سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

عشق من کودک بمان دنیا بزرگت می کند

بره باشی یا نباشی گرگ گرگت می کند

عشق من کودک بمان دنیا مدادرنگی است

بهترین نقاش باشی باز رنگت می کند

عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند

سخت بی رحم است میدانم که سنگت می کند

                                                                (شاملو)

5 اسفند در حال کمک به مامان.

پنج شنبه 7 اسفند 93.سلام دختر مهربون مامان که این روزا پا به پای مامان راه میری و تو کارا به مامان کمک می کنی .عزیز دلم با دو روز تاخیر بیست و سومین ماه زندگیت خجسته باد.این روزا همش مامان درگیر نظافت خونه و ...است و شما هم خیلی خانوم هر کاری که مامان می کنه مثل ضبط ثبتش می کنی و انجام میدی مثلا" امروز جعبه ی خالی لازانیا رو بهت دادم دیدم رفتی سراغ لباسشویی جایی رو که مامان پودر میریزه کشیدی بیرون و ادای مامان و در میاری یعنی داری پودر میریزی و به دکمه ها ور میرفتی یعنی داری روشنش می کنی یا وقتی تو بخارشو اب میریختم آب ریخت رو زمین گفتی ایخت یعنی ریخت و یه دستمال برداشتی و همه جا رو خشک کردی حتی فرش رو هم بلند میکردی و زیرش و دستمال می کشیدی منم قربون صدقت میرفتم.الان که دارم برات می نویسم ساعت 11/5 شبه و خیلی خسته ام تازه می خوام عکسای ماه قبلت و آپ کنم  واسه همین فقط یه سری از چیزایی رو که می گی می نویسم و میرم تا بعد برات مفصل بنویسم.به روسری می گی یوس به عروسی می گی عسودی به دستشویی می گی دسودی به خاله فاطی می گی حاطی به خاله زهره می گی یویو .دوستت دارم دختر نازم.

دوشنبه 11 اسفند.سپینا جونم مامان انقدر درگیر خونه تکونی شده که وقت نمی کنه بیاد برات بنویسه که داری چه دختر شیرین زبونی می شی واسه همین تو این چند روز یه کاغذ و خودکار گذاشتم رو کابینت هر حرفی رو میزنی زود میرم یادداشت می کنم تا الان که ساعت نزدیکه 2 ظهره و شما خوابیدی و وقت کردم بیام برات بگم که یه سری از کلمات و کامل می گی مثل حموم (حمام) گوشی_ پتو -قط(قطع)و یه سری رو داری سعی می کنی درست بگی مثل ماشی(ماشین)یاک پشت(لاک پشت)بعضی اسمها هم خیلی بی ربطه مثل اسم خاله زهرا که بهش می گی یایا.روز جمعه مامان که از خیلی وقت پیش تصمیم داشت موهاش و کوتاه کنه تصمیمش و عملی کرد و با هم رفتیم آرایشگاه خاله شمسی کوتاهی مو هم فقط برای این بود که شما خیلی زیاد هوس می کنی موهای مامان بیچاره رو برس بکشی و چون موهام نسبتا" بلند بود خیلی اذیت می شدم گفتم یکم کوتاهش کنم که خیلی کشیده نشه.به محض دیدن مامان و خاله دلت خواست که موهات و کوتاه کنی خاله می خواست الکی قیچی بزنه ولی راضی نشدی و همون کارایی که رو سر مامان انجام شده بود مثل خیس کردن مو و...باید برای شما هم انجام می شد حالا بماند که از اون روز یاد گرفتی و همش شونه و قیچی کاغذبریت تو دستته و دیروزم خاله زهره شده بود مدلت و شده بود آرایشگر خلاصه اون روز خیلی خانوم نشستی و یکم از جلوی موهات و خاله برات کوتاه کرد ولی رضایت نمیدادی و اعتراض میکردی که چرا اینقدر کوتاه باید بیشتر طول بکشه دیگه با کلی قصه و داستان از آرایشگاه آوردیمت بیرونزبان.قبلا" برات گفته بودم که هر کار اشتباهی رو به یه نی نی خیالی نسبت میدی حدود یک هفته ای می شه که شبا موقع خواب می گی نی نی یعنی قصه ی نی نی رو برات تعریف کنم منم هر کاری که در طول روز خودت می کنی با یکم تغییر برات تعریف می کنم تا بخوابی حالا تازه این بس نبود ازم میخوای نقاشیش هم برات بکشم منم یه روز برات یه نی نی کشیدم که دهنش بازه داره جیغ می کشه از اون روز همش دفترت و میاری می گی نی نی جیغ دادی یعنی برام بکش البته یه نی نی که داره لبخند میزنه هم برت کشیدم و کلی هم برات ازش قصه گفتم که این نی نی که می خنده همه دوسش دارن ولی فقط همون نی نی جیغ دادی رو می خوایقه قهه.حالا یه چیزه جالب برات بگم که این کلمه ی عسودی (عروسی) رو که می گی منشاءش از کجاستخندونکگفتم برات که همه ی چراغهای خونه رو روشن می کنی یه بار به شوخی بهت گفتم مگه عروسیه باباته؟؟از اون روز تا چراغارو روشن می کنی خودت می گی عسودی بابات وقتی بابا فهمید چی می گی و جریان چیه کلی خندید و گفت ببینم بزرگ هم بشی بازم به این راحتی این حرف و میزنی منم بهش گفتم به خودت نگیر می گه عسودیه بابات نمی گه بابام کهعصبانی.

ساعت 10/5 شب دوباره اومدم بگم که عصر بردمت بیرون تا چشمت به سوپر مارکت افتاد گفتی بسی یعنی بستنی بعد رفتیم شیرین عسل تا کلوچه دیدی گفتی کوکی و خم شدی از تو کالسکه و خودت برداشتی.

12 اسفند.داشتی به قول خودت بسی (بستنی)میخوردی.

 

پنج شنبه 14 اسفند.دیروز رفتیم بیمارستان ملاقات مامان محبوب آخه زانوش و عمل کرده و برخلاف میلم مجبور شدیم شما رو هم بردیم داخل بخش حالا خدا رو شکر فقط تو اتاق مامان محبوب بود و پریچهر جون و پنجره ی اتاق هم باز بود و خیلی هم بیمارستان خلوت بود البته داخل سالن و راهروها ولی خوب باز هر چی باشه اسمش بیمارستانه دیگه خاله فاطی گفت سپینا رو بزار پیش من ولی ترسیدم بهونه بگیری و اذیت بشی واسه همین با خودمون آوردیمت برات  میوه و تنقلات و غذا برداشتم ولی هیچ کدوم به اندازه ی هندوانه ای که تو راه بابا برات خرید بهت نچسبید با چه لذتی خوردی و به بابا می گفتی می سی یعنی مرسی.این اولین بار بود که برای ملاقات به بیمارستان اومدی امیدوارم که دیگه اتفاق نیفته از دیروز تا حالا همش دلم شور میزنه.(توکل به خدا)

دختر نازم حالا برات بگم از این روزات صبح ها ساعت 8 بیدار می شی البته گاهی اوقات مثل امروز زودتر (7 بیدار شدی)گاهی هم دیرتر مثل دیروز( 9 )با هم صبحانه می خوریم حتی اگه شده در حد دو سه لقمه یکم که گذشت دوباره یه میان وعده میخوری ازت می پرسم اگه تمایل داشته باشی خودت میایی تو آشپزخونه سراغش.این چند روزه با اینکه مامان هنوز کارش تموم نشده ولی هر وقت گفتی ددر بردمت بیرون چون میدونم که تو خونه خیلی حوصله ت سر میره به قول خاله فاطی که می گه :چقدر بچه از این اتاق بره تو اون اتاق خوب حوصله ش سر میره دیگه.منم با توجه به این حرف تا می گی ددر زود آماده می شم و تا می بینی مامان اسقبال کرد چنان ذوقی می کنی و میری لباسای خودتم میاری و تلاش می کنی که بپوشی آخه مامان برای اینکه کلافه نشی اول خودش لباس می پوشه بعد میاد سراغ شما اخه لباسای این فصل ضخیمه و شما هم کم تحمل و چون اخلاقت و میدونم باید موقعی لباسات و تنت کنم که بلافاصله بریم بیرون.البته همیشه اینطور نیست که صبح بریم بیرون چون صبح تا ظهر خیلی زود میگذره و مامان باید به غذا درست کردن هم برسه بیشتر عصر ها میریم بیرون که گاهی تا 2 ساعت هم طول میکشه خصوصا" اگه با کالسکه بریم بیشتر بیرونیم چون شما کمتر خسته می شی.تا به خونه نزدیک می شیم می گی نه نه یعنی نریم خونه.خلاصه این جوری صبح و شب می کنیم دیشبم که یه دسته گل به آب دادی مامان برای تمیز کردن آشپزخونه قالیچه ش و برداشته بود داشتم برات سیب پوست می کندم که دیدم درپوش چاه و برداشتی و کمربند زنجیری مامان و که داشتی باهاش بازی میکردی انداختی تو چاه آشپزخونه عصبانیاین و گفتم که بدونی کنار همه ی اینا از این مدل خرابکاری ها هم داریم.بعضی از شبا هم که گرسنه می شی و از خواب بیدار می شی و برای اینکه بخواب نشی مامان یه چیز آماده بهت میده بخوری که بلافاصله بخوابی چون اگه تنظیم خوابت بریزه به هم کل روز باهات درگیرم.هر روزم یه چیز جدید می گی مثل دیروز که می گفتی باز بسته و پریشب هم بابا داشت پسته می خورد بهش گفتی پیسته یعنی منم میخوام.  

15 اسفند.لباس مامان و پوشیدی و دم در حمام منتظری بابا بیاد ببیندت.

شنبه 16.دخترم چند وقتیه که دیگه با عروسکات بازی می کنی و اگه جلوی چشمت نباشن سراغشون و میگیری مثل الان که بیدار شدی و گفتی هاپی منم دادمش بهت بغلش کردی و خوابیدی.بوسشون می کنی نازشون می کنی می گی ناسی بهشون غذا میدی می خوابونیشون و هر کاری که مامان برای شما انجام میده شما هم برای اونامحبت. امروز با هم چند تا کاردستی درست کردیم کنارم نشستی و نگاه کردی و هر چی رو خواستم بهم دادی آخه مامان دیگه خونه تکونیش تموم شده فقط چند تا کار کوچولو مونده.از چهارشنبه مامان سبزه رو درست کرد چون میخوام تا روز اول فروردین حسابی رشد کنه چون دیگه از سوم عید خونه نیستیم. نمیدونم می تونم هفت سین و بزارم رو میز کوتاه یا نه خوب آخه کنجکاوی و دوست داری به همه چیز دست بزنی شاید از چند روز قبل بچینم که برات عادی بشه.آرام   

یک شنبه 17.امروز صبح بعد از 3 ماه که السا کوچولو نی نی خاله المیرا و عمو نیما به دنیا اومده موفق شدیم بریم خونشون دیدن نی نی خوشگله.تا السا رو دیدی خندیدی و با تعجب بهش نگاه میکردی یکی دو بار که من بغلش کردم اومدی طرفم و یه جوری رفتار کردی که انگار دوست نداشتی من بغلش کنم وقتی هم گریه میکرد می گفتی نی نی و با یه لحن دلسوزانه که به ما بفهمونی باید ساکتش کنیم چند بارم اومدی پاهاش و ناز کردی و گفتی ناسی.خیلی دختر خوبی بودی و شیطنت نکردی که مامان کلافه بشه چند باری بهت تذکر دادم ولی خوب اقتضای سنته دیگه ولی در کل خانوم بودی.امروزم مامان بزرگت از بیمارستان مرخص می شه بابا رفته دنبالش ما هم قراره بریم خرید با خاله زهرا الانم خوابیدی ساعت 1/5 ظهره. 

کاردستی ها.

وقتی از پیش السا برگشتیم.

19 اسفند.

20 اسفند.

کاردستی حاجی فیروز.

21 اسفند.ببین موقع خواب چجوری هاپی و هاپو رو بغل کردی.

جمعه 22 اسفند.بدو بیا این حرف جدیدیه که این روزا اگه کسی زنگ بزنه خونمون بهش می گی آخه خیلی دیگه داری حرف میزنی تغییر شگرف این ماهت همین صحبت کردن نصفه نیمه است که خیلی برای مامان لذت بخشه چون تنها مترجمت مامانه و فقط منم که منظورت و می فهمم و هر جا بریم وقتی شروع می کنی به حرف زدن منم دوبله می کنم.هفته ی گذشته یک روز کامل برات کاردستی درست میکردم کنارم نشستی و به همه چی دست زدی کاغذ رنگی رو پاره کردی و... تا اینکه مامان برات یه چیزایی درست کرد مثل پروانه_کفشدوزک و... یه حاجی فیروز هم درست کردم گرفته بودی تو دستت و می گفتی حادی یه بارم داشتی یه چیزی می خوردی به حاجی فیروزت نگاه کردی و گفتی حادی دیدی؟یعنی حاجی دیدی که من خوردم.کلمه ی کاردستی رو هم یاد گرفتی و بخش بخش می گفتی کار_دس_تی .خلاصه کلی وقت مامان و پر کردی و هر روز یه کار جدیدی می کنی و مامان کمتر میاد برات بنویسه اخه نمیدونم چه سریه زمانیکه خوابی میام پای لپ تاپ و به محض اینکه میام تو اتاق بیدار می شی و مامان برای جلوگیری از این حالت ترجیح میده بیشتر در دسترست باشه.مثل الان که بیدار شدی... . 

شنبه 23 اسفند.دیروز ظهر در مورد قهر و اشتی برات می گفتم عصر ناراحتم کردی و منم بهت توجا نکردم اومدی جلوم گفتی آستی یعنی آشتی.از دیشبم می گی گوصه نخور یعنی غصه نخور اینم از توی یکی از کتابات یاد گرفتی.مامان امروز خیلی کار برای انجام داشت سرت به کار خودت بود هر از گاهی می اومدی و از پشت سر مامان و بغل میکردی و لپت و می چسبوندی به صورتم وای که چقدر لذت بخش بود و واقعا" خستگی رو از تنم بیرون میبرد.امروز عصر هم با هم رفتیم بیرون مامان برای گربه ها غذا برداشت می گفتی پیشی گسو یعنی غذا.یکی دیگه از کارای این روزات اینه که میای با اون انگشتای کوچولوت مثلا" یه تیکه از بدن مامان و می کنی و میخوری تازه به به هم می گی.حالا آخرین خبر امروز تولد مامان بود و بابا زحمت کشید واسه مامان گوشی خرید شما هم خوشحال از شمع و کیک می گفتی عسودی مامان یعنی عروسی مامان البته بابا بهت یاد داد دستت هم با پارافین شمع سوخت و زود خمیر دندون مالیدیم خدا رو شکر تاول نزد.در آخر هم میخوام یه اعترافی بکنم از وقتی که به دنیا اومدی همش نگران بودم در عین حال که خدا رو بابت داشتنت شاکر بودم ولی ته دلم همش می ترسیدم نتونم از پس این کار بزرگ بر بیام و یه حالی داشتم و کمتر ازت لذت میبردم ولی الان که روز به روز بزرگتر می شی و فهیم تر خیلی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه یه همراه دارم قبلا" کی من نزدیک عید حوصله داشتم توی شلوغی و ازدحام برم بیرون ولی امسال به عشق اینکه بهت شلوغی و زرق و برق و... رو نشون بدم چون هم متوجه می شی هم دوست داری با وجود تمام خستگی که این روزا بابت انجام کارای خونه دارم تا می گی ددر زود آماده می شم و با هم کلی بیرون وقت میگذرونیم البته شما سواره و مامان پیاده ایشالا سال دیگه هر دو با هم پیاده دست تو دست.به قول خودت ایشادی (ایشالا).

25 اسفند.

26 اسفند.شب چهارشنبه سوری.

پنج شنبه 28 اسفند.تند تند برات بگم از سه شنبه شبکه شب چهارشنبه سوری بود و بهت گفتم می خوایم بریم آتیش بازی اونوقت بود که تا زمانیکه ببریمت بیرون همش می گفتی آتیس باسی دم در خونه بودیم که دیدیم تو خیابون آتیش روشن کردن و انواع و اقسام سر و صداها و منورها بود که دیده و شنیده می شد و شما هم که برای اولین بار شاهد چنین چیزی بودی به قدری هیجان زده شده بودی که نمی تونستیم کنترلت کنیم.یکی از همسایه ها هم که یه دختر کوچولوی 6 ماهه داشت اونو اورده بودن و تا آبشار روشن میکردن(یکی از وسایل آتش بازی)اونکه چشم ازش برنمیداشت شما هم دلت می خواست بری بگیریش. نتونستم ازت عکس بگیرم چون به محض اینکه 2 تا عکس گرفتم باطریش تموم شد و نشد و در آخر هم که بارون گرفت و اومدیم خونه ولی بهت خوش گذشت.یه چند تا کلمه هست که الان تا حضور ذهن دارم برات بنویسم یاس این کلمه ایه که از مامان یاد گرفتی.تکه کلامم شده تا بابا یه چیزی می گه می گم راست می گی آخه خیلی سربه سرم میزاره شما هم یاد گرفتی می گی یاس می گی (راست می گی)بیخواب(بخواب)بیشید(بشین)با یه عالمه کلمه دیگه که یادم نیست.مامان از امروز داره دیگه وسایل سفرو آماده می کنه آخه می ترسم چیزی رو یادم بره بردارم.تا الان فقط یه چمدون برای شما پر شده.هفت سینمون هم امروز چیده شد نمیدونم تا کی دوام بیاری و بهش دست نزنی برات یه دونه هم ماهی خریدم (ماهی فایتر) چون فکر کردم عمرش طولانی تره.امیدوارم تا میریم و میاییم زنده بمونه چون خیلی میری بهش سر میزنی و جلوی تنگش می ایستی و باهاش حرف میزنی.مامان هم از فرصت استفاده کرده و جلوی ماهی بهت غذا و ویتامینات و میده تا مثلا" ماهی ببینه که شما چه دختر خوبی هستی و همیشه باهات دوست باشه.سپینای گلم فکر کنم این آخرین پسته امسال باشه چون فکر نکنم دیگه وقت کنم بیام برات بنویسم.از خدا برای همه ی آدمای مهربون صبر و آرامش میخوام و آرزو می کنم توی سال جدید خدا غم رو از دل همه ی پدر و مادرا برداره و هیچ دلی غصه دار نباشه و همه ی بچه ها سلامت و شاد باشن در کنار همه ی اینا خدا به دختر منم سلامتی و شادی عطا کنه و همیشه لبش خندون باشه.آمین

راستی اینم اضافه کنم که یاد گرفتی می گی آمین شبا موقع خواب برات دعا می کنم و می گی آمین.دوستت دارم کوچولوی دوست داشتنیم.

 این عکس و زمانی که داشتم آجیل ها رو مخلوط میکردم بابا ازت گرفت چون پارسال هم حین انجام این کار ازت عکس گرفتم.

 

جمعه 29 اسفند.آخرین شب سال 1393.

هفت سین امسال ما.

واسه شام مامان محبوب و خاله منصوره(خاله ی بابا) اومدن خونمون بعد از تموم شدن شام رفتی رو میز نشستی و دستمال می کشیدی.

سال 94 مبارک.

خدایا ممنون برای تمام خنده های سال گذشته 

ممنون برای تمام اشک های سال گذشته

ممنون از درس های بزرگ زندگیسال گذشته

ممنون که یادم دادی خودم باشم بیشتر از همیشه

و خدایا قسم به تمام شکوفه های این بهار ارزو می کنم خنده های امسال عزیزانک از ته دل گریه هایشان از سر شوق باشد.

هرگز نگویم دستم بگیر:عمری است گرفته ای رهایش مکن!

خدایا من قدرت آن ندارم تا قلب آنها که دوستشان دارم را شاد کنم از تو می خواهم در این سال جدید مشکلاتشان را آسان دعایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردانی ...

                                                                                           آمین 

اول فروردین94.

دومین روز از سال 94. دختر خوبم سال نوت مبارک باشه امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی چون متاسفانه از دیروز تا حالا سرما خوردی و مامان دل نگرانه. فردا هم مسافریم و نمی دونم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الهی تا فردا خوب بشی به امید خدا الانم داری صدام می کنی چون بیدار شدی.اومدم عشقم........... 

3 فروردین.خونه ی آریا اینا.خیلی بدحال بودی.

اینم یه عکس پف کرده تو فرودگاه بندر عباس.

4 فروردین کنار ساحل بندر عباس.

با عمو علی و خاله شیما.بادکنک دستت هم عمو علی زحمت کشید برات خرید.

تا به قول خودت این نی نی رو دیدی دستش و گرفتی باباش هم گذاشتش این طرف نرده ها.

 

[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 23:19 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

دوشنبه 6 بهمن 93.سلام دختر ناز مامان با یک روز تاخیر 22 ماهه شدنت مبارک .خانوم خانوما که این روزا با شنیدن این کلمه (خانوم)خیلی خوشت میاد و با یک رضایتی به مامان نگاه می کنی که نگو از روزی که از خونه ی آریا اینا برگشتیم یه جوره دیگه ای شدی دیگه زیاد بهونه گیری نمی کنی تا بهت می گم میخوایم بریم بیرون خودت میری لباسات و میاری و دیگه مثل قبل که از لباس پوشیدن فرار میکردی و باید کلی باهات حرف میزدم تا راضی بشی خبری نیست.البته میترسم عنوان کنم تا برای کسی تعریف می کنم با اینکه در غیابت حرف میزنم ولی نمی دونم چی می شه که دوباره عوض می شی ولی الان به این امیدوارم که چون دخترم داره بزرگتر می شه کاراش هم داره عوض می شه.دو روز دیگه یک ماه می شه که شما شیر نمیخوری چند شب پیش وقتی خوابت برده بود و مامان کنارت دراز کشیده بود یدفعه دلم  برای شیر دادن بهت خیلی تنگ شد یادم می اومد که چقدر با لذت و بازیگوشی شیر میخوردی دیگه داشت تبدیل می شد به فکر و خیال و غصه که خودم و جمع و جور کردم.الانا هنوز یادت می افته مثل یکساعت پیش که کنارت دراز کشیده بودم و بغلت کرده بودم تا بخوابی یدفعه گفتی می می بعد هم خودت گفتی اه اه .ولی بدون هر زمان که یادش می افتی و اسمش و به زبون میاری مثل تیری به قلب مامان میره و ته دلم غمگین می شه.الانم بیدار شدی و باید کنارت باشم نه پای لپ تاپ.سپینا جونم مامان و بابا خیلی دوستت دارن.

7بهمن.ساعت 10 صبحه و شما هنوز خوابی واسه همین باید زود برات بنویسم.دیروز مامان برات کتاب خریده بود توش عکس بستنی بود با اینکه چند بار این کتاب و دیده بودی ولی ساعت 7/5 عصر هوس بستنی کردی و دستت و گذاشته بودی رو عکسش و می گفتی ب ب و گریه میکردی اول زنگ زدم به بابا داره میاد خونه برات بخره ولی وقتی دیدم کوتاه نمیایی گفتم دخترم برای اولین بار یه چیز هوس کرده زود لباسات و تنت کردم رفتیم برات خریدم و زود اومدیم خونه آخه ظهر حمامت کرده بودم نمی خواستم زیاد بیرون بمونیم هر چند که از زمستون خبری نیست.شب هم که گیر داده بودی با مامان خاله بازی کنی من و نشونده بودی رو مبل تو سالن و ازم پذیرایی میکردی وقتی هم که بابا اومد دست اونم گرفتی آوردی و مثلا"برامون چای میریختی یا یه چیزایی می گفتی که مامان هنوز کشف نکرده چی میگی.آخه این روزا خیلی دلت میخواد حرف بزنی اینقدر دستت و حرکت میدی و من من می کنی که دلم می سوزه برات ولی هر جور باشه با ایما و اشاره مامان و متوجه می کنی که چی میخوای یا چی می گی دیگران هم همش دارن تاییدت می کنن و نشون میدن که متوجه حرفات میشن.عزیز دلمی دخترم.خاله فاطی اومد الانم خاله زهره میاد من برم. 

وقتی رفته بودی تو کمدت.

چهارشنبه 8 بهمن.دختر خوبم فقط اومدم یادآوری کنم که امروز یک ماهه که شما می می رو ترک کردی و برای اولین بار سخت ترین مرحله از زندگیت رو پشت سر گذاشتی.چون به نظرم خیلی کار بزرگی کردی از زمانیکه به دنیا اومدی هنوز به خوبی چشمات باز نمی شد به محض نزدیک شدن به مامان تونستی سینه رو پیدا کنی و شیر بخوری منظورم اینه که قبل از هرچیز این کار و تجربه کردی و خیلی هم وابسته شدی پس با چیزی که اینقدر آدم مانوس باشه زمان ترکش خیلی کار سخت و مشکلیه ولی دختر مامان خوب با این قضیه کنار اومد و خیلی مامانش و اذیت نکرد فدای تو دختر زیبا.محبت

تا اونجاییکه می تونستی خودت و سس مالی کردی.

در حال تماشای آلبوم.

9بهمن.دو بار موقع دست زدن به قندون مچت و گرفتم.

در حال کمک به مامان.

جمعه 10 بهمن.دوباره تو کمد با تخم مرغ.

چون خیلی بهونه می گرفتی گذاشتمت رو کابینت واسه خودت آتیش می سوزوندی.

با مهران نقاشی می کشیدی.

شنبه 11 بهمن.سپینا جونم برات گفته بودم که جمعه میثم و مهران با خانوماشون و زن دایی خونمون دعوتن خوب واسه همین مامان از روز پنج شنبه در حال تدارک بود با اینکه کار زیادی هم براشون نکردم ولی نمیدونم چرا اینقدر کارا طول کشید.شاید واسه اینکه فکرم پریشون بود آخه از چهارشنبه شب سرفه میکردی نه زیاد ولی خوب این غیر طبیعی بود چون همیشه در صورتیکه چیزی بپره گلوت سرفه میکنی.پنج شنبه هم یه کوچولو نمی شه گفت تب ولی نسبت به همیشه بدنت گرمتر بود.قبل از اینکه بدنت داغ بشه تو اینترنت خوندم برای سرفه حمام بخار خوبه منم همین کار و کردم بعدشم بهت چای با عسل و شلغم و خلاصه طبابت از نوع مامان و شروع کردم.دیروزم از صبح تا ظهر که من سرگرم کارام بودم شما هم مشغول بازی و سرت به کار خودت گرم بودو اذیتم نکردی ولی وقتی اومدن بهونه گیری شروع شد و سر ناهار دست مامان میگرفتی و دنبال خودت می کشوندی.ولی همه چی خوب بود و فقط مامان نتونست غذا بخوره که مهم نبود دوباره بدنت گرم بود و همه می گفتن چشمات بی حاله.وقتی مهمونا رفتن پای مامان و میگرفتی و بغلم میکردی خیلی دلم برات سوخت اخه از صبح تا ظهر نتونسته بودم برات وقت بذارم .شب به بابا گفتم اگه خواستم کسی رو دعوت کنم بهم یادآوری کن که سپینا واجب تره و به خودم قول دادم یا مهمونی رو راحت تر بگیرم یا حالا حالاها بی خیال بشم.دیشب با بابا کلی باهات بازی کردیم و سه تایی رقصیدیم میدونی داستان چیه؟ تا برات آهنگ میزارم دست من و بابا رو میگیری و میخوای برات برقصیم و وقتی ما رو می بینی به وجد میایی ما هم دریغ نمی کنیم تا اونجاییکه بتونیم با لا و پایین می پریم بیچاره همسایه پایینی.حالا گذشته از اینا داستان بیحالی شما به دیروز ختم نشده و امروز مامان دریافته که دو تامون سرما خوردیم و در حال حاضر خفیفه.از صبح بابا برامون بخور گذاشته مامان دوباره درمان شیر و عسل و شلغم و... از سر گرفته.به بابا گفتم سپینا رو ببریم دکتر دوباره یادم اومد که با دیدن دکتر چه سر و صدایی راه میندازی و ممکنه نزاری بهت دست بزنه و معاینه ت کنه فعلا" بی خیال شدم و به این امیدم که با همین کارا بهبودی حاصل بشه.

برای اولین بار اجازه دادی مامان موهات و خرگوشی ببنده وبریم بیرون.

 

12 بهمن.

دوشنبه 13 بهمن.شنبه شب و دیشب خیلی بد خوابیدی و کلافه بودی.مامان دیروز دوباره حمام رو بخار کردو بردت حمام و بعد از خشک کردن موهات کلاه سرت کردم و آبریزش بینیت قطع شد آخه دیروز از صبح آبریزش بینی داشتی ولی تا الان که ساعت نزدیکه 2 ظهره و خوابیدی خیلی بهتری.دیشبم که ساعت 3 صبح بیدار شده بودی و با هم یکم تو خونه راه رفتیم تا بعد از یکساعتی خوابت برد.چند روزه با هم شعر دویدم و دویدم و شعر موش موشی رو می خونیم بعضی جاهاش و می گی.باورم نمی شد که اینقدر با دقت گوش می کنی و جاهایی که مکث میکردم می گفتی.قربونت برم الهی زودتر خوب بشی.  

14 بهمن.با چادر نماز.

پنج شنبه 16.سپینا خانوم دیشب اومدم برات نوشتم ولی هنوز ثبتش نکرده بودم که زحمت کشیدی و اینقدر با موس کلیک کردی که پاک شد.دوشنبه شب از بس چشمات بیحال بود با خاله زهرا بردیمت دکتر حالا بماند که چه جیغ و فریادی موقع معاینه راه انداخته بودی.وقتی اومدیم خونه بعد از خوردن شام حالت به هم خورد و هر چی خورده بودی برگردوندی از اونشب تا الان ادامه داره ولی امروز خدا رو شکر بهتر بودی یعنی از دیروز که دوباره بردمت حمام خیلی بهتری حالا مامان گلودرد و ...داره ولی خوب باید خودم و سرحال نشون بدم.آخه چند شب پیش گفتم سپینا مامان خسته شده یکم دراز بکشم تا خوابیدم یکم فکر کردی و گفتی آب بلند شدم بهت آب دادم دوباره دراز کشیدم اومدی دستم و گرفتی گفتی بیا خلاصه نذاشتی مامان استراحت کنه.وقتی واسه بابا تعریف کردم گفت دوست نداره تو رو کسل ببینهغمگین حالا تکلیف مامان موقع بیماری چیه؟؟؟تو این چند شب مریضیت خیلی بیدار می شدی و ناله میکردی امیدوارم امشب این اتفاق نیفته.دیروزم که بردمت حمام روی بدنت یه لکه های قرمزی دیدم روی شکم و رونت تا اومدیم بیرون برات شربت کاسنی درست کردم تا شب دیگه اثری از لکه ها نبود.مامانت واسه خودش دکتری شدهخندونک.این چند وقته خیلی چیزا رو می گی که نمیدونم تا چه حد ذهنم یاری بده برات ثبت کنم به موش می گی موس به بزی می گی بسی کلا" ز و ش رو س تلفظ می کنی.به ایشالا می گی ایشادی تعجب امروزم که با اون زبون شیرینت به علیرضا جون گفتی دایی و کلی برات ذوق کرد.یه خبر دیگه اینکه فکر کنم چند روز دیگه دندون آسیاب سمت راست فک پایین خودش و نشون بده آخه خیلی ناراحتی و همش میخوای برات بی حس کننده بزنم وقتی هم لثه ت و لمس می کنم خیلی ورم داره بمیرم برات همش با خودم فکر می کنم الان می تونی بهم بفهمونی که از چی ناراحتی واسه دندونای قبلی چقدر اذیت شدی و مامان متوجه نمی شد قربونت برم.

جلوی آیینه شکلک در میاوردی.

17 بهمن.اینجا هم به بابا تو لباس پوشیدن کمک میکردی.

تو کمد دیواری.البته اینا کارای باباست.

شنبه 18.وای که چقدر دیروز گریه کردی و مامان اخر شب علتش و فهمید.سرماخوردگیت خوب شده و واسه مامان شروع شده خوب دلم نمی خواد خدایی نکرده دوباره از مامان بگیری واسه همین زیاد بغلت نمی کنم.ولی دیشب بعد از اینکه در حال گریه بودی و اومدی تو بغلم و بهم چسبیدی و بلافاصله هم خوابت برد فهمیدم چقدر اشتباه کردم که از خودم دورت میکردم.آخه دختر به این کوچولویی که نمی تونه درک کنه مامانش به فکر سلامتیشه بابا هم گفت سرما بخوره بهتر از اینه که از نظر روحی آسیب ببینه.واسه همین امروز هر وقت بغل خواستی یا حتی وقتی هم نخواستی می اومدم بغلت میکردم و سر تا پات و غرق بوسه میکردم.خدا کنه مامان هم زود خوب بشه که راحت و بدون دغدغه دخترش و تو بغلش بگیره و ببوسه.چند روزه یاد گرفتی میری سراغ کشوهای میز توالت مامان و لوازم آرایش مامان و برمیداری و...امروز داشتم دوباره با چسب در کشوها رو می بستم خودتم اومده بودی کمک میکردی.خنده 

برای اولین بار مکعبت و گذاشتی و ایستادی روش.

یک شنبه 19.دیشب تا صبح سه تامون خواب خوبی نداشتیم مامان از گلودرد سپینا از سرفه بابا هم از سر و صدای ما.آخر بغل کردن ها کار دستمون داد و ظاهرا"شما دوباره مریض شدی.امروز صبح به محض بیدار شدن رفتیم حمام گفتم شاید بهتر بشیم الانم نزدیکه 1 ساعتی می شه که خوابیدی(12/5 ظهره)از دیروز تا حالا که مامان صداش عوض شده ادای مامان و در میاری فسقلیچشمک.

دوشنبه 20.از دیروز عصر تا الان که ساعت 12/5 ظهره تب داری و آبریزش بینی منم همون داروهای قبلی رو بهت میدم و دکتر هم بهم گفته بود اگه تب کردی بهت استامینوفن بدم.در کنارش شیر و نشاسته و... هم میدم ولی خیلی بی اشتهایی و این من و کلافه کرده.تو این چند روز که دوتامون مریضیم خونمون خیلی دلگیر شده دلم واسه بابا می سوزه همش باید ما رو بی حال ببینه و مامان و با ماسک.غمگین 

این عکس وقتیه که میری سراغ کابینت حبوبات.

