سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم

سپینا تک ستاره ی آسمان زندگیم
خاطرات دختر نازم
قالب وبلاگ

 

تاریخ من کودکی من است...

قدر روزهای بی بازگشت مرا بدانید.

[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 22:32 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/2/5 اولین گریه همین که به دنیا اومدی.

92/2/7 اولین حمامت و و اولین روز ورودت به خونه.

92/4/7 اولین بار که اوقون گفتی.

92/4/10 اولین صدای ذوق کشیدنت و که شنیدم.

92/4/21 اولین خنده ی با صدای بلند ولی ناگهانی بود یعنی بدون اینکه متوجه حرفهای ما بشی خندیدی.

92/4/24 اولین بار که از ساعت 12/5 تا 5/5 صبح خوابیدی بدون بیدار شدن.shocked smiley

92/4/28 اولین بار که شروع کردی به جیغ کشیدن و از صدای خودت هم خوشت اومده بود و ول نمی کردی.

92/4/30 اولین بار خودت دمر شدی.و واسه اولین بار باهات حرف زدیم و با صدا خندیدی.

92/7/2 اولین بار که موهاتو کوتاه کردیم.

92/7/3 اولین بار که شست پاتو کردی تو دهنت و شروع کردی به خوردنش.

92/7/13 برای اولین بار یه مدت کوتاه تنها نشستی بدون کمک به اندازه ی 5 ثانیه.

92/8/2 واسه اولین بار بدون خوردن شیر خوابت برد جلوی تلویزیون.

92/8/5 برای اولین بار طعم غذارو چشیدی.

92/8/26 اولین سرماخوردگیت.

92/9/20 واسه اولین بار تقه انداختی.

92/10/4 اولین مسافرتت.

92/10/9 در اومدن اولین دندونت.

 

 

سپینای گلم دختر قشنگم روز 16 دی می دونی چه روزی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                                     65.gif

عزیز دلم واسه اولین بار وقتی داشتی بازی می کردی و غلت می زدی خودت بلند شدی نشستی .

حالا اینکه چیزی نیست فردا (92/10/17)شبش هم داشتی با بابا بازی می کردی که گفتی : ب ب 

اینو بابا و خاله فاطی شنیدن.نمی دونی مامان چقدر خوشحال می شه وقتی بزرگ شدن دخترش و می بینه الهی همیشه سلامت باشی عشقم.

                        niniweblog.com 

 

امروز 92/10/23 ساعت 10/5 صبحه همین الان خوابت برد.دیشب گفتی ماما قبلا"ازت شنیده بودم ولی امروز صبح می گفتم بگو ماما بعد از من تکرار می کردی منم از سر تا پاتو می بوسیدم عشقم. 

راستی یه چیزی یادم اومد دیروز اولین خرابکاری رو کردی ......

                                                     juweel2015.gif

دستبندی که برات خریده بودیم و پاره کردی.آخه دخترم خیلی زورش زیاده قربونش برم.

  92/10/25 الان 11 شبه خوب معلومه خوابیدی که مامان داره می نویسه از روزی که گفتی ماما هر روز داری تکرار می کنی آخه هر وقت می گی منم قربون صدقت میرم انگار فهمیدی که مامان ذوق می کنه همش تکرار می کنی شیطون.

از 92/10/28  همش صداهایی مثل  ن نا د   در میاری عشقم.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 0:12 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

  فرشته ی زمینی من 10 ماهگیت مبارک.

 

امروز با بابا و خاله شمسی شما رو بردیم واسه چک آپ.عشقم وزنش شده 10/200 قدش 74 و دور سرش 45. وای که چقدر خوشحال شدم وقتی دوست خاله گفت همه چیز عالیه حتی گفت قدت رشد جهشی داشته و مامان هم از نگرانی در اومد چون خیلی غصه می خوردم که غذا نمی خوری.خدایا شکرت.

بعد از اون بابا ما رو برد وفسور کوچولو قرار بود واسه دخترم کتاب و چند تا بازی فکری بخرم.تو  راه خوابت برد منم اونجا با عجله برات خرید کردم خانوم فروشنده گفت بازی فکری واسه سن شما محدوده و مامان فقط دو تا بازی فکری انتخاب کرد و بیشتر کتاب خرید چون کتابات تکراری شده بود هر چند همیشه بهشون خیلی علاقه نشون میدی.

92/11/5

92/11/5 این عکسه وقتیه که پای کامپیوترم شما هم کنارمی و شیطونی می کنی.

                                          

امروز 15 بهمنه از دیشب تا حالا داره برف میباره این اواخر یه کارایی کردی اومدم برات بنویسمشون:

اول اینکه امروز برف آوردیم تو خونه تا شما برف بازی کنی فائزه و علیرضا و علی و امین اومده بودن اینجا باهات کلی بازی کردن.وقتی دست میزدی به برف دستت یخ می کرد می کشیدی دوباره دست میزدی.

دیگه اینکه امروز یه لباس ضخیم تنت کردم خیلی کلافه ای نمی دونم تا کی بتونی تحملش کنی؟؟؟

اینجا همون لباسی که گفتم تنته.

حالا بگم از دیروز که مامان و کشتی از بس بهونه گیری کردی صبح می خواستم غذا درست کنم همش می خواستی پیشت باشم خوب منم بردمت تو آشپزخونه پیش خودم اینقدر شیطونی کردی به همه چی دست زدی حالا عکسارو میذارم برات به یخچال -فریزر-لباسشویی...

92/11/13

سپینا جونم روی صدای سرفه خیلی حساسی اگه کسی سرفه کنی سریع به سمت صدا برمیگردی گاهی اوقات هم گریه می کنی ولی از دیروز الکی صدای سرفه در میاری یه بار بابا سرفه کرد شما هم بعدش تکرار کردی و دیگه یاد گرفتی.پریشب داشتم باهات بازی می کردم توی سطل خالی ماست صدا در می آوردم مثلا" میگفتم آآآآ صدام اون تو که عوض می شد خوشت می اومد و خودتم تکرار می کردی این صداهارو گفتی:ب ب ب-م م م م-ن ن ن -د د د -آ آ آ آ

این روزا خیلی سریع خودتو به هر چی که می خوای می رسونی یا سینه خیز یا با باسنت خودتو می کشی جلو بعدم اینکه دیگه راحت از حالت خوابیده خودت می شینی ولی هنوز شیر خوردنت مثل قبله وهیچ تغییری نکرده هنوزم شب تا صبح چندین بار بیدار می شی دیشبم که از ساعت 2 بیدار بودی و با هم داستان داشتیم تا 3/5 که حالا بماند.

