبح اسپری شیشه شوی رو ریخته بودی تو تنقلات سر میز و به من گفتی مامان از اینا نخوریا سمیه شیطان.از خونه تکونی فقط اشپزخونه مونده که خودش یکی دو روز کار داره با یکم خورده کاری دیگه ولی قسمت اعظم کار انجام شده.

سپینای مامان اگه بخوام از خودت بگم ,همچنان وقتی نمی تونی کاری رو انجام بدی به جای کمک خواستن از مامان شروع می کنی به جیغ کشیدن که این خیلی من و بابا رو ناراحت می کنه نمیدونم بچه های دیگه هم عکس العملشون اینجوریه یا نه خلاصه اگه این جیغ و فریاد نبود اصلا حرف نداشتی,دیگه اینکه خیلی به کتاب وابسته شدی که گاهی اوقات خودمم کلافه میشم از بس همش ازم میخوای برات کتاب بخونم حالا خوندن به کنار در مورد اینکه چجوری کتاب و تو دستم بگیرم هم نظر میدی و ...ولی با تمام این کارا و حرفا مامان و بابا یه عالمه دوستت دارن.محبت   

17 اسفند.وقتی با هم کیک درست می کنیم...

سه شنبه 18 اسفند.ساعت 3/5 ظهره و شما خوابی پریشب موقع خواب به من گفتی مامان من نمیخوام بخوابم منم گفتم باشه بیدار بمون ولی دیگه نمی تونی بیایی تو اتاق من پیش من بخوابی,بعد از یکم فکر دنبالم راه افتادی گفتی مامان این حرف آخه درسته که می گی نیا پیش من بخواب پس من کجا بخوابم؟؟؟حالا ول کن هم نبودی و همینطوری هر جا میرفتم میومدی و حرفت و تکرار میکردی خنده.از دیروز هم یاد گرفتی می گی مامان به من بی احترامی نکن ,آخه فقط کافیه یکم مامان صداش و ببره بالا اونموقع است که شروع به اعتراض می کنی این و گفتم که بدونی از الان به بعد دیگه نمیشه بهت گفت بالای چشمت ابرو زود بهت بر میخوره و ناراحت می شی.

وای که این روزا چه خوبه وقتی تو این هوا دست تو دست هم میریم بیرون و اینقدردر اطراف چیزای مختلف میبینیم از دستفروش ها گرفته تا آدمهای جورواجور که خستگی پیاده روی رو احساس نمیکنیم,حتی وقتی به خیابونمون نزدیک میشیم دست مامان می کشی و میخوای بری تو مغازه تا شاید دیرتر برگردیم خونه البته اینم بگم که بیشتر به عشق دیدن حاجی فیروز میایی بیرون و امکان نداره از جلوی نونوایی رد بشیم و نگی مامان نون بخریم و تا برسیم خونه از بس نون خالی میخوری که سیر می شی ,ولی اعتراف کنم که خیلی از پیاده روی کردن باهات لذت میبرم و یه جوری برنامه ریزی می کنم که یا صبح یا عصر حتما بیرون بریم مثل امروز که قراره دوباره با هم کلی راه بریم.

حالا یه چیز دیگه بعد از برنامه ی عمو پورنگ که برات جذاب بود و الانا دیگه نشون نمیده ظهرها از شبکه پویا برنامه عروسکی بزبزقندی رو هم خیلی دوست داری و بدون حضور من هم تماشا می کنی و بعضی وقتا تازه بهونه می گیری که مامان چرا تموم شدعینکدیگه اینکه خدا رو شکر حمام رو خیلی دوست داری و وقتی میخوایم بریم اینقدر با خودت وسیله برمیداری و کلی بازی می کنی و به زور میارمت بیرون بلا. 

شنبه 22 اسفند.

سه شنبه 25 اسفند.دخترم چند روزی بیشتر به پایان سال نمونده بیرون که میریم خیابونا پر از مردم که همه در تکاپو هستن والبته هفته ی دیگه خبری از این همه جنجال و هیاهو نیست و یه آرامش خاصی برقرار میشه که البته من هم این شلوغی رو دوست دارم هم اون خلوتی رو چون چند روزی بیشتر طول نمیکشه و دوباره همه چیز به حالت عادی برمیگرده وبه خاطر این موقتی بودنه که هر روز میبرمت بیرون بعضی روزا مثل دیروز که هم صبح میریم بیرون و هم عصر...از روز جمعه سبزه مون و مثل پارسال که با کوزه درست میکردم سبز کردم ولی نمیدونم چرا خیلی خوب نشده حالا شاید تا چند روز دیگه بهتر بشه .شنبه هم با بابا رفتیم سه تا ماهی خریدیم که اینقدر بیچاره ها رو تا بیاریم خونه تکونشون دادی که من گفتم حتما میمیرن ولی خدا رو شکر تا الان زنده هستن.دیگه اینکه الان که ساعت 9 صبحه تازه بیدار شدی و داری برام شیرین زبونی می کنی و میخوام بهت صبحانه بدم و حرفام نصفه کاره موند اگه تونستم دوباره میام.محبت

در حال چیدن سفره هفت سین.مامان و کشتی تا متقاعدت کردم که نباید دست بزنی ولی به محض اینکه کسی می اومد خونمون تمام ظرفها وسط پذیرایی بود و براشون توضیح میدادی چه چیزایی تو ظرفه و با ذوق می گفتی بیایید هفت سینمون و ببینیدچشمک.

شب چهارشنبه سورس با آیلین کوچولو نوه ی همسایه مون.

و در آخر که هوس کردی بشینی تو کالسکه آیلین.عصبانی

شنبه 29 اسفند 94.بوی نو شدن می آید....ولی تو همیشه رفیق کهنه ی من بمان.گندم های هفت سین به گندم های آسیاب شده گفتند:قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت,پایان سالت سبز باد.آرزویم برایت این است:در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن آرام قدم برداری برای"زندگی کردن".

عزیز دلم این آخرین پست امساله  و کمتر از 24 ساعت دیگه امسال هم تموم میشه و ما یکسال دیگه رو با وجود شما پشت سر گذاشتیم .دوست داشتم بیام تا برات از باقیمونده نگفته هام بگم و از خدا بخوام تو سال جدید اول از همه سلامت باشی و بعد هم لبات همیشه خندون باشه و تو دل کوچولوت غصه ای نباشه واسه این می گم غصه که تازگیا تا ناراحت می شی از این کلمه استفاده می کنی و جیگرم و اتیش میزنی با این حرف که مامان من غصه خوردم.آخه دردت به جونم چه غصه ای داری ؟؟

سپینا جونم خیلی وقت ندارم و میرم سر اصل مطلب که تا یادم نرفته برات بگم ,اینکه یه سری چیزا برات شده جزو واجبات مثل اینکه اگه عطسه می کنی حتما باید بهت بگم عافیت باشه یا یه چیزی میخوری وقتی داری توصیفش می کنی و مثلا می گی چقدر خوشمزه است باید بهت بگم نوش جونت.از کتابخوانی نگو که دیگه اشکم و در آوردی هفته ی گذشته دو بار نیمه شب بیدار شدی و می گفتی مامان لطفا برام کتاب بخون,فکر کنم منم خواب آلود اینجوری تونستم راضیت کنم که در گوشت برات قصه تعریف کنم.دیگه اینکه وقتی عصبانیم می کنی منم تو عصبانیت یه حرفایی میزنم شما هم می گی "شما می تونی این حرفا رو به من نگی"خندونکالانم داری اتاق بابا رو تا اونجا که امکان داره کثیف می کنی یه عالمه یونولیت خورد کردی می گم باید به لباست جارو برقی بکشم چون بهت چسبیده می گی آخه من آدمم میرم تو جارو برقی آخه.چشمکواسه عید برات یه سورپرایز دارم اونم به این دلیل که معنیش و فهمیدی و خیلی هم خوشت میاد آخه یه چند باری بدون اینکه بهت بگم بردمت جلوی در پارک و قیافت و دیدم که از خوشحالی حتی چشمات می خندید واسه همین با وجود اینکه اتاقت پر از اسباب بازیه برات یه کالسکه و عروسک خریدم .موقع خرید خودت هم بودی و به فرو شنده اشاره کردم که نمیخوام دخترم بفهمه اونا هم کلی گرفتنت به حرف تا من خرید کردم و گفتن قراره عمو نوروز برات کادو بیاره و یه ساعت مچی هم خودشون بهت عیدی دادن که به محض رسیدن به خونه تمام دل و روده ش اومد بیرون,دیروز صبح تا بیدار شدی گفتی عمو نوروز کادوم و آورد؟؟؟خلاصه جون دلم خیلی حرفا میزنی و خیلی کارا انجام میدی که متاسفانه چون خیلی وقت نمی کنم بیام برات ثبتش کنم یادم میره.راستی به جای پنج شنبه آخر سال چهارشنبه رفتیم سر مزار اونم به خاطر اینکه رفته بودیم مراسم تشییع یکی از آشنایان قربون اون دل مهربونت برم چند مرتبه با اون زبون شیرینت هم واسه اون مرحوم هم بابا بزرگ دعا کردی و گفتی خدا بیامرزه ,خدا رحمتشون کنه...الهی آمین.

اینم هفت سین امسالمون که دیگه تموم شد.

یک شنبه اول فروردین 1395.این عکس کادوی شماست که بنا بر باور شما عمو نوروز برات آورده.

اینم یه دختر خوابالو که موقع تحویل سال مامانش بیدارش کرد ولی فرصت نشد که لباسهات و عوض کنم چون از وقتی که از خواب بیدارت کردم تا موقعی که سال تحویل شد و کادوت و دیدی داشتم ازت فیلم میگرفتم .

[ پنجشنبه 6 اسفند 1394 ] [ 15:41 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

10 بهمن.چون یه عالمه از پوشک هات باقی مونده بود و شما دیگه بهشون نیازی نداشتی با کمک شما یه کیک پوشکی واسه سیسمونی کسی که نیاز داشت درست کردیم که خیلی باعث خوشحالیش شد.

چهارشنبه 14 بهمن 94.سپینا در حال حاضر 2 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد,یعنی اینکه مامان 9 روز دیر کرد داشته خندونک.سلام به دختر نازنینم که این روزا صدای جیغش نه تنها برای ما گوشنوازه فکر کنم کل ساختمون هم دارن فیض میبرنعینک.34 ماهه شدنت مبارک باشه خانوم.

عزیز دلم داری روز به روز نشونه های بزرگ شدنت و به نمایش میزاری که یکی از اونا متاسفانه نخوابیدنه اونم کی؟؟...ظهر ها که اینقدر خوب میخوابیدی و تو این فاصله مامان میتونست خیلی کارا رو انجام بده از جمله آپ کردن وبلاگت,ولی الانا فقط کار مامان شده جمع کردن خونه از لباسها و وسایلی که شما هر لحظه هوس یکیشون و داری مثل امروز ظهر که دلت خواست که لباس تابستونه بپوشی یا دیشب که تو خونه با کلاه راه میرفتی و تمام موهات خیس از عرق شده بود و اصلا به حرفم توجهی نمیکردی منم بیخیال شدم ,فکر کردم شاید اینجوری راحت تری ...خلاصه که این روزا ما با شما چه داستانی داریم سوال.

روز شنبه 10.دو تایی با هم رفتیم شهربازی این دومین بار بود که میرفتی شهربازی ,اولین بار ماه پیش بود,شنبه که رفتیم فقط ما دو تا بودیم با صبر و حوصله هر چی رو که میخواستی انتخاب میکردی و همه ی وسیله ها رو سوار شدی غیر از یکی که مناسبه سن شما نبود و اجازه ندادن.چهارشنبه 7 ,هم با خاله فاطی شما و آندیا رو بردیم خانه ی بازی و انجا کلی با ماسه بازی کردی و بهت خوش گذشت.

از اونجاییکه همش مامان داره با شما صحبت میکنه و بیشتر سعی میکنه از شما تعریف و تمجید کنه (البته در قبال کارای خوبت)وقتی مامان بهت گفت شما خیلی دختر فهمیده ای هستی شما هم گفتی مامان بعضی از نی نی ها بی فهمیده هستن که من فهمیدم چی میخوای بگی.اگه بخوام از عادت این روزات بگم بعضی شبا زود میخوابی یعنی اکثرا دیر میخوابی و موقع خواب حتما باید دستم دور کمرت باشه و همش میگی بغلم کن و اینجوری عادت کردی و صبح اگه زیاد بخوابی 10 بیدار میشی وگرنه 9-9/5 بیداری هنوز به تنهایی نمیری بازی کنی خیلی کم پیش میاد که از من دور باشی و بازی کنی بیشتر وسایلت و برمیداری میایی تو آشپزخونه کنار من یا گاهی از وسایل آشپزخونه استفاده میکنی,اشتهات نسبت به قبل کمتر شده که من فکر میکنم واسه اینه که همش تو خونه ایم و خیلی تحرک نداری ,همچنان مامان از ویتامین آ+د و پاستیل های ویتامینی که عمه ویدا برات آورده بهت میده.محبتواسه امروز دیگه چیزی یادم نمیاد فقط بدون مامان واسه هفته ی دیگه یه عالمه کار داره شاید حالا حالاها وقت نکنم بیام برات بنویسم ولی این و بدون که هر کاری هم که بکنی مامان عاشقانه دوستت داره.محبت

چهارشنبه 21 بهمن.تازه از خواب بیدار شده بودی و خودت و این شکلی درست کردی.

وقتی پات و می کنی تو کفش بزرگتر از خودت.

22 بهمن.عکسهای عروسی,که چون دوربین پیش بابا مونده بود و بابا رفته بود بیمارستان نتونستم بیشتر ازت عکس بگیرم .

امروز دو شنبه 26 بهمن.تو دو هفته ی گذشته خیلی مامان سرش شلوغ بود,رفت و امد به خیاطی و پرو لباس و ...  .پنج شنبه ی گذشته یعنی 15 بهمن گذاشتمت خونه ی خاله زهره و خودم رفتم خیاطی 2 ساعتی نبودم و وقتی اومدم دنبالت خاله جون گفت خیلی دختر خوبی بودی از اونجا هم برگشتیم خونه و با خاله رفتیم خونه خاله زهرا که اونجا دایی علیرضا و خاله فایزه رو دیدی و کلی ذوق زده بودی بعدش رفتیم دنبال بابا سیامک و خرید که خیلی خرید کردن و دوست داری خصوصا اون قسمتی که میشینی تو سبد خرید برات خیلی جذابه.

روز یکشنبه 18 بهمن وقت پرو داشتیم با هم رفتیم و خیلی خانوم بودی ولی روزی که باید لباسمون و تحویل میگرفتم خاله زهره هم زحمت کشید و باهامون اومد و اونروز یکم بد قلقی کردی چون خوابت می اومد ولی بعد از 2 ساعتی که اونجا بودیم کارمون تموم شد و تا رسیدیم خونه ی خاله زهرا شما خوابت برده بود و یکساعتی هم اونجا خوابیدی.

پنج شنبه 22 بهمن هم که عروسی دعوت بودیم میخواستم ببرمت آرایشگاه ولی فکر کردم شاید خسته بشی واسه همین پیش بابا موندی تا من رفتم و برگشتم بعد شما رو هم آماده کردم و رفتیم.خیلی باغ قشنگی بود ولی تو سالن اینقدر سرد بود که از ترس سرما خوردن با پالتو نشستیم .ولی بهت خوش گذشت کلی با بابا رفتی رقصیدی و اصلا مامان و اذیت نکردی فقط نمیدونم چرا با مامان محبوب بدرفتاری میکردی که منم سعی میکردم حواست و پرت کنم.خلاصه بابا وسطای جشن بهرام آقا رو برد بیمارستان چون حالش خوب نبود و ما با ماشین سامان جان برگشتیم در کل اونشب هم یه خاطره شد.

شنبه 24 بهمن خاله منصوره اینا رو شام دعوت کرده بودم وقتی اومدن خیلی خوب بودی و همش سروش پسر سمیرا جون و صدا میکردی که بیاد باهات بازی کنه ولی وقتی داشتن میرفتن چنان جیغای بنفشی میکشیدی و می گفتی دوست ندارم که برن.خیلی برات مختصر و مفید نوشتم از ترس اینکه مبادا بیدار بشی آخه خیلی خوابت کم شده غمگین.

27 بهمن و سه شنبه.توی آتشگاه با خاله زهره,خاه زهرا ,خاله فاطی و ساناز جون.اینقدر کاج ریختی تو آتیش که دیگه اون اطراف دیگه میوه ی درخت کاج پیدا نمیشدخندونک.

2 اسفند و یک شنبه.

تو را از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری...

و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش میدارد

و

بعدها یاد میگیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی

از عروسک هایت تا آدم های دور و برت...

همه ی زندگی صحنه های یک فیلم است

سعی کن تا از هر سکانس و صحنه ی فیلم لذت ببری

نگران آخر فیلم نباش

هر وقت تمام شد خودش می نویسد پایان...

عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد

نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.

دخترم آخرین ماه از سال 94 هم از راه رسید و سومین زمستون با هم بودن هم داره سپری میشه,امروز صبح بود که از ته دلم از خدا بابت داشتنت تشکر کردم وقتی که دارم حس میکنم برام یه مونس یه همدم و هم صحبتی و چقدر جای نداشته هام و پر کردی و با حرفهای شیرین و البته به جا کاری می کنی که مامان سر تا پات و غرق بوسه میکنه خصوصا این اواخر که خیلی هم به زبون میاری که مامان من دوست ندارم شما از دستم ناراحت باشی و چقدر هم داری سعی می کنی که به قول خودت دختر خوبی باشی.امروز برای اولین بار تو خونه به مدت یکی دو دقیقه تنها موندی ,اونم به این دلیل که پستچی اومده بود و دیدم تا بخوام آماده ت کنم خیلی زمان میبره ازت پرسیدم میمونی تا من برم پایین و برگردم که گفتی باشه منم گفتم مامان و از آیفون ببین باهات بای بای میکنم,نفهمیدم چطور رفتم پایین و اومدم وقتی برگشتم دیدم پشت در منتظرم وایسادی بعدم گفتی شما مامان منی نمیشه که من و تنها بذاری. 