سه شنبه21.دیشب مامان و سکته دادی داشتم برات گردو و بادوم می شکستم و مغزش و میدادم می خوردی که بهونه گیری کردی و در حالیکه دهنت پر بود گریه کردی همون موقع افتادی به سرفه و دور از جونت در حال خفه شدن بودی که دیدم رنگت داره از سرخی دیگه کبود می شه که محکم زدم پشتت برات بمیرم خیلی محکم زدم خودمم دست و پام و گم کرده بودم همش بهت می گفتم چیزی نیست خوب شدی ولی تمام بدنم می لرزید.هر چی خورده بودی بالا آوردی تا خوب شدی نگات کردم دیدم رنگت مثل گچ سفید شده وقتی لباست و عوض کردم تا چند دقیقه سرت و گذاشته بودی رو شونه م و محکم بغلم کرده بودی خودتم ترسیده بودی یدفعه سرت و بلند کردم دیدم خوابت برده منم محکم به خودم چسبوندمت.از دیشب تا حالا دیگه تب نداری خدا رو شکر ولی حال عمومیت هنوز معلوم نیست چون هنوز از خواب بیدار نشدی دیشبم نسبتا" خوب خوابیدی و کمتر بیدار شدی هر وقتم بیدار شدی اومدی چسبیدی به مامان و منم بغلت کردم و خوابت بردمحبت

22 بهمن.تو اوج سرماخوردگی.ببین چقدر صورتت کوچولو و لاغر شده.

در حال خراب کردن مکعب ها.

پنج شنبه 23.وای چرا این بیماری درمون نمی شه دیگه کلافه شدم دلخور .از دارو که نتیجه نگرفتم زدم به درمون گیاهی حالا اون خیلی بی تاثیر نبوده ولی خیلی طولانی شد.چند وقت پیش با خودم فکر میکردم که چه خوبه که سه سالی می شه که سرما نخوردم تا این فکر از ذهنم خطور کرد بلافاصله اتفاق افتاد الان خودم از سرفه هام کلافه شدم شما هم همینطور سرفه و آبریزش بینی رو داری بهونه گیری و نق نق و که دیگه نگو.خدا باید خودش صبر بده. 

سپینا جونم اینقدر بعدازظهر گریه کردی که فکر کردم نکنه بدنت درد می کنه و...دوباره با بابا بردیمت دکتر یکم گلوت التهاب داشت ولی عفونت نداشت شکر خدا.به محض اینکه شنیدی بابا گفت لباسش و تنش کن ببریمش دکتر اسم بیرون که اومد انگار حالت خوب شد دیگه از سرفه و آبریزش بینی خبری نبود قربون دختر ددری خودم برم.الانم که ساعت 8 شبه خوابیدی وخدا به داد مامان برسه که شب زنده داری داریم.خانوم طلا خودت میگیری می خوابی وقت خواب ما که می شه می خوای بیدار باشی و بازی کنی.خواب آلوداین روزا هم میگذره و فقط خاطراتش می مونه. 

یه چیزی یادم اومد.امروز همینطور که گریه میکردی بغلت کردم و آروم شدی یدفعه سرت و چرخوندی و مثل وقتی که شیر می خوردی صورتت و چرخوندی و دهنت و آوردی جلو یدفعه به مامان نگاه کردی و منصرف شدی و از همون موقع بهونه گیری و گریه هات دیگه قطع نشد و از بغلم پایین نمی اومدی.نمیدونی وقتی اینجوری می کنی چقدر غصه می خورم همش با خودم کلنجار میرم که کار درستی کردم که از شیر گرفتمت یا نه؟سوالبعدش دوباره خودم با یه سری فکر و خیال مثل اینکه:اوناییکه اصلا"به بچشون شیر ندادن یا نتونستن بیشتر از چند ماه شیر بدن  خودم و قانع می کنم.

امروز جمعه 24 بهمنه.از صبح تا الان که ساعت 8 شبه و دوباره مثل دیروز بی موقع خوابت برده 2 بار رفتیم بیرون صبح با کالسکه پیاده روی کردیم بعد از ظهرم با ماشین رفتیم آرایشگاه خاله و مامان اونجا یکی از دوستان دوران مدرسه ش و دید بعد هم با هم رفتیم شیرین عسل و خودت واسه خودت خرید کردی یعنی چیزایی که دوست داشتی رو برداشتی.عزیز دلم تا امروز که 1 سال و 9 ماه و 19 روزه هستی هیچ علاقه ای به تماشای تلویزیون نداری هنوز از استقلال خبری نیست همچنان وصلی به مامان البته زمانیکه دو تایی تو خونه تنهاییم. وقتی میریم خونه ی کسی و حواست پرت می شه مامان هم تا حدودی فراموش می شه.دیگه شبا تا صبح می خوابی ولی تو این مدت که حال ندار بودی شبا بیدار میشدی و گریه میکردی.یه کاره جدید که یاد گرفتی اینه که تا میریم بخوابیم نمی دونم به چه دلیل همش میگی آب فکر کنم واسه اینکه مامان و از جاش بلند کنی و خودتم پشت سرم راه بیفتی و نخوابی.الانم بیدار شدی.

25 بهمن.فکر کردم بد نیست یکم با آرد بازی کنی 5 دقیقه نشد دیدم خودت و این شکلی کردی و دیگه داشتی به هم میمالیدی که از جلوت برداشتم.

خودت و به زور توی این جعبه ی عروسک جا دادی.

26 بهمن.داشتی با فایزه جون حرف میزدی.البته بیشتر شنونده بودی.

خیلی دوست داری روسری و شال مامان و سرت کنی اینجا هم شال مامان و سرت کردی.

امروز چهارشنبه 29 بهمن.چند وقتیه بدجوری درگیرم و نمی دونم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟تازه چند وقتم هست که تو خونمون یه نی نی خیالی داریم که هر کار اشتباهی که می کنی به قول خودت جیغ داد میندازی گردن نی نی.دو شبه که نیمه شب از خواب بیدار می شی با گریه های وحشتناک و همش می گی نیست نیست نمیدونم خواب میبینی یا مشکل چیز دیگه ایه؟؟؟؟دیروز ظهر هم از خواب بیدار شدی و همین کار و کردی و خیلی حرکات دیگه که مامان همین جوری هاج و واج مونده بود که چرا سپینا این کارا رو می کنه.خلاصه با هزار بدبختی راضیت کردم بردمت بیرون و تا اونجاییکه می شد چرخوندمت چون هنوز سرماخوردگیمون کامل خوب نشده و هوا هم داشت تاریک می شد و سردتر اومدیم خونه.دیگه نمیدونم باید چیکار کنم برات.هر وقت ازم کاری رو بخوای اگه برات ضرری نداشته باشه دریغ نمی کنم از وقت گذاشتن و بازی کردن باهات که دیگه نگو انواع و اقسام شکلک ها و صداها رو که تصورشم نمیکردم از خودم در میارم تا بخندی و شاد بشی اینقدرکتابات و برات خوندم که همه رو حفظی و وقتی بعضی جاهاش مکث می کنم با زبون شیرینت ادامه ش و می گی.از بازی با آرد گرفته تا نقاشی و قایم باشک و...همه رو بازی می کنیم ولی نمیدونم عیب کار کجاستغمگینبه هر کس می گم میگن همه ی بچه ها همین جورین.گاهی فکر می کنم چون نمیتونی حرف بزنی کلافه می شی که نمی تونی منظورت و به مامان برسونی و متوسل به داد و هوار می شیسوال.فقط از خدا برات سلامت جسمی و روحی میخوام وگرنه من یک مادرم و این وظیفه ی یه مادره که صبوری کنه.محبت  

امروز اولین روز از ماه اسفند آخرین ماهه ساله.کمتر از یک ماهه دیگه به شروع سال جدید مونده و مامان هنوز کاراش و شروع نکرده خیلی امسال زود گذشت انگار همین دیروز بود که با خاله فاطی داشتیم خونه تکونی میکردیم و شما هم سر از زیر میز و...در میاوردی و شیطنت میکردی.حالا از اون زمان تا الان یکسال گذشته و فکر کنم کمتر از پارسال اذیت بشی چون دیگه با کار خونه آشنایی و همکاری می کنی و یه جورایی برات مثل سرگرمی می شه.چند وقتیه با یه کار جدیدی سرت گرمه چون عاشق اسمارتیزی  برای همین مامان جاهای مختلف خونه برات اسمارتیز میزاره و البته وقتی یه کارر خوب انجام میدی به قول خودت اجی برات جایزه میاره و میری میگردی پیدا می کنی و میخوری هم سرت گرم می شه واسه پیدا کردنش هم راضی هستی بابت خوردنش و همش بهت یادآوری می کنم که چون گریه نکردی اجی برات جایزه آورده اینجوری بهونه گیری قبلی یکمی کمتر شدهچشمک.

یک شنبه 3 اسفند.سپینا جونم دیروز ظهر بابا وقتی اومد خونه حسابی غافلگیرمون کردتعجببدون اینکه به ما بگه واسه روز سوم عید برای بندر عباس بلیط گرفته بود و قراره از سوم تا نهم اونجا باشیم.البته تنها نیستیم با دو تا از دوستامون که تو سفر تایلند باهاشون آشنا شدیم میریم اونا با ماشینشون میان ولی ما به خاطر شما با هواپیما میریم چون مسافت زیاده و...

حالا بگم از تغییرات این ماه که دختر مامان که اینقدر حمام رو دوست داشت الان همش گریه می کنه و نمیزاره مامان سرش و بشوره با اینکه یه عالمه برات خرت و پرت بردم تا توی حمام بازی کنی ولی بازم کلی گریه می کنی.شبا که تا حدودی خوب میخوابیدی البته از بعد از اینکه دیگه شیر نمیخوری ولی الان با گریه بیدار می شی و اینقدر باید بغل گوشت وراجی کنم تا دوباره خوابت ببره.امروزم مامان تونست اتاق خواب شما و خودمون و تمیز کنه هنوز یه عالمه کار داریم ولی چون نمی خوام خیلی خودم و خسته کنم برای امروز کافیه هنوز وقت بسیاره.دو روز دیگه 22 ماهگیت تموم می شه و نمیدونم این آخرین پسته یا بازم وقت می کنم که بیام برات بنویسم ولی از خدا میخوام تا ماه آینده کج خلقی ها تموم بشه و آخرین پست پر از به به و چه چه باشه.ولی قبل از همه ی اینا اول برای همه ی کوچولوها بعد برای دخترم سلامتی میخوام. 

دوشنبه 4 اسفند.وقت کردم بیام برات بنویسم یه سری از چیزایی که می گی الان دو سه روزه راه میری می گی مشود یعنی مسعود به لخت می گی یخ به مصطفی می گی مونما یا موتپا خیلی از کلمات دیگه رو هم می گی که الان همش تو ذهنم نیست ولی بیشتر اونایی رو که کامل و درست تلفظ نمی کنی برات می نویسم.الان خیلی وقته که اون دستای خوشگل کوچولوت به همه ی کلیدها میرسه و همش خونمون چراغونیه.تو آشپزخونه ام میام بیرون می بینم چراغ همه ی اتاقا و...روشنه.یه چیزه دیگه هم بگم و برم با توجه به اینکه کلی به دندونات میرسم ولی دارن سیاه می شن حالا تازه فروگلوبین می خوری نه خود قطره ی آهن رو چند بار خواستم قطعش کنم و بهت ندم ولی عذاب وجدان گرفتم فکر کردم دندونات شیریه و چند سال دیگه می افته ولی آهن بدنت مهمتره خصوصا" که دختری و بدنت بیشتر بهش احتیاج داره عشقم.آخریشم اینه که نمیزاری ازت عکس بگیرم چون دوست داری خودت بیایی پشت دوربین نظاره گر باشی واسه همین مامان کمتر ازت عکس میگیره اگه عکسای این روزات کمه مقصر من نیستم.بوس  

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 14:17 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

جمعه 5 دی ماه 93.سلام به دختر نازنینی که مامانش یادش رفته براش بنویسه که دو تا دندون نیش بالا و پایین سمت راستی دخترش تو هفته ی گذشته در اومد و ماه گذشته مامان شاهد دراومدن 4 تا دندون نیش بود حالا خدا میدونه تو این ماه باید شاهد چه اتفاق خوشایندی باشم.عزیز دلم 21 ماهگیت مبارک الهی همینطوری روز به روز بزرگتر و خانوم تر بشی و من و بابا ازت لذت ببریم.آخه میدونی از روزی که اومدی خصوصا" از وقتی که دیگه عقلت به بازی و شیطنت میرسه خونمون پر از سر و صدا و شلوغ کاریه سر و صدای دخملم به کنار صدای مامان و بابا هم بهش اضافه شده گاهی اوقات به بابا میگم یکم آروم تر ولی خوب نمی شه آدم یه دختر شیرین داشته باشه و آروم قربون صدقش بره. امروز برای اولین بار با هم خاله بازی کردیم مامان برات خونه درست کرد وسایل بازیت هم آوردم با خمیر دست ساز دیروز و باهاش برام غذا درست کردی و کلی بازی کردیم بابا هم که سر درد داشت وقتی بهتر شد اومد تو خونه ت مهمونی و ازش با نخودچی و پسته پذیرایی کردی و الانم خوابیدی.

موقع بازی تو خونه ت.

دوشنبه 8 دی.سپینا جونم دوباره می خوام درمورد شیر خوردن برات بنویسم وتصمیم جدیدی که گرفتم. تو رو خدا نگی مامانم یه شیر ناقابل بهم میده همش داره در موردش حرف میزنه که دلم می شکنهدلشکسته.تو پست قبلی برات نوشتم که چطوری شیر خوردنت به حداقل رسیده ولی شبها تلافیش و در میاری واسه همین توی روز مامان همش سردرد داره و کلافه ام خیلی خیلی دلم می خواست که بدون استفاده از صبر زرد و... شیرت و قطع کنم ولی مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم.آخه دلم نمیخواد یه مامان بی حوصله که همش سردرد داره باشم واسه همین نه می تونم درست و حسابی باهات بازی کنم نه بریم بیرون تازه تا میام یکم بشینم یا دراز بکشم میایی و ازم می می میخوای فکر کنم اون روشی که من در پیش گرفته بودم برای بچه هایی که خیلی وابسته نباشن خوب جواب میده برای شما هم خیلی خوب بود ولی در صورتیکه شب هم ساعت به ساعت ازم شیر نخوای.اما وقتی دیدم با این روش برام رمقی نمی مونه و دارم دیگه بداخلاق میشم تصمیم گرفتم هر چه زودتر فکرم و تبدیل به عمل کنم حتی تو این چند روز اخیر ساعات شیر خوردنت و یادداشت میکردم و تا اونجاییکه می شد فاصله مینداختم تا به نتیجه برسم ولی امروز وقتی دیدم با دیدن خاله فاطی من و ول نمی کنی و مرتب بهونه ی شیر میگیری شکم به یقین تبدیل شد که هر چه زودتر این کار و انجام بدمغمگین(نیم ساعت پیش داشتم به خاله فاطی می گفتم دلم نمیاد شیر و ازش بگیرم ولی خاله گفت آخه هر دوتون دارید اذیت میشید).میدونی قبلا" به این فکر میکردم که یه تاپیک بزنم و از تجربیات کسانی که به وبلاگت سر میزنن برای از شیر گرفتنت استفاده کنم ولی تو این یک هفته به این نتیجه رسیدم که این کار بستگی به کودک و مادر داره چون روحیه و اخلاق هر کس یه جوره مثلا" شاید مادری که کودکش در روز زیاد سراغ شیر نمیاد تا پایان 2 سالگی هم ادامه بده ولی یرای من که از اول نه پستونک خوردی نه شیشه و همش شیر خودم بوده فرق می کنه.سپینا جونم مامان همش به خودش میگه من اولین مادر نیستم که دارم اینکار و می کنم و قرار هم نیست که خدایی نکرده از دخترم جدابشم اینم یه اتفاقیه که باید بیفته و قراره با هم چیزای خوب دیگه رو تجربه کنیم.به امید خدا.

سه شنبه 9 دی.قربون اون شکلت برم من مامان از همون دیروز استارت و زده و از دیروز ساعت 3/5 ظهر که شیر خوردی تا الانکه ساعت 1 ظهره نخوردی.کاری که مامان برای نخوردنت کرد این بود که نوک سینه م و سیاه کردم و یه چسب هم بهش زدم و بهت گفتم می می مامان تلخ و بد شده و خودت هم قیافت و می کشیدی تو هم و اه اه میکردی.خاله فاطی زحمت کشیده اومده از دیشب تا حالا که کمک حال مامان باشه و دیشب هم نتونست بخوابه چون شب که تا 2 بیدار بودی یه بار 4/5 یه بار 6ودیگه 7/5 صبح که بیدار شدی نخوابیدی تا 12 ظهر بعد از اینکه حمامت کردم و چند بار بهونه می می گرفتی گذاشتمت رو پام تا خوابت برد.دیشبم من تو اتاقت نخوابیدم چون خاله گفت ممکنه بوت و احساس کنه و بهونه بگیره با خاله تو  حال خوابیدم ولی به محض اینکه بیدار میشدی کنارت بودم و بغلت میکردم و راهت میبردم تا خوابت ببره خیلی دیشب سخت بود خصوصا"وقتی که مامان هم حالش بد شد به خاطر قرصی برای خشک شدن شیرم خورده بودم.ولی هر چی بود دیشب و پشت سر گذاشتیم به امید به خدا از این به بعدشم به راحتی سپری می شه.

الان که اومدم برات بنویسم ساعت 12 شبه و شکر خدا با گفتن قصه خوابت برد.امروز چند بار بغض گلوم و گرفت و گریه کردم آخه احساس کردم یه جور دیگه بهم نگاه میکنی بهت نگفتم که می می اوخ شده که غصه بخوری یا مزه ی تندی و تلخی رو تجربه نکردی چاره ی دیگه ای هم غیر از سیاه کردن نداشتم از دیروز تا حالا هر چقدر می تونم تو بغل می گیرم و بهت محبت می کنم که از مامان دلگیر نشی آخه خونده بودم بچه ها از شیر گرفتن رو تنبیه میدونن آخه من قربون اون چشمای معصومت بشم که یه جوری بهم نگاه می کنی که جیگرم و آتیش میزنی مامان دوستت داره و نمیخواد اذیت بشی میدونم خیلی شیر خوردن و دوست داری ولی آخه بعد از گذشت یک سال و نیم غذا خیلی برات مفیدتر و مهم تره و شاید خواست خدا بود که از دیروز یه جرقه ای تو ذهن مامان بزنه و دیگه بهت شیر نده چون برای انجام این کارخیلی برنامه ها داشتم : از قبل برات بازی فکری جدید بخرم ببرمت پارک و...تا خیلی اذیت نشی ولی با اینکه بدون برنامه ی قبلی بود از دیروز تا حالا با کمک خاله فاطی و خاله زهرای مهربون که همش هوامون و داشتن و تنهامون نذاشتن بهت حسابی خوش گذشته و فکرت منحرف شده و امروز خیلی بهتر از دیروز بودی.خدایا شکرت هم به خاطر داشتن این نازنین دختر هم به خاطر داشتن کسانی که اینقدر دوستمون دارن.

10 دی.سپینا در حالیکه به پگی نون بستنی میده.

11 دی.وقتی با خاله فاطی رفته بودیم پارک.

امروز جمعه 12 دی.دختر قشنگم داریم پنجمین روز شیر نخوردنت و پشت سر میزاریم و خدا رو شکر خیلی خوب با نخوردنش کنار اومدی.سه شنبه شب دو بار از خواب بیدار شدی یه بار ساعت 4/45 یه بار ساعت 6 صبح دفعه ی اول که یکی دو بار گفتی می می و خوابیدی ولی دومین بار یکم بهونه گرفتی بهت اب دادم خوردی بعد از یکم نق زدن خوابیدی.شبهای بعد هم همینطور تا الان بیدار می شی و بهونه می گیری ولی گریه زاری نمی کنی و زود خوابت میبره توی روز هم یادت می افته و می گی می می منم می می سیاه و بهت نشون میدم و بیخیال می شی نمی دونم که این قضیه تا کی ادامه داره ولی شکر خدا دیگه قطع امید کردی و تا الانم تنها نبودیم همش خاله فاطی پیشمون بوده چهارشنبه شب هم مهمون داشتیم شب قبلش هم خودمون رفتیم خونه ی زهرا جون و دیروزم که با خاله فاطی رفتیم پارک و تا خونشون پیاده رفتیم البته شما تو کالسکه بودی و امروز اومدیم خونمون.حالا بگم از تغییر رفتارت که خیلی بیقراری یعنی همش در حال راه رفتن و این طرف و اونطرف کشوندن مایی خیلی خشن شدی و حتی یکی دو بار هم من و خاله فاطی رو زدی همش در حال جیغ کشیدنی منم همه رو به از شیر گرفتنت ربط دادم امیدوارم که برطرف بشه.امروزم با بابا و خاله جون رفتیم برات دو جفت کفش خوشگل خریدم آخه دختر کوچولوم سایز پات با آندیا یکیه.

شنبه 13 دی.دیروز که داشتم برات می نوشتم نذاشتی ادامه بدم و منم برات ننوشتم که پنج شنبه برای اولین بار ازت یه چیز جدید دیم اینکه آندیا رو پای من نشسته بود اومدی بهش گفتی بو یعنی برو و خودت نشستی رو پام.یه بارم به قول خودت هاپی (عروسکت) تو دستش بود ازش گرفتی آخه خیلی بهش علاقه نشون میدی و این چند وقته هر بار رفتیم بیرون با خودمون بردیمش.سپینا جونم دیشب خیلی خوب خوابیدی یکی دو بار در حد یه جابجا شدن نق کوچولو هم زدی ولی خیلی خوابت کامل شده و شبها عادت کردی برات قصه می گم خودت و می چسبونی تو بغلم دستم هم حلقه می کنی دور خودت و می گی ب یعنی بغل و منم می چسبونمت به خودم و با لذت بردن ازت می خوابم.خدا رو شکر از این غول (از شیر گرفتن)گذر کردیم.میدونی چیه از وقتی که به دنیا اومدی و شبها نمی خوابیدی به خاطر ریفلاکست و بعد که بزرگتر شدی و مشکلت برطرف شد ولی بازم شبها خوب نمی خوابیدی و همش بیدار میشدی با خودم فکر میکردم یعنی روزی میرسه که دختر منم راحت بخوابه؟؟؟تازه الان دو سه شبه که دارم می بینم خودتم به آرامش رسیدی و دیگه میخوابی قبلا" اگه کنارت نبودم تا بیدار می شدی گریه میکردی ولی الان اینطور نیست البته الانم تا بیدار می شی کنارتم و نمیخوام به این زودی همه چیز و تغییر بدم دارم سعی می کنم بیشتر از قبل بهت توجه کنم.امروز که داشتم با کمک شما کارای خونه رو انجام میدادم وقتی تو اتاقت بودم تو اون مدت همش خدا رو شکر میکردم وازش طلب بخشش کردم اگه گاهی اوقات به خاطر خستگی و بی حوصلگی ناشکری کردم و ازش خواستم بعضی حرفام و نشنیده بگیره الانم ازش میخوام خودش بهم صبر و تحمل و سلامتی بده تا بتونم همه جوره در خدمت دخترم باشم.

14 دی.مامان اتو میکرد سپینا هم نگاه میکرد و انجام میداد.

دوشنبه 15 دی.دخترم امروز یک هفته از شیر نخوردنت میگذره ولی هنوز یادت نرفته و اسمش و به زبون میاری.چقدر تو این یک هفته عوض شدی خوابیدنت نیازهات هیچوقت ازم آب نخواسته بودی همیشه من ازت می پرسیدم آب نمیخوای ولی الان میایی و پشت سر هم می گی آب آب.دلت میخواد همش بغلت کنم قبلا" فقط واسه شیر خوردن بهم می چسبیدی و اگه من بهت می چسبیدم با دست من و میروندی ولی الان هر چقدر هم که بهت نزدیک می شم هیچی نمی گی و خودتم دستم و می گیری و بیشتر تو بغلم فرو میریبغل .فکر می کنم با دختر حساسی طرفم و خیلی باید مراقبت باشم. 

داشتیم میرفتیم عیادت خانوم حقیقت مامان بزرگ نیوشا.

17 دی.با تلی که مامان برات درست کرده.

 

پنج شنبه 18 دی.عزیزم امروز شاهد دومین برف بودی نمی دونم به چه دلیل کسلی و مثل سری قبل زیاد نمیری پشت پنجره ی اتاقت تا ببینی.یه کوچولو هم دمای بدنت بالاست نمی شه گفت تب ولی از اونجاییکه همیشه دست و پات مثل خودم سرده امروز بدنت گرمه منم دوباره طبق معمول نگران که نکنه دخترم داره خدایی نکرده مریض می شه.دیشب عمو سعیدت اومده بود بهت سر بزنه به من گفت پارسا کی مثل سپینا بزرگ می شه گفتم توی یک چشم به هم زدن اونموقع دلت واسه نوزادیش تنگ می شه(آخه هنوز سه ماهش تموم نشده)سپینا جونم خصوصا" از وقتی که دیگه شیر نمی خوری به قول بابا که می گه دیگه به چشم بچه بهش نگاه نمی کنم خیلی بزرگ شدی و خیلی هم مستقل الانا بیشتر دوست داری خودت غذات و بخوری یا اینکه وقتی یه چیزی می خوری دوست داری خودت ظرفش و ببری و به مامان کمک کنی.دیگه همه چی رو متوجه می شی و خیلی چیزا رو می گی ولی چون کامل نمی گی برات نمی نویسم به زبونی صحبت می کنی که مامان متوجه می شه و مهم هم اینه که مامان توجه بشه دیگه.تا اسم تولد میاد میری به شمعدون و شمع اشاره می کنی و باید بهت بدم تا یکم نگاش کنی.چند روز پیش داشتم لباس اتو میکردم کنارم نشستی و با یه اتوی مسافرتی که بهت داده بودم شال مامان و اتو میکردی.چند شبه سه تایی با هم قبل از خواب شیر می خوریم البته شما با نگاه کردن به ما بیشتر تمایل به خوردن پیدا می کنی و این باعث خوشحالی من و بابا می شه خدا رو شکر غذات هم بدک نیست خیلی عالی نمی خوری ولی به این امیدم که بهتر بشه.الانم می خوام برم برات آش رشته بپزم چون تو این روز برفی خیلی می چسبه.بوس 

19 دی روز تولد نیوشا.

اول اینجوری مثل خانوما نشستی.

بعد اینطوری مثل خانوما اطراف مامان راه میرفتی و به همه نگاه میکردی.

بعد این مدلی از سوراخ سمبه ها سر در اوردی.

بعدشم خوابت برد.

اینم از عکس دست دخترم که برای اولین بار تو این روز به لاک مزین شد.

20 دی.جشن بی دلیل برای سپینا.

وای که چقدر خوشحال بودی.

با حضور خاله شمسی و عمو مصطفی مهربون.

اینجا هم با چادر نماز و روسری که خاله فاطی برات دوخته شدی مثل خاله قزی.

امروز یک شنبه 21 دی.دیدی دیگه نمی تونم هر روز بیام برات بنویسم؟دلیلش به خاطر پس لرزه ای از شیر گرفتنه که دخمل خانومه مامان همش باید بره ددر تو این سرما یا مامانش باهاش بازی کنه.بگم برات از روز جکعه که تولد نیوشا جون دعوت بودی و تم تولد کفشدوزک بود و چون مامان دیر فهمیده بود که تولد تم داره واسه همین نتونست کاری واسه دخترش بکنه فقط تونشتم یه تل قرمز مشکی برات درست کنم وقتی هم برای خرید لباس رفتم یا سایزشون بزرگ بود یا خیلی زشت بودن و بال کفشدوزکه پر از اکلیل بود که اگه برات می خریدم کل هیکل خودت و مامان واسه اون روز اکلیل می شد.جمعه بعد از اینکه حمامت کردم موهات و سشوار کشیدم اصلا" هم نخوابیدی تا 3/5 که فائزه جون اومد دنبالمون و رفتیم خیلی خوشحال بودی و تو ماشین همش می خندیدی اونجا هم دختر خوبی بودی و اشتهات هم باز شده بود و دو تا خیار و نصف موز و خوردی ولی مست خواب بودی و همش خمیازه می کشیدی تا بالاخره روی شونه ی مامان خوابت برد و تو اون شلوغی و سر و صدا نیم ساعتی خوابیدی و موقعی بیدار شدی که کیک و بریده بودن یکم بهونه گرفتی چون بدخواب شده بودی ولی خیلی مامان و اذیت نکردی و این اولین مهمونیه طولانی بود که رفتیم و ساعت 7 اومدیم خونه.وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم مریم جون مامان نیوشا بهت بادکنک داد فکر کنم لذت بخش ترین قسمت تولد برات همین بادکنک ها بودن چون وقتی اومدیم خونه انقدر با صدای بلند جیغ می کشیدی و باهاشون بازی میکردی که منم به وجد اومدم و باهات بالا و پایین پریدم و بازی کردم.دیشبم بابا برات کیک گرفت که خودت شمع روی کیک و فوت کنی هر چند که به بابا گفتم سپینا واسه این قسمت تولد خواب بود و ندید ولی دیشب خاله شمسی و عمو مصطفی هم اینجا بودن و برات دست میزدن و بابا برات فشفشه روشن کرده بود و با کلی سر و صدا شمع و فوت کردی و کیک و بریدی و اصلا" هم نخوردی.تازه بهت بگم امشبم تولد حامد جونه و خونشون دعوتیم.وای چقدر خوبه همش آدم بره جشن تولد و همش خوشحالی باشه.حالا از خودت بگم که از پزیشب تا حالا که تو خواب می گفتی توپ تاپ تا الان همش تکرار می کنی و چند روزه به مامان می گی بو یعنی برو می پرسم کجا برم ؟ می گی پگی یعنی برو پیش پگی.البته بگم که این برو گفتنا رو بابا بهت یاد داده.راستی مامان برات شعر می خونه می گم یه دختر دارم می گی دا یعنی شاه .مامان:نداره صورتی داره می گی ماه .مامان:نداره از خوشگلی می گی تا.مامان: نداره به کس کسونش می گی نه یعنی نمیدم ... .سپینا جونم دارم از هر دری برات می نویسم چون وقتم کمه زود می گم قبلنا فکر میکردم بدون شیر دادن چجوری می تونم سرت و تو حمام بشورم  ولی اینقدر راحت می شینی تو بغلم و سرت و می شورم (البته خیلی راحتم نه ها چون نق میزنی آب میره تو چشمت و خوشت نمیاد ) حالا می گم ببین ما آدما نصف بیشتر فکر و غصمون واسه اتفاقاتیه که هنوز نیفتاده و جلو جلو داریم بهش فکر می کنیم و خودمون و درگیرش می کنیم که اگه اینطوری بشه اگه ...ولی گاهی اوقات این اگه ها اتفاق نمی افته.

تولد حامد جونه ولی شماها شمع و فوت کردید.

سه شنبه 23 دی.سپینا امروز اشک مامان و درآوردی وقتی تو بغلم بودی و محکم به خودم چسبونده بودمت دیدم آروم آروم داری تکون میخوری بهت نگاه کردم دیدم از اون چشمای خوشگلت اشک اومده تا رو گونه ت اونوقت بود که منم زدم زیر گریه( البته نه اونجوری که شما متوجه بشی) آخه عزیز دلم چه مشکلی داشتی که اینجوری آروم گریه میکردی؟؟محکم تر بغلت کردم و زیر گوشت برات حرف میزدم و می گفتم که چقدر دوستت دارم و... که دیدم خوابت برد خوابی که نیم ساعت بیشتر طول نکشید.امروز و دیروز یه اتفاقی افتاد دیروز ظهر که خوابیدی بعد از یک ساعت بیدار شدی و بلافاصله از جات بلند شدی و انگار داشتی دنبال کسی می گشتی همش می گفتی نیس یعنی نیست امروز صبح هم همینطور نمی دونم خواب کی رو می بینی که دو روزه داری دنبالش میگردیتعجب.حالا بگم از شبی که تولد حامد جون بود وقتی رسیدیم خونشون انقدر گریه کردی همه هم متعجب از این رفتارت نگو از عکس شرک که به دیوار اتاق آندیا بود ترسیده بودی ما هم که از اول متوجه نشده بودیم به اندیا گفتیم یه سری از عروسکاش و که احتمال میدادم شاید از اونا خوشت نمیاد بذاره یه جاییکه نبینی خلاصه اونشب داستان داشتیم با شما وقتی هم که کیک و آوردن همش مشغول فوت کردن شمع بودی و تو همه ی عکسا هم یه قسمتی از بدنت هست چون اونشب خیلی بدقلق شده بود و همه بهم می گفتن چیزی بهش نگوعصبانی.

پنج شنبه 25 دی.سپینا امروز از صبح ساعت 8 که از خواب بیدار شدی تا همین الان که ساعت نزدیکه 1/5 ظهره و خوابی نق زدی و مامان و کلافه کردی همه می گن هنوز بهانه ی شیر و می گیری.دیگه برای اینکه یکم آرومت کنم بهت گفتم بیا به مامان کمک کن اومدی تو آشپزخونه و همه چی رو به هم ریختی تا از شدت خستگی بعد از خوردن ناهار خوابت برد خدا کنه این بهونه گیری ها ادامه نداشته باشه.حالا بگم از فردا که قراره مامان بعد از یکسال واندی بره سر خاک بابابزرگ خدا بیامرز چون فردا ششمین سالگردشونه و مامان از عید 92 که رفته سر مزار بابابزرگ تا الان دیگه نرفته تو پست های قبلی نوشتم برات که چرا نرفتم.خدا همه ی اسیران خاک رو ببخشه و بیامرزه.روحشون شاد.

الان ساعت 2 ظهره چند لحظه پیش بیدار شدی بابا کنارت بود من داشتم برات می نوشتم که دیدم صدای گریه ت میاد اومدم کنارت دراز کشیدم چنان دستت و انداختی دور گردنم و بغلم کردی که نگو منم صورتم و گذاشتم رو صورتت و در گوشت بهت می گفتم که ازت جدا نمی شم و خیلی دوستت دارم تا دوباره خوابیدی و مامان تونست بیاد برات بنویسه.میدونی جریان چیه؟وقتی کنارت باشم و بیدار بشی وقتی من و می بینی دوباره میخوابی ولی اگه کنارت نباشم یا گریه می کنی یا میایی دنبالم میگردی.این بغل کردنت خستگی صبح تا حالا رو از تنم بیرون کرد.

جمعه 26 دی.عزیزم امروز رفتیم مزار و چقدر هم اونجا رو دوست داشتی و وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم با گریه سوار شدی چون تا دلت می خواست رو قبرها راه رفتی و به قول بابا می گفت شاید چون اینجا سرسبزه با پارک اشتباه گرفتهخندونکما هم که دیدیم دخترمون خیلی اونجا رو دوست داره رفتیم به قسمت اسباب بازیهاش تا اونجا یکم بازی کنی.همه داشتن میرفتن تشییع جنازه یا مراسم ختم ما داشتیم با بچه مون بازی میکردیمغمگینخدا روح همه ی رفتگان رو شاد کنه.

چون برای اولین بار بود که به آرامستان می اومدی ازت عکس گرفتم.