قربونت برم خیلی خودت رو تو دل همه جا کردی مخصوصا"بابا .وقتی از در میاد تو اینقدر دست و پا میزنی و دنبالش میری که بابا مجبور می شه بدون اینکه دستش رو بشوره بغلت کنه اگرم خواب باشی تا صدای بابارو می شنوی چشمای خوشگلت و بازمی کنی و دنبالش می گردی.الهی همیشه سایه ش بالای سرمون باشه و سلامت باشه.

 

                   

 

92/11/17 بگم از خرابکاری امروزت .عموت اومده بود خونمون با بابا می خواستن رادیاتور حمام رو درست کنن یه لحظه حواسم بهت نبود دیدم از رو میز عسلی قندون رو انداختی و رو پات پر از قند بود زود بغلت کردم همه جاتو نگاه کردم که خودت آسیبی ندیده باشی دیدم نه خدارو شکر ولی یکم بعد متوجه شدم لپت یکم قرمزه نمی دونم چرا ؟فکر کردم شاید قندون کشیده شده به صورتت ولی اصلا" گریه نکردی تازه خوشحالم بودی که دستت رسیده به قند قربونت برم.تازه چند روز پیش هم دستت رو کردی تو ظرف حریره ت ویکمی ریخت رو فرش و لیوان چایی مامان و ریختی رو پات خدا رو شکر که چای خنک بود .

 

92/11/20 آخ که سپینا جونم بند دلم پاره می شه وقتی خودتو سر میدی رو سنگ و یه دفعه دو تا پات میره بالا ولی خودتو نگه میداری یا وقتی میری نزدیک مبل اونجا گیر می افتی تا میخوای بچرخی چند باری سرت به مبل میخوره البته خدارو شکر هوای خودتو داری ولی همش اضطراب دارم.الهی خداوند خودش همیشه حافظ و نگهدارت باشه.

92/11/19 این عکس و وقتی گرفتم که واسه اولین بار خودت و به ناهارخوری رسوندی چون هیچوقت این قسمت خونه واست جذابیت نداشته.

92/11/20 تو این  عکسم که اصلا" پات گیر کرده بود و نقت در اومد مامان اومد نجاتت داد.

قربونت برم تو این چند وقت آخر شب که می شه جفتمون می افتیم از خستگی. دوست ندارم همش مانعت بشم ولی همش باید پشت سرت یا کنارت باشم که بلایی سر خودت نیاری مثلا"دیروز آوردمت تو آشپزخونه بابا پیاز خریده بود هنوز خالیش نکرده بودم دیدم با سرعت داری میایی طرف پلاستیکش دلم سوخت که دارم از جلوت برمیدارم ولی بعضی چیزا رو نباید دست بزنی دیگه اونو که برداشتم رفتی سراغ سطل آشغال که دیگه از اونجا آوردمت بیرون.سپینا جونم یکی دو روزه هر طرفی میرم دنبالم میایی وقتی میرم تو آشپزخونه میایی اون دستای کوچولوتو میذاری رو سنگ لبه ی آشپزخونه و رو زانوت می شینی به مامان نگاه می کنی .

92/11/19 اینم عکست. 

گاهی اوقات هم میزنی زیر اواز یا میری سمت بوفه خودت و تو آیینه بوفه که می بینی انگار دالی بازی می کنی یکم سرک می کشی دوباره صاف می شینی دوباره خودتو خم می کنی.

92/11/14

 

راستی از اینکه با تلفن صحبت کنم خوشت نمیاد مثل اینکه فقط توجه منو واسه خودت میخوای همه اینو فهمیدن واسه همین زنگ میزنن حالمون و می پرسن و سریع قطع می کنن.دیشب بابا کتابچه تبلیغات دستش بود اومد خونه خیلی صحنه ی جالبی بود هم بغل بابا رو می خواستی هم کتاب رو یکم می اومدی سمت بابا دوباره برمیگشتی به کتاب که پشت سرت بود نگاه میکردی آخر سر بابا بغلت کرد.تازه دیروز یه کاره دیگه هم کردی کشوی میز تلویزیون رو باز کردی منم که اون زیر کلی خرت و پرت گذاشتم وای وای اگه دوباره بری سراغش باید جاشونو عوض کنم خوب آخه منم و این یدونه فسقلیه ریزه که بهش میگیم جوجه طلایی خونمون .خیلی عسلی مامانی دورت بگردم .

92/11/18

 

4.gif                   

92/11/23 عزیز دلم دیشب اصلا"خواب نداشتی به جاش امروز داری تلافی می کنی.قربونت برم دیشب از 8/5 تا 10 خوابیدی بعدش بیدار شدی چون بابا داشت با خاله فاطی صحبت میکرد نخوابیدی  تا حدود ساعت 2 همش شیطنت می کردی و می خواستی بازی کنی کاری هم که یاد گرفته بودی این بود که مثل صمد آقا انگشتت و می گرفتی جلوی صورتت یا به ما نشون میدادی خیلی عسل بودی و بعد از کلی بازی دیگه بابا حتی چراغ خوابم  خاموش کرد تا بخوابی ولی خبری از خواب نبود آخر سر بغلت کردم یکم راه بردمت برات لالایی خوندم تا خوابت برد تا خوابوندمت بیدار شدی بهت شیر دادم تا بالاخره بعد از چند ساعت کلنجار رفتن خوابت برد ولی تا صبح چند بار بیدار شدی فکر کنم دیشب مامان 2 ساعتم نخوابید.بعدا"برات عکسای شیطونی هاتو میذارم.

خیلی خوشحال نشستی رو کیبورد.

رفتی زیر صندلی آشپزخونه.

 

 

92/11/24 امروز پنج شنبه بود الان ساعت نزدیک 12 شبه.برات بگم از امروز که با خاله فاطی داشتیم خونه تکونی می کردیم چه کارا که نکردی الانم خوابت برده البته از ساعت 10.حالا عکسا رو میذارم تو عکس معلومه.

تازگیا یاد گرفتی کشوی کابینت و باز می کنی اینم تو آشپزخونه.

موقع شستن ملافه ها.

خاله تو حمام بود تا صداشو می شنیدی خودتو زود می رسوندی اونجا و شالاپ و شلوپ میزدی رو آب و خوشت می اومد.

سر کمد مامان.

امروز بعد از مدتها پیاده رفتیم بیرون البته یه جای نزدیک.مامان از خرداد تاریخ گواهینامه ش گذشته بود و وقت تمدیدش رو نداشتم تا خاله فاطی زحمت کشید و رفت مدارک و داد و وقت گرفت زنگ زد تا آماده بشیم با هم رفتیم پلیس +10 مامان امضا داد و برگشتیم .تو راه خوابت برد و تا مامان ناهار و آماده کنه خواب بودی بعد از ناهار شروع کردیم به خونه تکونی که دیگه قربونت برم شما هم باهامون همه جا اومدی و به همه چیز دست زدی مامان هم شکار لحظات میکرد.