پارسال این موقع خونه تکونیمون تموم شده بود ولی مامان تازه از دیروز زرنگ شده و از داخل کمدها و کابینت ها شروع کرده تا در آخر به ظاهر برسم به این خاطر که از اینطرف تمیز میکنم از اونطرف خونه مثل قبله آخه دخترم سعی میکنه بهم کمک کنه واسه همین هر چی که میره سر جاش چند ثانیه طول نمی کشه که دوباره برمیگرده وسط خونهزبان.راستی مامان محبوب هم جمعه شب رفت پیش عمه ویدا و معلوم نیست کی برگرده ولی فکر نمی کنم کمتر از 6 ماه بشه و تا اونموقع شما کلی خانوم تر شدی.

تو این آخر سالی برات بگم که هنوز هم تو بغل مامان میخوابی و هنوز یک شب نشده که تو تخت خودت بخوابی البته به این دلیل که ازت نخواستم چون وقتی کنارمی خودم هم احساس آرامش می کنم ,موقع خواب هنوز این عادت و داری که باید برات کتاب بخونم ولی تعداد کتابا کم شده یعنی بیشتر از دو تا کتاب نمیخونم ولی در طول روز هر زمان مامان و بیکار گیر بیاری کتاب میاری تا برات بخونم.بعضی روزها پیش میاد که ظهر اصلا نمیخوابی یا مثل امروز در حد نیم ساعتی میخوابی,عصر که میشه با هم میریم پیاده روی البته به پیشنهاد خودت که میگی مامان نریم خونه ی کسی بریم پیاده روی خدا رو شکر از اون بچه هایی نیستی که تو خیابون همش بهانه ی چیزی بگیری و نق بزنی و دست تو دست مامان هر جا برم میایی فقط وقتی خسته میشی سرعتت کم میشه,سپینا مامان از قدم زدنت کنارت لذت میبره الانم داری دور و برم می پلکی بیشتر برات نمینویسم با اینکه هنوز حرف دارم.

[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 17:16 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

8 دی 94.سلام به گل دخترم اومدم با یه عالمه حرف ولی نمیدونم میتونم تا بیدار نشدی همه رو بگم یا نه.اول بگم خوابت از بس کم شده واسه همین مامان تاخیر داشته برای تبریک 33 ماهگیت عزیزتر از جونم 33 ماهه شدنت مبارک,امروز یه خبره دیگه هم دارم ,اینکه یکسال از تاریخ ترک شیر خوردن شما خانوم خانوما میگذره یعنی پارسال تو همچین روزی بود که از ظهر به بعدش دیگه مامان عزمش و جزم کرد که دیگه به دخترش شیر نده.

سپینا جونم نمیدونم از کجا باید شروع کنم چون نزدیکه 2 هفته ای میشه که وقت نکردم برات بنویسم و تو این مدت خیلی حرفها زدی که برام جالب بوده و خیلی کارا که گاهی متعجب شدم گاهی خوشحال گاهی...غمگیناول بگم که به سکسکه میگی سکته,دیگه اینکه یکی دو بار این کار و انجام دادی نمیدونم از کجا یاد گرفتی میگی حالا که من و دوست ندارید من کوله پشتیم و برمیدارم از خونتون میرم تعجبدرصورتیکه همیشه اگه کار بدی انجام دادی مامان گفته کارت و دوست ندارم میری کوله ت و از تو کمد در میاری میندازی به گردنت و مثلا داری میری تا اینکه مامان یه بار بهت گفت باشه هر وقت آماده شدی بگو در و برات باز کنم گفتی حالا که نه فعلا با هم صحبت کنیم.بعد هم سر و کله ی یه موجود خیالی تو خونمون پیدا شده به اسم ویکتوریا که هر کار غلط  و اشتباهی رو به اون نسبت میدی مثل اینکه ویکتوریا راه میره خوراکی میخوره ویکتوریا اسباب بازیهاش و تو خونه پخش کرده و...تازه گاهی کار به جایی میرسه که در خونه رو باز میکنی و بیرونش میکنی.میدونی بیشتر اوقات چجوری سر میز نگهت میدارم تا از زیر غذا خوردن در نری شروع میکنم برات داستان تعریف میکنم از یه نی نی که چنین و چنان کرده و چنان محو داستان میشی که تا صحبتم قطع میشه دوباره خواهان ادامه ای منم تا اونجا که بتونم و ذهنم کمکم کنه برات قصه میبافم همین باعث شده که شما هم بعد از خوردن غذا همون داستانهای مامان و با یکم تغییر تحویلش بدی مثلا شروع میکنی تعریف کردن که من و نینیم رفته بودیم بیرون نی نی گفته من پفک میخوام ,پفک هایی که آفتاب خورده و...یه بار هم گفتی من و نی نیم با باباش رفته بودیم پارک گفتم بابای نینیت کیه؟ گفتی شما نمی شناسیش زبان.برای شب یلدا داشتم برات چیز کیک درست میکردم و شما هم طبق معمول کنارم بودی همون روز بابا دستش درد گرفته بود و وقتی داشت باهام تلفنی صحبت میکرد حالش و پرسیدم,پرسیدی دست بابا چی شده گفتم درد میکنه گفتی بهش بگو اومد خونه من بوس جادویی میکنم خوب میشه گفتم خوب بیا خودت بگو مشغول خوردن بودی گفتی فعلا دستم کثیفه بعدا تا دستت و شستم گفتی مامان زنگ بزن به بابامبغلچند روزیه که میگی من به شما محبت میکنم چون به شما اهمیت میدم این کلمات و چنان با تحکم و تشدید دار میگی که ...

روز شنبه 6 دی سال بابای بابا بود رفتیم سر مزار تا حالا این همه کبوتر یه جا ندیده بودی وقتی کبوترها نشسته بودن غذا بخورن دویدی طرفشون تا پر زدن چنان ذوقی کرده بودی که چشماتم داشتن میخندیدن بعد دیگه بهت گفتم که بزار غذاشون و بخورن دستت و گرفتم و برای اولین بار رفتی به امامزاده و داخل حرم که رفتیم یه دختر کوچولو ضریح و گرفته بود با قلدری بهش میگفتی دست نزن و خودت محکم دستت و به ضریح گرفته بودی دیگه وقتی بهت گفتم که همه دارن دعا میکنن و اون نی نی هم داره دعا میکنه بی خیالش شدی ولی خوب این اولین تجربه ت بود.

چند شب پیش داشتیم با عمه ویدا تلفنی صحبت میکردیم درخت کریسمسشون و بهمون نشون داد ازت پرسید سپینا خوشکله؟؟گفتی آره خیلی قشنگه, ولی هوا آلوده است ما نمیتونیم بیاییم خونتون حالا یه روزی میاییم که من و بابا زدیم زیر خنده چنان حرف میزدی که انگار خونشون همین بغله ,اینجا کجا آمریکا کجاقه قهه.

یک سال از شیر نخوردنت میگذره.

پنج شنبه 10 دی.

13 دی.از اونجاییکه گوشت و سوراخ نکردم و خیلی زیاد هوس گوشواره میکنی برات گوشواره انداختم.

امروز سه شنبه و 15 دی.الان کنارم نشستی و ازم سوال میپرسی منم هم دارم مینویسم هم جوابت و میدم اینم بگم که تازه حالت بهتر شده چون از دیروز تا حالا تب داشتی و بیرون روی شدید و دل پیچه و...خلاصه حال نداشتی صبح هم از ساعت 5 بیدار شدی و تو دستشویی بودی تا ساعت 7 که یکم بهتر شدی بهت صبحانه مختصری دادم دوباره خوابیدی.وقتی اینجوری بیحال میشی هم دلم برات میسوزه هم دلم میگیره اونوقته که قدر اون جیغای بنفشی که رو سرم میکشی و میدونم دلم میخواد بلند شی همه جا رو بریزی و بپاشی و... ولی خدا رو شکر که الان حالت خوبه.

چند روز پیش گیر داده بودی که مامان من و ببر واکسن بزنم حالا هر چی بهت میگم نمیشه متوجه نمیشدی تا اینکه گفتم بریم عکسهای کوچیکی هات و ببینیم و فیلمی که واکسن زده بودی و نمی تونستی راه بری و برات گذاشتم نشون به اون نشون که هوس لباسهای پارسالت و کردی خدا رو شکر که چند تایی دم دست داشتم و تنت کردم چون خونه رو گذاشته بودی رو سرت منم با خودم عهد کردم که حالا حالاها بهت نشون ندم.

روز یکشنبه خونه مامان محبوب دعوت بودیم چون مراسم داشت و وقتی از خواب بیدار شدی ساعت 4 رفتیم پایین دختر دوست مامان محبوب بارداره و همه بهت گفتن که نی نی تو دلشه اول که با تعجب بهش نگاه میکردی و وقتی اومدیم بالا یکی از عروسکهای کوچولوت و میکردی زیر لباست میگفتی این نی نی منه نمی تونه راه بره و توضیحات دیگه.اونجا هم که بودیم در آخر چون حوصله ت سر رفته بود چنان جیغی کشیدی که بریم خونمون آخه اونجا دو تا پسر بچه همسن و سال خودت بودن اول یکم باهاشون بازی کردی ولی وقتی دیدی هر جا میری دنبالت میان کلافه شدی و دیگه اومدیم خونه ی خودمون ولی همون شبم به مامان گفتی دلم درد میکنه ولی خیلی جدی نگرفتم و فکر کردم شاید اونجا برای رفتن به دستشویی تنبلی کردی و این بود که تا الان ادامه داشت.اگه میبینی جملاتم پشت هم نمیره واسه اینه که کنارمی و حواسم بهته.محبت

16 بهمن.وقتی دامنت و سرت کردی.

پنج شنبه 17 دی.دخمل نازم تازگیا یاد گرفتی خودت به تنهایی میری تو حمام و دستت و میشوری آخه فقط دستت به رو شویی حمام میرسه و با صابونی که حاج خانوم دوست مامان محبوب بهت داده دستت و میشوری و کلی هم ذوق میکنی که خودم دستم و شستم و من و بابا هم از طرفی خوشحال میشیم و از طرفی هم دلمون میگیره که دخترمون چه زود داره بزرگ میشه.بوس

 الان که دارم مینویسم ساعت نزدیکه ۱ بامداده و به قول خودت نصفه شبی میخوام از دل تنگیم برات بگم(اخه عصر بهت گفتم کارم که تموم شد میبرمت بیرون,گفتی میخوایم کحا بریم نصفه شبی؟؟!!)از اونجاییکه تازگیا به برنامه عموپورنگ علاقمند شدی منتظر شروعش بودیم که یه برنامه ی دیگه به اسم بچه های دیروز که برمی گشت به دوران کودکی مامان شروع شد با دیدنش بد جور دلتنگ شدم دلتنگ اوناییکه از دست دادم دلم میخواست هق هق گریه کنم ولی چه کنم که با کوچکترین تغییر مامان متوجه میشی و منم دلم نمیخواد دختر کوچولوم ناراحت بشه ولی خیلی سخته ها از وقتیبدنیا اومدی مامان نتونسته یه دل سیر گریه کنه.گریه

در حال خشک کردن موی بابا.تا بابا سشوار و روشن می کنه میدویی پیشش و می گی مامان بیا یه عکسه پدر دختری بگیر.

18 دی.امروز ظهر مامان محبوب یه سر اومد خونمون و از اونجاییکه وقتی صحبت میکنه ما دیگه حواسمون به شما نیست و مامان هم بهت گفته که خوب نیست به کسی بگی ساکت باش,چون وقتی یکی داشت حرف میزد و شما هم میخواستی حرف بزنی میگفتی ساکت باش منم میخوام حرف بزنم که بهت گفتم این و نگو فقط اگه بگی منم میخوام حرف بزنم کافیه,و امروز همش سوال میکردی مامان محبوب کار خوبیه ادم به کسی بگه ساکت باش؟؟که من و بابا فهمیدیم بد جوری داره بهت فشار میاد که بهت توجه بشه.صبحم بابا داشت میرفت سرکار گریه میکردی که بابا نرو اخه من و مامان تو خونه تنها میمونیم.نیشخند

شنبه 19دی.یه خبر خوب دارم امروز واسه روز پنجشنبه به تولد نیوشا جون دعوت شدی با تم السا.حالا مامان باید ببینه چجوری می تونه از پسش بربیادچشمک.و یه خبر دیگه اینکه امروز خودت برای اولین بار رفتی تو تختت ,داشتم برات چیپس درست میکردم که دیدم صدات از اتاقت میاد اومدم دیدم صندلی تو اتاقت و گشیدی جلوی تخت و رفتی تو تختتعجبهیچی دیگه از این به بعد کار مامان در اومد.حالا یه خبر ناخوشایند اینکه دیشب با تسبیح زدی به صورت بابا و قرار بر این شد بابا یه جوری فیلم بازی کنه که خیلی صورتش و چشمش درد گرفته,بعد از کلی گریه کردن گفتی الان به حساب خودم میرسم پرسیدم چجوری گفتی میزنم تو چشمم تا خودم هم نابینا بشم حالا این حرفا داخل حمام رد و بدل میشد و همون موقع نزدیک بود بیفتی زمین که دوباره گفتی شانس آوردم نیفتادم تو چاهخنده .

23 دی.با تاجی که برای تولد قرار بود به سر بزاری.

24 دی .تولد نیوشا جون.

30 بهمن.

2 بهمن.

یک شنبه 4 بهمن.فردا 33 ماه تمومه که دخترمی ,وصله ی تنمی ,عزیزمی.خوشگلم با هزار مکافات همبن الان که 4/5 بعدازظهره خوابیدی منم میخوام تا بیدار نشدی تند تند برات بگم که این چند وقت چه ها شد.

اول اینکه 25 دی که تولد نیوشا بود رفتیم و کلی خانوم بودی و بهت خوش گذشت اولش تا از ماشین پیاده شدی وافتادی زمین و جوراب شلواریت پر از گل شد ,خدا رو شکر که یه اضافه برداشته بودم چون حدس میزدم با توجه به اینکه رنگش سفیده نیاز به تعویض داره اونجا هم تا آهنگ تموم میشد فکر میکردی تولد هم تموم شده تازه خاله زهره هم تولد دعوت بود و خیلی باعث خوشحالیت بود.دیگه اینکه 22 بهمن به عروسی یکی از اقوام بابا دعوت شدیم و به قوله شما قراره لباس مادر دختری بپوشیم به این علت که هر جا میخوایم بریم با اینکه لباسای خودت خیلی خوشگل و رنگ و وارنگن ولی با یه حسرتی به لباسهای مامان نگاه میکنی و میگی کاشکی منم از اینا داشتم واسه همین تصمیم گرفتم که لباسامون یه شکل باشه حتی مدل مو و...به همین خاطر مامان موهاش و ساده درست میکنه چون دوست ندارم دخترم و مثل خانوم ها درست کنم بیشتر مامان قراره دخترونه باشه تا سپینا خانومانهچشمک.

حالا بریم سراغ حرفای گنده گنده که میزنی دیروز ظهر وقتی بابا اومد خونه خواب بودی یکساعت بعد بیدار شدی یه کم که گذشت نمیدونم به چه دلیلی رو به بابا گفتی میشه آدم چیزی نخره بیاد خونه که بابا با شنیدن این حرفت شوکه شد و رفت تو فکر بعدم گفت خدا به اوناییکه نمیتونن برای بچه هاشون چیزی فراهم کنه خودش کمک کنه که شرمنده نباشن طفلی بابا شب با یه عالمه خوراکی و تنقلات برای شما به خونه برگشت چشمک.

اینم آخرین حرفم که نه جنبه ی گله داره نه هیچ چیز دیگه مامان فقط برای این مینویسه که بدونه و بدونی که تو هر ماه رفتارت چجوریه اخه میدونی من که اینجوریم اگه الان یه مامانی که بچه 1 ساله داره در مورد عادتهای بچه ش بهم بگه دقیق یادم که تو چه سنی چه عادتی داشتی واسه همین هر از گاهی برمیگردم و در موردت میخونم ,حالا چیزی که میخوام بگم اینه که خیلی زیاد جیغ میکشی مثل پنج شنبه که خاله زهره اینجا بود داشتی باهاش بازی میکردی وقتی مامان محبوب اومد از ته دل جیغ میکشیدی نمیدونم چه فکری میکردی من گفتم شاید فکر کردی که اینجوری جو بازیت ممکنه به هم بریزه ... یا اینکه یه کاری رو میخوای انجام بدی نمیتونی به جای صدا کردن مامان و کمک خواستن شروع میکنی به جیغ کشیدن در حال حاضر این چیزیه که مامان و ناراحت میکنه و خیلی دوست دارم برطرف بشه ولی خوب در کل همه چیزات خوبه خصوصا حرف زدنت که خیلی عالیه و من و بابا با شنیدن بعضی جملات از دهنت از تعجب به هم نگاه میکنیم و گاهی اوقات ایراد ما رو هم میگیری مثل اینکه بابا غذا میخوری دهنت نباید صدا بده,مامان تو اشتباهه باید بگی شماخندونک.

در حال معاینه کردن.

[ سه شنبه 8 دی 1394 ] [ 16:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

5 آذر.