سپینا این روزا اینقدر همش بهانه گیری می کنی که همین الان مامان داره با سردرد برات می نویسه همش فکر میکردم اگه از شیر بگیرمت وابستگیت کمتر می شه ولی نمی دونستم که بیشتر میایی بهم می چسبی و ازم می خوای که بغلت کنم. نه اینکه فکر کنی دوست ندارم بغلت کنم از خدامه وقتی میایی تو بغلم و سرت و میذاری رو شونه م یا اینکه میایی پاهام و محکم تو اون دو تا دست کوچولوت میگیری و سرت و به پام فشار میدی برام از همه چیز لذت بخش تره ولی وقتی مامان داره یه کاری انجام میده میایی دستم و میگیری بیشتر هم انگشت کوچیکه رو میگیری و دنبال خودت از این اتاق به اون اتاق و بی هدف می کشونی و کلافه م می کنی همش میگم باید صبر داشته باشم ولی بعضی اوقات که یه کاره ضروری دارم واقعا" عصبی می شمعصبانی.میدونی چیه آخه وقتی هم که من و بابا داریم حرف میزنیم شروع می کنی به جیغ کشیدن یا اینکه دست یکی از ما رو میگیری و میبری در آخر هم حرفمون همیشه ناتموم میمونه. با اینکه همه ی توجه ما همیشه به شماست ولی شاید اشتباه همین جاست طفلی بابا دلم واسش می سوزه احساس می کنم خیلی تنها مونده خیلی صبوری می کنه.اینقدر هم انواع و اقسام نظریه ها در مورد تربیت کودک هست که آدم نمیدونه کدوم درسته کدوم اشتباهتعجب .حالا بگذریم دیروز  ماشین و از بابا گرفتیم و با هم رفتیم ددر.اول پارک بعد خونه ی خاله شمسی بعد دفتر بابا و از اونجا هم اومدیم خونمون تو ماشین هم خوابت برد و نزدیک یک ساعت و نیم خوابیدی.

28 دی.در حال نقاشی.

اینا همون بادکنک های تولد نیوشاست.

29 دی و دوشنبه.امروز نسبت به روزای قبل خیلی خانوم تر بودی و کمتر از اون جیغ های بنفش کشیدی.تو تین چند روزه یاد گرفتی میری سراغ کابینت حبوبات و همه رو میاری وسط آشپزخونه و خودت یه کاسه هم برمیداری و توش و از حبوبات پر و خالی می کنی منم که می خوام هم لمسشون کنی هم تفاوت ها رو احساس کنی تسلیمم خدا رو شکر خیلی ریخت و پاش نمی کنی و جز چند تا نخود و لوبیا که یهو زیر پام احساس می کنم چیز دیگه ای نیست یا بازیت شده با یرچسب ها که مامان عکس ها رو برات تو یه دفتر بزرگ می چسبونه با کاغذای اطرافش هم شما بازی می کنی به دست و پا و لباس خودت یا مامان و بابا می چسبونی و خوشحال و راضی هستی توی حمام هم برات یه عالمه لیوان گذاشتم با ظرفهای کوچیک اونا رو پر و خالی می کنی و بازی می کنی.امروز کارت های وسایلت رو  سه تا سه تا می چیدم جلوت تا نگاه کنی بعد برمیگردوندم و ازت مثلا" می پرسیدم اتو کدوم کارته؟نشونم میدادی  بیشترش و درست گفتیتشویق.دیشب تو آشپزخونه کار داشتم برات دو تا کاغذ چسبوندم به فریزر تا روش نقاشی بکشی و از اونجاییکه وقتی ازت می پرسم چی برات بکشم می گی ددر منم برات پارک و کشیدم تا تاب و سرسره رو دیدی دستم و گرفته بودی و می خواستی ببرمت بیرون و دلت هوای پارک و کرده بودخندونکبعد بهت گفتم سپینا اگه کسی غیر از مامان و بابا خواست بوست کنه بگو نه راه میرفتی می گفتی بوش نه نه دستت هم به همون حالت قبلت که کوچولوتر بودی (انگشت اشاره ت و تکون میدادی)حرکتش میدادی .شنبه هم رفته بودیم با خاله فاطی و زهرا جون خرید مامان حواسش بهت نبود چون با خاله ها بودی خانوم فروشنده برات لاک زده بود و دستت و نگه داشته بودی و تکون هم نخورده بودی وقتی دیدم تعجب کردم دیشب بهت گفتم دیگه نذار کسی برات لاک بزنه اونم تکرار میکردی و می گفتی آک نه نه مامان یعنی مامان فقط برام بزنه.

30 دی.ادای مامان و در میاری با بابلیس و شونه آخه وقتی از حمام میام موهام و سشوار که می کشم می ایستی نگاه می کنی و بعد تقلید می کنی.در ضمن این قسمت خونه رو خیلی دوست داری اکثر اوقات اینجا پیدات می شه البته مواقعی که نمی خوای به مامان گیر بدی و تو حال خودتی.

2 بهمن.چند روزه یاد گرفتی از این مبل ها هم میری بالا.سطل اتاقت و آوردی گذاشتی رو مبل نشستی روش. 

3 بهمن.سپینا و اریا.

 

شنبه 4 بهمن.دختر مامان چند شب پیش هم اومدم برات نوشتم ولی نمی دونم چرا ثبت نشده حالال دوباره مامان برات می نویسه.هفته ی گذشته سه شنبه عصر بیرون بودیم با هم وقتی رسیدیم دم در دیدیم میثم پشت دره تا دیدیش زدی زیر گریه و تا زمانیکه تو خونمون بود به من چسبیده بودی ولی وقتی ازت خواستم تا بهش شکلات تعارف کنی دیگه کم کم از بغلم جدا شدی و راه افتادی بعدش ما هم با میثم رفتیم خونشون و شب موندیم مهران و خانومش هم اومدن و دیدیمشون و قراره واسه پنج شنبه دعوتشون کنیم.خلاصه اون شب برات متفاوت بود چون موشکا(خرگوش زن دایی)و مرغ میناشونم دیدی و صداشون میکردی موش و مینا البته اول به مینا می گفتی نینا فردای اون شب نزدیکه ظهر بردمت پارک و با دو تا پسر بچه که یکم از خودت بزرگتر بودن دوست شدی و بهشون می گفتی نی نی.بعداز ناهار بابا اومد دنبالمون اومدیم خونمون.

حالا بگم از صبح پنج شنبه که وقتی بابا اومده بود تو اتاق شما و دیده بود به قول خودش مثل یه جوجه که میره زیر بال و پر مامانش تو بغل مامان فرو رفته بودی حسودیش شده بود و به زبون آورد و گفت آخه اینجوری تو بغل من نمی مونه اونموقع بود که من از اینکه مادرم به خودم بالیدم.

الان نوبت اتفاقات دیروزه که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی دوستامون (مامان و بابای آریا)اول که رسیدیم یکم هنگ بودی چون برات محیط جدیدی بود بعد که کم کم یخت آب شد آریا دستت و گرفت و برد تو اتاقش تا با هم بازی کنید وقتی اومدم ازتون عکس بگیرم دیدم انقدر صورتت خندون و خوشحاله که منم ذوق کردم.تو اون یکی دو ساعتی که اونجا بودیم خیلی دختر خوبی بودی و با اریا با هم بازی کردید و من و بابا هم خوشحال از اینکه دخترمون بالاخره با یکی که سنش بهش میخوره داره بازی می کنه.آریا دو سال و نیم از شما بزرگتره و خیلی پسر ماهیه مثل مامان و باباش هر چی ماشین داشت آورده بود تا بازی کنی ولی آخر سر با گریه از خونشون اومدی بیرون واسه اینکه یه دایناسور داشت که اگه فشار میدادی صداش در می اومد یهو دستت بهش خورد و صداش در اومد شما هم که تازگیا از هر اسباب بازی و عروسکی که صدا داره ناراحت می شی و گریه می کنی این بهانه ای بود برای در اومدن گریه شما خلاصه تو راه هم خوابیدی و تا آخر شب هم که بیدار بودی خیلی خانوم بودی و با مامان و بابا بازی میکردی.

نمیدونم امروز بتونم دوباره بیام برات بنویسم یا نه چون این آخرین پست این ماهه و از فردا یکسال و ده ماهه می شی.اتفاق خوب این ماه از شیر گرفتنت بود و دعای مامان اینه که مستقل تر بشی و کمتر به مامان بچسبی نه برای خودم بلکه برای خودت چون دوست دارم دختر وابسته ای نباشی هر چند که این حرفا برای الان زوده ولی دلم میخواد از الان کارایی رو که می تونی خودت انجام بدی.میدونی چیند وقتیه که هر کاری رو که میخوای انجام بدی مثل باز کردن در ظرف میایی سراغم پشت سر هم و مثل شعر برات میخونم که می تونی می تونی خودتم می گی می می می همون می تونی با تقلا اون کار و انجام میدی گاهی امدادهای غیبی مامان هم هست که شما متوجه نمی شی و اون کار و انجام میدی و خوشحال می شی که خودت تونستی انجامش بدی.خدا خودش بهت قوت بده.

اینم از عکسهای امروز.

اینطوری خوابیده بودی کتاب می خوندم برات.

یدفعه احساساتی شدی و اینجوری به مامان چسبیدی بابا هم که مشغول عکاسی بود این صحنه رو از دست نداد.

[ جمعه 5 دی 1393 ] [ 16:09 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

امروز چهارشنبه 5 آذر 93 است و 19 ماه تموم شد 19 ماه پر از خاطرات تلخ و شیرین 19 ماهی که دخترم تکه ای از من شده یه چیزی مثل قلبم که اگه نباشه منم نیستم.عزیزم اگه می گم خاطرات تلخ ناراحت نشی درسته که با بودنت لحظات شیرینه ولی زندگی بالا و پایین داره و شما با وجودت تلخی ها رو کمرنگ تر کردی و گاهی با یه خنده ی از ته دل حتی از بین بردیش به من و بابا خیلی امید دادی.وقتی بابا از در میاد تو تا اون صورت خوشگلت و میبینه چنان از ته دل قربون صدقت میره و بغلت می کنه و می بوسدت که نگو. یه جا متنی رو می خوندم که نوشته بود وقتی پدر و مادر می شی همش دلت شور زمان مرگت و میزنه نه اینکه از مرگ بترسی بلکه به این فکر می کنی که پس بچه م چی می شه؟؟دیدم راست می گه این چیزیه که من زیاد بهش فکر می کنم نه به مرگ بلکه به بودن و موندن پیش دخترم همین باعث شد که به بابا گیر بدم چون یه غده ای رو دست راستش در اومده همش می گفت چیزی نیست با اصرار من رفت دکتر که بهش گفته بود غده ی چربیه و اگه بزرگ شد باید جراحی کنی بهش گفتم من و شما باید حواسمون به خودمون باشه و مراقب سلامتیمون که بتونیم دخترمون و حمایت کنیم حتی اگه یه درد کوچیک هم داشتیم نباید سهل انگاری کنیم.ببخشید که این پست و اینجوری شروع کردم می خوام بهت بگم که چقدر برامون عزیزی و از وقتی اومدی تو زندگیمون من و بابا که هیچوقت قصدبچه دار شدن نداشتیم الان می گیم ای کاش زودتر آورده بودیمت البته این حرف و بیشتر بابا میزنه.دختر بیست ماهه ی من فرشته ی زمینی تولدت مبارک. 

پنج شنبه 6آذر.دختر گلم دیروز برای اولین بار از خواب بیدارت کردم دیروز عصر نزدیک ساعت 6که خوابیدی نمیدونم چی شده بود که بیدار می شدی می نشستی تا می خوابوندمت دوباره خوابت می برد دلم شور زد فکر کردم بی حالی واسه همین ساعت 8 کنارت دراز کشیدم و اینقدر بوست کردم و نوازشت کردم تا بیدار شدی و تا 12 شب واسه خودت شیطنت کردی و داد وهوار راه انداختی.خیلی این روزا جیغ می کشی و واسه هر چیزی به قول خودت دیغ می کشی.میدونی چند وقته چیکار می کنی؟؟؟ از اونجاییکه همش چشمت به مامانه و تمام حرکات و کارای مامان و زیر نظر داری و مثل آیینه عمل می کنی وقتی کشوی پایینی کابینت باز باشه مامان تنبلی می کنه و با پا می بنده شما هم یاد گرفتی و با اون قد و قواره فسقلی که در حالت ایستاده هم می تونی کشو رو ببندی ولی مثل مامان با پاهات می بندی.وای که از دست شما بچه ها چقدر آدم باید مراقب کارو رفتار و حرف زدنش باشه چون مثل طوطی هستید.یکی دیگه از کارایی که یاد گرفتی اینه که هر کار بدی که انجام میدی مامان می گه سپینا عیبه حالا اگه خودم اون کار و بکنم بهم می گی عیب مثل 1 ساعت پیش که داشتی شیر میخوردی لباس مامان بالا بود گفتی عیب آخه اگه لباست و بزنی بالا منم همین و می گم خلاصه اینکه این دخمل نیم وجبی به امر و نهی می کنه.   

جمعه 7 آذر.عسلم امروز دوباره برای از پوشک گرفتنت اقدام کردم و از 10/5 صبح تا حدود 2 باز بودی ولی احساس کردم چقدر استرس داری اول اینکه تا 12/5 هر کاری کردم که ببرمت قبول نکردی و از دستم فرار میکردی دیگه وقتی احساس کردم داری خودت و نگه میداری گفتم سپینا بیا پوشکت کنم که دیدم دویدی تو اتاق خواب ما و خوشبختانه نه روی فرش رو سنگ کار خودت و کردی و دو بار هم تو اتاقت به فاصله ی کم اونم دوباره نه رو فرش که دیگه دیدم انگار حدسم درسته و پوشکت کردم نمیدونم دلیلش چیه ولی نه رو لگن نشستی نه تو حمام نه دستشویی خاله فاطی هم خونمون بود اونم طفلی همش می گفت میخوای من ببرمت؟؟ولی خیلی اذیت کردی و همش جیغ و داد میکردی و هممون اعصابمون ریخته بود به هم و مامان تا یه چند وقتی بیخیال این قضیه می شه تا دخترم آمادگیش و پیدا کنه.دختر نازم این مامان فراموشکار همش یادش میره برات بنویسه که به ساعت می گی تیک تاک به کلوچه هم که با یه لحن قشنگی می گی کوکی نوک مداد رو هم خوب تلفظ می کنی.تازگیا به می می می گی توپی توپی اونم در حالتیکه خوردی و سیر شدی و دلت میخواد بازی کنی و لحنت و عوض می کنی و مثل اینکه بخوای یه چیزی رو ناز کنی اونجوری می گی.فقط بگم که گاهی اینقدر شیرینه کارات و حرکات و حرفات که نمیدونم باید باهات چیکار کنم ببوسمت؟بغلت کنم فشارت بدم؟؟نمیدونم خندونکولی وای گاهی هم اینقدر رو سر مامان داد و هوار می کنی که اونموقع هم نمیدونم چیکار کنم عصبانیفقط باید از خدا صبر بخوام.

شنبه 8.همین الان از خواب بیدار شدم دیشب یه خواب بد برات دیدم صدقه انداختم و اومدم برات بنویسم.خواب دیدم روی بدنت یه برجستگی هایی دراومده که داره شبیه زخم می شه بردیمت بیمارستان با خاله شمسی و فائزه جون گذاشته بودنت تو یه دستگاه و داشتن یه کارایی میکردن که از راه رسیدم و دیدم اینقدر گریه کردی که سیاه شدی منم همونجا پاهام سست شد و اینقدر جیغ کشیدم که از خواب بیدار شدم تا چشمم و باز کردم و دیدم با چه آرامشی خوابیدی خدا رو شکر کردم وبغلت کردم چشمات و باز کردی و گفتی می می منم چسبوندمت به خودم و با لذت بهت شیر دادممحبت. خدایا خودت مواظب دختر کوچولوم باش.

93/9/9 وقتی فهمیدی من و بابا این حالتت و دوست داریم مرتب سرت و میذاشتی رو دستت. 

امروز سه شنبه 11 آذر.وای که چقدر داره روزا زود می گذره هر روز یه کار جدید می کنی و به قول بابا شیرین کاری که وقتی می بینیم می خواییم لهت کنیم.چند شب پیش همه ی چراغارو خاموش کردیم و شمع روشن کردیم مرتب می گفتی داگ یعنی همون داغ اینقدر دوست داشتی که وقتی مامان برات میزد رو میز می رقصیدی دیدم حرکاتت خیلی بامزه است دوربین اوردم ازت فیلم گرفتم به بابا گفتم ببین این فسقلی چطور باعث شده تو تاریکی بشینیم بابا هم گفت لذت این روزا رو ببر که خیلی زود داره تموم می شه. فرداش دیدم بابا برات فشفشه خریده چشمک.دیگه برات بگم که چند روز پیش امتحانی به می می چسب زدم و بهت گفتم اوخ شده که کمتر بخوری قربون اون چشمات برم به قدری غمگین شد و با غصه نگاه میکرد که جیگرم سوخت.خیلی واسه از شیر گرفتنت ناراحتم از خدا میخوام خودش کمک کنه بدون هیچ اذیتی خودت بذاریش کنار و اینجوری ناراحت نبینمت خلاصه بعد از حدود یک ساعتی به تعویق انداختن آخر با چه خوشحالی خوردی.

93/9/10 وقتی برات شمع روشن کرده بودیم.

93/9/11

93/9/12

پنج شنبه 13 آذر.مخمل مامان باورت می شه از الان مامان به فکر چیدن سفره ی هفت سینه؟اینکه چه رنگی بچینه؟سبزه ش چه مدلی باشه؟چون امسال کاملا" متوجه می شی ولی نمیدونم که می تونم مثل پارسال رو میزای کوتاه بچینم یا دخترم قراره همش بالا سرش باشه همش دارم فکر می کنم یه جوری باشه که بتونی ببینیش و اگرم به چیزی دست زدی برات خطر نداشته باشه ولی در حال حاضر که خیلی کنجکاوی و دلت میخواد به همه چیز دست بزنی واسه هر چی که میخوای اینقدر جیغ می کشی و داد و فریاد راه میندازی که نگو گاهی با حرف متقاعد می شی ولی گاهی اوقات هم باید با چیز دیگه ای سرت و گرم کنم تا بیخیال بشی.حالا شاید تا عید که سه ماه و نیم دیگه به سن دخترم اضافه می شه این اتفاقات هم نیفته.حالا از هفت سین بگذریم مامان یه کلکی یاد گرفته که از اون طریق چیزایی رو که سپینا نمی خوره به خوردش میده.مثل اینکه همون حریره بادومی رو که برات درست میکردم چیزای دیگه هم بهش اضافه می کنم مثل موز و خرما و عسل معجونی می شه واسه خودش و به اسم بستنی بهت میدم و با لذت می خوری البته بهش وانیل هم میزنم.دیگه اینکه برات سبزیجات و به شکل کوکو درست می کنم چیزایی مثل لوبیاسبز_قارچ_ هویج _پیاز_سیب زمینی_و به تازگی گل کلم رو هم اضافه کردم همه رو آب پز می کنم وقتی پخت با یه تخم مرغ تو میکسر مخلوط می کنم میذارم سرخ می شه خیلی دوست داری و میخوری.قربونت برم یکم سر درد دارم میخوام بیام پیشت بخوابم وگرنه دوست داشتم برات از کارات بنویسم.تا بعد میبوسمتبوس.  

جمعه 14.اومدم تا اونجاییکه ذهنم یاری کنه برات از کارات بگم.هفته گذشته تو آشپزخونه مشغول آشپزی بودم و اومدی سراغم و خواستی بهونه ی شیر و بگیری و منم برات اجی مجی میکردم و هر بار تو دستم یه چیزی میذاشتم و بهت میدادم می خوردی حالا یاد گرفته بودی و دستات و تکون میدادی و می گفتی اجی و بقیه اش رو نمی تونستی بگی.وقتی مامان دعوات می کنه به محض اینکه صدام یکم بره بالا بهم می گی دودی منم خنده م می گیره اینم برمی گرده به یه روز که داشتم الکی دعوات میکردم و هر چی کلمه ی بی معنی می دونستم گفتم مثل دودی بودی...حالا از اون موقع یاد گرفتی وقتی هم که مامان جدیه خم می شی به صورتم نگاه می کنی و می گی دودی و منم سعی می کنم نخندم ولی گاهی نمی تونم و بغلت می کنم و سفت ماچت می کنم آخه تن صداتم عوض می کنی.دیگه اینکه به حباب می گی حب.این و اون و هیچی رو هم یاد گرفتی خیلی از کلمات رو سعی می کنی بگی ولی حرف اول و دومش و می گی مثل پیاز که بهش می گی پی و بعد هم به چشمات اشاره می کنی و می گی اوخ یعنی چشم و می سوزونه.یه چیزه دیگه وقتی میخوام گاز و روشن کنم فندکش صدا میده تا زمانیکه روشن بشه می آیی پشت سر هم می گی اه اه مثلا"دعواش می کنی و تند تند دستات و بالا و پایین میبری وقتی روشن می شه خوشحال می شی چون یه بار مامان ازت تشکر کرد و گفت آفرین سپینا گاز به حرفت گوش کرد و روشن شد حالا شده وظیفه ی مامان که هر بار از دخترش بابت روشن شدن گاز تشکر کنه.دیشبم سه نفری نشسته بودیم می خواستی بهمون گیر بدی که سرت و گرم کردم گفتم سپینا بابا رو بشور دستمال عینک مامان و برداشتی و مثل مامان که سپینا رو تو حمام می شوره بابا رو می شستی بعدم نوبت عروسکات شد آخر هم مامان بیچارهبی حوصله

93/9/15 وقتی با لگو بازی میکردی.قسمت پایینش و مامان درست کرد بالا رو خودت.

93/9/17 در حال نقاشی.یاد روزایی افتادم که خودم مشق می نوشتم.

سه شنبه18 آذر.این روزا که دیر به دیر میام خیلی درگیرم خواب شما هم یک بار در روز و زمان اینه که مامان به کارایی که تو بیداری سپینا نمی تونه انجام بده رسیدگی کنه.خدا رو شکر این روزا یه کوچولو مستقل تر شدی گاهی اوقات بدون اینکه بهم کاری داشته باشی یه نیم ساعتی یا بیشتر واسه خودت بازی می کنی.شیر خوردنت هم یکی دو وعده نسبت به قبل کمتر شده مثلا" دیروز از وقتی از خواب بیدار شدی یعنی از 9 تا 12/5 نخوردی.البته این بستگی به مامان داره اگه درگیر کار باشم مثل غذا درست کردن و ...همش سرت و گرم می کنم تا بهونه ش و نگیری خیلی دلم میخواد بدون اینکه از چیز دیگه ای استفاده کنم مثل تلخ کننده هاو...همینجوری بتونم شیرت و کم کنم تا کامل قطع کنم ولی خیلی بعید میدونم مخصوصا" شبا که نزدیک صبح هر یک ساعت یا نیم ساعت بهونه ش و میگیری.حالا از یه کار بامزه ت برات بنویسم که دراز می کشی و صدای خر و پف در میاری یا اینکه چشمات و می بندی و وانمود می کنی که خوابی بعضی وقتا هم که میدونی مامان کار داره شروع می کنی با یه لحن شیرین با می می حرف میزنی.وقتی بهت می گم از یکی حالش و بپرسی یا به یکی سلام کنی دستت و تکون میدی بای بایبه حالت خداحافظی(بای بای) ولی منظورت سلام و احوالپرسیه.خیلی مهمون دوست داری تا آیفون و میزنن میری جلوی در منتظر می ایستی تا در باز بشه و هر کس بوده بیاد داخل و به محض دیدن طرف اگه خیلی آشنا باشه و باهاش جور باشی از خوشحالی شروع می کنی به اینطرف و اونطرف دویدن اگه باهاش جور نباشی یکم هنگ می کنی و زمان میبره تا یخت  باز بشه.بیشتر اوقات با کتاب دفتر و مدادرنگی یا مکعب هات وقت میگذرونی منم بیشتر وقتا کنارتم و برات شکل می کشم و بهم می گی چیه یا با زبون اشاره یا گفتن حرف اولش.خلاصه روزامون داره اینجوری میگذره میدونی بابا چی می گه؟؟ می گه هر پدر و مادری فکر می کنه بچه ی خودش از همه زیباتر و باهوشتره.خوب همینطوره چون هیچ کس به اندازه ی یه پدر و مادر قلبش برای بچه ش نمی تپهمحبت.  

چهارشنبه 19.دختر قشنگم یکی دیگه از اون دندونای نیشت که قبلا" برات گفته بودم زیر یه پوست نازکه رونمایی کرد نیش بالا سمت راستی یعنی الان نیش های سمت راستی بالا و پایین در اومدن.از دیروز تا حالا دمای بدنت دوباره رفته بود بالا دیشب که همش احساس میکردم تب داری بابا هم گفت داغی ولی میدونستم واسه دندونته آخه تجربه ش و داشتم واسه همین خود درمانی نکردم و بهت استامینوفن ندادم امروز صبح هم بی حوصله بودی تا الان که ساعت 2 ظهره و خوابی.الان داشتم واسه از پوشک گرفتنت سرچ میکردم که از کی و چجوری باید شروع کنم.دو مرحله ی سخت و دو تایی با هم داریم یکی از شیر گرفتن یکی از پوشک گرفتن اینا واسه مامان شدن مثل یه غول امیدوارم به راحتی این دو مرحله هم تموم بشه.

شنبه 22 آذر.خدایا خودت به همه ی کسانی که از بیماری رنج میبرن سلامتی بده و به اطرافیان صبر بده. عزیزم از چهارشنبه عصر به بعد مامان اوضاع و احوالش ریخت به هم اونم به خاطر بیماری خاله افسر مهربون که قبل از اینکه به دنیا بیایی یه جور برامون زحمت کشید با بافتن اون همه لباسهای رنگارنگ و قشنگ واسه شما که تا الانم می پوشی و وقتی هم که به دنیا اومدی یه جور دیگه.مثل پروانه دورمون چرخید و بهمون رسیدگی کرد شب موقع شیر دادن به شما پابه پای من می نشست تا مبادا من خواب آلود باشم و اتفاقی برات بیفته با اینکه بهش اصرار میکردم که شما بخواب من حواسم هست ولی نگران بود.خلاصه دختر نازم هر چقدر از لطف و مهربونیش برات بگم کم گفتم از ته قلبم از همون خدایی که همچین خواهر مهربونی رو بهم داد میخوام خودش حافظ و نگهدارش باشه و دردش و تسکین بده.آمین.

دیروز قرار شد واسه دیدن خاله بریم تهران ولی دکتر گفته بود که بعد از پرتو درمانی بدن خاله اشعه داره پس نمی تونستیم شما رو ببریم با فائزه هماهنگ کردم قرار شد اونجا بمونی.اول رفتیم خونه فائزه جون شما و بابا و دایی علیرضا موندین خونه من و خاله فاطی و فائزه رفتیم خونه خاله افسر وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم چون خدا رو شکر خیلی بهتر از اونی بود که تعریفش و شنیده بودم ولی ته دلم خیلی شکسته بود و از چهارشنبه تا حالا یه بغضی تو گلومه و انقدر دلم میخواد گریه کنم ولی خودم و کنترل می کنم واسه همین همش دچار سردرد هستم.اونجا که بودیم حدود 45 دقیقه بعد بابا زنگ زد ترسیدم که مبادا اذیت بشی و بهونه بگیری زود برگشتیم اومدم دیدم علیرضا جون برات آهنگ گذاشته تو بغلشی داشتی میرقصیدی و کلی باهات بازی کرده بود و نقاشی کرده بودید گفتن سپینا بهونه نگرفته فقط یکی دو بار رفته سمت در و گفته مامان که بابا با من تماس گرفت و منم زود خودم و به دخترم رسوندم.حالا برات بگم از چند روز گذشته خاله فاطی از سه شنبه اومده خونمون چهارشنبه شب خاله زهرا و پگی اومدن خونمون و از اون روز یاد گرفتی و می گی پگی.پنج شنبه شب موقع خواب رفتی تو بغل خاله فاطی و بهت می گفتم بیا بریم بخوابیم می گفتی نه تا نزدیک ساعت 1 بازی کردی واسه همین روز جمعه که دیروز بود همش بهونه می گرفتی چون کسل بودی این برای اولین بار بود میدیدم تو بغل یکی غیر از مامان میخوابی و هیچی هم نمی گی.امروزم حمامت کردم گرفتی خوابیدی.آرام

یک شنبه 23.سپینا چقدر ناراحتم می کنی وقتی غذا نمی خوری همین الان داشتم باهات کلنجار میرفتم نمیدونم این مشکل و همه دارن یا فقط من دارم که همش چسبیدی به من و می می می خوای.گاهی اینقدر عصبانی و کلافه می شم که بلافاصله سرم درد می گیره البته این سر درده شده مثل یکی از لازمه های زندگیم که دست از سرم برنمی داره و همش باهامه ولی سر و کله زدن با سپینا جونم هم تشدیدش می کنه الان به حالت قهر اومدم تو اتاق و پیش بابایی ولی بازم میایی و با اون صدای شیرینت می گی مامان منم که دلم نمیاد جوابت و ندم آخه عشقم.یه مداد گرفتی تو دستت به بهانه ی اون هر دقیقه میایی بهم نشون میدی و می گی آآآآخ خ و نچ نچ می کنی و دوباره می گی دیدی .امروز احساس ناراحتی کردی و دست به پوشکت زدی منم پوشکت و باز کردم و نشوندمت رو لگنت و مخالفت نکردی و انجام دادی و بابا هم ذوق کرد و به خاله فاطی خبر داد ولی احساس می کنم یه مشکل دیگه ای داری آخه مدل راه رفتنت هم عوض شدهتعجبچقدر بده که نمی تونی حرف بزنی و مشکلت و بگی.حرف جدیدت:بیوکی فقط مامان میدونه منظورت چیه.دودی هم که ادامه داره .ورزش کردن و دوست داری تا تو تی وی می بینی شروع می کنی به ورزش الانم رو پام نشستی و میخوای به کیبورد دست بزنی پس فعلا" بای.

یدفعه چشمم بهت افتاد دیدم اینجوری لم دادی داری تی وی می بینی زود ازت عکس گرفتم.

24 آذر.چیزی که میخوام بنویسم مربوط به سه شنبه ی هفته ی گذشته است که شب آندیا با مامان و باباش اومدن خونمون و برای اولین بار دیدم با یه بچه داری بازی می کنی قبلا" هم آندیا ازت خواسته بود بازی کنین ولی تمایلی نداشتی ولی اونشب با آندیا رفتید تو اتاقت و با هم بازی میکردید اینقدر من و بابا ذوق کرده بودیم خودتم همینطور میرفتی تو اتاق و با چهره ی خندون میومدی بیرون منم که همش می اومدم و یواشکی نگات میکردم. وقتی رفتن همش راه میرفتی و می گفتی آنی.یکی دیگه از کارایی که خیلی وقته انجام میدی و مامان فراموشکار برات ننوشته اینه که با نوک پنجه راه میری البته نه همیشه بعضی وقتا که خودت و برامون لوس می کنی .وقتی یه چیزی میپره تو گلوت مامان میزنه به پشتت حالا وقتی این اتفاق بیفته و مامان ازت دور باشه تا خودم و بهت برسونم خودت دستت و میبری پشت گردنت و میزنی به پشت سرت.الانم بیدار شدیبای بای

25 آذر.دیشب بابا ازت می پرسید اسمت چیه می گفتی دودیخندونک حالا هر چی بهت می گفتم اسمت سپیناست پشت سر هم می گفتی دودی.سپینا نگی مامانم چقدر از شیر خوردنم می نویسه ولی آخه شب تا صبح با کوچکترین حرکتی که من می کنم بیدار می شی و می گی می می یا دو آخه این چه کاریه دخترم؟شیر روزت و خیلی کم کردم واسه همین شبا تلافیه روز هم در میاری شبا میترسم از کنارت بلند بشم حتی واسه خوردن آب.خیلی برام عجیبه اینکه حتی اگه پشتم بهت باشه به یک دقیقه نمیرسه که بیدار می شی نمیدونم این یعنی چیسوالخوب آخه از بس باید به یک طرف بخوابم صبح خورد و خمیر بیدار میشم.حالا توی روز هم که کم کردم نمیدونی باهاش چیکار می کنی با می می حرف میزنی گاهی باید خم بشم تا بوسش کنی باهاش بای بای می کنی ولی یدفعه هم صبرت لبریز می شه و میزنی زیر گریه و اونموقع منم تسلیم می شم.همچنان حواست به حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل می شه هستچند شب پیش تو حال بودی من و بابا تو آشپزخونه بابا ازم پرسید شامپو داریم؟دیدم مثل جت اومدی سر کابینت شوینده ها و به بابا نشون دادی و خودتم گفتی امی یعنی همون سمی.5 روز دیگه یلداست و فصل پاییز هم تموم می شه دلم میخواد تو این شب ببرمت یه جایی که بهت خوش بگذره نه مهمونی خونه ی کسی که همش دلم شور بزنه دخترم دست به چیزی نزنه یا...جایی ببرمت که بهت خوش بگذره و بازی کنی به بابا گفتم حرفی نداشت. حالا تا اون شب ببینیم چی می شه.

دوباره اومدم برات بنویسم.امروز برای اولین بار بهت آبرنگ دادم کار کردی خیلی دوست داشتی منم ازت فیلم گرفتم. 

26 آذر.دختر نازم دیشب مثل اینکه خواب دیده بودی با یه جیغی بیدار شدی و داشتی از جات بلند می شدی که بغلت کردم و در گوشت گفتم مامان پیشته و قربون صدقت رفتم که دیدم دستم و گرفتی و گذاشتی رو سینه ت وقتی یکم خوابت سنگین شد اومدم دستم و بردارم دیدم نمیذاری و دستم و محکم گرفتی و خودت و چسبوندی تو بغلم هم از آغوشت لذت میبردم هم دلم برات سوخت و به این فکر میکردم که آخه تو خواب چی بهت گذشته که اینجوری به مامان چسبیدیسوال.

پنج شنبه27آذر.اومدم یه دالی کنم و زود برم دیشب نشستی مامان پاهات و لاک زد همیشه وقتی خواب بودی مامان این کار و میکرد ولی دیشب حواست بود که نباید تکون بخوری و پات به جایی مالیده بشه آخر شب هم با اون زبون شیرینت گفتی آتیس یعنی همون آتیش.امروزم واسه خودت یه پوست تخم مرغ رو با آبرنگ رنگ کردی حدود یکساعتی سرت گرم رنگ آمیزی بود به قدری تمیز کار میکردی و حواست بود که لیوان آب نریزه قلمو به جایی مالیده نشه که نگو خلاصه منم مشغول درست کردن کتلت بودم و همش نگام بهت بود ولی دیدم واسه خودت خانومی شدی و تو این مدت کم یاد گرفتی چطوری با آبرنگ کار کنی.زبان 

رنگ آمیزی پوست تخم مرغ با آبرنگ.