سپینا امشب واسه اولین بار تو بغل بابا خوابت برد بابا هم با تعجب به من گفت سپینا تو بغلم خوابید دوباره گفت این اولین باره.بعدا"واسه گذاشتن عکسات میام .خوب بخوابی عشقم.

  92/11/25 سپینا زیر میز ناهار خوری

 

از اونجایی که با خاله هر جا می رفتیم دنبالمون بودی اینجا گیر انداختمت نفسم.

  

سپینا در حال خوردن میز.

سپینا جونم اینقدر خودت و به اینور اونور مالیدی که وسط کار مجبور شدم ببرمت حمام.

همش دنبال جارو برقی بودی تا مامان یه لحظه ازت غافل شد سیم جارو رو کردی تو دهنت.

92/11/26 این میز آشپز خونه هم که در امان نیست تازه کشف شده و خانوم طلا همش اطرافشه خدا محافظ سپینا جونم باشه.

        

92/11/29سپینای من دختر قشنگم مامان دیروز خیلی غصه خورد.از اونجایی که دیگه یه جا نمی شینی دیروز ظهر بابا رفت خوابید منم شما رو بردم تو اتاقت گذاشتم تو تخت خودمم کتاب آوردم کنارت نشستم که تا داری بازی می کنی منم کتاب بخونم هنوز کتاب و تو دستم نگرفته بودم که دیدم دستت و گرفتی به نرده های تختت تا اومدم طرفت دستت سر خورد و با صورت خوردی به نرده های تختت و صدای گریت بلند شد به قدری ناراحت شدم که تا مغزم انگار سوخت.خیلی زود ساکت شدی 1 دقیقه هم نشد.بیشتر از این ناراحت بودم که چقدر مظلومی و چرا اصلا" گذاشتمت تو تخت خلاصه تا شب همش خودم و سرزنش می کردم بابا هم که از صدا بیدار شده بود همش منو دلداری میداد که هر کاری هم که بکنی این اتفاقات می افته .الهی دیگه تکرار نشه چون مامان اصلا" جنبه ش و نداره.دیشب نزدیک ساعت 3 یه دفعه چشمم و باز کردم دیدم نشستی تا گفتم سپینا شروع کردی به رفتن که بغلت کردم و خوابوندمت فکر کنم می خواستی بری سمت اتاق بابا ملوسم.اینایی که گفتم واسه دیروز بود حالا بگم از امروز که عشقم قلبم دخترم زیبا دندونهای بالات در اومد البته کامل برات تو "اولین دنونت مبارک"نوشتم ولی اینجا هم می نویسم به قول خاله فاطی در اومدن صدف های بالات هم مبارک باشه خانوم طلا.تازه امشب بای بای هم یاد گرفتی و با امین بای بای کردی.

وقتی بابا میاد میره تو اتاقش لباسشو عوض کنه شما هم دنبال بابا میری .اینجا منتظر نشستی فکر میکردی بابا تو اتاقه ولی نبود.

سپینا سر کمد دیواری.

92/11/30 امروزم خیلی روز بدی بود چون خیلی به خودت ضربه زدی :با اینکه کنارت بودم اومدب به مامان نگاه کنی صورتت خورد به مبل.دوباره داشتی خودت و می کشوندی رو زمین و سر می خوردی که سرت خورد به زمین آخر شبم که بابا داشت باهات بازی می کردصورتت خورد به پای مامان .

عزیز دلم حالا که دندون بالات هم در اومده یاد گرفتی مامان و گاز می گیری امروز 2 بار مامان و گاز گرفتی یادت باشه.

 

 92/12/2 جمعه.امروز ظهر بردمت حمام وقتی اومدیم بیرون داشتم بهت شیر میدادم که بخوابی که متوجه یه خراش عمیق روی بینیت شدم نمی دونم چه بلایی سر خودت آورده بودی ولی خیلی ناراحت شدم.عصر با بابا و خاله فاطی رفتیم واسه شما خرید کردیم.

92/12/4همون خراش روی بینیت.

92/12/3 صبح دوباره با خاله رفتیم بیرون می خواستم برات لباس بگیرم تو کالسکه ت خوابت برد تا رسیدیم خونه بیدار شدی نفس .

92/12/4 امروز یاد گرفتی دست میدی تا بهت می گم دست بده دستت رو میاری جلو قربونت برم با اون دستای خوشگل کوچولوت.این روزا همش باید از زیر صندلی و میز آشپزخونه بیارمت بیرون تا من و بابا میخوایم غذا بخوریم میایی میری زیر میز یا زیر صندلی بابا عکست و بالا گذاشتم.قربونت برم که انقدر ورجه وورجه می کنی.سپینا جونم عاشق اینی که مامان موهاش و باز بذاره تا میبینی خودت و میرسونی و موهای مامان و می کشی.واسه همین مامان همیشه باید موهاش و ببنده.

 

[ يکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 10:51 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلم واسه این روزا لحظه شماری می کردم چون بهم گفتن ریفلاکست بعد از 6 ماهگی خیلی کمتر میشه.ولی هر قدر بزرگتر می شی دلم واسه روزای قبل تنگ می شه دوست داشتم می تونستم بوی بدنت رو اون بوی شیری که میدی و توی یه شیشه جمع میکردم مثل یه عطرتا هر وقت دلم واسه این روزات تنگ شد بوش کنم.هر کس می اومد خونمون می گفت کل خونتون بوی سپینا رو میده الان که دارم در مورد 6 ماهگیت مینویسم 6 روز از اتمام 9 ماهگیت میگذره( پنج شنبه 92/11/10) ولی مامان درسته اون موقع تو وبلاگت ننوشته ولی تو دفترت ثبت کرده همه ی اتفاقات رو که چیزی از قلم نیفته.

اینجا تو گهوارت لم داده بودی.

تو این ماه بیشتر این مدلی میخوابیدی واسه خودت دمر می شدی و سرت و از این طرف به اون طرف می چرخوندی.

قربون اون قیافه ی عسلت با اون زبونت.

وقتی با خاله تو حمام بودی.

 

92/7/13 تو این روز تونستی یه مدت کوتاه خودت به تنهایی بشینی حدود پنج ثانیه ای.عزیزم امروز برات می نویسم عکسات و بعدا"برات میذارم.

92/7/15

92/7/16 صبح ساعت 7/5 از خواب بیدار شدی بردمت پیش بابا تا خودم صبحانه رو آماده کنم یه دفعه دیدم بابا گفت فرشته و دیگه ساکت شد اومدم دیدم قربونت برم روی صورت بابا بالا آوردی بیچاره بابا اگه دهنش و باز می کرد...می خواستم ازتون عکس بگیرم ولی دلم واسه بابا سوخت ولی بعدش کلی خندیدیم.