امروز سه شنبه 10 آذر 94.سلام به دختر خوب و نازنینم که دیگه واسه خودش خانومی شده ,با 5 روز دیر کرد 32 ماهگیت مبارک باشه الان که دارم برات مینویسم شما 2 سال و 7 ماه و 5 روز از سنت میگذره, ساعت 2:10 ظهره و شما تو خواب نازی.ظهر مامان بعد از مدتها کلم پلو درست کرده بود چنان با اشتها خوردی وقتی اومدم سر میز دیدم گوشتهای قلقلیش هم خوردی و گفتی مامان بازم میخوام نمیدونی وقتی اینجوری با اشتها غذا میخوری چه حس خوبی بهم دست میده و انگیزه م برای آشپزی چند برابر میشه.اینکه میگم انگیزه م بیشتر میشه واسه اینه که تا همین چند وقت پیش اصلا اجازه نمیدادی کوچکترین کار و انجام بدم ولی الان تا میبینی رفتم تو آشپزخونه میری وسایل آشپزیت و میاری و می گی اجازه میدی بیام تو آشپزخونه ی شما ؟؟با اینکه بهت گفتم آشپزخونه واسه من نیست برای هممونه و نیاز به اجازه نداره ولی باز اجازه میگیری و میایی و همش دور و بر مامان می پلکی برام تخم مرغ هم میزنی یا مثل امروز سس درست میکنی و...خدا رو شکر یاد گرفتی چطوری سر خودت و گرم کنی.این روزا ساعت خوابت به اینصورته که اگه کسی خونمون نباشه یا جایی نباشیم ظهرها ساعت 1/5-2 به مدت حداکثر 2 ساعت میخوابی شبها هم دیگه تا 11 میخوابیم و صبح ها متغیره گاهی 7 گاهی 8 خیلی کم پیش میاد که بیشتر از این ساعت ها بخوابی.روزایی که زود بیدار میشی با اینکه مامان یکم هنوز خواب آلوده ولی خیلی خوبه چون به همه ی کارام میرسم حتی میتونم دسر هم درست کنم و با هم اگه هوا خوب باشه پیاده روی هم میریم.این روزامون و خیلی دوست دارمچشمک

اولین نقاشی که یه شکله معنی داره.

13 آذر.داشتیم میرفتیم خونه ی دختر عموی مامان.

پنج شنبه 19اذر.الان ساعت ۱۰/۵شبه و از ۹ تا حالا خوابیدی چون ظهر نخوابیدی,مهمونم داشتیم حسابی خسته شدی.خیلی وقته نیومدم برات بنویسم مامان این روزا واسه نوشتن یکم تنبلی میکنه و بیشتر واسه اشپزی وقت میزاره اخه راستش و بخوای از وقتی شما بدنیا اومدی مامان وقت زیادی صرف اشپزی نکرد غیر از زمانیکه واسه شما میپختم اخه دلم نمی اومد به جای رسیدن به شما وایسم پای گاز و با صبر و حوصله غذا بپزم ولی الان که میبینم باهام میایی تو اشپزخونه و مشغولی منم بیشتر از قبل تو اشپزخونه ام.حالا از خودت بگم که چون هوا حسابی سرد شده کمتر از خونه میریم بیرون و اکثرا خونه ایم یه پارک سرپوشیده هم که نزدیکه خونمون بود بسته شد, فکر کنم واسه همینه که خیلی دوباره بدقلق شدی مثلا میگی مامان میخوام کارای بد بکنم,یا میگی میخوام جیغ بکشم, وای خدایایه چیزایی میگی و یه کارایی می کنی که... حالا بماند.بعد برات مفصل مینویسم الان یکم سردرد دارم شبت به خیر نازنینم.

وقتی سپینا جونم تو درست کردن کیک به مامان کمک میکنه.

21آذر.

داشتیم میرفتیم خونه ی خاله شمسی دعا داشت.

یک شنبه 22 آذر.عزیز دلم چند وقتیه که همه جا میشنویم که در مورد بیماری آنفولانزا صحبت میشه و خیلی هشدار میدن منم همش بهت میگم که سپینا جونم باید دستات و بشوری و دستت اگه کثیف بود نکنی تو دهنت و...,چند روز پیش وقتی بابا اومد خونه گفتی بابا آمبولانسای خوکی اومده آدما رو می کشه اینقدر من و بابا خندیدیم قه قهه.سپینا جونم این و برات ننوشتم که چهارشنبه ی 2 هفته پیش یعنی 11 آذرخیلی بدقلق شده بودی عصر با هم رفتیم خونه ی خاله شمسی و اونجا هم خیلی بداخلاقی کردی همونجا گفتم سپینا یه مشکلی داره بی دلیل این کارا رو نمی کنه,برگشتیم خونه دو ,سه ساعت بعدش دیدم بله دخترم تب داره و خیلی عجیب بود فقط سرت داغ بود و دست و پات مثل یه تیکه یخ زود بهت استامینوفن دادم ,تا نصفه های شب تب داشتی ولی نزدیکای صبح که بدنت و لمس کردم دیدم دمای بدنت عادی شده ولی همون تب باعث یه یبوست دیگه مثل تابستون شد که تا روز شنبه ادامه داشت و این بار خدا رو شکر 3 روز بیشتر طول نکشید ولی این دومین باره که نمیدونم به چه دلیل تب میکنی و بعدش این مشکل اجابت مزاج برات پیش میاد به هر کس گفتم گفتن رو دل کرده ولی آخه چیز خاصی نخورده بودی والا نمیدونم این دیگه چه جورشهغمگین

چهارشنبه 25 آذر.امروز یه سری کار داشتم و چون میدونستم اذیت میشی گذاشتمت پیش بابا و خودم رفتم بیرون 2 ساعتی با بابا تنها بودی وقتی اومدم فهمیدم نخوابیدی و تازه کلی بابا بهت رشوه دادهخنده.ولی وقتی پیشم نیستی انگار یه چیزی کم دارم,خیلی دلم برات تنگ شده بود .

27 آذر.صورتت و پر کرده بودی ستاره برچسب.

28 آذر.وقتی تو کار خونه بهم کمک می کنی.مشغول گردگیری کردنی.

29 آذر.اینم عکسای یه دختر بلا که وقتی میخواستیم بریم مهمونی خودش مشغول آماده شدنه,آخه خونه ی خاله زهرا دعوت بودیم چون روز قبلش که عقدش بود و همه رو دعوت کرده بود ما نتونستشم بریم واسه همین تو این شب ما رو با یکی از دوستاشون زحمت کشیدن و دعوت کردن.حالا بماند که اونجا چقدر زبون ریختی تا اونجا که اسم خانومی که اونجا دعوت بود و به قول خاله زهرا که می گفت به اسم همسرش میشناسمش ولی شما ازش پرسیدی...

عکس های بعد از آماده شدن,جریان این مدل لباس پوشیدنت هم واسه اینه که خواستی مثل مامان لباس بپوشی.

 30 آذر و شب یلدا.متاسفانه بابا سیامک دستش خیلی ناجور درد گرفته بود و همه چی خراب شد برات چیز کیکی درست کردم تا سومین یلدات و با هم جشن بگیریم ولی وقتی بابا حال نداشت مامان اونجوری که دلش میخواست نتونست واسه دخترش جشن بگیره.ولی فکر میکنم با

همین که کیکی باشه و شمعی فوت کنی و برات دست بزنیم خوشحال بودی.رفتیم خونه ی مامان محبوب.

[ سه شنبه 10 آذر 1394 ] [ 14:29 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دختر خوب و مهربونم امروز چهارشنبه 6 آبان 94 و از دیروز وارد سی و یکمین ماه زندگیت شدی مبارک باشه از خدا میخوام وقتی 31 ساله شدی من و بابا در کنارت باشیم و خوشبختی و موفقیتت و ببینیم.

یه چند روزی می شه که یکم سرما خوردگی داری ولی خدا رو شکر شدید نبوده روز شنبه اول با آبریزش بینی شروع شد فرداش با سرفه ولی الان فقط یکم صدات گرفته است.شنبه که عاشورا بود با خاله افسر و حمیده جون رفتیم بیرون و یه عالمه راه رفتی و هیئت دیدی و همش میگفتی بریم مسجد نمیدونم چرا دلت میخواست بری به خاطر شیر کاکائو که اونروز خوردی یا شلوغی و سر و صدای اونجا رو بیشتر دوست داشتی نمیدونم کدومش ولی هر چی بود همش دستم و میکشیدی به اون سمت خلاصه تا ظهر بیرون بودیم همه هم اومدن اونجا خاله شمسی و فایزه جون دایی مجید و زندایی,از اونطرف اول اومدیم دم خونه ی خودمون بعد رفتیم خونه ی خاله شمسی تا عصر که بابا اومد دنبالمون.

یه چند وقتی میشه که ظهرها خودت به تنهایی میخوابی,میری تو اتاق مامان واسه خودت کتاب میخونی اول صدات و میشنوم که بلند بلند میخونی و کم کم صدات آهسته میشه و بعد دیگه قطع میشه قربونت برم میام میبینم چشمات خسته شده و خوابت برده خیلی اینجوری خوبه اگه شبا هم مستقل بشی عالیه آخه یه چند روزیه که دیگه خودت به تنهایی بازی می کنی البته منم در طول روز یکی دو ساعتی بابت بازی برات وقت میزارم یا اگه تو خونه باهات بازی نکنم میبرمت پارک ولی خدا رو شکر کمتر دنبالم راه میفتی و ازم میخوای کنارت باشم امیدوارم موقتی نباشه.  

7 آبان.وقتی دیدی بابا اینجوری خوابیده ادای بابا رو در آوردی.

12 آبان.برات این چتر و خریدم.

13 آبان.اینم عکس موهات وقتی میبافم.

14 ابان.

امروز جمعه 15 آبان.وای خیلی وقته که برات ننوشتم واسه اینکه نت نداشتیم اومدم با یه عالمه حرف,اول بگم از هفته ی گذشته که داشتیم با هم کتاب رنگ آمیزی کار میکردیم که تا عکس آبنبات و دیدی هوس کردی و با هم رفتیم بیرون تا برات بخرم وقتی داشتیم برمی گشتیم داشتم باهات حرف میزدم و میخواستم مجابت کنم که ممکنه گاهی مامان نتونه از خونه بیاد بیرون و بلافاصله چیزی رو که خواستی برات تهیه کنه بهت گفتم اگه مامان نی نی چیزی رو که خواسته براش نخره نی نی باید چیکار کنه؟با اون همه فلسفه چینی که برات کرده بودم توقع این جواب و نداشتم خیلی محکم گفتی باید گریه کنه,نی نی حق داره گریه کنه تعجب  .خوب حالا یه چند وقتیه که با هم کتابای رنگ آمیزی و بعضی از کتاب هایی که برای شناخت مفاهیم و...است و کار میکنیم ومیخوام یکم برای مهد آمادت کنم واسه همین خیلی به به و چه چه می کنم خوب شما هم یاد گرفتی و یه بار که سرگرم بودیم به من گفتی آفرین مامان خیلی خوب رنگ میکنی میبرمت مهد کودک  یعنی حرفهای خودم و دوباره به خودم برمیگردونی.چند روز پیش به بابا می گفتی بابا شما آقایی؟ مامان خانومه منم خانومم , از یه سری کلمه ها مثل همین و می خوای (همین و می خواستی) احساس می کنم,زیاد استفاده می کنی یه بارم از مامان پرسیدی مامان خاله زهره به رحمت خدا رفته منم گفتم بله گفتی خدا بیامرزدش .

روز 12 آبان برای اولین بار طعم آدامس و چشیدی و اینقدر شیرین میخوری که تا بخوای بهت میدم و قیافت و موقع جویدن تماشا می کنم آخه خیلی بامزه میخوری .

16آبان.

17 ابان.روی تمام دستگیره های کابینت و هویج چیده بودی.

19 آبان. در حال خوردن کورن فلکس صبحانه ی مورد علاقه ت.

22 آبان.لباس پوشیدنت به انتخاب خودت بوده.

وقتی نمیزاری ازت عکس بگیرم.

23 آبان.دستهای هنرمند کوچولو.

سه شنبه 26 آبان.دختر مامان این روزا خیلی با هم مشغولیم,مامان بیا با کتابام کار کنیم,این جمله ایه که این روزا زیاد از شما شنیده می شه یا می گی مامان حوصله داری با هم نقاشی کنیم حالا یا با پاستل یا ابرنگ یا مداد رنگی و اگر راستش و بخوای مامان خیلی از کارات راضیه چون خیلی مرتب و باسلیقه کار می کنی وقتی با آبرنگ کار می کنی شاید به اندازه یکی دو قطره آب روی میز بریزه یا یکمی انگشتت رنگی بشه با مداد رنگی و پاستل هم که کار می کنی بعد از اتمام کار همه رو جمع می کنی که خوب این خیلی خوبه.دیگه کمتر از خونه میریم بیرون چون خیلی هوا سرده واسه همین تو خونه سرگرمت می کنم گاهی با خمیر گاهی همین کتابا و نقاشی و بازی با عروسک و ... .امروز صبح از ساعت 7 بیدار شدی منم یکم تو تخت موندم بعد دیدم دلم شور میزنه آخه تنهایی رفته بودی تو حال و آشپزخونه و... بلند شدم داشتم برات پنکک درست میکردم (آخه بهش میگی شیرینی مامان و خیلی دوستش داری)بابا هم خواب بود شنیدم یکی از کتابات و به اسم من مامان عروسکم و داشتی از حفظ میخوندی منم تو آشپزخونه با تعریف و تمجید ازت ترغیبت میکردم به خوندن نمیدونی چه لذتی داشت شنیدن اون جملات قلنبه از شما بابا هم شنیده بود و وقتی از جاش بلند شد ازت تعریف کرد و بهت جایزه داد.یه چند روزی می شه مامان و اینجوری صدا می کنی" مامان جونم"نمیدونم لذت شنیدن این کلمات و چجوری توصیف کنم واقعا شیرینه اونم از یه دختر شیرین زبون گاهی اوقاتم ازت می شنوم می گی مامان واقعا دوستت دارم این جمله هم ورد زبونته "من مامان و بابام و دوست دارم" فکر کنم بلا خانوم میدونی من و بابا چه کیفی می کنیم واسه همین پشت هم تکرار می کنی.چند وقتیه بابا یهت می گه سپینا چی میزنی منظورش اینه که چی میخوری یا میگه با هم صبحونه چی بزنیم؟؟چند شب پیش که داشتیم آماده میشدیم واسه خواب ازت پرسید بزنیم؟؟در جواب گفتی نصفه شبی چی بزنیم؟؟ 

حالا بگم که خیلی زود از دست بابا ناراحت میشی از بس همیشه بابا باهات مهربونه فقط کافیه یکم بهت اخم کنه چنان بغض می کنی و میری یه جاییکه تازگی واسه قهر کردنت پیدا کردی,حالا اونجا کجاست پشت ناهار خوری کنار رادیاتور میری اونجا و وانمود می کنی داری گریه می کنی مثل دیشب که بابا داشت باهات شوخی میکردی آروم میزد رو پات که دیدم گفتی من و میزنی ؟؟الان میرم یه جای دیگه میشینم دیگه پیشت نمیشینم بابا هم که تعجب کرده بود اومد بغلت کرد و معذرت خواهی کرد گفت باهات شوخی کردم .

یه سری کلمه هاست که دیگه یاد گرفتی کجا بکار ببری مثل لطفا ,معذرت میخوام ,ببخشید ,اجازه میدی؟؟  قربونت برم دختر دوست داشتنی من روزی هزار بار بهت می گم سپینا دوستت دارم خیلی خوشحالم که شما رو دارم وقتی این جملات و میشنوی مثل یه آدم عاقل بهش فکر میکنی یا حتی وقتی راجع به یه موضوع میخوام باهات حرف بزنم به صورتم نگاه میکنی و گوش میکنی تا اونجا که اگه کاری پیش بیاد و حرفم نصفه بمونه ناراحت میشی می گی بقیه ش و بگو.تازگی قوه ی تخیلتم خیلی خوب شده و برامون داستان تعریف می کنی و یه دوست خیالی شده شخصیت داستانت چون همش میگی دوستم این کار و کرد اون کار و کرد.راستی امروز با هم یکم با قیچی کار کردیم قبلا قیچی بهت داده بودم ولی قیچی کاغذ بری بود که حتی کاغذم نمیبرید ولی امروز در کنار هم با یه قیچی کوچولوی تیز کار کردیم آخه دخترم باید داسه رفتن به مهد آماده بشه دیگه.در مورد نقاشی هاتم خبر خوب اینه که دیگه از حالت خط خطی خارج شده و داری یه چیزایی می کشی مثلا یاد گرفتی سیب می کشی یه گردی که یه قسمتش و پر رنگتر میکنی یعنی شاخه شه یا خیلی برای رنگ آمیزی سعی می کنی رنگت از خود شکل بیرون نزنه.خلاصه خیلی دختر گل و ماهی هستی و خدا رو بابت داشتنت هزار بار شکر میکنم. 

این کار کلاژه دو نفرمونه,با کاغذ رنگی عدس و لوبیا و بعد هم با آبرنگ.مامان به کاغذ رنگی چسب میزد شما میچسبوندی.

چهارشنبه 27 آبان.الان ساعت 5:15 عصره و شما یه نیم ساعتیه خوابیدی آخه الان چه وقته خوابه؟؟؟حتما امشبم میخوای تا 12 بیدار بمونی؟؟عصبانیشوخی میکنم عشقم هر وقت دلت خواست بخواب و بیدار شو الان زمان واسه خودته هر کاری دوست داری بکن در حال حاضر برنامه ی خاصی در کار نیست که بخوای زود یا دیر بیدار بشی واسه همین لذت ببر .دیشب میدونی بابا به من چی میگه؟ میگه داره کودکیت دوباره برات تکرار میشه خوب حرف درستیه دقیا داره همین اتفاق می افته انگار تمام گذشته رو دارم دوره می کنم گاهی کارایی رو که تو کودکی خودم نکردم با هم انجام میدیم که خیلی لذت بخشه خدا این روزا رو نصیب تمام کسایی که دوست دارن بکنه.صبحم بابا بهم گفت خیلی داری با این دخترت حال میکنی ها,میدونی چرا اینو گفت؟؟؟ چون دیشب اومد کنارت دراز کشید تا خوابت برد چراغ که خاموش بود و من نمیدونستم چرا نمیخوابی ولی بابا بهم گفت سپینا دماغش و گذاشته بود رو بینی من و سرش و تکون میداده خلاصه کلی شیطنت کردی تا خوابت برد.سپینا میدونی لفظ مامان جونم به چی تغییر کرده ؟؟مامان جونه من .بغل

وقتی پات و تو کفشه مامان میکنی.