میز و با دستمال پاک میکردی.

بعد از تخم مرغ رو کاغذ نقاشی کردی.

جمعه 28.سپینا جونم میدونی دیشب چیکار کردی؟؟؟؟من و بابا رو کلی نگران کردی .دیشب وقتی خاله شمسی که خونمون بود داشت میرفت رفتیم بدرقه ش در و که بستیم یکم که گذشت  دیدم دوباره صدای در میاد نگو خانوم خانوما دستش به دستگیره رسیده و در و باز کرده اینقدر فکرای بد به ذهنم رسید که اگه میرفتی سمت پله ها اگه میرفتی سمت اسانسور وای خیلی بد بود خطاالبته ته دلم یکم هم خوشحال بودم که اینقدر قدت بلند شده که به دستگیره رسیدهزبان.الان ساعت نزدیکه 10/5 شبه و 45 دقیقه ای می شه که از خستگی بیهوش شدی و لالا کردی الهی که امشب خوب بخوابی و همش بیدار نشی بگی دو.

29 آذر.عزیز دلم امروز برای اولین باره که بیشتر از 6 ساعته  که شیر نخوردی از 2/5 که شیر خوردی و خوابیدی تا الان که نزدیکه 9 شبه.وای چه احساسه خوبیه که خودت تمایل نداشته باشی تا اینکه به خاطرش گریه کنی و من مانع بشمآرام.از دیشب هم مامان متوجه شد که یکی از النگوهات نیست نمیدونم کجا از دستت در اومده بیرون از خونه یا تو خونه اخه دیروز خونه نبودیم از دیشب چند بار جاهایی رو که احتمال میدادم باشه گشتم ولی پیدا نکردم اونای دیگه رو هم دراوردم چون به قول خاله فاطی دستات لاغر شده و به راحتی از دستت در میاد.غمگین 

الان 11 شبه تا 10/5 شیر نخوردی.اینم بگم که یادم رفت برات بنویسم که دیشب ساعت نزدیک 11 بیدار شدی یعنی یک ساعت بیشتر نخوابیدی و تا نزدیکه 2 نخوابیدی.

93/9/30 وقتی با موبایل حرف میزنی.

امروز اول دی و دوشنبه.قربونت برم برای شب یلدای امسال مامان هیچ کاری برات نکرد و هیچ جا هم نرفتیم آخه از صبح که از خواب بیدار شدی اینقدر بد قلقی کردی که حتی فراموش کردم که می خواستم ببرمت بیرون و خودم هم خیلی عصبی بودم.دیروز رفتیم دیدن خاله افسر خدا رو شکر بهتر بود و بعد از چند ماه که می دیدت گفت چقدر شبیه مامان شدی یعنی همه همین و می گن که شکل بچگی های مامانی.وقتی برگشتیم ساعت 9/5 بود و چون یکم مامان و اذیت کردی رفتم تو سالن نشستم و با بابا دنبالم می گشتی وقتی صدام میزدی و می گفتی مامان دلم برات پر می کشید ولی نمی خواستم جوابت و بدم می خواستم ببینم چقدر بدون من کنار بابا دوام میاری اونم واسه از شیر گرفتنت بابا بردت تو اتاق خودت و دراز کشیدید و برات قصه می گفت منم اومدم تو اتاق بابا دراز کشیدم ولی تو تاریکی مامان و دیدی و اومدی دنبالم و انگار باورت نمی شد که من مامانم دیگه بغلت کردم و بردم بخوابونمت که دیدم وقتی شیر میخوری یدفعه ولم می کنی و می گی مامان مثل اینکه هنوز شک داشتیخندونکراستی دیروز عمو مصطفی زنگ زد گفت النگوی سپینا رو پیدا کردم زیر کابینت خونشون بوده شیطون.

93/10/2 یکی از مدل هاییکه یاد گرفتی تا میگم می خوام ازت عکس بگیرم سرت و کج می کنی.

دیدی چقدر موهات بلند شده؟؟

برات جا درست کردم جلوی مبل پشتی گذاشتم که هوس بالا رفتن نکنی زیرت هم آوردم بالا که دستت به میز برسه واسه خودت می شینی هم نقاشی می کشی هم خوراکی می خوری و...

چهارشنبه 3 دی.از دیشب تا حالا داره یه اتفاقاتی می افته دیشب که بدون خوردن شیر خوابیدی الانم که ساعت 5 عصره همینطور جلوی تلویزیون خوابت برده.دیشب یکم شیر خوردی وقتی دیدم خوابت نمیبره زیاد بهت شیر ندادم برات قصه گفتم یدفعه دیدم دیگه جنب و جوش نداری فهمیدم خوابت برده.امروزم از صبح که8/5 بیدار شدی تا الان دو بار بهت شیر دادم یه بار 11 یه بار 2/5 البته 8/5 هم خوردی ولی واسه سپینایی که مامان و یه لحظه هم ول نمیکرد این خیلی واسه مامان موفقیته فقط خودم از خستگی دارم میمیرم چون خیلی باید برات وقت صرف کنم و بازی و قصه و ...تا یادت نیفته.ولی تا 2 ماه دیگه که بخوام کامل قطعش کنم شروع خوبیه و خیلی خوشحالم.آرامحالا بگم از چند تا کارات به بنشین می گی بی و با دست ضربه میزنی به صندلی یا زمین اگه بخوام به چیزی دست نزنی می گم خاکیه یا کثیفه و چون بدت میاد دست نمیزنی و به خاکی می گی حاکی وقتی میخوام ازت عکس بگیرم بهت حالتی رو که می گم اگه سرحال باشی انجام میدی وقتی عکسات و گذاشتم می بینی.

پنج شنبه 4 دی.آخرین پست 20 ماهگیت و اومدم برات بنویسم قربونت برم من که دیشب دوباره تلافیه شیری که تو روز نخورده بودی رو درآوردی امروز نسبت به دیروز دو وعده کمتر شیرخوردی حتی تو حمام هم نخوردی چون با هم کلی آب بازی کردیم بعد از اونم با خمیر دست ساز مامان با کتابات و ... تا فردا که بیست و یکمین ماه زندگیت شروع می شه به خدا میسپارمت. 

[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 18:31 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

5 آبان.قربونت برم من دخترم که داری با این حالت مامان و دیونه می کنی امروز همش خوابیدی ظهر دو تا از خاله ها اومدن البته عمه ویدا هم اینجا بود و رفت بعد از ناهار که شما لب به چیزی نزدی یکم بهتر شدی و نشستی دیشبم خاله شمسی اومده بود دیدنت که همش تب داشتی و مرتب گریه می کردی سه تامون نتونستیم بخوابیم خیلی شب بدی بود اینم بگم که دیشب چند باری که بلند شدی یه بارش بابا اومد برات آهنگ گذاشت دستات و به حالت رقص تو هوا می چرخوندی ولی مدت سرحال بودنت کم بود.یه چیز دیگه اینکه چون اصلا" پات و تکون نمیدادی منم جرات نمی کردم پوشکت و عوض کنم از ظهر که عوضت کرده بودم تا 3/5 صبح اونم به کمک بابا عوضت نکردم الهی برات بمیرم انگار خودت میدونستی عوض کردنت درد داره زیاد پوشکت خیس نبود. الان هم که داری لنگان لنگان راه میری و به قول خودت فقط یکم توتو (تخم مرغ)خوردی الان ساعت 7/5 عصره و خدا رو شکر خیلی سرحال تری ولی از دیروز تا حالا به اندازه ی تمام این یکسال و نیم زندگیت اشک ریختی و گریه کردی خلاصه دخترم با این حال وارد 19 ماه زندگیش شد دیروز و امروز هر 4 ساعت بهت استامینوفن دادم چون دردت زیاد بود ولی الان داری کنارم بازی می کنی و خدا رو شکر می کنم واسه نعمت سلامتی که به دخترم داده الهی هیچوقت بی حال و بیمار نبینمت.

الان دوباره اومدم ساعت 10/5 و خوابیدی یه کوچولو شام خوردی و برات کتاب خوندم و شیر خوردی و خوابیدی.اومدم برات بگم که پارسال تو این روز برای اولین بار غذا خوردی که اونم لعاب برنج بود از اون روز تا الان مثل برق و باد گذشت تصمیم گرفتم که از این به بعد فقط از لحظه به لحظه ی با تو بودن لذت ببرم چون خیلی داره با سرعت میگذره و داری شکر خدا بزرگ می شی البته از وقتی به دنیا اومدی خودم خواستم که همه جوره خودم و وقفت کنم تا حسرت روزای نوزادی و... رو نخورم و همش خودم و سرزنش نکنم که چرا نتونستم زمانیکه بهم احتیاج داری مثل این دو روز گذشته کنارت باشم ولی به لطف خدا و با کمک باباسیامک مهربون که خیلی تلاش می کنه تا هیچی برامون کم نذاره (مثل دیروز که وقتی دید حالت خوب نیست برای اینکه همش کنارت باشم خونه موند و همه ی کارا رو کرد و تا من می اومدم تو آشپزخونه می گفت سپینا بیشتر به شما احتیاج داره من به کارا میرسم الهی خدا بهش سلامتی بده )مامان همش کنارته.ولی یه چیزی میخوام بگم خدا کنه امشب خوب بخوابی چون مامان داره از بیخوابی چشماش بسته می شه فکر می کنم بابا هم همینطور چون اونم پا به پای مامان بیدار می شد و بالا سرت بود واسه همین بیشتر از این برات نمی نویسم شبت به خیر باشه کوچولوی نازم.قبل از اینکه برم بگم امروز یاد گرفتی می گی دود و طوطی.

6 آبان. دخمل نازم امروز که از خواب بیدار شدی هنوز نمی تونستی درست راه بری و یه کوچولو لنگ میزدی مامان که دید خیلی کلافه ی حمامی بردت حمام تا یکم تو آب گرم هم بشینی و بهتر بشی.خدا رو هزار بار شکر که مثل روزای گذشته دوباره اومدی دنبالم توآشپزخونه و هر جا که رفتم و الانم که نزدیکه ظهره خوابیدی.دیشبم خوب خوابیدی چند بار واسه شیر بیدار شدی ولی همگی دیشب و راحت خوابیدیمخواب.

7آبان.

9آبان.

 سه شنبه 13 آبان.سلام دختر شیرین مامان بعد از یک هفته موفق شدم بیام برات بنویسم چون هم اکانت نداشتیم هم مامان خیلی درگیر دخترش بود واسه اینکه باید خیلی بهت برسم تا اون چند صد گرم کمبود وزنت هم بیاد سر جاش.اول از اینکه از شر واکسن و عوارضش خلاص شدیم خدا رو دوباره شکر و بگم همه یا اومدن دیدنت یا تلفنی حالت و پرسیدن.بعدم بریم سراغ امروز (که عاشورا بود) و مامان از عابر بانک می خواست رمز دوم بگیره واسه همین رفتیم بیرون وگرنه به علت سردی هوا و بارون شدید و شلوغی خیابون قرار بود خونه بمونیم آخه پارسال تو همین روز بود که سرما خوردی. ولی رفتیم و برای اولین بار هیئت دیدی اول تو بغل بابا که ترسیده بودی از صدای طبل ولی تو بغل مامان چون برات تو کتاب تاتی خونده بودم که تاتی ها طبل میزنن و تو بغلم که بودی همش باهات حرف زدم نترسیدی و نگاه کردی.این چند روزه یه سری چیزا یاد گرفتی و می گی مثلا" به کتاب می گی کاب یا کابتاب به عیب می گی عب به سیب می گی هیب نمی دونم گفتم یا نه که به آقای پو تو اتاقت می گی بو و اداش و در میاری یعنی دستات و میذاری زیر چونه ت یاد گرفتی تو خونه راه میری به من می گی مامی به بابا هم می گی بابی.دعوامون می کنی می گی ااااا یا اخم می کنی بهمون یا خیلی ادا و اطوار دیگه که برامون درمیاری و ما هم دورت میگردی و شما هم که میدونی ما از این کارات چه کیفی می کنیم مدام خودت و برامون لوس می کنی و خودت و بیشتر تو دلمون جا می کنی.قربونت برم سپینا جونم.

امشب برای اولین بار بهت مدادرنگی دادم قبلا" بهت مداد داده بودم ولی وقتی اون همه مداد رنگ و وارنگ دیدی خوشحال شدی و به بابا نشون میدادی وروی کاغذ خط خطی می کردی منم برات شکل می کشیدم نشونت میدادم و ازت می پزسیدم این چیه می گفتی یا اگه نمی تونستی بگی اشاره میکردی مثل مسواک که دستت و بردی سمت دهنت یا برس و شونه به موهات اشاره کردی.من و بابا هم ذوق میکردیم و بابا بهم گفت دیگه باید آموزشت و شروع کنیم خدا به دادت برسهخنده.

چهارشنبه 14 آبان.دخترم امروز اولین برف پاییز بارید و از پشت پنجره ی اتاقت تونستی ببینی یادمه پارسال هم از پشت پنجره بهت نشون دادم ولی اون موقع متوجه نبودی و مثل الان عاقلمتفکر یکم ازت فیلم گرفتم وقتی برای اولین بار برف رو دیدی و وقتی اسمش و بهت گفتم می خواستی بگی ولی فقط می تونستی حرف اولش و بگی.مامان تصمیم گرفت امروز آش رشته درست کنه چون هممون دوست داریم و تو این هوا هم می چسبه رفتم تو آشپزخونه که نق زنان دنبالم اومدی و منم گفتم سپینا برو بازم نگاه کن ببین برف میاد یا نه که الهی مامان برات بمیره خوردی زمین و نفهمیدم لبت به کجا خورد که ضعف کردی و دیدم دهنت پر از خون شد یکم بعد لبت ورم کرد و تا الان که خوابت برده نذاشتی مامان ببینه خدایی نکرده دندونت هم چیزی شده یا نه؟؟؟داشتم خودم و طبق معمول سرزنش میکردم که اگه من نگفته بودم بره تو اتاقش اینجوری نمی شد یاد حرف قدیمیا افتادم که می گن بچه باید زمین بخوره تا بزرگ بشه و با این حرف خودم و آروم کردم.ولی گاهی زبونم لال این زمین خوردنا خیلی واسه آدم گرون تموم می شه خدا خودش همه ی کوچولوها رو در پناه خودش حفظ کنه.   

عکس لبت که ورم کرده.

    

 سطل اتاقت و خودت برعکس گذاشتی و نشستی روش.

                        

اینم بگم که بابا امروز خرید مرغ و گوشت و ماهی کرده بود اینقدر بهت همشون و معرفی کرد که آخر به مرغ گفتی مخ ماهی هم ما گوشت هم گو تا بابا دیگه بی خیال شد.یادم رفت بگم که همه چیز رو بو می کنی و می گی  بو و خیلی هم از حس بویاییت استفاده می کنی و دیگه نون رو هم کامل می تونی بگی آخه قبلا" می گفتی نو ولی الان که بزرگتر و خانوم تر شدی می گی نون باز اگه یادم اومد میام برات می نویسم دلم نمی خواد چیزی از قلم بیفته چون این روزا و این خاطرات تکرار شدنی نیست.

امروز شنبه 17 آبان.ظهر برای ناهار مهمون داشتیم مامان بزرگ و عمه ویدا خونمون بودن موقع ناهار شما خواب بودی و به محض اینکه مامان غذاش تموم شد بیدار شدی و این خیلی خوب بود چون میدونستم اگه بیدار باشی نمیذاری مامان به هیچ کاری برسه ولی مامان تا خوابوندت میز و چید البته مهمونا هم دیر اومدن ساعت 1/5 اومدن واسه همین بلافاصله بدون هیچ پذیرایی رفتیم سر ناهار.وقتی هم که بیدار شدی خیلی خانوم بودی و اذیت نکردی قربونت برم.یه چند تا چیزبگم برم چون مامان یکم سرش درد می کنه که فکر کنم برای خستگیه دیروز درست و حسابی مرکبات خوردی (لیمو و پرتقال و نارنگی) چون پارسال که به غذا افتادی به خاطر ریفلاکست این چیزا برات ممنوع بود و با اینکه خیلی دوست داشتم وقتی سرما خورده بودی یا وقتی بهت قطره آهن میدادم باهاش بهت آب پرتقال و... رو بدم ولی دکتر گفت نه سپینا نه مامان که داره به دخملش شیر میده نباید این چیزا رو بخوره البته با یه عالمه چیزای دیگه مثل لبنیات و ...ولی دیروز با خیال راحت بهت این میوه ها رو دادم خوردی اینم بگم که همه رو بو میکردی و می خوردی چون پوستش و بهت میدادم می گفتم بو کن چشمکدوباره خدا رو شکر که دخترم سلامته و می تونه همه چی بخوره.می بوسمت ملوسم.

وقتی برج مکعب درست میکردی.

اینطوری چشمت و میبندی می گم سپینا کجاست؟می گی نیست بعد دستت و برمیداری می گی اینا.

18 آبان.کمک مامان برنج پاک میکردی.

دوشنبه 19 آبان.امروز عمه واسه دیدنت اومده بود بالا و شما هم که چند وقتیه عادت کردی هر کس میاد خونمون دستش و می گیری و میبری تو اتاقت یا وقتی خودمون هستیم دست من یا بابا رو هم می گیری میبری اونجا تا بشینیم پیشت و بازی کنی خلاصه عمه که اینجا بود اومدی دست مامان و گرفتی که ببری عمه گفت لباس تنش کن ببرمش تا پایین تو حیاط.لباس تنت کردم و خوشحال با عمه ویدا رفتی یه 45 دقیقه ای پیشم نبودی و منم که اصلا" به دوریت عادت ندارم کلافه بودم که دیدم در میزنن عمو سعید اومده بود گفت سپینا نمیاد خونه و دوباره ویدا بردش پایین چون نمی اومده تو آسانسور وقتی اومدی تعریف کردن که بردنت بیرون به قول عمه گردش علمی و حسابی همه رو ورانداز کردی و به همه چیز دقت کردی و از در و ماشین بگیر تا نی نی و... رو بهشون معرفی کردی و خوشحال و خندون اومدی خونه و اینم آخرین روز که با عمه بودی چون شب داره برمی گرده منم یه دی وی دی از کارات رایت کردم برای کتایون که خیلی مشتاقته.قربونت برم که یه لحظه نمی تونم نبودنت و تحمل کنم.  

پنج شنبه 22 آبان.امروز دوباره مامان و نیمه جون کردی رفتیم حمام و طبق معمول که با کف بازی می کنی و مامان برات حباب درست می کنه و شعر می خونه یهو کفی که مامان بهت داده بود و خوردی و همین باعث شد کلی تو حمام بالا بیاری و داشتی دور از جونت خفه می شدی منم که سعی می کردم آروم باشم همش می گفتم الان خوب می شی چیزی نیست ولی تمام بدنم می لرزید برات بمیرم هر چی خورده بودی برگردوندی دیگه زود اومدیم بیرون و دوباره بهت غذا دادم خوردی و برات اسپند دود کردم.حالا از یه سری از کارات و حرفات بگم این روزا مامان خیلی بهت کار می گه چون خیلی دوست داری چون نمی تونی در یخچال و باز کنی فقط وقتی می خوام یه چیز بذارم توش بهت می گم و با اون قد و قواره ی کوچولوت همه چیز و طبقه ی پایین یخچال میذاری.تمام حیوانات و خوراکی هایی که روی مکعب هایی که برات خریدم هست رو می شناسی و وقتی ازت می پرسیم نشون میدی و صدای گربه هم به صدای بقیه حیواناتی که بلدی اضافه شد فکر کنم تمام صداهایی که ما آدما می تونیم از حیوانات تقلید کنیم و بلدی از روزی که بهت جعبه ی مدادرنگی رو دادم تا الان یکی دیگه از سرگرمیهات شده مامان برات نقاشی می کشه و شما هم با خط خطی مثلا" رنگش می کنی.یاد گرفتی به یخ می گی اخ به توپ می گی بوپ گاهی وقتا هم درستش و می گی به لامپ اشاره می کنی می گی بخ یعنی برق به جیب می گی بیب و اگه لباس من یا بابا جیب داشته باشه دستت و می کنی تو جیبمون امروزم دستت و کرده بودی تو جیب شلوارت و تو خونه راه میرفتی و می گفتی بیب دیگه اینکه کشتی ما رو از بس می گی آگا یعنی آقا نمیدونم برات نوشتم یا نه که از تراس یا پنجره های اتاق خواب می تونیم یه سری از کارگرهایی که مشغول ساختن ساختمون هستن و ببینیم از بس دستمون و می گیری میبری تو اتاقت بهت گفتم سپینا این آقا ها که دارن کار می کنن دعوامون می کنن زیاد نباید بیایی اینجا میدونم کارم خوب نبود ولی آخه چیکار کنم دمارمون و در آوردی از بس از سر غذا و...بلندمون کردی و به بهانه های مختلف ما رو بردی تو اتاقت واسه همین همش می گی آگا که بریم پشت پنجره بهت نشونشون بدم خلاصه اینم شده یه داستان.اگه چیز دیگه ای یادم اومد تو پست بعدی برات می نویسم.

اول این شکلی بودی.

بعد این شکلی شدی.

جمعه 23 آبان.امروز دو بار رفتیم بیرون یه بار ظهر یه بار شب.اول از ظهر که چون دیدم هوا خوبه بردمت یه هوایی بخوری تا دیدی مامان عینک زده عینکت و زدی و از چشمت هم بر نداشتی و تو خیابون فقط چشمت دنبال برگ بود که بری پا بذاری روش چون از صداش خوشت میاد و می خندیدی یکم که قدم زدیم بابا هم اومد با بابا هم یه دوری زدیم و اومدیم خونه.شب چون بابا کار داشت ما هم باهاش رفتیم از اونطرف رفتیم پارک هوا هم سرد بود ولی حسابی لباس تنت بود با اینحال ترسیدم زیاد بمونیم و زود اومدیم سوار ماشین شدیم که دیدم به به داری نق میزنی و می گی تاب بابا گفت می گه لباسم و در بیار؟؟؟؟؟گفتم نخیر دلش تاب می خواد.خلاصه از اونجا رفتیم نونوایی نون بگیریم تا بهت گفتم سپینا نون تو بغلم داشتی شیر می خوردی (چون از هر فرصتی برای شیر خوردن استفاده می کنی )که دیدم نشستی و پشت سر هم می گفتی نون از ماشین پیاده شدم رفتیم جلوی در نونوایی تا آقای نونوا دیدت برات یه نون کوچولو درست کرد گفت اینم برای شما وقتی رسیدیم خونه و بهت گفتم این نون برای شماست انقدر خوشحال بودی گرفته بودی تو دستت و راه میرفتی.الان بیشتر از این نمی تونم بنویسم چون بابا اتاقش و تغییر داده والان من مزاحم خوابش هستم دارم میام پیشت بخوابم شبت به خیر کوچولوی دوست داشتنی مامان. 

اینم عکست با نون سنگکت.

شنبه 24.امروز می خواستم کلا" پوشکت نکنم ولی متاسفانه همکاری نکردی دوست نداشتی بشینی رو لگن منم اصرار نکردم.احساس می کنم آمادگیش و داری آخه قبل از انجام این کار اعلام می کنی منم فکر کردم خوبه الان شروع کنم تا از پوشک بگیرمت ولی نشد حالا دوباره امتحان می کنم تا قبل از اینکه از شیر بگیرمت ببینم می شه اول این کار و انجام بدم یا نه؟؟؟؟ حدود دو ساعت پیش بردمت پیاده روی تا اومدیم خسته بودی خوابیدی آخه صبح ساعت 8 بیدار شدی الانم 12 ظهره.آهان یه چیزی چند وقتیه یه تبلیغ تلویزیون که به گفته ی خودش کشتی گیر سومو تا می بینیش اداش و در میاری پاهات و باز می کنی و دستت و میذاری رو زانوت(البته بابا بهت یاد داده ولی با دیدنش این کار و می کنی کلی هم خوشت میاد ) 

یک شنبه25.سپینا جونم وای که امروز چه بد قلق شدی همش نق میزنی و مرتب بهونه ی شیر می گیری نمی دونم دوباره ربطش بدم به دندونت یا چیز دیگه ایهتعجباز صبح همش دنبال مامان راه افتادی همه جا پشت سرم اومدی تا الان که ساعت 2/5 ظهره و خوابیدی و فکر کنم بیدار شدی.بای بای 

این عکس زمانیه که داشتی نقاشی (خط خطی)میکردی. 

نگاه کردن تی وی و کتاب.

دوشنبه 26.چقدر ناراحت کننده است وقتی نمی تونی حرف بزنی و ناراحتی یا خدایی نکرده دردت و به مامان بگی چون از دیروز (با عرض معذرت)اسهال شدی و همش فکر می کنم دل پیچه هم داری چون بهونه گیری ادامه داره.چقدر مادر بودن سخته هر روز یه دلیل برای نگرانی هست منم که از اون مامانایی هستم که تا دخترش و بی حال می بینه اول از همه خودش و میبازه و تو فکر میره که چرا اینجوری شده از دیروز تا حالا همش راه میرم به بابا می گم شاید واسه این غذاست شاید واسه فلان کاره که کردم سپینا اینجوری شده بیچاره بابا کلافه شده از دستم ولی هیچی نمی گه.از خدا می خوام بهم صبر و ارامش بده تا بتونم اونطوری که دلم می خواد دخترم و بزرگ کنم و براش مادری کنم.حالا از همه ی اینا بگذریم این چند روز که بهت مدادرنگی دادم مامان خودش بیشتر ذوق نقاشی داره دفترت دیگه داره پر می شه از نقاشی های مامان وقتی من و می بینی خودتم دست به کار می شی یه بالش میذاری رو پات و دفترت هم روش و مثلا" نقاشی می کشی.دیشب تو اتاقت می خواستم برات عکس آقای پو رو بکشم بهم نگاه میکردی بعدش دیدم دقیقا" داری ادای مامان و در میاری یعنی گاهی به عکس پو نگاه میکردی و مداد و روی کاغذ حرکت میدادی یعنی من دارم از روی این عکس نقاشی می کنم.قربونت برم به همه ی جزئیات هم توجه می کنی و اگه چیزی رو مامان بکشه یا تو کتاب ببینی بهم نشون میدی وقتی کتاب دستته از صفحه ی اول که مشخصات و...کتاب و نوشته نگاه می کنی تا صفحه ی آخر.اینم بگم دیگه فقط تو زمان خواب بودنت می تونم بیام برات بنویسم چون دیگه نمیذاری همش میخوای شما هم دست بزنی به لپ تاپ یا دستم و می گیری باهات بازی کنم خوب منم می بینم چی از دخترم مهم تر فداش بشم.یه چیز بگم؟؟وقتی اینجوری می خوابی و مامان هم کار دیگه ای نداره و می تونه بیاد به وبلاگت اینقدر گیج و هول می شم چون همش دلم شور میزنه بیدار بشی واسه همینه که گاهی اوقات از هر دری برات می نویسم تا چیزی فراموش نشه بعدها که خوندی نگی مامانم چرا اینجوری برام نوشته البته اعتراف کنم که انشاء مامان هیچوقت خوب نبوده ولی یکی از دلایلش هم اینه که می خوام تا چشمای خوشگلت و باز کردی کنارت باشم تا احساس امنیت کنی و بدونی همیشه کنارتم چه خواب و چه بیدار.از خدا برات سلامتی و خنده از ته دل میخوام.محبت

چهارشنبه 28.خانوم گل الان ساعت 10/5  شبه و خوابیدی که مامان تونسته بیاد بنویسه که دیروز خونه ی مامان بزرگت بودیم چون هم سفره داشت هم آش پشت پای عمه رو می پخت.همه ی دوستاش ازت تعریف می کردن آخه بین اونا از وقتی که شما تو دلم بودی تا الان 6 تا پسر به دنیا اومده و شما تنها دختر کوچولوی جمعی واسه همین همه دوستت دارن دیروز یکی از دوستای مامان بزرگ می گفت اگه 100 تا دیگه پسر هم به دنیا بیاد سپینا تکه.دیروز دو تا از اون پسر کوچولوها که یکیشون 3 روز و یکی دیگه حدود پنج ماه از شما بزرگتره همنشین شدی کنارت نشستم ببینم عکس العملت چیه آخه زیاد با همسن و سالای خودت نبودی دیدم خم شدی و ماشین یکیشون و برداشتی اونم کتاب شما رو برداشت اول می خواستی ازش بگیری ولی وقتی بهت گفتم خوب ماشینش دستته بذار کتابت و ببینه بهت میده دیگه هیچی نگفتی و نشستی ولی مثل مامان از شلوغی گریزونی و خیلی کلافه بودی مرتب می گفتی می می که ببرمت تو اتاق چون اونجا دیگه از سر و صدا خبری نبود منم دیدم هم خودم دارم اذیت می شم هم شما خداحافظی کردم اومدیم خونه.البته بگم که شما خیلی راحت طلب تشریف دارید و تو لباس پلوخوری ناراحتی حالا تازه یه بار هم اومدیم خونه لباست و عوض کردم ولی با اینحال خیلی طاقت نیاوردی که اونجا باشیم.حالا بگم از امروز که اینقدر یه کارتونی که در حال پخش بود رو با آب و تاب تعریف می کردم برات که یکم راغب شدی ببینی توش جغد داشت بهت گفتم سپینا این جغده چون تو کتابات داری گفتم بگو جغد گفتی دوغ. نازنینم هیچ علاقه ای به کارتون نداری خیلی گذرا و کوتاه نگاه می کنی ولی اگه آهنگی پخش بشه که دوست داشته باشی از جلوی تلویزیون کنار نمیری و جلوی تی وی همش میرقصی.از این روزات بگم که خوابت دیگه یک بار در روزه اونم ظهر.سرگرمیت هم خوندن کتاب نقاشی بازی با لگو و اسباب بازی هایی که داری که تو همه ی این کارا مامان هم شرکت داره اگه هوا خوب باشه پیاده روی توی حیاط و خیابونمون هم جزیی از برنامه است مثل امروز که رفتیم بیرون برگ ها رو لمس میکردی به تنه ی درخت دست میزدی اینا کاراییه که مامان تا الان جرات نداشت به دخترش اجازه ش رو بده اخه همش دستت تو دهنت بود ولی الان وقتی بهت می گم کثیفه میدونی نباید به دهنت دست بزنی.چند روزه دویدن و یاد گرفتی عاشقه اینی که بدویی (فرار کنی)ما هم دنبالت تا می گم فرار نکنیا شروع می کنی دویدن به اطراف با اینکه هنوز خوب نمی تونی خودت و کنترل کنی ولی اصرار داری و لذت میبری.این روزا خیلی خسته می شم چون هم زیاد بهانه می گیری و همش می خوای کنارت بشینم یا بهت شیر بدم یا هر کاری که می خوای برات انجام بدم اخه دخمله من مامان هم احتیاج به استراحت داره گاهی با خودم می گم دیگه باید از شیر بگیرمش بعد یاد روزای سخت گذشته می افتم که چه زود گذشت و فراموش شد می گم این نیز بگذرد.یه روز میاد که به این خستگی ها و شب نخوابی ها می خندم و می گم ای بابا این که چیزی نبود و همه فراموش می شه که اگه اینطور نبود هر کس یه بچه که به دنیامی آورد با اون درد و ... هوس بچه ی دوم رو نمی کرد ولی اینقدر خدا بزرگه که تموم اینا رو از ذهن پاک می کنه و فقط لذتش رو باقی میذاره.مثل الان من که تا میام خستگیم و عنوان کنم با یه حرکت شیرینت جون می گیرم و دویاره بازی کردن باهات و از سر می گیرم.بوس 

پنج شنبه 29.قربون شکل ماهت برم آخه چطور مامان متوجه دندونت نشد؟سوالچند تا دلیل داره اول اینکه تا می خوام دندونات و ببینم نمیذاری دوم اینکه مامان همش منتظر بیرون اومدن دندون آسیاب دخترشه غافل از اینکه دندونای نیش دخمل نازم داره میاد بیرون اونم 4 تا با هم امروز صبح متوجه دندون نیش پایین سمت راستی شدم که تیز مثل نوک قله زده بیرون واسه همین بقیه رو هم با هر کلکی بود چک کردم و دیدم بله اون سه تای دیگه هم زیر یه پوست نازکی از لثه ی دختر قشنگم خودشون و نشون دادن چهار بار مبارک باشهجشن. اگه از شر درد و خارش این چند تا راحت بشی مونده 4 تای دیگه که اونا هم به امید خدا بدون ناراحتی میان بیرون.خوندم که پزشک ها می گن تب و اسهال و...به در آوردن دندون ربطی نداره ولی واسه همه ی دندونات مامان اینا رو تجربه کرده البته تب بالا نداشتی و بدنت حدود 1 درجه ای گرمتر می شه.پس اینجور موقع ها مامان ها بهترین دکتر برای بچه هاشون هستن چون کاملا" به عادات و رفتار کوچولوهاشون واقفن.چشمک  

جمعه30 آبان.امروز آخرین روز از ماه آبانه 4 روز دیگه نوبت چک آپ داری و باید ببینیم تو این یک ماه خانوم طلا چقدر وزن اضافه کرده.دو ساعت پیش چون هوا خیلی خوبه و آفتاب خوبی هم هست بردمت بیرون واسه پیاده روی و یکم بازی.تو کتاب خوندم که تو این سن باید بچه ها رو وادار به دویدن و پریدن و...کرد واسه همین رفتیم تو خیابونمون و چون دیدم خلوته دنبالت میکردم و میدودی و می خندیدی هر کس هم که می دیدت با اون عینک آفتابی که زده بودی قربون صدقت میرفت دیگه اومدیم تو پارکینگ و حیاط هم با هم توپ بازی کردیم احساس کردم داری خسته می شی آوردمت بالا بهت غذا دادم با اشتها خوردی.اگه بشه دوست دارم اینطوری فعالیت کنی تا بیشتر تمایل به غذا داشته باشی ظاهرا" اینجوری بیشتر گرسنه می شی ولی خوب اونم بستگی به خوب بودن هوا داره چون تو خونه به این خوبی نمی شه ورجه وورجه داشت.حالا بگم از دیشب که می خواستی به بابا بگی بیا اول دستت و باز و بسته کردی بعد یکم با خودت تمرین کردی و یدفعه گفتی بیا و تا آخر شب همش تکرار میکردی تازه دیروز آندیا و مامانش اومده بودن خونمون یکی دو بار اسم اندیا رو گفتی آنیا گاهی هم می گفتی آنی .از چیزای دیگه که می گی به هندوانه می گی هین اسم امین رو کامل می گی دیشب عمو هم گفتی به برگ می گی بگ به درخت می گی دخ مامان و کلافه کردید از بس از یه طرف شما از یه طرف بابا به هم می گید بابیب این همون بابیه که بابا بهش یه حرف ب اضافه کرده و با صدای بلند از یه طرف خونه می گه بابیب و شما هم از طرف دیگه جوابش و میدی و می گی بابیب.