صبح با بابا رفتید بیرون پیراشکی خریدید اومدید.

92/7/19

92/7/25

این عکسم واسه این گرفتم که بدونی تو این تاریخ چقدر مو داشتی.البته با توجه به اینکه یکبار موهات و کوتاه کردیم.

نشستنت در همین حد بود زود خسته می شدی و به یه جا لم میدادی.

 

 

92/7/26 وای که چه روز بدی بود .نوک سینه ی مامان زخم شده بود ونمی تونستم بهت شیر بدم وقتی هم که شیر میدادم ناله میکردم از شدت درد سردرد شدم.هر چقدر سعی میکردم چیزی نگم که متوجه نشی نشد از اونجایی که قربونت برم خیلی باهوشی فهمیدی وقتی از سینه ی سالم هم که بهت شیر میدادم به صورتم نگاه می کردی ببینی عکس العملم چیه.تو این روز خیلی به مامان سخت گذشت ولی از اونجایی که دخترم خیلی خانومه مامان همه ی اینا رو فراموش می کنه.سپینا جونم تو این ماه مامان همش از اینترنت لیست چیزایی که میتونی بخوری رو در می آورد چون خیلی واسه مامان روز بزرگیه روز غذا خوردن دخترش به امید خوب شدن ریفلاکسش.

92/7/27

92/7/28 اینم یه جور دیگه از خواب سپینا.

92/7/29

92/8/2پنج شنبه روز عید غدیر اتفاق جالبی افتاد که مامان بلافاصله تو دفترت نوشت.جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم کانال قاصدک شعری رو که دوست داری پخش کرد داشتیم گوش می کردیم بابا تلفن کرد داشتم با بابا حرف میزدم احساس کردم خوابیدی اومدم نگات کردم دیدم بله دخترم در عین ناباوری بدون شیر و راه بردن خوابش برده آخه دو دقیقه هم طول نکشید که مامان کنارت نبود.یه چیزی رو بگم این روزا شیر می خوری با ناخن هات سینه ی مامان رو زخم می کنی با اینکه همیشه ناخن هات و کوتاه می کنم البته تا الانم ادامه داره ها گفتم برات بنویسم تا بدونی عشق کوچولوی من. 

92/8/2 رو شونه های بابا نشستی.

قربونت برم اینقدر اینجا مظلومی.

92/8/3

92/8/3 قیافت شبیه جوجه طلایی ها شده.

این عین جمله ایه که تو دفتر خاطراتت نوشتم:  "92/8/4 امروز شنبه بود الان ساعت نزدیک 10 شبه از فردا دخترم وارد هفتمین ماه زندگیش می شه فردا صبح دختر قشنگم واکسن داره قراره از فردا غذا خوردن رو هم تجربه کنه مامان هم خوشحاله هم ناراحت خوشحال که دخترش داره بزرگ می شه ناراحت که فردا ممکنه دترش تب کنه و پاهای خوشگلش درد بگیره.الهی همیشه سلامت باشی نفسم."

آخر سر هم این کارت پستال که مامان دوباره واسه دندونت درست کرده تو این ماه.

 

 

[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 12:20 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/11/7 دلم میخواد امروز فقط بنویسم از هر کجا و هر چیز که بشه.مونسم قبل از تولدت یعنی قبل از اینکه حتی داشته باشمت هر وقت زمان پیدا می کردم حتی اگه زمان هم نداشتم از چیزای دیگه میزدم و میرفتم سر مزار بابا بزرگ آخه خیلی بهش وابسته بودم و دوسش داشتم می رفتم اونجا و کلی گریه می کردم و تا احساس سبکی نمی کردم برنمی گشتم .ولی الان که شما رو دارم شدی تموم زندگیم بهار امسال یکسال می شه که پیش بابا بزرگ نرفتم البته عکس بابابزرگ رو شومینه ی خونمونه و مامان هر وقت می بینه واسش فاتحه میخونه ولی نمی دونم چرا میترسم برم دلم شور شمارو میزنه میخوام دلیلش تو دلم بمونه. 

خلاصه کلا"روش زندگیم و تغییر دادی یادم نمیاد هیچوقت اینقدر مدت طولانی تو خونه مونده باشم همیشه کاری واسه انجام داشتم .ولی الان یدفعه دو یا حتی سه هفته میشه که همش با هم تو خونه ایم .عزیز دلم اینقدر وقتم و پر کردی که وقت نمی کنم به این فکر کنم که خوب فردا همچین کاری رو می کنم.از صبح که مامان با نوازش دخترش بیدار میشه تا شب کار داره.صبحا وقتی زودتر از مامان بیدار می شی دستت رو به تمام صورت مامان میمالی تا چشمم و باز می کنم می خندی نمی دونی وقتی این صورت خندونت رو می بینم چقدر نیرو می گیرم سریع بلند میشم اول شما رو غرق بوسه می کنم از صدامون بابا هم بیدار می شه بعدعوضت میکنم وتا بابا داره باهات بازی می کنه وحرف میزنه میرم سراغ آماده کردن صبحونه واسه شما و خودمون .گاهی اوقات نزدیکه ظهر شده ولی هنوز وقت نکردم خودم صبحونه بخورم مگر اینکه نهار رو از شب قبل درست کرده باشم .چون باید دو مدل صبحونه دو مدل نهار درست کنم یکی واسه سپینا جونم یکی هم واسه خودم و بابا سیامک.اگه صبح زود از خواب بیدار شده باشی قبل از ظهر یه نیم ساعتی میخوابی وگرنه ظهر میخوابی ولی اگه کسی خونمون باشه تا اونجایی که بشه مقاومت می کنی که نخوابی اینم بگم وقتی میخوابی مامان اگه کاری نداشته باشه به وبلاگت سر میزنه.خلاصه ظهر قبل از اینکه بابا بیاد با هم بازی می کنیم میرقصیم خلاصه کلی خونه رو میذاریم رو سرمون.از وقتی هم که واسه خودت سینه خیز میری یا سر میخوری وقتی بهت غذا میدم باید باهات حرکت کنم از ظهر تا عصر هم همینطور بیدار باشی بازی می کنی و...دیروز یه لحظه ازت غافل شدم رفته بودی نزدیک بوفه دوباره رفتی سراغ میز تلویزیون خلاصه با هم کلی داستان داریم آهان راستی یکی از روزمرگی های مامان شده تی کشیدن خونه چون همش از رو فرش میری رو سنگها فکر می کنم چون خنکه خوشت میاد آخه خیلی گرمایی هستی خوب باید زمین تمیز باشه دیگه .کارم کم بود یکی دیگه هم اضافه شد.عکساتو برات میذارم تا ببینی شیطون من.