پنج شنبه 28 آبان.سپینا در پارک.

جمعه 29 آبان.سپینا جونم میخوام برات بگم از صبح که برات تخم مرغ آب پز کرده بودم و داشتی میخوردی منم مشغول غذا درست کردن بودم چون خیلی زرده رو دوست نداری اومدیم و یک کوچولو خودم بهت دادم که بهم گفتی مامان مزاحم شما نمیشم شما به کارات برس خودم میخورمقه قهه  اینقدر خندم گرفته بود گفتم اخه مامان دوست داره به دخترش صبحانه بده و دیگه کشیدم کنار  تا آخرش خوردی و تشکر کردی و بلند شدی.حالا از پریشب بگم که ازت شنیدم که گفتی من میترسم  جریان این بود که نصفه شب ساعت 2 با گریه بیدار شدی و عروسک دلقکت و خواستی اول گفتم نه فردا صبح که وقتی دید کوتاه نمیایی گفتم برو خودت برش دار وقتی از تخت اومدی پایین و تو حال و نگاه کردی ترسیدی چون همه جا تاریک بود,منم که کلافه و عصبی شده بودم برات آوردمش .وقت خواب هم داشتم در مورد دل شکستن باهات حرف میزدم گفتی من دل مامان محبوب و شکستم دوباره ادامه دادی خوب اگه بیاد اینجا کجا میخواد بخوابه خودش که تخت داره!!!میدونی چرا این حرفا رو میزدی؟چند وقت پیش که مامان محبوب خونمون بود وقت خوابت که شد گفتی خوب مامان محبوب دیگه برو خونتون مامان محبوب هم بهت گفت من میخوام پیش شما بخوابم .

دیشب خاله شمسی و علی اینجا بودن اصرار میکردی بهشون که نرید بمونید منم گفتم اگه بمونن کجا بخوابن؟؟؟آخه فکر میکنی باید برای هر نفر یه تخت باشه تا بتونن بخوابن ,گفتی خوب نمیخوابیم بیدار باشیم چشمامونم باز باشه  اینم یه جواب منطقی.خندونک

[ چهارشنبه 6 آبان 1394 ] [ 14:17 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

چهارشنبه 8 مهر 94.سلام به روی ماه دختر مهربونم که وجودم به وجودش بسته است بعد از عرض تبریک 30 ماهگیت میخوام قبل از هر چیز دیگه برات یه متنی رو که خیلی دوسش دارم برات به یادگار بزارم دلیلش و بعد از اتمام متن بهت میگم.این و برای خودم و همه ی مامانا یی که وبلاگ دخترم سر میزنن و برای دخترم که در آینده قراره مامان بشه ثبت میکنم.

هر وقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن و با خودت مرور کن:

این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند.این دستان نرم و کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالیکه در آفتاب قدم میزنی,همیشه با تو نخواهد بود.همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود و با صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کند,تا ابد نیستند.این صورت های قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند,یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوند,و لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند,دایمی نیستند.قلب خودت را برایشان ارزانی بدار,روزهایشان را از شادی پر کن.در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش .که طفولیت جز دو روزی بیش نیست و با چشم بر هم زدنی برای همیشه از دست خواهد رفت.

...این متن و خیلی دوست دارم چون حال این روزای هر دومونه دست تو دست هم پیاده روی می کنیم و با دیدن اطرافت یه عالمه سوال تو ذهنته و مامان همه رو با حوصله جواب میده چون عاشقه سوال و جواب کردن با شما هستم عاشقه اون چشمای منتظره جواب.یا گاهی اوقات که از خستگی میشینم رو زمین و دلم میخواد پاهام و دراز کنم دستات قلاب میشه به گردنم و چنان اون صورت کوچولو و نرمت و به صورتم فشار میدی که انگار تمام لذت دنیا ماله منه.وقتی که این متن و خوندم خیلی دلم گرفت و با خودم فکر کردم آره چه زود داره این روزا تموم میشه و فقط یه عکس ازش میمونه و با بزرگ شدن روز به روز دخترمون ما داریم به میانسالی نزدیک میشیم.به قول بابا که می گه با بزرگ شدن سپینا ما داریم به روزای تنهاییمون نزدیک میشیم منم برای دلخوشی خودم در جواب میگم نخیر دخترا بامعرفتن از کنار مامان و باباشون تکون نمیخورن در حالیکه خودم میدونم که این داشتن یا نداشتن معرفت نیست هر کس یه سرنوشتی داره و منه مادر از الان نباید این ذهنیت و داشته باشم که دخترم باید همیشه کنارم باشه واقعیت اینه که شما خوش باش سلامت باش برام کافیه. 

حالا از این حرفا بگذریم یه سری حرفای نگفته مامان داره که تا اونجا که بشه برات مینویسم.اول اینکه روز 30 شهریور مامان متوجه دو تا دندونای آسیاب بالا که جزو آخرین دندنای این سن هستن شد البته تا کامل در بیاد کلی زمان میبره فعلا یه کوچولو از لثه اومده بیرون.مبارک باشه نوزدهمین و بیستمین دندونتجشن

روزی که رفتیم دکتر خانوم دکتر از حرفات خوشش اومد و کلی تعریف کرد که با توجه به سنت چه خوب صحبت می کنی ,در حال حاضر کلمه ای رو که گاهی اشتباه تلفظ می کنی موافقم هست که می گی مفابقم.بعد از دقتت ,چون موقع وزن کردنت وقتی مشمایی که رو قسمتی که باید پات و میزاشتی دیدی توجهت و جلب کرد و ازم پرسیدی چرا این و گذاشتن که خانوم دکتر گفت ماشالا چه حواسش جمعه. 

وقتی میخوام یه کاری رو بهت گوشزد کنم برات یه داستان میسازم و شما هم سراپا گوش میشی مثل دیروز وقتی دیدم تو حمام واسه خودت از اینطرف به اونطرف میری برت در مورد یه خانومی گفتم که تو حمام لیز خورده و افتاده و لگنش شکسته با چنان دقتی گوش میکردی که تمام جزییاتش تو ذهنت مونده بود و شب برای بابا تعریف کردی و وقتی بابا ازت پرسید لگن چیه ؟با دست نشون دادیخندونک.

یه عروسک داری که خودت اسمش و گذاشتی فیسی خانوم البته یه چند ماهی هست که براش اسم انتخاب کردی ولی الان یادم افتاد چون خیلی این چند وقت مشغله ی ذهنی داشتم خودت که میدونی. از خدا میخوام دیگه همه چی خوب باشه و دخترم سلامت باشه.دوستت دارم عزیزم.

11 مهر.یه روزه شنبه و یه عالمه عکس.

14 مهر.وقتی با هویج بازی میکردی.

جمعه 17 مهر.الان ساعت 11 شبه و شما از خستگی خوابی چون امروز باغ وحش بودی بعد هم پیش اریا و حسابی خسته شدی.ساعت 3 با خاله لیلا و عمو علی و آریا و آروشا کوچولو دم در باغ وحش قرار داشتیم چون یکم دیرتر راه افتادن ما رفتیم داخل تا به ما ملحق بشن تا وارد شدیم به محض دیدن اون ماشین کوچولوهایی که روش نوشته بود تاکسی و کرایه میدادن برای بچه ها با گریه و نق زدن بابا یکی کرایه کرد و اینقدر که محو این ماشین شده بودی محو حیوانات نبودی.وقتی دوستامون و دیدیم بعد از 6 ماه مشغول گشت و گذار بودیم که چشمتون افتاد به یه سرسره بادی که خیلی هم کثیف بود و با اصرار زیاد که اگه به خود من بود هیچوقت حاضر نمیشدم تا سوار بشی ولی عمو علی زحمت کشید و شما و آریا رو فرستاد داخل و بماند که نمیتونستی بری بالا چون فکر کنم بادش کم بود و شما هم لباست راحت نبود و در آخر با گریه اومدی بیرون چون پای یه بچه ای اصابت کرد به صورت مبارک شما و اونجا رو گذاشتی رو سرت...وقتی از باغ وحش اومدیم بیرون دوباره شروع کردی به گریه که آروشا رو ببریم خونمون یه عالمه باهات حرف زدم که آروشا کوچیکه شیر مامانش و میخوره ولی گوشت به این حرفا بدهکار نبود و گفتی پس بریم خونه ی خاله جون منم بدم نمی اومد بریم اونجا و یکم با آریا بازی کنی چون خیلی اریا پسر خوب و مودبیه خودمم یکم سرم درد میکرد قرار بر این شد بریم خونشون در حد یکساعت که با اصرارشون شام اونجا بودیم و کلی افتادن تو زحمت.واقعیت اینه که دلم نمیاد خونه ی کسی که بچه ی کوچیک داره زیاد بمونم ولی خیلی اصرار کردن و شما هم که مشغول بازی هیچ جوره کوتاه نمی اومدی.سپینا جونم اول با آریا خیلی خوب بازی کردی ولی بعدش زدی به بد قلقی و دو بار گریه ی اریا رو درآوردی آخه هر چی می اورد تا بازی کنه ازش میگرفتی و...

حالا برات بگم از دیروز از انجاییکه خیلی دقیق می شی که مامان چی می پوشه چی میندازه دیگه از اون ساعت و دستبند و انگشتر و...خبری نیست چون حتی جرات ندارم حلقه م و دستم کنم.ولی دیروز که رفته بودیم بیرون حلقه م تو دستم بود گفتی مامان چرا انگشتر دستت کردی ؟؟؟گفتم خانوماییکه ازدواج کردن انگشتر دستشونه خوب منم با بابا سیامک ازدواج کردم دیگه. یکم فکر کردی گفتی منم بزرگ  شدم انگشتر دستم میکنم با بابا سیامک ازدواج میکنمتعجب.

سپینا یه چند وقتیه دوباره خیلی نق نقو شدی و کلافه م می کنی نمیدونم دلیلش چیه ولی وقتی امروز داشتم با خاله لیلا صحبت میکردم گفتن باید تا 5 سالگی تحمل کنی که گفتم وای یعنی 2/5 دیگه این کارا ادامه داره.نه تو رو خدا دخترم یکم کوتاه بیا.بعضیا میگن از تنهاییه ولی وقتی هم میبرمت پارک اخه با بچه ها کنار نمیایی دیگه موندم خدا کنه زودتر برطرف بشه چون خیلی به دوتامون سخت میگذره اینجوری.  

عکس های باغ وحش.

فکر کنم هر بچه ای که باغ وحش ارم رفته باشه تو بغل این کانگورو عکس داره.

20 مهر.

چهارشنبه 22 مهر.بابا دیشب بهم گفت وقتی داری وبلاگش و می نویسی از شیطنتش ننویسی ولی دوست دارم همه چیز و برات ثبت کنم چون همه ش خاطره است نه اینکه یوقت فکر کنی مامان بابت نوشتنش خواسته گله کنه ها فقط هم برای خودم هم خودت که بدونیم تو هر سنی چه عاداتی داشتی.آخه الان میخوام از دیروز بگم که بعد از مدتها المیرا جون و دختر نازش السا رو دیدیم و با هم رفتیم پارک از کارای این چند وقته اخیرت (نمیگم عادت چون اصلا بهش فکر نمی کنم که خدایی نکرده بخواد بشه عادت)اینه که خیلی قلدر شدی و فکر می کنی اجازه داری بچه ها رو بزنی دیروزم تو پارک اول که سوار چرخ و فلک بودی با دو تا دختر دیگه که از خودت بزرگتر بودن و وقتی یه اقا پسری خواست بیاد سوار بشه اجازه نمیدادی و بالاخره متقاعدت کردم که این وسیله برای همه است و اگر ناراضی هستی بیا پایین و با چیزه دیگه ای بازی کن خلاصه یکم که نشستی اومدی پایین و با بداخلاقی رفتی سمت یه پسر بچه ی دیگه که نذاشتم بهش نزدیک بشی چون یه جوری رفتی طرفش که گفتم الانه که بهش پرخاش کنی.دلیلش و نمیدونم ولی میدونم که هر وقت تنها هستیم خیلی سر به زیرتر و حرف گوش کن تر هستی ولی تا یکی و میبینی شاید برای جلب توجه طرف یا شایدم مامان که فقط توجهش به شما باشه این کار و می کنی خلاصه که از دیشب تا حالا بد جوری فکرم ریخته به هم دوباره آخه خودت میدونی که چه مامانی داری.دیشب یاد این افتادم که حدود 6 ماه پیش بردمت پارک سرپوشیده اونجا یه پسر کوچولویی شما رو زد خوب خیلی کوچیکتر بود و ایستادی و نگاش کردی اونموقع فقط بهت گفتم سپینا نی نی از شما کوچیکتره و نمیدونه این کارا بده ولی شب به بابا گفتم از این بچه هایی نشی که همه بهت زور بگن و هیچ دفاعی نکنی ...دیشبم داشتم واسه بابا جریان و تعریف میکردم که بابا گفت توقعت و بیار پایین این بچه هنوز دو سال و نیمش تموم نشده ,اینا رو گفتم که بدونی هر لحظه آدم یه جور توقع داره  وقتی نمیزدی پیش خودم یه جور فکر می کردم حالا که میزنی یه جور دیگه ولی در کل تربیت بچه خیلی کار سخت و دشواریه خصوصا برای کسایی مثل من که همش شعار میدم آوردن بچه راحته نگهداری و تعلیم و تربیت درست شرطه.امیدوارم که خداوند در این کار مهم من و یاری کنه همونطور که تا الان کنارم بوده و کمکم کرده. 

21 مهر.با السا تو پارک.

یک شنبه 25 مهر.اول با این متن زیبا شروع میکنم:

روزی هنگامی که فرزندانتان  بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه,حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طر ح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره ها ی خانه وجود نخواهد داشت.روی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت کردن پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ  هات داگ یا همبرگر دریت کنید.می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام...ساکت...خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن "روزی" دیروزها را مرور خواهید کرد....

یعنی در آن روزها دلتنگ امروزتان خواهید شد...

پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید.محبت

آره دختر مامان اینجوریاست یه روز واسه خودت بزرگ می شی  ,خانوم که هستی خانوم تر می شی و میری دنبال زندگیت پس ما باید الان و دریابیم و لذت این روزای کودکی و ببریم.

خوب برم سراغ گزارشام تا بیدار نشدی الان ساعت 2:15 ظهره و دخترم بعد از یک حمام حسابی لالا کرده البته 1 ساعتی میشه که خوابیدی چون این روزا ساعت 7-8 صبح بیدار و تا چشمت و باز می کنی می گی مامان صبح بخیر گاهی اوقات اینقدر خوابم میاد که میترسم جوابت و بدم چون بلافاصله می گی مامان بلند شوغمگین.از وقتی پاییز شده ساعت خوابت اینجوری شده مثل اینکه داری سعی می کنی به مامان بفهمونی که اگه امسال میرفتی سر کار من باهات همکاری میکردم.حالا بگم از این چند وقته که با هم چیکارا می کنیم:بیشتر وقتا سرت به دو تا عروسکت ,کامبیز و فیسی خانوم,گرمه و میری رو تخت مامان میشینی و براشون کتاب میخونی یا براشون غذا درست میکنی یا وانمود می کنی مریضن و از مامان کمک میخوای و منم تا اونجا که بتونم به تخیلات شما شاخ و برگ میدم و ...دیگه اینکه برات برنامه ریزی کردم که هفته ای یکبار میبرمت پارک بادی (سرپوشیده) و اونجا یکساعتی وقت میگذرونی و خودت و تخلیه می کنی و مامان بیشتر برای اینکه با بچه ها در ارتباط باشی این برنامه رو گذاشته روزایی که هوا خوب باشه هم میریم پارک های روباز.یه چند وقتیه خیلی کم اشتها شدی ولی در کل خیلی خدا رو شکر خوش خوراکی و تقریبا همه چیز میخوری منم هیچ اصراری به خوردنت ندارم مثل امروز که ناهار نخورده خوابیدی چون وقتی از حمام اومدی یکم کورن فلکس و شیر خوردی. دیگه برات بگم که شعر های زیادی رو حفظی ولی وقتی ازت میخوام جلوی کسی بخونی نمیدونم چرا نمیخونی ,شعر تو حوض خونه ی ما -آقا خرگوشه-توپ سفیدم-و...با شعرهای کتابات.

عزیز دلم این تکه کلامه مامانه و این روزا دخترم به عروسکاش میگه یا وقتی می گم سپینا می گه جانم .پریشبم رفته بودی دستشویی بهت گفتم سپینا به چیزی دست نزنی گفتی من که با شما کاری ندارم دارم با شلنگ بازی می کنم  با این حرفت بابا یه عالمه خندید دختر حاضر جواب.

چهارشنبه 28 مهر.دوباره خوابی که دارم برات مینویسم الان ساعت 1 و همین که از حمام اومدیم ناهار خوردی و خوابیدی البته بدون اینکه بیام کنارت خودت تو تخت مامان خوابیدی و لحاف و کشیدی روت اومدم بهت سر بزنم دیدم خوابت برده عزیزم.الان بابا و خاله فاطی رفتن دنبال خاله افسر که بیارنش خونمون گفتم شاید وقت نشه تو این چند روز برات بنویسم الان که دیدم فرصت هست اومدم برات بگم که دیروز مامان بالاخره اون مهدی که مد نظرش بود و پیدا کرد و کلی خوشحال شدم  آخه گفتم که چون خودت دوست داری و همش پشت درهای بسته ی هر جایی که دیوار نقاشی شده داره میری می ایستی خیلی دوست داشتم یه جایی رو پیدا کنم که یکم وقت بگذرونی و با بچه ها باشی خلاصه یافتم ,مدرسه زبان کودک,نمی دونی چقدر خوشحال شدم بلافاصله زنگ زدم و ازشون سوال کردم و گفتن بعد از 3 سال کلاس هاش هر روز هفته از 8/5 صبح تا 1 ظهره وفقط زبان انگلیسی صحبت میشه و کلی کلاس های متنوع مثل سفالگری ,نقاشی و...داره.اگه خدا بخواد از اول اردیبهشت شما رو ثبت نام میکنیم و دیگه بستگی به شما داره که شرایط اونجا رو بپذیری یا نه که تو این 6 ماه مامان باید رو این مساله کار کنه تا خدایی نکرده به مشکل برنخوریم.ولی فکر می کنم با توجه با اینکه تو خونه تنهایی و حوصله ت سر میره و دیگه مامان برات تکراری شده یه محیط جدید و راحت قبول کنی البته امیدوارم اینطور باشه.