شنبه اول آذر.دیروز اومدم برات بازم بنویسم که از خواب بیدار شدی می خواستم بگم چقدر تو مداد گرفتن و کشیدنش روی کاغذ بهتر شدی قبلا" بالای مداد و می گرفتی ولی الان داری یاد می گیری و خیلی کم پیش میاد مثل قبل مداد و بگیری دستت.دیروزم وقتی از خواب بیدار شدی با بابا بردیمت پارک مامان هم که برات کوکو درست کرده بود برداشت و از فرصت استفاده کردم در حال بازی کردن غذا هم خوردی.دیگه خودت راحت از پله ی سرسره بالا میری ولی چون هنوز نگرانتم از پشت سر مراقبت هستم ولی نمی گیرمت تا خودت بری.نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم که خودت میوه و ...رو بدون دخالت مامان بخوری گاهی اوقات مامان برات میوه میذاره تو بشقاب بهت توجه نمی کنم می بینم خودت شروع می کنی به خوردن ای کاش همیشه اینجوری بخوری آخه دیدن این صحنه خیلی خوشحالم می کنه غذا که می خوری رو که دیگه نمی تونم توصیف کنم که چقدر تو دلم خوشحالم و به روم نمیارم که متوجه نشی چون هر چقدر بهت توجه می کنم انگار بیشتر لج می کنی و نمی خوری.یه کاره دیگه ت اینه که چون خیلی دوست داری به همه چیز دست بزنی و این هم عادیه ازت می خوام برام کار کنی و بهت مسئولیت میدم مثل 5 شنبه که جلوی مهمونا بشقاب میذاشتی و اونا هم تشکر میکردن خودت حوایت هست که لیوان و بشقاب و ...که شکستنی هستن باید احتیاط کنی و از این بابت خیلی خوشحالم که دخترم اینقدر عاقلهآرام.برای امروز دیگه چیزی یادم نمیاد که بنویسم.فقط بگم الان ساعت 1 ظهره.  

2 آذر.امشب تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم در کابینت و باز کردی (سوپر مارکت)جعبه های چای و ... رو برداشتی داری میذاری رو هم بالاخره مامان موفق شد از بس همه چیز و همیشه رو هم می چینم و دلم می خواد این کار و با هر چیز امتحان کنی.سپینا جونم دیگه اینکه پوست پرتقال و می کنی البته مامان اطرافش رو یکم با چاقو جدا می کنه و بقیه رو میده دست دخملش تا زحمتش و بکشه.چیزایی که می گی و مامان یادش اومده به لاک می گی آک رنگ آبی رو کامل تلفظ می کنی یه تبلیغی هست که می گه life is beautiful تا می شنوی به beautiful می گی بیو بیو حالا وقتی کوچیکتر بودی مامان با این تبلیغ می گفت sepina is beautiful. 

به دوربین نگاه می کنی و اینجوری می خندی.قوطی های چای رو چیدی رو هم.

3 آذر.قبل از اینکه بریم بیرون رو زمین دراز کشیده بودی کتاب می خوندی.

داشتیم میرفتیم پیاده روی.

یکی از سرگرمی هات این شده که مامان تبلیغاتی که به دیوار خونمون چسبوندن و میده بهت می چسبونیشون پایین.

جلوی در نشسته بودی دو دل بودی که کاغذ ها رو از زمین برداری یا نه وقتی مامان گفت کثیفه بی خیال شدی.

تو حیاط داشتی با برگها بازی میکردی.

جلوی خونه ی همسایه بغلی ایستادی برگهاش خیلی خوشرنگ بودن تا بهت می گفتم سپینا گل میرفتی کنارش می ایستادی آماده برای عکس.

4 آذر.بالاخره امروز رفتیم چک آپ عزیزم وزنت شده 12/5 فقط 150 گرم اضافه کرده بودی گفتن باید ادامه بدم و همش بهت بدم بخوری ولی من فقط می خوام دخترم سالم باشه و شنیدم یه متخصص می گفت کودک 2 ساله باید 12 کیلو باشه.من سعی می کنم هر کاری که برات خوبه همون و انجام بدم تعداد وعده های غذاییت و زیاد کردم و برای میان وعده چیزایی مثل بادام و گردو و نارگیل بهت میدم مرتب بهت آب میوه میدم ولی دوست ندارم چاق باشی فقط بدنت کمبودی نداشته باشه.حالا از همه ی اینا گذشته این اخرین پست و با آخرین کارات تموم می کنم امشب هوس کوفته کردم داشتم درست میکردم که بهونه ی می می گرفتی منم برای اینکه سرگرمت کنم بهت الو دادم  برام میزاشتی تو کوفته ها البته کوفته تو دست مامان آلو رو مینداختی روش خیلی خوشحال بودی منم همش ازت تشکر میکردم و فهمیده بودی کار مهمی می کنی. وقتی آماده شد گفتم غذایی که خودت پختی رو بیارم؟؟؟وسایلت و گذاشتی کنار و دست از بازی کشیدی یعنی آره بااشتها هم خوردی.بعد از غذا با هم بازی می کردیم گفتم بگو ابرو گفتی آبو امروز خونه ی خاله شمسی بودیم به عمو مصطفی می گفتی عامو.یادم رفت بگم صبح برای اینکه بشینی رو ترازو چه جیغ و دادی راه انداختی نمیدونم یاد واکسن ماه پیش افتاده بودی یا...خلاصه من و وزن کردن بعد شما رو بغل کردم با هم وزنمون کردن و از وزن مامان کم کردن ولی برای اینکه محکم کاری کنن 1 بار دیگه رو ترازو نشوندمت یه خانومه مسن که اونجا بود به من گفت برو نبیندت شما هم گریه میکردی و اتاق و گذاشته بودی رو سرت که دیگه اومدم بغلت کردم هیچوقت این کار و نکرده بودی خیلی عجیب بودتعجب.چک آپ بعدی به امید خدا واسه 2 سالگیه ولی دوست خاله گفت اگه خواستی ماه دیگه هم بیارش.دختر گلم فردا وارد بیستمین ماه زندگیت می شی به خدا می سپارمت و ازش برات سلامتی آرزومندم.بوسمحبت

قبل از رفتن به چک آپ.

[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 19:45 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام عسل خانومه مامان الان که دارم برات می نویسم خونه ی خاله جون هستیم و 6 مهرماهه.دختر نازم دیروز طبق عادت هر ماه بردمت پروفسور کوچولو برات کتاب و برج مکعب و یه قیچی کوچولو خریدم آخه عزیزم خیلی قیچی دوست داشتی و همش دوست داشتی قیچی مامان و برداری منم یکی از کندترین قیچی های کاغذ بری موجود رو برات برداشتم عصر هم رفتیم بیرون اینقدر دنبالت دویدم چون همش می خواستی تند تند بری وقتی هنوز شما رو نداشتم وقتی بیرون بچه های نوپا رو می دیدم که انگار ترمز بریدن خیلی خوشم می اومد ولی دیشب فهمیدم چقدر اون مامانا اون موقع استرس داشتن و من خوشم می اومده بعدم با خاله زهرا بردیمت پارک و یکم بازی کردی و داشتیم می اومدیم که یه آقایی که طوطی داشت توجهت و جلب کرد یکم هم با طوطی اون که اسمش بی بی بود سرگرم بودی تا اومدیم خونه. صبحم از 6 بیدار شدی خلاصه اینکه از دیروز خونه ی خاله فاطی هستیم چون گاز قطع شده بود تا همین الان.امروز میدونی چیکار کردیم اول اینکه رفتیم مدرسه ی آندیا وقتی داشتیم برمی گشتیم تو ماشین خوابت برد و دو ساعتی خوابیدی وقتی بیدار شدی یکم ماکارونی خوردی و با خاله جون رفتیم پارک ولی این بار نه برای بازی بلکه برای پیاده روی اینم تصمیم شما بود چون فقط دوست داشتی راه بری هر دقیقه هم می ایستادی و دست می کشیدی به لباست یعنی داری خودت و می تکونی خیلی راه رفتی خاله برات چند تا برگ کند و مدتی با اونا سرگرم بودی یکم هم مامان باهات قایم باشک بازی کرد خیلی خوب بود چون مامان هم خسته نشد چون هر وقت میریم پارک همش باید دنبالت بدوم یا از پله های سرسره بالا و پایین برم تا به خانوم خوش بگذره ولی امروز فقط راه رفتیم. 

این کتابا و وسایلی که برات خریدم.

این عکس داخل مدرسه است چون خوابت می اومد نق میزدی.

رو نیمکت منتظر نشسته بودی.

وقتی رسیدیم خونه و پگی می خواست بیدارت کنه.

دوشنبه 7 مهر.دختر ناز مامان دیروز می خواستم برات بنویسم ولی طبق معمول یادم رفت اینکه بابا ازت می پرسه بابا چند تا دختر داره انگشت اشاره ت و میاری بالا و سعی می کنی بگی یکی ولی می گی ای ی ی.خونه ی خاله که بودیم (چون دیشب اومدیم خونمون)پگی بهت حسودی می کرد تا میرفتی سمت باکسش بهت پارس می کرد ولی من که دست میزدم به باکسش چیزی نمی گفت خاله زهرا گفت چون می بینه من سپینا رو دوست دارم فهمیده و حسودی می کنه ظهر هم که خوابیده بودی همش پارس می کرد و می خواست بیدارت کنه.دیشب بهش چوب شور میدادی یکم باهات دوست شد ولی اینم بگم اگه صدای گریه ت و بشنوه میاد جلو انگار میخواد به ما هشدار بده که داری گریه می کنی.عزیز دلم خیلی دوست دارم با حیوانات دوست باشی و ازشون نترسی و از الان یاد بگیری باهاشون مهربون باشی و خدایی نکرده اذیتشون نکنی چون خیلی ناراحت می شم وقتی می بینم بچه ها حیوانات بیچاره رو اذیت می کنن و پدر و مادرشون چیزی که بهشون نمی گن هیچ خوشحال هم هستن از عملکرد بچه هاشون. امیدوارم دخمل من از این کارا نکنه.

گرمت بود اومدم دیدم جلوی آشپزخونه رو زمین خوابیدی.

امروز چهارشنبه 9 مهر.اول از دیروز برات بنویسم که چه استرسی به مامان وارد کردی بعد در مورد امروز.دیروز دراز کشیده بودم و داشتی واسه خودت این ور اون ور میرفتی و چشمم بهت بود که دیدم تو سالن(پذیرایی)رفتی رو مبل و خودت و داری از پشتی مبل آویزون میکنی که اگه خدایی نکرده افتاده بودی اون طرف یه اتفاق بدی برات می افتاد خیلی خدا رحم کرد چنان جیغی کشیدم و اسمت و صدا کردم که بابا هم که تو اتاقش خوابیده بود از جاش پرید تا مدتی بدنم داشت میلرزید و وقتی یادم می اومد خدا رو شکر میکردم که خودش مراقبت بوده حالا جلوی مبل صندلی گذاشتم اینقدر چیدمان خونمون قشنگ شده که نگو..دیگه اینکه دیروز خودت واسه اولین بار خودت انار می خوردی دونه هاش و می کندی و میذاشتی دهنت قبلا" فقط آبش و خورده بودی ولی الان خودت دونه هاش و می خوردی.حالابگم از امروز که بردمت حمام بهت گفتم موهات و می خوام کوتاه کنم تا زمانیکه ببرمت همش به موهات اشاره میکردی و میرفتی جلوی در حمام بعدشم اینقدر خانوم نشستی وقتی بهت می گفتم تکون نخور به حرفم گوش میکردی یااگه می گفتم سرت و ببر بالا یا پایین.یه کوچولو کوتاه کردم چون می خوام موهات یک دست بلند بشه ولی قیافت خیلی عسل شده حالا ازت عکس که گرفتم میذارم.امروز واسه اولین بار با هم سوار تاکسی شدیم و مثل خانوما کنار مامان نشستی آخه به آقای راننده گفتم ما دو نفریم دیگه مسافر سوار نکن رفتیم تا خونه ی خاله و از اونجا هم پارک و برات چند دست هم لباس خریدم ولی همش واسه زمانیه که هوا سرد بشه. 

93/7/10 وقتی بری اولین بار به تنهایی شیرینی خوردی.

شنبه 12 مهر.سپینا جونم امروز صبح از یه دل نگرانی که برات تو یه پست دیگه نوشتم در اومدم.یادم رفته بود برات بنویسم چهارشنبه که رفتیم پارک مامان هم باهات سر می خورد و بابت این اینقدر ذوق می کردی و خوشحال بودی و تا منم از سرسره می اومدم پایین سرت و می چسبوندی به سرم و بغلم می کردی و با صدای بلند می خندیدی گاهی هم از ذوقت جیغ می کشیدی.دیشبم اولین سرمای پاییز 93 رو تجربه کردیم بعد از 2 روز گرد و غبار دیروز یه نمه بارون بارید فقط به اندازه ای که یکم غبار از بین رفت ساعت 7 عصر که خاله فاطی هم اینجا بود و یه عصر دلگیر بود البته دروغ نگم از وقتی شما رو دارم دیگه عصر جمعه برام با روزای دیگه فرقی نداره از بس سرم گرمه سه تایی با هم رفتیم بیرون چون هوا خیلی خنک بود یه روسری کوچولو سرت کردم آخه خیلی بهت میاد مثل خاله قزی شدی یه پیاده روی 20 دقیقه ای بود ولی هوامون عوض شد بعدش خاله کیفش و برداشت و رفت خونه شون.بهت بگم خاله فاطی خیلی به تفریحت اهمیت میده و همش می گه سپینا طفلی حوصله ش سر میره همش نشین تو خونه با هم برید بیرون حق با خاله است ولی منم گاهی خیلی سرم شلوغه حالا قراره که چون هوا دیگه خنک شده و قرار نیست کولر روشن کنیم مامان یه خونه تکونی پاییزه هم بکنه البته وقتی که دیگه پنجره رو هم باز نکنیم چون گاهی اوقات مثل پنج شنبه به قدری هوا غبار آلود و پر از خاکه که باید حسابی خونه رو تمیز کرد و ما هم دیروز سه تایی (من-بابا-سپینا)خونه رو تمیز کردیم تا اینکه به امید خدا یکی دو هفته ی آینده حسابی خونه تکونی کنیم.

ذرت خوردن برای اولین بار.

93/7/13 اینم بعد از یک حمام.

دوشنبه 14 مهر.قربونت برم تا بیدار نشدی برات بگم که امروز برای اولین بار حدود یکربع تو اتاقت به تنهایی بازی کردی بدون اینکه بیایی سراغ مامان آخه همیشه کنارمی هیچوقت مدت طولانی از کنارم دور نمی شی و بیشتر اطراف خودم بازی می کنی ولی امروز یه عروسک بهت دادم رفتی تو اتاقت طوری که متوجه من نشی می اومدم نگات میکردم دیدم یکی از مانتو های مامان که روی صندلی اتاقت بود و برداشته بودی و می خواستی تن عروسکت کنی دوباره که اومدم بهت سر بزنم صدای زمزمه شنیدم دیدم گوشی تو اتاقت و برداشتی و داری حرف میزنی نخواستم خلوتت خراب بشه دوست داشتم ازت فیلم بگیرم ولی بی خیال شدم.قربونت برم که دیگه کم کم داری مستقل می شی بابا می گه هر روز که می گذره سپینا هم ازمون دورتر می شه من اول باهاش مخالف بودم بعد که دلیلش و گفت دیدم راست می گه بابا می گه هر چقدر بزرگتر بشه کمتر به ما نیاز داره و خودش می تونه از پس کاراش بربیاد یه روز می شه که ممکنه ساعت ها سرش گرم باشه و ما نبینیمش حالا یا مشغول بازیه یا وقتی بزرگتر بشه مشغول درس و...بگذریم (دلم گرفت).چند وقتیه یه چیزایی رو می گی که الان برات می نویسم قبلا" به داغ می گفتی دا ولی الان می گی داخ به نون می گی نو به الو می گی ادا.امروز داشتم به بابا می گفتم چهارشنبه روز جهانی کودکه واسه سپینا چیکار کنیم کجا ببریمش که دیدم گفتی ددر اینقدر با بابا خندیدیم آخه خیلی گوشت به حرف ماست چند وقت پیشم داشتم در موردت با بابا صحبت میکردم و می گفتم سپینا به پنجره اشاره می کرده و می چسبیده تو بغل من انگار از چیزی می ترسید حالا من داشتم پچ پچ با بابا صحبت میکردم بعد گفتم واسه اینکه حواسش و پرت کنم بردم ماه رو بهش نشون دادم تا این و گفتم دیدم گفتی ماه یعنی در حال انجام هر کاری هم که باشی حواست به حرفای ماست قربون اون شکلت برم من.مامان از هر دری برات نوشت ولی این و نگفتم که امروز از روی مبل سالن افتادی زمین و یه میز شیشه ای هم که اونطرف مبل گذاشته بودم اونم افتاد زمین نمی دونم چجوری و کجای بدنت آسیب دید وقتی بغلت کردم دیدم میز هم افتاده شما هم اونطرف مبلی حالا دست من و بابا رو می گرفتی میبردی اونطرف که میز و مبل و بزنیم که چرا سپینا رو اذیت کرده خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد فقط وقتی می خواستم میز و درست کنم چند تا تار مو که از ریشه در اومده بود دیدم نمیدونم آخه این چه مدل زمین خوردن بود تعجب.

93/7/15 اینم عکس یه خواب عمیق.

چند روزیه عکسای پارسال این موقع رو نگاه می کنم چون کم کم حالت داشت خوب می شد و دیگه بالا نمی آوردی هوس کردم یکی دو تا از عکسای پارسالت و بذارم.الان بیدار شدی اومدی تو بغلم داری شیر می خوری می بوسمت تا بعد عشقم.

اینم عکسای پارسال همین تاریخ.

پنج شنبه 17 مهر.دختر نازم که از خستگی خوابیدی از بس امروز دنبال مامان از این طرف خونه به اون طرف رفتی آخه مامان داره خونه رو تمیز می کنه اول هم از اتاق شما شروع کردم البته اتاقت و سه شنبه تمیز کردم ولی چون نمی خوام خیلی بهمون سخت بگذره و شما خسته بشی خوش خوشی دارم کار می کنم آخه گفتم همه جا دنبالمی و کمک می کنی گاهی دستمال برمیداری و یه جایی رو دستمال می کشی گاهی اوقات میری سراغ تی گاهی هم تمام چیزایی رو که مامان تو کشو و کمد جا داده در میاری واسه همین خسته می شی دیگه.دیروز که کلا" کار تعطیل بود و استراحت کردیم ولی امروز دو تا دیگه از  اتاق خوابا و پذیرایی رو تمیز کردیم می خواستم حال رو هم تمیز کنم که خوابت برد و منم رفتم یه دوش گرفتم و الانم واسه خودم یه چای ریختم و دارم خستگی در می کنم واسه بقیه کارا هم وقت بسیاره.الانم بیدار شدی نازنینم.خوابوندمت اومدم البته اگه دوباره بیدار نشیآرام.امروز خیلی احساس کردم که دیگه دارم به حالت قبل برمی گردم چون خیلی دست و پام بسته بود نمیذاشتی به هیچ کاری برسم ولی امروز اونطوری که دلم می خواست تمیز کاری کردم البته می اومدی بهم گیر میدادی ولی بازم خوب بود.امروز یه کار دیگه هم کردی وقتی مشغول کار بودم با بابا تو اتاق بودید و افتاب افتاده بود تو اتاقا بابا بهت یاد داد بگی  آفتاب قربونت برم می گی آبتاب. قبل از اینکه بخوابی هم تو اتاقت داشتی بازی میکردی در ویترین عروسکات و که مامان چسب زده بود دیگه بازش کردم چون قبلا" خیلی درش و باز و بسته میکردی و میترسیدم دستت بمونه لای در ولی دیگه از اون نظر خیالم راحت شده از جهت دیگه خطرناکه یدفعه صدای گریه ت و شنیدم دیدم در کمد و باز گذاشتی و نشسته بودی زمین تا خواستی بلند بشی سرت خورده بود به درکمد حالا نمی دونم کجای سرت خورده مامان بمیره واست که فقط یه گریه ی کوتاه کردی و گفتی می می و تا خوردیش خوابیدی.دیشب وقتی خوابیدی و منم کنارت دراز کشیده بودم داشتم به این فکر می کردم بیدار شدن تو شبت هم نسبت به قبل کمتر شده الان اگه مشکلی نداشته باشی دو یا سه بار نیمه شب برای شیر بیدار می شی ولی نزدیک صبح خیلی زود به زود دلت شیر می خواد ولی وای گریهقبلا"تمام بدنم درد می گرفت اینقدر طولانی شیر می خوردی یا هر ساعت بیدار می شدی و بهونه می گرفتی.راستی دیروز روز جهانی کودک بود از دو روز قبل به بابا گفتم می خوام واسه این روز یه کاری واسه سپینا بکنم ولی یادم رفت یدفعه ساعت 7 برام اس ام اس اومد که در این مورد بود دیدم وای من که واسه دخترم کاری نکردم هوا هم سرده نمی تونم ببرمش بیرون دیدم بهترین کار اینه که باهات بازی کنم تا خوشحال باشی یه عالمه با هم بازی کردی و صدای خنده ت تو خونه پر شده بود خنده

ولی شب که بابا اومد برات یه عالمه خوراکی خوشمزه خریده بود.بابا از مامان زرنگ تر بودچشمک.مامان همه ی برنامه ریزی هاش واسه زمانیه که دخترش بزرگتر و مستقل تر بشه بعد براش همه کار بکنه تا دخترش لذت ببره.

یک شنبه 20 مهر.الان که دارم برات می نویسم دوباره با خاله فاطی اینا اومدیم یزد و داری واسه خودت تو خونه ی به قول خودت نانا(ساناز جون) شیطونی می کنی.این اواخر یه کارایی کردی که می خوام برات ثبت کنم اول اینکه از روز جمعه یاد گرفتی و می گی آگا یعنی همون آقا بعدشم دیروز قبل از اینکه خبردار بشیم که قراره راهی یزد بشیم با هم ادامه ی خونه تکونی رو انجام میدادیم و حال و تمیز میکردم شما هم طبق معمول به دنبالم داشتم عکس بابابزرگ خدابیمرز رو دستمال می کشیدم بهت گفتم سپینا این بابابزرگه ها دیدم رفتی جلوی اون یکی عکس بابابزرگ که بالای شومینه است و بهش اشاره می کنی و میخوای به مامان بفهمونی که این هم عکسه بابابزرگه قربونت برم من که اگه بابابزرگ زنده بود خیلی دوستت داشت چون خیلی دوست داشت ببینه که مامان بچه دار بشه و همش می گفت یه آرزوی دیگه دارم که بچه ت و ببینم ولی خدا نخواست ولی یقین دارم که داره هر دومون و می بینه و از اینکه مامان همچین گلی داره و تونسته باهاش سرگرم بشه خیلی خوشحاله.(روحش شاد)

حالا در مورد مسافرتمون بگم که دیروز ظهر راه افتادیم و شب رسیدیم و شما هم که گیر داده بودی پشت فرمون بشینی تو بغل مامان رانندگی هم کردی البته نه تو جاده بلکه یه جای خلوت و اینقدر به همه چیز ماشین دست زدی که برف پاکن و راهنما و چراغ های ماشین مرتب روشن و خاموش می شدن بعضی جاها که می ایستادیم تا چای بخوریم اینقدر از بودن تو ماشین خسته شده بودی که تا میرفتم سمت ماشین گریه میکردی و دوست نداشتی سوار بشی یه جا که با خاله اینا بای بای میکردی که یعنی شما برید من و مامانم اینجا می مونیمقهر.

93/7/23

این عکست و خیلی دوست دارم.

شنبه 26 مهر.سپینا جونم پنج شنبه شب برگشتیم خونمون شب قبلش تولد ساناز بود اینقدر خوشحال بودی و واسه خودت جیغ کشیدی و رقصیدی که دیگه ساعت 10/5 از شدت خستگی بیهوش شدی و تو اون سر و صدا بیدار هم نشدی.برات بگم از اینکه به یکی میخوای بگی دوستت دارم می گی دو خیلی دوست داری حرف بزنی و وقتی میخوای یه چیزی رو توضیح بدی چون نمی تونی همش آب دهنت و قورت میدی و من من می کنی وقتی هم نتونی منظورت و برسونی جیغ می کشی.این روزا غذا خوردنت خدا رو شکر یکم بهتر شده و عاشقه اینی که ازت بخوام بهم کمک کنی اگه بگم سپینا بیا به مامان کمک کن هر جا باشی خودت و میرسونی آخه خیلی ازت تشکر می کنم و قربون صدقت میرم فکر می کنم واسه همینه که اینقدر دوست داری کار کنی آخه همش نگام می کنی ببینی عکس العملم چیه.دیگه میخوای خودت لباسات و بپوشی خیلی سعی می کنی جورابت و شلوارت و خودت بپوشی.دیگه برات بگم خیلی شکلات و سوهان و دوست داری آهان چوب شور و که دیگه نگو خیلی دوست داری و میخوری.صبحانه نون سوخاری با چای دوست داری می خوری اینا عادت های غذاییه این ماهته.یادم رفت بگم سه شنبه شب رفتیم بیرون خرید توی مرکز خرید همش از این مغازه به اون مغازه میرفتی و دلت میخواست به همه چیز دست بزنی واگه نمیذاشتم جیغت بلند می شددلخورمامان افسردگی گرفت پیش خودم فکر کردم ای بابا حالا یه مدتم باید صبر کنم تا سپینا متوجه بشه که یه سری از کارا بده و نباید انجامش بده.دیگه واسه امروز بسه چون فردا عروسیه پسر دایی مهران و مامان یکم دیگه کار داره می بوسمت ملوسم. 

93/7/26 انگار داری دکلمه می گی.

این زمانیه که بهت می گم بخند.چه حالی کرده بودی با روسری.

این دومین باره که میام برات بنویسم الان ساعت نزدیکه 11 شبه چند دقیقه پیش داشتم می خوابوندمت یادم افتاد هفته ی دیگه واکسن داری خوابم پرید نمی دونم این چه نگرانیه بدیه که نزدیک واکسن زدنت بهم دست میده خدا رو شکر که این آخریشه و بعدی میره واسه چند سال دیگه ولی واسه این واکسنت خیلی بیشتر متوجه هستی و ممکنه درد و بیان کنی امیدوارم که زیاد اذیت نشی دختر نازم.

93/7/27 دخترم بعد از آماده شدن برای مراسم.خونه ی خاله شمسی.

اینجا هم تو سالنه.بیشتر کنار بلندگوها می ایستادی.

سپینا و مامان.

93/7/28 سپینا و خاله فایزه فردای عروسی(پاتختی)

اینجا رفته بودی سراغ تی خونه ی مردم.

امروز سه شنبه 29 مهر.وای سپینا جونم اینقدر برات تعریفی دارم که نگو.اول اینکه یک شنبه برای اولین بار رفتی عروسی و وقتی وارد سالن شدیم مهمونا نیومده بودن آخه ما درجه یک بودیم و زودتر رسیده بودیم وقتی دیدی سالن به اون بزرگی و فقط چند تا آدم چه ذوقی کردی واسه خودت همه جا رفتی و گشتی مثل موش کوچولوها اینقدر از لای صندلی ها رد شدی و واسه خودت بازی کردی که مامان مجبور شد ساعت 8/5 به بابا زنگ بزنه که بیاد دنبالمون آخه هم خودت و خسته کرده بودی هم مامان رو برگشتنا تو ماشین خوابت برد وقتی اومدیم خونه می خواستم لباست و عوض کنم که بیدار شدی و بدخواب شدی و تا نزدیکه 12 که خوابت ببره همش بهونه گرفتی ولی تو سالن خیلی خوشحال بودی و سر همه ی میزها رفتی و دستت و به نشونه ی سلام برای همه تکون میدادی از یه جایی هم که شیب داشت خوشت اومده بود و مدام میرفتی اونجا منم فکر کردم تا خدایی نکرده بلایی سر خودت نیاوردی بهتر اونجا رو ترک کنم و بیاییم خونه.اینم بگم که آرایشگاهمون تو خونه بود وقتی مامان داشت اماده می شد هر کاری می کردم بهم نگاه میکردی و انجام میدادی برای اینکه سشوار مامان و نگیری بهت یه سشوار و برس دادم و با اون سرگرم بودی تا کارام و کردم وقتی هم می خواستم موهات و سشوار بکشم خیلی خانوم رو پام نشستی فقط گاهی اوقات می گفتی داخ همون داغ خودمون منم خیلی اذیتت نکردم.دیروزم که مراسم پاتختی بود و رفتیم اونجا تی رو برداشته بودی و تی می کشیدی مامان هم ازت عکس می گرفت و جلوی هر چیزی که نباید دست میزدی میرفتی و می گفتی نه نه و انگشتت و به حالت نفی تکون میدادی.دیشب هم فهمیدیم که نی نی عمو سعید به دنیا اومده و دیگه حالا یه پسر عموی فسقلی داری که تازه امروز 3 روزشه.تازه دیشب عمه ویدا هم از امریکا اومد و یک ساعت پیش اومد اینجا و وقتی شما رو دید قربون صدقت رفت و گفت چقدر بزرگ و خانوم شدی و شما هم که خجالت می کشیدی  و کتایون دختر عمه ویدا هم برات یه باربی خوشگل فرستاده بود که عمه جون برات آورد و یکم باهاش سرگرم بودی چون حمامت کرده بودم خوابت می اومد و الان که ساعت 1 ظهره خوابی.عزیزم نمیدونم برات نوشتم یا نه که می گی دیدی وقتی یه کار اشتباه انجام میدی یا می افتی می گی دیدیسوال(به صورت پرسشی) منم می گم من دیدم شما هم دیدی ؟؟؟تازه اینم یاد گرفتی دستت و میذاری رو صورتت می گی آخ البته آخی که می گی به صورت کشیده است البته آخ رو خیلی وقته می گی ولی حالت گفتنش و تازه یاد گرفتی.دخترم هفته ی دیگه این موقع میبرمت برای واکسن مامان دوباره شمارش معکوس و شروع کرده.ترسو

این عکس هم زمانیه که عمه برات باربی رو آورد و بازش کردی.

الان ساعت 11/5 شبه که دارم برات می نویسم نمی دونم این چه کاریه که اومدم در مورد واکسن 18 ماهگی سرچ کردم خیلی چیزای بدی نوشته بود که اعصاب و روانم و اخر شبی ریخت به هم خیلی ترسیدم خدا کنه این عوارضی رو که خوندم برای شما نداشته باشه.خوب تب که عادیه ولی اسهال و استفراغ و... وای خیلی بده خدا نکنهغمگین.

امروز اول آبانه که دارم برات می نویسم. دیروز رفتیم دیدن نی نی عمو سعید پارسا کوچولو وای که چقدر خانوم بودی و به هیچ چیزی دست نزدی نیم ساعتی اونجا بودیم و اومدیم خونه.دیروز صبح عمه ویدا اومد خونمون برات خیلی چیزای خوشگلی سوغات  آورده بود دستش درد نکنه.دیروز بهش می گفتی عمه اونم ذوق می کرد و همش می گفت که کتی خیلی دوستت داره و ابراز دلتنگی کرده ولی چون امسال دانشجو شده نتونسته بیاد ایران.حالا از خودت بگم که دیگه همه چی رو می شناسی زانو و آرنجت رو هم نشون میدی و هر چیزم که می گیم برامون بیار میاری یکی از این چیزا ماهیتابه است که واسه مامان از کابینت میاری خیلی چیزا رو هم سعی می کنی بگی مثل خیس _ریخت و چند تا چیز دیگه که الان حضور ذهن ندارم چون مشغول بازی بودی و الان اومدی پیشم میخوام بیام باهات بازی کنم.

دوم آبان.سه روز دیگه 18 ماهه دخترم تموم می شه وای که این روزا چه زود داره میگذره همش با بابا داریم تلاش می کنیم تا اونجا که میتونیم لذت این روزا رو ببریم خصوصا" بابا که حتی به خاطر دختر گلش شغلش و عوض کرد تا بیشتر کنار دخترش باشه.میدونی دیشب که نمی خوابیدی و دلت می خواست شیطونی کنی و همش چراغ و خاموش و روشن میکردی بابا بهم چی گفت؟؟وقتی اومدم دنبالت که ببرم بخوابونمت بابا گفت ولش کن بذار هر کار دوست داره بکنه دیگه این روزا پیش نمیاد.سپینا بابا این حرف و خیلی تکرار می کنه "یه روز ممکنه ولمون کنه و بره دنبال زندگیش و همش ما لحظه شماری کنیم که کی دخترمون در خونمون و باز کنه و بیاد تو"منم گفتم انشاالله که همچین اتفاقی نمی افته چون نه من اینجوری بودم نه بابات.مامان تا زمانیکه بابابزرگ زنده بود هر کاری از دستش برمی اومد سعی کرد انجام بده و میدونم همیشه دعای خیرش پشت سرمه(خدا رحمتش کنه)بابا سیامک هم تا اونجاییکه من می بینم همه جوره هوای مادرش رو داره چون من نظرم اینه فرزند هر انسانی به رفتار پدر و مادر نگاه می کنه و الگوش اونا هستن البته گاهی پیش میاد که برعکس این قضیه هم می شه ولی من از خدا میخوام شما خانوم گل برای هر کسی که قدر و ارزشت رو میدونه کم نذاری.محبت کردن به کسی که ارزشش رو داشته باشه نه توقع زیادیه نه سخته ولی ببین چقدر می گم ارزشش و داشته باشه.چون مامان در حق خیلی ها گذشت کرد و اونا متوقع شدن و باعث ناراحتی و...حالا بگذریم خیلی وصیت و نصیحت کردم اومده بودم بگم الان واسه درست کردن ناهار بهم کمک کردی و بهم روغن دادی سیب زمینی دادی ماهیتابه رو با کمکم رو گاز گذاشتی قربون اون دستای کوچولوت که اینقدر دوست داری به مامان کمک کنی.فکر کنم از اون کدبانوها بشی چون از الان خیلی تو کارای خونه شرکت می کنی یادم رفت بگم صبح هوس کردیم دور هم سر سفره صبحانه بخوریم از تو کشو سفره رو در اوردی می خواستی پهنش کنی نتونستی کمکت کردم در یخچال و باز کردم کره و مربا رو بهت دادم گذاشتی تو سفره بابا گفت چای رو هم با کمک سپینا دم کردم کنارمون نشستی و من و بابا هم همش با به به و چه چه که دخترمون برامون سفره پهن کرده و چای درست کرده می خوردیم شما هم لبخند میزدی ولی خودت هیچی نخوردی چون امروز یکم زود بیدار شدی و یکم کسل بودی نمیدونم دلیلش چیه ولی دوباره همش انگشتت تو دهنته فکر می کنم واسه دندونای دیگه است که در نیومدن.دوباره یه چیز دیگه یادم اومد البته دیروز می خواستم بنویسم یادم رفت از روزی که رفتیم عروسی یه مدل رقصیدن یاد گرفتی پاهات و به سمت بیرون پرت می کنی مثل رقص لزگی خیلی هم خوشت میاد دیشب وقتی این کار و میکردی من و بابا هم بلند شدیم باهات میرقصیدیم وای که چه خوشحال می شی وقتی می بینی ما باهات همراهی می کنیم هیچ چیز هم لذت بخش تر از این نیست که من و بابا ببینیم از ته دل خوشحالی و می خندی.سپینا جونم اون دستات و که به مامان کمک می کنه و اون پاهات و که باهاش لزگی میرقصی می بوسم دخترم. 