این همون موقع است که تا میام از رو زمین بلندت کنم با تمام نیروت با کف دستای خوشگل و کوچولوت می کوبی رو زمین.

دیگه اینکه تو گهوارت نمی شینی همش دوست داری بلند بشی تو تختت هم همینطور همش باید بهت سر بزنم دستت رو می گیری لبه ی تختت یا گهوارت به روی زانوهای کوچولوت می شینی هر چی هم تو دستت باشه همش میندازی پایین بعد آویزون می شی نگاش می کنی.

این عکسای وقتیه که تو گهوارتی.

اینم وقتی که تو تختت میذلرمت تا بازی کنی .

سپینا پشت میله های تخت.قربونت برم مثل زندانی ها.

این روزا وقتی از حمام میارمت یه لحظه هم نمی تونی کلاه رو تحمل کنی منم مجبورم سشوار و ببرم توی حمام و موهای پزنسس کوچولومو خشک کنم دیگه.

اینم مدرک جرم.داری کلاهت و از سرت برمیداری چون عادت نداری مامان زیاد لباس تنت کنه کلا"دخترم راحت طلبه قربونش برم.

بعد از اینکه کلاهت رو برداشتی یه کلاه نازک تر سرت کردم ولی اونم تحمل نکردی .

عاشقتم خوشگل من.واسه اولین بار فرقت و از وسط باز کردم.

خدارو شکر یه چند روزیه دوباره اشتهات خوب شده وقتی می بینم غذا خوب می خوری همش دوست دارم وایسم برات آشپزی کنم ولی وقتی بی اشتهایی اصلا"دلم نمی خواد واسه خودمونم غذا درست کنم.چند روز پیش برات فرنی درست کردم با آرد برنج و شیر خیلی دوست داشتی و با اشتها خوردی ولی مثل اینکه شیرش بهت نساخت و اذیت شدی خیلی غصه خوردم که چرا حواسم نبود قربونت برم دیگه تکرار نمی شه.

 

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 13:39 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

                      سپینا من تو را یکی دوست دارم زیرا بهتربن ها یکی هستند

                               خدا.....خورشید.....ماه.....پدر.....مادر.....تو

                                        یک زیباترین عدد من است

                     و تو برای من همیشه یک هستی و همیشه یک خواهی ماند

                                        س:....سرمایه روزهای جوانی ام

                                        پ:....پرنده ی کوچک خوشبختی ام

                                        ی:....یگانه هستی ام

                                        ن:....نهال باغ زندگی ام

                                        ا:....اسمان آبی دلم

 

                        میوه ی دلم حضور بی نظیرت را در زندگیمان شاکریم

92/9/5 صبح باید واسه قد و وزن می رفتیم اینقدر خیالم راحته که حالا حالاها واکسن نداری سپینا جونم وزنت 8/700 شده دورت بگردم.

عسلم از روزی که هفت ماهت تموم شده کارات خیلی شبیه بزرگا شده اول اینکه خدا رو شکرخیلی خوب غذا می خوری وقتی من و بابا چیزی می خوریم می خوای .اگه چیزی رو ازت بگیرم گریه میکنی چند روز پیش کنترل و برداشتی کردی تو دهنت نخواستم ازت بگیرم ولی دیدم سر فرصت دکمه هاشو داری لیس می زنی ازت گرفتم خانوم خانوما زدی زیر گریه. دیگه اینکه دیگه داری سینه خیز میری و غلت می زنی وقتی هم که نشستی اگه خواستی بیفتی دستت و میذاری رو زمین که با شدت نیفتی.از آواز خوندنت که دیگه نگو اگه کسی بهت توجه نکنه صدات و بلندتر می کنی واسه خودت دست می زنی ذوق می کنی خلاصه هر روز شیرین تر می شی منم دلم می خواد بچلونمت ولی دلم نمیاد که. راستی یاد گرفتی چجوری شیشه بخوری گاهی وقتا که من حواسم نیست شیشه رو تکون می دی هر چی توش باشه می ریزه تو صورتت خوشت میاد شیطون.

خوراکی هایی که این ماه بهت میدم  زرده ی تخم مرغ-سیب وموز البته بیشتر آب سیب .مامان بهت پوره ی سبزیجات هم میده پوره ی هویج و دوست داری ولی سیب زمینی رو با میل نخوردی .

آهان راستی دست هم می زنی یه شب دیدم جلوی تلویزیون تو حال خودت بودی و شروع کردی به دست زدن.

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 10:59 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

سپینای گلم روزی که واکسن اتمام چهار ماهگی رو زدیم خاله افسر که از شب قبلش زحمت کشیده بود از تهران اومده بود صبح باهامون اومد.(همیشه خاله شمسی زحمت واکسنت و می کشه چون نه من نه بابا نمی تونیم ببینیم دخترمون از درد گریه کنه ولی این بار مسافرت بود)بعد از واکسنت هم بابا زحمت کشید ما رو گذاشت خونه خاله آخه از وقتی به دنیا اومدی مامان هیچ جا نرفته همیشه دو تایی تو خونه ایم. 

عزیز دلم این عکس بعد از واکسنته.

این عکس واسه بعد از واکسنته.

خاله مریم این عکستو خیلی دوست داره.

 

رو راکینگ چیر خاله لم می دادی یه بار هم خوابت برد.

تو این عکست تب داشتی به خاطر واکسن.

92/6/7

با کمک خاله بردمت حمام.این عکس بعد از حمامته.

اینم عکس چشمای خوشگل دختر جیگرم.قربون چشات.

92/6/7 واسه اولین بار پیاده رفتیم بیرون با خاله.یه مرکز خرید نزدیک خونشون بود رفتیم اونجا با کنجکاوی همه جارو نگاه می کردی.یه مغازه که صندل و کفش داشت اینقدر  بهش نگاه کردی که رفتیم داخلش خرید نداشتم می خواستم تماشا کنی چون خیلی رنگارنگ بود و توجهت جلب شده بود.قربونت برم اینقدر زیاد نگاه کردی که چشمای خوشگلت خسته شد و خوابت برد ما هم بلافاصله اومدیم خونه.

تا رسیدیم خونه بیدار شدی منم این عکسو ازت گرفتم. 

روز جمعه 92/6/8 خاله فائزه اومد دنبالمون رفتیم خونشون.اینجا هم تو بغلش لالا کردی.

92/6/9 سپینا فائزه و علیرضا خیلی دوستت دارن شب که خونشون خوابیدیم تا بیدار می شدی بلافاصله بالا سرت بودن .