این روزا ماه محرمه و خیابونا شلوغ و پر از سر و صدای مداحی و عزاداری وقتی این صداها رو میشنوی (صدای سینه زدن) فکر میکنی دارن دست میزنن دیشب که داشتیم از خونه ی خاله شمسی پیاده برمی گشتیم خونه وسط خیابون دست خاله رو ول میکردی و دست میزدی با حرکات موزون.پریشبم بردمت مسجد و شیر کاکائو خوردی و دهنت سوخت خلاصه هر شب مامان میبردت بیرون و کلی راه میری و اعتراضی نمی کنی و خوشت میاد ولی پارسال مامان میترسید از خونه بیاردت بیرون هم کوچیکتر بودی هم از سر و صدای بلند میترسیدی.

29 مهر.کمد عروسکات و خالی کردی خودت رفتی توش نشستی.

4 آبان.داشتیم میرفتیم پیاده روی.

اینم یه مدل مو که خودت درست کردی.

 

[ چهارشنبه 8 مهر 1394 ] [ 16:48 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

شنبه 7 شهریور.جاده چالوس.

سه شنبه 10 شهریور.

چهارشنبه 94/6/11. سلام دختر خوبم با 6 روز تاخیر 29 ماهگیت پر از اتفاقای خوب باشه و کلی بهت خوش بگذره.البته مامان چند روزیه میخواد برات بنویسه ولی نمیدونم چه مشکلی بود که وبلاگت بالا نمی اومد منم که این چند وقت خیلی درگیر کار و ...بودم واسه همین اینقدر طولانی شد.

این عکست جریان داره,برات از شبی گفتم که دو یا سه ماهه بودی و چون خوابت نمیبرد همین گوشه ی مبل نشوندمت و ازت عکس گرفتم که دیدم هوس کردی اونجا بشینی ازت عکس بگیرم.

12 شهریور.

13 شهریور.

شنبه 14 شهریور. با یه عالمه حرف اومدم بدون مقدمه چینی میرم سراغ اصل مطلب چون طبق معمول خیلی وقت ندارم ساعت 8 صبحه و هر لحظه امکان داره چشمای قشنگ شما باز بشه و با اون صدای دلنشین مامان و صدا کنی منم باید زود برسم بالا سرت و خبردار بایستم تا شما یه چیزی بگی آخه وقتی از خواب بیدار میشی شروع میکنی به صحبت اونم خیلی جدی با حرکت سر و گردن و دست و چیزایی که راجع بهش صحبت میکنی یا تو خواب دیدی یا حرفایی که توی روز بینمون رد و بدل شده؟؟؟مثل اینکه نی نیه تنها رفته تو آسانسور به دکمه ها دست زده سرش رفته لای در آسانسور مامانش ناراحته (ناراحت)شده.خوب این اتفاقی بود که افتاده بود و چون دیدم تو آسانسور یکی دو بار دست زدی و در بسته شد البته خودم کنارت بودم برات تعریف کردم چون خیلی نگرانم واز اونجاییکه خیلی خوب گوش میکنی وقتی موضوع در مورد نی نی باشه منم کلی با آب وتاب و تفصیل تعریف کردم که متوجه بشی نباید دست بزنی.

تو یکی دو هفته ی گذشته که مامان وقت نکرد برات بنویسه البته رو کاغذ ثبت کردم که یادم نره تا سر فرصت بیام برات بنویسم یکیش این بود که یکی از عکسای مامان تو قاب بود ازم خواستی بهت بدم منم دادم وقتی دیدیش جوری بغض کردی که تو این دو سال و چهار ماهه زندگیت ندیده بودم البته چرا یکبار دیگه هم اتفاق افتاده اونم زمانی که عروسکت شعر میخوند و هنوزم رو این شعر حساسی و تا می شنوی همونجور اشک تو چشمات جمع میشه.خلاصه با این عکس کلی گریه کردی و منم که نمیدونستم چی داره تو ذهنت میگذره عکس و در آوردم و عکس خودت و گذاشتم تو قاب و دادم دستت یکم که گذشت تو آشپزخونه مشغول بودم دیدم عکست و گذاشتی رو کنسول و یکی از عروسکات و بغل کردی و داری عکست و بهش نشون میدی و می گفتی تو رو خدا عکس سپینا رو ببین چقدر شیرینه خندونک.همون روز بازم نمیدونم که چه اتفاقی افتاده بود راه میرفتی و می گفتی مامان خوشگل مامان فرشتهمحبتاز اونجاییکه وقتی خاله ها میان خونمون بین حرفامون کلمه ی خواهر و می شنوی هر چند روز یه بار یادت می افته و به مامان می گی خواهر ؟ در طول روز بعد از هر اتفاقی که می افته و البته توسط شما و باعث ناراحتی مامان می شه بلافاصله میپرسی مامان شب بغلم می کنی؟؟ با اینکه بهت اطمینان دادم که هر اتفاقی هم که بیفته من شب بغلت می کنم ولی بازم ازم میپرسی و نگران این مساله ای.الانم بیدار شدی دخترم بعدا میام برات مینویسم.بوس

الان ساعت 2/5 ظهره و برای دومین بار تونستم بیام تا نگفته ها رو برات ثبت کنم اول از دیروز بگم که عصر رفتیم خونه ی خاله شمسی و فایزه جون و علیرضا اونجا بودن و از امین و عمو مصطفی گرفته تا خاله شمسی و ...همه باهات بازی کردن برات خونه درست کردن ,خاله بازی,قایم باشک و...خلاصه کلی بهت خوش گذشت و خسته شدی بعدم بردمت پارک و از اونجا هم خاله زحمت کشید ما رو رسوند خونه از اونجاییکه به تازگی خیلی ابراز علاقه می کنی و می گی مامان دوستت دارم منم در جوابت میگم من بیشتر دوباره جواب میدی من خیلی بیشتر و ادامه داره...میخوام بگم که همیشه منتظر جوابی از مامان هستی دیشب که اومدیم خونه داشتم تند تند به کارام میرسیدم که شنیدم گفتی مامان و بابام و دوست دارم همیشه در جوابت می گم مامان و بابا هم شما رو خیلی دوست دارن و عاشقتن و با یه عالمه حرفای دیگه ولی دیشب هیچی نگفتم دیدیم اومدی نزدیکم با یه لحنه قشنگی مثل کسیکه طلبکاره گفتی مامان خوب جوابم و بده دیگهبا شنیدن این حرف از شما نمیدونی چه حالی شدم محکم بغلت کردم و بوسیدمت آخه خیلی برام شیرین بود.وقتی من و صدا میزنی می گم جونم ,عزیز دلم ,قربونت برم واسه همین تو بازیهات می شنوم که به عروسکات از حرفای مامان استفاده می کنی و می گی جونم ,عزیز.خدا رو شکر خیلی کامل و بدون اشتباه و واضح حرف میزنی فقط یکی دو روز پیش یه چیزه جالب ازت شنیدم که چون خیلی چپکیه برات مینویسم گفتی بتاخیکه یعنی به خاطر اینکهخنده.در آخر هم بگم دیشب وقتی داشتم برات قصه می گفتم تا بخوابی اون وسطاش به این فکر میکردم که خدای من سپینای من تازه 2 سال و چند ماه از عمرش میگذره و من چقدر ازش توقع دارم یاد وقتی افتادم که نوزاد بودی چجوری تو بغلم خوابت میبرد و الان شاید یکساعته اول و خیلی محکم تو بغلم بچسبی ولی بعدش واسه خودت غلت میزنی و از آغوش مامان فاصله میگیری با خودم فکر کردم از زمان نوزادی تا الان به سرعت گذشت پس این دوران هم به زودی تموم می شه و دیگه دخترم واسه خودش میره و تنها میخوابه وقتی یادش افتادم همچین محکم بغلت کردم و شما هم که هیچوقت دست رد نمیزنی و خیلی دوست داری بغل بشی چسبیدی به مامان و دو تایی با هم خوابمون بردخواب.

این متن و خیلی دوست دارم واسه همین برات اینجا به یادگار ثبت می کنم:

من یه مامانم.....

خیلی وقته که دیگه لباسای قبلم اندازم نیست اما...از اینکه میبینم فرزندم روز به روز با بزرگ شدنش لباساش دیگه اندازش نیست حس خیلی خوبی دارم.

چاق شدم و اندامم دیگه مثل قبل نیست اما...وقتی فرزندم و نگاه میکنم و قد و بالاش و میبینم ذوق می کنم.

خیلی وقته که دیگه وقت نمیکنم آرایش کنم اما...وقتی فرزندم آراسته ست و زیبا همه چی یادم میره.

خیلی وقته که برای خودم وقت زیادی ندارم اما...از اینکه تمام وقتم صرف رسیدگی به فرزندم میشه یه جور خاصی خوشحالم.

خیلی وقته که نتونستم غذامو تا گرمه و لذت داره تا آخرش بخورم اما... وقتی فرزندم غذاشو با میل میخوره و تموم میشه انگار خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو خوردم.

خیلی وقته نتونستم کتاب مورد علاقمو بخونم اما... وقتی با عشق با فرزندم حرف میزنم و اون به چشمانم زل میزنه زیباترین متن های عاشقانه رو تو عمق نگاهش میخونم.

خیلی وقته...

خیلی وقته...

خیلی وقته...

همه ی این خیلی وقته ها رو با یک لبخند کودکم عوض نمیکنم.دلم ضعف میرود برای دنیای مادری دنیایی که متعلق به خودت نیستی همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که دستهای تو هدایتش میکند.

مادری را دوست دارم...چون به بودنم معنا میدهد.چون ارزشم را به رخم میکشد و یادم میدهد هزار بار بگویم"جانم"کم است برای شنیدن"مادر"از امانت خدایم.

مادری را دوست دارم...

هر چند در آیینه خودم را نمیبینم, آن زن خسته,ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد و با خنده از من میخواهد که عکسی دو نفره بگیریم و آنوقت است که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دو نفره را در قاب آیینه حک میکنم.

مادریم را خیلی دوست دارم. محبتبوس

15 شهریور.وقتی تب داشتی.

بعد از حمام کردن.

16 شهریور و دو شنبه.سپینا جونم شنبه شب از ساعت 2 تا 4 صبح ناله کردی اول مامان فکر کرد شاید دل درد داری چون وقتی ازت پرسیدم کجای بدنت درد می کنه دلت و نشونم دادی واسه همین بهت عرق نعنا با نبات دادم یکم خوردی و خوابیدی ولی خودم خوابم نمیبرد تا اینکه دست زدم به بدنت دیدم تب داری صبحم زود از خواب بیدار شدی بهت استامینوفن دادم و زود برات سوپ درست کردم و شربت سرماخوردگی هم دادم واین کار تا عصر ادامه داشت و تبت قطع نمی شد ولی خدا رو شکر خیلی هم بالا نبود تا ساعت 8 شب که دیدم آبریزش بینی داری و اشک از چشمت میاد روسریت و سرت کردم برات هندوانه آوردم تا خوردی تبت اومد پایین رفتم حمام و بخار کردم وقتی حسابی گرم شد نشوندمت تو آب گرم وقتی اومدیم بیرون هم اینقدر دختر خوبی بودی که اجازه دادی مامان موهات و خشک کرد و دوباره روسری سرت کردم که دیدم سر حال شدی و دیگه تب نداری شبم خیلی زود وسطای قصه خوابت برد تا ساعت 3 صبح که بیدار شدی و دیدم دوباره تب داری دوباره بهت دارو دادم و دستمال خیس روی پیشونی و دست و پات گذاشتم خدا رو شکر صبح که بیدار شدی تا الان که ساعت 4 بعدازظهره حالت خوبه فقط یه مشکلی هست اونم اینکه دوباره فکر می کنم مشکل دفع پیدا کردی که از خدا میخوام اینطور نباشه و من اشتباه فکر کرده باشم.

17 شهریور.با آندیا کلی بازی کردی.

18 شهریور.

20 شهریور.با بابا داشتی می رفتی بیرون.

شنبه 21 شهریور.عزیز دلم حدسم درست بود و دوباره مامان به هم ریخته وقتی شما رو به این حال میبینه البته اگه این ترسی که از قبل برات به وجود اومده رو کنار بزاری جای نگرانی نیست ولی چه کنم که همش میترسی و خودت و نگه میداری اینجا دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم.دیروز صبح با بابا رفتی بیرون عصر هم با مامان رفتیم پارک و مرکز خرید که اونجا چون یه بچه ای گریه میکرد بهش نگاه کردی و گفتی بریم بیرون منم جیغ بکشم تعجب.سپینا جونم وقتی نگرانم نمی تونم بنویسم چون فکرم خیلی به هم ریخته است زودتر خوب شو دختر مهربونم.

چهارشنبه 25 شهریور.تولد بابا سیامک.لباس تنت اولین لباسه که خودت انتخاب کردی و مامان بلافاصله برات خرید.

کیک خوردن سپینا جونم.

تازه تعارفم کردی.

به بابا گفتم برات یه کارتن خالی بیاره تا چند روز باهاش سرگرم بودی.برات خونه شد,هو روش هم توش نقاشی کشیدی و...

با خاله زهرا رفته بودی توش.

 

26 شهریور.داری روش نقاشی می کشی.

27 شهریور.هنوز باهاش سرگرمی.

شنبه 28 شهریور.دیگه به روز کردن وبلاگت داره میشه هفتگی از بس که مامان فکرش مشغول و نگرانه دخترشه آخه تو موردی که برات نوشتم همکاری نمی کنی واسه همین سه تایی به هم ریختیم.خدای بزرگ همه ی کوچولوها رو شفا بده به دختر منم سلامتی بده تا همه چیزش مثل قبل بشه و اینقدر اذیت نشه.آمین.

سپینا جونم مثل اینکه قراره امسال هوای پاییزی رو زودتر تجربه کنیم چون چند روزیه که هوا خیلی خنکه و عصر که می شه چنان بارونی میباره که نگو من و شما هم از پشت پنجره ی اتاق شما نظاره گریم.امروز صبح بعد از یه کاری که کردی و مامان خوشحال شد به عنوان جایزه با هم رفتیم بیرون وای که چه پیاده روی خوبی بود هوای تمیز و خنک همراه یه دختر خانوم که دست مامانش و ول نکرد و پابه پای مامان بدون اعتراض راه رفت.رفتیم پروفسور کوچولو و چند جلد کتاب و یه کرم کوکی برات خریدم برگشتیم خونه الانم بعد از خوردن ناهار خوابیدی.چند شب پیش تولد بابا بود و چون بهت گفته بودم کلی خوشحال بودی و همش می گفتی من میخوام کادوی بابا رو انتخاب کنم با زهرا جون رفتیم هم خرید کنه هم ما برای بابا کیک بخریم و شب شام قرار بود بیاد خونمون خوب شما که تو ماشین خوابت برد تا برگشتیم خونه.شب خاله فاطی و ساناز هم بودن کلی با زهرا جون بازی کردی شده بودی مامانش و بهش گفتی مریض شدی باید ازت مراقبت کنم خلاصه نزاشتی نفس بکشه حتی اگه کسی نزدیکش میشد ناراحت بودی دیگه دستش و گرفتی بردی تو اتاق خودت که تنها با هم بازی کنید و تا آخر شب ادامه داشت...

از اونجاییکه همیشه در حال حرف زدن با شما هستم خیلی کلمات و بلدی و میدونی کجا به کار ببری چند روز پیش برات کوفته درست کردم با آلو داشتی میخوردی گفتی مامان آلو توشه گفتم بله گفتی مامان فوق العاده خوشمزه شده.یا بعد از خوردن غذا می گی مامان دستت درد نکنه چقدر غذات خوشمزه بود.تا بابا ظهر از راه میرسه بعد از شستن دستاش میاد سر میز میشینه میدوی میایی رو صندلیت می شینی می گی خوب بابا چه خبر؟ یا اگه ما از شما بپرسم چه خبر می گی سلامتی یا می گی خبر خاصی نیست.دیروز بابا یکم سرش درد میکرد بهت گفتم آرومتر صحبت کنیم بابا سرش درد می کنه گفتی خدا نکنه بابا سرش درد بگیره بابا اینقدر از این حرفت خوشش اومد که از اتاقش اومد بیرون. خلاصه که خیلی دختر شیرین زبونی هستی فقط اگه این مشکل اخیر هم حل بشه همه چی عالیهچشمکبغل

مامان برات با جعبه کیک درست کرده.

29 شهریور و یک شنبه.فدای اون شکلت با اون موهات.

اینم یه قیافه ی متعجب تا حالا دوربین ندیده.

چهارشنبه اول مهر 94.یه سلام پاییزی به دختر نازنینم به امید خدا وارد سومین پاییز زندگیت شدی الهی همیشه روزهات به زیبایی پاییز باشه.دیشب بعد از 2 روز که خونه ی خاله افسر بودیم برگشتیم خونمون(از یک شنبه شب رفته بودیم)دیروز عصر با مریم جون بردمت پیش همون دکتری که از نوزادیت میبردمت هم برای چک آپ هم برای مشکل اخیر اونجا نتونستم جلوی خودم و بگیرم و یکم اشکم در اومد شما هم به هیچ عنوان اجازه ی معاینه به دکتر ندادی و نمیدونی وقتی دکتر گفت اگر مشکلش ادامه داشت به جایی معرفی می کنم که یکم خواب آلودش کنن بعد معاینه چقدر قلبم فشرده شد و غم عالم رو سرم هوار شد با یه چند نکته دیگه که باعث شد تا شب سه چهار بار اشکم دربیادالبته یکبارش از خوشحالی بود .ولی وقتی شب تو راه سرت رو پام بود و خواب بودی از ته دلم از خدا خواستم خدا هیچ پدر و مادری رو با فرزندش آزمایش نکنه چون خود من که اصلا طاقت و ظرفیتش و ندارم...