شنبه سوم ابان.عزیزم امروز با بابا تصمیم گرفتیم فردا واسه واکسن ببریمت تا از شر این استرس خلاص بشیم.الان بردم حمامت کردم تا اگه گفتن نباید به بدنش آب بخوره کلافه نشی چون خیلی عادت به حمام داری.میخوام فردا زیاد راهت ببرم تا در اثر ثابت موندن پاهای کوچولوت درد نگیره.حالا البته تا فردا ببینیم چی می شه خدا یاور همه ی مامانای ترسو و پراسترس مثل من باشه.الهی فردا بیام بگم چقدر راحت بوده و دخترم کاملا" سرحاله. 

وقتی صورتت و می چسبونی به شیشه ی کمد عروسکات این شکلی می شی.

اینم یه سپینای متعجب.

4آبان.سپینا جونم بالاخره برای واکسن رفتیم و اومدیم الان که دارم برات می نویسم ساعت 11 صبحه و 2 ساعت پیش بردیمت و انجام شد.قدت 87 دور سرت 47 وزنت با لباس 12600 ولی برات 12300 ثبت شد و دوست خاله گفت اضافه وزنت خیلی کند بوده و باید بیشتر از این می شده واسه همین برات نوبت ماه دیگه رو زد و گفت بیارمت که اگه لازم شد برات آزمایش هم بنویسن که با این حرف اینقدر ناراحت و پکر شدم دلشکستهکه اومدیم خونه سردرد شدم.حالا بگم از تزریقت اول اینکه دیشب دندون آسیابت خیلی اذیتت میکرد جوری که به دهنت اشاره کردی و مامان فهمید و برات بی حس کننده زدم خودت هم دهنت و باز میکردی و می گفتی آآآآآآآ وقتی هم که خوابیدی با اینکه خدا رو شکر شامت و کامل خورده بودی ولی خیلی بیدار شدی من که ربطش دادم به دندون از ساعت 4/5 تا 5/5 همش شیر می خوردی ومامان هم دیشب نتونست بخوابه صبح ساعت 8 که بیدار شدم تا دست و صورتم و شستم و چای گذاشتم بیدار شدی بلافاصله بهت استامینوفن دادم و یه کوچولو صبحانه با خاله هماهنگ کردم و با بابا از خونه زدیم بیرون وقتی چک آپت تموم شد خاله هم از راه رسید فکر میکردم می شه با خاله بری واسه واکسن ولی دلت بغل مامان و می خواست منم بغلت کردم و حالا اینقدر اضطراب داشتم که خاله گفت فشار خودت افتاده و رنگت پریده خلاصه تو بغلم نشستی قرار بود واکسن توی دست راست و پای چپت تزریق بشه من که صورتم یه طرف دیگه بود و با اسمارتیزی که بابا برات خریده بود سرت و گرم کرده بودم که گفتن تموم شد دختر ناز من بدون گریه واکسن دستش تزریق شد حالا بابا هم اومده بود نگات میکرد بیچاره بابا به خاطر من اونم استرس گرفته بود داشتی با بابا دالی میکردی که تزریق پا هم انجام شدشاید  به اندازه 20 ثانیه گریه کردی و تموم شد بماند که چه مقاومتی میکردی و می گفتن چقدر زورت زیاده چون باید بی حرکت میموندی ولی از اونجاییکه محدودیت و دوست نداری می خواستی آزاد بشینی.خلاصه اینکه غول واکسن 18 ماهگی تا حدی گذشت اونجا بغلت نکردم تا روی پاهات راه بری وقتی هم اومدیم خونه بهت تی دادم تا به این واسطه راه بری شاید درد پا اذیتت نکنه.ولی کلا" امروز صبح خیلی بد خلق بودی و خونه هم که اومدیم ادامه داشت الانم خوابیدی شاید بعد از ظهر ببرمت بیرون تا هردومون سرمون گرم بشه محبت. راستی دیشب با بابا داشتیم فیلم های نوزادیت و میدیدیم شما هم تو بغلمون بابا می گفت باورم نمی شه سپینا اینقدر زود بزرگ شد و به من گفت چه کاره خوبی کردی هر ماه ازش فیلم گرفتی قیافه ی نوزادیش از ذهنم رفته بود راستش و بخوای خود مامان هم همینطور فیلم 10 ماهگیت و که دیدم گفتم خدایا چقدر اینجا تپله در صورتیکه اون زمان اصلا" به چشمم تپل نبودی.خدایا شکرت که شاهد رشد و پیشرفت دختر کوچولون هستیم.سپینا جونم به قول خودت دو یعنی دوستت دارم.

این عکس و ساعت 12 ازت گرفتم هنوز می تونستی راه بری کیسه ی آب گرمت و بهت داده بودم.

اینجا ساعت 2/5 و دخترم دردش شروع شده بود.

عزیز دلم الان ساعت 2 که دارم برات می نویسم از 12/5 دیگه ترجیح میدی راه نری می ایستی یه جا و می گی مامان که بیام بغلت کنم قبلش وقتی از خواب بیدار شدی دستت رو پات بود و یکم صورتت در هم میرفت ولی به روی خودت نمی آوردی بهت کیسه آب گرم دادم ولی باهاش بازی کردی یا انگار داری عروسک میخوابونی رو جفت پاهات میذاشتی خوب بودی حتی اشاره کردی برات آهنگ بذارم و یه عالمه واسم رقصیدی ولی بعد از اون تا الان که دوباره خوابیدی راه نرفتی یا تو بغلم بودی یا رو زمین دراز کشیدی واست کتاب خوندم چشمات که پر از خواب شد شیر خوردی خوابیدی.خیلی برام سخته وقتی این حالت و می بینم خدا بیماری رو نصیب هیچ بچه ای نکنه این که حالا یه واکسن بوده ولی از ظهر تا حالا همش بغضم و قورت میدم نمی تونم تحمل کنم دخترم داره درد می کشه و مامان نمی تونه براش کاری بکنه بابا هم امروز زود اومده خونه که کنارمون باشه اونم وقتی دید می ایستی ولی راه نمیری و ناله می کنی خیلی ناراحت شد همش ازم می پرسه تا فردا خوب می شه دیگه؟؟منم می گم امیدوارمغمگین.

امروز همش میام گزارش کار میدم.امروز بیشترین گریه ی زندگیت و کردی قربون اون اشکات برم که از گوشه ی چشمت پایین می اومد از شدت درد منم جز اینکه بهت استامینوفن بدم کار دیگه ای نتونستم برات بکنم تا الان چند بار خوابیدی و تا پات کوچکترین تکونی می خوره گریه می کنی فقط خوابیدی حتی حاضر نیستی بشینی دمای بدنت هم میره بالا و تا استامینوفن میدم یکم بعد میاد پایین خدا کنه تا فردا خوب بشی.آخه کی باور می کنه سپینای پرتحرک الان فقط دراز کشیده حتی یه کوچولو هم به پهلو نمی چرخه واسه شیر خوردن.خدایا به همه ی بچه ها سلامتی بده.این آخرین پست 18 ماهگیه دخترم پر از ناراحتی و غصه است به امید خدا پست بعدی پر از خبرای خوب و سرحال شدنه دختر کوچولومه.

 

[ يکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 19:49 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

93/6/7 جمعه.سلام دختر نازنینم عشقم عسلم.الان که دارم برات می نویسم17 ماه و 2 روز از وجود نازنینت میگذره و مامان امشب وقت کرده بیاد و برات بنویسه چون خونه نبودیم و امروز عصر اومدیم.الانم سرم درد می کنه و نمی تونم زیاد بنویسم فقط بگم تو این چند صبح یه بار رفتی پارک عصر هم یه بار و خیلی هم بهت خوش گذشته خدا رو شکر خیلی هم خانوم شدی دیگه معنی انتظار رو متوجه می شی و منتظر می مونی اگه چیزی رو بخوای و بهت بگم یکم صبر کن مثلا" مامان دستش و شست بهت میده چیزی نمی گی روابط اجتماعیتم بهتر شده تو پارک به بچه ها توجه می کنی بهشون لبخند میزنی و باهاشون بای بای می کنی فقط اگه یه آدم جدید ببینی یکمی خجالت می کشی و سرت و میندازی پایین ولی چند دقیقه که بگذره یخت باز می شه فقط دختر گلم چند وقته بد غذا شده و خیلی کم غذا می خوره.غمگین

93/6/5 قرار بود با خاله زهرا بری حمام اون چیزی هم که چسبوندی به بدنت مارک لباسیه که تو همین روز برات خریدم.

93/6/6 رفتی رو میز خاله.

 

اینجا هم خونه ی خاله است و خیلی این بالکن و دوست داری چون می تونی خودت درش و باز کنی و ببندی.

93/6/11 سه شنبه.عزیز دلم دیگه خیلی وقت نمی کنم بیام چون فقط یک بار در روز می خوابی  اونم به مدت کوتاه و تازه اگر خونه ی خودمون باشیم واسه همین وقتی خوابیدی هزار تا کار واسه انجام دارم ولی گاهی اوقات از اون کارا می زنم میام واسه دخترم بنویسم.پریروز یعنی یک شنبه ظهر مامان هوس جاده چالوس و کرد و از اونجایی که هیچوقت واسه چیزی به بابا گیر نمیدم تا یه چیزی رو می خوام بنده خدا نه نمی گه و با وجود سر دردی که داشت گفت آماده بشید بریم رفتن اون روز باعث شد تا دیروز هم ناهار بریم جاده و هم برای ما تنوعی باشه هم دخترم کنار رودخونه کیف کنه.

93/6/9

تو بغل بابا.

وقتی می خوای بترسونی یا خودت و باد میزنی که یعنی گرمته قیافت این شکلی می شه.البته اینجا صدای آب رو در می آوردی.

وقتی میخوای بگی هیس این شکلی می گی.

توی فضای باز گفتم هر چقدر دلت می خواد جیغ بزن انگار منتظراین حرف بودی.

93/6/10 با بابا در حال قدم زدن کنار رودخونه.

93/6/11 سه شنبه چون دو روز پشت سر هم با بابا رفتیم بیرون تو آشپزخونه بودم دیدم صدات نمیاد اومدم دیدم اینجوری پشت در خوابیدی گفتم سپینا چرا اینجایی؟گفتی بابا...دد.یعنی منتظر بابایی که بریم ددر.  

93/6/12 چهارشنبه.وای که سپینا به خاطر شما به اندازه ی کل زندگیم امسال رفتم پارک امشبم پارک بودیم و اومدیم خونه حمامت کردم و خوابیدی امروز واسه اولین بار کامل گفتی هاپو آخه الان چند روزه تا پگی رو می بینی می گی هاپ ولی امروز اسمشم گفتی.خیلی تو این مدت پیشرفت کردی تو راه رفتن فهمیدن مفاهیم لباس پوشیدن و بیرون آوردن فقط توی تنها چیزی که همکاری نمی کنی غذا خوردنته که خیلی مامان ناراحته چون اصلا" دلت نمی خواد غذا بخوری فقط دلت شیر می خواد و هر جایی هم باشه وقتی گیر بدی باید بهت شیر بدم.خدا خودش به دادم برسه واسه از شیر گرفتنت.

93/6/13 پنج شنبه.الان که دارم برات می نویسم ساعت 10 شبه و شما تو خواب نازی خواب قربونت برم که اینقدر شیرینی و مامان اگه یه لحظه نبیندت دلتنگت می شه یک ساعت پیش بعد از اینکه با کلی ادا و اطوار غذات و خوردی برای اینکه بتونم شام بخورم بابا بردت پایین تا باغچه رو آب بدید اومدم تو تراس باهات حرف میزدم دنبال صدام می گشتی و دور باغچه راه افتاده بودی و می گفتی مامان دلم داشت برات پر می کشید باور کن اصلا" نفهمیدم چی خوردم بهم نچسبید وقتی اومدی تو انگار چند ساله ندیدمت بغلت کردم دستات و شستم شیر خوردی و خوابت برد.امروز وقتی با هم بازی می کردیم گفتی دو تا آخه وقتی مکعب هات و می چینم یا هر کار دیگه ای هر چیزی رو برات می شمارم واسه همین یاد گرفتی و خیلی زیاد کلمه ی دو رو بکار میبری حتی وقتی کتاباتم می خوای میری سمت کتابخونه و می گی دو نمی دونم جریان چیهسوال یه سری چیزای دیگه هم می گی ولی کامل نیستن مثلا" به باشه می گی با اکثر کلمه ها رو اولشون و می گی.راستی امروز مامان بهت کلک زد برات شیر برنج درست کردم بهش وانیل هم زدم 5 دقیقه گذاشتم تو فریزر بعد دستت و گرفتم گفتم برات بستنی درست کردم از فریزر در آوردم اول خودم خوردم تا دیدی بهت نمیدم اومدی جلو و چند تا قاشق خوردی.خلاصه این غذا نخوردنت داستانی داره دیگه منم با هر ترفندی هست میخوام بهت غذا رو بدم ولی نه به زور با میل خودت.از خدا میخوام خودش کمک کنه و بهم توانایی بده.خوب بخوابی نازم.

93/6/14 تو این روز رفتیم خونه ی زن دایی وقتی برگشتیم بردمت حمام تازه موهاتم مثل موش بسته بودم.

شنبه 15 شهریور.عسلم امروز عصر با بابا قرار بود بریم املاک اول رفتیم مغازه ی بابا بعد از اونجا رفتیم کارمون و انجام دادیم وقتی تموم شد بابا گفت می شه خودتون برگردید خونه ما هم ماشین و برداشتیم و شما هم مثل خانوما نشستی و کمربندتم بابا بست و تا خونه نق هم نزدی.بابا که اومد خونه دوباره می خواست بره بیرون که منم گفتم ما هم میایم  بهت گفتم برو تو اتاقت بیام پوشکت و عوض کنم دختر ددری مامان رفتی خوابیدی اومدم پوشکت و عوض کردم تا از در رفتیم بیرون خوابت برد الانم لالا کردی فدات بشم.بوس

93/6/16 بهت گفام سپینا بخند ازت عکس بگیرم اینجوری خندیدی تا ته حلقت معلومه.

چهارشنبه 19.قربونت برم این روزا من و بابا یکم ناراحتیم و با وجود شماست که یکم روحیه مون عوض می شه خصوصا" بابا امیدوارم به زودی حل بشه و کسانی که باعث بوجود اومدن این مسایل می شن خدا هدایتشون کنه.از روز یک شنبه تصمیم گرفته بودم دیگه بهت کم شیر بدم تا کم کم از سرت بیفته خیلی هم خوب پیش رفتیم هر وقت هوس می کردی سرت و گرم می کردم یا بهت یه خوراکی میدادم ولی امروز بی خیال شدم چون از نظر روحی آمادگیش و ندارم.بگم برات از چند روز پیش که ساعت 3 بعد از ظهر من و بابا رو خفت کردی و ددر خواستی ما هم تو اون گرما بردیمت پارک یکم تاب بازی کردی البته خیلی هم گرم نبود ولی واسه مایی که هیچوقت واسه تفریح این ساعت بیرون نمی رفتیم عجیب بود که یه نصفه ریزه ما رو مجبور کنه از خونه بریم بیرون آخه دستمون و می گرفتی و می کشوندی طرف در و می گفتی ددر .باز خدا رو شکر که یه دختر کوچولوی ناز داریم که حال و هوامون و عوض می کنه.سپینا از ته دلم از خدا می خوام هر کس که باعث می شه آرامش و شادی از خونه یا از دل کسی بره خودش هر جور که می دونه مجازاتش کنه.

پنج شنبه 20.عزیز دلم دیروز صبح با بابا رفتی تو بالکن و تا تونستی خودت و کثیف کردی عصر هم با هم رفتیم بالکن و شستیم و یکم اونجا نشستیم برات کتاب خوندم یکم غذا خوردی و وقتی هوا داشت تاریک می شد اومدیم تو که خاله شمسی و امین اومدن خاله گفت میایی بریم یه دوری بزنیم داشتم بهونه می آوردم که نریم دیدم رفتی پشت در و می گی ددر...بابا دیگه با خاله رفتیم مغازه ی بابا و خیلی خوشحال بودی.وقتی برگشتیم خونه مامان تنقلات برداشت رفتیم تو بالکن که دیدم اینقدر میری و می ایی که دیگه کلافه شدم اومدیم تو. امروزم موقع ناهار بود رفتم تو آشپزخونه وقتی اومدم دیدم خودت لیوان اب رو برداشتی و داری سر می کشی اخه همیشه با لیوان خودت که قمقمه ایه اب می خوری ولی با این لیوان حواست بود که نریزیش رو خودت.کار لباسشویی تموم شده بود می خواستم لباسارو در بیارم تا سبد و تو دستم دیدی اومدی دنبالم همه ی لباسا رو خودت در آوردی منم ازت فیلم می گرفتم بعدشم لباسا رو تکون میدادی یعنی قشنگ هر کاری که مامان جلوت انجام میده همه رو ضبط می کنی و واسه خودم انجام میدی قربون شکل ماهت برم.امروز یه خرابکاری هم کردی پارچ شربت و ریختی زمین شیطانو بابا رو عصبانی کردی دختر شیطون بلا.آهان یه چیز دیگه چند روزیه ازت می پرسم سپینا دختر کیه ؟؟؟؟؟ عشق کیه ؟؟؟می گی ماما طفلکی بابا بهت می گم سپینا پس بابا چی بگو مامان و بابا ولی بازم می گی ماما.الانم همه ی اتاق بابا رو ریختی به هم داری دونه دونه لباسای بابا رو از اتاقش میبری بیرون تا بیشتر از این دسته گل به آب ندادی فعلا" بوس.

22 شهریور.سپینا ی گلم دارم با یک روز تاخیر برات می نویسم می خوام بهت بگم که 21 شهریور 91 روزی بود ما فهمیدیدم شما وجود داری و الان از اونموقع دو سال میگذره یادش به خیر چقدر زمان زود میگذره گاهی اوقات وقتی بهت نگاه می کنم باورم نمی شه که دختر منی البته این حس کمتر به من دست میده چون همش درگیر کارای شما هستم ولی این حرف و زیاد از بابا شنیدم که می گه من هنوز باورم نمی شه که ما یه دختر ناز داریم.از خدا برات بهترینا رو آرزو دارم ازش میخوام همیشه خوشبخت و سلامت باشی و هیچوقت این صورت معصوم و زیبات غمگین نباشه و اخلاقی داشته باشی که همه دوستت داشته باشن.الان که دارم برات می نویسم با خاله جونت تو حمامی مشغول آب بازی.

اینجا هم داری از میز میری بالا هم داری دستمال می کشی آخه خیلی خانومه تمیزی هستی.

23 شهریور.امروز میدونی با هم چیکار کردیم؟؟؟؟خمیر بازیآرام بله دخترم خمیر بازی کردیم.مامان باآرد شیرینی خمیر درست کرد می خواستم ببینم چیکار می کنی آیا طرف دهنت میبری یا نه چون خدا رو شکر دیگه کمتر چیزا رو می کنی تو دهنت.یکی دو بار خواستی بکنی تو دهنت ولی گفتم سپینا خوردنی نیست ببین مامان هم نمی خوره شما هم که خیلی خانومی گوش کردی و چند تا هم ازت عکس گرفتم اگه دوباره برای خرید کتاب رفتیم باید برات خمیر هم بخرم.دیروزم بهت اسم چند تا از کتابات و گفتم و ازت خواستم بدی به مامن قربونت برم کتابات و با اسمشون می شناسیتشویق.این و چون الان دوباره اتفاق افتاده یادمه دارم می نویسم موقع غذا خوردن باید حتما" بری تو بغل بابا بشینی طفلکی بابا اصلا" نمی تونه غذا بخوره چون باید با یه دست شما رو نگه داره با یه دست غذا بخوره امروز گفتم بشینیم سر سفره شاید کنارمون بشینی این کار و نکنی ولی تو بغل بابا که نشستی هیچ تازه تا اونجا که می تونستی خودت و فشار میدادی تو بغل بابا که نیفتی از بغلش بیرون پات هم رفت تو بشقاب غذای بابا.خلاصه اینم شده یه داستان دیگه.خانوم طلا من و بابا خیلی دوستت داریم. 

در حال خمیر بازی.

اینجا داری کتاب راز شاد زیستن و می خونی.

خیلی دوست داری لباسی غیر از لباس خودت تنت باشه لباس مامان و پوشیدی و داری شیطونی می کنی.

26 شهریور.سپینای گلم اومدم برات بنویسم که فکر می کنم سرما خوردی نصفه شب بود داشتم بهت شیر میدادم احساس کردم بدنت خیلی گرمه می خواستم بهت استامینوفن بدم ولی فکر کردم شاید بد خواب بشی تا صبح خیلی بد خوابیدم وقتی 8 با هم بیدار شدیم خدا رو شکر دیگه دمای بدنت معمولی بود تا الان که ساعت 10:30 و دوباره یکم داغی البته بهت استامینوفن دادم ولی متاسفانه احساس می کنم بیحالی و الان خوابیدی که تو این اواخر خیلی بعیده این موقع بخوابی الان برات سوپ درست کردم و از خدا می خوام تا شب حالت خوب بشه چون نمی تونم بیحال و کسل ببینمت عشقم.راستی دیشب تولد بابا بود دیروز که با خاله و ساناز جون بردیمت پارک بعد از کلی بازی و راه رفتن شما تو پارک با هم رفتیم واسه بابا کیک گرفتیم و برای اولین بار خودت تو قنادی قدم میزدی و به یخچال های پر از شیرینی نگاه می کردی به شکلات ها که رسیدی چون قابل دسترسی بود خودت می گفتی نه نه ولی دستت و برده بودی طرفشون که دست بزنی که خاله جون بغلت کرد.می خواستیم بابا رو سورپرایز کنیم ولی کاری براش پیش اومد که دیر اومد خونه و مامان به خاطر اینکه سپینا جونش ممکنه بخوابه و کیکی رو که با هم خریده بودیم نچشیده باشه به ناچار کیک و برید البته به جای بابا سپینا شمع کیک و فوت کرد و اول از همه نوش جان کرد.امیدوارم تو پست بعدی بنویسم که سرما نخورده بودی و حالت یکی دو ساعته خوب شد چون بهت گفتم که چقدر غصه می خورم وقتی یه کوچولو کسل باشی و خدایی نکرده مریض باشی.غمگین

این عکسم به جای اینکه بابا با کیکش بگیره دخترش گرفته ولی جریان شمع 1 و نمیدونم چیه؟

27 شهریور.سپینا جونم خدا خیلی بزرگه و صدای مامان و شنید و شما در حال حاضر خوبی (خدا رو شکر) البته یکم عوض شدی یه جوری شدی نمیدونم شایدم واسه دندونت باشه چون دیروز یکی دو بار دست بردی به دندونت و با اخم بهم نگاه کردی آخه چند وقتی می شه که اخم کردنم یاد گرفتی ملوسکم منم برات بی حس کننده زدم و برخلاف قبل که کوچولوتر بودی نمیذاشتی هیچی نگفتی و دهنت و باز کردی و منم راحت به لثه های پایینت بی حس کننده زدم بمیرم برات اینقدر لثه ی پایینت ورم کرده که نگو.دیروز که بابا اومد خونه با یه بند بعضی از چیزا رو می بست و تو خونه دنبال خودت می کشیدی و خوشت اومده بود قرار شد با  بابا شب بریم برات یه ماشین بخریم و اونو بکشی خلاصه بابا که اومد اماده شدیم رفتیم بیرون اون چیزی که مامان مد نظرش بود نداشت بردیمت پارک هوا هم خنک بود مامان هم لباس مناسب تنت کرده بود پارک هم خلوت واسه همین یکم موندیم چند تا دوست پیدا کردی همش دستت و براشون تکون میدادی ولی همشون از شما بزرگتر بودن دنبالت راه می افتادن و مراقبت بودن خیلی بامزه بودن دوتا از دختر بچه ها که نزدیک 5 یا 6 سال سن داشتن سر اینکه وقتی از سرسره میایی پایین کدومشون بگیرنت دعوا داشتن که دیگه من بهشون گفتم نیازی نیست شما فقط کنار سپینا باشید.دیشب واسه اولین بار خودت تنهایی از پله های سرسره رفتی بالا البته منم پشت سرت بودم که نیفتی ولی قشنگ دستت و می گرفتی و میرفتی بالا بابا می گفت ولش کن بذار خودش بره ولی چیکار کنم نمی تونستم ولت کنم.وقتی اومدیم خونه فکر می کردم زود خوابت ببره ولی یکم بازی کردی و 11/5 خوابت برد.دخترم یه چیز دیگه هم مامان و خیلی نگران کرده خیلی بی اشتهایی و خیلی هم لاغر شدی دیروز که داشتم لباست و عوض می کردم کلی غصه خوردم که سپینای من قبلا" این لباسارو که می پوشید کاملا" به بدنش می چسبید ولی الان لباساش تو تنش شله البته بگم همش این طرف و اون طرف که میریم دارم با بچه های دیگه از نظر قد و هیکل مقایسه ت می کنم میدونم کار خوبی نیست ولی باعث تسلی خودم می شه دیشب یه پسر 2و سال و دو ماهه هم بود وقتی به اون نگاه میکردم اندامش از شما لاغر تر قدشم شاید 2 سانتی از شما بلندتر بود ولی خیلی ناراحتم اینم شده یه وسواس البته چاقی رو دوست ندارم همش میگم سپینا سالم باشه چیز دیگه مهم نیست ولی آخه باید بخوری که نیاز های بدنت تامین بشه دیگه ولی چه کنم که مامان و می کشی تا یه قاشق غذا بخوری.میدونی تازگیا چجوری گولت میزنم چند تا ظرف میارم یه تکه کوچولو یخ هم میندازم تو ظرف اینقدر اینور اونورش می کنی و منم برات حرف میزنم و بهت غذا میدم تا یخه آب می شه ولی مثل اینکه فهمیدی دیگه اونجوری هم نمی خوریغمناکخدا خودش کمک کنه این مرحله دندون در آوردنت تموم بشه شاید بهتر غذا بخوری نازم.حالا یه چیز دیگه از اونجاییکه خیلی به حیوانات توجا می کنی چه بیرون ببینی چه توی تلویزیون واسه همین فردا قراره ببریمت باغ وحشچشمک.

93/6/27 در حال کمک به مامان داری جارو می کشی خیلی کاری خونه رو دوست داری.

93/6/29 سپینا سوار بر پشت بابا جون.

اینم عکس وقتی که می گی اوخ.

این یکی از اون خنده های عسلته با اون دندونات.

یک شنبه 30 شهریور.دخترم روز جمعه نتونستیم بریم باغ وحش چون مراسم چهلم پدر زن دایی بود و ما هم خبر نداشتیم وقتی دایی خبر داد بابا باید می رفت واسه همین نتونستیم بریم و در کل شنیدیم اون روز اتوبان هم شلوغه حالا وقت بسیاره می بریمت.امروز مامان یه کار بانکی داشت سه تایی با هم از خونه زدیم بیرون وای که چقدر خانوم بودی تو بانک بعد از اونجا یه سر رفتیم مدرسه ی مامان اونجا هم خیلی گل بودی.امروز و فردا روزای آخر تابستونه و شما دومین تابستون و پشت سر میذاری با امید به خدا فصل پاییز شروع می شه و قراره تا زمانیکه هوا خوبه با هم به مدرسه سر بزنیم و مامان یکم مثل گذشته کار کنه.بیشتر به خاطر شما چون اونجا یه محیط فرهنگیه و برات خوبه  دوست دارم با بچه ها ارتباط برقرار کنی هر چند اونا از شما بزرگترن و فقط پرنا کوچولوست که سنش بهت می خوره ولی بودن با بزرگترها هم عالمی داره.حالا تا باز هم ببینیم چی می شه.چند وقتی می شه که یاد گرفتی دست به سینه جلوم می ایستی و خوردنی می شی دیگه اینکه میایی می گی د یعنی دستت و بده و ما رو هر جا بخوای میبری.امروز که دارم برات می نویسم 1 سال و 4 ماه و 25 روز از سنت میگذره میخوام از عادت هات بنویسم :شبا هنوز واسه شیر خوردن 3-4 بار بیدار می شی گاهی اوقات بیشتر هم می شه ولی کمتر از این نیست نزدیک صبح که می شه هر یک ساعت یکبار شیر می خوری تا کاملا" بیدار بشی اگه خیلی خوب صبحانه بخوری سفیده ی یه تخم مرغ  رو کامل یکم هم از زرده می خوری گاهی اوقات هم مثل امروز چند تا تکه کوچولو از سفیده می خوری بعضی روزا شکلات صبحانه یا خامه و مربا  با نون تست می خوری در حد چند لقمه ی کوچولو.برای ناهار و شام اگه غذا رو بذارم جلوت خودت می خوری ولی اینجوری که کلی با غذا بازی می کنی قاشق و برعکس میبری سمت دهنت و هر چی تو قاشقه میریزه زمین اینطور بگم بعد از خوردنش حمام لازم می شی .زمانی مامان این اجازه رو بهت میده که خیلی زیاد خسته نباشه یا بخواد لباسات و عوض کنه.اگه خودم بخوام بهت غذا بدم با هزار ترفنده ولی به زور بهت غذا نمیدم نمیدونم کارم درسته یا نه سوال.در حال حاضر میوه هایی که دوست داری شامل هندوانه- خیار- سیب (گاهی هم نمیخوری)هلو هم همینطور گاهی میخوری با لذت گاهی نه ولی انجیری رو بیشتر دوست داری خیلی زیاد چوب شور دوست داری.ازت میپرسم چند تا چوب شور میخوای با اون زبون شیرینت می گی:"دو تا" .روزا که میخوابی قبلا" خیلی خوابت سبک بود و چند دقیقه بعد بیدار می شدی ولی این روزا گاهی تا 1/5 یکسره می خوابی بدون بیدار شدنتعجب.دیگه مامان حضور ذهن نداره ولی دخترش و خیلی دوست داره اونم عاشقانه

در حال تی کشیدن.

سه شنبه 1 مهر.امروز اولین روز از پاییزه و دومین پاییز زندگی شما عزیز دلم الهی صدمین پاییز زندگیت و ببینی.همین الان یه عالمه چیز تو ذهنم بود که برات بنویسم ولی همش پرید مثل وقتی آدم سر جلسه ی امتحان نشسته و از استرس هر چی خونده یه لحظه انگار از ذهنش پاک می شه.سپینا یه چیزی رو بهت بگم پارسال با اینکه این موقع خوشحال بودم که شما رو دارم ناراحت هم بودم چون ریفلاکست خوب نشده بود و با اندک حرکتی حالت به هم می خورد همش گریه میکردی و بیشتر اوقات خسته بودم ولی امسال هر چقدر هم که خسته باشم وقتی بهت نگاه می کنم راه رفتنت و می بینم شیرین زبونیات خنده هات مهربونیات تموم اینا بهم نیرو و امید میده و ناراحتیام فراموشم می شه انگار یکی مدام بهم می گه بیخیال حرف و رفتار دیگران تو دیگه این فرشته کوچولو رو داری که باید از اینکه کنارته از وجودش و این دوران تکرار نشدنیش لذت ببری و کاری کنی که اون هم خنده از لبای خوشکلش کنار نره و با هم لذت ببرید.(با اینکه از بعضی چیزا نمی شه گذشت)خیلی دارم سعی می کنم بی خیال باشم.دخترم دلم میخواد همین جا بهت یه نصیحت بکنم هیچ وقت دل کسی رو نشکن حتی اگه اون شخص اذیتت کرد و حق با شما بود چون دل شکستن خیلی کار آسونیه و خیلی راحت با گفتن یک حرف تلخ و نیش دار می شه دلی رو آزرد ولی برای بدست آوردن همون دل شکسته میدونی چقدر باید زمان گذاشت.همیشه با خودم فکر می کنم که در آینده خیلی دختر صبور و خانومی می شی البته بابا می گه باید سپینا جوری باشه که بتونه از حق خودش دفاع کنه و ما باید جوری رفتار کنیم که  یاد بگیره.ولی از اونجایی که مامان از اون آدمایی نبوده که حاضر جواب باشه و هر کس بهش بدی می کنه جوابش و بده بلد نیستم چیکار کنم که شما مثل من نباشی.حالا از این حرفا بگذریم.برات بگم از اینکه با مامان قایم باشک بازی می کنی و چقدر دوست داری وقتی رو که مامان رو زانوهاش می شینه و خودش و می کنه هم قد شما و یدفعه از پشت میز یا صندلی و...کنارت سبز می شه با صدای بلند می خندی. الان بیدار شدی باید برم.

وقتی تازه از حمام اومده بودی.

تنها واسه خودت رفته بودی تو سالن داشتی نون باگت خالی می خوردی.

اینجا عروسکت و عاشقونه تو بغلت گرفته بودی. البته این عروسک واسه مامان بوده و رسیده به دختر کوچولوش.

دختر خوشکلم دوباره اومدم چون یه چیزی یادم اومد از پریشب یاد گرفتی به خدا می گی حدا تکه کلامای مامانه دیگه می گم ای بابا تکرار می کنی تازگیا هم که تا مامان می گه ای خدا شما هم می گی.امروز میدونی چه دسته گلی به آب دادی داشتی با صفحه ی روییه میز بازی میکردی و می چرخوندیش(آخه میزمون گردونه )که دو بار دستت رفت زیرش و با جیغ و گریه از آشپزخونه پریدم بیرون فکر کردم دیگه بی خیال می شی ولی دیدم انگشتت و گذاشتی زیرش دوباره و انگار میخوای کشف کنی چرا این اتفاق افتادهخوشمزه بلا.یکی دیگه از کارات این شده که چراغ اتاق خواب ما رو روشن می کنی و دیگه نمی تونی خاموش کنی منم کارم در اومده دیگه اگه به پاهامون کیلومتر شمار ببندن معلوم می شه چقدر راه میریم شما از جلو مامان هم از پشت سرت.حالا از همه ی اینا گذشته دختر قشنگم 4 روز دیگه 17 ماهت تموم می شه و هر کی از مامان بپرسه دخترت چند سالشه می گم یک سال ونیم.خدایا باورم نمی شه که یک سال و نیمه دارم مادری می کنم از خدا میخوام مامان خوبی برات باشم عزیز دلم و بهت قول میدم تا زمانیکه زنده ام حمایتت کنم ونذارم غصه ای توی اون دل کوچیکت جا بگیره و هر کاری می کنم تا همیشه خنده رو لبت باشه.