 

 

    92/6/9    عشقم اینجاتو بغل علیرضایی رو یخچالشون میوه های آهنربایی بود خیلی خوشت اومده بود و با تعجب نگاه می کردی.

 

روز یک شنبه 92/6/10 از تهران برگشتیم.قبلا"برات نوشتم که چون داروهاتو پیدا نکردیم برگشتیم کرج چند روز بعد چون دارو می خوردی خدا رو شکر بهتر بودی و کمتر حالت به هم می خورد مامان هم به این تصور که عکاسه با کمک امین از دخملش یه عالمه عکس گرفت.

 

چون مامان همش فکر می کرد دخترش داره دندون در میاره و تصمیم داشتم واست از عکست کارت پستال درست کنم این عکس رو درست کردم البته بعدها بازم برات عکس آماده کردم واسه کارت پستال اولین دندونت.

اینم یکی دیگه.

یکی از عکس هاتو واسه تولد کتایون درست کردم واسش فرستادم.اینجابرات میذارمش.

 

تو همه ی عکس ها یا آب دهنت آویزون بود یا دستت تو دهنت منم فکر می کردم داری دندون در می آری.

 

 

92/6/16نمی دونم چجوری میتونی این شکلی بخوابی.

                                                                              92/6/16

 

 92/6/22

92/6/23 

قربونت برم اینجا وقتی دمر شدی حالت به هم خورد.

 

دختر خوشگلم این روزا صبحها تا از خواب بیدار میشی تا بهت لبخند میزنم جوابمو با خنده های شیرینت میدی خیلی عسلی و همه دوستت دارن و می گن وقتی نمی بیننت دلشون واست تنگ می شه.دیگه اینکه همش داری دست رو ملچ و ملوچ می خوری حتی دست مامانم می گیری وتا اونجا که می تونی تو دهنت فشارش می دی.

این یکی از عکسهایی که با دست مامان درگیری.

 

92/6/25با هم پیاده رفتیم مدرسه ی مامان خیلی دختر خوبی بودی تو خبابون خیلی به اطرافت توجه می کردی این اولین باری بود که تنهایی رفتیم بیرون یک ساعتی او نجا بودیم بابا اومد دنبالمون اومدیم خونه چون دخترم لالا داشت.اومدیم خونه مامان ازت چندتا عکس گرفت.

 

واسه اولین بار موهاتو بستم.

 

 

عکسهای اولین روز پاییز.

سپینا جونم مامان هم دقیقا"یه عکس با بابا بزرگ داره که همینطوریه فقط همین کاکل و وسط سرم دارم.

کلی با این بطری سرگرم بودی.

قبلا"برات نوشتم که 2 مهر برای اولین بار موهاتو کوتاه کردیم مامانم ازت یه عالمه عکس گرفت.

 

92/7/3 ظهر داشتم عوضت می کردم یه دفعه دیدم انگشت شست پاتو کردی تو دهنت نمی دونم چرا ذوق زده شدم دویدم دوربین و آوردم ازت عکس بگیرم ولی پاتو ول کردی دلم می خواست اون لحظه بخورمت اینقدر که عسل شدی.

ببین چه بلا شدی میذارمت تو تختت میله هاشو می گیری خودتو بر میگردونی.عاشقتم دختر نصفه ریزه ی خودم.

[ يکشنبه 15 دی 1392 ] [ 17:34 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

92/10/11 دختر قشنگم الان که دارم برات می نویسم دقیقا"یک هفته از سفرمون می گذره .اولین سفر شما قرار بود به خونه ی خدا باشه چون مامان و بابا از پارسال تا حالا اسمشون در اومده خوب پارسال که شما تو دل مامان بودی امسالم که مامان و بابا دلشون شور می زنه دخترشون هنوز یکسالش نشده سوار هواپیما بشه واسه همین یکم به تعویق انداختیم به امید خدا سال دیگه تو همین فصل میریم.

حالا بگم از مسافرت دو روزمون که بابا دوشنبه 2 دی تصمیم گرفت و روز چهارشنبه راهی چالوس شدیم و روز جمعه هم برگشتیم.روز سه شنبه مامان فقط داشت وسیله برای سپینا بر میداشت از لباس گرفته تا ظرف غذا و موادی که باهاش واسه دخملش غذا درست کنه.واسه این مسافرت کوتاه فقط سه تا کوله پشتی واسه شما بود حالا غیر از ساک غذات و رختخوابت.

رفتنا طبق معمول تو ماشین خوابیدی یه جا وایسادیم چای بخوریم بیدار شدی به قدری قیافت دیدنی بود نمی دونم تعجب بود یا خجالت یه جور بامزه ای بود سرت و انداخته بودی پایین و گاهی به ما که بیرون بودیم نگاه می کردی آخه از ماشین بیرون نیاوردیمت چون سرد بود .تو ماشین بودی وما هم از بیرون باهات حرف میزدیم.

اینجا همونجاییکه لم داده بودی به ساک غذات و ما رو از بیرون تماشا می کردی.

مامان یه لباس راحت تنت کرد چون می دونست تو ماشین می خوابی وقتی کتونی آدیداست و پات کردم  خیلی عسل شدی همش به پاهات نگاه می کردی البته هر کفش جدیدی که پات می کنم همینه ولی این کفش بیشتر توجهت رو جلب کرده بود حتی سعی می کردی پاتو می آوردی بالا که کفشت رو بکنی تو دهنت.من و بابا این کفش رو تابستان 90 از چین خریدیم .هیچوقت فکر نمی کردم صاحبش دختر خودم بشه چون وقتی دیدمش ازش خوشم اومد کوچولو و بامزه است به بابا گفتم اینو بخریم به یه بچه ای کادو می دیم ولی شد واسه سپینای خودم.

دیدی تو ماشین خوابیدی عسلم.

وقتی رسیدیم چالوس و به مکانی که قرار بود ساکن بشیم رسیدیم دختر منم بیدار شد.خیلی جای خوشگلی بود هوا هم خیلی خوب بود آفتابی بود و خنک بود.

فردای اونروز یعنی 5 دی که دختر من هشت ماهش تموم شد و نهمین ماه زندگیش شروع شد بعد از اینکه دخترم صبحانش و خورد آماده شدیم ورفتیم کنار دریا مامان داشت به دخترش دریا رو نشون میداد که دید دخترش دوباره داره چشمای خوشگلش رو می ماله و لالا داره.دخترم همونجا کلی شیر خوردو خوابیدولی قبلش چند تا عکس گرفتیم.وقتی داشتم بهت شیر میدادم خیلی سردم شده بود ولی دوست داشتم کنار دریا باشم فکر کنم یکساعتی تو بغلم خواب بودی تا برگشتیم خونه.ولی مامان حسابی یخ کرد.