روز یکشنبه ظهر وقتی از خواب بیدار شدی تا چشمات باز شد گفتی مامان کدخدا یعنی چی؟ خیلی برام جالب بود که اینقدر حواست به شعرای کتابت هست آخه کلمه ی کدخدا رو از کتاب حسنی و گرگ ناقلا یاد گرفتی.دیروزم که بیرون بودیم از جلوی یه کیوسک مطبوعات رد می شدیم تو اون جمعیت پیاده رو و در هم برهم بودن کتابای قفسه ی جلوی کیوسک ایستادی و با دست کتاب سفید برفی و هفت کوتوله رو نشون دادی و منم که یکی دو بار برای خریدش اقدام کرده بودم ولی پیدا نکرده بودم خوشحال شدم و زود برات خریدمش محبت.

پنج شنبه 2مهر.خاله شیما و عمو علی (دوستامون)اومدن خونمون و زحمت کشیده بودن برای شما کیک و یه عالمه کتاب خریده بودن با یه عروسکه زنبور.

کیک و دیدی حسابی به خدمتش رسیدی.

[ چهارشنبه 11 شهريور 1394 ] [ 8:33 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

94/5/5 دوشنبه.سلام به ماه جدید,خداحافظ 27 ماهگی سلام به یک ماهه دیگه با فرازها و فرودهاش با خنده ها و گریه هاش به دعواها و آشتی هاش سلام به خدایی که مجال با هم زیستن و در کنار هم بودن را به ما عطا کرد خدایا شکرت.حالا یه سلام به دختر نازنینم فرشته ی دوست داشتنیم سپینا جونم الهی دنیات شاد شاد و غمهات به کوچیکی دلت باشه و تنت سالم و چشم خدا بهت باشه و در آغوشش روزگار بگذرونی.

عزیز دلم یک ماهه دیگه هم تموم شد و مامان مثل همیشه با یه عالمه آرزو برای ماهی که پیش رو داریم برات مینویسه که چقدر دوستت داره و براش عزیزی...امروز بالاخره بعد از مدتها که دلم می خواست ببرمت استخر موفق شدم و با خاله فاطی و زهراجون و ساناز جون رفتیم استخر و تازه برگشتیم و همچین خوابیدی که انگار چقدر بیخوابی کشیدی از بس ورجه وورجه و بازی کردی ولی در آخر از شدت خستگی و خواب آلودگی یکم اذیتمون کردی و یه کوچولو گریه کردی که اونم مامان دلیلش و میدونست.امروز به این نتیجه رسیدم که حالا حالاها نمیتونی آموزش شنا رو ببینی چون حرف شنوی نداری و هر کاری که دوست داری انجام میدی البته منم تصمیم نداشتم میخوام امسال و فقط بازی کنی.تو همین بازی هایی خودمون دسته بندی رو یاد گرفتی که شکل های شبیه هم و تو یه دسته بزاری بیشتر رنگ ها رو بلدی حرف زدنت که کامله کامله کتابات و بلدی و میدونی موضوع هر صفحه هر صفحه  چیه و برام تعریف می کنی اکثر شعرهاشونم حفظی.تو ماه گذشته اولین شعری که به طور کامل یاد گرفتی و کامل می خونی اینه که خاله فاطی بهت یاد داده:

توپولویم توپولو             صورتم مثل هلو

قد و بالام کوتاهه         چشم و ابروم سیاهه

مامانه خوبی دارم        میشینه توی خونه

میبافه دونه دونه           میپوشم قشنگ میشم

              مثل دسته گل میشم

یه شعره دیگه هم می خونی واسه بابا(البته ریتمیکه):

بابای من بهترین بابای دنیاست

اون گل سرسبد همه ی باباهاست

از صبح تا شب میره بیرون کار می کنه کار

تا برامون بیاره نون واسه فردا

باباجونم باباجونم قدرتو خیلی میدونم

به قوله خودت گفتی تیپ استخری زدم.

 

حالا نه به این عکسات با مایو.

نه به اینا با چادر.

6 مرداد سه شنبه.امروز یه سری از چیزای جامونده ی ماه قبل و میخوام برات بگم اینکه یکم با هم انگلیسی صحبت می کنیم حالا هر کی میاد خونمون موقع رفتنش میری تا دم در بدرقه و میگی bye.see you دیگه وقتی اسمت و ازت میپرسم ( انگلیسی)جواب میدی یعنی متوجه معنی جمله میشی.وقتی ازت تشکرمی کنم میگی you're welcome دیگه اینکه شعر انگلیسی twinkle twinkle little star رو هم یاد گرفتی.یکی از عادتای این روزات اینه که شما حتما باید در و باز کنی و اگه مامان حواسش نباشه مثل دیشب و در و باز کنه دخترم غوغا به پا می کنه.در آخر اینکه خیلی زبون داری و همش در حال صحبت و موعظه ای ای کاش یکمی هم خودت عمل کنی.

7 مرداد.

تو این زمان عاشقه این عروسکه ببری هستی و همه جا با خودت میبری.

۹مرداد و جمعه.الان ساعت نزدیکه۱۲ شبه و نمیخوام زیاد بنویسم چون خیلی خسته و خواب الودم فقط اومدم بگم دو تا دندون اسیابه پایینت داره در میاد سمت چپیه که لثه ت و شکافته و اومده بیرون ولی راستی زیر یه لایه نازکه حالا بعد برات اتفاقات و تعریف می کنم چون خیلی اذیت شدیم.شبت به خیر نازنینم.

10 مرداد.خوب زود برم سر اصل مطلب یعنی ادامه ی حرفای دیشبم که چه ها گذشت جریان از جایی شروع شد که شما دو روز متوالی صبح ساعت 6 بیدار میشدی و می گفتی که میخوای بری دستشویی و در طول روز هم چند بار می گفتی دلم دق (درد) می کنه منم اول فکر کردم شاید گرمازده شدی یا به قول معروف رو دل کردی واسه همین برات شربت خاکشیر و عرق نعنا درست کردم و بهت دادم ولی خیلی بداخلاق شده بودی و مدام جیغ و داد میکردی تا اینکه دیروز ظهر کاری کردی که من هاج و واج نگات میکردم ومونده بودم برای چی اینجوری می کنی دستات و گذاشته بودی بغل گوشات و از ته دل جیغ می کشیدی منم هیچی بهت نگفتم این کارات تا عصر ادامه داشت تا اینکه عصر دیدم دستت و کردی تو دهنت و با حرص داری انگشتت و میخوری یه لحظه به فکرم رسید نکنه دندونته که تا صدات کردم که بیایی دهنت و ببینم وای جیگرم کباب شد دیدم لثه ت شکافته و دندونت زده بیرون یکم خون آلوده صورتم و برگردوندم تا اشکم و نبینی ولی خیلی ناراحت شدم برات بی حس کننده زدم و بهت بستنی و چیزای خنک دادم و زنگ زدم به بابا گفتم بعدم که خاله شمسی اینا اومدن خونمون با هم رفتیم پارک اونجا هم دو تا بچه همسن و سال خودت شاید یکم بزرگتر بودن که رفتی طرفشون جوری که میخواستی بزنیشون ولی خاله شمسی نزاشت و شروع کردی به جیغ کشیدن و خاله به من اشاره کرد که چیزی بهت نگم یکم که گذشت انگار حالت بهتر شد و دوباره خودت به دیگران تذکر میدادی که نی نی این کارا خطرناکه الان می افتی و... ولی دیروز برام روز بدی بود بابت کارایی که کردی خیلی نگرانتم آخه چرا باید یخوای کسی رو بزنی یا اونجوری جیغ بکشیسوالتو رو خدا یه موقع برخلاف انتظار مامان رفتار نکنی خدا خودش کمک کنه تربیت بچه خیلی سخته اینکه بدونی چه موقع چه رفتاری داشته باشی و چجوری برخورد کنی کوچکترین اشتباه باعث بزرگترین صدمه میشه خدایا کمکم کن.

حالا بگم که امروز داشتم خونه رو تمیز میکردم طبق معمول اومدی کمکم منم برای اینکه سرت گرم بشه بهت کار گفتم و با عشق انجام میدادی و همش می گفتی نی نی جیغ داد می کنه مامانش ازش کمک نمیخواد اینا همه حرفاییکه وقتی خیلی اذیتم می کنی بهت می گم که کمک نمیخوام همینطور که کار میکردیم گتهی برات شعر می خوندم گاهی برات در مورد بعضیا صحبت میکردم که بهت اسم یکی از دوستام و گفتم و گفتم قراره بیان خونمون گفتی نی نیشونم بیارن من باهاش بازی کنم گفتم اونا که نی نی ندارن بعد برات توضیح دادم که نی نیش باید اول تو دلش باشه غذا بخوره بزرگ بشه مثل شما که از دل مامان اومدی اونم از دل مامانش بیاد بیرون که دیدم یکی از عروسکات که معروفه به نی نی لخته کردی زیر لباست گفتم چیکار می کنی از اون زیر درش آوردی گفتی نی نی به دنیا اومد تعجبدیدم وای چقدر شما بچه ها حواستون به همه چی هست و چقدر خوب داشتی گوش میکردی به حرفم.این روزا 2 بار که یه شعر و میخونم برای سومین بار بیشتر قسمت های شعر و حفظی و خیلی حیفه که بخوایم این روزا رو از دست بدیم روزاییکه اینقدر بدون دغدغه و به راحتی خیلی چیزا رو یاد میگیری و به خاطر میسپاری. 

12 مرداد.بعد از آب بازی.

روی کابینت.

چهارشنبه۱۴مرداد.الان که دارم مینویسم ۱۱/۵شبه و مثل یه جوجه که میره زیر پر و بال مامانش فرو رفتی تو پهلوی مامان و منم کلی نگرانتم اخه همه چیز چرخید و اون بیرون رویهای متوالی تبدیل به یبوست شده و امروز بردمت پیش دکتر وقتی معاینه ت کرد خیلی خانوم بودی و هیچی نگفتی دکتر دارو داد و گفت جای نگرانی نیست ولی مگه میشه نگران نبود ؟؟امروزم کلی ماجرا داشتیم که برات تو پست خودت نوشتم.امیدوارم زودتر خوب بشی.

تو بالکن داشتی بازی میکردی تا دیدی میخوام ازت عکس بگیرم اینجوری خودت و لوس کردی.

با اون موهات.

پنج شنبه 15 مرداد.دختر قشنگم هنوز دلواپستم و با هر بار به خود پیچیدنت منم میریزم به هم و حالم دگرگون میشه ولی چه کنم که کاری از دستم برنمیاد فقط دل به دلت میدم و هر کاری میخوای برات انجام میدم .الهی زودتر خوب بشی .امین.

روز سه شنبه بردمت پارک فکر کنم 2 ساعتی بازی کردی این اولین پارک طولانی مدتی بود که با هم رفتیم میخواستم خودت بگی مامان بریم و چند تا هم دوست پیدا کردی یه پسره بامزه به اسم رادمان اول اومد یکم باهات الاکلنگ بازی کرد بعد برگشت گفت بامن دوست میشی؟؟شما هم که تو این مواقع اولین حرفی که یاد گرفتی می گی اینه!اسمت چیه؟وقتی اسمش و گفت گفتی منم سپینا هستم دستت و گرفت و دیگه بیخیال مامان شدی و منم کلی خوشحال که داری با یکی همسن خودت بازی می کنی اخه گفتم بهت که اطرافمون زیاد بچه ی کوچیک نیست و بیشتر با بزرگترا وقت میگذرونی و بعد از کلی بازی خاله فاطی و حامد جونم اومدن پیشمون و رفتن ما هم رفتیم دنبال بابا و برگشتیم خونه که تو راه از شدت خستگی خوابت برد که با دیدن یه چیزایی که برای بابا سوغاتی آورده بودن دوباره به وجد اومدی وخوابت پرید آخه میدونی چی بود؟؟آیینه و شما هم شروع کردی مثل داستان سفید برفی از ایینه میپرسیدی ای ایینه بگو ببینم که دیگه بقیه ش و مامان نمی فهمید که چی میپرسی.اگه از این روزات بخوام بگم دیگه خودت غذات و میخوری و از حق نگذریم نسبت به سنت خیلی هم تمیز میخوری حالا بماند که تو این چند روزه درست غذا نمیخوری و خیلی بی میلی که خوب حق داری.اگه از برنامه ی تلویزیون خوشت نیاد میری خاموش میکنی بعدم میگی آخه دوست نداشتم خوب مامانم اینجا بوقه دیگه.از جمله ی دوستت دارم نگو که همش ورده زبونته و می گی مامان دوست دارم منم دلم قنج میره و سرمست از این همه محبت دخترم و سرشار از روحیه و انرژی میشم.

17 مرداد,شنبه.از دیروز تا حالا خیلی بهتری برات بمیرم که دیروز از وقتی از خواب بیدار شدی تا ظهر چه زجری کشیدی ولی خدا رو شکر حالت خیلی بهتر شد ولی یکم میترسی رو لگنت بشینی نمیدونم تا چه وقت میخواد ادامه داشته باشه ولی همینکه مشکل برطرف شد خودش خیلی عالیه.دیروز خودت متوجه ناراحتی مامان شدی یهم می گفتی مامان نگران نباش خوب شدم الهی همیشه خوب و سرحال باشی و هیچ مادری درد و ناراحتی فرزندش و نبینه. 

برات برچسب ماه و ستاره خریدم تا هر بار کار خوبی کردی یکی روی کاغذ بچسبونم ولی صورت خودت و من و حتی بابا رو پر از ستاره میکنی.

18 مرداد.هر روز یکی از وسایل مامان و صاحب میشی این بارم کیف مامان بیچاره.

چهارشنبه 21 مرداد.خدا رو شکر دیگه خوب شدی و خیلی بایدحواسم باشه که دیگه پیش نیاد.تو این چند روز یه شعر در مورد مامان یاد گرفتی که وقتی میخونی از ته دلم ذوق میکنم:

مامان جونم مامان جون

شکل ماهت و قربون

ز هر کسی قشنگتر

برای من تو مادر

مادر تویی تو جانم

تویی روح و روانم

دلم میخواد همیشه

پیشت باشم نمیشه

البته آهنگین میخونی همونطور که بهت یاد دادم ,دو تا شعر هم هست یکی نازنین مریم از مرحوم نوری و گل گلدون من که سیمین غانم خونده این دو تا این چند روزا ورد زبونمه و آهنگاشم برات گزاشتم گوش کردی و وقتی میخونم با من زمزمه می کنی منم چون خیلی این دو آهنگ و دوست دارم  هر روز میخونم تا گوشت زیاد بشنوه و یاد بگیری البته یکمش و حفظ شدی خیلی بامزه است وقتی یه بچه به این سن و سال یه جملات قلنبه ای مثل "تو بیا تا دلم نکرده فریاد" یا "من میرم گم میشم تو جنگل خواب"رو میگه من که اینقدر خوشم میاد که ناخوداگاه وقتی ازت می شنوم خنده به لبم میاد.چند روزیه تو حرفات می گی شوهم یعنی شوهرم تعجبمثل امروز که می گفتی مامان خدانگهدار گفتم کجا میری گفتی شوهم اومده خوب چشمم روشن که از الان شوهرت و به مامانت ترجیح دادی (البته واضحه که بعضی از کلماتی که می گی معنیش و نمیدونی و فقط چون به گوشت خورده تکرار می کنی)متفکر.یکی از بازیهایی که خیلی بهش علاقمندی و وقتی مامان خیلی کار داره اینجوری میزارتت سر کار اینه که بری واسه مامان خرید کنی گاهی که بیکار باشم نقش فروشنده یا خریدار و دارم و خیلی ذوق میکنی و خیلی هم قشنگ حرف میزنی مثل اینکه آقای محترم میشه 1 کیلو ...بدید .خیلی خوشحالم که برای بزرگتر از خودت از فعل های جمع استفاده می کنی و بهشون میگی شما.دیروز که خونه ی خاله شمسی بودیم بهش گفتی می شه لطن (لطفا) به من آب بدید؟ وقتی هم یه کاری که میدونی اشتباهه انجام میدی وقتی میاییم خونه ازم معذرت خواهی میکنی دوباره مثل دیروز که اومدیم خونه گفتی مامان ببخشید دست به تلویزیون خاله سسی (شمسی)زدم.چشمک

شال مامان و سرت کردی و ذوق کردی.

22 مرداد.از اینجور بازیها زیاد انجام میدیم و همه جوره بلدی چه دسته بندی از نظر رنگ چه شکل.