دوم شهریور. پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/خبر خبر خبردار یازدهمین و دوازدهمین دندون دخترم هم در اومد البته دو روز پیش مامان احساس کرد(دندون آسیاب پایین)ولی چون یه کوچولو اومده بیرون دخترم هنوز دستش تو دهنشه نمی دونم لثه ت درد داره یا خارش unhappy smiley emoticonآخه دیشب خودت رفتی بی حس کننده رو آوردی که بزنم به لثه ت ولی تا دستم به دندونت می خورد دهنت و می بستی.قربون شکل ماهت برم من مبارک باشه.امروز داشتم گردگیری می کردم دیدم کشوی کابینت و باز کردی و یه دستمال برداشتی و شروع کردی به دستمال کشیدن منم رفتم دوربین و برداشتم و ازت فیلم گرفتم.سپینا هر خرابکاری می کنی می گی آه (می خوای بگی آخ )بعد صدای نچ نچت هم بلند می شه مثل الان دقیقا" هر چی که می گم انگار تو آیینه است می بینم چیزی ازش نگذشته که تکرار می کنی.

وقتی به مامان کمک می کردی.

سوم شهریور.سپینا دیشب یه خواب بدی دیدم خواب دیدم خاله ها دارن میبرنت مسافرت و قراره از من دور باشی اینقدر تو خواب غصه خوردم تا چشمم و باز کردم دیدم مثل عروسک کنارم خوابیدی بغلت کردم و با خیال راحت خوابیدم که دیدم بیدار شدی گفتی دووو یعنی می می.دیگه اینکه شدی رقیب بابا سیامک تو خوردن سوهان.قربونت برم بابا خیلی به شیرینی علاقه داره دقیقا" مثل بابایی دو روزه جای سوهان و یاد گرفتی میایی بهش اشاره می کنی می گی اینا (با فتحه روی الف)یعنی از اینا. الان میدونی چیکار می کنی میری پشت صندلی که مامان نشسته قایم می شی می گم سپینا کجاست؟میایی جلوم سرت و خم می کنی و می گی اینا.صبح هم که از خواب بیدار می شی اول میایی دنبال بابا می گردی می گی بابا نی یعنی نیست.هر چیزی رو هم که نباید دست بزنی می گی جیز وقتی می خوای ز رو بگی زبونت میخوره به نوک دندونات اینقدر عسل می شی که مامان فقط می خواد بخوردت.میدونی تازگیا چی دوست داری اینکه دستت و با صابون بشورم و دستت و بو کنی و بوی خوب بده آخه خیلی به بو اهمیت میدی البته مامان توجهت و جلب کرده وقتی میخوام یه چیزی مثل خیار که بو داره بهت بدم می گم اول بو کن اینقدر نمک می شه قیافت دورت بگردم.اگه تونستم فردا هم میام برات می نویسم وگرنه فکر می کنم این آخرین پست 17 ماهگیت باشه.خوشحالم که تو رو دارم پرنسس زیبای من.

چهارم شهریور.قربونت برم فرصت کردم تا امروزم بیام و آخرین پست و برات بذارم.امروز بالاخره تونستیم ببریمت باغ وحش. اول اینکه ظهر از خونه زدیم بیرون چون هوا خوب بود و می خواستیم به ترافیک نخوریم تو راه خیلی دختر گلی بودی و اصلا" مامان و اذیت نکردی و یه چرت چند دقیقه ای هم زدی تا رسیدیم.کالسکه ت و با خودمون برده بودیم ولی بابا بیشتر بغلت میکرد تا حیوانات و بهت نشون بده و برات کلی توضیح میداد من ازتون فاصله داشتم چون راننده ی کالسکه ی خالیت بودم و نمی خواستم سد معبر کنم از دور نگاهتون میکردم و چند تایی هم ازت عکس گرفتم باید ببینم اگه خوب شده برات بذارم چون خیلی سرگرم تماشا بودی و همش پشت به دوربین منم نخواستم گیر بدم به عکس.یه بار تقاضای شیر کردی و چون دارم عادتت میدم به صبر کردن بهت گفتم یه جای خلوت پیدا کنم بهت شیر میدم وشما هم هیچی نگفتی و خدا رو شکر کنار قفس شیرها خیلی خلوت بود و نیمکت هم بود و سایه نشستم با خیال راحت بهت شیر دادم و دوباره واسه خودمون چرخیدیم.فکر کنم 3 ساعتی رفت و برگشتمون طول کشید تا رسیدیم خونه حمامت کردم بهت غذا دادم الانم که ساعت 6/5 لالا کردی.پس این شد آخرین پست خدا خودش حافظ و نگهدارت باشه.  

عکسای باغ وحش با بابا سیامک.کنار قفس خرس.

کنار دریاچه.

کنار قفس شترمرغ.

سپینای خسته توی کالسکه.

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 21:26 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 22:54 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلام ونوسم.دخترم امروز 16 ماهه شدی و وقتی واسه چک آپ رفتیم خدا رو شکر همه چیز خوب بود.وزن 12 قد 83 دور سر 47. دوست خاله که مسول انجام این کارا بود گفت یکم وزنت کمه نسبت به نمودار که مامان دلش گرفت.آخه چیکار کنم وقتی گاهی اوقات خوب غذا نمی خوری دلم نمی خواد به زور بهت غذا بدم.غمگین

الان ساعت 5 بعداز ظهره از خواب بیدار بشی باید بریم خونه ی مامان بزرگ مهمون داره.منم باید برم به کارام برسم.

                             16 ماهگیتم مبارک باشه مامان جونم.

سپینا و بابا سیامک قبل از رفتن به چک آپ.

وقتی واسه اولین بار تل زدی ولی نتونستی تحمل کنی.

دوشنبه 6 مرداد. قربونت برم آخه چرا مراقب خودت نیستی مامان که یه لحظه هم ازت چشم بر نمی داره با اینحال دیروز خونه ی مامان بزرگت با اینکه وقتی همه ی مهموناش رفتن تمام میزها رو گذاشتم کنار که جلوی راهت نباشه ولی چونه ت خورد به یه میز شیشه ای الهی برات بمیرم کبود شده هر وقت چشمم می افته اعصابم میریزه به هم امروزم می خواستی بیایی تو آشپزخونه پات خورد به دیوار کبود شد.چند وقته یه کاره بد یاد گرفتی لباس یا هر چیزی مثل دستمال یا ملافه رو میندازی رو سرت میخندی و راه میری خوب چون جلوت و نمی بینی می خوری زمین دیگه چند شب پیش هم جلوی در حمام خوردی زمین نفهمیدم سرت به کجا خورد اونم کبود شده .خدایا من باید چیکار کنم از این بلاها سر دخترم نیاد الان سه جای بدنت کبوده که مامان وقتی می بینی دلش از اون ته میسوزه. بذار یه چیزی برات تعریف کنم چند روز پیش خاله زهرا زنگ زد به مامان گفت میدونی الان چی دیدم گفتم چی؟؟؟؟گفت رفته بودیم خرید یه خانومه از پای بچه ش همینجوری خون می اومد اصلا"براش مهم نبود به فکر خرید خودش بود گفت ای کاش بودی و میدیدی اینقدر خودت و اذیت نمی کردی.خوب وقتی فکر می کنم نمی تونم مثل اون مامان باشم ولی ای کاش یکم می تونستم بی خیال باشم بعد هم به این نتیجه میرسم که من تلاشم و می کنم و همه جوره از دخترم مراقبت می کنم بقیه ش هم به خدا میسپارم و ازش میخوام خودش مراقبت باشه ازش میخوام هم مراقب دختر من هم همه ی کوچولوهای نوپا باشه تا این مرحله رو به سلامت با کسب یه عالمه تجربه ی خوب و شیرین سپری کنن. 

93/5/7 روز عید فطر.اینم عکس چونه ی کبودت.

خواب که بودی واسه اولین بار برات لاک زدم.

بیدار که شدی و لاکت و دیدی این شکلی شدی.

بعد هم این شکلی .

چهارشنبه 8 مرداد.قربون شکل و شمایلت برم من دقیقا"امروز 2 سال از وجود شما تو زندگیمون می گذره یعنی تاریخ حضور شما تو دل مامان طبق محاسبه ی دکتر از 8 مرداد 91 بوده و با خودت یه عالمه دلگرمی و امید به آینده واسه مامان و بابا آوردی از وقتی که فهمیدیم هستی دیگه هیچی رو واسه خودمون نخواستیم.البته دروغ نگم از خدا همش سلامتی خواستیم که بتونیم کنارت باشیم حمایتت کنیم و به جاهای عالی برسونیمت (با امید به خدا).آره گلم از اون روز تا الان 2 سال گذشته و امروز وقتی میبینم خودت بلند می شی رو پاهای خودت می ایستی و قدم برمیداری خدا رو هزاران بار شکر می کنم که تو این روزای تکرار نشدنی کنار دخترم هستم و دلم می خواد تا اونجا که بشه این لحظات رو برات ثبت کنم.وقتی دیروز که برده بودیمت با بابا پارک در حالیکه رو تاب نشسته بودی اینقدر حواست به صداها و حرکات اطراف بود وقتی صدای کلاغ و شنیدی و کلی به خودت فشار آوردی تا تونستی بگی قار قار بازم خدا رو شکر کردم .

93/5/7.دخترم تو پارک.

سپینا با بابا سیامک روی سرسره.

گاهی اقات وقتی اتفاقی برات می افته دلم می گیره و شروع می کنم به سرزنش کردن خودم ولی دیروز حرف بزرگی رو خوندم که می گفت:"کودکی ام را دوست دارم روزهایی که به جای دلم سر زانوهایم زخمی بود." وقتی خوندم یکم آروم شدم و از ته دلم از خدا خواستم هیچوقت دل کوچولوت به درد نیاد البته این امکان نداره که آدم اصلا" تو زندگیش ناراحت نشه ولی امیدوارم اینقدر مقاوم باشی که در برابر ناملایمات بتونی مثل یک کوه بایستی و به قول معروف از پس خودت بر بیایی.آمین.   

شنبه 11.فدات بشم من بعد از چند روز فرصت کردم بیام برات بنویسم از بس خوابت کم شده و شیطنت می کنی مامان همش باید اطرافت باشه یا به کارای شما برسه واسه همین نتونستم بیام کارات و بنویسم.اول از همه بگم که با امشب می شه 2 شب که تو اتاق شما می خوابیم دیشب وقتی خوابوندمت داشتم با تلفن حرف میزدم اومدم بهت سر بزنم دیدم نشستی داری با تعجب به اطرافت نگاه می کنی صبح هم که از پنجره ی اتاقت صدای کلاغ می اومد بیدار شده بودی و قار قار می کردی.امروز از صبح تا الان که ساعت 10 شبه 1 ساعتم نخوابیدی.امیدوارم الان خوب بخوابی.خوب الان اگه ذهنم یاری کنه چیزایی که یادم میاد و می نویسم آخه خیلی این روزا خسته می شم هوا هم که گرمه خیلی بیشتر کلافه ام.اول اینکه به یکی از تابلوها که عکس شیر توشه توجه می کنی و می گی شی شی و بهت صدای شیرم یاد دادم صداش و در میاری.یادم نیست که برات نوشتم یا نه که صدای گاو و گوسفند هم یاد گرفتی آخه تو اون کتابی که برات درست کردم و خیلی بهش علاقه مندی تا عکسش و نشونت میدم گاو و که می بینی می گی ما گوسفند هم می بینی می گی بع .یه چیز جالب دیگه وقتی دارم کار می کنم ازت میخوام بعضی کارا رو انجام بدی تا سرت گرم بشه و بهونه نگیری امروز بهت گفتم سپینا رنده رو بده مامان برات سیب رنده کنم دیدم در کشو رو باز کردی و آوردیش اصلا"باورم نمی شد سفت ماچت کردم.آهان سه روزم هست که یاد گرفتی بالیوانت که نی داره آب بخوری آخه بلد نبودی.دیگه ذهن خسته ی مامان یاری نمی کنه دختر نازم.خوب بخوابیبوس.

سه شنبه 14 مرداد.اومدم چیزایی رو که یادم اومده برات بنویسم یکی اینکه صدای بوق ماشین ها رو در میاری و می گی بیب بعدشم یاد گرفتی دستات و میذاری پشتت مثل بابا بزرگ خدابیامرز راه میری اینقدر عسل می شی که نگو.دختر شیرین من بازم نمی دونم برات نوشتم یا نه که همش داری مامان و بوس می کنی از پشت بغلم می کنی دستت و میندازی دور گردنم و منم خم و راست می شم و لذت میبری وقتی اینجوری بهم می چسبی کلی آرامش می گیرم.دیروزم زن دایی و مسعود بعد از یکسال شما رو دیدن و گفتن چقدر بزرگ و خانوم شدی آخه وقتی 3 ماهه بودی دیدنتخندونک.

یکی از لباسای مامان تنته نمی دونم چرا اینقدر دوست داری لباسای بزرگتر از خودت و بپوشی.

سپینای ذوق زده.

چهارشنبه 15.دختر نازم دیروز برای دومین بار به مدت 2 ساعت ازت دور بودم علتش هم بد حالی مامان بود و اینکه بر خلاف میلم مجبور شدم برم زیر سرم.داستان این بود که مامان از ظهر سر درد شد و با وجود اینکه مسکن خوردم بازم درد همراه با حالت تهوع ادامه داشت تا جایی که مجبور شدم زنگ بزنم به ساناز جون بیاد پیش شما دیگه وقتی زحمت کشید و اومد گلاب به روت دخترم مامان خیلی حالش بد شد می خواستم تحمل کنم که مجبور نشم ازت جدا بشم ولی از این ترسیدم که مبادا به نصفه شب بکشه واسه همین رفتیم خونه ی خاله فاطی و از اونجاییکه همه خیلی دوستت دارن بردنت پارک و کلی مراقبت بودن و همش با من در تماس که سپینا آرومه و داره بازی می کنه منم با بابا سیامک و ساناز رفتیم دکتر و...خلاصه همین باعث شد ازت دور باشم به قدری دلم برات تنگ شده بود که به خانوم پرستار گفتم سرم نصفه کافیه ولی چون توش آمپول زده بود دیگه تحمل کردم تا تموم بشه و سرحال دخترم و بگیرم تو بغلم.الهی خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر فرزندش کم نکنه.منم از ته دلم واسه ی همه ی مامان و باباها سلامتی خواستم و بعدم واسه خودم و بابا سیامک.وقتی دیدمت تازه می خواستی نق بزنی که تا بابا رو دیدی با تعجب نگاه میکردی خودت و انداختی تو بغلم و اول از همه لباسم و کشیدی و گفتی می می.منم سر تا پات و غرق بوسه کردم و چسبوندمت به خودم و بهت شیر دادم.سپینا جونم هیچوقت فکرش و نمی کردم کسی رو تو زندگیم به این اندازه دوست داشته باشم که اگه یکساعت نبینمش اینقدر بیقرارش بشم.دوستت دارم پرنسسم.

اسم عروسکت و گذاشتیم کامبیز داری واسش مادری می کنی و می خوابونیش ای کاش خودتم اینجوری بدون می می می خوابیدی.

93/5/16

سپینای خسته در حال خمیازه.

93/5/17.تو این روز خاله المیرا و عمو نیما رو تو خیابون دیدیم مامان خیلی ترسید وقتی دید یه ماشین داره دنده عقب میاد فکر کردم حواسش نیست و الانه که خدایی نکرده...که یدفعه دیدم بابا آشناست.

شنبه 18.خانوم طلا از پنج شنبه که رفتیم خونه ی زن دایی و شب هم خونه ی خاله فاطی موندیم دیشب اومدیم خونمون.دیروز صبح که خونه ی خاله بودیم صبح ساعت 7 با صدای کلاغ ها از خواب بیدار شدی و ما رو بیدار کردی می دونی چجوری؟؟؟خودتم قار قار می کردی خاله فاطی هم بیدار شد گفت سپینا بریم پارک؟سه تایی با هم رفتیم پارک خیلی هوا خوب و خنک بود و شما هم کلی خوشت اومد و نزدیک 1 ساعتی رفت و برگشتمون طول کشید واسه اولین بار بود که این ساعت واسه تفریح می رفتی بیرون ظهر دوباره رفتیم خونه ی زن دایی و شبم دوباره بردیمت پارک اینقدر خوشحال بودی که وقتی از سرسره سر خوردی اومدی پایین بغلت که کردم سرت و چسبوندی به سرم و فشار میدادی و به زبون خودت یه چیزایی می گفتی و لباتم رو گونه هام بود به قول خاله اینجوری تشکر می کردی.مامان واسه اینکه دخترش شاد باشه و بخنده همه کار می کنه عزیز دلم دیشب ساعت 12 اومدیم خونه تو بغلم خوابت برد و خدا رو شکر تو خونه هم بیدار نشدی ولی تا صبح چند باری بیدار شدی و شیر خوردی.چند وقته چند تا از کارات و یادم میره بنویسم البته مامان حواس پرت مطمئن نیست که برات قبلا"نوشته یا نه ولی خوب ضرری نداره اگه تکرای باشه اینکه خیلی وقته از امین یاد گرفتی و خودت و باد میزنی وقتی هم که این کار و می کنی لبات وجمع می کنی انگار داری فوت می کنی و تند تند دستات و تکون میدی اگه کتاب یا چیزی که بتونی خودت و باد بزنی دستت باشه اون و تکون میدی وقتی می خوایم بریم بیرون می گم سپینا برو شونه ت و بیار موهات و شونه کن انجام میدی یا می گم تلویزیون و خاموش کن ریموت و میاری ولی نمی دونی با کدوم دکمه خاموش می شه می گیری سمت تی وی و تند تند دکمه ها رو فشار میدی بیرونم که میریم اینقدر می ایستی به همه چیز نگاه می کنی که ممکنه تو 1 ساعت فقط بریم تا سر کوچه و برگردیم البته با تاتی تاتی کردن شما.دیگه خیلی چیزا رو می گی  وقتی با کارت هات بازی می کنیم اسم اشیاء و که می گم صداهای اولشون و می گی مثلا" به قوری می گی قو یا گو  به پارک می گی پا به گاز و گاو می گی گا اگه در چیزی رو بخوای برات باز کنم می گیری طرفم و می گی در و...(یادم اومد برات بقیه ش هم می نویسم)محبت

اینا عکساییه که دوباره تو پارک با ساناز ازت گرفتم.

وقتی این کار و می کنی خیلی مامان عصبانی می شه آخه بعدشم دستت و می کنی تو دهنت.

یک شنبه 26مرداد.خیلی وقته نتونستم برات بنویسم آخه مسافرت بودیم از روز شنبه عصر  با خاله فاطی ساناز و زهرا جون رفتیم  سمت یزد پگی هم بود.چقدر خدا بهمون رحم کرد و دوستمون داشت چون خیلی اتفاقات افتاد تو راه رفت لاستیک ترکید خاله زهرا ماشین وکنترل کرد تا اومد کنار حالا هیچ کس هم نبود کمک کنه از امداد خودرو هم خبری نبود یکی دو تا ماشین وایسادن ولی آچار چرخ 207 نداشتن آخه آچار خاله رو دزدیده بودن خودشم خبر نداشت اونجا فهمید که نیست خلاصه یه ادم خوب پیدا شد و با بدبختی لاستیک و عوض کرد حالا بگم از احوالاتت که اونموقع خواب بودی وبا صدا بیدار شدی کسایی که می اومدن کمک تا می اومدن طرف ماشین پگی پارس می کرد و شما هم می ترسیدی و گریه می کردی دلت می خواست از ماشین پیاده بشی بیرونم باد می اومد تو بغل منم نمی موندی خلاصه با کلی نق و نوق و نشون دادن ماه و ستاره بهت ساکت شدی وقتی ماشین روبراه شد و حرکت کردیم با ساناز بازی می کردی و بلند بلند می خندیدی و می رقصیدی.تا جمعه ظهر یزد بودیم بعد حرکت کردیم به سمت خونه 12 شب رسیدیم خونه.تو این یک هفته یه کارا و حرفیی رو یاد گرفتی که الان برات می گم.اول اینکه مامان و خیلی اذیت کردی از بس می می خوردی و همش هم می گفتی دو یعنی همون می می هر جای جدیدی که می رفتیم همه چیز برات تازگی داشت و دوست داشتی دست بزنی و از اونجاییکه تو خونه ازاد بودی و اونجا محدود کلافه بودی و نق میزدی با اینکه چهار نفر بودیم و همه بهم کمک می کردن ولی باز از خستگی میمردم وقتی می خواستم پوشکت و عوض کنم داستان داشتیم باید انواع و اقسام شکلک ها و صداها رو در می آوردیم تا بخوابی و مامان عوضت کنه.یه چند جایی رفتیم که عکسات و میذارم خودت نذاشتی ازت عکس خوبی بگیرم از بس هول بودی و دوست داشتی بری همه جا رو ببینی.روز 5 شنبه دو تا اتفاق بد افتاد که دوباره به خیر گذشت اول اینکه داشتم بهت ویتامینت و میدادم پرید تو گلوت من که خودم و باختم و گفتم بچه م از دستم رفت چون لبات کبود شدن و نفست بالا نمی اومد و تو بغل خاله زهرا و ساناز بودی و منم تو حال خودم نبودم یه کوچولو بالا آوردی و خوب شدی منم بلافاصله بهت شیر دادم و خوابت برد از ترسم از بغلم پایین نذاشتمت و نزدیک دو ساعتی تو بغل من و بعد رو پای خاله فاطی خوابیدی وقتی بیدار شدی رفتیم یه جای ییلاقی که اونجا هم مامان یه عقرب به فاصله ی 20 سانتی از خودش دید و از جا پریدم شانس آوردم اونجا نبودی تو بغل خاله فاطی بودی.خلاصه تو این سفر خدا خیلی مراقب هممون بود و همه چیز به خیر گذشت و خدا رو شکر اولین سفر طولانی دخترم با خوشی تموم شد.شب که رسیدیم بابا اومد جلوی در نمی رفتی تو بغلش و غریبی می کردی وقتی اومدیم تو خونه بابا بغلت کرد و همه ی اتاقا رو نشونت داد و بردت تو اتاق خودت اسباب بازی هات و نشون داد گفت سپینا اومدی خونه ی خودمون تا کم کم یخت باز شد و بابا رو تحویل گرفتی.از دیروزم که خونه ی خودمون هستیم خیلی بهونه می گیری و همش چسبیدی به من امیدوارم ادامه نداشته باشه چون به هیچ کاری نمیرسم.آهان یادم رفت بگم اونجا که بودیم یه شب رفتیم یه پارک خلوت که فقط خودمون بودیم همگی از سرسره سر خوردیم اینقدر ذوق زده شده بودی و با صدای بلند می خندیدی وقتی میدیدی ما هم داریم باهات بازی می کنیم.یزد که بودیم کوه رو بهت نشون دادم و اسمش و گفتم وتکرار کردی و گفتی کو صدای خروس و شنیدی و می گی گوگو به ساناز می گفتی نانا همش به ماه نگاه می کردی و می گفتی ما.یادم اومد برات می نویسم چون الان بیدار شدی تا نقت در نیومده باید بهت برسم.

93/5/19 یک شنبه.کنار یه در قدیمی با دیوارای کاهگلی.

ساناز برات کادو گرفته بود.یه جعبه ی خوشگل بود که توش مسواک و یه دایناسور و یه آدم آهنی بود.اینجا داشتی بازش می کردی.

سپینا با خاله فاطی مهربون داشت پاهات و می شست تا خنک بشی.

سپینا با خاله زهرا که خیلی دوستش داره.

93/5/21 سه شنبه پارک کوهستان.سپینا و ماه.

سپینا با ساناز جون بالای سرسره.

93/5/22 چهارشنبه باغ دولت آباد.سپینا مامان و خفت کرده و شیر می خوره.

اینجا باغ دولت آباد خیلی دوست داشتم جلوی این حوض می ایستادی ازت عکس می گرفتم ولی همش راه می رفتی و مامان نتونست ازت عکس خوبی بگیره واسه همین خودت تو عکس نیستی.

این زیر انداز و خیلی دوست داشتی و ساناز برات مثل خونه درست میکرد (آخه جنسش آلومینیوم بود)توش بازی می کردی.

93/5/24 جمعه توی خونه دانشجویی ساناز.

دوباره اومدم از دیشب تا حالا دستام و که باز می کنم بهم بغل میدی وای که چقدر می چسبه یه دختر اینجوری مامانش و بغل کنه و بهش بچسبه.

93/5/26.وقتی برای اولین بار خودت مسواک زدی آخه همیشه مامان دندونات و می شست.

وقتی سپینا گهوارش و تعمیر می کرد.

دوشنبه 27 مرداد.یک ساعت پیش با هم کوکو درست کردیم کنارم نشستی و بهم نگاه کردی و همش می گفتی نه نه یعنی می دونستی نباید دست بزنی.چند وقتیه اگه کتابت و برعکس گرفته باشی متوجه می شی و درست می گیری تو دستت دیشب داشتیم با کارت ها کار می کردیم بهت عکس اتو رو نشون دادم و گفتم بگو اتو زبونت و تو دهنت می چرخوندی و سعی می کردی بگی دیگه تمام عکس هایی که توی کارت وسایل هست رو می شناسی وقتی اسم هر کدوم و می گم و ازت می خوام بدی بهم اینکار و می کنی عسل خانوم.آهان از پریشب که من گفتم ای بابا یاد گرفتی تا این حرف و میزنم ای رو نمی گی و می گی بابا تازه نچ نچ هم می کنی.فقط سپینا جونم مامان و کشتی از بس شیر می خوری فکر کنم بر خلاف میلم مجبور بشم زودتر از شیر بگیرمت.

اینم عکس شیرین کاری 16 ماهگیت.

سه شنبه 28 مرداد.از اونجاییکه مامان همش فراموش می کنه یه چیزایی رو که یادم رفته بگم می خوام بنویسم اینکه یاد گرفتی می گی نی یعنی نیست ازت می پرسیم ساناز یا نانا کجاست؟دستات و باز می کنی می گی نی .اینکه یاد گرفتی و می ترسونی خیلی وقته ولی فکر می کنم برات ننوشتم صدات و کلفت می کنی و می گی هو ما هم وانمود می کنیم که خیلی ترسیدیم وقتی می گی هو اینقدر خوردنی می شی لبات غنچه می شه و خلاصه عسل می شی.مرسی رو هم خیلی وقته می گی البته می گی می به جای مرسی.از دیروز تا حالا هم وقتی ازت یه چیزی رو می خوایم نشون بدی می گی اینا.آهان یزد که بودیم خیلی میرقصیدی یه بار فقط کمر به پایین و تکون میدی و چپ و راست می کنی یه بار شونه هات حالا ازت فیلم گرفتم چون خیلی تماشاییه. 

امروز بعد از مدت ها بهت حلقه هات و دادم چون این روزا بیشتر با کتابات سرگرمی دیدم خودت حلقه ها رو داخل میله ش میندازی خیلی خوشحال شدم چون تا چند وقت پیش نمی تونستی.تازه عصر مامان داشت برات دسر درست می کرد برای اینکه بهونه نگیری بهت وسیله آشپزی دادم با قاشق مثلا"غذا رو هم میزدی تازه نمک هم میزدی و میدادی مامان بخوره.مامان فدای این آشپز کوچولو بشه.اینم بگم تو این هفته دو تا اتفاق افتاد:اول اینکه پدر زن دایی سارا به رحمت خدا رفت و مامان که قبلا" هم گفته بود اصلا"جنبه ی اینجور جاها رو نداره به خاطر دختر کوچولوش نرفت آخه دیروز مراسم سوم بود (روحشون شاد)دیگه اینکه یه نی نی به فامیل اضافه شد نوه ی خاله افسر که واسه مامان خیلی زحمت کشیده بود امروز 4 روزه است(قدمش واسه همه مبارک باشه). 

93/5/29.سپینای چادر به سر.

سپینا در حال نماز خوندن.

93/5/31

شنبه 1 شهریور.قربونت برم روزا داره مثل برق و باد میگذره یک ماه دیگه تا پاییز مونده و من و بابا داریم از با تو بودن لذت میبریم.دیشب سه تایی تو اتاقت داشتیم بازی می کردیم یه قوطی قرص خالی رو برداشته بودی و زیر پتو و بالش قایم می کردی و به ما می گفتی نی یعنی نیست ما ازت می پرسیدیم کجاست بالش یا پتو رو میزدی کنار و می گفتی اینا . یکی دو بار من حواست و پرت کردم و بابا قوطی رو از جایی که قایم کرده بودی برمی داشت تا می گفتی اینا و میدید نیست خیلی متعجب می شدی و وقتی بابا میذاشت سر جاش و میدیدی خوشحال می شدی.امروزم رفتیم پروفسور کوچولو برات کتاب و...بگیرم که دسته گل به آب دادی تو قفسه ی کتابا وقتی سری کتابای تاتی رو دیدی فکر کردی مال خودته چند بار نذاشتم دست بزنی ولی خانوم صندوق دار که دیگه می شناسدت گفت ایرادی نداره منم داشتم حساب می کردم که دیدیم یه عالمه کتاب و ریختی رو زمین می خواستم جمع کنم ولی نذاشتن البته منم نمی تونستم چون دوباره ممکن بود بیایی و بازم خرابکاری کنی برات سه جلد کتاب و یه سرویس آشپزخونه و ستاره ها رو گرفتم بعد رفتیم خرید هله هوله و دیگه اومدیم خونه الانم داری شیطنت می کنی اگه تونستم میام می نویسم راستی دیروز رفتیم دیدن نی نی که اسمش نوراست وقتی دیدیش می خندیدی نمی دونم به چی فکر می کردیسوال.  

یک شنبه2.امروز اومدم برات از مهربونیات بنویسم اینکه قربونت برم خم می شی و پای مامان و می بوسی خدا نکنه یه قرمزی رو بدن مامان باشه با اون انگشت کوچولوت نشونش میدی و با اون زبون شیرینت می گی اوخ و بوسش می کنی.یک هفته ای می شه که دیگه مامان و صدا می کنی مثلا"وقتی از خواب بیدار می شی یا مامان تو آشپزخونه یا جای دیگه است می گی ماما بابا هم که از در میاد تو انگار معرفیش می کنی و می گی بابا .گلم کتابات و خیلی دوست داری و همش دست من و می گیری و میبری سمت کتابخونه تا کتابات و بهت بدم می شینی ورق میزنی و گاهی از خودت صدا در میاری که یعنی داری می خونی بعضی از عکساشم بوس می کنی یدفعه هم می بینم کتابت و پاره کردی. تمام کتابات پر شده از چسب اینقدر که پاره کردی و چسبوندمشون.عروسک خوشکل و نازم دوستت دارم.

دوشنبه 3.عسل مامان ماه گذشته یه اشتباهی کردم و همش یادم میره برات بنویسم که  ماه گذشته 3 تا دندون در آوردی آخه دیشب دهمین دندونت و دیدم نمی دونم چرا اون روز که متوجه دندون پایینت شدم به نظرم اومد که دو تا دندون ها با هم در اومده نگو فقط یکیشون بود یعنی تازه الان 4 تا دندون پایین کامل شدن.دو تا دندون پایین که از قبل در اومده بود ماه گذشته دندون سمت چپت در اومد دیشبم سمت راستی رو دیدم.مبارک باشه ملوسکم.جشنتازه لثه های پایینت هم متورم شدن فکر می کنم چند روز دیگه هم دندونای آسیاب پایین در بیان و دیگه دخترم راحت بتونه غذاش و بجوه.فقط 2 روز دیگه مونده که 16 ماهت تموم بشه.واسه خودت خانومی شدی دیشب بهت گفتم برو تو اتاقت بخواب تا مامان بیاد پیشت بهت شیر بده فدای اون شکلت بشم دیدم رفتی تو اتاقت خوابیدی حتی قبلش بهت گفتم برو بخواب بیام پوشکت و عوض کنم به حرفم گوش کردی به قدری خوشحال شدم که نگو.این که چیزی نیست چند وقته بابا بهت می گه سپینا بالش بابا رو مباری فدای اون قد و قواره ت گوش می کنی و بالش و در حالیکه می کشی رو زمین براش میاری.وقتی هم بهونه ی شیر می گیری می گم خوب برو بالشت و بیار بخواب بهت شیر بدم دختر نازم همین کار و انجام میده.فقط یه اتفاقی تازگی ها می افته اینکه نمیدونم نزدیک صبح با هر غلتی که میزنی گریه می کنی نمی دونم دلیلش چیهسوال ای کاش می فهمیدم.یه چند وقتی هم می شه که تو حمام تو لگنت دوست نداری بشینی و دلت میخواد تو بغلم باشی البته نه همیشه مثلا" امروز اول مامان خودش و شست بعد گفتم سپینا لباسات و در بیار بیا حمام داشتی تلاش میکردی دربیاری کمکت کردم مثل خانوما نشستی شستمت ولی گاهی هم ...اشک مامان و درمیاری. 

سه شنبه 4.آخرین پست 16 ماهگیته نفسم همین الان یکی از کفشایی که فکر می کردم برات بزرگه پات کردم دیدم چسبیده به پات و شایدم کوچیک باشه برات قربون اون پاهای تپلت.عسل خانوم از دیروز تا حالا یاد گرفتی می گی هلو وقتی ل رو می گی زبونت از دهنت میاد بیرون و خیلی نمک می شی.الانم برات کتاب می خوندم اسم هر چی رو می گفتی و ازت می خواستم بگی فقط اولش و می گفتی یا جاهایی رو که می تونستی مثلا" ماست و می گفتی ما بیسکویت و می گفتی کو و....دیروز با خاله فاطی و خاله زهرا رفتیم پارک اونجا همه بهت نگاه می کردن چون خیلی خوشحال بودی و همش می خندیدی و با کوچکترین اشاره میرقصیدی قرتی خانوم بعد از یک ساعت بازی که ما کل لباسامون پر از خاک شده بود برگشتیم خونه چون همش خمیازه می کشیدی ولی وقتی رسیدیم خونه از خواب خبری نبود.عزیز دلم فقط 2 ماه دیگه مونده تا واکسن 18 ماهگی باورت می شه از الان واسه اون روز ناراحت و نگرانم.از خدا می خوام مثل بقیه واکسن ها که راحت پشت سر گذاشتی اینم بگذره البته این که می گم راحت خیلی هم راحت نبود واسه همشون تب کردی و بی تابی ولی واسه این یکی دخترم بزرگتر و خانوم تر شده خدا رو شکر صبور هم که هستی الهی خدا خودش نگهدارت باشه.