نایت اسکین

 

تقدیم به سپینای عزیزم :

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست و در میان این روزها عاشقانه تر زیست.میلاد تو معراج دست های من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم.

عزیزم تولد نه ماهگیت مبارک.

عصر اونروز رفتیم تو حیاط  خیلی بزرگ و باصفا بود اونجا مرغ و خروس -میمون وسگ هم بود منم کنار اونا ازت عکس گرفتم.

پشتت قفس میمونه.

 

اینجا هم پشت سرت مرغ و خروس بودن که خیلی واضح نیست فقط واسه اینکه به یادگار بمونه که تو چه سنی واسه اولین بار از نزدیک چی دیدی چی ندیدیچشمک

اینم سپینا و درخت پرتقال که بدت نمی اومد بکنی تو دهنت.

اینم عکس خانوم مرغه که همش می اومد پشت شیشه ما هم بهش غذا می دادیم.

واسه اولین بار برگ رو لمس کردی.

سپینا جونم روی تاب.

 

[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 19:29 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

ملوسکم الان که دارم برات می نویسم 26 آذر و هنوز 4 شب دیگه تا یلدا مونده ولی مامان از دیروز داره تدارک می بینه واسه دخترش چون امسال اولین یلدای دختر قشنگمه.

اول از همه بابا زحمت خرید همه چی رو کشیده-مامان هم یه قسمت خونه رو می خواد سنتی درست کنه و از دخملش چپ وراست عکس بگیره.من همیشه شب یلدا رو دوست داشتم ولی از بعد از فوت بابابزرگ دیگه هیچوقت شوقی واسه این شب نداشتم ولی امسال به عشق دخترم که اولین یلداشه خوشحالم و همش به بابا سیامک می گم این و بگیر اونو بگیر.می خواستم خودم واست لباس هندوانه درست کنم ولی ببخشید عزیزم وقت نکردم.

تو این عکس فعلا"کرسی و گذاشتم هنوز مونده تا کامل بشه ولی عزیز دلم خیلی اینجا خوشحاله.فدای صورت خوشگلت.بعدا" عکسارو سر فرصت برات میذارم.

امروز 29 آذره وای که چه عسل شده بودی دیشب روسری سرت کردم مثل ننه نقلی ها شده بودی.دیروز هم یه سری ازت عکس گرفتم ولی درستشون نکردم که برات بذارم .از پریشب تا حالاهم اینقدر لثه ات میخواره که روی زبونت انگار کبود شده بود اول ترسیدم فکر کردم چیزی توی دهنته وقتی نگاه کردم الهی بمیرم خون مرده شده بود. 

این عکسته با روسری داشتیم می رفتیم دیدن مانی کوچولو که تازه 6 روزه به دنیا اومده.

این عکس هم تو خونشونه.

سپینا بابا عاشقه این عکسته.

دختر روزهای قشنگم!زمستان هم رسید.

سردت شد خبرم کن تا برایت بسوزم...

بهانه های دنیا تورا ازیادم نخواهد برد

من تورا در قلبم دارم نه در دنیا                 هفته ات پر برف لبت پرخنده باد

این متن رو بابا واسه مامان اس ام اس کرده بود خیلی قشنگ بود گفتم از طرف مامان وبابا واسه دخترم یادگاری بمونه.

نفسم دیروز و دیشب کلی ازت عکس گرفتم ولی اونجور که دلم می خواست نشد چون همش می ترسیدم به وسایل اطرافت دست بزنی و خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته واسه همین بی خیال شدم به امید خدا وقتی بزرگتر شدی جبران می کنم.

این عکسته با هندوانه.می خواستم اول به شکل گربه برات درست کنم نمیدونم چرا شبیه جغد شد.

دیشب واسه اولین بار مزه ی هندوانه رو چشیدی البته آبش و بهت دادم. 

سپینا با دیوان حافظ.قربونت برم اینقدر کتاب دوست داری.

سپینا با سماور.

اینم سپینا با بقیه ی مخلفات شب یلدا.عزیز دلم اگه بقیه چیزا رو می دادم بهت می کردی تو دهنت یا....

واسه همین یه عکس کلی گرفتم .تا دخترم وقتی تونست همه چیز بخوره خوب مامان هم با خیال راحت بهش میوه و چیزای دیگه میده.

 

 

 

[ 1 دی 1392 ] [ 23:01 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

 

عزیزم این عکس واکسن دو ماهگیته که من اصلا"میترسیدم به لباست دست بزنم همونطور که واکسنت و زدن آوردیمت خونه.

 

 

اینجا تو بغل علیرضایی پای لپ تاپ نشستید.قربون قیافه ی متفکرت انگار می خوای مساله حل میکنی. 

تاریخ عکس 92/4/8

اینم خوابیدن عسلت 92/4/9خیلی خوشگل می خوابی.

92/4/12

اینجا تو بغل بابا سیامک لم دادی.92/4/10

92/4/17

از اونجایی که تا از از کنارت بلند می شدم بیدار می شدی بهم گفتن یکی از لباساتو بذار کنار سپینا بوتواحساس می کنه می خوابه منم اینجا وقتی خوابت برد لباسمو کشیدم روت نزدیک به دو ساعتی خوابیدی ولی دیگه این اتفاق نیافتاد.چون وقتی می خوابیدی لباسمو می گرفتی دختر زبل من.

92/4/24صبح باباما رو برد خونه ی خاله شمسی اونجا اینقدر باهات بازی کردن که شبش از ساعت 12:30 تا 5:30 خوابیدی اونم بدون اینکه بیدار بشی اینقدر دلم شور می زد همش سرم و می آوردم نزدیک صورتت ببینم نفس می کشی.آخه حق داشتم دخمل من که تا الان بیشتر از 2 ساعت پشت سر هم نخوابیده بود حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

  

92/4/28 روز جمعه بابا داشت باهات بازی می کرد منم تند تند کارام و می کردم که صدای جیغت و شنیدم اومدم پیشتون دیدم دخملم یاد گرفته جیغ بکشه چقدر هم از صدای خودش خوشش اومده و حالا ول نمی کنه قربونش برم. 

جیگرتو با این قیافه ی متعجب 92/4/29توی همین تاریخ بردیمت پیش یه متخصص گوارش و فهمیدیم ریفلاکس داری و بهت رانیتیدین داد با اینکه تلخه اینقدر خانومی ومی خوری چون مامان هر چی که می خواد به دخترش بده اول خودش امتحان می کنه. 

 

روز 92/4/30 وقتی از خواب بیدار شدی بردت پیش بابا واسه اولین بارغلت زدی و دمر شدی.

این عکس آخرین حمام سه ماهگیته عشقم.دیروز داشتم عوضت می کردم که شروع به گریه کردی و واسه اولین بار از چشمای خوشگلت اشک اومد خیلی گریه م گرفت آخه مامان دوست نداره اشک دختر کوچولوشو ببینه.