شنبه 24 مرداد.ای دختر بلا این روزا هر وقت میریم پارک یه دوست پیدا می کنی خیلی روابط اجتماعیت خوب شده و خدا رو شکر خیلی از بچه ها جذبت میشن و اونا میان ازت میپرسن با من دوست می شی؟و بعد از اینکه اسماتون و به هم گفتین دست هم و میگیرین و سرگرم بازی میشین مثل دیشب که با پسری به اسم عرشیا دوست شدی و تازه کلی هم باباش سربه سرتون گذاشت و خندیدین و بهتون خوش گذشت منم که مدام پشت سرتم هنوز جرات نمیکنم یه گوشه وایسم و نظاره گر باشم فکر کنم یکم دیگه باید بزرگ شی خودت که مدام میگی من بزرگ شدم یا می گی دختر خوبی شدم.دیروز دوباره درد دندون اومده بود سراغت این بار دندونه سمت راستی بود و باز بی حس کننده به دادمون رسید و آرومت کرد دیروز واسه عمه ویدا از طریق تلگرام صدا فرستادیم که بهش گفتی عمه ویدا دوستت دارم اونم دلش طاقت نیاورد و زنگ زد و باهاش کلی حرف زدی و زبون ریختی و از اونور قربون صدقت میرفت و می گفت که چقدر دلش برات تنگ شده.این روزا خدا رو شکر بهونه گیریا کمتر شده و خیلی بیشتر به حرفم گوش میدی و کمتر گریه می کنی البته اینم بگم که هر موقع ازت تعریف کردم دوباره همه چیز برگشته سر جای اولش ولی از خدا میخوام همین جوری بمونی البته تا میام به یکی گله کنم می گن بچه است دیگه همه ی اینا عادیه ولی نمیدونم در این مواقع (بهونه گیری و جیغ و داد و گریه)خودشون چجوری کنار اومدن سوالولی مریم جون چند روز پیش بهم گفت فکر نمیکردم اینقدر صبور باشی خندونکو این حرف بازتابه وقتیه که  بعد از واکسن 4 ماهگیت رفته بودیم پیش خاله افسر و از اونجاییکه شبا همش بیدار بودی تا صبح و روزا هم به خاطر ریفلاکست بیقراری میکردی که خدا رو شکر همه ی اون روزا که دخترم اذیت میشد تموم شد و امیدوارم هیچوقت مریضی سراغت نیاد و همیشه سلامت باشی.آمین.

25 مرداد.کادوی روز دختر به انتخاب خودت یه جعبه برای اسباب بازیهات,خیلی باهاش سرگرم بودی و اتاقتم خیلی جمع و جور شد.

اینم یکی از لباساییکه خیلی دوسش داری ولی وقتی می پوشی مثل بچه های زمان پیغمبر میشی که تو کارتن نشون میده.

26 مرداد.با شابلون کاردستی درست کردیم.

چهارشنبه 28 مرداد.حق با شماست,این جمله ی جدیدیه که تازگیا یاد گرفتی دیروزم که مامان باهات قهر کرده بود وقتی تلفنی داشتی واسه زهرا جون تعریف میکردی گفتی حق با مامانمه من گریه کردم و جیغ داد کردم متفکر البته این گفته با حرکت دست انجام میشه.یه کار دیگه هم که تازه انجام میدی اینه که می گی برم توقتاقم (تو اتاقم)تنها گریه کنم و میری دمر میخوابی تو اتاقت و تظاهر به گریه می کنی و زمانی این اتفاق می افته که یه چیزی برخلاف میلت باشه.وای این روزا یه کارایی می کنی و داد آدم و در میاری مثل کلاه سر گذاشتن تو خونه یا یدفعه هوس میکنی یه لباسی که مناسب خونه نیست و بپوشی خیلی کلافه میشم گاهی اوقات از صبح تا ظهر چند دست لباس عوض میکنی الانم که مامان تا لباسش و عوض کرد با اخم گفتی مامان برای منم از این لباسا میخری؟یعنی رقابت شروع شده گاهی آدم خوشش میاد وقتی میبینه دخترش اینجوری بهش نگاه میکنه ولی وقتی از حد بگذره عصبانی.دیگه خیلی کم پیش میاد من بهت غذا بدم خودت میخوری و تا حدودی مستقل شدی دیگه خدا رو شکر برای دستشویی رفتنت اذیتم نمی کنی و خودت اعلام میکنی و از این بابت خیلی خوشحالم ولی هر روز که میگذره مامان با یه چالشه جدید روبرو میشه وای که چقدر بچه داری سختهغمگین

29 مرداد.این مدل نگاه کردنت و خیلی دوست دارم.(از گوشه ی چشم)

اینم یه دختر شیطون.

 شنبه 31 مرداد.اولین بار که با مارکر کار کردی.

2 شهریور.

این تل و مامان با یه عشقی برات درست کرده که نگو و نپرس.

سه شنبه 3شهریور.برات بگم از اینکه عصر که میشه دست تو دست هم میریم پیاده روی مثل دیروز که خیلی با هم راه رفتیم و خیلیا تا میدیدنت میگفتن مثل عروسکی یا میخواستن نازت کنن لپت و فشار بدن که میرفتی پشت مامان و با تعجب بهشون نگاه میکردی آخه نه من نه بابا بدون اجازه ت ماچت نمی کنیم البته گاهی که مامان نمی تونه جلوی خودش و بگیره بدون اجازه ست ولی اطرافیان خودمونم می پرسن سپینا یه بوس میدی می گی نه اونا هم بیخیال می شن و براشون جا افتاده تا خودت نخواستی کاری بهت ندارن.بیرون که میریم خیلی حواست به همه چی هست بیشتر آدما توجهت و جلب می کنن تا زرق و برق مغازه ها .پریشب با بابا رفتیم خونه ی خاله زهرا شب نشینی وقتی برمی گشتیم با بابا تو خیابون میدوییدی اینقدر بلند بلند قهقهه میزدی که دیشبم بابا می خواست ببردت ولی از بس با هم راه رفته بودیم به بابا گفتم خسته ای .همین الانم از خواب بیدار شدی داری خوابت و برام تعریف می کنی آخه خیلی بامزه است از خواب بیدار میشی حالا چه صبح چه ظهر زود استارت میزنی و شروع میکنی به تعریف کردن دستتم میزاری رو صورتت اینجوری آب و تابش بیشتر میشهچشمک

یه خواب مچاله.

[ دوشنبه 5 مرداد 1394 ] [ 16:53 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

5 تیر94.

اینم یه دختر شیطون.

سپینا خبردار.

یکشنبه 7 تیر 94.سپینا تا الان 2سال و 2 ماه و 2 روز سن داردد.دخترم با 2 روز تاخیر 27 ماهگیت مبارک الان که دارم برات می نویسم کنارم نشستی و معلومه که زیاد نمی تونم برات بنویسم چون همین الان یه عالمه برات تایپ کرده بودم که نمیدونم به چی دست زدی که همش پاک شد برای اینکه دوباره این اتفاق نیفته بعد میام برات می نویسم فقط دلم میخواست سن امروزت و ثبت کنم.خندونک

8 تیر.

سه شنبه 9 تیر.بالاخره طلسم شکست و امروز رفتیم و آزمایشات و انجام دادیم اینجوری شد که دیروز رفتیم پیش اقای دکتر و چون تاریخ نسخه خیلی ازش گذشته بود و هم باید وارد دفترچه میشد انجام دادیم با هم رفتیم تا رادیولوزی که چون دیر شده بود افتاد امروز بگم که با تاکسی رفتیم و برگشتیم و برات متفاوت بود.امروزم از صبح که (7)بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه دوباره مزاحم خاله شمسی شدیم که باهامون بیاد قرار گذاشتیم دم در رادیولوزی اول از پات عکس گرفتیم یکم تو پارک بازی کردی بعد رفتیم آزمایشگاه و 4 نفر کنارت بودیم و سرت و گرم کردیم تا خونگیری انجام شد اولش یکم گریه کردی ولی وقتی حواست و با آبنبات چوبی و...پرت کردیم ساکت بودی تا زمانیکه سوزن و از دستت کشیدن و جاش و فشار دادن دوباره گریه کردی رو تخت خوابیده بودی من بالا سرت خاله هم کنارت یکم از دستت خون اومد و همین انگار یکم ترسوندت و تا برسیم آرایشگاه خاله یکم گریه میکردی دوباره حواست جای دیگه پرت میشد دوباره انگار یادت می اومد ولی در کل نیم ساعت بیشتر نق زدن ها طول نکشید و سرگرم بازی شدی و یادت رفت وقتی داشتیم می اومدیم خونه تو ماشین خوابت برد و الانم هنوز خوابی فقط یه چیز دیگه یه ازمایش ادرار هم داری که تو خونه باید انجام بشه و ببریم آزمایشگاه اونم افتاد واسه فردا خدا کنه همه چیز خوب و نرمال باشه.یه اعترافی بکنم؟؟؟دم آرایشگاه خاله بغلت کرد و از ماشین پیاده شدین رفتین منم که داشتم از زور گریه منفجر میشدم به محض تنها شدن زدم زیر گریه ولی به خودم اومدم که چطوره که من همش به دخترم می گم "دخترم قویه"پس منم باید یه مامانه قوی باشم زود ماشین و پارک کردم و خودم و رسوندم بهت فدات بشم.محبت 

12 تیر.

شنبه ۱۳تیر.سپینا جونم از دیروز تا حالا کلافه م کردی از بس بهونه گیری می کنی همه چیز و با گریه عنوان می کنی نمیدونم چرا این اتفاق داره می افته  وقتی این کارا رو می کنی منم انرژیم کم میشه و همش احساس خستگی می کنم الانم بعد از کلی نق و گریه خوابیدی (ساعت ۳/۵).حالا یه کاره خوبت این بوده که دیروز برای اولین بار(از بعد از نوزادی)ظهر تو تختت خوابیدی منم زیر بالشت برات جایزه گذاشتم تا تشویق بشی .لبخند

14 تیر.

15 تیر.

19 تیر.

یک شنبه 21 تیر.هنوز بهونه گیریات ادامه داره با توپ پر اومده بودم تا برات از نق زدنات بنویسم ولی دیدم ای وای پست قبلی هم شکایت بوده منصرف شدم این نیز بگذرد.خوب حالا برات بگم که هفته ی گذشته خونه ی حاج خانوم (همسایه پایینی) به قول شما حاد خانوم افطار دعوت بودیم به مناسبت سال شوهرش منم برات النگو و گردنبند انداختم از اون روز همش میگی مامان اجازه میدی برم سر کشوت میگم چیکار داری حالا یا گردنبندت و میخوای یا النگو.میدونی چیه دوست ندارم این چیزا بهت آویزون باشه واسه امنیت خودت فقط حالا تو خونه و مهمونی  آدم یه کاری می کنه ولی چون بیشتر با هم پیاده میریم بیرون دلم شور میزنه به خاطر چند تیکه طلای بی ارزش خدایی نکرده آسیبی بهت نرسه.این روزا خیلی کارا می کنی که شیرینه و باید ثبت بشه ولی به خاطر یکم تنبلی خودم یکمی هم بهونه گیریات دست و دلم به نوشتن نمیره آخه یه گله ی دیگه که یادم اومد تا برات بنویسم اینه که با اینکه بیشتر از 3 ماهه که دیگه پوشک نمیشی ولی برای روی لگن نشستن هنوز با هم درگیری داریم و کلی باید برات بازی در بیارم تا کوتاه بیایی.امروز از اون روزاییه که مامان هر لحظه یه چیز یادش میاد و نامرتب داره مینویسه آخه یادم اومد که بعد از گرفتن جواب آزمایشات دوباره رفتیم دکتر و خدا رو شکر از همه نظر خوب بودی و خیلی خوشحال شدم فقط باید حواسم به ویتامین d3 و فروگلوبین باشه که هر روز بخوری و تو آفتاب هم ببرمت پاهات هم هیچ مشکلی نداشت وای که چقدر مامان فکرای الکی کرد زبان.از اونجاییکه این روزا خیلی دیر به دیر برات مینویسم خیلی حرف دارم و طبق معمول چون خوابی و میخوام تا بیدار نشدی بنویسم اگه جملاتم پشت هم نمیره ببخش اینجا دیگه تقصیر من نیست یه چند وقتیه انیمیشن رستم و سهراب و تلویزیون تبلیغ می کنه و اول که میترسیدی ازش ولی الان تا شروع میشه می گی ای بابا دوباره اومد و میری جلوی تلویزیون و نگاه می کنی منم برات تعریف کردم که رستم خیلی قویه یه چند باری اومدی ضربه زدی به مامان چون میدیدی اونم میزنه خوب منم بهت گفتم وقتی میگم قویه یعنی زورش زیاده و میتونه همه ی چیزای سنگین و بلند کنه حالا میایی سعی می کنی مامان و بلند کنی منم میرم عقب عقب که یعنی سپینا اینقدر زورش زیاد شده که می تونه مامان و جابه جا کنه و اینجوری هم بهت غذا و...میدم بعضی وقتا که میخوای مامان و گول بزنی و میل به غذا نداری صدات و عوض میکنی و می گی خودت بخور قوی بشی وقتی این جله رو می گی گفتم با یه لحن خاصی می گی که بی اختیار محکم ماچت می کنم.

با اینکه همیشه من و بابا سعی می کنیم تو خونه حرفی نزنیم که بر خلاف اخلاق باشه ولی متاسفانه از جاهای دیگه به گوش شما میرسه مثل تلویزیون تو محوطه پارک و...حالا من بگم دخترم تی وی نبینه مکان های عمومی رو چی نمیتونیم خودمون و حبس کنیم و از همه دوری کنیم که شما حرف بد یاد نگیری خواه ناخواه به گوشت میخوره تنها کاری که تونستم بکنم و تا حدودی موفق بودم این بوده که حرف بدی رو که می شنوی و به زبون میاری چون معنیش و نمیدونی منم هیچ عکس العملی نشون نمیدم ولی وقتی چند بار تکرار می کنی بهت میگم که حرفاییکه می شنوی بعضیاشون خوب نیستن نباید تکرار کنی چون دهنت بوی بد میگیره یکی از این کلمات برو گمشو بود که به من و بابا گفتی ما هم از تعجب به هم نگاه کردیم که از کی یاد گرفتی وقتی باهات حرف زدم حرفای خودم و به خودم برگردوندی که مامان نگو دهنت بوی بد میگیره و کسی باهات دوست نمیشه(کسی باهات دوست نمیشه هم فکر میکنم از کتاب حسنی یاد گرفتی).

من و بابا هر چی میگیم پشت سرمون مثل صفحه ی سوزن خورده تکرار میکنی چند روز پیش بعد از غذا بابا بهم گفت فرشته جان دستت درد نکنه شما هم وقتی خوردی گفتی فرشته جان دستت درد نکنه.خندونکوای که چه حسه خوبیه یا اینکه رفته بودی خونه ی مامان محبوب یکربعی نبودی وقتی اومدی انگار دلت برام تنگ شده بود بغلم کردی و گفتی مامانم دوستت دارم.

امروز مامان یه شلوار مشکی با یه بلوز سرخابی پوشیده بود گفتی لباسم و عوض کن دیدم رفتی رنگ سرخابی آوردی خلاصه همرنگ مامان لباس پوشیدی و تا بابا اومد گفتی نیگا لباسامو مثل همه .هیچی دیگه کارم در اومد از این به بعد باید مثل هم باشیمسوال.

این عکسه لباسه هماهنگمون.

بعدم اینجوری خانوم نشستی.

 

امروز دوشنبه 22.میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟؟؟به اینکه قبلا خیلی کارام بیشتر بود یعنی باید غذای جداگانه برات درست میکردم و... ولی انگار بیشتر وقت میکردم به بعضی کارا برسم بعدشم خودم به این نتیجه رسیدم که شکل کار عوض شده کارا همونه و تازه بیشترم شده چون دخترم مرتب پشت مامان راه میره و منتظره تا یه چیزی سر جاش گذاشته بشه اونوقته که خانوم دست به کار میشه و به واسطه ی همون یه چیز چیزای دیگه رو هم بیرون میریزه.دیشب موقع خواب با خودم فکر میکردم که فردا یکم خونه رو سروسامون بدم یاد این متن زیبا که یکی از دوستام برام فرستاده بود افتادم میگه:"تو میتونی سالها زن خوبه خانه داری باشی اما یادت باشه مدت کوتاهی مادر یه بچه یه ساله دو ساله و سه ساله...هستی,وقتت رو به مادر کودک بودن بگذرون وقت برای زن تمیز بودن زیاده."واسه همین امروز و بیشتر باهات بازی کردم چون پیش خودم فکر کردم شاید دلیل این بدقلق شدنت این باشه که کمتر از قبل باهات بازی میکنم و این باعث شده فکر کنی که بهت توجهی ندارم و با گریه و سر و صدا کردن جلب توجه می کنی در صورتیکه هر وقت داری باهام حرف میزنی و چیزی ازم میخوای سراپا گوشم و خیلی توجه می کنم ولی تو بازیات کمتر شرکت می کنم چون خودت دیگه مستقل شدی و عروسکات و میخوابونی و کتابات و میاری براشون کتاب میخونی براشون غذا درست می کنی و... ولی از این به بعد سعی می کنم بیشتر برای بازی باهات وقت بزارم مامان و ببخش به خاطر کوتاهیشخجالت.

25 تیر.تو یک روز گرم هوس کاپشن کرده بودی.

جمعه 2 مرداد.نیم ساعتی میشه که خاله افسر و مریم جون که ناهار خونمون بودن برگشتن خونشون وقتی فهمیدی میخوان بیان خوشحال شدی مریم جون و از پارسال ندیده بودیم و شما هم که اونموقع خیلی کوچولو بودی اخه در حال حاضر داره فرانسه درس میخونه و سالی یه بار مبینیمش اول که اومدن یکم خجالت کشیدی و مدل خجالت کشیدنت هم تازگیا عوض شده علاوه بر انگولک کردن موهات برگردوندن صورتت و نگاه کردن به یه جای دیگه است که با طرف مقابل چشم تو چشم نشی ولی بعد که یخت باز شد دست مریم جون و میگرفتی و اینور اونور میبردی و زبون میریختی. حالا از امروز که بگذریم پریشب برات تو وبلاگت نوشتم این دیر به دیر اومدنای مامان برای ثبت خاطرات دخترش فقط تنبلیه ولی ثبتش نکردم ولی الان میگم که آره یکم تنبل شدم و کارای شما هم که تمومی نداره گاهی اوقات یه چیزایی می گی که من و بابا می مونیم چی باید بگیمتعجبهفته ی گذشته راه میرفتی می گفتی یه مامان و بابای خوبی پیدا کنم اولش خیلی دلم شکست ولی بعد پیش خودم فکر کردم آخه یه بچه ی دو ساله چه تعریفی از خوبی و بدی می تونه تو ذهنش داشته باشه یا مگه من و باباش چیکار کردیم که بخواد بهتر از ما پیدا کنه ولی خودمونیم خیلی دلگیر شدم و بغض گلوم و گرفته بود.از اونموقع انگار دستت اومده که باید چیکار کنی به محض اینکه چیزی خلاف میلت باشه زود می گی برم مامان و بابا پیدا کنم و منم اصلا به روی خودم نمیارم که همچین حرفی رو شنیدم یا تهدیمون می کنی که میرم تو اتاقم در و میبندم تنها بمونم این عین جمله بندی خودته که من به بابا می گم وقتی این حرفا رو میزنه به روی خودت نیار.استدلاله بابا اینه که چون همش مورد توجهی با کوچکترین نه بی توجهی, کم توجهی اینجوری حرف میزنی.