آخرین عکس این ماه.

[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 17:06 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سلامی چو بوی خوش گل یاس به دختر عزیز تر از جونم.امروز پنج شنبه 5 تیر 1393 است و دقیقا" 15 ماه پیش این موقع و این ساعت که 8:40 صبحه شما هنوز تو دل مامان بودی و داشتی واسه خودت جا باز می کردی و نمی دونستی چجوری از اون جای تنگ خلاص بشی و با عجله دو ساعت بعدش دو روز زودتر از موعد پا به این دنیا گذاشتی و شدی پرنسس کوچولوی خونمون .چقدر لحظه ها زود می گذره منم که این روزا همش در حال مقایسه کردنت با پارسالم و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم.عزیز دلم 15 ماهه که همه چیزم شدی همدمم مونس تنهاییم مهمتر از همه وصله ی تنم یه لحظه بدون تو بودن برام سخته و خدا رو شکر که تا الان اتفاق نیفتاده و بعد از اینم از خدا می خوام این اتفاق نیفته.

                                        دختر خوشگلم 15 ماهگیت مبارک باشه.

قربونت برم نیم ساعت پیش به بابا می گفتم فکر کنم سپینا تو این ماه دیگه کامل راه بیفته چون دیروز عصر همش با فاصله از خودم نگهت میداشتم و به سمتم چند قدم تنهایی می اومدی منم دورت می گشتم و غرق بوسه ت می کردم شما هم که متوجه شده بودی تمایل داشتی دوباره این کار و بکنی و سرت و میذاشتی رو سرم و فشار میدادی و به قول یکی از همکارام که می گفت باهات داره عشق بازی می کنه مثل مرغ عشق.فدای این مرغ عشقم بشم من که اینقدر دوستش دارم.

الان که دوباره اومدم بنویسم ساعت 11:30 شبه و شما تو خواب نازی اومدم بگم یاد گرفتی مامان و گاز بگیری ذل میزنی تو چشمام با اون چشمای خوشگلت و وقتی داری شیر می خوری انگار آبنبات کشی می خوری مامان و گاز می گیری و می خندی منم سعی می کنم جدی باشم و نخندم چون شنیدم اگه روی خوش نشون بدم دیگه ولم نمی کنی بلند میگم سپینا بهم نگاه می کنی و می گی اه ه ه ه خوبه دیگه دعوام می کنی.امروزم مزه ی آلبالو رو چشیدی صورتت و همچین جمع کردی و قیافت یه جوری شد دیدنی و خوردنی عسل من.چشمک

93/4/5 سپینا در حال بلند شدن ولی اینجا نمی تونستی.

امروز 8 تیر ساعت 11 صبح.دختر زیبای مامان که این روزا واسه خودت تاتی می کنی اومدم بگم عاشقتم و اینکه به ماشین که می گفتی مو تبدیل شده به ما به باد هم که می گفتی بو می گی با.دیگه اینکه  خودت دستت و ول می کنی و به سمتمون قدم برمیداری ولی با احتیاط یه چند قدمی میآیی و می افتی زمین ولی نه با شدت خودت و کنترل می کنی همیشه دوست داشتم زمانی راه بیفتی که کمترین آسیب رو ببینی خدا رو شکر که کاملا" متوجه خطر میشی و حواست به خودت هست منم تا حدودی خیالم راحته.چند روزیه که دیگه در کابینت ها رو باز می کنی ولی تا حالا کابینت هایی که ظوف چینی توشه رو دست نزدی بهشون فقط نگاشون می کنی و با همون حرکت دستت می گی نه نه یعنی می دونی که نباید دست بزنی ولی بقیه کابینت ها رو سر فرصت به هم میریزی و منم هیچی بهت نمی گم تا یه دل سیر بازی کنی و به هم بریزی ازت عکسم گرفتم که میذارم برات.یه چیز دیگه...بیشتر توی لباس در آوردن همکاری می کنی مخصوصا" وقتی میخوام ببرمت حمام که دیگه نگو با عجله خودت و میرسونی و کمک می کنی زودتر لباست و در بیارم ولی وقتی از حمام میایی بیرون میخوام لباس تنت کنم فرار می کنی چون لباس و دوست نداری شاکی.فعلا" چیز دیگه ای یادم نمیاد اگه یادم اومد میام برات می نویسم می بوسمت.بوس

سه شنبه 10 تیر.عزیزم روز یک شنبه خاله شمسی و علیرضا و فایزه اومدن خونمون دایی علیرضا زحمت کشید برات یه دلقک موزیکال خوشگل خرید. دستش درد نکنه.عصر هم اومد دنبالمون ما رو برد خونه ی خاله شمسی.دیروزم واسه اولین بار بدون اینکه خواب باشی ناخن هات و گرفتم با تعجب نگاه می کردی که من دارم چیکار می کنم.وقتی هم که ناخن های خودم و سوهان میزدم یاد گرفتی و سوهان و برمیداری و ناخن هات و سوهان می کشی.دیگه اینکه خیلی دوست داری راه بری هنوز بدون کمک نمی تونی بایستی دستت و به جایی می گیری می ایستی بعد شروع می کنی به قدم برداشتن ولی بعد از چند قدم می افتی.دیروزم داشتم عوضت می کردم انتهای لثه ت یه نقطه ی سفید دیدم نذاشتی ببینم چیه شاید دنونای آسیابت باشه آخه خیلی این روزا اذیت می شی و مدام دستت توی دهنته و از گاز گرفتن مامان که دیگه نگو ولی خدا رو شکر اقدر خانومی که محکم گاز نمی گیری و وقتی این کار و می کنی به صورتم نگاه می کنی ببینی عکس العملم چیه.یکم که اخم می کنم متوجه می شی و ول می کنی ولی باید دوباره یاد آوری کنم که هنوزم تا صبح چندین بار بیدار می شی از وقتی هم که هوا روشن می شه هر یک ساعت یکبار گریه می کنی و شیر می خوری و می خوابی تا ساعت 10 بعد از اونم وقتی مامان میره تو آشپزخونه دنبالم میایی و بهونه می گیری و میخوای پیشت باشم.تو آشپزخونه هم که میایی همش باید بهت چیزای جدید بدم باهاشون بازی کنی چند وقتیه بهت یه قابلمه کوچولو و قاشق میدم شروع می کنی به هم زدن و می گم غذا بده مامان گرسنه ام قاشق و سمت دهنم میاری و بهم غذا میدی دقیقا"می بینم هر کاری و که می بینی و همون و انجام میدی دیروز خاله زهرا یکی از صفحات مجله رو می خواست همون ورقه رو پاره کرد دیدم با خوشحالی اومدی مجله رو از مامان گرفتی و یه ورقه اش رو پاره کردی تعجبخلاصه اینکه هر روزم با شما یه رنگ و یه جوره.دیشب داشتم همون مجله رو می خوندم یه سری مطالبش و نوشتم زدم به در یخچال که همیشه جلوی چشمم باشه:

* فرزندان همانی می شوند که می شنوند.

*قبل از گفتن هر جمله به کودکتان یادتان باشد همین جمله می تواند یکی ازآجرهای بنایی شود که تعیین کننده اعتماد به نفس عزت نفس و تصویر فرزند در آینده خواهد بود.

* کلمات بکار برده شده برای کودک می توانند پایه های تصور کودک از خود و شاید حتی شکل دهنده آینده او باشند.

* ارتباط با والدین مهمترین چیز در دنیای کودک است و ...

وقتی داشتم می خوندم دیدم توی مورد سوم کاریه که من می کنم کمتر از گل بهت نگفتم وقتی اسمت و صدا میزنم کمتر از سپینا جونم عشقم عزیز دلم جون دلم و... نیست بابا هم همینطور از خدا میخوام بهم صبر و طاقت بده که این روند ادامه داشته باشه و هیچوقت عصبانی نشم.الانم بیدار شدی نازنینم.بوس

عزیز دلم چند تا چیز و یادم رفت دوباره اومدم برات بنویسم.یاد گرفتی می گی هیس دستت و میذاری کنار بینیت و می گی هیسهیسدیگه اینکه من داشتم فوت می کردم دیدم وقتی داری شیر می خوری مامان و فوت می کنی.چند لحظه پیش هم کشوی کابینت و ریخته بودی بیرون داشتی بازی می کردی بهت گفتم  وسایل و جمع کن بذار تو کشو قربونت برم به حرف مامان گوش کردی البته نه همه ی چیزایی و که ریخته بودی ولی چند تاشون و گذاشتی سر جاش همینم از نظر مامان خیلی عالیه.چند روزه وقتی غذا می خوری بهت چنگال میدم تا خودت بخوری البته کنارت می شینم و بهت کمک می کنم چون نمی تونی خوراکی ها رو به چنگال بزنی وقتی داری می خوری حواست هست نریزه زمین اگرم بریزه برمیداری دوباره میذاری تو بشقابت البته اینم همیشگی نیست ولی بهت تذکر میدم که حواست باشه روی زمین نریزی و باید خوراکیت و بذاری تو بشقاب دورت بگردم که انقدر خانوم شدی گل نازم. 

 طلا خانوم مبارکه هفتمین و هشتمین دندونت جشنحدود 2 ساعت پیش متوجه شدم اون سفیدی که دیده بودم دندونه برات یکم بی حس کننده زدم ورم لثه هات و احساس کردم خیلی غصه خوردم پس بگو این نق زدن ها و همش شیر خوردن ها واسه همینه الان ساعت نزدیک 11 شبه و شما هم هنوز نخوابیدی امیدوارم به راحتی دندونت بیاد بیرون و بیشتر از این اذیت نشی.محبت بازم میگم مبارکت باشه عشقم.

93/4/10

انگشت به دهن در حال تماشای تبلیغات.

93/4/12

جمعه 13 تیر.عزیز دلم قبل از هر چیز بگم امشب تونستی واسه اولین بار خودت به تنهایی بایستی وای که خودت چه ذوقی کرده بودی وقتی می دیدی می تونی بدون اینکه کسی دستت و بگیره یا خودت به جایی تکیه کنی ایستادی خونه ی مامان بزرگ بودیم و مهمون هم داشت همه هم برات دست میزدن و شما هم مرتب این کار و تکرار می کردی قربونت برم.امروز برات می خوندم تیش تیش تیش گرفته این دل که اتیش گرفته و می رقصیدی یدفعه دیدم خودتم می گی تیس تیس آخه دیگه چی بگمسکوت...لاک زده بودم ناخن هام وفوت می کردم تا زودترخشک بشه دیدم داری به دستت فوت می کنی  قربونت برم که مثل طوطی شدی جیگر.هر جا گل می بینی رو مجله رو لباس ... اشاره می کنی و می گی گل البته بیشتر وقتا ل آخرش رو نمی گی چند روزیه با هم مجله ورق میزنیم اونروز عکس چند تا بچه رو دیدی می گفتی نی نی البته ناگفته نمونه که همش دارم برات صفحات و توضیح میدم منظورم عکساشه اونایی رو که دیدی و می شناسی مثلا" عکس موز و بهت نشون دادم خود موز هم آوردم بهت دادم و حالا هر جا می بینی می گی موز البته ز رو تلفظ نمی کنی.سپینا جونم خیلی خوبه که هستی درسته گاهی اوقات مامان کلافه و خسته می شه ولی وقتی بهم یه لبخند میزنی یا میایی تو بغلم و پیشونیت و می چسبونی به پیشونیم در حالیکه چشمات و بستی خدا می دونه اون لحظه اصلا" تو حال خودم نیست دلم میخواد تو همین حال بمونم یا اینکه وقتی با شیطنت شیر می خوری ذل میزنی تو چشمام و گازم می گیری بعدش برای اینکه از دلم در بیاری بوسم می کنی یا وقتی داری دو لپی شیر می خوری یدفعه صدای تبلیغ و که می شنوی سینه رو ول می کنی اون موقع که شیر از گوشه ی اون لبای کوچولوی خوشگلت راه می افته  اینا همش صحنه هایی که فکر نمی کنم هیچ وقت از ذهنم پاک بشه.می دونی چیه گاهی اوقات دلم واسه اون وقتایی که شب تا صبح راه می رفتم تو خونه در حالیکه تو بغلم بودی و لحظه لحظه بدنت رو بو می کردم و می بوسیدم تنگ می شه ولی دوباره از طرفی شاهد تغییرات روز به روزت که هستم می گم خدایا شکر که سلامتم و می تونم کارهای شیرین دخترم و ببینم و براش مادری کنم.بازم از خدا ممنونم که چنین گل خوشبو و زیبایی رو به من و بابا سیامک داده و از خودش برات سلامتی و دلخوشی آرزومندم.دختر کوچولوم دوستت دارم.

93/4/14 خودت و پیچیدی لای پرده ی اتاقت این بازی جدیدته.

93/4/15

امروز سه شنبه17 تیر.همین الان داشتم ازت فیلم می گرفتم کافیه صدای یه آهنگ و بشنوی اونوقته که دیگه قر دادنا شروع می شه دیروز با دعایی که موقع افطار پخش می شد هم داشتی به قول خودت نانای می کردی عسل خانوم من. دیروز واسه اولین بار به قصد راه رفتن کفش پات کردم و رفتیم حیاط ولی یکی از همسایه ها داشت واسه خونش حفاظ میزد ماهم تو حیاط نرفتیم رفتیم دم در یکم تاتی کردی خسته که شدی جلوی در نشستی رو زمین فکر میکردی می تونی این کارو بکنی دیگه اوردمت خونه البته رفتیم پیش مامان بزرگ اونجا هم همش دوست داشتی راه بری منم چپ و راست ازت عکس می گرفتم آخه خیلی شیرین راه میری تا بهت می گم سپینا یا علی می دونی باید بلند بشی خودتم یه چیزی می گی فکر کنم می خوای بگی یاعلی و بلند می شی ولی از بس پاهات و باز می کنی و بلند می شی که نمی تونی خودت و کنترل کنی و دوباره می افتی.این روزا که هوا گرمه و تو خونه ایم همش داریم با هم مجله ورق میزنیم و شما هم که علاقه مندانقدر قشنگ ورق میزنی ازت فیلم گرفتم. دوباره میام برات می نویسم چون چسبیدی به پام و می گی می می.

این عکس پاهای خوشگلت با تنها کفشی که در حال حاضر اندازه ی پاهاته.

93/4/16سپینا پشت پنجره ی خونه ی مامان بزرگش.

سپینا در حال مطالعه.

سه شنبه 17 تیر.عزیز دلم فکر کنم واسه پنجمین بار باشه که موهات و کوتاه کردم اینبار خودم اینکارو کردم بردمت حمام و داشتی بازی می کردی منم موهات و کوتاه کردم خیلی قیافت عسل و خوردنی شده.از حمام که اومدیم چشمت افتاد به توپت که زیر مبل بود رفتی پشت مبل به هوای توپت اونجا تلفن و دیدی گوشی رو برداشته بودی و بازی می کردی منم داشتم ازت عکس می گرفتم که یدفعه الهی بمیرم توپت رفت زیر پات و افتادی و پیشونیت خورد به میز نفهمیدم چجوری خودم و بهت رسوندم مبل و خوابوندم رو زمین تا بتونم بیام پیشت مردم واست رگ توی پیشونیت ورم کرد و اومد بالا و منم روانی شده بودم زود کمپرس برات گذاشتم ولی دلت می خواست بگیری و باهاش بازی کنی.الان که نگاه می کنم یکمی ورم داره الهی هیچوقت دیگه این اتفاقا برات نیفته چون من اصلا" جنبه ش و ندارم و سرم درد گرفته. 

این وقتیه که رفتی پشت مبل.

اینجا هم گوشی رو برداشته بودی و چند ثانیه بعدش افتادی.

از اونجایی که هر جا گل می بینی نشون میدی این ملحفه رو برات انداختم که پر از گله تا روش بازی کنی تند تند به من نشون میدادی و می گفتی گل.

93/4/19 سپینا سر کیف زهرا جون.دخترم این کار خیلی زشته ولی خاله جون خودش بهت اجازه داد و کیفش و گذاشت جلوت شما هم تا اونجا که می تونستی به هم ریختی.

قربون شکلت.

شنبه 21.دیروز اولین کفش رو با حضور خودت برات خریدیم قربونت برم که چون پاهات بزرگه هیچ کدوم از کفشات اندازت نیست و مجبور شدیم برات یه سایز بزرگ بگیریم کفشت سوتیه و وقتی می پوشیش خیلی دوست داری باهاش راه بری وقتی خرید کردیم رفتیم خونه ی خاله فاطی وای که چقدر خانوم شدی و دیگه به چیزی دست نمی زنی نزدیک ساعت 9 هم رفتیم پیاده روی با اون پیراهن و کفشی که پوشیده بودی شده بودی شکل عروسک همه بهت نگاه می کردن خودتم بلند بلند داد میزدی تاتا آخه ریزه واسه اولین بار بود که تو خیابون روی پاهای خودت راه می رفتی و خیلی خوشحال بودی.وقتی اومدیم خونه یکم آب تنی کردی بهت شیر موز دادم یکسره تا 5/5 خوابیدیتعجب دوباره از اون عجایب بود.دیروز نزدیک ظهرهم رفتیم تو پارکینگ همسایه طبقه اول یه گربه ی سیاه خوشگل داشت آورد پایین تا ببینی یکم از شون خجالت می کشیدی واسه همین خیلی خوب گربه رو نگاش نکردی اسمش دورا بود خیلی ناز بود آخه مامان گربه ها رو خیلی دوست داره و خودشم چند سال پیش یکی داشت ولی دزدیدنش فقط فیلمش و دارم که برات نگه داشتم تا ببینیش چقدر ملوسه.عسل خانوم مامان بگم از کارایی که می کنی و چیزایی که می گی بهت می گم دستات و ببر بالا میبری پاهاتم همینطور وقتی من و بابا غرق تماشای تلویزیون هستیم کانال و عوض می کنی و ذوق می کنی راه رفتنت خیلی بیشتر شده و همینطور وقتی می خوای خودت بلند بشی کمتر می افتی اتل متل توتوله رو یاد گرفتی پاهات و دراز می کنی و میزنی رو پاهات یکی دیگه ازکارای قشنگت اینه که همه چی رو بوس می کنی این کارو خیلی وقته می کنی ولی تازگیا می آیی ازپشت مامان و بغل می کنی و می بوسی تا بابا میاد کنارم و دست میندازه گردنم زود خودت و می رسونی من و بغل می کنی و تند تند من و می بوسی انگار می خوای بگی که مامان تو فقط مال منی .از کنجکاویت بگم که هنوز کشف تو اتاق خودت ادامه داره و رسیده به اتاق خواب ما دیروز بابا مجبور شد یکی از کشوها رو که وسایلش توش بود و خالی کنه از بس کشوش و میریختی بیرون بابا تسلیم شد.چیزایی که می گی به دست می گی د(البته با فتحه نمی دونم چجوری باید حرکت و بذارم) به پا می گی دا به دستم کرم زده بودم خیلی بوی خوبی داشت دستم و بو میکردی و می گفتی به به .

اینم یه عکس از چشمای خوشگل دخترم.

اینا کفشاییه که اندازت نیست.

93/4/22 خاله اینا اومدن خونمون رفتم در و باز کردم اومدم دیدم نیستی صدات کردم دیدم صدایی نمیاد داشتم سکته میکردم نگام افتاد دیدم پشت مبل قایم شدی.

اینم عکسات.

اینجا دیگه داری سرک می کشی چون فهمیدی کسی اومده خونمون.

قبل از اینکه خاله اینا بیان اتاقت و این شکلی کرده بودی تمام کشوها رو ریخته بودی بیرون.

دوشنبه 23.سپینا جونم دیروز بردمت پروفسور کوچولو آخه مامان تصمیم گرفته خودش واسه دخترش کتاب درست کنه اینم بگم که تنها نرفتیم با خاله فاطی و زهرا جون بودیم برات یه سری استیکر و پوستر و کتاب گرفتم.می خوام یه کتاب مصور از انواع و اقسام چیزا برات درست کنم از حیوانات گرفته تا وسایل.دیروز یکم اونجا راه رفتی دلت می خواست  به کتابا دست بزنی و وقتی بغلت کردم جیغ کشیدی خیلی هم خوابت می اومد وقتی اومدیم خونمون بردمت خونه ی مامان بزرگ تا سرت گرم بشه و نخوابی تا بهت شام بدم خلاصه هر جور بود تا 10 بیدار بودی و صبح هم از 7 بیدار شدی و واسه خودت تو خونه می چرخیدی تا الان که ساعت 9 و تازه خوابیدی.این و یادم رفت بگم یه سه چهار روزی می شه که دست میندازی دور گردنم و بغلم می کنی ومثل همیشه بوسم می کنی دختر مهربون مامان.امروزم واسه اولین بار فالوده خوردی.نفسم 13 روز دیگه باید بریم واسه قد چک آپ و دخترمم 16 ماهه می شه وای خدایا ازت ممنونم واسه این گل خوشبو که به من دادی.الهی شکرت.

اینجا سپینا با چیزایی که مامن واسش خریده.

شب بابا داشت مثل یه معلم از روی پوسترت بهت اسم حیوانات و یاد میداد قربونت برم ایستاده بودی و به حرفش توجه میکردی.

سه شنبه 24.دخترم متاسفانه همسایه طبقه پایین دیروز به رحمت خدا رفت واسه همین دیشب با بابا برای عرض تسلیت رفتیم منزلشون این اولین بار بود که شما رو واسه این جور مراسم میبردم امیدوارم هیچوقت دیگه هم پیش نیاد. از خدا میخوام همیشه تو زندگیت شادی ببینی.امروزم که مراسم تشییع بود ومامان دوست داشت بره ولی به خاطر گل دخترش نرفت چون وقتی تو این مراسم شرکت می کنم یکم آروم می شم البته بعد از یه عالمه گریه.بهت بگم دیشب تا صبح همش با گریه بیدار می شدی و اصلا" خوب نخوابیدی کاش می دونستم مشکل کجاست.الانم خوابیدی بدون اینکه ناهار بخوری آخه چند روزه دوباره بی اشتهایی نمی دونم چیکار کنم واسه یه مامان خیلی مهمه فرزندش خوب غذا بخوره من که آرامش می گیرم وقتی می بینم با اشتها غذا می خوری.حالا به امید خدا چیزی نیست و دخترم دوباره با اشتها غذاش و می خوره.محبت

چهارشنبه 25.دیشب قرار بود برای مرحوم مراسم بگیرن از اونجایی هم که مامان از این خاطرات تلخ زیاد تو زندگیش داشته فقط برای اینکه ناراحت شدنم روی شیرم اثر نذاره به ناچار رفتیم خونه ی خاله شمسی اونجا بهت گفتم سپینا به خاله گفتی رفتیم خونه ی همسایمون گریه می کردن که دیدم قربونت برم دو تا دستت و گذاشتی دو طرف صورتت و شروع کردی ادای گریه شون و در آوردی تازه سرتم تکون میدادی خاله شمسی مات مونده بود که آخه مگه یه بچه ی اینقدی هم می تونه اینجوری ادا در بیاره با اینکه ادا در آوردن خیلی بده ولی وقتی آدم از یه بچه ی کوچیک می بینه خوب یکم دلش میخواد بخورتش دیگه منم که می خواستم قورتت بدم شیرینم ولی امیدوارم دیگه از این کارا نکنی چون مامان دلش یه دختر خانوم میخواد که همه دوستش داشته باشن.خلاصه دیشب ساعت 9 به خیال اینکه دیگه مراسم تموم شده اومدیم خونه شما تو ماشین خوابت برد و 10 بیدار شدی اونموقع بود که صدای اکو تازه بلند شد و منم صدای تلویزیون و بلند کردم و با هم شروع به بازی کردیم تا صدایی نشنوم چون سپینا جونم جنبه ی این جور مراسم رو ندارم خصوصا" وقتی برای یه پدر باشه الهی نصیب هیچ کسی نشه خدای بزرگ سایه ی بابا سیامک مهربونتم بالای سرت نگه داره دیگه تا ساعت 2 بیدار بودی و نمی خوابیدی مثل اینکه خدا می خواست دخترم بیدار بشه تا حواس مامانش پرت بشه.قربون خدا برم که این دختر نازنین و بهم داد.حالا بگم از امروز که یبرای اولین بار بهت هلو دادم مثل مامان که هلو دوست داره با لذت خوردی عزیز دلم صبح هم یه کوچولو بهت خیار دادم ولی خیلی استقبال نکردی.حالا چیزایی که می گی :به پا دیگه می گی با   وقتی هم می گم سپینا می خوایم بریم آب بازی یا حمام به لباسات دست میزنی می گی در یعنی در بیارم.از راه رفتنت بگم که خیلی بیشتر شده و گاهی سه چها متری میری بعد پاهای کوچولوت خسته می شه می شینی.دورت بگردم که الان 11 شبه تازه بیدار شدی فکر کنم تا 2 شب زنده داری داریم.

بعد از حمام حوله ی مامان و طبق عادتی که داری انداختی دور گردنت.

امروز جمعه 27.اومدم تابیدار نشدی تند تند برات بنویسم اول اینکه امروز سالگرد ازدواج من وباباست وقتی فکرش و می کنم میبینم ما چه فکری کردیم که تو این ماه گرم با هم ازدواج کردیم شاید 12 سال پیش اینقدر هوا گرم نبودهخندونک.خوب با اینکه سالگردمونه هیچ کاری انجام ندادیم فقط در حد تبریک از کادو و اینجور چیزا خبری نبوده چون هم بابا خیلی درگیره کاره هم مامان درگیر سپینا ولی تا زمانی که شما نبودی همه ی آداب رو به جا آوردیم یعنی کادو دادیم کادو گرفتیم ولی الان شما بزرگترین کادو برای مامان و بابا هستی که خدای مهربون بهمون داده و همیشه هم من هم بابا از خدا ممنونیم.عزیز دلم از خودت بگم که امروز واسه اولین بار بهت زردآلو دادم اونم یه کوچولو آخه نمی دونم چرا میوه ها اینقدر بیمزه شدن قیافشون خوشگله ولی اصلا"مزه ندارن.دیگه اینکه امروز واسه خودت از این اتاق به اون اتاق راه می رفتی و کمتر دستت و می گرفتی به دیوار و... برات بگم از دیروز واسه اولین بار آلو هم خوردی دیگه این که با خاله شمسی و امین وفایزه و علیرضا که خیلی دوستت دارن رفتیم بیرون چون ساعت 3 عمو مصطفی که اونم شما رو خیلی دوست داره اومده بود دنبالمون خونشون بودیم بعد افطار رفتیم میدون اسبی که پر از اسب بود (البته مجسمه )به دخترم اسب ها رو نشون بدیم تو بغل علیرضا بودی می خواستیم ازت با اسب عکس بگیریم ولی می ترسیدی قربونت برم از دور اسب ها رو نشون میدادی و قلدر بازی در می آوردی ولی نزدیکشون که میرسیدیم علیرضا رو محکم بغل می کردی همش هم می گفتی پیتیکو و خودت و تکون میدادی اونجا پر بود از کوچولوهایی که مثل شما نوپا بودن خلاصه اینکه خوب بود دست علیرضا درد نکنه که دخترم و برد بیرون. 

93/4/29 سپینا منتظر برای بیرون رفتن.

30 تیر ساعت 9:30 صبح.خوشگل مامانش خوابیده میخوام برات از دیروز بگم که داشتم باهات بازی میکردم گفتم سپینا گاو چی می گه گفتی ما توی کتابی هم که برات خریدم (غاز کوچولو)عکس جغد رو بهت نشون دادم گفتم چی می گه گفتی اوووو .کتابی که برات درست کردم و هنوزم ادامه داره خیلی دوستش داری ومیایی می شینی جلوم و برات ورق میزنم و ازت هر چی رو می پرسم و می گم نشون بده با اون انگشت اشاره ی کوچولوت نشون میدی درخت هم نشون میدی می گی د (البته با فتحه) به موش هم می گی مو خروس و مرغ هم که می بینی سعی می کنی صداش و در بیاری خلاصه از صبح که از خواب بیدار می شی مامان انواع و اقسام صداها و شکلک ها رو در میاره تا دخترش و سرگرم کنه و بخندونه.راستی اینو یادم میره برات بنویسم که چند وقته جورابای مامان و سعی می کنی بکنی تو پات و دیگه اینکه مامان یکی از ساعتاش و داده به دخترش که دیگه به ساعت دست همه گیر نده ولی بازم مدل های مختلف و می بینی دوست داری بگیری اینور اونور کنی.

الان که دوباره دارم برات می نویسم نزدیکه 6 عصره و مامان متوجه ی 2 تا دیگه دندون شدجشندو تا دندون کوچولوی خوشگل که بغل دو تا دندونای پایینت در اومد یعنی الان سپینای خوشگل مامان 10 تا دندون داره 4 تا پایین 6 تا بالا مبارکت باشه عشقم.کنار هم خوابیده بودیم و خوابمون برد وقتی بیدار شدی که شیر بخوری تا اومدی گریه کنی منم خواب آلود بودم ولی دیدم از زیر لثه ت سفیدی دندونت مشخصه مبارکه.وای این ماه چقدر اتفاقای خوب افتاد هم دخترم راه افتاد هم  با فاصله ی 20 روز از در اومدن دندون آسیاب 2 تا دیگه  دندون در آورد. تو یک ماه 4 تا دندونخندونک هم خیلی کارا رو یاد گرفت و پیشرفتای زیادی داشته الانم جلوی آیینه نشستی با تصویر خودت تو آیینه بازی می کنی و حرف میزنی.

31 تیر سه شنبه.دیشب با بابا می خواستیم بریم پارک تا بابا بره بنزین بزنه خوابت برد و برگشتیم خونه تو آسانسور بیدار شدی هر کار کردم دوباره بخوابی فایده نداشت ما هم که دیدیم نمی خوابی دوباره رفتیم بیرون بردیمت یه پارک خلوت که بتونی بازی کنی بابا اول بردت رو سرسره ولی چسبیدی به بابا و آوردیمت رو تاب نشوندیمت که واسه خودت زدی زیر آواز و به اطراف نگاه می کردی و کسایی که دوچرخه سواری می کردن خیلی توجهت و جلب کرده بودن یکم که تاب بازی کردی دوباره بردیمت سمت سرسره اینبار تو بغل من بودی و نشوندمت اول خودم می گرفتمت تا پایین اونجا هم بابا مراقبت بود کم کم خودت از اون بالا سر می خوردی وقتی می نشوندمت یکم بهمون نگاه میکردی و خودت و تکون میدادی تا سر بخوری و بابا پایین سرسره نشسته بود بغلت میکرد خیلی خوشت اومده بود و با صدای بلند می خندیدی و با بابا پارک و گذاشته بودید رو سرتون تازه رو الاکلنگ هم نشستی ولی چون دلم شور میزد زیاد نذاشتم باهاش بازی کنی دوباره رفتی رو تاب و بعد از یکم بازی اومدیم خونه.دیشب نزدیک ساعت 2 خوابیدی چون روز هممون خوابیده بودیم بیخواب شده بودیم.امروزم از 7 بیدار شدی وتازه الان که 9 دوباره خوابیدی.

جمعه 3 مرداد.الان ساعت 2 ظهره شما هم خوابیدی منم می خوام برات از این چند روز که ننوشتم بنویسم ولی باید خلاصه کنم چون ممکنه بیدار بشی و چون رو تابت خوابوندمت می ترسم البته بابا پیشته ولی خودم باشم خیالم راحت ت.سه شنبه شب دوباره رفتیم پارک ولی اینبار بابا نبود با خاله فاطی و بچه هاش رفتیم خیلی هوا خنک بود طوری که گفتیم سپینا سرما نخوره و اومدیم خونه ولی قبلش با خاله زهرا و آندیا  مامانش رفتیم تو محوطه بازی و تا می تونستی بازی کردی و ذوق کشیدی و خندیدی از روی سرسره وقتی می اومدی مثل شب قبلش که با بابا رفته بودیم ذوق می کشیدی و چند بار خواستیم از اونجا بریم بیرون ولی دلم نیومد وقتی می دیدم با اون قد و قواره ی مثل فندق چجوری تند تند میری سمت تاب و چند بار هم خوردی زمین ( اونجا هم که کفپوش داشت و دردت نمی اومد فقط کثیف بود)خلاصه بازیت که تموم شد البته مامان تمومش کرد چون می ترسیدم از اینکه سرما بخوری و چند بار هم می خواستی دستت و بکنی تو دهنت و منم می خواستم دستت و بشورم اومدیم بیرون محوطه بازی بردم دستت و شستم ودیگه اومدیم خونه داشتی تو راه چرت میزدی ولی باهات حرف زدم که نخوابی می خواستم ببرمت حمام چون خیلی لباسات و کثیف کرده بودی خسته هم بودی حمام هم می کردی خوب می خوابیدی.فردای اونروز هم یعنی چهارشنبه دوباره با خاله فاطی اینا رفتیم خونه ی خاله افسر واسه دیدن مریم جون نزدیک افطار من و ساناز و زهرا رفتیم خرید برای اولین بار نزدیک یک ساعتی تنهات گذاشتم و به خاله ها گفتم اگه سپینا بهونه گرفت بهم زنگ بزنید آخه سر کوچشون بودیم و 2 دقیقه باهات فاصله داشتم ولی دخترم خیلی خانوم بوده و بهونه نگرفته بود ولی تا رسیدم خونه همچین سفت من و بغل کرده بودی ولم نمی کردی حتی نمی تونستم لباسم و عوض کنم با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت تنهات نذارم آخه همه می گن سپینا خیلی بهت وابسته شده دخترم اگه به من وابسته نباشه پس به کی باشه؟؟؟؟اونشب تو راه برگشت واسه خودت خوابیدی 1 رسیدیم خونمون تا 2/5 بیدار بودی منم خودم و زدم به خواب اینقدر شیر خوردی تا خوابت برد.خدایا کمک کن همیشه کنار دخترم باشم محبتیعنی سایه ی همه ی پدر مادرا بالای سر بچه هاشون باشه و خدا هیچ بچه ای رو از داشتن این نعمت بزرگ یعنی پدرو مادرمحروم نکنه.الهی آمین .عزیز دلم شاید این پست آخرین پست 15 ماهگیت باشه چون 2 روز دیگه بیشتر به پایانش نمونده با آرزوی بهترین ها برای تو عزیز دلم.بوس

93/5/4 اینم آخرین مدل خوابیدنت توی 15 ماهگی.

ونه.ولی دوباره بلند می شدیربونت برم دیروز

[ پنجشنبه 5 تير 1393 ] [ 8:59 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 27
بازدید هفته گذشته : 222
کل بازدید : 38471
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User