بعد از حمام خوابیدی مامان هم طبق معمول دوربین به دست بالا سرت.

تو این روزا همش سعی می کردی غلت بزنی وقتی سرت روی بالش بود خودتو دمر می کردی.دیگه اینکه با  بابا شبا می بردیمت بیرون تاماشین حرکت می کرد می خوابیدی ما هم که قصدمون خوابوندن جنابعالی بود می اومدیم سریع خونه که تو ماشین اذیت نشی به محض رسیدن به خونه بیدار می شدی حالا باید یکساعتی بغلت می کردم راه می بردم شعر و لالایی می خوندم تا دختر گلم بخوابه.

یکی دیگه از کارایی که می کنی اینه که آب دهنت رو با صدا می دی بیرون و جلوی دهنت حباب درست می شه.فدای همه ی کارات عشقم.

عسل مامان همه می گفتن سپینا داره دندون در میاره چون هم آب دهنت همش آویزون بود هم اطراف دهنت جوش های ریز زده بود منم همش دعا می کردم راحت دندون در بیاری این عکس هم با دندونیت که همش می خوردیش ازت گرفتم.

تو این عکس اینقدر دلت می خواست گریه کنی تو بغل علیرضا بودی.

 

 

 

عاشق این مچاله نشستنتم.

 

اینجا هم که انگشت به دهن و طبق معمول متعجبی داشتی به تلویزیون نگاه می کردی.عکس هایی که تاریخش و نزدم هم تاریخ بالایی هاست.

92/5/11 این عکس :تو ماشین بودیم داشتیم می رفتیم تهران اول بیدار بودی بعد طبق معمول خوابت برد.

 وقتی از تهران برگشتیم تو حیاط بابا داشت به باغچه آب می داد دختر منم که عاشق صدای آبه تو بغل باباش با آرامش کامل لم داده.

تو این روز یعنی 13 مرداد صداهایی مثل م-مام-ماما رو می گفتی.

 

هر وقت به روی شکم می خوابیدی حالت بهم می خورد.ولی اینجا خدا رو شکر اتفاقی نیافتاد. 

 

 

92/5/19

92/5/26

این عکس و مامان تو نامزدی مهران ازت گرفت.

92/5/30

92/5/31

92/6/2

اینجا مامان خلاقیت به خرج داده با لباسهای خودش از دخش عکس گرفته.

92/6/3

به این ترتیب دختر من پنج ماهش تموم شد.هورررررررررااااااااااااا

[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 17:47 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]

چه روز قشنگی بود روز شکفتن روزی که خداوندیکی از بهترین فرشتگانش را به زمین فرستاد

و امااین روز تکرار آن روز قشنگ خداست روز

زمینی شدن سپینا کوچولوی ما.....

 

سلام دختر قشنگم مامان از روز به روز رشدت عکس گرفته چون هر روز احساس میکردم قیافت عوض می شه حیفم می اومد ازش بگذرم یه سری از عکساتو برات تو وبلاگت می ذارم بقیه رو هم برات نگه می دارم.

این عکس رو ساعت 2:47ظهر روزی که به دنیا اومدی بابا سیامک گرفته تازه مامان اومده بود تو بخش و تقریبا" 4ساعتی از تولددخترم می گذشت و اولین باری که مامان شیر دادن به دختر خوشگلش رو تجربه کرد و سپینا جونم هم مزه ی شیر رو احساس کرد.از اون به بعد دیگه وصله ی تنم شدی و از هم جدا نشدیم و روز به روز هم بیشتر به هم می چسبیم.

این دو تا عکس :اون که چشمات بسته است تو بیمارستانه اون یکی که چشمات بازه تو خونه ای تازه 7روزه شدی.

 

تو این عکس 7 روزته.

 این عکس 13روزگیته نفسم.

 14 روز بعد از تولد عزیز دلم.

 

19 روزگی.

23 روزگی.

 

  

عشقم اینجا 37 روزه شده. عسلم بیشتر عکس هاتو وقتی می خوابیدی می گرفتم چون موقع بیداری همش گریه می کردی و تو بغلم بودی همیشه هم باید پیش بندت رو می بستم به خاطر ریفلاکست.

39 روزگی.دخترخوشگلم همیشه مچاله می خوابیدی انگار هنوز تو دل مامانی.فدات بشم با این مدل خوابیدنت.

 

43 روزگی.

48 روزگی بعد از حمام.

49 روزگی.

این عکس هم تو49 روزگیته تازه یکمی می تونستی سرت و بلند کنی.

اکثر وقتا این شکلی می خوابیدی فکر کنم به خاطر دل دردت بود.پاهات همیشه جمع بودتو شکمت .

92/3/22

92/3/23خاله زهره داشت باهات حرف می زد.آخه دیگه متوجه می شدی و می خندیدی.

92/3/25 اینم یه مدل دیگه از حالت خوابت .عاشقتم با این قیافه ی نمکیت.

92/3/27 فدای این قیافه ی معصومت.

92/3/28

قربونت برم تو این دو ماه خیلی به هردومون سخت گذشت شب و روز خواب نداشته بعضی شبا مامان تا صبح نیم ساعت هم نمی خوابید.خیلی بی قراری می کردی همه میگفتن بعد از دهه خوب می شه منتظر شدم دیدم خبری نشد و ادامه داشت دوباره گفتن تا چله خوب می شه اونایی که قدیمی تر بودن می گفتن چله بهش افتاده من که سر در نمی آوردم یعنی چی فقط رقم و می گرفتم 40 روز هم گذشت و شد 60 روز هنوز دختر من شبا نمی خوابید اواخر 2ماهگی ساعت خوابت شده بود 2 تا 4 صبح .

اصلا"بی خوابی خودم برام مهم نبود هرچند که اینطوری خودمم هیچ نیرویی واسه روز بعدش نداشتم.بیشتر ناراحت این بودم مشکل دختر ناز من چیه که نمی خوابه و همش گریه می کنه.

 

 

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 16:49 ] [ فرشته ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمانبندی خدا بی نظیر است.....نه هیچگاه دیر.....نه هیچگاه زود.....کمی بردباری می طلبد.... اما ارزش انتظار را دارد.خدایاشکرت. زیباترین لحظات و ناب ترین احساساتمون به یادگار برای تنها دخترمون عشقمون امیدمون سپینا.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 27
بازدید هفته گذشته : 227
کل بازدید : 38476
آرشيو مطالب
امکانات وب
viewer.add('http://www.iranskin.com/gallery/pic/01.jpg',' تصویر شماره یك');

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

パステルフラワーの打ち上げ花火ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

Online User