کش موهات و میندازی به پات فکر کنم تا چند وقته دیگه مد بشه.

حالا دیگه از این حرفها هم بگذریم اوضاع و احوال این روزامون و بگم,چند شبی می شه که به قول خودت تو اتاق مامان  میخوابیم یه طرف تخت و مثل سنگر درست کردیم که شما نیفتی خیلی اتاق خنده دار شده شبا 11-11/5 میخوابی صبح هم ساعت 9/5 -10 بیدار می شی ولی گاهی اوقات تو خواب خیلی حرف میزنی مثل دیشب که گریه میکردی از اینا که نی نی داره میخوام منم بیدارت کردم گفتم چشمات و باز کن ببین داری خواب می بینی به همین واسطه بهت گفتم کابوس چیه حالا دیگه از همه میپرسی میدونین کابوس چیه؟بعدم می گی خواب ترسناک می بینن.خدا رو شکر بیشتر غذاها رو میخوری و قبل از غذا عادت کردی دستات و صابون میزنی و با کمک مامان میشوری و تعریفت هم از (میکیوب )میکروب اینه که کثیفن ,خیلی کوچولوان, نمیبینمشون.بابتخوردن خیلی اذیت نمی کنی و اگه گرسنه باشی حسابی هم میخوری ولی هنوزم برای دستشویی رفتن باهات مشکل دارم بهونه گیری هاتم کمتر نشده وقتی هم که از خونه میریم بیرون اگه چیزی رو دست کسی ببینی مخصوصا همسن و سال خودت باشه میخوای ولی هیچ جوری مامان کوتاه نمیاد که تو این زمینه به حرفت گوش کنه شاید برات انجام بدم ولی نه همون لحظه.یه عادته خوبی که داری خوراکی بیرون نمیخوری البته اگه بهت بگم بخور میخوری ولی چیزایی مثل بستنی و ...که گرمای هوا باعث آب شدن و در نهایت ریختن رو لباس و... می شه رو تو خونه همیشه میخوری در غیر این صورت مامان بهت میده که خیلی کثیف کاری نشه.الانم بیدار شدی باید بیام پیشت تا بعد میبوسمت.   

شنبه۳مرداد.الان که دارم برات مینویسم داری با پاستل نقاشی میکشی اونم برای اولین بار اخه همین الان برات خریدم تا رسیدیم خونه خودت فهمیدی باید باهاش چیکار کنی گفتی مامان مداده؟منم بهت دفتر دادم داری واسه خودت یه خطهایی می کشی خیلی هم اصرار داری منم باهات نقاشی بکشم.چند شبه برات  قصه ی سفید برفی و تعریف می کنم واسه همین خیلی به این داستان و شخصیت سفیدبرفی علاقمند شدی امروزم رفتیم که کتابش,و بخریم که دیدیم نداره واسه همین برات کتابای دیگه ای گرفتم ولی به جاش کتاب صوتی و مصور سفید برفی رو دانلود کردم که خیلی ذوق کردی و با لذت گوش کردی.لبخند

به قوله خودت خاله قزی.

4 تیر.سر مزار, مراسم هفتم مادر شوهر خاله زهره.

[ يکشنبه 7 تير 1394 ] [ 21:33 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سه شنبه 5 خرداد.ساعت 1 بامداد تازه 1 ساعته که دخترم دوسال و یک ماه و پشت سر گذاشته و وارد دومین ماه از 2 سالگیش شده و چقدر هم این بزرگ شدن و میشه احساس کرد چون همین امشب که شام خونه ی زهرا جون بودیم نسبت به سری های قبل که همش باید می گفتم سپینا این جیزه سپینا به این دست نزن و...خیلی خانومتر بودی و خرابکاری کمتر بود و خیلی مودب به قول خودت با عمو حبیبی صحبت میکردی و شعر میخوندی :چی بیپوشیم چی نپوشیم دامن چین چین بیپوشیم و...این یه قسمت از شعر کتاب خاله سوسکه است.دختر 26 ماهه ی ماه من 26 ماهگیت مبارک.دوست دارم روز به روز پیشرفتت و ببینم و تمام تلاشم و می کنم تا تمام این روزای قشنگ و برات تا اونجاییکه می تونم ثبت کنم .

6 خرداد.عصر رفتیم تو حیاط و نقاشی کردی با آبرنگ.

با چه دقتی.

گوشه ها رو مشخص کردی.

 

اینم یه شکلک.

10 خرداد.ژست جدید.

13 خرداد.

۱۴خرداد پنج شنبه.امروز برای اولین بار از صبح که بیدار شدی تا ۹/۵ شب بیدار بودی تا اینکه بیهوش شدی از بیخوابی دلیلشم این بود که ظهر از خونه رفتیم بیرون واسه همین خوابت پرید و همش بازی کردی.دیشبم با بابا بردیمت پارک خیلی خلوت بود مثل اینکه این چند روز تعطیلی رو همه رفتن مسافرت خلاصه تو پارک یه دوست پیدا کردی که اسمش ثنا بود یه لباس پوشیده بود که پشتش عروسک داشت و خیلی توجهت و جلب کرده بود و تا همین امروز ظهرم همش می گفتی  لباس دوستم و می خواستم وقتی هم میرفتیم خونه ی خاله فاطی به لباست یکی از عروسکات و وصل کردم تا راضی شدی.دیگه داری خودت در مورد لباس پوشییدن و... نظر میدی.دو روز دیگه دختر قشنگم ۲ماه تموم می شه که دیگه مامان شما رو پوشک نمی کنه و تا حالا خدا رو شکر بیرون یا مهمونی رفتیم اتفاق بدی در این مورد نیفتاده البته الان تازه یه مدته مامان خیلی طولانی تر بیرون میمونه چون نمیخواستم اذیت بشیم از خدا میخوام مثل همیشه که مامان و تنها نزاشته از این به بعدم بهم کمک کنه اخه مامان یه دلواپسیی داره که با توکل به خدا و کمک همیشگیش اونم پشت سر میزاریم.الانم چون با گوشی دارم مینویسم برام سخته سر فرصت میام .میبوسمت.

یک شنبه 17 خرداد.دیروز با هم رفتیم پیش دکتر واسه چک آپ و نشون دادن پات چون یکم احساس کردم پات و خوب رو زمین نمیذاری و دکتر گفت جای نگرانی نیست و طبیعیه ولی اگه دلتون شور میزنه یه عکس از مچ پاها بگیریم و آزمایش خون برای نداشتن غلظت خون و تیروییدغمگینوای خدا میدونه اسم آزمایش که اومد چقدر بهم ریختم حالا دفترچه ت هم اعتبار نداشت بابا رفته بود امروز مهر اعتبار بزنه که گفته بودن باید دفترچه ی دخترم عکس دار بشه چشمکآخه دیگه شما خانوم شدی بزرگ شدی منم که از دیروز با خودم کلنجار میرفتم به بابا گفتم بهتر نیست آزمایش نده اخه یه بچه ی 2 ساله که خدا رو شکر همه چیزشم نرماله چرا باید اذیت بشه و ازش خون بگیرن بابا گفت والله عکس پا هم به خاطر وسواسه شماست حالا قراره بعدازظهر با یه دکتر دیگه مشورت کنم که اگه نیازی نیست انجام نشه.دیروز عصر هم با هم رفتیم پروفسور کوچولو برات یه بازی فکری یه ماشین و کتاب خریدم بازی فکریه خیلی جالبه یه سری اشکال مثل مکعب و بیضی و... داره که به رنگهای مختلفه و مثل مهره سوراخ داره و باید از یه سری بندهایی که توشه رد کنی تا چند سال میتونی باهاش بازی کنی چون الان از تو بند ردشون می کنی و رنگها رو هم که از قبل بلد بودی ولی بعدها که به امید خدا بزرگتر شدی از روی الگوهاش میتونی نگاه کنی و بچینی.امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی تا ماشینت و دیدی گفتی صبح بخیر ماشین مثل اینکه یادت رفته بود ماشینتم برات خریدم.یه چیزی که این روزا باهاش دلبری می کنی کلمه ی مامانم و بابا جونه فهمیدی من و بابا به این کلمه ها چه ذوقی می کنیم راه میری با یه نازی می گی مامانم منم می گم جونم به بابا هم می گی بابا جون بابا هم شروع می کنه به قربون صدقه رفتنت.

در حال درست کردن کوکو.

مامان یه لباس چارخونه پوشید اصرار داشتی مثل مامان لباس بپوشی.

18 خرداد.بالاخره دیروز با دکتر مشورت کردم و گفت لازمه کوچولوهای 2 ساله چک آپ بشن پس قراره آزمایشات انجام بشهگریه.امروز بردمت عکاسی و به اصطلاح اولین عکس پرسنلیه دخترم گرفته شد و تا شب آماده میشه وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه به سوپر مارکت که رسیدیم گفتی یه چیزی میخوام خوب منم بردمت داخل و یه گشتی زدی و پاستیل برداشتی و به اصرار مامان چند مدل هم کیک و شیر برداشتی و اومدیم خونه وای که چقدر ماه بودی امروز.......... 

یه چیز و یادم رفت بگم که سرانجام یه کارتونی توجهت و جلب کرد برای اولین بار اونم کارتون موش سرآشپز بود که روز جمعه صبح و یه بارم شب نشون داد و نگاه میکردی و برای من و بابا هم تعریف میکردی.دیگه اینکه به اتاق میگی توقتاق دلیلشم اینه که همیشه مامان بهت گفته فلان چیز و بزار تواتاق یا بریم تو اتاق یا...این باعث شده فکر کنی اتاق توقتاقهخنده.

توبالکن دوباره داری به مامان کمک می کنی.

19 خرداد و سه شنبه.دیشب رفتیم عکست و گرفتیم قربونت برم با اون لبخند ملیحت خیلی عکست نازه  آخه کدوم مامان و دیدی که از بچه ش تعریف نکنهخندونکاونم اگه دخمل باشه وقتی برمی گشتیم بردمت تو یه شهر بازی بادی و یه عالمه ورجه وورجه کردی وقتی هم میخواستیم بیاییم بیرون یکم نق زدی ولی نسبت به بچه های دیگه زودتر آروم شدی آخه بعضی از بچه ها مامان و باباشون و خیلی معطل میکردن ولی شما زود دل کندیآرام وقتی برمی گشتیم مامان خرید داشت تند تند مامان و بوس میکردی آخه خیلی دختر قدر دانی هستی و بابت کاری که برات میکنم تشکر می کنی حالا یا با زبون شیرینت عنوان می کنی یا با بوسه ابراز می کنی واسه همینه که اینقدر دوستت دارم نفسم.دو روزه که بیرون که میریم دستم و ول نمی کنی نمیدونم جریان چیه تعجباز این بابت خیلی خوشحالم چون همیشه دوست داشتی خودت تنها راه بری بدون گرفتن دست من امیدوارم روز به روز شاهد عادتهای خوب ازت باشم.مامان میخواد یه اعترافی بکنه که یکم بیرحمانه است ولی به نفع جفتمونه اینکه وقتی گریه می کنی البته بی دلیل اصلا بهت نگاه نمی کنم و انگار نه انگار در حالی خدا از دلم خبر داره ولی چیزی به روی خودم نمیارم مثل امروز حتی بهم گفتی بغل بهت توجهی نکردم و گفتم تا وقتی داری الکی گریه می کنی کاری بهت ندارم اگه گریه نکنی هم بغلت می کنم هم باهات بازی می کنم خوب به گریه ت ادامه دادی ولی وقتی دیدی مامان سر حرفش وایستاده و توجهی بهت نمی کنه اومدی تو آشپزخونه کنارم و ساکت ایستادی اونموقع بود که بهت نگاه کردم و گفتی ببشید مامان  (ببخشید)منم بغلت کردم و بوست کردم و یه عالمه برات سخنرانی از نوع کودکانه کردم.دختر نازم اگه ازم چیزی رو بخوای که معقول باشه و برات ضرری نداشته باشه با دل و جون برات انجام میدم ولی وقتی ازم چیزای ناممکن و میخوای مثل اینکه یه چیزی رو تو تلویزیون دیدی می گی اون و بده به من خوب اونموقع است که به قول خودت مامان عصبی (به عصبانی می گی)می شه.همش از خدا میخوام بتونم از پس تربیت کردنت بربیام چون خیلی کار مهم و سختیه اونم بچه های امروزی که بیشترشون تک فرزندن و عزیز دردونه ی خونه و نمی شه بهشون گفت بالای چشمت ابرو.خدا خودش کمک کنه.

کنار دو تا گلدونی که مامان برات خریده.

20 خرداد.یه عکسه داخل حمام.

جمعه 22 خرداد.خونه ی خاله.

این عکسه وقتیه که تازه واکسن 4 ماهگیت و زده بودیم و اومده بودیم پیش خاله  روی همین صندلیه خاله.

 شنبه ۲۳خرداد.قربونت برم الان که دارم برات مینویسم خونه ی خاله افسریم شما خوابی و ساعت نزدیکه ۳ ظهره.از ۵شنبه شب تا حالا اینجاییم چون خاله جون حال نداره و اومدیم کمک حالش باشیم و شما هم مامان و شرمنده خودت کردی از بس که خانومی وبا درک و فهم و باشعور میدونی خاله مریضه و نباید سرو صدا کنی اروم واسه خودت میری یه گوشه بازی می کنی و اصلا تا الان گریه نمردی در حد نق زدن کوچولو چرا ولی اینکه سرو صدا راه بندازی نه خدا رو شکر خیلی دوستت دارم.امروز صبح دختر دایی و زندایی مامان واسه دیدن خاله جون اومدن مامان هم یه عالمه کار داشت,پذیرایی کردن ,غذا درست کردن و...کنارشون نشستی و براشون زبون ریختی خوشگلم گاهی هم میومدی پای مامان و بوس میکردی مهربونم خلاصه هرچقدر ازت بگم کم گفتم عشقم حالا برگشتیم خونه برات مفصل مینویسم. 

دو شنبه25 خرداد خونه ی فایزه جون و دایی علیرضا.شب شام خونشون بودیم بعد با خاله برگشتیم خونه ی خودمون.

چهارشنبه 27 خرداد.سپینا جونم دوشنبه شب از خونه ی خاله اومدیم خونمون و خاله جونم با خودمون آوردیم تا اینجا بهش رسیدگی کنیم چون تو خونشون با نشت لوله آب و کارهایی که باید انجام میشد موندن سخت بود واسه همین پریشب دیگه خونه ی خودمون خوابیدیم وقتی از آسانسور اومدی بیرون و بابا در و به روت باز کرد اینقدر دلتنگش شده بودی که داشتی بال بال میزدی بری تو بغلش و تا 1 بیدار بودی و واسه بابا بلبل زبونی کردی.دیروز ظهرم داشتی به موهای بابا ور میرفتی بابا گفت اگه موهام و خوشگل کنی نی نیه میگه بابای من شو منم گفتم خوب اشکالی نداره که بابای نی نی هم باش گفتی نه بابای خودمه خاله افسر اینقدر از این حرفت خوشش اومد که نگو .مامان جون چون الان شما و خاله خوابیدین البته کنار هم و منم یه عالمه کار دارم بیشتر از این نمی تونم بنویسم فقط بگم خیلی ماه و گلی و همونطور که قبلا گفتم خیلی شرایط رو خوب درک می کنی و تا اونجا که بشی سعی می کنی همه چی رو رعایت کنی تا خاله بتونه استراحت کنه آفرین گل قشنگم.از خدا میخوام همه ی مریضا رو شفا بده خاله افسرم هر چه زودتر خوب بشه و همه رو از نگرانی در بیاره.میبوسمت گل خوشبوی مامان. 

یکشنبه 31 خرداد.تو آشپزخونه داری واسه خودت آشپزی می کنی.

چهارشنبه ۳تیر.دختر نازم این اخرین پسته این ماهه و از فردا دخترم وارد بیست و هشتمین ماه زندگیش میشه (به سلامتی باشه)این ماه خیلی مشغله داشتیم و تنها نبودیم چون هنوز خاله جون پیشمونه و خیلی بهش عادت کردیم تو این مدت خیلی چیزا گفتی و خیلی کارا کردی ولی مامان کم حواس زیاد یادش نیست یکی از حرفای قلنبه ت این بود که یه روز گفتی بابا زحمت گشیده طایبو (طالبی) خریده بده بخورم دیگه اینکه به خاله جون گاهی میگی خاله گاهی مامانی گاهی مثل مامان میگی اجی اسر(ابجی افسر).تو این مدت که خاله خونمونه احساس میکنم که فکر میکنی بهت توجه نمی کنم واسه همین گاهی اوقات بهونه گیری میکردی شایدم چون ددر رفتنا کمتر شده حوصله ت سر میره و تلافیش و سر مامان در میاری.دیروز برای اولین بار بدون جیغ و داد با اندیا یکساعتی بازی کردی اخه همیشه سر اینکه به وسایلت دست نزنه کلی داد و هوار و تحمل میکردیم ولی دیروز خوب بودی خدا رو شکر.

4 تیر.دختر شیطون مامان تازگیا علاقمند شده میره زیر میز.

[ سه شنبه 5 خرداد 1394 ] [ 1:07 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 27
بازدید هفته گذشته : 215
کل بازدید : 38464
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User